3812
✍ یادداشتهای محسن احمدوندی (معلم زبان و ادبیات فارسی) ارتباط با من: @mohsenahmadvandy
یادداشت «جهان شگفت و از یاد رفتهٔ دکتر پرویز ناتل خانلری» را استاد علیاشرف صادقی، اول شهریور امسال، به مناسبت سالروز درگذشت زندهیاد خانلری منتشر کرد (اینجا). من در این مدت چند بار این یادداشت را خواندم و پیشنهاد میکنم شما هم بخوانید، اما نه برای اینکه بدانید خانلری چگونه آدمی بوده، بلکه برای اینکه بدانید چگونه میشود بزرگان علم و ادب و فرهنگ این سرزمین را نقد کرد و در همان حال منصف و متین و بااخلاق یا به قول امروزیها باکلاس و جنتلمن بود. در روزگاری که هر کس میخواهد سری توی سرها درآورد، بزرگی از بزرگان این آب و خاک را لجنمال میکند، ما باید بیش از پیش از کسانی چون استاد صادقی ادبِ نقد را بیاموزیم. روح استاد خانلری شاد و خداوند استاد صادقی را برای ما نگهدارد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رماننویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و فرار فروهر (بخش اول)
✍محسن احمدوندی
پیش از این خلاصۀ رمان «فرار فروهر» را در کانال منتشر کردهام (اینجا). اسماعیل فصیح در این رمان دچار اشتباهاتی شدهاست که در ادامه به آنها خواهم پرداخت.
۱. نخستین اشتباه او دربارۀ تاریخ تولّد زرتشت است. خرتک دینیار در آغاز رمان، تاریخ تولّد خودش و تاریخِ به پیامبری رسیدنِ زرتشت را سال ۱۷۲۸ ق.م. ذکر میکند:
تاریخ زایش من هم سال ۱۷۲۸ قبل از میلاد مسیح است [...] البتّه ویژگی و خجستگی ارجمند سال زایش من نشانۀ شگرف دیگری دارد؛ این همان سالی است که در ایران نخستین پیامبر خداوندگار، اشو زرتشت، از خانوادۀ اسپیتامان، در سنّ پنجاهوپنجسالگی از جانب ایزد دانا پدیدار گشته است [...] بههرحال خجستهترین چیزهایی (که از دهان پدرم شنیدهام) این بود که اشو زرتشت در سال زایش من، از سوی خداوند یکتا (مزدا اهورا) با کتاب آسمانی گاثا[ها] به زبان اوستایی پدیدار گشته بود (فصیح، ۱۳۸۸: ۱۹ـ۲۰).
اگر سال تولّد خرتک دینیار یعنی ۱۷۲۸ ق.م. مصادف با پنجاهوپنجسالگی زرتشت و به پیامبری رسیدن او باشد، بنابراین تولّد زرتشت در سال ۱۷۸۳ ق.م. بودهاست. این در حالی است که راوی در صفحۀ بعد سال تولّد زرتشت را ۱۷۶۸ ق.م. اعلام میکند:
با پژوهشهای خودم، اکنون میتوانم بگویم که تاریخ راستین زایش خود زرتشت نیز روز خورداد (یا ششم) فروردینماه سال ۱۷۶۸ پیش از میلاد مسیح بودهاست (همان: ۲۱).
۲. دومین خطای فصیح این است که در اواخر رمان، وقتی خرتک دینیار در آستانۀ پیری به لندن میرود، دخترش بتی و دامادش جرج نول او را به بیمارستان میبرند تا برایش عینک و سمعک بگیرند و برای همین چند روزی در بیمارستان بستری میشود:
فردای آن روز آنها مرا به این بیمارستان سنجیمس، نزدیکیهای هاید پارک، بردند و چند دکتر مرا معاینه کردند و پس از تستها و مداواها گفتند اوّلاً باید از سالها و سالها پیش عینک میزدم، چون درست نمیبینم و برایم عینک هم گرفتند. برای گوشهایم گوشی گذاشتند، چون معلوم شد من درست نمیشنوم. جدّی. چند روز اوّل به مداواهای اوّلیّه و کمی هم کتاب خواندن گذشت. [...] من در بیمارستان به بهانۀ رژیم خوراک سنّتی غذاهای بیمارستان را رد میکردم. فقط نان و تخممرغ و میوه و شیر میخوردم (همان: ۴۶۹ـ۴۷۰).
بتی و نول خرتک را بعد از مرخّصی از بیمارستان به آسایشگاه سالمندان میبرند و در آنجا سکنیٰ میدهند:
روزی که مرا از بیمارستان به یک آسایشگاه سالمندان بردند، کتوشلوار شیک تازه ـ که برایم خریده بودند ـ تنم بود. یک چیزی به اسم کراوات هم به گردنم بسته بودند (همان: ۴۷۱ـ۴۷۲).
امّا چند صفحه بعد نویسنده فراموش میکند که خرتک در خانۀ سالمندان است و اینگونه مینویسد:
بههرروی چون انگار خودم هنوز به مداوا و آرامش نیاز داشتم و ماندن در بیمارستان باعث راحتی خیال خانوادهام میشد، قبول کردم چند روز دیگر هم بمانم، بعد سفر کنم برای یزد (همان: ۴۷۶).
و تازه چند روز بعد از بیمارستان مرخّص میشود تا به آپارتمانش در لندن برگردد و بعدش هم عازم یزد شود:
وقتی سیر بیماریام در وضعیّتی رسید که رو به وخامت رفتن متوقّف شد، مرا به خانه فرستادند، یعنی به آپارتمانم در لندن فرستادند تا تحت مراقبت باشم [...] و آمادۀ بازگشت به یزد بودم (همان: ۴۷).
چنانکه میبینید فصیح یادش رفته که شخصیّت اصلی رمان را از بیمارستان به خانۀ سالمندان بردهاست و اگر قرار باشد به آپارتمانش برگردد و بعدش به یزد رجعت کند، این اتّفاق باید از خانۀ سالمندان بیفتد، نه از بیمارستانی که قبلاً از آن ترخیص شدهاست.
۳. سومین اشتباه فصیح این است که جملۀ دعاییِ «طابَ ثَراهُ» (= پاک و پاکیزه باد خاک او) را، که برای مردگان به کار میرود، برای سیّدعباس عابدینیفرد و از دوستان زنده و در قید حیات دکتر فروهر به کار میبرد. بدیهی است که در این بافتها که راوی این عبارت را به کار میبرد، هیچ نشانی هم از طنز نیست که بتوان آن را از باب شوخی و خنده دانست. کاربرد این عبارت دعایی نشان میدهد که فصیح آن را شنیدهاست، امّا به معنای آن دقّت نکرده و سهلانگارانه آن را به کار بردهاست:
این خانم، زنِ جناب دکتر سیّدعباس عابدینیفرد ـ طاب ثراه ـ استاد بازنشستۀ دانشگاه علامۀ طباطبایی تهرانه (همان: ۲۲۲ ـ ۲۲۳).
خونهش کجاست؟ این دکتر عابدینی طاب ثراه. خانم فروهر بلده؟ من میتونم بیام اونجا با هم بریم. شاید مسیو رو به حرف بیاریم (همان: ۳۲۴).
این جناب عابدینیفرد طاب ثراه حرفهای زیادی میزد ـ و متأسّفانه با خیلی بلغور ـ آکادمیک. باید بودید و کسب فیض میکردید (همان: ۳۳۸).
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🎼 مادرم ایران
شعر: علی صفری
خواننده: علی زند وکیلی
آهنگساز: محمد زند وکیلی
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رماننویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و بادۀ کهن
✍محسن احمدوندی
پیش از این، خلاصهٔ رمان «بادهٔ کهن» را در کانال منتشر کردهام (اینجا). اسماعیل فصیح در این رمان دچار اشتباهاتی شدهاست که در ادامه به آنها خواهم پرداخت:
۱. اشتباه نخست در فصل دوم رمان و جایی است که دکتر آدمیّت از پری کمال دربارۀ گذشتهاش میپرسد و پری میگوید که لیسانسش را قبل از انقلاب از دانشگاه پهلوی شیراز گرفته و همانجا بوده که با همسرش رضا کمال آشنا شدهاست:
ـ «لیسانستون رو کجا گرفتید؟»
ـ «[...] بنده لیسانسم را از دانشگاه شیراز، قبل از انقلاب اسلامی گرفتم [...].»
ـ «صحیح، دانشگاه پهلوی شیراز آنوقتها وابسته به دانشگاه پنسیلوانیا بود.»
به چشمهای دکتر نگاه کرد. «همانجا بود که من با رضا آشنا شدم، رضا کمال.»
ـ «و چهطور شد بعد از شروع جنگ در آبادان ماندید؟»
ـ «او متعهّد بود.» لحن کلامش مطلق بود. «ایمان داشت. ماند. شهید شد.» (فصیح، ۱۳۷۳: ۲۶-۲۷).
از این بخش از رمان چنین برمیآید که پری کمال و رضا کمال دو غریبه بودهاند که برای نخستین بار در دانشگاه به هم برخوردهاند و با هم آشنا شدهاند؛ امّا فصیح این مسئله را در ادامۀ رمان بهکلّی فراموش میکند و در فصل ششم رمان میگوید که این دو دخترعمو و پسرعمو بودهاند. کسی هم نیست که از نویسنده بپرسد که کدام دخترعمو و پسرعمو برای نخستین بار در دانشگاه با هم آشنا میشوند:
[دکتر آدمیّت] موقع عقد فهمیده بود که نام خانوادگی خودش [پری] هم کمال است. با رضا کمال دخترعمو ـ پسرعمو بودند (همان: ۱۲۸).
۲. اشتباه دوم به ناآگاهی نویسنده از مسائل شرعی برمیگردد. میدانیم که عقد موقّت، چنانکه از نامش پیداست، مدّتزمان مشخّصی دارد که در هنگام خواندن خطبۀ عقد و با توافق طرفین تعیین میشود، یعنی زن و مرد توافق میکنند که برای مدّتی مشخّص زنوشوهر باشند، امّا فصیح بعد از رفتن پری کمال و تلاش دکتر آدمیّت برای یافتن او، دراینباره چنین مینویسد:
از روز سوم دکتر شروع کرد به پرسوجو و نگران شد. در خطبۀ عقد موقّت آنها زمان معیّنی ذکر نشده بود؛ بنابراین علاوه بر عشق و احساسهای یگانگی، آنها مثلاً زنوشوهر محسوب میشدند (همان: ۱۷۴).
نویسنده فراموش کرده که صحّت عقد موقّت منوط به تعیین مدّت آن است و اساساً عقد موقّت بدون تعیین مدّت معنا ندارد. این خطای فصیح نشان میدهد که اگر رماننویسی میخواهد در حوزهای بنویسد که اطّلاعاتی دربارۀ آن ندارد، باید قبلش در آن حوزه، اندک مطالعاتی داشته باشد که در بدیهیترین موضوعات دچار خطا و اشتباه نشود.
▪️منبع
ـ فصیح، اسماعیل. (۱۳۷۳). بادۀ کهن. چاپ اول. تهران: البرز.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سیوچهارم فصلنامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۲-۳۴ منتشر شده است.]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهنآویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
روز اول جنگ ایران و عراق، جاسم از بلبشوی پیشآمده استفاده میکند و با دو نفر دیگر به آبادان میرود و ایرج را جلوی چشم لیلا میکشد و خاک میکند و لیلای حامله را به اهواز برمیگرداند. لیلا به جاسم قول میدهد اگر بچهاش را نکشد، از قتل ایرج پیش کسی سخن نگوید و وانمود کند که ایرج در بمباران عراقیها کشته شده است.
مدتی بعد پسر لیلا، آرین، به دنیا میآید و لیلا از ترس جاسم او را مخفیانه به آبادان میبرد و به دوستش آذر کشتکار و همسرش سرهنگ بهرام دبیرسیاقی ـ که در آبادان با آنها رفتوآمد خانوادگی داشتهاند ـ میسپارد و از آنها میخواهد که از بچهاش مراقبت کنند و سپس به اهواز برمیگردد و به پدر و عمویش میگوید که بچه را سر راه گذاشته است. او پنج شش سال دورادور پسرش را، که در خانۀ دوستش آذر میبالد، میپاید. آرین به مدرسه میرود و چند سال ابتدایی را هم میگذراند، تا اینکه سعید و جاسم از جا و مکان آرین باخبر میشوند و به زور او را از آذر و شوهرش پس میگیرند و دور از دسترس لیلا، نزد دایهای به نام گلنار میگذارند. جاسم همیشه این نگرانی را دارد که آرین، تنها نوۀ سعید صالح، بعد از مرگ او صاحب تمام داراییهایش بشود، چراکه سعید صالح پسری ندارد.
لیلا بعد از این ماجرا به تهران میآید و پناهندۀ پدرشوهرش، بهرام آبتین، میشود تا شاید آرین را از سعید و جاسم پس بگیرد، اما بهرام آبتین به درخواست او پاسخ رد میدهد و لیلا بعد از شنیدن پاسخ رد او شوکه میشود و در کنار بیمارستانی حوالی میدان تجریش بیهوش میافتد و زنی رهگذر او را به بیمارستان میرساند و باقی ماجراهایی پیش میآید که در آغاز یادداشت به آنها اشاره شد. بنابراین برخلاف تصور دکتر اللهیاربیگ، نامی که او مدام تکرار میکند، «آریان» نیست، بلکه «آرین» است.
جلال بعد از آگاهی از این اتفاقات، به سراغ بهرام آبتین میرود و از او میخواهد به اهواز برود و وکیلی استخدام کند و نوهاش را پس بگیرد، اما بهرام نمیپذیرد و میگوید توان رودررویی با این خاندان خطرناک را ندارد. زمان به پیش میرود و لیلا رفتهرفته حافظهاش برمیگردد و با جلال ازدواج میکند و با هم به انگلیس مهاجرت میکنند. مدتی بعد در شهریور ۱۳۷۱ جلال برای ده روز به ایران برمیگردد و با خبر میشود که سعید صالح در هشتادوسهسالگی مرده و همۀ داراییهایش طبق وصیتنامهاش به جاسم رسیده است. جلال راهی اهواز میشود و در آنجا با سرهنگ دبیرسیاقی در مراسم عزاداری و شبِ هفتِ سعید صالح شرکت میکند و در این اندیشه است که شاید بتواند آرین را به هر شیوهای که شده از جاسم پس بگیرد و به لیلا برگرداند. روز بعد، ابراهیم، پسر گلنار، برای جلال خبر میآورد که آرین از پلههای خانه به پایین پرت شده و مرده است. جلال پیگیر ماجرا میشود و میفهمد که آرین فهمیده که عمویش جاسم پدرش را کشته و برای همین به او حمله کرده و جاسم هم او را از پلهها به پایین هُل داده و کشته است. به این ترتیب جاسم نتیجۀ خودش را هم میکشد، زیرا پیش از این گفتیم که فتانه، مادر ایرج، دختر جاسم بوده و ایرج و آرین به ترتیب نوه و نتیجهاش بودهاند.
در این هیر و ویر از تهران خبر میرسد که فرنگیس، خواهر جلال، تصادف کرده است. جلال با شتاب به تهران برمیگردد و در بدو ورود به تهران باخبر میشود که لیلا خبر مرگ پدرش را شنیده و به ایران برگشته و راهی اهواز شده است. جلال به خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی در اهواز زنگ میزند و میفهمد که لیلا آنجاست. برای همین خواهرش را در بیمارستان رها میکند و دوباره راهی اهواز میشود، اما وقتی به آنجا میرسد میبیند لیلا در وان حمام خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی رگ دستش را زده و به زندگیاش پایان داده است. جلال همسرش را، مطابق وصیتش، در مزارستان بهشتآباد و در کنار پسرش آرین به خاک میسپرد و رمان در اینجا خاتمه مییابد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
دستاندرکاران نشر ققنوس قول دادند که در چاپ بعدیِ رمان «سمفونی مردگان» خطایی را که در یادداشت بالا به آن پرداختم، اصلاح کنند. از توجه و همراهی ایشان بسیار متشکرم.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رماننویسان ایرانی: عبّاس معروفی و سمفونی مردگان
✍محسن احمدوندی
«سمفونی مردگان» نخستین رمان عبّاس معروفی است که آن را در فاصلۀ سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ نوشت و در سال ۱۳۶۸ منتشر کرد. روایت اصلی رمان یک شبانهروز از زندگی اورهان را نقل میکند که قصد کشتن برادرش آیدین را دارد و در کنار روایت اصلی، چند خردهروایت وجود دارد که گذشتۀ این دو برادر و خانوادهشان را، از چند سال قبل از شهریور ۱۳۲۰ و حملۀ متّفقین به ایران تا سال ۱۳۵۵، روایت میکند.
درونمایۀ اصلی رمان «سمفونی مردگان» کهنالگوی برادرکشی است و نویسنده در آغاز رمان به عنوان براعتاستهلال به آیاتی از سورۀ مائده که مربوط به داستان کشتن هابیل بهدست قابیل است، اشاره میکند. ما عکس این صفحه از رمان را از دو چاپ گردون و ققنوس در اینجا آوردهایم.
اگر به تصاویر دقت کنید، این نقلقول از قرآن در آغاز رمان «سمفونی مردگان» یک اشکال اساسی دارد و آن اینکه داستان هابیل و قابیل در آیات ۲۷ تا ۳۱ سورۀ مائده روایت شده است و آیۀ ۲۶ این سوره هیچ ارتباطی به داستان پسران آدم ندارد و دربارۀ موسیٰ و قوم بنیاسرائیل است. بنابراین درست این بود که نویسنده یا ناشر در پایان این نقلقول مینوشت: «قرآن مجید، سورۀ مائده، آیات ۲۷-۳۱». امّا متأسّفانه نه نویسنده و نه دو نشر گردون و ققنوس متوجّه این خطا نشدهاند و این اشتباه از چاپ نخست کتاب تا امروز، که به چاپ هفتادم رسیدهاست، همچنان تکرار شدهاست. امیدوارم که در چاپهای بعدی این خطا اصلاح شود.
▪️منابع
ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۶۸). سمفونی مردگان. تهران: گردون.
ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۸۸). سمفونی مردگان. چاپ چهاردهم. تهران: ققنوس.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سیوچهارم فصلنامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۱ منتشر شده است.]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: صفیعلیشاه
◾️سال چاپ: ۱۳۷۷
◾️تعداد صفحات: ۲۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
تلاشهای جلال برای وصال این دو جوان راه به جایی نمیبرد و او برای آموزش یک دورۀ فشردۀ تخصصی زبان به کارکنان شرکت نفت راهی اهواز میشود. چند روزی در اهواز است و وقتی برمیگردد، شهناز به او زنگ میزند و میگوید که نگران خسرو است، چون پنج روز است که با او هیچ تماسی نداشته است. جلال به شاپور زنگ میزند و خبردار میشود که یک موتور خسرو را زیر گرفته و حالا در بیمارستان بستری است. جلال به بیمارستان میرود و خسرو را ترخیص میکند و به درخونگاه برمیگرداند. سر و صورت خسرو آسیبدیده و از ریخت افتاده است.
جلال دوباره برای تدریس زبان به اهواز برمیگردد. یکی دو روز بعد، عمه ماتیتی به جلال زنگ میزند و خبر میدهد که خسرو خودکشی کرده و به خاکش سپردهاند و نامهای نوشته و از جلال خواسته که آن را به دست شهناز برساند. جلال به تهران برمیگردد و نامه را برای شهناز میبرد. خسرو در نامه نوشته است که عاشق شهناز بوده اما دیگر از این زندگی سگی خسته شده و به آن خاتمه داده است. او از شهناز خواسته که به کانادا مهاجرت کند و به زندگیاش برسد.
در نقد و تحلیل رمان «بازگشت به درخونگاه» به این نکات میتوان اشاره کرد:
نخست اینکه خودکشی خسرو در پایان رمان غیرمنتظره است و نتیجۀ منطقی وقایع نیست، یعنی خواننده با شناختی که از خسرو دارد و با اتفاقاتی که در رمان رخ میدهد، خودکشی این شخصیت را باورپذیر نمیداند.
دوم اینکه شخصیت خسرو در اینجا شبیه به شخصیت منصور فرجام در رمان «زمستان ۶۲» است، این دو شخصیت هر دو خود را فدای معشوقشان میکنند.
سوم اینکه ترویج این درونمایۀ عرفانی که عاشق باید برای معشوق بمیرد و مرگ در راهِ عشق عینِ زندگی است، در اینجا هم مانند رمان «زمستان ۶۲» البته به شکلی سطحیتر و سانتیمانتالتر مطرح شده است.
چهارم اینکه در اینجا هم مثل اغلب رمانهای فصیح دونژوانیسم نمودِ آشکار دارد و جلال در بدترین شرایط هم از اغواگری زنان و تمتع یافتن از آنها دست برنمیدارد، رابطۀ او با عمه ماتیتی در همین چارچوب است.
پنجم اینکه بسیاری از رویدادها و شخصیتهای «بازگشت به درخونگاه» تکرار رویدادها و شخصیتهای رمانهای دیگر فصیح است و این رمان با رمانهایی مانند «دلکور» و «زمستان ۶۲» پیوندهای متعدد بینامتنی دارد.
ششم اینکه شخصیت عمه ماتیتی در این رمان نمونۀ زنانی است که روزگاری در عرصۀ اجتماع فعال بودهاند و بعد از شکستها و ناکامیهای شخصی و اجتماعی، پستونشین شدهاند و به عرفان و صوفیگری روی آوردهاند. این نکته از منظر تاریخ اجتماعی زنان در ایران معاصر، بهویژه در سالهای پس از انقلاب بسیار مهم است.
هفتم اینکه شعر مولانا در این رمان هم مانند رمان «شهباز و جغدان» در مرکز توجه قرار دارد و با توجه به حال و هوای رمان و شخصیتهای آن، این توجه به اشعار عرفانی چیز غریبی نیست.
(۱۴۰۵/۶/۲۱)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
از روزی که به یاد دارم ورزش جزئی جداییناپذیر از زندگیام بوده است. از فوتبال و کوهنوردی و شنا بگیر تا بدنسازی و دویدن. از میان اینها دویدن چیز دیگری است. تقریباً سه سال است که منظم میدوم و معجزهٔ دویدن را با تمام وجود درک کردهام. امروز رفتم دویدم و رکورد یکساعتهام را ثبت کردم و اینجا منتشر کردم تا شاید شما را هم به ورزش تشویق کنم و بهتان بگویم: «از معجزهٔ ورزش غافل نشوید»
مدت زمان دویدن: ۶۰ دقیقه
مسافت: ۱۰٫۲۴ کیلومتر معادل ۲۶ دور پیست استاندارد
سرعت متوسط: ۱۰٫۲۴ کیلومتر در ساعت
زمان متوسطِ هر کیلومتر: ۵:۵۲ دقیقه به ازای هر کیلومتر
انرژی مصرفشده: ۵۷۱ کیلوکالری
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
چند ماهی میشود که جستهگریخته و در کنار دیگر کارهایم، مشغول خواندن رمان «روز سیاه کارگر» هستم. دربارهٔ پیشرو بودن نویسنده و جایگاه مهم این رمان در ادبیات داستانی فارسی در خلال یادداشتهای بالا بسیار گفتم و نوشتم. متأسفانه چاپ اول این رمان در ایران (۱۳۰۵ و ۱۳۰۷) پرغلط است و نیاز به تصحیح و حروفچینی مجدد دارد. چاپ دوم آن در آمریکا (۱۳۹۵) نیز پر اشتباهتر از چاپ اول است و اغلب توضیحات و تعلیقاتی هم که مصححان در پینوشت صفحات آوردهاند، غلط است. من در یادداشت مفصلی که ماه آینده در فصلنامه قلم منتشر خواهد شد، به بررسی تطبیقی این دو چاپ پرداختهام و بسیاری از خطاها و اشکالات و ابهامات متن را توضیح دادهام. حقیقتاً در تمام طول این چند ماه با خودم میگفتم چه خوب میشد اگر این رمان را به صورتی کاملاً علمی تصحیح کرد و نسخهای ویراسته از آن را، با تعلیقات و توضیحات کافی و وافی، در ایران منتشر نمود. این بود که گفتم این آرزویم را در اینجا منتشر کنم تا شاید اگر ناشری در این روزگار عسرت حاضر به چاپ و انتشار این رمان مهم در ایران شد، این کار را با کمال میل انجام دهم.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هشتم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
در جلد دوم رمان، بختیار اسدآباد را ترک میکند و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه میشود. در نزدیکی کنگاور جوانی به نام مسیو بیکاره به آنها میرسد و همراهشان میشود. مسیو بیکاره جوانی تهرانی است که دیپلمهاش را از اروپا گرفته است. او از تهران عازم کرمانشاه بوده که در رزین ماشینش خراب شده است. مسیو بیکاره با بختیار گرم صحبت میشود. او از کودتای ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن سید ضیاء سخن میگوید و خودش را مفتّش سرّی و محل اعتماد سیدضیاء معرفی میکند. مسیو بیکاره به بختیار میگوید که انتخابات مجلس در راه است و اگر او بتواند از مردم کارگر و دهقان تعدادی رأی جمع کند، در ازای هر رأی میتواند مبلغ قابلتوجهی پول دریافت کند. بختیار چند روزی مشغول این کار میشود، اما وقتی به اشتباه بودن کارش پی میبرد، از این کار انصراف میدهد و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه میشود.
زن بختیار در میانۀ راه وضعحمل میکند و پسری به دنیا میآورد، پسری که نام شاپور را برای او برمیگزینند. چند روز بعد از زایمان زهرا و بهبود حال او، آنها به صحنه و سپس بیستون میآیند. در بیستون بختیار با سیاحی انگلیسی آشنا میشود که مشغول خواندن کتیبه بیستون است [احتمالاً در اینجا نویسنده به دیپلمات و شرقشناس انگلیسی، هنری کرزویک راولینسون، که در سالهای ۱۸۳۵ ـ ۱۸۳۶ برای نخستین بار خط میخی را به کمک کتیبۀ بیستون خواند، گوشۀ چشمی داشته است] بختیار در گفتوگو با این سیاح انگلیسی، به تمجید از تاریخ باعظمت ایران باستان میپردازد و امروز نکبتبار ایران را با دیروز باشکوه آن مقایسه میکند و بسیار حسرت میخورد.
در نهایت بختیار و خانوادهاش به کرمانشاه میرسند. هر کدام از آنها به کاری مشغول میشوند، بختیار به پارچهفروشی، زهرا به پشمریسی و مادرش به رختشویی. چندی بعد بختیار تصمیم میگیرد در طرز لباس پوشیدنش تغییراتی بدهد و از ریخت و قیافۀ دهقانی و کارگری بیرون بیاید، برای همین عبا و عمامه میپوشد و در کسوت آدمهای دیندار ظاهر میشود. تغییر پوشش همانا و تغییر زندگی بختیار همان. او بعد از این تغییر لباس، بسیار مورد احترام مردم قرار میگیرد، معتمد مردم میشود و هر جا میرود قدر میبیند و بر صدر مینشیند. بختیار بعد از این با احزاب رفتوآمد دارد و با بزرگان شهر نشستوبرخاست میکند. بغلهفروشی را کنار میگذارد و دکان بزازیای باز میکند و وضعیت زندگیاش روبهراه میشود. به این صورت است که تسبیح و عمامه و عبا و گفتن جملات و عبارات غلیظ عربی زندگی بختیار را از این رو به آن رو میکند.
در همین روزهاست که خبر از خلع حکومت قاجار و برپا نمودن حکومت جمهوری در کشور بالا میگیرد. کرمانشاهیها هم قرار است تجمعی در دفاع از جمهوری بر پا کنند؛ اما بختیار که انقلاب مشروطه را به چشم خود دیده است، امید چندانی ندارد که برپایی جمهوری هم بتواند گره از کار فروبستۀ مردم دهقان و کارگر باز کند، هرچند ناامید هم نیست و آرزومند است که این بار این انقلاب مانند انقلابهای غربیها به نتیجه برسد. بختیار به همین امید مجموعهقوانین بیست و سه مادهای را برای احقاق حقوق کارگران و دهقانان مینویسد تا شاید الگویی برای وکلای ملت باشد و به آن عمل کنند.
چندی بعد یکی از مالکان که در ایام بچگی همبازی بختیار بوده به دیدنش میآید. این مالک که مال و ثروت فراوانی هم دارد، برخلاف عموم مالکان، مدافع قانون و احقاق حقوق کارگران و دهقانان است و از کمفروشی و دروغگویی و ظلم و ستم و تبعیض در جامعه خسته شده است. او این همه فساد و تباهی را از نبود قانون و ناتوانی قوۀ مجریه در اجرای آن میداند. این دوست قدیمی برای شام مهمان بختیار میشود و مفصلاً با هم از اوضاع کشور و دلایل فساد و تباهی مملکت سخن میگویند. بختیار برخلاف دوستش، عاملِ تمام بدبختیهای کشور را آخوندها میداند و وعده میدهد که در آینده در ایران اثری از آخوند نخواهد ماند و رمان با این جملات پایان مییابد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش ششم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
چندی بعد خبر میرسد محمدعلی شاه که به روسیه گریخته بود، با طوایف ترکمان به سوی تهران در حرکت است تا پایتخت را بار دیگر از مجاهدان مشروطهخواه باز پس بگیرد و بر تخت شاهی بنشیند. سالارالدوله نیز این فرصت را مغتنم میشمارد و با قشون بیشماری که گرد آورده، عازم تهران میشود. اردوی سالارالدوله بعد از چهار ماه به ساوه میرسد و مجاهدان بختیاری که به تهران رفتهاند و محمدعلیشاه را مغلوب کردهاند، در بازگشت به اردوی سالارالدوله میتازند و این اردوی چهلهزارنفری را در هم میشکنند.
سالارالدوله شکستخورده و مغلوب به کرمانشاه برمیگردد و با خبر میشود که یارمحمدخانِ مشروطهخواه در همدان سپاهی گردآورده و قصد تسخیر کرمانشاه را دارد. سالارالدوله میگریزد و یارمحمدخان کرمانشاه را تصرف میکند اما در شهر از حمایت مردم برخوردار نمیشود و پایتخت نیز از او حمایت نمیکند. سالارالدوله و تنی چند از سران طوایف، با آگاهی از این مسئله، به شهر حمله میکنند و مشروطهخواهان را قتلعام میکنند. در این بخش از رمان همدلی نویسنده با مشروطهخواهان و مخالفت او با سرکوب آنها کاملاً آشکار است.
بعد از این واقعه، شبی شیرین از شوهرش، سالارالدوله، به خاطر قساوت قلب و کشتار این همه آدم بیگناه گلایه میکند. سالارالدوله سخنان او را برنمیتابد و طلاقش میدهد و همراه بختیار و مادرش از دربار بیرون میراند. شیرین با سیدی همدانی به نام سیدحسن ازدواج میکند و بختیار و مادرش نیز با او راهی همدان میشوند. بختیار در همدان دکان عطاری باز میکند.
چندی بعد از کشتار خونین مشروطهخواهان توسط سالارالدوله، مجاهدان بختیاری برای سرکوب سالارالدوله از تهران عازم کرمانشاه میشوند و نبردی خونین میان آنان و قشون سالارالدوله درمیگیرد، داوودخان و پسرش کشته میشوند و سالارالدوله فرار میکند. مدتی بعد، یارمحمدخان که پایتخت در جدال پیشین از او حمایت نکرده است، به اردوی سالارالدوله میپیوندد و با او قصد تسخیر مجدد کرمانشاه را میکند، اما باز هم قشون آنها در هم شکسته میشود، یارمحمدخان کشته میشود و سالارالدوله دوباره میگریزد.
در این ایام که مصادف با جنگ جهانی اول است، عثمانیها از راه قصرشیرین به ایران حمله میکنند و تا همدان پیش میآیند. روسها نیز که نفوذ عثمانیها و متحد آنان، یعنی آلمانها، در ایران را برنمیتابند، از سوی شمال به کشور حمله میکنند و تا قزوین پیشروی میکنند. بدین شکل ایران به میدانگاهی برای جنگ و جدال دولتهای متخاصم تبدیل میشود. مردم هم دو دسته میشوند: عدهای طرفدار روس و عدهای طرفدار آلمان. و البته اغلب این جانبداریها هم به خاطر پول و منافع مادی است. در ادامه انگلیسیها نیز از جنوب وارد کشور میشوند و قحطی بخشهای وسیعی از ایران را فرامیگیرد. کشور تکهپاره میشود و هر پارهای در دست ابرقدرتی قرار میگیرد. در میانۀ این قحط و غلا، در حالی که بسیاری از مردم کرمانشاه از گرسنگی میمیرند، عدهای همچون سالارلشکر، پسر فرمانفرما و حاکم وقت کرمانشاه، غله را به قیمت ارزان از مردم میخرند و به شهر و استانی دیگر میبرند و به چند برابر قیمت میفروشند و از این آب گلآلود ماهی میگیرند.
چندی بعد زنعمو و دخترعموی بختیار با حالی نزار و رو به مرگ خودشان را از کردستان به همدان میرسانند و خبر میدهند که عمو و پسرعموی بختیار به دلیل قحطی مردهاند. حالا بختیار باید عهدهدار مخارج این دو زن بیسرپناه هم بشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش چهارم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
بعد از چهار ماه فعلگی، اللهداد ناخوش میشود و به اسهال خونی مبتلا میگردد. بختیارْ پدر را پیش حکیم نصیر، یکی از طبیبان مشهور کرمانشاه، میبرد، اما حال پدر خوب نمیشود و چنان ضعیف و ناتوان میگردد که یک روز کنار دیواری از پا میافتد. در این لحظه مردی فرنگی وضعیت نامساعد اللهداد را میبیند و از روی ترحم و دلسوزی او و بختیار را به باغ خود میبرد و مدتی از اللهداد مراقبت میکند. حال اللهداد اندکاندک رو به بهبود میگذارد و وقتی میخواهد با پسرش باغ را ترک کند، فرنگی به او لیرهای میدهد تا بفروشند و به زخمهای زندگیاش بزند. اللهداد و بختیار به بازار میروند تا با لیرهای که مرد فرنگی بهشان داده، برای جهان و شیرین خرید کنند، اما دکاندار به آنها شک میکند که نکند به گنجی چیزی دست یافته باشند، برای همین داروغه را در جریان میگذارد و داروغه اللهداد و بختیار را دستگیر میکند و نزد نایبالحکومه میبرد. اللهداد حقیقت ماجرا را تعریف میکند، اما نایبالحکومه حرف او را باور نمیکند و زندانیاش میکند.
بختیار دوباره به سراغ مرد فرنگی میرود و قضیه را برای او توضیح میدهد و از او کمک میخواهد. مرد فرنگی هم آشپزش را به همراه بختیار نزد امیرنظام گروسی میفرستد و به او اطلاع دهد که لیره را او به اللهداد و پسرش داده است. در اینجای داستان بختیار تازه متوجه میشود که این مرد فرنگی کنسول انگلیس است. امیرنظام از کنسول انگلیس معذرتخواهی میکند، داروغه را تنبیه میکند، نایبالحکومه را عزل میکند و اللهداد را آزاد میکند و یک پنجهزاری هم به او میدهد و از او میخواهد بختیار را برای نوکری در دربار بگذارد، اما اللهداد که نام و آوازۀ بچهبازی امیرنظام گروسی را از دوستش، استاد علی بنا، شنیده است، این درخواست را رد میکند.
اللهداد و بختیار به ده برمیگردند و مادر و دختر از دیدن آنها بسیار خوشحال میشوند. مدتی بر همین منوال میگذرد تا اینکه دو ایل زوله و جمهور که از کوهستانهای سردسیر همدان عازم مناطق گرمسیر کلهر و سنجابی هستند، از کنار روستای برناج میگذرند و بختیار برای شش ماه در ازای گرفتن مبلغی پول، برای چراندن برهها، همراه ایل میشود و با آنها راهی قشلاق میگردد. در این سفر ملای ده هم با ایل همراه میشود و بختیار در طول این سفر ششماهه فرصت خوبی برای آموختن مییابد. شش ماه بعد که ایل دوباره قصد بازگشت به سردسیر را دارد، بختیار هم با آنها به ده برمیگردد. او متوجه میشود پدرش در غیاب او، قهوهخانهای در سر مسیر زائران کربلا باز کرده و وضعیت اقتصادیاش خیلی بهتر شده و توانسته یک گاو و چهارتا گوسفند بخرد و به ده دیگری نقل مکان کند. از قضا پدر بختیار دوباره مریض میشود. بختیار حکیمی نوظهور را که ساکن روستای همسایه است بر بالین پدر حاضر میکند و پدر این بار هم از این مهلکه جان سالم به درمیبرد. در همین ایام است که فرمانفرما، ولیعهد فاتح قفقازیه، والی کرمانشاه میشود.
چندی بعد فردی به نام غلامویس به روستا میآید و مردم را به کتیراچینی دعوت میکند. بختیار و خانوادهاش به همراه دیگر روستاییان به کتیراچینی میروند. در این سفر، بختیار چون سواد دارد، منشی غلامویس میشود. بعد از کتیراچینی، که درآمد چندانی هم ندارد، خانوادۀ بختیار به منطقۀ رودآور میروند و ساکن آنجا میشوند. پدر به زراعت و بختیار هم به پیلهوری مشغول میشود. در این منطقه همدانیها مشغول طلاشوری هستند و بختیار از طریق همین پیلهوری مقداری خردهطلا و خردهنقره جمع میکند و به همدان میبرد و میفروشد و چون در تویسرکان هر روستایی دکانی دارد و دورهگردی سود چندانی ندارد، با این سرمایه تصمیم میگیرد به همراه پدرش برای خریدوفروش کشک و پشم و روغن راهی لرستان شود تا شاید در آنجا سود بیشتری کسب کنند.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش دوم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
رمان «روز سیاه کارگر» یا به تعبیر خود نویسنده «روز بد کارگر»، زندگی دهقانی کُرد و فرودست به نام بختیار را در سالهای پایانی سلسلۀ قاجار روایت میکند. خداداده در آغاز رمانش اعلام میکند که برخلاف قدما که کتابهایشان را به نام سلاطین و پادشاهان و امرا و وزرا نوشتهاند، او میخواهد کتابش را به نام کارگران و دهقانان و رنجبران بنویسد و زندگی این طبقۀ فراموششده را روایت کند. بر این اساس نویسنده نقطه تمایز رمانش با دیگر داستانهای فارسی را چنین برمیشمرد:
بر رای ارباب دانش پوشیده نماناد عامۀ مصنفینِ کتاب و مورخین، سرلوحۀ کتاب خود را اول به نام سلطان و بعد به نام وزراء یا امراء مزیّن مینمایند. کمتر کتبی یافت میشود از این سبک و اصول خارج باشد. چون روزگار با بختبرگشتگان و رنجکشان مساعدت ندارد. نوع بشر نیز به اقتضای زمان کمک مینماید. این بندۀ بیقدر و مقام، احمد خداداده کُرد دینوری، محض خدمت به عالم بشریت، برخلاف مصنّفین سَلَف، دفتر خود را به نام طبقۀ کارگر و عامۀ رنجبر [...] زینت میدهم (خداداده، ۱۳۹۵: ۶۷).
نویسنده صریحاً در آغاز رمانش اعلام میکند که از نوشتن رمانش دو هدف را دنبال میکند. هدف اول او رفع تبعیض طبقاتی و دفاع از طبقۀ فرودست جامعه است و دراینباره مینویسد:
تا کنون کتابی که مجموعۀ زندگانی یک نفر دهگان صحرایی مشروحاً باشد، دیده نشده. برخلاف از هر متموّلی از شهریاران و وزرا و امیران و صاحبان ثروت هزاران راست و دروغ ساخته و پرداخته و مجلهها منتشر نمودهاند (همان: ۶۸).
و هدف دومش رفع تبعیض قومیّتی و داشتن حقوق برابر تمام اقوام ایرانی است و دراینباره مینویسد:
امیدوارم [این کتاب] انتباهی برای آیندگان باشد، برادران خود را به چشم حقارت ننگرند [...] پارس، کُرد و ترک را به چشم احترام نظر نموده، فرقی ننهند (همان: ۶۸).
او تأکید میکند که اگرچه مورّخ نیست، اما بخش وسیعی از وقایعی را که روایت میکند، به چشم خود دیده است و در طول عمرش تجربه کرده است، بنابراین از این منظر رمان او نوعی تاریخ اجتماعی ـ سیاسی نیز به شمار میرود و یک اثر صرف داستانی نیست:
اگرچه غرض ما تاریخنویسی نیست، بالطبع بعضی وقایع مهمه که بوده، اختصاراً نوشته خواهد شد، زیرا که در ایام انقضای عمرِ همان رنجبر، این وقایع روی داده (همان: ۶۸).
خداداده در خلال سرگذشت بختیار، این دهقان بیچاره و آواره، زندگی روستاییان ایران در آغاز قرن بیستم و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی کشور در سالهای پایانی قاجار تا کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی و به قدرت رسیدن رضاشاه را نیز به تصویر میکشد. او در این رمان از ظلم و ستم اربابان و مالکان، بیچارگی و دربهدری رعایا، رواج رشوه و فساد اداری، ناامنی راهها، گسترش غارت و چپاولگری و قتل و کشتار، شیوع بیماریها، وضعیت نامناسب تغذیۀ مردم، نبود سیستم بهداشتی کارآمد، نفوذ کشورهای استعمارگر در کشور، شکست نهضت مشروطه و کشتار مشروطهخواهان و... سخن میگوید.
به نظر من «روز سیاه کارگر» یکی از بهترین رمانهایی است که اوضاع آشفتۀ سالهای پایانی قاجار را به تصویر میکشد و به صورت ملموس و عینی نشان میدهد که چرا انقلاب مشروطه شکست خورد و چه شد که مردم برای سر و سامان دادن به اوضاع کشوری که از هر سو داشت تکهپاره میشد و ناامنی در هر گوشه و کنار آن موج میزد، از آرمانهای بلند مشروطه دست کشیدند و دست به دامان رضاشاه شدند تا این اوضاع آشفته را سر و سامانی بدهد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📑نوآموختهها
✍محسن احمدوندی
داشتم به نام رمانهای نوشتهشده در سالهای پایانی قاجار و آغازین پهلوی دقت میکردم که متوجه شدم بسامد دو واژهٔ «شب» و «سیاهی» در آنها قابلتأمل است:
روزگار سیاه (۱۳۰۴) عباس خلیلی
اسرار شب (۱۳۰۵) یحیی دولتآبادی
روز سیاه کارگر (۱۳۰۵) احمدعلی خداداده
تفریحات شب (۱۳۱۳) محمد مسعود
جالب است بدانید که در همین سالهاست که نیمایوشج شعر ای شب (۱۳۰۱) را میسراید و شب را به یکی از نمادهای کلیدی ادبیات معاصر فارسی تبدیل میکند. در همین سالهاست که شب نماد استبداد و اختناق و خفقان میشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رماننویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و فرار فروهر (بخش دوم)
✍محسن احمدوندی
۴. چهارمین خطای نویسنده آنجاست که بعد از حملۀ اعراب به ایران و اشغال آن، نام ایران را به «ملوک عجم» تغییر میدهد، درحالیکه درست این بود که از «مُلک عجم» استفاده میکرد، زیرا «مُلک عجم» یعنی «سرزمین ایرانیان» و «ملوک عجم» یعنی «پادشاهان ایرانی» و این دو کاملاً از یکدیگر متمایز هستند. این اشتباه نه در یک جا که در چندین جا تکرار شدهاست:
در شبهایی که کاروان در دهستانهای شمال تاکستان بیتوته میکرد و کمکم به راگا نزدیک میشدیم، من زیر آسمان آبی سرزمین زادگاه دوستداشتنی و دیرینهام دراز میکشیدم و به سالهای گذشتۀ خودم و ایران فکر میکردم. اگرچه میشنیدم عمر ابن خطاب نام ایران را حالا گذاشته بود ملوک عجم (همان: ۱۹۱).
اینها (یعنی بنیامیّه) که حکومت سرزمین ایران، ملوک عجم، را در دست داشتند، خودشان هم در عربستان و بینالنّهرین و سوریه و آنجاها با این طایفه و آن طایفه کشتوکشتار و جدال و سفّاکیهای فجیع میکردند و خدشه بر اسلام حضرت محمّد (ص) بودند (همان: ۲۰۵).
گفتند حکومت ایران در عمل از دست ابوحمار بنیامیه به ابوسفّاح بنیعبّاس افتاده [...] آهی کشیدم و باز دلم چرک ماند [...] او هم کارهای تازیها را میکرد و وضع حکومتی ملوک عجم خرتوخر ماند یا سگتوسگ (همان: ۲۲۷).
پس از اندک مدّتی در ملوک عجم، حالا فهمیده بودم لال و کر بودن یا به قول حکیمالشّرق صُمّ و بُکم بودن در درازمدّت به سود آدمی است تا وارد حکومت و سیاست و دیپلماسی شدن (همان: ۲۳۰).
جنوب و مناطق مرکزی ملوک عجم هم این روزها در یدِ ولایت یک مشت آلبویۀ رشتی بود. اینها البتّه از نوکران و سرسپردگان آلعبّاس بودند (همان: ۲۴۱).
شاید مردمِ ملوک عجم راستی پس از اینهمه سالها داشتند بیدار میشدند و روشن میشدند (همان: ۴۶۴).
۵. پنجمین خطای نویسنده این است که در اواخر رمان در دو جا واژۀ «شهیر» را در معنای «بانگ و فریاد» به کار بردهاست:
از آخرین پسکوچههای کاهگِلی که رد میشدم، کمکم در تاریکی شبگیر کوچه گویی خروشهایی موج میزد و پژواک داشت یا فرشتههایی بودند که از چپ و راست ندایم میدادند و شهیر میزدند (همان: ۵۲۴).
سرم را از دیوار بلند کردم. فکر کردم به خواب یا چرتی فرورفته بودم و همه خروشها و شهیرها و سخنان آن که با من سخن گفته بود، در خواب بود (همان: ۵۲۵).
روشن است که «شهیر» به معنای «معروف و مشهور و بلندآوازه» است و در معنایی که در این متن آمده، تا جایی که من جستهام، در هیچ متن دیگری به کار نرفتهاست. به نظرم فصیح در اینجا هم دچار خطا شدهاست و برای این خطا دو حدس میتوانم بزنم:
الف) نویسنده احتمالاً واژۀ «شهیق» به معنای «بانگ خر» را در ذهن داشته و آن را «شهیر» تصوّر کرده و متوجّه معنای زشت آن نبودهاست.
ب) شاید اصل کلمه «صفیر» به معنای «بانگ و آواز» بوده و در تایپ و حروفچینی به اشتباه چنین نوشته شدهاست.
▪️منبع
ـ فصیح، اسماعیل. (۱۳۸۸). فرار فروهر، چاپ هشتم. تهران: البرز.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سیوچهارم فصلنامهٔ قلم در صفحات ۳۵-۴۴ منتشر شده است.]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
تا آنجا که دیده و شنیده و خوانده بود، میدانست تا دنیا دنیا بوده است، پول و قدرت همواره در دست اشخاصِ لئيم و بدخواه گِرد آمده و چنین اشخاصی بودهاند که جهانی را برای حرص و آز نامحدود خود
سوزانیده و به خون کشانیدهاند.
#مرتضی_مشفق_کاظمی (۱۳۴۰). تهران مخوف. جلد اول. چاپ پنجم. تهران: ابنسینا. صفحهٔ ۲۲۵.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒کوتاهنوشتها
✍محسن احمدوندی
صابر همدانی (۱۲۸۲ - ۱۳۳۵ هـ . ش.) بیتی دارد که من خیلی دوستش دارم. او در میانهٔ یکی از غزلهایش با حسرتی تلخ میگوید:
کسی در سایهٔ لطفت نیاسود
به گیتی کار دیواری نکردی
این بیت برای کسانی چون من که وارد نیمهٔ دوم عمرشان شدهاند و قرار است کارنامهٔ نیمهٔ اول عمرشان را ارزیابی کنند، خیلی مهم است. من هر بار که این بیت را در ذهنم مرور میکنم، با خودم میگویم: واقعاً در طول زندگیام به چه دردی خوردهام؟ آیا گره از کار کسی گشودهام؟ به کسی خیری رساندهام؟ منشأ خوبیای بودهام؟ آیا اگر درختی نبودهام و بار و بری نداشتهام، توانستهام لااقل دیواری باشم و در گرمای نیمروز تابستانی سایهای بر سر رهگذری بگسترانم؛ سایهای هرچند کوتاه و کمارج و نهچندان دلپذیر؟ به نظرم پاسخ این پرسش از یکجایی به بعد بسیار مهم میشود و معنای زندگی آدمی در گرو آن است.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهنآویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
در نقد و تحلیل رمان «کمدی/ تراژدی پارس» چند نکته را باید یادآور شوم:
نخست اینکه این رمان هم مثل رمانهای دیگر فصیح پر از حشو و زیادهگویی است. برای مثال حضور شخصیتهایی مانند منصور فربدی و کامران شرفالدینی در رمان کاملاً زائدند یا فصلهایی که به توصیف چارتهای ساختاریای که لیلا از داستان لیلی و مجنون و فریدون و ضحاک میکشد حشو و حوصلهسربَرَند.
دوم اینکه راوی هر چند فصل یک بار ـ مثل سریالهای تلویزیونی که در بخش آغازین قسمت جدید، خلاصهای از قسمتهای قبلی را تکرار میکنند ـ خلاصهای از وقایع رمان را با خودش یا برای یکی از شخصیتهای رمان تکرار میکند. این مرور فشردۀ وقایع پیشین یک حسن و یک عیب دارد: حسنش این است که خواننده آنچه را خوانده یک بار دیگر مرور میکند و وقایع را بهتر در خود حل و هضم میکند و عیبش این است که وقتی در چند جای رمان تکرار میشود، ملالآور میشود. البته این ویژگی خاص این رمان نیست و در خیلی دیگر از رمانهای فصیح وجود دارد.
سوم اینکه ایرانگرایی و عربستیزیِ متأثر از هدایت در این رمان نیز هست، حتی اسمگذاری شخصیتها نیز این جهتگیری را روشن میکند: در یک سمتِ داستان بهرام و ایرج و آرین آبتین قرار دارند که شخصیتهای مثبت داستان هستند و اسامیشان ایرانی است و در سمت دیگر سعید و جاسم صالح قرار دارند که شخصیتهای منفی داستان هستند و اسامیشان عربی است.
چهارم اینکه فصیح در اینجا هم مانند رمان «درد سیاوش»، بین شخصیتهای داستانش و اسطورههای ایرانی پیوند برقرار میکند. برای نمونه شخصیت ایرج آبتین که قربانی حسادت جاسم، پدربزرگش و عموی همسرش، میشود با شخصیت ایرج، پسر فریدون و نوۀ آبتین در شاهنامۀ فردوسی، که قربانی حسد برادرانش میشود، پیوند مییابد. در جایی دیگر از رمان لیلا خواب میبیند که تهمینه است و آرین نوجوان با سهراب همانند میشود.
پنجم اینکه فصیح با به تصویر کشیدن شخصیت لیلا به خوبی توانسته ستمهایی را که در جامعهای عشیرهای بر زن میرود به تصویر بکشد.
ششم اینکه در اینجا هم مانند اغلب رمانهای فصیح، جلال آریان ناجیِ زن تنها و بیپناه داستان میشود.
هفتم اینکه این رمان هم مثل دیگر رمانهای فصیح پیوندهای بینامتنی متعددی با دیگر رمانهای خود نویسنده از جمله «دلکور»، «زمستان ۶۲» و «فرار فروهر» دارد.
هشتم اینکه در این رمان هم مانند اغلب رمانهای فصیح، مشروبخواری و زنبارگی دو جزء لاینفک زندگی جلال آریان هستند و به نظر من یکی از دلایل پرفروش بودن رمانهای فصیح در دهههای هفتاد و هشتاد به همین روحیۀ خوشباشی جلال آریان، شخصیت اصلی داستانهایش، برمیگردد.
(۱۴۰۵/۷/۹)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش اول)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهنآویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
«تراژدی/کمدی پارس» چهاردهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را نخستینبار در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. ماجراهای این رمان از این قرار است: شبِ آخرِ اردیبهشتماه ۱۳۷۱ است. جلال آریان، کارمند شرکت نفت، طبق معمول برای خوشگذرانی به خانۀ دوستش بهرام آذری میرود. دکتر محسن اللهیاربیگ، پزشک اعصاب و روان، هم در خانۀ آذری است. دکتر اللهیاربیگ در بیمارستانی در حوالی میدان تجریش مشغول به کار است. او برای جلال تعریف میکند که چند روز پیش خانمی حدوداً چهل ـ چهلویکساله را به بیمارستان رساندهاند که دچار آمنهزیا (فراموشی) شده و در خواب و بیداری فقط یک کلمه را تکرار میکند: «آریان». و از جلال میخواهد سری به بیمارستان بزند، شاید این زن را بشناسد و بتواند به او کمکی بکند.
جلال روز بعد به بیمارستان میرود و متوجه میشود این زن، لیلا صالح، کارمند شرکت نفت است که سالها پیش در یکی از دورههای نامهنگاری بازرگانی به زبان انگلیسی در شرکت نفت اهواز دانشجویش بوده است. پدر لیلا، میلیاردری اهوازی به نام سعید صالح است. جلال شمارۀ او را از طریق دوستان جنوبیاش گیر میآورد و با او تماس میگیرد، اما سعید صالح میگوید دخترم را عاق کردهام و او دیگر دختر من نیست. سعید صالح از رؤسای شرکت نفت بوده و هشت نه سال است که بازنشسته شده است و چندین شرکت در اهواز دارد. او سه زن گرفته و از این سه زن صاحب دو پسر و یک دختر شده است. دو پسرش ساکن کویت بودهاند و چند سال پیش در جنگ عراق با کویت کشته شدهاند و دخترش لیلا هم از زن سومش ماهرخ است. ماهرخ، مادر لیلا و زن سوم سعید صالح، از یک طایفۀ بزرگ بختیاری بوده که سالها پیش به عمان مهاجرت کردهاند و سعید صالح در سفری کاری که از طرف شرکت نفت به این کشور عربی داشته، با او آشنا شده و ازدواج کرده است. وقتی لیلا به دنیا آمده، ماهرخ سر زا مرده است. لیلا بزرگ میشود و در شرکت نفت استخدام میشود. او اوایل سال ۱۳۵۷ با یکی از همکارانش به نام ایرج آبتین آشنا میشود و ازدواج میکند، ازدواجی که با وجود مخالفت پدران هر دو پا میگیرد.
ایرج آبتین تنها پسر سپهبد بهرام آبتین، یکی از ژنرالهای برجستۀ ارتش شاهنشاهی و دانشآموختۀ اقتصاد و مدیریت از دانشگاه کمبریج انگلستان است. بهرام، پدر ایرج، اهل شمال است و فتانه، مادرش، جنوبی است و ماجرای ازدواج این دو هم از این قرار بوده که سپهبد بهرام آبتین در سال ۱۳۲۹ طی مأموریتی برای برگرداندن جنازۀ رضاشاه ـ که قرار است از مصر به ایران برگردانده شود ـ به جنوب کشور میرود و در خرمشهر با فتانه آشنا میشود، فتانه دختری پانزده ـ شانزدهساله و بیکسوکار و آواره در خرمشهر بوده است. بهرام آبتین فتانه را با خودش به تهران میآورد و با او ازدواج میکند و ماحصل این ازدواج دو دختر ـ که حالا ساکن سوئیس هستند ـ و یک پسر ـ که همان ایرج باشد ـ بوده است. فتانه هم هنگام تولد ایرج سر زا مرده است. بهرام که با ازدواج ایرج و لیلا موافق نبوده، تمام داراییهایش را به اسم دو دخترش میزند و ایرج را از ارث محروم میکند.
بعد از سقوط سلطنت و وقوع انقلاب اسلامی، سعید صالح از لیلا میخواهد که از ایرج جدا شود، چون میترسد به بهانۀ خانوادۀ سلطنتی ایرج، اموال او هم مصادره شود؛ اما لیلا نمیپذیرد. لیلا و ایرج برای رهایی از فشارهای سعید صالح، اوایل سال ۱۳۵۹ به آبادان مهاجرت میکنند. سعید صالح برادری به نام جاسم دارد که بسیار خونریز و خطرناک است. او زن و بچهای ندارد و هر جا رفته با زنی همبستر شده، بچهای پس انداخته و رهایش کرده است. در ادامۀ رمان متوجه میشویم که فتانه، مادر ایرج، در اصل دختر جاسم، عموی لیلا، بوده که آن را در سال ۱۳۲۹، توی قطار خرمشهر رها کرده است و دلیل شباهت ایرج و لیلا هم به همین برمیگردد، به سخن دیگر ایرج در اصل نوۀ جاسم و پسرِ دخترعموی لیلاست. البته جاسم از این قضایا اطلاعی ندارد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
▪️تصویر سمت راست: «سمفونی مردگان»، چاپ ققنوس
▪️تصویر سمت چپ: «سمفونی مردگان» چاپ گردون
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی
◾️جلسهٔ سیام: «آذرباد» نوشتهٔ نسیم مرعشی
◾️زمان: شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸
◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب»
[ورود برای عموم علاقهمندان آزاد است]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش اول)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: صفیعلیشاه
◾️سال چاپ: ۱۳۷۷
◾️تعداد صفحات: ۲۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
«بازگشت به درخونگاه» سیزدهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. این رمان دربارۀ پسر و دختر جوانی به نامهای خسرو و شهناز است که عاشقانه همدیگر را دوست دارند و میخواهند با هم ازدواج کنند، اما پدرانشان، شاپور ایرانفر و علی آریان، مانع این وصال هستند.
ماجراهای رمان از این قرار است: صبح روز چهارشنبه نوزدهم دیماه ۱۳۷۵ است. راوی داستان، جلال آریان، بازنشستۀ شصتودوسالۀ شرکت نفت، به دلیل مشکلات قلبی به آزمایشگاهی در تهران مراجعه میکند و در آنجا خسرو ایرانفر، پسر همکلاسی قدیمیاش شاپور ایرانفر را میبیند. خسرو به جلال آریان میگوید که عاشق برادرزادهاش شهناز آریان شده است و میخواهد با او ازدواج کند، اما پدران هر دو طرف جلوی پایشان سنگاندازی میکنند و مانع از این وصلت میشوند. او از جلال میخواهد تا واسطه شود و رضایت پدرانشان را برای این ازدواج جلب کند.
جلال ابتدا به خانۀ همکلاسی قدیمیاش، شاپور ایرانفر و سپس به سراغ برادر ناتنیاش، علی آریان میرود تا با جلب رضایت این دو، زمینۀ وصال خسرو و شهناز را فراهم کند و ما در خلال واسطهگری جلال ابتدا با خانوادۀ شاپور و سپس خانوادۀ علی آشنا میشویم.
شاپور ایرانفر، پدرِ خسرو، قبل از انقلاب بیولوژیست و استاد دانشگاه اهواز بوده و جایزۀ سلطنتی بهترین کتاب در حوزۀ زیستشناسی را از آن خود کرده است. او بعد از انقلاب از دانشگاه اخراج میشود و در یکی از آزمایشگاههای تهران به صورت آزاد مشغول به کار میگردد و در نهایت چهار سال پیش به علت مصرف زیاد الکل و مشکل ستون فقرات از این کار هم استعفا میکند و خانهنشین میشود و به خانۀ پدریاش در درخونگاه برمیگردد. شاپور انسانی بددهن و بدخُلق است و با همین بددهنی و بدخُلقی زندگی را بر اعضای خانوادهاش سخت کرده است. او در سال ۱۳۳۹ با پریسا ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نامهای خسرو و پریناز شده است. پریناز پرستاری خوانده و ازدواج کرده و صاحب دو بچه است و خسرو هم سی و سه سال دارد، لیسانس ادبیات فارسی گرفته و در همان آزمایشگاهی که پدرش کار میکرده، مشغول به کار شده است. شاپور خواهری هم به نام ماتیتی دارد. عمه ماتیتی پنجاه سال دارد و قبل از انقلاب شوهر کرده و بعد از انقلاب شوهرش تحت تعقیب قرار گرفته و به آمریکا گریخته و در آنجا براثر تصادف مرده است. ماتیتی قبل از انقلاب در گروه ارکستر بانوان سنتورزن بوده است، اما حالا از فعالیتهای اجتماعی کناره گرفته، درویش و خانقاهرو شده است و دیوان شمس تبریزی میخواند و با خانوادۀ برادرش در درخونگاه زندگی میکند و از مادرش شوکتزمان، که مادربزرگ خسرو باشد، نگهداری میکند. شاپور قبل از انقلاب از جلال خواسته که ماتیتی را بگیرد، اما جلال آن روزها به دلیل شکستی که در ازدواج قبلیاش خورده، راضی به این وصلت نشده است. جلال بنابر مسلک دونژوانیاش حالا بدش نمیآید که با ماتیتی وارد رابطه شود و تمتعی از او ببرد.
علی آریان، برادر ناتنی جلال، بازاریِ میلیاردری است که در دَروسِ قُلهَک زندگی میکند. او شصت و پنج شش سال دارد و تا امروز چهار زن گرفته است و از زن چهارمش شیرین، دختری به نام شهناز دارد که با خسرو پسر شاپور همدانشکدهای بوده است. شهناز یکبار ازدواج کرده، یک بچه دارد و بعد از گم و گور شدن شوهرش به صورت غیابی از او طلاق گرفته است. خسرو عاشق شهناز است و میخواهد با او ازدواج کند.
علی و شاپور با هم آبشان توی یک جوب نمیرود. سالها پیش علی در رادیو کار میکرده و شاپور در یک ارکستر ویلن میزده و گویا کینه و دشمنی این دو به رقابتهایشان در آن سالها برمیگردد و حالا هر کدام از سر لجولجبازی جلوی پای این بچهها سنگاندازی میکنند. علی آریان موافقت با این ازدواج را منوط به مهاجرت این دو به کانادا کرده است و نمیخواهد دخترش در درخونگاه زندگی کند. شاپور ایرانفر هم که نمیخواهد فرزندش مهاجرت کند، شناسنامۀ پسرش را سوزانده تا این وصلت سر نگیرد و این مهاجرت رخ ندهد. در این میانه خسرو بر سر دوراهی سختی قرار گرفته است. او از یک سو عاشق شهناز است و دوست دارد با او ازدواج کند و از سوی دیگر با شرطی که پدر شهناز گذاشته است، دلنگران خانوادهاش است و به راحتی نمیتواند پدر و مادر بیمار و ازکارافتادهاش را در درخونگاه رها کند و به کانادا مهاجرت کند.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📑نوآموختهها
✍محسن احمدوندی
اگر یک روز تبِ تندِ چپگراییِ افراطی جهان را گرفته بود، امروز هم تبِ تندِ راستگراییِ افراطی جهان را دارد درمینوردد. همچنانکه برخورد غیرانتقادی با چپ، لطمات جبرانناپذیری به ما و کشورمان زد؛ بیشک نگاه غیرانتقادی به راست نیز همین بلا را سرمان خواهد آورد. برای رهایی از دامِ چپِ رادیکال، نباید خرد انتقادی را تعطیل کرد و خود را چشمبسته در آغوش راستِ رادیکال انداخت.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش نهم و پایانی)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
در نقد و تحلیل رمان «روز سیاه کارگر» این نکات حائز اهمیت هستند:
نخست اینکه نام رمان طبق گفتۀ صریح نویسنده «روز بد کارگر» است (خداداده، ۱۳۹۵: ۶۸) اما در فضای ادبی به «روز سیاه کارگر» یا «روز سیاه رعیت» معروف شده است. نام نویسنده نیز «احمدعلی خداداده دینوری» است که در برخی جاها به غلط «احمدعلی خدادادگر تیموری» نوشته شده است.
دوم اینکه ناسیونالیسم باستانگرا و عربستیزی، مانند اغلب رمانهای عصر مشروطه و پهلوی اول، از مضامین اصلی این رمان به شمار میآید.
سوم اینکه از فحوای کلام خداداده در مقدمۀ رمانش چنین برمیآید که با جهانبینی مارکسیستی آشنا بوده است و به همین دلیل اسد سیف و ناصر مهاجر در پیشگفتار کتاب، آن را نخستین رمان ادبیات کارگری در ایران دانستهاند (همان: ۳۳)؛ بنابراین میتوان این رمان را اثری پیشرو در شکلگیری برخی گرایشهای کارگری در رمان فارسی به شمار آورد.
چهارم اینکه رضا صادقی شهپر در مقالهای با عنوان «نخستین رمان اقلیمی در داستاننویسی ایران» (کتاب ماه ادبیات، ۱۳۸۹، سال ۴، شمارۀ ۴۰، صفحات ۳۵-۳۹) «روز سیاه کارگر» را نخستین رمان اقلیمی در ادبیات داستانی ایران میداند. این مسئله نیز مُهر تأیید دیگری در پیشرو بودن خداداده و جایگاه مهم رمان او در ادبیات داستانی ماست.
پنجم اینکه یکی از ویژگیهای رمان «روز سیاه کارگر» طنز تلخ آن است و در جایجای رمان، نگاه انتقادی نویسنده به مذهب و سیاست و اجتماع، آمیخته به طنز و هجو و هزل است.
ششم اینکه «روز سیاه کارگر» در بررسی تاریخ مشروطه در کرمانشاه حائز اهمیت است، زیرا بسیاری از وقایعی را که نویسنده در رمان نقل میکند با واقعیتهای تاریخی منطبق است، هرچند این وقایع از صافی ذهن راوی گذشته و با نگرش خاصی روایت شده است.
هفتم اینکه جلد اول و دوم «روز سیاه کارگر» از نظر ارزش هنری یکسان نیستند. در جلد اول ما با نویسندهای طرفیم که برایمان قصه میگوید و در جلد دوم با نویسندهای که بیانیۀ سیاسی صادر میکند. به نظر من خداداده آنچه را میخواسته بگوید در جلد اول گفته است و جلد دوم رمانش زائد و اضافی است و اگر چیزی از هنر نویسندگی او نکاسته باشد، بر آن هم نیفزوده است.
هشتم اینکه نویسنده برای اینکه خواننده را به همدلی و همراهی با طبقۀ فرودست جامعه وادارد، در روایت بدبختیها و تیرهروزیهای این طبقه اغراق کرده است.
نهم اینکه جلد اول رمان با زاویه دید اول شخص روایت میشود، اما راوی جلد دوم دانای کل است، البته نویسنده در صفحات ۲۵۲ ـ ۲۵۵ این مسئله را فراموش میکند و چند صفحه را بدون هیچ دلیلی با زاویه دید اول شخص روایت میکند و این تغییر ناگهانی راوی، انسجام روایت را مخدوش میکند.
دهم اینکه شخصیت اصلی رمان که در آغاز میخواهد با تبعیضها و نابرابریها بجنگد، در پایان دست از مبارزه میکشد و خودش همرنگ جماعت میشود. یعنی فردی که قصد اصلاح جامعه را دارد، به جای تغییر ساختار، خودش در ساختار حل میشود. این شکست روشنفکر اصلاحگرِ ایرانی که بعدها در بسیاری از رمانهای فارسی هم تکرار میشود، از منظر روانشناسی اجتماعی بسیار مهم است.
یازدهم اینکه نگاه انتقادی نویسنده بهویژه در جلد اول تحسینبرانگیز است، اما در جلد دوم این نگاهِ انتقادیِ همهجانبه و فراگیر به سادهانگاری و سطحینگری میانجامد و عامل تمام فساد و تباهی کشور آخوندها معرفی میشوند و بختیار چنین وانمود میکند که اگر این طبقه از بین برود، ایران گل و بلبل خواهد شد. این تقلیلگرایی و تکعاملی دیدن عقبماندگی کشور از ارزش انتقادی رمان میکاهد. جالب این است که شخصیت اصلی رمان در جلد دوم برای ارتقای وجهۀ اجتماعیاش، خودش را شبیه آخوندها میکند، عبا میپوشد، عمامه بر سر مینهد، تسبیح به دست میگیرد؛ یعنی روشنفکر ما خودش را شبیه طبقهای میکند که آن را عامل فساد و تباهی کشور میداند و آرزوی نابودیاش را دارد.
دوازدهم اینکه دوگانۀ «غربِ استعمارگر» و «غربِ متمدن و پیشرفته» که بخشی از گفتمان همیشگی روشنفکری ایرانی است، در این رمان هم بازتاب یافته است. خداداده نیز از یک سو استعمارگران و اشغال ایران از سوی آنها را مینکوهد و از سوی دیگر شیفتۀ پیشرفت همین کشورهاست و تصویری بسیار انسانی از کنسول و سیاح انگلیسی ارائه میدهد.
سیزدهم اینکه خداداده تعدادی از اشعارش را در رمانش گنجانده است. این شعرها از نظر هنری ارزش چندانی ندارند و نبودشان بهتر از بودشان است.
(۱۴۰۵/۶/۱۶)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هفتم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
عطاریِ بختیار ورشکست میشود و او ناگزیر در نزد انگلیسیها که حالا بر بخشی از کشور سیطره دارند و در حال کشیدن جادۀ شوسه هستند، مشغول به کارگری میشود. از بد حادثه، سیدحسن، شوهر شیرین میمیرد؛ درحالیکه شیرین از او باردار است. بچه به دنیا میآید و دو روز بعد از تولد میمیرد و خانوادۀ سیدحسن همین را بهانه میکنند و سهم ارثی را که قرار بوده به شیرین برسد، نمیدهند و او را از خانۀ شوهرش بیرون میکنند. بختیار به عدلیه کرمانشاه شکایت میکند و برای احقاق حقوق خواهرش وکیل میگیرد؛ اما وکیل در میانۀ راه گلویش پیش شیرین گیر میکند و به هزار دوزوکلک او را غیابی به عقد خود درمیآورد. یک روز وکیل با دو آژان به سراغ شیرین میآید تا او را به زور به خانۀ خود ببرد، اما شیرین که به این ازدواج راضی نیست، چاقو برمیدارد و خودش را میکشد.
بعد از مرگ شیرین، وکیل مدعی میشود که بختیار باعث مرگ زنش شده و باید در عدلیه جوابگو باشد. بختیار هم ناچار شبانه خواهرش را به خاک میسپارد و با مادر و دخترعمو و زنعمویش از همدان کوچ میکنند و به اسدآباد میآیند و در یکی از دهات اسدآباد مستقر میشوند. در این روستا، بختیار با دخترعمویش، زهرا، ازدواج میکند. شب عروسی بختیار، مادرش از بس به یاد شیرین غصه میخورد و اشک میریزد که سه روز بعد از غصه دق میکند و میمیرد.
بختیار بعد از خاکسپاری مادرش، کاشت تریاک و توتون در اسدآباد مشغول میشود، اما در اینجا هم انواع مالیات و عوارضِ اربابی زندگی را بر او دشوار میکند. در نهایت او بیپناه و سردرگم میماند که چه کار باید بکند و به شغلی مشغول شود که بتواند شکم خودش و خانوادهاش را سیر کند و این همه ستم نبیند و این همه عوراض ندهد؟! او هر شغلی را که در نظر میآورد، میبیند سراسر فساد و تباهی و ریاکاری و کثافتکاری است، از کار در کابینه گرفته تا ادارۀ مالیه و عدلیه و نظامیگری و قضاوت و آخوندی و درویشی و قپانداری و دورهگردی و حمالی. او هر کدام از این مشاغل را به نحوی آمیخته با دروغ و دغل میداند و آنها را مناسب انسانی شریف و راستکردار نمیداند و به این شکل فساد همهگیر و جاری و ساری در کل کشور را به باد انتقاد میگیرد و در پایان داراییاش را میفروشد و باز هم قصد سفر میکند، اما این بار به کجا؟ در اینجا جلد اول رمان تمام میشود و ما در جلد دوم باید سرنوشت او را پی بگیریم.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش پنجم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
بختیار و پدرش به لرستان میروند و در آنجا حاجیای سرشان را کلاه میگذارد و کالاهایشان را بالا میکشد و پولی هم بهشان نمیدهد و آنها دستِ خالی دوباره به روستایشان در تویسرکان برمیگردند. در روستا شایعه شده که اللهداد الماس گرانبهایی داشته که آن را فروخته و با سرمایهاش به دورهگردی رفته و حالا مالک ده در پی اوست که بداند این الماس را از کجا آورده است. اللهداد هم از ترس مالک، شبانه زن و بچهاش را برمیدارد و به بیستون نقلمکان میکند و در روستای قرولی مستقر میشود.
چندی بعد اللهداد و بختیار برای زیارت راهی کربلا میشوند. این سفر محمل مناسبی برای نقد باورها و آداب خرافیِ مذهبی از سوی نویسنده میشود و یکی از بهترین فصلهای رمان است. کسب درآمد عربها از خرافهپرستی ایرانیان، خورده شدن استخوانهای پوسیدۀ مردگانی که ایرانیان برای خاکسپاری به کربلا بردهاند توسط خرها، بازار داغ زنان صیغهای در مکانهای زیارتی و کسب درآمد زیارتخوانها از طریق آنها از مواردی است که خداداده در خلال روایت این سفر به نقد آنها میپردازد.
در حین بازگشت از این سفر است که خبر مرگ مظفرالدینشاه به بختیار و پدرش میرسد. در کرمانشاه نیز مثل اغلب نقاط دیگر ایران، سخن از مشروطه و مشروطهخواهی است. بختیار روزنامههای «صوراسرافیل» و «حبلالمتین» را از طریق یهودیهایی که در بیستون دکان عطاری دارند یا مسافرانی که از بیستون عبور میکنند، تهیه میکند و میخواند و بعد از آگاهی از چندوچون مشروطه و آرمانهای آن دل در گرو آن میبندد و از اینکه بالأخره با استقرار نظام مشروطه، شرایطی به وجود خواهد آمد که دهقانان و کارگران هم میتوانند زندگی بهتری داشته باشند، خوشحال میشود. اما دیری نمیگذرد که تمام کسانی که یک روز دم از استبداد میزدند، رنگ عوض میکنند و فریاد مشروطهخواهی سر میدهند. گویی هیچچیز تغییر نکرده است و تنها مستبدان این بار در قامت مشروطهخواهان قد علم کردهاند و تبعیض و غارت و چپاول این بار به اسم مشروطه و مشروطهخواهی انجام میشود.
در این ایام نابسامان، پدر بختیار به کردستان میرود تا سری به اقوام و خویشاوندانش بزند، اما در حین برگشتن و در بین راه چند راهزن او را میکشند. بختیار که بر اساس خواندههایش از روزنامهها تصور میکند با انقلاب مشروطه دیگر همهچیز بر محور قانون و عدالت است و میتواند قاتل پدرش را دستگیر کند و به اشدّ مجازات برساند، بعد از شنیدن خبر قتل پدرش، راهی عدلیۀ کرمانشاه میشود اما وقتی با واقعیت روبهرو میشود، میبیند هیچچیزی عوض نشده است و بعد از دادن کلی رشوه به این و آن، در نهایت ناکام از دستگیری و مجازاتِ قاتلِ پدرش به روستا برمیگردد.
در همین ایام خبر میرسد که محمدعلیشاه در تقابل با مشروطهخواهان شکستخورده و به روسیه گریخته است و سالارالدوله، برادر او، در مناطق غرب کشور، ایلات و طوایف را گرد هم آورده تا بساط مشروطه و مشروطهخواهان را برچیند. سالارالدوله داوودخان کلهر را حاکم کرمانشاه میکند و قصد قشونکشی به تهران میکند. خانهای اطراف راهی کرمانشاه میشوند تا به اردوی سالارالدوله بپیوندند و در این تقابل او را یاری دهند. یکی از خانهایی که قصد پیوستن به اردوی سالارالدوله دارد، باقرخان معروف به خانلُره است. او که با دارودستهاش راهی کرمانشاه است، در بیستون شیرین، خواهر بختیار را میبیند و میپسندد و به زور او را برای یک شب عقد میکند، کام از او میگیرد و صبح هم طلاق میدهد. صبح روز بعد بختیار و مادر و خواهرش، سرشان را گل میگیرند و برای دادخواهی به کرمانشاه و دیوانخانۀ داوودخان میروند، اما جز تحقیر و توهین و بیرون راندن از دیوانخانه چیزی نصیبشان نمیشود. در همان حوالی، پیرزنی با نام باجیفاطمه آنها را میبیند و به بختیار میگوید که دلال محبت است و برای سالارالدوله دختر جور میکند و میتواند شیرین را به عنوان دختری دوشیزه به سالارالدوله قالب کند و خودش و مادرش را هم در دربار او به کاری بگمارد. با وساطت باجیفاطمه این اتفاق میافتد. شیرین زن سالارالدوله میشود، بختیار در آبدارخانۀ سالارالدوله و مادرش هم به کلفتی و کنیزی در دربار مشغول میشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش سوم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
رمان «روز سیاه کارگر» روایت زندگی پر از فقر و مسکنتِ دهقانی به نام بختیار است. بختیار، راوی داستان، برای ما تعریف میکند که در سال ۱۳۰۰ قمری، در خانوادهای کُرد و در یکی از روستاهای کردستان به دنیا آمده است. خانوادۀ او چهار عضو دارد: او، پدرش اللهداد، مادرش جهان و خواهرش شیرین. دارایی این خانوادۀ تهیدست، یک خانۀ کوچک و محقّر و دو گاو و هشت بز و یک الاغ است. پدر خانواده بر روی زمینهای مالک کار میکند و مالک بخش وسیعی از محصولش را در عوض سهم مالکانه و انواع مالیات ریز و درشت برمیدارد.
یک روز الماس، کدخدای ده، به اهالی روستا خبر میدهد که فرستادۀ مالک برای دریافت سهم مالکانه از شهر آمده است. مردم به رسم همیشه پیشکشهایی برای او میبرند، اللهداد هم میخواهد یک بزغاله و نیممن روغن به او پیشکش کند، اما همسرش مخالف این باجدهی است. فرستادۀ مالک که از پیشکش ندادن اللهداد ناراحت شده، وقتی بر سر خرمن او حاضر میشود تا سهم مالکانه را بردارد، به بهانۀ آمیخته بودن گندم با خاک، کتکش میزند و سرش را میشکند و کل خرمنش را مصادره میکند. جهان از اللهداد میخواهد برای دادخواهی به سنندج برود و از فرستادۀ مالک در نزد اسدخان، مالک ده، شکایت کند. اللهداد راهی سنندج میشود، اما اسدخان دستور میدهد او را به جرم این که به فرستادهاش تهمت ظلم و ستم داده، حسابی کتک بزنند. اللهداد سرخورده و ناامید به ده برمیگردد و برای رهایی از ستم، شبانه از کردستان کوچ میکند و به مُلکِ منصورلشکرِ کلیایی میگریزند.
کدخدای روستای جدید خانهخرابهای در اختیار اللهداد و خانوادهاش میگذارد و مقداری گندمِ نسیه هم برای مصرف زمستان بهشان میدهد. بختیار هم در کنار کمک به پدر و مادرش، نزد ملای ده مشغول تحصیل میشود. روستا عوض میشود، اما نظام ارباب و رعیتی عوض نمیشود؛ در اینجا هم ظلم و ستم به شکلی دیگر در جریان است. در اینجا نهتنها اربابان و مالکان به رعیت بیچاره رحم نمیکنند، بلکه گویا طبیعت هم با دهقان فلکزده سر سازگاری ندارد. گاومیری میآید و یکی از گاوهای اللهداد میمیرد و بارش تگرگ مزرعۀ گندمش را از بین میبرد. پاییز فرامیرسد و کدخدا گندمی را که سال قبل به صورت نسیه به اللهداد داده پس میخواهد و او که آه در بساط ندارد، ناگزیر چهار بز از هشت بزش را برای بازپسدادنِ قرضِ کدخدا میفروشد.
روزی درویشی با نام گرگعلیشاه به در خانۀ اللهداد میآید و از مادر خانواده کمک طلب میکند. جهان به درویش میگوید که چیزی ندارند که به او بدهند، اما درویش عصبانی میشود و با عصایش در خانه را میشکند و بعد با چاقو خودش را زخمی میکند و به سنقر میرود و نزد حاکم شهر شکایت میکند. حاکم بدون بررسی ماجرا، جانب درویش را میگیرد و مأموران حکومتی به روستا میآیند و اللهداد را به سنقر میبرند و زندانی میکنند. چند روز بعد، بختیار و مادرش به سنقر میروند و با فروختن الاغشان موفق میشوند پدر را آزاد کنند. اللهداد به روستا برمیگردد و باز تصمیم به کوچ میگیرد؛ البته او میداند که رعیت بدون اجازهٔ مالک و کدخدا حق ندارد از روستایی به روستایی دیگر مهاجرت کند و اگر به چنین کاری اقدام کند، مجازاتی سنگین در انتظارش خواهد بود، برای همین منتظر فرصتی مناسب میماند. در همین حین، خبر میرسد که مردم کرمانشاه علیه شاهزاده ضیاءالدوله شوریدهاند و او به امیرنظام گروسی تلگراف داده و قرار است امیرنظام گروسی، که توأمان حاکم کردستان و کرمانشاه است، به زودی از کردستان عازم کرمانشاه شود و موکبش از کنار روستایی که اللهداد و خانوادهاش در آن ساکناند بگذرد. اللهداد این فرصت را غنیمت میشمرد و با موکب امیرنظام راهی کرمانشاه میشود و به این شکل دیگر کسی جرئت نمیکند به خاطر کوچ کردن پیگیرش شود. اللهداد و خانوادهاش به منطقۀ چَمچَمال میآیند و در روستای بَرناج ساکن میشوند و از کدخدای ده خانهای میگیرند و تنها گاوشان را میفروشند و دو بز و مقداری گندم و ذرت و مایحتاجِ زندگی میخرند. سپس اللهداد و بختیار برای فعلگی به کرمانشاه میروند، پدر مشغول عملگی میشود و بختیار هم در کنار کار در طول هفته، جمعهها از هر ملایی که بیابد، خواندن و نوشتن میآموزد. در همین روزهاست که خبر ترور ناصرالدینشاه و به تخت نشستن مظفرالدینشاه در همه جا میپیچد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش اول)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیشگفتار و پینوشتها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
احمدعلی خداداده کُرد دینوری در سال ۱۲۶۱ یا ۱۲۶۲ خورشیدی در روستای شیرخان، در منطقۀ دینورِ استان کرمانشاه، چشم به جهان گشود. پدر او از زمینداران منطقه بود و پنج پسر و یک دختر به نامهای احمدعلیخان، جعفرخان، ابراهیمخان، عباسخان، حیدرخان و طوطیخانم داشت. خانوادۀ خداداده در اردیبهشتِ سال ۱۲۷۵ و کمی قبل از ترور ناصرالدینشاه به کرمانشاه مهاجرت کردند و در این شهر سُکنی گزیدند.
احمدعلیخان خداداده با شکلگیری نهضت مشروطه به خیل هواداران آن پیوست و دل به آرمانهای این انقلاب بست، اما این دلبستگی، چنانکه از رمانش برمیآید، چندان دوام نیاورد و رواج دزدی و راهزنی و غارتگری به نام مشروطه، همۀ آن امید و آرزوهای دور و دراز را بر باد داد. خداداده نیز مانند بسیاری از نیروهای اجتماعی آن دوره، به امید سامان یافتن آشفتگیها و برقراری نظم، از قدرت گرفتن رضاشاه حمایت کرد.
خداداده جلد نخست رمان «روز سیاه کارگر» را، بنا به اشارهٔ خود نویسنده در صفحات پایانی همین جلد، حدود هجده سال پس از انقلاب مشروطه، سال ۱۳۰۳ نوشت و دو سال بعد، در سال ۱۳۰۵، در مطبعۀ سعادت کرمانشاه منتشر کرد. او جلد دوم رمانش را هم طبق گفتهٔ خودش در صفحات پایانی این جلد، بیست و دو سال پس از انقلاب مشروطه، در سال ۱۳۰۶ نوشت و سال بعد، در سال ۱۳۰۷، در مطبعۀ شرافت احمدی کرمانشاه به چاپ رساند. رمان «روز سیاه کارگر»، طبق گفتۀ نویسنده در پایان جلد دوم، قرار بوده جلد سومی هم داشته باشد، اما از سرنوشت این جلد اطلاعی در دست نیست و معلوم نیست که آیا خداداده آن را نوشته و چاپ نکرده، یا فقط وعدهاش را داده و بعداً از نوشتنش منصرف شده است.
«روز سیاه کارگر» بعد از چاپ، به دلیل فضای بسته و بیروزن عصر رضاشاهی به حاشیه رفت و مثل بسیاری از کتابهای دیگر در ایران تجدید چاپ نشد، بااینحال، در سال ۱۳۰۹، ترجمهای روسی از آن باعنوان «تقدیر روستایی» در مسکو منتشر شد. مترجم این اثر شخصی با نام مستعار ا. شهری بود که برخی احتمال دادهاند این مترجم، ابوالقاسم لاهوتی، همشهری خداداده بوده باشد.
در طول عصر رضاشاهی، اطلاعات چندانی از زندگی و فعالیتهای خداداده در دست نیست. اما پس از شهریور ۱۳۲۰ و سقوط رضاشاه، خداداده نیز همچون اغلب روشنفکران ترسخورده و گوشهگزیده، دوباره به عرصۀ اجتماع و سیاست برگشت و فعالیتهایش را از سر گرفت. او به همراه تنی چند از همشهریانش در سال ۱۳۲۳ کمیتۀ ایالتی حزب تودۀ کرمانشاه را بنیانگذاری کرد. او همچنین در دفاع از حقوق کشاورزان و دهقانان مقالاتی آتشین در روزنامۀ «بیستون» نوشت. از شواهد چنین برمیآید که خداداده بعد از نوشتن رمان «روز سیاه کارگر»، دیگر به سمت و سوی داستان نرفت و دیگر چیزی در این حوزه منتشر نکرد، از این رو میتوان این رمان را تنها اثر داستانی منتشرشده از او به شمار آورد. خداداده غیر از این رمان، دو کتاب دیگر هم داشته است: نخست کتابی در دستور زبان فارسی و دیگر منظومهای با عنوان «گرامی تاریخچهٔ داریوش» که به تقلید از شاهنامهٔ فردوسی و بر پایهٔ کتیبهٔ بیستون نوشته شده است.
بعد از سوءقصد به جان محمدرضاشاه در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷، فعالیت حزب توده غیرقانونی اعلام شد و فضای سیاسی کشور بیش از پیش بسته شد. چند سال بعد هم کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ محدودیتهای سیاسی را تشدید کرد و خداداده نیز مثل خیلیهای دیگر از فعالیتهای سیاسی کناره گرفت. او در نهایت در سال ۱۳۳۴ روی در نقاب خاک کشید و پیکرش به شهر قم منتقل شد و در آنجا به خاک سپرده شد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی
◾️جلسهٔ بیستونهم: «روز سیاه کارگر» نوشتهٔ احمدعلی خداداده
◾️زمان: شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
◾️ساعت: ۱۶:۳۰- ۱۸
◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب»
[ورود برای عموم علاقهمندان آزاد است]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi