ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

سلام دوستان پکیجی از کانال های کاریابی پیدا کردم که فقط مخصوص ادمین های مبتدی ، ادیت و طراحی ، پاسخگویی و تعاملی هست که پروژه های روزانه میزاره خودم داخلش سه تا پروژه حداقل 9 میلیونی گیرم امد تصمیم گرفتم لینکشو برای شماهم بزارم که در این تابستون بتونید درامد داشته باشید 👇🏼
این یک تبلیغ نیست بلکه کمک به ادمین های مبتدی هست که هنوز پروژه دریافت نکردند و درامد ندارند✅

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 #کلبه_عمو_تم

نویسنده هریت بیجر استو

پلیس عمدا خود را کنار کشیده بود
سرمایه‌داران انگلیسی
جان کارگران را با گرسنگی
تدریجی می‌گیرند
در انگلستان کارگر به‌چشمش
می‌بیند که فرزندش را
فقر و گرسنگی به‌هلاکت
می‌رساند...

پایان کتاب.

[( به کارگر فقط زندگیِ
شادِ شاد بدهید .. )]

تابه‌حال افتادن شاه‌توت
را دیده‌ای؟ که چگونه
سرخی‌اش را با خاک
قسمت می‌کند؟
[ هیچ‌چیز مثل افتادن
دردآور نیست ]
من کارگرهای زیادی را
دیدم از ساختمان که
می‌افتادند شاه‌توت
می‌شدند..

سایبر قبادی (هاکا)
شاعر کورد
پدرش اصالتا اهل سنندج
و هاکا روانسر کرمانشاه.‌

کتاب دانش 📚🎧

Читать полностью…

کتاب دانش

.. مطالعه 📖 قسمت ۲۰

افراد بااستعداد قرار است
نیازهای زمانهٔ خویش را بشناسند
و آن نيازها را برآورده کنند،
ولی کارشان خیلی زود محو می‌شود...
انسان‌های ارزشمند و به‌ويژه نوابغ
به گرما و صمیمیت نیازی ندارند.
این نوشته‌های آرتور سرشار از
کنایه است. این مقاله دربارهٔ تباهی
ناپذیری با مرگ را درنظر بگیرید
:
اگر در مراودات روزانه، یکی از
بسیار کسانی‌که می‌خواهند همه‌چیز
را بدانند ولی هیچ‌چیز یاد نمی‌گیرند
از ما دربارهٔ ادامهٔ هستی پس از مرگ
بپرسند، مناسب‌ترین و درست‌ترین
پاسخ این خواهد بود که:
بعد از مرگ همانی خواهی بود که
پیش از تولدت بوده‌ای
"*
این افکار برجسته و این اندیشهٔ
خوش‌قریحه چرا این‌قدر ستیز
با جامعه؟ شوپنهاور در معاشرت و
گفتگو هم افسوس خورده:
بهتر است اصلا سخن نگویی تا
گفتگویی عبث و کسالت‌بار _
یعنی همان گفتگوی معمول میان
دوپایان _ را پیش ببری. *
همهٔ عمرش در جستجوی
انسان حقیقی - بود و نیافت.
به‌جای آن به _ بیچارگانی مفلوک
و بد دل با استعدادی محدود و
طبعی پست برخورد کرده‌ است.
( البته به‌جز گوته )
در یادداشتی دربارهٔ خود می‌نویسد:
تماس با انسان‌ها همواره‌ آلودگی
و ناپاکی به‌همراه می‌آورد.
ما به جهانی هبوط کرده‌ایم که
موجوداتی مفلوک و ترحم‌انگیز
در آن ساکن‌اند و ما به آن تعلق
نداریم؛ ما زاده شده‌ایم تا بقيه را
راهنمايی کنیم نه آن‌که با آنان
هم‌نشینی کنیم. "*
آیا این یک مانیفست مردم‌گریزی
است؟
● چيزی را که دشمنتان نباید
بداند به دوستان خود نگویید.
● همهٔ روابط شخصی را همچون
راز خود بدانید و کاملا با دیگران
حتی - دوستان صمیمی - بیگانه
بمانید. با تغییر شرایط،
بی‌ضررترین مسائلی که دربارهٔ
ما بدانند، ممکن است نقطه
ضعفمان به‌شمار آید.
راه ندادن عشق و نفرت به‌درون
خویش نیمی از خرد جهان است:
نیم دیگرش چيزی نگفتن و به
چيزی باور نداشتن است.
● بی‌اعتنایی راه کسب احترام است.
● فراموش کردن ویژگی‌های بدِ
بشر مانند آن است که
پولی را که به‌زحمت به‌دست
آمده، دور بریزیم.
باید خود را از صمیمیت‌ها و
دوستی‌های ابلهانه حفظ کنیم.‌
● هرگز نباید خشم و نفرتمان را
جز در کردارمان آشکار کنیم...
فقط حیوانات خونسرد
زهردار هستند
.
ص ۲۹۲

《 نه تنها شوپنهاور، بلکه‌ هر
نویسندهٔ بزرگ و بنام در مورد
معاشرت با دیگران همیشه
تنهایی را بر بودن در جمع
ترجیح داده‌اند. این‌که چرا
شوپنهاور بیشتر بر این مسأله
پافشاری دارد، نوعی تجربه
و دیدن افرادی است که بعضا
ابله‌رفتار بوده‌اند. انسان‌ها گاهی
خطرناک‌تر و سطحی‌تر از آن
هستند که می‌بینیم. ( نوشته که
با تغییر شرایط ... ) یا آنجا که
می‌گوید همیشه مقداری از
تنهائیت را با خود به جمع ببر..
همیشه تجربه‌های بد، گویای این
امر است. آنچه تجربه داریم، این
دیدگاه را به مخالف یا موافقت
این موضوع وامی‌دارد.‌
نوشته‌های آرتور شوپنهاور فقط
یک کتاب نیست، نوعی روانشناسی
و ابراز واقعیت است ‌.. 》

|| درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

/channel/filmmmmryam

فیلم کلاپ 📽️


آلبوم جدید رضا بهرام به نام نیمی از من❤️❤️

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ ادبیات ژاپن ]

داستان‌های کوتاه
◇ کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۲.

حقیقت داشت که او زنِ جوانِ
معصوم و کم‌رویی بود و از
دل و جان به همسرش وفادار
بود، اما پس از مدتی، تماشای
آن معلول بیچاره عواطفی ناگفتنی
در او ایجاد کرده بود، چطور
توانسته بود تا این حد عوض شود؟
ستوان سوناگا در گذشته افسری
خوش‌سیما بود و به‌خود می‌نازید
که در خدمت میهنش است.
حالا چیزی نبود جز نوعی حیوان
یا بازیچه‌ای در دستان توکیکو.

این نیروی اهریمنی که گرایش
توکیکو به شر را تشدید می‌کرد
از کجا می‌آمد؟ آیا نوعی جاذبهٔ
مرموز از این تودهٔ گوشتِ زرد
خارج می‌شد؟
واژه‌های علیل یا معلول وضعیت
شوهرش را آن‌طور که بود بیان
نمی‌کرد؛ به او توده‌ای گوشت
بدقواره پس داده بودند که هیچ
چیزش انسانی نبود. همچنین احساس
می‌کرد لذات شرم‌آوری که از آن
هیولا به‌دست می‌آورد مربوط به
شهوتِ مفرطی است که بدن زنان
سی‌ساله را می‌آزارد.
توکیکو این اواخر بسیار چاق شده
بود و به‌سهولت عرق می‌کرد. هربار
که ژنرال واشیو با او حرف می‌زد،
احساس می‌کرد برآمدگی شکمش
او را لو می‌دهد و پیرمرد نسبت به
بویی که از برجستگی‌هایش
متصاعد می‌شود، بی‌اعتنا نیست.
وقتی ژنرال با نگاه سرتاپایش را
ورانداز می‌کرد و از پرهیزکاری‌اش
سخن می‌گفت، دست‌خوش شرم
و احساس خشم می‌شد.
به‌همین دلیل بود که از او نفرت
داشت. همان‌طور که راه می‌رفت
نگران چند کیلویی بود که آن‌قدر
سریع اضافه کرده بود و مغایرتی
با سفیدی بیش از حد چهره‌اش
داشت.
در این گوشه ییلاقیِ دورافتاده
بین خانهٔ اصلی و آن ویلای
کوچک،چندصدمتر فاصله بود.
جاده‌ای ميان اين دو خانه وجود
نداشت؛ بنابراین ناچار بود از
وسط چمنزاری دست‌نخورده
عبور کند که در آن مارها با
صدای علفی که زیر پا له
می‌شد ناپدید می‌شدند
و در یک‌سوی آن نیز باید از
منفذِ چاهِ قدیمی حذر می‌کرد
که زیر بوته‌های خار مخفی بود.
پرچینی باطراوت و هرس نشده
که چندان یکدست نبود دور تا
دور ملک را بین مزارع و
شالیزارها قرار داشت فرا
گرفته بود؛
انتهای ملک ویلای کوچک و
دوطبقهٔ آن در تاریکی علم شده
بود و پس‌زمینه‌اش در دوردست
بیشه معبد هاچیمان بود.
چند ستاره در آسمان شروع کرده
بودند به درخشیدن.
اتاق می‌بایست از حالا غرق ظلمت
شده باشد. زن آنجا نبود و شوهرش
به‌تنهایی نمی‌توانست چراغ را
روشن کند.

ادامه دارد
...

✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ

📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب‌هایی که باهم در طول هفته
مطالعه‌ می‌کنیم:
با لمس کتاب به آن‌ها دسترسی
خواهید داشت.

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز

درمان_شوپنهاور دکتر اروین یالوم

مرگ ایوان‌ایلیچ لئو تولستوی

جوان خام فئودور داستایوفسکی

آدم اول آلبر کامو

زوربای_یونانی
نیکوس کازانتزاکیس

افلاطون

Читать полностью…

کتاب دانش

📖 ضیافت
[ افلاطون
؛ آریستوکلس؛
( پلاتون؛در زبان یونانی یعنی
وسیع)] در خانواده‌ای ارجمند،
ورودش به‌خدمت سقراط در سن
بیست‌سالگی. افلاطون و گزنفون
از حواریون سقراط بوده‌اند...‌
پس از مرگ سقراط، از آتن
هجرت کرد.. سفری به مگار'،
مصر‌، فینیقیه؛ جزو ممالک ایران،
مولانا جلال‌الدین او را با جالینوس
در یک ردیف قرار داده.‌ حکیم
بوده و اخلاقیات و سیاسیات
نیز می‌دانسته. در عقاید خود
بسیار راسخ... در ۴۳‌سالگی در
آتن دانشگاهی تاسیس کرد و
به تدریس پرداخت که تقریبا
هشتصد سال دایر بود.. زنان
لباس مردانه پوشیده و در محافل
او وارد می‌شدند. تقریبا بیست
سال پیش از فوت افلاطون،
ارسطو از اعضای آکادمی بود..
مقدمات علمی و ریاضی که بیشتر
مباحثه و مناظره‌ بوده..‌ در دو
قسم تدریس؛ علنی، عمومی و
خصوصی، محرمانه. ‌از قول
ارسطو می‌فرماید:
هیچ‌کس حق ندارد راضی شود
که در گمراهی و نادانی بماند و
نیز کسی نباید حقیقت را پنهان
کند
.
چهل‌و‌یک رساله، یک مجموعه
تعریفات و هجده نامه ( گویا
محققا بعضی از این آثار را
به او نسبت داده‌اند ) اما
کتاب‌های او شاهکارِ حکمت،
ادب و مکالمه میان
چندنفر است..

این مطالب ادامه‌دار است.

📚 دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

قلبِ خندان
اثری از چارلز_بوکفسکی

زندگی شما مال خودتان است
نگذارید زیر تسلیم و رضای
متعفن خرد شود ...
همیشه نور امیدی است
ممکن است نور تابانی نباشد
اما تاریکی را درهم می‌شکند
هوشیار باشید
خدایان فرصت‌هایی پیش‌رویتان
می‌گذارند
آن‌ها را بشناسید و
در آغوش بگیرید. ... ..

فکر می‌کنم به‌کمی شانس
و کمی جذبه
و کمی استقامت نیاز داریم
و اندکی شهامت برای
ادامه دادن.
اگر همینگوی بود می‌گفت
ظرافت در زمان بدبختی.
_ چارلز_بوکفسکی

📚

Читать полностью…

کتاب دانش

ابتدا
در جلبِ توجهم موفق بود ولی
به‌زودی دریافتم ظاهرِ درخشانش
حجابی شده بر ذهنِ
پیش‌پا افتاده‌اش‌‌ .‌.


خورخه لوئیس بورخس ↪️

شعرهایش با چهره‌هایی همچون
اسپینوزا، کامو، ویرجیل
ارتباط برقرار می‌کند..
بورخس نویسندهٔ امریکای لاتین،
آرژانتین است که
از چهره‌های اصلی ادبیات
اسپانیایی و جهان به‌شمار
می‌رود.

کتاب‌های خورخه لوئیس بورخس


@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه 📖

بدنم یکپارچه جای زخم است.
شروع کردم به دور ریختن زواید
زندگی. خود را سبک کردم.
جنگیده‌ام، سرها بریده‌ام، چرا؟
چون بلغاری یا ترک بود؟ امروز
دیگر مهم نیست. عمده این است
که خوب است یا بد؟
دلم به‌حال افراد بشر می‌سوزد.
با خود می‌گویم آن بدبخت هم
انسانی است. او می‌ترسد، او هم
خدا و شیطانی دارد.
ما همگی برادریم، همگی ما طعمهٔ
مار و مور خواهيم شد.
...
زوربا آهی کشید سیگاری روشن کرد؛
تو از وطنم اسم بردی، از وطن
در کتاب‌هایت نوشته‌اند؛ اما
گوش کن، تا موقعی که وطن‌های
جداگانه وجود دارد افراد بشر
مانند حیوانی وحشی زندگی
می‌کنند...
به او حسادت می‌کردم. او با
گوشت و خون خود - جنگیدن و
کشتن و بوسیدن را زندگی کرده
بود ... گلویم گرفته بود. قطرات
اشک را بر گونهٔ خود حس کردم ..

ارباب این آبی متحرک چیست؟
دریا؟ پیش‌بند سبز گلدارش؟
زمین؟ کدام هنرمندی این اثر
بدیع را به‌وجود آورده؟
اولین بار است این منظره را
می‌بینم.
بیرون دوید شروع کرد به رقصیدن:
مانند کره اسب غلت می‌زد...
فریاد زد: ارباب، لباس بپوش،
خدا به ما برکت خواهد داد.
اگر سر بر تن انسان نباشد چندان
اهمیتی ندارد، ولی باید کلاهی
حسابی داشته باشد !
...

کارگرها حاضر شدند. ریش‌سفیدان
و آموزگار دهکده، صاحب کافه ...
به گودالی که قرار بود سیم نقاله
در آن قرار گیرد رسیدیم.
کارگران تنهٔ قطور درخت کاجی
را بلند کرده عمودی در گودال
قرار دادند. ... دعا و آمین ...
صلیب کشیدند و مشغول کار
شدند.‌گودال‌ها حفر شد و زوربا
فواصل را اندازه کرد... غرق در
کار بود. می‌گفت
علت آشفتگی کار دنیا این است که
هیچ‌کاری به‌طور کامل و درست
انجام‌ نمی‌گیرد. همهٔ کارها
سرهم‌بندی انجام می‌شود
.
به‌کارگران می‌گفت ترا بخدا درست
انجام دهید.
در نظر خداوند نیمه‌شیطان
صد مرتبه از شیطانِ تمام عیار
منفورتر و پلیدتر است.
>>
زوربا شب را آنجا ماند، تا کارها را
سر و سامان دهد.
به نظارهٔ آسمان پرداختم، کران تا
کران ستاره، جملهٔ معروف
مارکوس آورلیوس افتادم
( از امپراطوران
بزرگ روم، یک فیلسوف رواقی )
حرکت ستارگان را در آسمان
طوری نظاره کن که گویی
با آن‌ها در گردش هستی!

این جمله دلم را با نوا و آهنگی
موزون آکنده ساخت.
ص ۳۴۳

زوربای_یونانی
نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه

ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

📚

غصه‌ها و دلتنگی‌ها را
کنار بگذاریم، چون
تنها به خودمان زیان می‌رساند
و باعث عقب‌ماندگی می‌شود.
پیشرفت درهمه‌جا ادامه دارد
و لازم است ما هم با آن
همراه شویم.
وای برکسانی‌که از ترسِ
نگرانی‌های احتمالیِ آینده،
در کنار راه بنشينند و برای
گذشته‌ای گریه کنند که هرگز
بهتر از حالِ‌حاضر نبوده است
..

Читать полностью…

کتاب دانش

.
بهتره گُم شده باشی
تا جایی که دلت نمی‌خواد
باشی ...

ران لیم

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قسمت ۸

لامپ اتاق می‌لرزید... چشمان سیاه
مادرش از وحشت پر شده بود.
ژاک به‌طرف پنجره دوید. مردم
در خیابان نمی‌دانستند کجا فرار
کنند.... چتربازها رسیدند...
ماشین‌ها متوقف شدند. ...
می‌روم ببینم.
کارگری به مردعرب که درشکه
می‌راند گفت: این قوم کثیف،
شما همه‌تان همدستید.
یک مُشت که ... ژاک او را به کافهٔ
ژان دوست دوران کودکی‌اش،
کشاند. ... ژاک از کافه بیرون آمد،
کارگر گفت: همه‌شان را باید کشت.
... صدای آمبولانس‌ها بلند شد.
بمب در تیر برق ترکیده بود. ...
ژاک برگشت پهلوی مادرش. ..
- ملتفت هستی پیر شده‌ام، دیگر
نمی‌توانم بدوم. ... لبخندی دلبرانه
زد. در خطر بزرگ شده بود.
-' بیا بامن برویم فرانسه.
- آنجا سرد است. ... می‌خواهم بمانم.


۶. خانواده

هروقت می‌آیی خوشحالم. ...
کاش سواد داشتم یک چیزی
می‌خواندم. ... بی‌مکث حرف می‌زد.
گویی می‌خواست خود را از فکری
که تا آن زمان به‌زبان نیاورده بود
خالی کند
..
" سکوتش تماشای خیابان بود و
لب‌های به‌هم فشرده و
چشمان افسرده ...
-' هيچوقت باهم در الجزیره بودید؟
- آره.
-' چه موقعی؟
- نمی‌دانم. پیش ریکوم کار می‌کرد.
حافظهٔ فقرا از حافظهٔ ثروتمندان
کم‌مایه‌تر است.
چون فقرا محل زندگی خود را
کمتر ترک می‌کنند. البته حافظه‌ای
هم هست که در دل جای دارد و
می‌گویند از همه مطمئن‌تر است
اما دل را هم رنج و کار فرسوده
می‌سازد و در زیر بار خستگی
زود‌تر فراموش می‌کند.
زمان ازدست‌رفته را فقط ثروتمندان بازمی‌یابند. فقرا برای اینکه
بتوانند طاقت بياورند نباید گذشته
را زیاد به‌خاطر آورند... مادرش
در بچگی مرضی گرفته بود که
گوشش را کر کرده بود و
نقصی در حرف زدنش پیدا شده بود..
ناچار شده بود تن به قضا دهد و
دم را فروبندد
... اگر کسی دیگر جای
او بود چکار می‌کرد؟
پسرش می‌خواست او با
شور و حرارت، مردی را برایش
تعریف کند که پنج سال با او
شریک شده بود. ..
آیا به‌راستی شریک زندگی او
شده بود؟ نمی‌توانست ...
پسر هم لال و ناقص شده بود ...
در خواب پدرش را دنبال کرده بود؛
این‌که پدر ساعت سه نصفه شب
از خواب بیدار شده تا اعدام یک
جنايتکار معروف را ببیند.
این را مادربزرگش گفته. اما هیچکس نفهمید چه اتفاقی پیش آمده.
مجازات در الجزایر روبروی زندان.
پدرش با رنگ و روی کبود برگشته
و استفراغ کرده و هیچ حرفی نزده.
ژاک هم وقتی شنید، خوابش نبرد.
تمام عمر این تصویرها در ذهنش بود.
وقتی سنی از او گذشت، واقعیت را نمی‌توانست با رؤیاها سبک سنگین
کند. این دلهره‌هایی که پدرش را
منقلب کرده بود، تنها میراث واضح
و مسلمی بود که برایش به ارث
گذاشته بود.
روزگار عوض شده بود اما درنظر
مادرش همان روزگاری بود که
هرلحظه ممکن بود تیره‌بختی
بی‌خبر سر برسد.

ص ۶۴ ادامه دارد...

📚 آدم اول
👤آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر


...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 #کلبه_عمو_تم

نویسنده هریت بیجر استو

این کشیش مانند همهٔ
سخن‌پردازان قدیم و جدید
از ریختن این اشک‌ها راضی
شد همه به‌زانو درآمدند و
کشیش دعا می‌کرد
در این لحظهٔ پرهیجان
تنها راه آرام ماندن آنها
جلب توجه‌شان به‌سوی
خداوند بود
این ساحل نجات کسانی را
به‌هم می‌رساند که سال‌ها
برای یکدیگر اشک ریختند

قسمت ۵۰

.

Читать полностью…

کتاب دانش

🚷 موقعیت ⚠️
...


کتاب یک باغ است، یک مزرعه،
یک گنج، یک همراه، نه‌یک مشاور،
که چندین مشاور.
نباید فقط در مورد موضوع کتاب
صحبت کنیم. باید درمورد
نظرات و افکارمان درمورد آن
کتاب هم حرف بزنیم.
خواندن یک کتاب کافی نیست!

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

مطب تو، امروز، بیش از یک «مکان» است؛ نخستین برگ از کتابی است که قهرمانش «امید» است و قصه‌اش «شفا».

تو در سرت مغز داری ، در کفش هایت پا داری
تو میتوانی در هر مسیری که انتخاب کنی خود را هدایت کنی
.


دکتر علی سلامی متخصص مغز و اعصاب و جراحی ستون فقرات و دیسک درخدمت شما ملت غیور و مهربان
❤️

Читать полностью…

کتاب دانش

مجبورم نکن که تحقیرت کنم؛

- تحمل من بسیار است:

هر هفت گناه ، انواع هرزگی‌ها ،
و حتی بی‌رحمی را تحمل می‌کنم.
ولی یک‌چیز ، تنها یک چیز را
نمی‌بخشم:

دورویی را.

تظاهر به‌اعتقادی که نداری،
دروغ‌گفتن با خود و با اندیشه‌ها.
سالوس ورزیدن در کار ایمان -
بهتر بود که هرگز پابه زمین
نمی‌گذاشتی! آن روز که ببینمت
به چنین پستی‌ای کشیده شدی ،
تو را مثل گل‌و‌لای کفشم
از خودم دور می‌کنم.

هرچه‌‌هم که زشت و پست باشی،
راست باش!

ترجیح می‌دهم دشمنت بدارم
تا آن‌که تحقیرت کنم.

|| رومن رولان _ جان شیفته
ترجمه م‌.‌به‌آذین / نشر دوستان
چاپ بیست‌و‌هفتم / جلد دوم
ص ۵۶۷ |

کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ روانشناسی ]

بخش دوم فصل پنجم //
چهار مرحله توصیه می‌کنم
یک جدول درست کنید:
ا- شناسایی حادثهٔ ناراحت‌کننده
( خاطره یا خیال منفی را بنویس )
مسائلی که واقعا در طول روز
شما را ناراحت می‌کند شرح دهید.
۲- برای هر احساس منفی امتیاز
صفر تا صد ؛ غمگین، عصبانی،
تنها، درمانده و ...‌
۳- برای هر احساس منفی شدت
باور را بنویس. بعد خطای شناختی
را شناسایی کن سپس برای هر
تفکر منفی واکنشی منطقی درنظر
بگیرید و امتیاز دهید. این طوری:
افکار اتوماتیک؛ خطای شناختی؛
واکنش منطقی

۴- مجددا یادداشت کنید و بعد
با × علامت بزنید :
×بهتر شدم. ×کمی بهتر شدم.
×خيلی بهتر شدم.
این یک فهرست از خطاهای
شناختی است:
* بی‌توجهی به امر مثبت.
* شخصی‌سازی و سرزنش.
* درشت‌نمایی حوادث.
* عبارت‌های باید‌دار.
* برچسب بازنده‌بودن به خود.
* پیشگویی ونتیجه‌گیری شتاب‌زده.
این افکار را یادداشت کنید و
دوباره با × امتیاز بدید. وقتی
از شدت رفتارهای منفی خود
مطلع شوید، سبب می‌شود میزان
بهبودی با امتیازها احساس بهتری
در شما ایجاد کند.
کدام فکر مرا ناراحت کرده؟
افکار منفی را در ستون افکار
اتوماتیک بنویسید. ‌یک تصویر
از خود بکشید و بنویسید که
چرا ناراحتم؟ و جواب بدید.
پاسخ منطقی!
زحمت برداشتن یک مداد را
به خود بدهید و علل نارضایتی
را پیدا کنید و اگر به اندیشهٔ منفی
معتقد نباشید، تأثیر نمی‌گیرید.
مشکل روحی، فردی و اجتماعی
است اما طرز تفکر معجزهٔ تغییر
آن است. برداشتن قدم اول
مهم است باید حرکت کنید‌.
[ نوشته شده در کتابِ بی‌نظیر
اثر مرکب :
گام‌های کوچک و به‌ظاهر
کم‌اهمیت وقتی به‌صورت مداوم
و طی زمان اتفاق بيفتد،
تغییرات بسیار بزرگی را
ایجاد می‌کند
. پس:
از تغییرات کوچک شروع کن ]
با واکنش‌های منطقی.
واکنش‌های منطقی جدید را بنویس
و به باورهای قدیمی پایان بده.
اگر هنوز احساس بهتری نداريد
آزمون‌های بيشتری انجام می‌دهیم.
یک جمله بگم از ناپلئون هیل:
برنامهٔ خود را بر روی کاغذ
بیاوری؛ یک قالب محکم و
سیمانی ساختی‌.


دسترسی به قسمت قبل 👉

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی

📚

Читать полностью…

کتاب دانش

..
خواستم از رنجشِ دوری بگویم،
یادم آمد
عشق با آزار،
خویشاوندىِ دیرینه دارد..

قیصر امین‌پور

Читать полностью…

کتاب دانش

فکرش را بکن،

ما زمان جنگ یک کشیش داشتیم که
به ما می‌گفت تا می‌توانیم
دشمن بکشيم.
این حرف از دهان یک کشیش درمی‌آمد.
یکی از هم‌قطارهای من به کشیش گفت
مسیحی است و وظیفه دارد
از ده فرمان خدا تبعیت کند.
برگشت به کشیش گفت ؛
فرمان پنجم را شنیده‌اید؟
قتل مکن.
من از آن موقع دیگر
به این رداپوش‌ها اعتقاد ندارم.

|| وقتِ رفتن _یوزف وینکلر
مترجم علی‌اصغر حداد
انتشارات ماهی |

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...
آنچه امروز تهدیدمان می‌کند
ترس است.
هرگز نترسید که صدایتان را
برای صداقت و حقیقت و شفقت
بالا ببرید
.

ویلیام فاکنر

Читать полностью…

کتاب دانش

.
اگر به عرش رَوی،
هیچ سود نباشد!

و اگر بالای عرش رَوی
و اگر زیرِ هفت طبقهٔ زمین،
هیچ سود نباشد!

درِ دل می‌باید که باز شود.

شمس

کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 #کلبه_عمو_تم

نویسنده هریت بیجر استو

این ننگ از دامن انسانیت
شسته شود
اما ازآن زمان که قانون
۱۸۵۰به تصویب رسید و
ازآن زمان که باکمال
وحشت وبهت
دانستم که جمعی از
مردان متمدن که
نمايندگان یک جامعهٔ
انسانی هستند
که تصویب کرده‌اند که
مردمموظف هستند
که برده‌های فراری را
به دولت تسلیم کنند
آن‌ وقت اندیشم که‌ این‌
مردان انسان‌های متمدن
نیستند
قسمت ۵۱

..

Читать полностью…

کتاب دانش

.
بعضی وقت‌ها آدم فکر می‌کنه
کسی رو خوب می‌شناسه،
اما در واقع فقط
نقابش رو می‌شناسه ...

فلوریان زلر

Читать полностью…

کتاب دانش

‌...

[ روانشناسی ]

آیا باید احساس خود را تغییر
دهید؟ خطاهای شناختی اصولا
به افکار غیرمنطقی و اضطراب
منجر می‌شود.
* اگر مثبت و واقع‌بین باشید،
تغییر می‌کنید
. برای بعضی‌ها
خوشبینی یعنی فرار از واقعیت.
<< افسردگی چيزی جز
واقع‌گرایی نیست. >> زندگی
پر از ناامیدی‌هاست. آیا حق
نداریم ناراحت شویم؟
● احساس ندامت سالم با
احساس گناه روان رنجورانه
متفاوت است و ترس واقع‌بینانه
با پرخاش فرق دارد.
•°• چه‌موقع باید احساسات خود
را بپذیریم؟ تغییر دهیم؟ یا
احساسات را ابراز کنیم؟
" پاسخ دهید "
- چه مدتی است این احساسات
را دارم؟
- آیا در برخورد با مسائل رفتارم
سازنده است؟
- آیا ابراز احساسات به‌سود من
است؟
- آیا به‌خاطر حادثه‌ای که خارج از
کنترل من است خود را ناراحت
می‌کنم؟
- آیا از مسأله‌ای که مرا ناراحت
کرده فرار می‌کنم؟
- آیا انتظارات من واقع‌بینانه است؟
- آیا احساس عجز می‌کنم؟
- آیا احساس می‌کنم عزت‌نفسم را
از دست می‌دهم؟
- چه مدتی است این احساس را
دارید؟
از خودتان بپرسید راستی تا کِی
می‌خواهم اسیر این احساسات
باشم؟ چه فایده دارد خودم را
ناراحت کنم؟ احساس منفی به
تأسف می‌انجامد.
از رنجش دیگران ناراحت باشیم
طبیعی است این را فرصتی برای
رشد بدانید.
فهرست خطاهای شناختی را
دوباره بنویسید ؛ اگر پاسخها
مثبت بود پیش به‌سوی تغییر.
افسر پلیس شما را جریمه کند،
داد می‌زنید؟ نه. اما کسی جلوی
شما بپیچد چه؟ بله؟ در ترافیک
گیر می‌کنید، دیر می‌رسید، عصبانی می‌شوید؟ یا خودخوری می‌کنید؟
بله؟ نه؟ خب احساس عصبانی
بودن را جایگزین کنید. اگر
ستیز کنید، مقاومت کنید، اوضاع
بدتر می‌شه، پس اول بپذیرید
و سماجت نکنید، وضع ناگهان
تغییر می‌کنه.
[[ باید همیشه دیگران رو راضی کنید؟
در همه‌کار موفق باشید؟
با دوستان‌تان صمیمی باشید؟
مورد تأیید و بی‌عیب‌و‌نقص؟ ]]
خب همین شماتت‌ها تولید بدبختی
و بی‌عرضه‌گی و سرزنش می‌کنه.
اِشکال، محدودیت، نواقص را
بپذیر، بخاطر اشتباه خود را مجازات
نکنید ... _ فکر می‌کنید بخوانید
کافیست؟ حالم بهتر می‌شه؟
صد در صد اشتباهه‌.
احساس خود را بنویسید.

📚از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


دسترسی به قسمت قبل 👉

( کتاب دانش )

Читать полностью…

کتاب دانش

...
[ ادبیات ژاپن ]

داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
_ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
قسمت ۱

بیرون از خانه، باغ بزرگی که
به‌حال خود رها شده و به تسخیرِ
علف‌های وحشی درآمده بود،
از حالا در تاریکی غرق شده بود؛
توکیکو ' هنگام قدم زدن به‌سمت
ویلایی که شوهرش در آن
انتظارش را می‌کشید، باز صدای
ژنرال پیر را شنید که مدح و
ستایش‌های تحمل‌ناپذیر خود را
نثارش می‌کرد. هرکدام از جملاتی
که در ملاقات‌هایش تکرار می‌کرد
ته‌مزه‌ای تلخ در دهانش باقی
می‌گذاشت و به‌طرز غریبی
یادآورِ خوراکِ بادمجان با زنجبیلی
بود که از آن نفرت داشت.
ژنرال مثل همیشه تکرار کرده بود:
تردیدی وجود ندارد که ستوان
سوناگا ' یک قهرمان است، او
افتخار نیروی زمینی است.
علاوه‌براین، اصرار داشت زیردستِ
سابق خود را به شیوه‌ای پر طمطراق
و با اعلامِ درجه‌اش صدا کند.
اما من فداکاری شما را تحسین
می‌کنم، شمایی که در این سه‌سال
این‌همه از خودگذشتگی کرده‌اید
بی‌آنکه نشانی از خستگی در
چهره‌تان دیده شود. آنچه از
زندگی‌تان وقف او کرده‌اید با
فداکاری‌ای که از زنان انتظار
می‌رود هیچ تناسبی ندارد.
صادقانه می‌گویم: شما الگویی
برای این کشور هستید... سال‌های
آینده سال‌های سخت و دشواری
خواهند بود، اما می‌دانم که او
می‌تواند به کمک‌تان امیدوار
باشد. دلسرد نشوید!

ژنرال واشیو ' هر بار که توکیکو
را می‌دید از افتخار افسر محبوب
خود و فداکاری زن پرهیزکارش
تعریف می‌کرد.
توکیکو نمی‌توانست تحمل کند.
اما درعین‌حال احساس می‌کرد
نیاز دارد از مکالمات بی‌صدا و
طولانی با همسر علیلِ خود بگریزد؛
بنابراین مترصد فرصت‌هایی بود
که به‌نظر می‌رسید ژنرال غایب
است تا برود با همسر و دخترش
گپ بزند.
بااین‌حال در ابتدا، وقتی که
خودش نیز تا حدی از این فداکاری
احساس غرور می‌کرد، این
تعریف و تمجیدها به مذاقش
خوش می‌آمد، اما آن دوران سپری
شده بود و کوچکترین ستایشی
لرزه بر اندامش می‌انداخت.

احساس می‌کرد انگشتِ اتهامی
جلویش علم شده است تا
حقیقتِ هولناکی را فاش سازد
که پرهیزکاریِ ظاهری‌اش
کتمان می‌کرد.
توکیکو طوری عوض شده بود که
هرگز تصورش را نمی‌کرد.

ادامه دارد...

📚🌟

Читать полностью…

کتاب دانش

داستان‌ها
تنها افسون‌های ممکن‌اند،
چون هنگامی‌که
رنج‌مان را
به‌صورت داستانی می‌بینیم،

...‌ ... نجات می‌یابیم.

آناییس نین

Читать полностью…

کتاب دانش

📷 تصاویری از
شهر زیبای اصفهان


💢 آشنایی با #مشاهیر

👤 رضا قاسمی

آقای رضا قاسمی متولد
سال ۱۳۲۸ ورنامخواست اصفهان.‌
کارگردان تئاتر، نویسنده،
آهنگساز...
آثارش؛
آمد و رفت، نامه‌هایی
بدون تاریخ از من به خانواده‌ام
و بالعکس و بابل.
اولین اثر او نمایشنامه
کسوف که در ۱۸ سالگی نوشت.
جایزهٔ اول مسابقات
نمایشنامه‌نویسی برای
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
۱۳۵۵ و بهترین رمان سال و جایزهٔ
رمان اول از بنیاد گلشیری
۱۳۸۱ همنوایی شبانه ارکستر
چوب‌ها ۱۳۸۱
آهنگ صدگل با صدای
شهرام ناظری ... .
شعر لکنت. داستان‌هایی چون؛
پرتگاه ۱۹۹۶ ...
ایشان از ایران مهاجرت کرده
و در فرانسه زندگی می‌کند.

- اگر روزی احتیاج به
جای امنی داشتم می‌توانم
خودم را غرق در
اعماقِ چشمانت کنم؟
فلیسیا خندید:
به‌نظرت جای امنی می‌آید؟
- امن‌ترین جای دنیا
.
* کتابِ ( چاه بابل ) 👉
نشر باران / ص ۶۳. ||

|| هیچ صیادی
به‌وقت شکار
حضورِ خود را اعلام نمی‌کند
..
* کتابِ ( همنوایی شبانه
ارکستر چوب‌ها
) 👉
نشر نیلوفر / ص ۱۱۶ ]


کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

در این ویدئوی کوتاه پندهایی
از بزرگان را بخوانيم


➖➖➖➖

فتنه‌ها را آشکار می‌بینیم
دست‌های توی کار می‌بینیم
حقه‌بازان و ماجراجویان
بر خرِ خود سوار می‌بینم...

آلت دست ارتجاع و فاشیست
چاکران را قطار می‌بینیم
چند لوطی ز کهنه جاسوسان
روز و شب گرم کار می‌بینم...

پیش‌بینی که عاقلان کردند
بعد از این آشکار می‌بینم
آن‌که را داد جان به راه وطن
بی‌سرانجام و خوار می‌بینم...

جمله بی‌عرضگان جاهل را
داخل کار و بار می‌بینم
ملتی که گشت فرامشکار
بی‌تعارف حمار می‌بینم...

ملک‌الشعرای‌بهار
۱۸ آذر ۱۲۶۵ _ ۱ اردیبهشت ۱۳۳۰

ادیب، نویسنده، تاریخ‌نگار ...
سراینده ترانه مرغ‌سحر
سردبیر رسمی روزنامهٔ تازه‌بهار
در دوران وثوق‌الدوله که
به‌دلیل حضور قوای روسیه
تعطیل شد. ...

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه 📖 رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۲.


گفت مادرم از شمار آدم‌های
بی‌دفاعی بود که کسی عاشقشان
نمی‌شود. ‌... درواقع پسر عزیزم،
بعضی وقت‌ها آدم هیچ راه گریزی
ندارد.

این خودنمای ابله، مادرم را کنیزوار
دوست داشت. ...‌
او به وجدان خودش هم دروغ
می‌گفت.

قبلا هم گفته بودم من از وضع
و حال مادرم خبر نداشتم. ...
۶. ماجرا از استفادهٔ حق ارباب
بودن آغاز شده. اما من با خودم
در تضاد نیستم.
کتاب پولینکاساکس ' را برای مادرم
می‌خوانده! ورسیلوف شعور خواندن
ادبیات روس را نداشت. او در برابر
این کلفت می‌لرزید. عشقشان مرموز
بود. ( آنها همه‌شان فاسد بودند،
از ترقی‌خواهشان گرفته تا مرتجع‌شان
)
نمی‌دانم دوستش داشته یا نه.
ولی در تمام عمر او را یدک کشیده. ..
پدر مادرم در پترزبورگ و خارج از
کشور بودند. برادرم که مرد، مادرم روزبه‌روز پیرتر شد ... خانواده
همیشه باهم بودند، من البته مستثنی.
من حکم یک مطرود ناخواسته را داشتم.
۷. یک ماه پیش می‌خواستم
قید همهٔ آنان را بزنم.
غرق نقشهٔ خود شوم. از زمان کودکی
به‌بعد من در رؤیا می‌زیستم.
در نوزده‌سالگی مدرسه را ترک کردم.‌
در صدد بودم رابطه‌ام را نه با
خانواده بلکه با دنیا قطع کنم.
خواستم نامه بنویسم مرا کاملآ
فراموش کنند. ...
مرا به پترزبورگ احضار کرد.
ورسیلوف به منافع من بی‌توجه بود.
من نقشه داشتم. گفتم بروم ببینم چه می‌شود. اگر می‌خواهد مرا از آن هدف بزرگ دور کند، برمی‌گردم. ...
در واگن قطار مسکو سرمست
نقشه‌ام بودم. این مرد مرا تحقیر
کرده بود. << من او را در رؤیاهایم
نشخوار کرده بودم
>>
من از زندگی خصوصی‌اش آگاه
بودم‌. رازی داشتم. ...
۸. دوباره به نوزدهم سپتامبر برگردیم.
خلاصه بگویم، مادرم و خواهرم و
ورسیلوف را در بینوایی دیدم.
به‌طوری‌که آن شصت‌روبلی را که
قایم کرده بودم، ( برای نقشه‌ام )
به مادرم دادم. این کمک مثل
قطره‌ای در اقیانوس بود.
مادر و خواهرم کار می‌کردند و
ورسیلوف عاطل و باطل می‌گشت. ... جلویش خم می‌شدند
انگار بت بود.‌ پس از نه‌سال پیر و
فرسوده شده بود. احساس تأسف
کردم. ... بی‌تردید چیزی بیشتر از
نداری رخ گشوده بود. ... شاید
می‌شد امید داشت که ملکی
باارزش را تصاحب شود.
( سه‌بار ثروت خود را به‌باد داده بود ) درست در همین هنگام بود که من
وارد شدم. به دیدار کسی نمی‌رفت،
طرد شده بود. شایعاتی از او بر سر
زبان‌ها افتاده بود.
از شاهزاده سوکولوسکی' سیلی
خورده بود. ... من آمده بودم،
درباره‌اش داوری کنم.
قدرتم را از او پنهان کردم.
به این مرد مغرور، گستاخی می‌کردم.
در جلب توجه من می‌کوشید اما من
منازعه را دوست داشتم. شنیدهای
ما آمیخته با طنزی عجیب بود.
نفوذناپذیر باقی ماند اما من خودم
را کوچک نکردم.
من ناپخته‌ترین جوان خام
چگونه مقابله کنم. از صحبت کردن
با او پرهیز کردم، منتظر آمدن
شخصی بودم که با ورودش به
پترزبورگ از حقیقت آگاه شوم.
دلم برای مادرم می‌سوخت، اما روز
موعود را تعیین کرده بودم.
... جوان‌خام.

ادامه دارد...

کتاب صوتی شب‌های روشن
👉

...📖

Читать полностью…
Subscribe to a channel