27645
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید . . . هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند ف.ن
واقعا تعجب میکنم که چرا تا حالا
خودم را نفله نکردهام. پافشاری برای زندگی کردن (یا بهتر است بگویم آرزوها در دل پروردن) وقتی هیچ تمایلی به آن نداری حماقتی بزرگ است.
همهچیز مسدود است، من با دوست، آشنا و خانواده مشکل دارم. بهنظرم دیگران بهطرز وحشتناکی موانعی هستند پیچیده و غیرقابل عبور. بدبختی اینجاست که با تمام این تفاسیر برای عشق، دوستی و محافظت هم عطش دارم.
آلخاندرا پیثارنیک
به صومعه برو! برای چه میخواهی گناهکارانی در دامن خود بپرورانی؟ من خود کم و بیش درستکارم، و با این همه میتوانم خود را به چه چیزهایی متهم دارم که بهتر میبود هرگز از مادر زاده نمیشدم. من بسیار خودبینم، کینهتوزم، جاه طلبم. به یک اشاره من، گناهان، بیش از آنچه اندیشه برای دریافتن و تخیل برای انگاشتن و وقت برای به انجام رساندن آن لازم است به سوی من روی میآورند. موجوداتی مانند من که میان زمین و آسمان میخزند به چه کار میآیند؟ ما همه نابکاران گستاخی هستیم، سخن هیچ یک از ما را باور مدار. سرخود گیر و به صومعه برو.
هملت/ ویلیام شکسپیر
بسیار خب، امروز سعیات را کردی، در تمامِ دو شب گذشته فقط دو ساعت خوابیدی تا خودت را از شر بارهایی که باید به دوش بگیری راحت کنی، دور و برت را نگاه کردی و دیدی همه راضیاند و زندگیشان را میکنند و تو احساسِ ترس، کسالت و خمودی میکنی، و بدتر از همه اینکه نمیخواهی با آن کنار بیایی.
خاطرات روزانه/سیلویا پلات
تاریکم اِسماعیل؛
اما مَگر نه اینکه زندگی، تقلایی طولانی
در تاریکیست؟
رضا براهنی
ما هم توی اتاق ٣٩ درجه مثل ماهی روی خاک افتاده مشغول پَرپَر زدن میباشیم. اوضاع خراب اندر خراب است. هیچ اُمیدِ بهبودی نیست. این هم آخر عاقبت ما بود!
از میان نامهها به شهید نورایی/ صادق هدایت
«دیگر دیر است عزیز دلم! آن قلب سنگیات دیر به درد آمده! وقتی میافتی توی سرازیری، دیگر نمیتوانی جلوی خودت را بگیری! دیگر به من نگاه هم نَینداز! من دیگر سقوط کردهام!»
ایوان تورگنیف
لینک گروه جهت چت و بحث و گفتگو:
/channel/+R4JV0XuzojBmODBk
هیچ چیز یاد نگرفتی جز اینکه تنهایی چیزی یادت نمیدهد. جز اینکه بیاعتنایی چیزی یادت نمیدهد: این توهم بود، توهمی مفتونکننده و گرفتارکننده، تنها بودی و فقط مسئله همین بود، و فقط میخواستی از خودت محافظت کنی؛ میخواستی بین دنیا و تو پلها تا ابد خراب شوند. اما تو چه ناچیزی و دنیا چه لغت عظیمی است.
ژرژ پرک
درود دوستان، نوروزتون پیروز با کمی تاخیر، امیدوارم سال خوبی داشته باشید، اگه پست نمیذاریم صرفا به خاطر اینه که نت نداریم و خیلی از عزیزانی که داخل ایران هستند هم نت ندارن، با این حال سعی میکنیم هروقت که نتمون وصل بود در حد کم هم که شده پست بذاریم🌱🤍
Читать полностью…
در نهایت، تنها چیزی که از زندگی برایمان باقی میماند، ترس است؛ ترس از تنهایی، ترس از درد، و در نهایت ترس از مرگ. همه چیز به تدریج فرو میریزد، حتی خاطراتمان. روزی میرسد که حتی نمیتوانیم خودمان را به خاطر بیاوریم، چه رسد به دیگران. این همان سرنوشت همگان است؛ فروپاشی آرام و اجتنابناپذیر. شاید تنها چیزی که واقعاً برای ما هست، همین سفر طولانی به سوی هیچکجا باشد.
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین
حرف میزنم، کار میکنم، تغییر چندانی نکردهام؛ سیگار میکشم. نگرانم. چگونه رو در روی این همه شب ایستادهام؟
جوزپه اونگارتی
بله سرانجام عادی میشوم، گاه بیشتر سختی
میکشم و گاه کمتر، بیآنکه هیچ نتیجهای بگیرم، کمتر به خودم توجّه میکنم،
دیگر نه جوش میآورم و نه سرد میشوم،
ولرم میمانم، ولرم میمیرم،
بیهیچ اشتیاقی مراقب مردنم نخواهم بود،
همهچیز را خراب میکند.
آیا مراقب زندگی کردنم بودهام؟! آیا تا به حال شکایتی کردهام؟! پس چرا خوشحال باشم؟!
من راضیم، به ناچار راضیم، ولی نه به این معنی که با دستانم کف بزنم و شادی کنم،
من همیشه راضی بودم.
میدانستم که تقاصش را میگیرم، بفرما،
حالا او هست بدهکار قدیمی من،
آیا باید یقهاش را بگيرم؟!
دیگر به سوالها جواب نمیدهم،
حتی سعی میکنم که دیگر از خودم سوال نکنم،
من راضیم، بله،
به قدر کافی دارم، تقاصم را گرفتهام،
دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارم.
مالون میمیرد/ ساموئل بکت
در نهایت، تنها چیزی که از زندگی برایمان باقی میماند، ترس است؛ ترس از تنهایی، ترس از درد، و در نهایت ترس از مرگ. همه چیز به تدریج فرو میریزد، حتی خاطراتمان. روزی میرسد که حتی نمیتوانیم خودمان را به خاطر بیاوریم، چه رسد به دیگران. این همان سرنوشت همگان است؛ فروپاشی آرام و اجتنابناپذیر. شاید تنها چیزی که واقعاً برای ما هست، همین سفر طولانی به سوی هیچکجا باشد.
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین
«نه، این من نیستم،
دیگری است که عذاب میکشد
من هرگز نمیتوانستم آنهمه را تاب آورم.»
آنا آخماتووا
وقتی کسی را با شکنجه میکشند، رنج و درد زخمها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل میکند، به طوریکه تنها عذابی که میکشد از همان زخمهاست تا بمیرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحملناپذیر است از زخم نیست بلکه در اینست که میدانی و به یقین میدانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقه دیگر، بعد نیم دقیقه دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا میشود و دیگر انسان نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد. بزرگترین درد همین است که چون و چرایی ندارد.
ابله/ فئودور داستایفسکی
دوباره کمی خودم را بدست آوردهام و اندک اندک کار میکنم؛ همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن، پراکندگی و جمع و پیوسته جمعِ پریشان بودن.
روزها در راه/ شاهرخ مسکوب
آیا همه را امتحان کردهام؟
توی هر سوراخی سرک کشیدهام، مخفیانه، بیسروصدا، با حوصله، گوش بهزنگ؟
جدی میگویم، مثل بیشتر اوقات، میخواهم قبل از آنکه خبر گم شدنم را بدهم، و دست بکشم، مطمئن شوم به هر دری زدهام. توی هر سوراخی، منظورم هرجایی است که احتمالِ بودنِ من بوده، که روزگاری کمین میکردهام، در انتظار زمانی که بخزم بیرون، جاهای امتحانپسداده و مطمئن...
ساموئل بکت
به نظر تو اگر یک کنسرو ماهی ساردین را به دریا بیندازند، ماهیهای توی آن حال بهتری خواهند داشت؟ عزیزم، تو در چنین خیال خامی زندگی میکنی.
ایشتوان ارکنی
براى او خيلى عجيب بود، مردمى كه تا ديروز از لودگی های پسرک شادمانه لذت مىبردند، اكنون با همان شعف به تماشاى كتک خوردنش ايستادهاند. اما حالا به نظرش میرسيد اين مردم تندخو، بيمار و فرسوده از كار، بيشتر قابل درک هستند، پيش خود باور كرده بود كه واقعاً احساس هیچ یک از آنان به هنگام مشاهده كنجكاوانه شكنجه یک انسان، آنطور که تظاهر مىكنند نيست.
ماکسیم گورکی
تو، بچه، چشم به راه بهار خواهی ماند
و بهار گولت خواهد زد.
طلوع آفتاب را خواهی خواند
ولی او رخ نخواهد نمایاند.
به فریاد هم اگر بنا کنی،
سکوت فرو خواهدش بلعید...
پس، آرامتر از آب، اکنون، فروتر از علف،
با زندگیهایتان مدارا کنید
آه، اگر میدانستید ای کودکان
از ظلمات روزهای پیشِرو!
آلکساندْر بلوک
آلن میگوید: «من خودم را میکشم چون شما دوستم نداشتهاید چون من شما را دوست نداشتهام. خودم را میکشم چون روابط ما سست بود، تا دوباره محکمشان کنم. لکهای محو ناشدنی روی شما بهجا خواهم گذاشت. خوب میدانم که مرده یک آدم بیشتر از زندهاش در یاد دوستانش زنده میماند. در فکر من نبودید، بسیار خب، هرگز فراموشم نخواهید کرد.»
هنر مردن/ پل موران
حقیقت هرچقدر تلخ باشد به تلخی بلاتکلیفی نیست.
دایی وانیا/ آنتوان چخوف