27645
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید . . . هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند ف.ن
چرا کسی در آن زمان در گوشم نگفت: «اشتباه میکنی عزیز من! برای آیندهٔ تو سرنوشتی کاملاً متفاوت مقدر شده است. تو تکوتنها در یک خانهٔ کوچک و فکسنی با غرغرهای غیرقابلتحمل زنی پیر خواهی مُرد که بیصبرانه، انتظارِ مرگت را میکشد تا پوتینهایت را در ازای چند پول سیاه بفروشد...».
یادداشتهای روزانهٔ یک آدم زیادی/ تورگنیف
زمانی که بی وقفه دود میکردم، سیگار، پس از یک شب بیخوابی، طعمِ جنازهی سوزانی پیدا میکرد که مرا به خاطر همه چیز تسلی میداد.
امیل چوران
«مرگ به عشق میماند. در آخرین لحظات، تاریکی است و اسپاسم شدیدِ عضلات. مرگ راهِ بازگشت ندارد، ولی از عشق میتوان بازگشت و به یادش داشت... آیا تاکنون غرقشدن را تجربه کردهاید؟ آیا گرداب شما را به سمت پایین کشیده؟ من غرق شدم... هرچقدر بیشتر مقاومت کنی، نیرویت کمتر میشود. باید با آن کنار بیایی و تا قعر دریا بروی. آنجاست که انتخاب تو مطرح میشود: آیا میخواهی بمیری یا زندگی کنی. اگر بخواهی زندگی کنی باید به آسمان بالای آب برسی و برگردی، ولی پیش از آن باید تا قعر رسیده باشی...»
سویتلانا آلکسییویچ
«یک تصمیم عجیب و باورنکردنی گرفتهام. اگه عملی شود، پسفردا از این شهر میروم.»
کلارا با خودش اندیشید: «واقعاً که چه آدم عجیبی است.» و آن احساس تنهایی دردناک به او غلبه کرد، که همیشه هنگامی بر ما غلبه میکند که میبینیم کسی که برایمان عزیز است تسلیم رؤیایی میشود و ما در آن رؤیا جایی نداریم.
ولادیمیر ناباکوف
ویرجینیا وولف گفت:
«پاییز رسید و سایهها درامتدادِ اتاق کشیده شدند. من به دستهایم نگریستم و دریافتم که زمان، بیآنکه صدمهای به پوسته بزند، مغزِ استخوانم را خالی کرده است.»
و Alice in chains هم اومد و این شاهکار رو خلق کرد.
این دو کانال فروشیه: @ketab_iism
@Friedrrich_nietzsche
جهت دریافت اطلاعات بیشتر، به این آیدی پیام دهید: @toranj_am
عجب سال نکبتباری! احساس میکنم گمشدهای در بیابانم، اما مطمئن باش سرور عزیز، که با این وجود شهامتم را حفظ کردهام، و همتی عظیم به کار گرفتهام که آرام باشم و دم برنیاورم. اما مغز بیچارهام کند و ناتوان شده است.
تنها یک چیز نیاز دارم (و از آن محرومم)، و آن اندکی شوق و شور است!
نامهٔ گوستاو فلوبر به ژرژ ساند
@grayart
@Friedrrich_nietzsche
اين کانال هم فروشیه، اگه اطلاعات بیشتر در خصوص کانالها خواستید پی وی من پیام بدید: @toranj_am
درود وقت بخیر دوستان، امیدوارم حالتون خوب باشه، متاسفانه گوشیم خراب شده و فعلا توانایی خرید گوشی جدید و رسیدگی به کانالها رو ندارم، به خاطر همین این کانالها فروشیه، اگه کسی خواست با قیمت پایینتر از قیمت واقعیشون فروخته میشه🙏
Читать полностью…
واقعا تعجب میکنم که چرا تا حالا
خودم را نفله نکردهام. پافشاری برای زندگی کردن (یا بهتر است بگویم آرزوها در دل پروردن) وقتی هیچ تمایلی به آن نداری حماقتی بزرگ است.
همهچیز مسدود است، من با دوست، آشنا و خانواده مشکل دارم. بهنظرم دیگران بهطرز وحشتناکی موانعی هستند پیچیده و غیرقابل عبور. بدبختی اینجاست که با تمام این تفاسیر برای عشق، دوستی و محافظت هم عطش دارم.
آلخاندرا پیثارنیک
کلمات را غلط تلفظ میکنم... جابهجا بهکار میبرم، انگار دور کلمهی اصلی میچرخم، بهش نزدیک میشوم و... حتی نام سادهترین وسیله را فراموش میکنم. بعد از اینکه به خاطرش میآورم، باز تردید میکنم که درست بوده یا نه... مثلاً تکرار میکنم: لامپ، لامپ و لامپ، و ناگهان به نظرم میرسد که اصلاً چنین کلمهای وجود ندارد، کسی هم نیست که کمکم کند. اگر هم باشد، نمیشود چیزی گفت. طرف فکر میکند حتماً دیوانه شدهام....
پترزبورگ/ آندری بِلی
درود دوستان، ما یه کانال آرشیو برای فایلهایی که داخل کانال و ربات قرار میگیره داریم، اگه با ربات و عضو شدن توی کانالهای مختلف مشکل دارید میتونید داخل این کانال عضو شید، و یه هزینه عضویت ناچیز حدود ۱۰۰ تومن برای یک ماه یا ۲۰۰ تومن به صورت عضویت دائمی داره، دقت کنید که این هزینه به خاطر فایلهایی نیست که داخل کانال قرار گرفته، بیشتر به خاطر اینه که عضویت داخل این کانال به صورت محدود باشه چون امکان ریپورت کانال وجود داره و گرداوری و اپدیت این فایلها به صورت مجدد کار دشواریه، اگه کسی دوست داشت داخل این کانال عضو شه به این ایدی پیام بده: @toranj_am
Читать полностью…
فکر خودکشی همیشه بامن بود، پر قدرت، مثل مورچههایی که زیر پوست ساعدم میخزیدند. خودکشی تنها فکر مثبتم بود. هرچیز دیگری منفی بود. و لو از این که داخل دستگاه شیرینیپزی را تمیز میکرد احساس خوشبختی میکرد. او از من عاقلتر بود.
عشقبازی مردهها/ چارلز بوکفسکی
«من آدمِ ضعیفی هستم، و همینطور که در بخشِ آسایشگاهِ خودم خوابیدهام، لبخندهای ضعیفی میزنم و منتظر هستم گلِ رُز به من بدهند.»
ولادمیر ناباکوف/ نامه به جیمز لافلین
زنها میآیند و میروند، اما درد همیشه میماند. مرفین، تنها معشوقیست که مرا تنها نمیگذارد.
مُرفین/ میخائیل بولگاکف
«نمیتوانست داوطلبانه توجهاش را کنترل کند. ذهنش هیچ عادت ثابتی نداشت که برود دنبال آن، خودش هیچ چیزی برای صاحب شدن نداشت، هیچ جایی نداشت که از آنجا آغاز کند. برایش هیچچیز، قابل لمس نبود، هیچچیز در درون او شناختهشده نبود که بتواند آن را در یادگیری به کار گیرد. نمیدانست چطور شروع کند. بنابراین وقتی پای فهم خودخواسته یا یادگیری خودخواسته به میان میآمد، او عاجز بود.»
دیوید هربرت لارنس
دلم میخواهد همه چیز را بنویسم تا کسانی که ما را پیدا میکنند بدانند آنها هم مقصرند، مگر اینکه خودشان هم قربانی باشند.
آفتابگردانهای کور/ آلبرتو مندس
«باید پشت در خانۀ هر آدم راضی و خوشبختی، یکی با پتک بایستد و مدام با ضربههاش یادآوری کند که آدمهای بدبخت هم هستند و هر چهقدر هم آدم خوشبخت باشد، باز دیر یا زود زندگی آن رویش را هم نشانمان میدهد و فلاکت، بلا، درد و فقدان به سراغمان میآید.»
آنتون چخوف
چه خیرخواه است مرگ، و همه در گریز از او چه دست و پایی میزنند! به دنبال نشانههای او، کنجکاوانه در هر چهرهای دقیق میشدم، بوسه هایش را در هر چینوچروک ایام پیری کشف میکردم. هر بار با چهرهای نو بر من عیان میشد. چه خوشایند بود رنگهایش! نگاهش چنان فریبنده و درخشان بود که قویترینها هم بهناچار تسلیمش میشدند. سپس نقاب از چهره میکشید و میرنده او را عریان میدید، میان تلألؤ الماسها، میان هزاران تراشهی نورانی!
الفرد کوبین
کانال @ketab_iism
و یک ربات آپلودر دائمی هم داره با ٢٤ هزار عضو فعال
@ketabiism_bot
اگه کسی با هم خواستشون تخفیف هم داده میشه، و ترجیح من اینه که به اعضای همینجا فروخته شه🌱
بعدش که از سر خاک مادرم برمیگشتم احمقها دلداریام میدادند که بقای عمر خودت! حالیشان نبود که من دارم روی تیغه مرگ راه میروم. حالیشان نبود که من مرده بودم؛ من کشته شده بودم با شلیک خودم! نفس میکشم و صدای نفس کشیدن خودم را میشنوم، و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم. برای نفسنکشیدن چه علامتی روشنتر از خودِ نفسکشیدن؟ و برای نبودن چه علامتی روشنتر از خودِ بودن؟! چه سماجتی به خرج میدهند این دیوارها؛ چه سماجتی!
کلیدر/ محمود دولتآبادی
آدم وقتی به قله میرسد تازه میفهمد اصلا قلهای در کار نیست. همسنوسال شما که بودم دیگر میدانستم هیچ چیز ارزش جنگیدن ندارد، و این تا مدتها آرامم میکرد. بعد نگرانم کرد. حالا دوباره میترسانَدم.
یخبندان/ توماس برنهارت
بله سرانجام عادی میشوم، گاه بیشتر سختی
میکشم و گاه کمتر، بیآنکه هیچ نتیجهای بگیرم، کمتر به خودم توجّه میکنم،
دیگر نه جوش میآورم و نه سرد میشوم،
ولرم میمانم، ولرم میمیرم،
بیهیچ اشتیاقی مراقب مردنم نخواهم بود،
همهچیز را خراب میکند.
آیا مراقب زندگی کردنم بودهام؟! آیا تا به حال شکایتی کردهام؟! پس چرا خوشحال باشم؟!
من راضیم، به ناچار راضیم، ولی نه به این معنی که با دستانم کف بزنم و شادی کنم،
من همیشه راضی بودم.
میدانستم که تقاصش را میگیرم، بفرما،
حالا او هست بدهکار قدیمی من،
آیا باید یقهاش را بگيرم؟!
دیگر به سوالها جواب نمیدهم،
حتی سعی میکنم که دیگر از خودم سوال نکنم،
من راضیم، بله،
به قدر کافی دارم، تقاصم را گرفتهام،
دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارم.
مالون میمیرد/ ساموئل بکت