27645
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید . . . هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند ف.ن
«نه، این من نیستم،
دیگری است که عذاب میکشد
من هرگز نمیتوانستم آنهمه را تاب آورم.»
آنا آخماتووا
وقتی کسی را با شکنجه میکشند، رنج و درد زخمها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل میکند، به طوریکه تنها عذابی که میکشد از همان زخمهاست تا بمیرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحملناپذیر است از زخم نیست بلکه در اینست که میدانی و به یقین میدانی که یک ساعت دیگر، بعد ده دقیقه دیگر، بعد نیم دقیقه دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا میشود و دیگر انسان نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد. بزرگترین درد همین است که چون و چرایی ندارد.
ابله/ فئودور داستایفسکی
دوباره کمی خودم را بدست آوردهام و اندک اندک کار میکنم؛ همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن، پراکندگی و جمع و پیوسته جمعِ پریشان بودن.
روزها در راه/ شاهرخ مسکوب
آیا همه را امتحان کردهام؟
توی هر سوراخی سرک کشیدهام، مخفیانه، بیسروصدا، با حوصله، گوش بهزنگ؟
جدی میگویم، مثل بیشتر اوقات، میخواهم قبل از آنکه خبر گم شدنم را بدهم، و دست بکشم، مطمئن شوم به هر دری زدهام. توی هر سوراخی، منظورم هرجایی است که احتمالِ بودنِ من بوده، که روزگاری کمین میکردهام، در انتظار زمانی که بخزم بیرون، جاهای امتحانپسداده و مطمئن...
ساموئل بکت
به نظر تو اگر یک کنسرو ماهی ساردین را به دریا بیندازند، ماهیهای توی آن حال بهتری خواهند داشت؟ عزیزم، تو در چنین خیال خامی زندگی میکنی.
ایشتوان ارکنی
براى او خيلى عجيب بود، مردمى كه تا ديروز از لودگی های پسرک شادمانه لذت مىبردند، اكنون با همان شعف به تماشاى كتک خوردنش ايستادهاند. اما حالا به نظرش میرسيد اين مردم تندخو، بيمار و فرسوده از كار، بيشتر قابل درک هستند، پيش خود باور كرده بود كه واقعاً احساس هیچ یک از آنان به هنگام مشاهده كنجكاوانه شكنجه یک انسان، آنطور که تظاهر مىكنند نيست.
ماکسیم گورکی
تو، بچه، چشم به راه بهار خواهی ماند
و بهار گولت خواهد زد.
طلوع آفتاب را خواهی خواند
ولی او رخ نخواهد نمایاند.
به فریاد هم اگر بنا کنی،
سکوت فرو خواهدش بلعید...
پس، آرامتر از آب، اکنون، فروتر از علف،
با زندگیهایتان مدارا کنید
آه، اگر میدانستید ای کودکان
از ظلمات روزهای پیشِرو!
آلکساندْر بلوک
آلن میگوید: «من خودم را میکشم چون شما دوستم نداشتهاید چون من شما را دوست نداشتهام. خودم را میکشم چون روابط ما سست بود، تا دوباره محکمشان کنم. لکهای محو ناشدنی روی شما بهجا خواهم گذاشت. خوب میدانم که مرده یک آدم بیشتر از زندهاش در یاد دوستانش زنده میماند. در فکر من نبودید، بسیار خب، هرگز فراموشم نخواهید کرد.»
هنر مردن/ پل موران
حقیقت هرچقدر تلخ باشد به تلخی بلاتکلیفی نیست.
دایی وانیا/ آنتوان چخوف
دیگر نه دچار وسواسم و نه شک آزارم میدهد. نه هیچ ترسی از شیطان دارم، نه از دوزخ؛ و از همین رو است که از هر گونه شادی محروم گشتهام. درواقع، گمان ندارم که هیچ چیز خوبی دانسته باشم، یا بتوانم چیزی را به مردم بیاموزم که بهترشان کند و به راه ایمان بیاورد. در دنیا نه ملکی دارم، نه پولی، نه افتخاری و نه سلطهای؛ سگ هم زندگی را به همچون بهایی نمیخواهد…
گوته
مرا جشنی نیست؛ تا شکست آن جشن!
درود به آن خاک سوخته
و هر که سوخت بر آن خاک!
بهرام بیضایی
بسیار خب، امروز سعیات را کردی، در تمامِ دو شب گذشته فقط دو ساعت خوابیدی تا خودت را از شر بارهایی که باید به دوش بگیری راحت کنی، دور و برت را نگاه کردی و دیدی همه راضیاند و زندگیشان را میکنند و تو احساسِ ترس، کسالت و خمودی میکنی، و بدتر از همه اینکه نمیخواهی با آن کنار بیایی.
خاطرات روزانه/سیلویا پلات
تاریکم اِسماعیل؛
اما مَگر نه اینکه زندگی، تقلایی طولانی
در تاریکیست؟
رضا براهنی
ما هم توی اتاق ٣٩ درجه مثل ماهی روی خاک افتاده مشغول پَرپَر زدن میباشیم. اوضاع خراب اندر خراب است. هیچ اُمیدِ بهبودی نیست. این هم آخر عاقبت ما بود!
از میان نامهها به شهید نورایی/ صادق هدایت
«دیگر دیر است عزیز دلم! آن قلب سنگیات دیر به درد آمده! وقتی میافتی توی سرازیری، دیگر نمیتوانی جلوی خودت را بگیری! دیگر به من نگاه هم نَینداز! من دیگر سقوط کردهام!»
ایوان تورگنیف
لینک گروه جهت چت و بحث و گفتگو:
/channel/+R4JV0XuzojBmODBk
هیچ چیز یاد نگرفتی جز اینکه تنهایی چیزی یادت نمیدهد. جز اینکه بیاعتنایی چیزی یادت نمیدهد: این توهم بود، توهمی مفتونکننده و گرفتارکننده، تنها بودی و فقط مسئله همین بود، و فقط میخواستی از خودت محافظت کنی؛ میخواستی بین دنیا و تو پلها تا ابد خراب شوند. اما تو چه ناچیزی و دنیا چه لغت عظیمی است.
ژرژ پرک
درود دوستان، نوروزتون پیروز با کمی تاخیر، امیدوارم سال خوبی داشته باشید، اگه پست نمیذاریم صرفا به خاطر اینه که نت نداریم و خیلی از عزیزانی که داخل ایران هستند هم نت ندارن، با این حال سعی میکنیم هروقت که نتمون وصل بود در حد کم هم که شده پست بذاریم🌱🤍
Читать полностью…
در نهایت، تنها چیزی که از زندگی برایمان باقی میماند، ترس است؛ ترس از تنهایی، ترس از درد، و در نهایت ترس از مرگ. همه چیز به تدریج فرو میریزد، حتی خاطراتمان. روزی میرسد که حتی نمیتوانیم خودمان را به خاطر بیاوریم، چه رسد به دیگران. این همان سرنوشت همگان است؛ فروپاشی آرام و اجتنابناپذیر. شاید تنها چیزی که واقعاً برای ما هست، همین سفر طولانی به سوی هیچکجا باشد.
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین
حرف میزنم، کار میکنم، تغییر چندانی نکردهام؛ سیگار میکشم. نگرانم. چگونه رو در روی این همه شب ایستادهام؟
جوزپه اونگارتی
همه ما از درد فرار میکنیم. برخی از ما قرص مصرف میکنیم، برخی روی کاناپه لم میدهیم و فیلم میبینیم، برخی رمان عاشقانه میخوانیم. ما تقریباً هر کاری میکنیم تا حواسمان را از خودمان پرت کنیم. اما همۀ این تلاشها برای فرار از درد، گویا صرفاً درد ما را بدتر میکند.
آنا لمبکی
🎁 کانال VIP، مخصوص کتاب خونها؛
لطفاً زودتر عضو شوید.📱
🎁 مجموعهای منتخب از برترین کانالها و گروههای؛
🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی
🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب
✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و بهصورت شخصی تأیید شده است }✔️
هر روز، هردقیقه، دست جنایتکار بشر هزاران حیوان مظلوم را که نمیتوانند از خودشان دفاع نمایند درنهایت خونسردی میکُشد و اغلب بر روی گوشت آنها جای ضربت چوب و شلاقی که قبل از کشتن به آنها زدهاند دیده میشود.
اخلاق نویسان ، فلاسفه باید کتب خود را بسوزانند. خالق به موجب کدام قانون مهیبی ضعیف را به قوی، ناتوان را به توانا، کوچک را به بزرگ میسپارد؟
انسان و حیوان/ صادق هدایت