1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
آخِرِ هر گریه، آخر خنده یی است
مردِ آخِر بین، مبارک بنده یی است
سرانجام هر گریه ای، خنده است. هر کس عاقبت بین باشد، بندهء مبارک و فرخنده ای است.
[مصراع اول، معنی وسیعی دارد. یکی آنکه تضرّع بر نقص و کاستی خود موجب می شود که شخص در صدد بر آید که نقایص خود را رفع کند و به کمال مطلوب رسد. و این نتیجه مسلّماً خوشایند اوست. دیگر آنکه چون احوال روزگار، ثابت نیست، چه بسا آنکه اینک در مسلّماً خوشایند اوست. دیگر آنکه چون احوال روزگار ثابت نیست، چه بسا آنکه اینک در رنج و عسرت است از آن بدر آید و به شادی و نشاط رسد. و بر عکس، آنکه اینک ایّامش به کام است، چه بسا به خاک سیاه نشیند.
هر کجا آبِ روان سبزه بُوَد
هر کجا اشکی دوان، رحمت شود
به عنوان مثال، هر جا که آب روان باشد، در آنجا سبزه می روید، و هر کجا که اشکِ ریزان باشد، ثمرهء آن گریه، حصول رحمت الهی است.
باش چون دُولاب، نالان، چشم تر
تا ز صَحنِ جانت بر رویَد خُضَر
مانند چرخ چاه، گریان و نالان باش. یعنی اشک بریز و ناله کن تا در فضای درون جانت سبزه های ایمان و ایقان و عرفان بروید.
[«دولاب» به هنگام حرکت، آوازی دارد که از چرخ بر می خیزد و پیرامون آن همیشه تر است. از اینرو مولانا آنرا نالان و چشم تر گفته است. مراد از نالیدن و اشک ریختن، انفعال عمیق روحی است.]
مثنوی معنوی
در سرم فتنه ای و
سودائیست..
در سرم شورشی و
غوغائی است..
هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست
#فیض_کاشانی
رندان گاهی ملک جهان میبازند
گاهی به نگاهی، دل و جان میبازند
این طور قمار، نه چند است و نه چون
هر طور برآید، آنچنان میبازند
#شیخ_بهایی
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
حافظ
.
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت
همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
اگر به دستگیری بپذیری اینت منت
واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم
چه کمی درآید آخر به شرابخانهٔ تو
اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم
که درین چنین مقامی غم توست غمگسارم
ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو
چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم
چو زکار شد زبانم بروم به پیش خلقی
غم تو به خون دیده همه بر رخم نگارم
ز توام من آنچه هستم که تو گرنهای نیم من
که تویی که آفتابی و منم که ذرهوارم
اگر از تو جان عطار اثر کمال یابد
منم آنکه از دو عالم به کمال اختیارم
عطار
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامی دارش
زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست
حافظ
چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست
من کیم یک شبنم از دریای بیپایان تو
گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست
#شیخ_عطار
صورت و معنی به همدیگر خوش است
آن چنان می در چنین ساغر خوشست
مجلس عشقست و ما مست و خراب
ما چنین هستیم و ساقی سرخوشست
هر که او با ما درین دریا نشست
از سرش تا پاشنه در زر خوشست
جان به جانان دل بدلبر داده ایم
در دل ما عشق آن دلبر خوشست
گوهر در یتیم از ما بجو
گر به دست آری چنین گوهر خوشست
عود دل در مجمر سینه بسوخت
بوی خوش ما را درین مجمر خوشست
نعمت الله دارد از سید نشان
این نشان آل پیغمبر خوشست
حضرت شاه نعمتالله ولی
تا کِی چو آتش ، تاختن؟ ،
بر من شرر انداختن؟ ،
در بزمِ شادی ساختن ،
ریحانِ من شو ساعتی ،
#نظامی
بنگر به رویِ زردِ من ،
وز سینه بنشان گَردِ من ،
تا چند باشی دردِ من؟ ،
درمانِ من شو ساعتی ،
#نظامی
.
همه شَب در این اُمیدم که
نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بِنوازد
آشنا را
#حافظ از غزل ۶
از کوریِ چشمِ فلک ، امشب قمر اینجاست ،
آری ، قمر امشب به خدا تا سحر ، اینجاست ،
شمعی که به سویش منِ جانسوخته ، از شوق ،
پروانهصفت ، باز کنم بال و پر ، اینجاست ،
هر ناله که داری ، بکن ای عاشقِ شیدا ،
جائی که کند نالۀ عاشق اثر ، اینجاست ،
#شهریار
بہ ڪمال عجز گفتم ڪہ بہ لب رسید جانم
بہ غرور و ناز گفتے: تو مگر هنوز هستی؟!
#فروغی_بسطامی
چون خدا خواهد که پوشد عیبِ کس
کم زند در عیبِ معیوبان، نَفَس
هرگاه خداوند بخواهد که عیب کسی را پوشاند، کاری می کند که شخص هرگز از عیب عیبناکان سخن نگوید و حرفي در طعنهء آنان بر زبان نراند.
[زیرا بر اساس «جواب عمل» هرکه به عیب جویی و پرده دری دیگران علاقه مند باشد، خودِ او نیز آماج عیبجویی و پرده دری دیگران قرار گیرد. پس در حق دیگران ستّار باش تا خدا در حق تو ستّاری کند.]
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میلِ ما را جانب زاری کند
هرگاه خداوند بخواهد که به ما یاری رساند، میل و علاقهء ما را به سوی تضرّع و زاری کشاند.
[تضرّع و زاری حاکی از وقوف شخص بر کاستی ها و نواقص خود اوست. و قهراً وقتی که آدمی به معایب خود واقف باشد می کوشد خود را از آن صفات دور کند. و بدین ترتیب محال نمی یابد که در پوست خلق افتد بل قوای خود را در جهت تکمیل نفس خود صرف می کند.]
ای خُنُک چَشمی که آن، گریانِ اوست
ای همایون دل که آن، بریانِ اوست
خوشا به سعادت آن چشمی که از شوق لقای حضرت حق بگرید. و خجسته باد آن دلی که از سوز و عشق حق تفتیده و بریان باشد.
مثنوی معنوی
نظـــــری کن اگرت خاطـر درویشـــانست
که جمـــــال تو ز حســــن نظر ایشـانست
بده آن بـادهٔ نوشیـن که ندارم سرخویش
کانکه از خویش کند بیخبرم، خویش آنست!
#خواجوی_کرمانی
سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل
در کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل
دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی
زین کار غصه بینی، کار دگر کن، ای دل
زود این درست قلبت رسوا کند به عالم
چست این درست بشکن وین قلب زر کن، ای دل
مستی ز سر فرونه و ز پای کبر بنشین
پس دست وصل با او خوش در کمر کن، ای دل
در باز جان شیرین، تر کن ز خون دو دیده
یعنی که: عشق بازی شیرین و تر کن، ای دل
این جا به دیدهٔ جان بینی جمال او را
گر مرد این حدیثی، آندیده بر کن، ای دل
از خلق بینظیری، گفتی: بیار، گیرم
گر بینظیر خواهی، به زین نظر کن، ای دل
بار طلب چو بستی، بنشین که خسته گشتم
گر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل
در خلوت وصالش روزی که بار یابی
بیچاره اوحدی را آنجا خبر کن، ای دل
اوحدی
.
ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز ...؟
هوشنگ_ابتهاج
.
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صفآرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
فروغی_بسطامی
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی
نه اگر برای لطفی به بهانهی عتابی
ته پای جان شکاری دل من به خون زند پر
چو کبوتری که افتد به تصرف عقابی
چو منش رکاب بوسم چه سبک عنان سواری
چو به غیر همعنان شد چو بلا گران رکابی
همه خرقهی صلاحم شده خارخار و گل گل
ز میی که داغ آن می نرود به هیچ بابی
بگذار درس دانش که نهایتی ندارد
ز کتاب عشق وحشی بنویس یک دو بابی
#وحشیبافقی
ای چشمهٔ حیوان به لب ،
وی زندگانی را ، سبب ،
چون جانم آوردی بهلب ،
جانانِ من شو ساعتی ،
#نظامی
شب بیگَهست ای ماهِ من ،
مهمانِ من شو ساعتی ،
همخانهٔ عشقِ تواَم ،
همخوانِ من شو ساعتی ،
#نظامی
.
تمامیِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
#احمد شاملو
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
بی حد و بیکناری نایی تو در کنار
ای بحر بیامان که تو را زینهار نیست
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان
چون چرخ بیقرار کسی را قرار نیست
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست
جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست
تا کار و بار عشق هوای تو دیدهام
ما را تحیریست که با کار کار نیست
یک میر وانما که تو را او اسیر نیست
یک شیر وانما که تو را او شکار نیست
مرغان جستهایم ز صد دام مردوار
دامیست دام تو که از این سو مطار نیست
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
با جام بادهای که مر آن را خمار نیست
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق
گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست
گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین
مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست
کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا
هنگام مردنست زمان عقار نیست
گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست
تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش
سوی مقربان وصالت گذار نیست
آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش
جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۵۶
.
مثل گیسوی تو در باد به هم ریخته ام
بی تو من باز به دامان غم آویخته ام
گرچه رفتی دلِ من تا به ابد خانه ی توست...
لحظه ها را همه با عطرِ تو آمیخته ام
از ازل طالع من دم زدن از عشق تو بود...
با همین قلبِ حزین شعرِ تر انگیخته ام!
همچو دیوانه که افتاده به ماهش نظرش...
از همان لحظه ی دیدارِ تو من شیفته ام
اشک چشمانِ تو شد باعث ویران شدنم...
ارگ بم بودم و بعد از تو فرو ریخته ام
جز تو ای عشق نفهمیده کسی حال مرا...
مثل گیسوی تو در باد به هم ریخته ام
#طاهره_اباذری
ڪوهیست غم عشق تو، موییست تن من
هرگز نتوان ڪوہ بہ یڪ موے ڪشـیدن..!!!
#سنایی
باز دࢪ چهࢪهٔ
خاموش خیال
خندہ زد چشم گناہ آموزت
باز من ماندم و
دࢪ غࢪبت دل
حسࢪت بوسهٔ هستے سوزت...
#فࢪوغ_فࢪخزاد