gardoonedastan | Unsorted

Telegram-канал gardoonedastan - گردون داستان

507

سعي‌مان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيق‌تر، موشكافانه خواندن را؛ چه‌گونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#نه
@gardoonedastan
بینی های شکسته:


خشونت، بخشی جدایی ناپذیر از «داستان نوآر» و نمادی از تاریکیِ تحقق یافته ی جهان به شمار می آید. پروتاگونیست ممکن است به خاطر ضربه ای به سرش از هوش برود و یا با بینی شکسته و بسته شده به یک صندلی به هوش آید. همیشه جسدهایی برای دفن شدن وجود دارد و شخصیت های شرور همیشه در تلاش هستند تا از خجالت پروتاگونیست داستان درآیند! جهان «نوآر» بیش از هر چیز بر تاریکی ها و بخش های منفی زندگی تمرکز دارد و به همین خاطر، خشونت به شکلی پیوسته در آن به چشم می خورد.


در ذهنش یک روز دیگر را علامت زد. چهل و سومین روز اسارتش بود. بینی اش می خارید و سرش را چرخاند تا آن را به بالش بمالد. عرق می ریخت. هوای اتاق، گرم و خفه بود. لباس خواب ساده ای بر تن داشت که زیرش جمع شده بود. اگر رانش را حرکت می داد، می توانست لباس را با دو انگشتش بگیرد و یک طرف آن را دو یا سه سانتی متر پایین بکشد. اما لباس هنوز زیر گودی کمرش جمع شده بود. تشک ناهموار بود. تنهایی، حواس پنج گانه ی او را آن قدر قوی کرده بود که در حالت عادی، متوجه آن ها نمی شد. بندی که با آن بسته شده بود، آن قدر شل بود که می توانست حالتش را تغییر دهد و به بغل بخوابد، اما اصلا احساس راحتی نمی کرد، چون آن وقت یکی از دست هایش پشتش می ماند که باعث می شد بازویش خواب برود. نمی ترسید. اما خشم سرکوب شده ای را در خود حس می کرد.
📚دختری که با آتش بازی کرد
#استیگ_لارسن
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#هفت
@gardoonedastan
معما:


داستان های کلاسیک «نوآر» معمولا با پیدا شدن یک جسد (اغلب جسد یک زن) یا حداقل گم شدن یک شخصیت آغاز می شود، اما نویسندگان داستان های «نئو-نوآر»، این محدوده را گسترده تر کرده اند. معمای داستان ممکن است به جای تمرکز بر پیگیری پرونده ی قتل، بر جلوگیری از یک جنایت تمرکز داشته باشد و یا به عنوان نمونه درباره ی شخصیتی مبتلا به فراموشی باشد که در تلاش است تا گذشته ی متلاشی شده اش را مانند یک جورچین دوباره کنار هم قرار دهد. البته، ماهیت تاریک «داستان نوآر» ایجاب می کند که شخصیت اصلی معمولا مرتکب اشتباه یا جُرمی بزرگ شده باشد، اما این سفر شخصیت در طول روایت است که معمای اصلی داستان را شکل می دهد.



قفسه ای که الماس ها از آنجا سرقت شده بود، یک قفسه ی فولادی سبز رنگِ شش طبقه بود. هر شش طبقه به هم قفل می شدند. دومین قفسه از بالا، همانی که الماس ها از آنجا سرقت شده بودند، باز بود. لبه ی آن، یعنی جایی که یک قلم یا دیلم را با زور بین آن و بدنه ی اصلی فرو کرده بودند، قُر شده بود. بقیه ی قفسه ها هنوز قفل بودند. «لگت» گفت که فشار به قفسه ای که الماس ها در آن بودند، به قدری زیاد بوده که قفلِ بقیه ی قفسه ها را هم از کار انداخته و حالا ناچار است یک قفل ساز برای درست کردن آن ها بیاورد. به طبقه ی پایین رفتیم، از اتاقی که زنِ سیاه پوست در حال کار کردن با جاروبرقی بود، رد شدیم و به آشپزخانه رفتیم. درِ پشتی و چارچوب آن به همان شکلی که کابینت باز شده بود، و شاید هم با همان وسیله، باز شده بود.
📚نفرین داین
#داشیل_همت
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#پنج
@gardoonedastan
زندگی شبانه:


«داستان نوآر»، نام خود را از سبکی از سینما گرفته که توسط کارگردانان اروپایی در زمان جنگ جهانی دوم خلق شد. آن ها «اکسپرسیونیسمِ» آلمانی را به هالیوود آوردند—از جمله زوایای غیرمعمول دوربین و نورپردازی با کنتراست بالا که باعث شکل گیری سایه های نوک تیز می شود—و سبکی نوین را ارائه کردند. به همین خاطر، شب، جایگاهی ویژه در فیلم ها و داستان های «نوآر» دارد: وقتی نور چراغ ها بر خیابان های بارانی منعکس می شود و جهانِ خفته در روز، بیدار. البته تمام رویدادها لازم نیست که در شب رقم بخورد اما نویسندگان «داستان نوآر» برای خلق اتمسفر سنگین و تاریک اثر خود، استفاده های زیادی از شب می کنند.


هر دو روی زمین افتادند. معاون سعی می کرد دست هایش را وارد زنجیر کند ولی نمی توانست. «شیگور» دراز کشیده بود و زانوها را بین دو دست گذاشته بود و با زور زانو، زنجیر را دور گردن معاون فشار می داد و چهره اش عوض شده بود. معاون به شدت دست و پا می زد و در مسیری دایره ای روی زمین می خزید. به سطل آشغال لگد زد و صندلی را روی زمین انداخت. در را با لگد بست و پادری جلوِ آن را لوله کرد. خرخر می کرد و خون از دهانش جاری بود. داشت با خون خودش خفه می شد. «شیگور» محکم تر فشار داد. دست بند نیکلی به استخوانش رسیده بود. شاهرگ معاون ترکید و فواره ای از خون به اطراف اتاق و روی دیوارها پاشید و به پایین لغزید. پاهای معاون آرام شد و بالاخره از حرکت ایستاد. با بدنی به هم پیچیده ساکن ماند. بعد دیگر تکان نخورد.
📚جایی برای پیرمردها نیست
#کورمک_مک‌کارتی
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#سه
@gardoonedastan
تقدیرگرایی و پوچ گرایی:

امید از جهان «نوآر» رخت بربسته است! این یعنی تبدیل شدن رویای آمریکایی به کابوسی ترسناک، و یا بیدار شدن در جهانی وِستِرن که در آن، قهرمانی برای جنگیدن با شخصیت های شرور وجود ندارد، جایی که آدم بدها پیروز می شوند و بقیه رنج می کشند. پروتاگونیستِ «داستان نوآر» که از جهان پیرامون خود به ستوه آمده، در مسیری مرگبار و از پیش تعیین شده حرکت می کند و در نهایت با دوزخی رو به رو می شود که خودش در خلق آن نقش داشته است. باید به این نکته توجه کرد که پروتاگونیستِ «داستان نوآر»، قهرمانی تراژیک نیست که علیرغم مقاصد و کارهای نیک خود، به دست سرنوشت محکوم به فنا شده باشد. دوزخی که از آن صحبت شد، ممکن است به واسطه ی یک تقلب، سرقت و یا قتل آغاز شود و با گذشت زمان، بزرگتر و پیچیده تر گردد.


سوارِ ماشین که شدم، داشتم به خاطر ابله بودنم سرِ خودم نعره می کشیدم، اون هم فقط چون یه زنی زیرچشمی نگاه انداخته بود بهم. دفتر که برگشتم متوجه شدم «کیز» داشته دنبالم می گشته. «کیز» رئیس بخش خسارته، توی تمومِ دنیا کسل کننده ترین آدم برای همکاریه. آدم حتی نمی تونه بهش بگه امروز سه شنبه‌س، چون بعد اون حتما باید تقویم رو نگاه بندازه، بعد چک می کنه تقویم مال امساله یا پارسال، بعد سر دربیاره تقویم رو کدوم مؤسسه چاپ کرده، بعدش سر دربیاره تقویم اون ها با تقویم سال نمای جهانی می خونه یا نه. آدم فکر می کنه این مقدار کارِ بی فایده وزنشو پایین نگه می داره، ولی نگه نمی داره. هر سال چاق تر می شه و عنق تر، همیشه هم مشغول یه دعواهایی با باقی بخش های شرکته؛ هیچ کاری نمی کنه جز با یقه ی باز نشستن و عرق ریختن و جر و بحث و بگومگو، تا وقتی دیگه فقط بابت حضورش توی اتاق، سر آدم شروع می کنه گیج رفتن.
📚غرامت مضاعف
#جیمز_ام‌کین
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#یک
@gardoonedastan
خاستگاه های «داستان نوآر»، به «داستان هاردبویلد» و آثار نویسندگانی همچون «ریموند چندلر» و «جیمز ام. کین» بازمی گردد. «داستان هاردبویلد» که گونه ای از داستان های کارآگاهی بود، پس از مدتی به سینما راه یافت و به «فیلم نوآر» تبدیل شد، اما این پایان ماجرا نبود. سینما سپس دوباره بر ادبیات تأثیر گذاشت تا «داستان نوآر» خلق شود؛ گونه ای که با «داستان هاردبویلد» متفاوت است چرا که شخصیت کارآگاه را در مرکز روایت خود قرار نمی دهد. کلاه های لبه دار، پالتوهای بلند و زنان اغواگر، حضوری همیشگی در «داستان های نوآر» داشته اند اما این گونه از داستان ها، ویژگی ها و عناصر مهم دیگری دارند که در این مطلب قصد داریم به شکل خلاصه با آن ها بیشتر آشنا شویم.

شخصیت طرد شده:
پروتاگونیست در «داستان نوآر»، شخصیتی طرد شده و منزوی است—شاید سربازی که از جنگ به خانه بازمی گردد، زندانی‌ای که تازه آزاد شده و یا فقط غریبه ای در شهری جدید. شخصیت های اصلی در این گونه از داستان ها معمولا مذکر بوده اند اما روایت های موفقی همچون «جاده مالهالند» (Mulholland Drive)، شخصیت های مؤنث را در مرکز روایت خود قرار داده اند، به همین خاطر، نویسندگان نیازی به محدود کردن خود در این زمینه حس نمی کنند. شخصیت اصلی در «داستان نوآر»، چه مرد و چه زن، کاراکتری مطرود و تنها است که هیچ کس اهمیتی برایش قائل نیست، و این احساس انزوا و بیگانگی، در سراسر داستان نمودی آشکار دارد.



ما در اتاقی در «برگلاند» نشسته بودیم. من کنار تختخواب، و «دراوک» روی صندلی راحتی نشسته بود. این اتاق من بود. باران به شدت به پنجره ها می زد. پنجره ها محکم بسته شده و داخل اتاق گرم بود. پنکه ی کوچکی که داشتم، روی میز روشن بود. باد ملایم پنکه به صورت «دراوک» می خورد، موهای سیاه و پرپشت او را بلند می کرد و موهای زبر و بلندترِ ابروان پهنش را که به صورت خطی یکپارچه روی صورتش قرار داشت، تکان می داد. شبیه گداهای لاف زنی بود که به دنبال پول می آیند. تعدادی از دندان های طلایی اش را به من نشان داد و گفت: «در مورد من چه می دانی؟» حرفش را با لحنی مهم عنوان کرد. گویی هر انسانی که کمی اطلاعات دارد، می بایست در مورد او خیلی مطلع می بود.
📚قاتل در باران
#ریموند_چندلر
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

او نفس می‌کشد، جلوتر می‌رود و دولا می‌شود تا چشم‌هایش را بهتر ببیند. آن‌ها باز هستند. غبار سیاه بر آن‌ها نشسته، با گوشه‌ی آستین آن‌ها را تمیز می‌کند، قطره را برمی‌دارد و در چشم‌ها می‌چکاند: یک، دو. یک، دو.
به آرامی صورت مرد را لمس می‌کند تا دوده‌ها را تمیز کند. سپس بی‌حرکت سر جای خود می‌ماند. در حالی‌که اضطراب بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند، با همان آهنگ نفس‌های مرد و مثل همیشه نفس می‌کشد.
صدای سرفه‌های خشک و پی‌درپی زن همسایه، سکوت سپیده‌دم خاکستری را می‌شکنند. زن سرش را به سوی آسمان زرد و آبی پرده می‌گرداند. بلند می‌شود و در حالی که خرده شیشه‌ها زیر پایش خرد می‌شوند به سوی پنجره می‌رود. از میان روزنه‌های پرده، در پی زن همسایه است. فریادی بلند از سینه‌اش جدا می‌شود. با عجله به سوی در می‌رود و از راهرو خارج می‌شود اما صدای کرکننده‌ی یک تانک مانع از حرکت او می‌شود. سرگردان و حیران بازمی‌گردد. «... در حیاط خراب شده! دیوارهای همسایه...» صدای وحشت‌زده‌اش در میان صدای زنجیر تانک گم می‌شود. نگاهش دوباره اتاق را جستجو می‌کند و روی پنجره خیره می‌ماند. نزدیک پنجره می‌شود، گوشه‌ی پرده را کمی کنار می‌زند و با ناله می‌گوید: «نه، نه، این دیگه نه!»...
@gardoonedastan
📚سنگ صبور👇👇👇
#عتیق_رحیمی
"نویسنده افغانستانی"
ترجمه:
#سیامند_زندی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

آبی آسمان با چند لکّه ابر، آفتابی و درخشان، که در آن چند پرنده چرخ می زنند. تصویر پایین می آید و بر صحرا روستاییانی را نشان می دهد که در جشن عروسی سرگرم پایکوبی اند. روستا خود دورتر، در زمینه، بر دامنه است. میان حلقه یی از کسانی که کفْ زنان بر شور آهنگ و ساز می افزایند، چند تنی دامنْ کشان چرخ می زنند؛ نقل پاشان بر سر دستْ افشانی؛ چند بچّه پای بازی شان را تقلید می کنند. سازْزن ناگهان خندان از خستگی ولو می شود و صدای ساز می ماند. غرغر مهربان جمع. میان پای کوبان چند تن بی ساز ادامه می دهند؛ پیرْزاغنی که پدربزرگ عروس باشد سروتنْ جنبان به سازْزن نزدیک می شود و هنوز می کوشد وا ندهد. پیرْزاغنی:هاه، دیدی از پا انداختم تان؟ راه بیا هنوز حریفم! سازْزن: هه، شما الان رفتید آن وسط؛ ما سه روزه می زنیم! داماد که نامش عیسا است، میان چهار ینگه ی خود که هر کدام لنگی تابیده به دست دارند، هنوز خندانْ خندانْ و یکْ پایکْ پا در بازی جنگ و گریزند ــ احدْعمو: دم بده قوّال! حسنی برادر کوچک عروس سرش گیج می خورد ــ حسنی: [ ولو می شود ] آخ، از نفس افتیدم! پیرْزاغنی:جوونارو باش! پیرْزاغنی همان طور که به بازی چرخ زنان پیش می رود مشتی نقل و پنج شاهی می پاشد سر نوه ی خود حوری که عروس است؛ حوری دارد یله می شود؛ بادزن به دست و خندان و گل انداخته و دمْ زنان از گرمای جنب وجوش و آفتاب. دوستانش درْهمْ گویان و شلوغ، هنوز ننشسته کیل می کشند؛ و در پی ایشان چندین زن و مرد دیگر که گله گله بر گلیم ها نشسته یا ایستاده اند! پایکوبی با این نشانه عملا به آخر رسیده است. همه خندان و خوشند؛ بعضی پخش زمین می شوند و بعضی می دوند آبی به صورت بزنند یا می روند سراغ چای و شربت و آب خوردن.
@gardoonedastan
📚سفر به شب👇👇👇
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_همراهان_گردون
#داستان_کوتاه
"ردِ پا"
نوشته:
#مریم_علیخانی
@gardoonedastan
نیمه‌های شب بود. نگهبان با لیوان قهوه‌اش از کنار درِ انبار عبور کرد، بی‌خبر از آن‌که قفل، در حال باز شدن است. هیچ‌کس دیده نمی‌شد، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. اما در باز شد و بسته‌های مواد غذایی یکی‌یکی ناپدید شدند.از میان قفسه‌ها گذشتم. کفش‌های نو، لباس‌های گرم، بسته‌های شیر و بیسکویت،همه آماده‌ی دور ریختن بودند. روی یکی از جعبه‌ها نوشته شده بود: «تاریخ انقضا: سه روز دیگر». برای من یعنی امشب وقتش است.چند ساعت بعد، در محله‌ی پایین شهر، کودکان از خواب بیدار شدند. روی میز، بسته‌ای از خوراکی‌ها قرار داشت. کنار در، کفش‌هایی بود که دقیقاً اندازه‌ی پایشان بود. مادرها با تعجب نگاه می‌کردند، بی‌آن‌که کسی را دیده باشند. فقط رد پایی روی زمین مانده بود، ردی که از هیچ‌جا آغاز نمی‌شد.هیچ‌کس نمی‌پرسد این چیزها از کجا می‌آیند. فقط می‌دانند که هر چند شب یک‌بار، چیزی ظاهر می‌شود.از دیوارها عبور می‌کنم، از درهای بسته می‌گذرم، از دوربین‌ها بی‌صدا رد می‌شوم. فقط برای آن لحظه‌ای که کودکی با لبخند، شکلاتی را باز می‌کند و باور می‌کند که دنیا هنوز می‌تواند جای خوبی باشد.

همه‌چیز از یک کنجکاوی ساده آغاز شد.آرش، دانشجوی فیزیک، شب‌ها در آزمایشگاه متروکه‌ی دانشگاه وقت می‌گذراند. یک شب، پشت قفسه‌های خاک‌گرفته، دستگاهی پیدا کرد که انگار سال‌ها کسی به آن دست نزده بود. رویش نوشته شده بود: «پروژه‌ی شکست نور، دکتر نادری». آرش دستگاه را روشن کرد. نور آبی‌اش مانند نفس سردی در فضا پیچید، و سپس سکوت. وقتی به آینه نگاه کرد، تنها دیوار پشت سرش را دید. ازآن شب به بعد، آرش دیگر مثل قبل نبود. می‌توانست از درهای بسته عبور کند، در اتاق‌های قفل‌شده قدم بزند، و هیچ‌کس متوجه حضورش نمی‌شد. ابتدا فقط می‌خواست بداند این قدرت تا کجا پیش می‌رود. وارد آرشیو محرمانه‌ی مؤسسه شد، مدارک سری را دید، و فهمید که بسیاری از چیزها پشت پرده‌اند. اما یک شب، هنگام مرور تصاویر گوشی‌اش، عکس‌هایی از کودکان کار و زباله‌گرد دید. همان‌جا مسیرش تغییر کرد.آرش با من تماس گرفت. گفت: «می‌خواهم این قدرت را به کسی بدهم که بتواند بهتر از آن استفاده کند.» و اضافه کرد: «مگر همیشه آرزویت نبود که بچه‌ها را خوشحال کنی؟»وقتی آرش ماجرا را برایم تعریف کرد، نزدیک بود از خوشحالی پرواز کنم. خودم را شبیه پرنده‌ای می‌دیدم که در تیررس هیچ اسلحه‌ای نیست. آرش که  دستگاه را روشن کرد، نور آبی در اتاق پیچید، و پس از آن هیچ‌کس مرا ندید. اما من همه‌جا بودم.شب‌ها از دیوارهای کارخانه‌ها عبور می‌کنم. انبارهایی پر از خوراکی‌های تاریخ‌دار، لباس‌های نو، لوازم‌التحریر، کفش‌هایی که فقط به‌خاطر یک لکه کنار گذاشته شده‌اند.آن‌ها را جمع می‌کنم. بی‌صدا، بی‌ردپا به خانه ها و محله های پایین شهر می برم. صبح، کودکان با لبخند از خواب بیدار می‌شوند. بسته‌ای غذا روی میز، دفتر نقاشی کنار بالش، و یک جفت کفش نو جلوی در. آرش هنوز گاهی کمکم می‌کند. با هم نقشه‌ی شبانه می‌کشیم. اما حالا من نیز بخشی از این مأموریت شده‌ام. امشب نوبت آن شرکت پوشاک است. فردا شاید کارخانه‌ی لوازم‌التحریر. هر جا که اضافه‌ها جمع می‌شوند، من آن‌جا هستم. با دست‌هایی پر از چیزهایی که می‌توانند زندگی و یا حتی لبخندی کوتاه بسازند.
@gardoonedastan
#پایان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

سرگرمی همیشگی جناب ترایه کوراف عبارت بود از گردش در املاک درندشت خود، ضیافتهای متعدد و طولانی و شوخیهای من درآوردی عجیبی که اغلب دامنگیر آشنایان جدیدی می شد؛ هرچند رفقای قدیم هم از گزندش در امان نبودند، مگر شخصی به نام آندری گاوریلاویچ دوبروفسکی که همیشه از این قاعده مستثنا می ماند. این دوبروفسکی از ستوانهای بازنشستۀ گارد امپراتوری بود و نزدیکترین همسایۀ او به شمار می آمد و هفتادسر رعیت داشت. ترایه کوراف، که حتی در مناسبات خود با افراد عالی مرتبه هم گستاخ و مغرور بود، دوبروفسکی را با وجود مال ومنال ناچیزش محترم می شمرد. این دو زمانی همخدمتی بودند و ترایه کوراف عملا از خلق وخوی تند و قاطعیت رفیقش آگاه بود.
@gardoonedastan
📚دوبروفسکی👇👇👇
#الکساندر_سرگیویچ_پوشکین
#الکساندر_پوشکین👇👇👇
"شاعر و نویسنده روسی"
ترجمه:
#حمیدرضا_آتش‌بر‌آب
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

-انسان یک جانور وحشی است، یک وحشی بزرگ!ظاهراً جنابِ شما این موضوع را نمی‌داند،چون همه‌چیز بر شما آسان گذشته است. ولی از من بپرس.من به تو می‌گویم که انسان وحشی است! اگر با او بدرفتاری کنی او به تو احترام می‌گذارد و از تو می‌ترسد. اگر با او خوب باشی می‌خواهد چشمهایت را درآورد.
@gardoonedastan
📚زوربای یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
ترجمه‌:
#محمد_قاضی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
#تابستان_همانسال
نوشته:
#ناصر_تقوایی
#قسمت_اول
@gardoonedastan
آخرهای تابستان عده‌ای را ول کردند. شاید آدم‌های بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود و این بود که ما را هم ول کرده بودند. دوباره برگشتیم اسکله. همه‌مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی‌ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانس‌های سیاه بارشان می‌کردند و روی نوار سیاه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
شنیده بودیم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرشان برای این‌ها بود. این را هم شنیده بودیم. چندتایی را هم دیده بودیم ریخته بودند توی آمبولانس‌های سفید. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنید. آمبولانس‌ها را می‌دیدم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون. خودم را تخت کمر انداخته بودند کف یکی از همین‌ها و از چهارراه تا در بیمارستان جار کشیده بود. از جلو جنده‌خانه هم رد شده بود گویا آن‌جا هم خبرهایی بود که یکی‌ دو نفر را انداختند بالا. کارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را دیده بود که با برانکار از در پشت بیمارستان برده بودند بیرون، توی‌ آمبولانس سیاه. راستش به چشم‌های‌ کارگر نمی‌شد اعتماد کرد. بعضی‌ها عادتشان است خیلی‌ چیزهای‌ بزرگ را کوچک ببینند. به خیالشان ناراحتی‌ کمتر می‌شود. خیلی‌ها را همراه عاشور با کامیون برده بودند. عکس دو سه تاشان را توی‌ روزنامه‌ها دیده بودیم. بعد همه چیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود. چرا که دیگر حرفش را هم نمی‌شد زد.
شنیده بودیم کارها روبه‌راه شده. وقتی‌ برگشتیم دیدیم کارها روبه‌راه نبود. صبح‌های‌ گرم شرجی‌ می‌آمدیم می‌نشستیم، بی‌هیچ حرفی‌، مثل غریبه‌ها. حس می‌کردیم خیلی‌ چیزها عوض شده و می‌دیدیم هیچ چیز عوض نشده بود. آدم‌ها همان آدم‌ها، جرثقیل‌ها همان و کشتی‌ها همان کشتی‌ها. دوباره آمده بودند و کنار اسکله‌ها به صف ایستاده بودند، زنجیروار، و همان آبِ لیمویی‌ رنگ همراه مد از بغل‌شان رد می‌شد. در خم رودخانه، انتهای‌ زنجیر در مه غلیظی‌ فرو رفته بود و خورشید هنوز از همان‌جا و پشتش که نخل‌ها بود بیرون می‌آمد.
خورشید روزهای‌ شرجی‌ پشت مه پریده رنگ بود و لای‌ انبوه دکل‌ها گیر می‌کرد. پرنده‌های‌ سفید دور و برش و روی‌ سرش می‌پریدند. روزها دراز بود و خیلی‌ طول می‌کشید تا گردش کند. خورشید را روی‌ طوقه‌ی‌ براق کلاه‌های‌ ایمنی‌ همدیگر می‌دیدیم.
‌شب‌ها می‌گشتیم دنبال جای‌ ساکتی‌، همه‌ی‌ عرق‌فروشی‌ها ساکت بود، خلوت نبود. می‌رفتیم ایستگاه پنج، وسط نخل‌ها. آن‌جا پیرمردی‌ بود توی‌ یک اطاقک گلی‌، چراغ‌ها را خاموش می‌‌کرد و کهنه دود می‌کرد که بوی‌ تریاک از اتاق بیرون نرود. حسابی‌ ترس داشت. بعد می‌رفتیم به عرق‌فروشی‌ای‌ که نزدیکی‌های‌ بارانداز سراغش را داشتیم. عرق‌فروشی‌ ساکت بود و پرده‌های‌ پشت شیشه‌ها افتاده بود. گوشه‌ی‌ خلوتی‌ می‌نشستیم. چهارتا میز دیگر هم بود، هر کدام سه چهار مرد پشتش، بیشترشان کارگرهای‌ بارانداز، ساکت و خیره به لیوان‌هاشان، می‌گفتی‌ پلک زدن یادشان رفته است. جوان که بودند ساکت نشستن بدمستی‌ بود و عربده‌کشی‌ بدمستی‌ نبود. پیری‌ سراغ همه‌شان آمده بود. باورشان نمی‌شد که پیر می‌شوند. بعضی‌ آدم‌ها همیشه در سن معینی‌ می‌مانند و بعد یک شبه پیر می‌شوند، صبح می‌بینی‌ سوزنک‌های‌ سبیل‌شان هم سفید شده. عاشور سی‌ ساله مانده بود. مست که می‌شد می‌رفت روبروی‌ آینه و خیره می‌شد به چشم‌های‌ مردی‌ با شقیقه‌های‌ سفید. آن‌جور آدمی‌ که هر وقت، حتی‌ اول بار که می‌بینی‌ فکر می‌کنی‌ قبلا او را شناخته‌ای‌. اگر نه به خاطر آن دو سه تا شیار گود پیشانی‌ بود هرگز خودش را به جا نمی‌آورد. تف می‌کرد به آینه و می‌گفت «انگار همه‌ی‌ عمرمو با یه فاحشه‌ی‌ پیر خوابیده‌ام» بغلش را می‌گرفتم و می‌رفتیم بیرون. کنار شط می‌ایستاد و داد می‌زد «سی‌سال با یه مشت فاحشه‌ی‌ مقدس خوابیده‌ام.»
@gardoonedastan
📚تابستان همانسال (هشت قصه‌ی پیوسته)
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به یاد و احترام #ناصر_تقوایی عزیز؛
@gardoonedastan
می‌توانید مطلب با عنوان #داستان_نویسی_جنوب (با لینک زیر👇) را دنبال و مطالعه بفرمایید.
/channel/gardoonedastan/1462

@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

خیابان ها شروع کرده بودند به خنک شدن و عصر رشد آهسته اش را از آغاز بو های جگرکی و رفت و امدهای خانوادگی آغاز کرده بود. شادی قریبی گلویم را نوازش می داد.چیزی به امدنش نمانده بود. به انتهای خیابان نگاه می کردم. به عصر نگاه می کردم. به آرامش و سعادتی که روی پیاده روها رد و بدل می شد. فکر کردم عاشق شدن کاری ست تجملی. انجا یک جای تجملی رخوت اور بود و عصر یک عصر تجملی خیلی شاد و سبک.
برایش گفتم که امروز هیچ کجای دنیا خونی به جز آرامش جریان ندارد و من بادبادکی بودم در دست بچه ای شاد. بی دوام و قرمز و کوچک
.
" خیال کردم زندگی دارد در میان دستانم اخرین نفس هایش را می زند."
.
برگشتم توی سلولم. به خودم مژده دادم و با خودم فکر کرده ام آیا زنده ام؟ اه خوش به حالت عقیل تا صبح جلق زده ا. من چه کار باید می کردم و فردا چگونه باید باور می کردم که زنده ام. اه سن توماس تو باید دست هایت را در زخم های مسیح فرو ببری. سن توماس مورد احترام و خواهر جنده."
.
" جذام خانه میان باران بود. باران مدامی که پیوسته می شست و گوشت های ریزه را از روی سنگفرش های تنهای جاده باغ پاک می کرد.
@gardoonedastan
📚نماز میّت
#رضا_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

عشق همیشه باید چون آفتاب بدرخشد و قلب را از چنان پرتویی آکنده سازد که به دنیای بیرون سرازیر شود.
@gardoonedastan
📚داغ ننگ
#ناثانیل_هاثورن
ترجمه:
#سیمین_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

از اين  جهان  بي  در وپيكر كه  همه  هميشه  تشنه  انتقامند ومثل  سگ  له‌له  مي‌زنند، به  من  فقط  سيگارم  را بدهيد تا بغضم  را در دود گم  كنم ، تا اشكم  را از نگاه  نامحرمتان  پنهان  كنم. اگر آدميد، چرا نمك  به  زخم  مي‌پاشيد؟!
@gardoonedastan
📚خواب خرچنگ👇👇👇
#علی‌اکبر_سلیمان‌پور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#هشت
@gardoonedastan
محیط شهری:


در حالی که آثار بزرگانی همچون «ریموند چندلر» و «جیمز الروی» معمولا در خیابان های شهر «لس آنجلس» می گذرد، آثار «برادران کوئن» که از استادان «نئو-نوآر» به شمار می آیند، اغلب صحنه هایی باز از محیط هایی غیرشهری را به تصویر می کشد که به ایجاد حس بیگانگی و تنهایی شخصیت ها کمک می کند. همچنین، اگرچه «نوآر» سبکی کاملا آمریکایی است، نویسندگان داستان های «نوآرِ اسکاندیناوی» همچون «استیگ لارسن» خالق کتاب «دختری با نشان اژدها»، ثابت کرده اند که این ژانر را در هر محیطی می توان به خوبی روایت کرد.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#شش
@gardoonedastan
دیدگاه روایی:


به شکل سنتی، معمولا از «دیدگاه اول شخص» برای روایت «داستان نوآر» استفاده شده است. «دیدگاه اول شخص»، مخاطبین را درست در ذهن پروتاگونیست قرار می دهد و احساس «تنگناهراسیِ» مورد نظر را که از مشخصه های این سبک از داستان ها به شمار می آید، ایجاد می کند. این نقطه نظر همچنین این امکان را برای نویسنده فراهم می کند که از تکنیک «راوی غیرقابل اعتماد» بهره ببرد. آیا شخصیت اصلی، واقعیات را می گوید یا متوهم، سرگشته و یا دروغگو است؟ با این حال مانند اغلب عناصر ذکر شده، نویسنده مجبور به استفاده از «دیدگاه اول شخص» نیست و می تواند نقطه نظری را انتخاب کند که برای اثرش مناسب ترین به نظر می رسد.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#چهار
@gardoonedastan
زن یا مرد اغواگر:

اینگونه از شخصیت ها، تنش رابطه ی جنسی و هوس را به داستان وارد می کنند. غریبه ی جذاب، آسیب پذیر و یا حتی یاری رسان به نظر می رسد، اما پس از مدتی معلوم می شود که فقط برای اغوا و یا گمراه کردن «ضد قهرمانِ» ما آنجا بوده است. شخصیت اغواگر به شکل سنتی، زنی است که شخصیت مرد را به سوی کشتن فردی دیگر و یا پیگیریِ سرنخ های اشتباه سوق می دهد. این الگو اما اکنون به خاطر استفاده های مکرر، برای مخاطبین کاملا آشنا و یا حتی تکراری جلوه می کند، به همین خاطر نویسندگان سعی می کنند تا حد امکان، داستان های خود را عاری از کلیشه های جنسیتی خلق کنند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
آشنایی با عناصر «داستان نوآر»
Noir Fiction
#دو
@gardoonedastan
عدم وجود قهرمان:


شخصیت پروتاگونیست در «داستان نوآر»، نقشی مرکزی را بر عهده دارد اما به هیچ وجه یک «قهرمان» نیست. این شخصیت ها معمولا به خاطر انتقام، طمع، هوس و یا همه ی این ها دست به اقدام می زنند و برای به دست آوردن چیزی که می خواهند، از محدوده های اخلاقی مرسوم عبور می کنند. آن ها در در قعر بطری نوشیدنی خود به دنبال پاسخ ها می گردند و سوال هایشان را نیز با سلاحی در دست می پرسند! با این حال، مخاطبین با اینگونه از شخصیت «ضد قهرمان» همذات پنداری می کنند و دوست دارند که او در انتها موفق شود، حتی اگر این موفقیت، دردی را از او دوا نکند. نویسندگان معمولا کورسویی از امید به موفقیت (هر چند امیدی واهی) را برای پروتاگونیست باقی می گذارند؛ این همان چیزی است که باعث می شود شخصیت ها به مسیر ادامه دهند و مخاطبین را نیز در این سفر با خود همراه کنند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

وقتی یکی کسی رو دوست داره، همیشه می گه به خاطر این دوستش داره که اون فوق العاده زیباست، درونش، یا بیرونش، یا هر دو؛ در حالی که بقیه ی مردم چیزی نمی بینن و معمولا هم حق با اون هاست. اما کسی که همیشه زیباست، کسیه که عاشقه، چون عشقی در دل داره و با نور اون می درخشه.
@gardoonedastan
📚سوءقصد👇👇👇
#هری_مولیش👇👇👇
"نویسنده هلندی"
ترجمه:
#سامگیس_زندی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

دوشیزه سکینه مطلقاْ به خیالات شیطانی از قبیل هماغوشی با مردان، شوهر کردن و خیالات روحانی، مثل بچه دار شدن، اهل زندگی زناشوئی بودن، شکم باردار، لالائی و جز اینها، اجازه نمی‌داد در مغزش راه پیدا کنند و شاید به همین علت بود که هر شب قرص خواب‌آور استعمال می‌کرد.
@gardoonedastan
📚سنگر و قمقمه‌های خالی
#بهرام_صادقی 👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#شنیدنی‌های_گردون 🎧
@gardoonesher2
#موسیقی_جاز
#jazz
1940's Retro Jazz
Nostalgic Jazz


Tracklist:
00:00 - The Smell of His Tobacco
02:09 - Lover on the 8:15
04:40 - A Chair at the Window
07:14 - The Song in the Matchbook
09:33 - Rain on Cherry Street
11:58 - I Dreamt in Red and Sepia
14:02 - Miss Rosalie's Blues
16:33 - That Little Tune
18:54 - Velvet & Whiskey
21:17 - Once Upon a Brooklyn Snow
23:15 - Last Waltz on Lafayette
25:43 - The Scent of September
28:15 - Silver Spoon Moonlight
31:03 - That's All the Moon Wrote
33:30 - Clocks Never Lie
36:10 - 🔄


@gardoonedastan
جاز (jazz) به انتخاب میم
#گردون_شعر
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

مدتی گذشت، اما حال دوبروفسکی بیچاره همچنان جا نیامد؛ دیگر حملات جنون به او دست نمی‌داد، اما توانش به طرز محسوسی تحلیل رفته‌بود. فعالیت‌های سابق خود را پاک فراموش کرده‌بود؛ به‌ندرت از اتاقش خارج می‌شد و کل روز را غرق در فکر می‌گذراند. یِگوراونا، پیرزن مهربانی که زمانی هم از پسرش مراقبت می‌کرد، اکنون پرستار او شده‌ بود. مثل بچه‌ها از او مراقبت می‌کرد، وقت خواب و خوراک را یادش می‌آورد و غذاش را می‌داد و می‌خواباندش. دوبروفسکی هم ساکت و آرام مطیع او شده‌ بود و جز وی با هیچ‌کس رابطه‌ای نداشت. دیگر حتی قادر به گرداندن امور ملک نبود و یِگوراونا لازم دید تا دوبروفسکی جوان را در جریان ماوقع بگذارد. پسر در یکی از هنگ‌های پیاده‌ی گارد خدمت می‌کرد و در آن‌زمان در پتربورگ اقامت داشت. این شد که ورقی از دفتر مخارج ملک پاره کرد و نامه‌ای را به خاریتونِ آشپز، که تنها باسواد کیستینوفکا بود، دیکته کرد و همان‌روز به پستخانه‌ی شهر فرستاد.
@gardoonedastan
📚دوبروفسکی
#الکساندر_سرگیویچ_پوشکین
#الکساندر_پوشکین👇👇👇
ترجمه:
#حمیدرضا_آتش‌بر‌آب
در پ.ن مطلب "پوشکین وسعدی" را مطالعه بفرمایید.
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

وقتي قرار است ، ساختمان خراب شود و بريزد. بايد فرار كرد. ماندن حماقت است . دنيا در حال زير و رو شدن است . ساختمان هاي خواب آلود قرار است كه بيدار شوند و مثل رعد غرش كنند. اين ساختمان الان است كه آوار شود. پس چرا من احمق و اين جماعت احمق تر از من ايستاده ايم و داريم با دل خوش كنك هاي دنيا لاس مي زنيم . دنيا پر از آدمهاي ديوانه است .

اما ساختمان همچنان سر جايش محكم ايستاده بود و به او دهن كجي مي كرد. بغض آلود پايين كتش را بالا آورد و با آستر آن صورتش را خشك كرد. به طرف مرد راه افتاد. ميل داشت ، سيگار بكشد. گرسنه بود، منصرف شد. چند قدم مانده به جمعيت ، صداي انفجار شوكه اش كرد. يك لحظه منتظر فرو ريختن ساختمان ماند. صدا همه را متوجه كرد. اما لحظه اي بعد جمعيت در هياهوي خود فرو رفت . قاسم كه با چند نفر حرف مي زد، متوجه وحشت او شد. به طرفش رفت و گفت : «نترس همشهري ! صداي مينه . دارن مين خنثي مي كنن .»
@gardoonedastan
📚خواب خرچنگ
#علی‌اکبر_سلیمان‌پور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
#تابستان_همانسال
نوشته:
#ناصر_تقوایی
#قسمت_پایانی
@gardoonedastan
گوش می‌ایستاد تا صدا از آن طرف رودخانه برگردد و صدا برنمی‌گشت. دیگر همه‌ی‌ آن چیزها که روزگاری‌ براش مقدس بود مقدس نبودند. آخر شب می‌رفتیم طرف فاحشه‌خانه. قدم‌های‌ عاشور را نگاه خیره‌ی‌ پاسبان‌ها نامنظم‌تر می‌کرد. این را از صدای‌ تخت‌ پوتین‌هایش روی‌ آسفالت کف خیابان می‌شد فهمید. پاسبان‌ها قیافه‌های‌ مهربان داشتند. باورت نمی‌شد اتفاقی‌ افتاده باشد. از جلوشان که رد می‌شیم دوستانه می‌پرسیدند «امشب چند تا؟» ما می‌گفتیم « دو بطر»
بر نمی‌گشتیم و به چشم‌هاشان نگاه نمی‌کردیم که چطور راه رفتنمان را می‌پاییدند. می‌رفتیم همه‌ی‌ خانه‌ها را سر می‌کشیدیم. به صورت فاحشه‌های‌ پیر تف می‌کرد. دختری‌ پیدا می‌کرد و با او می‌رفت. صداش را از پشت در می‌شنیدم. به دختر می‌گفت «ازت خوشم می‌یاد.» دختر می‌خندید و عاشور می‌گفت «می‌خوام بات عروسی‌ کنم.»و دختر باز می‌خندید. آنقدر می‌گفت تا دختر دیگر نمی‌خندید.
از اتاق می‌آمد بیرون، با قیافه‌یی‌ که خیال می‌کردی‌ باورش شده است. می‌رفت به خانم رئیسش چیزی‌ می‌گفت. خانم رئیس دادش در می‌آمد و فحش می‌داد. می‌رفت پاسبان می‌آورد. به پاسبان می‌گفت «می‌خواد دختره‌رو از راه به در کنه» باز فحش می‌داد و عاشور جواب نمی‌داد. با پاسبان می‌رفتیم. ناراحت می‌شد که چرا جوابش را نداده بود.
می‌گفت «آدم باید خیلی‌ بیشرف باشه که جواب فاحشه‌ها رو نده» دلداریش می‌دادم که نه، آدم باید خیلی‌ آبرودار باشد که جوابشان را ندهد. از فاحشه‌خانه بیرون می‌رفتیم، آن وقت‌ها دورش دیوار نبود و یکی‌ از لوازم کار بود.
عاشور دستش می‌رفت به جیبش و بعد با پاسبان دست می‌داد. پاسبان آدم خوبی‌ بود. همانجا می‌ماند و ما می‌رفتیم. آخرهای‌ تابستان دیگر خسته شده بودیم، از تابستان هم خسته شده بودیم. راستش اینجاها تابستان پنج شش ماهی‌ طول می‌کشد بعدش همیشه پاییز است تا تابستان دیگر پاییز است. چند بار گفته بودم برویم به مرخصی‌،
می‌پرسید کجا؟
می‌گفتم هر جا که بشه.
می‌پرسید فرقش با اینجا چیه؟
می‌گفتم فرق می‌کنه.
می‌گفت فرق نمی‌کنه. مثه یه فاحشه که زمسونا اینجاس و تابسونا می‌ره اون بالاها، می‌ره شمال. آخرش تنهایی‌ رفتم. دیدم راست می‌گفت. هیچ فرق نمی‌کرد. بروجرد هم مثل همین‌جا بود. روزی‌ که از مرخصی‌ پانزده روز‌ه‌ی‌ تابستان برگشتیم، اولین اتفاق آمبولانس سیاه بود. زوزه هم نمی‌کشید، خیلی‌ آرام و انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده باشد. خودشان فکر کار را کرده بودند و یکباره آمبولانس سیاه فرستاده بودند. از سفیدها بهتر بود. آمبولانس‌های‌ سفید را خوش ندارم. عادتشان است توی‌ شهر دور بردارند و جار بکشند، بیشتر از وسط شهر و توی‌ آن خیابان‌های‌ شلوغ.
زیر آن دو صفحه آهن نیم‌تنی‌ باریکه‌های‌ خون ماسیده بود و از پایین صفحه‌ی‌ زیری‌، لنگه‌ی‌ پوتینی‌ زده بود بیرون تختش ور آمده بود و نوک پوتین دهن باز کرده بود و میخ‌ها انگار دندان، ردیف نشسته بودند و از بالا و پایین چندتایی‌ افتاده بود. سر کارگرها که دادشان درآمد بچه‌ها رفتند سر کارها. رفتم توی‌ سایه، دور و بر آفتاب و دو گله‌ی‌ سایه، وسط آفتاب سیاه نشستم. گیج و غم‌زده و مبهوت و از اینجور چیزها. پریشان‌تر از آن بودم که با کسی‌ حرفی‌ بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی‌ که همه‌ی‌ راه‌های‌ مردن را می‌رود، بیشتر راه‌های‌ سخت را به خیال آسانی‌ و باز یاری‌ نمی‌کند و بعد بخت بی‌خبر می‌آید سراغش و همین‌جور صاف و ساده کلکش کنده می‌شود. شاید کارگرهای‌ قدیمی‌ یادشان باشد عاشور چه جور آدمی‌ بود.
صفحه‌های‌ آهنی‌ را که برداشتند خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود.
@gardoonedastan
📚تابستان همانسال (هشت قصه‌ی پیوسته)
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
📃 #تابستان_همانسال
نوشته:
#ناصر_تقوایی

در
#گردون_داستان
/channel/gardoonedastan

Читать полностью…

گردون داستان

“…از شما یکی زن است با شوی خیانت کرده … یک تن از شما مال بیوگان ویتیمان برده است … از شما یکی لاف پهلوانی می زند در حالیکه ترسان تر مردی است جمله را …”مردم انجا می بینند همه این ها درست است و فکرمیکنند او فردی است که همه را می شناسد با این وضع مردم دیگر نمی توانند در آن ده زندگی کنند در حالیکه او تنها جامعه را می شناخت. مردم انجا برای آنکه نظم (برپا شده بر دروغ ) جامعه برهم نخورد او را می کشند ودرون چاهی می اندازند ناگاه می بینند که شرزین در میدان ده نشسته وتنها می گوید : ” دانایی را نمی توان کشت ”
@gardoonedastan
📚طومار شیخ شرزین
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

نمي دانم شما چه گم كرده ايد؟ يا چه چيزتان را دزديده اند. اما مي دانم كه من خودم را گم كرده ام . هستي ام را غارت كرده اند.
@gardoonedastan
📚خواب خرچنگ
#علی‌اکبر_سلیمان‌پور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

بدبختی من در همین است. از این روست که مرگ را آزمایش می کنم. نمی گویم همه چیز احمقانه است، نمی گویم همه راه ها مسدود است، نه این ها بی معنی است، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت، حتی همه چیز درست خواهد شد، به این نکته ایمان دارم ولی... ولی با من فقط گذشته ی من باقی مانده است و امروز؟ می ترسم که به دام امروز بیفتم. وای بر من اگر به دام امروز بیفتم! روزی که فقر و بیچارگی، خود را شاعرانه پنهان می کند تا به قول تو اشرافیت، در همان جلوه گاه های پرزیوری که پیش از این همه بوده است خودش را تبرئه کند، خودش را محق قلمداد کند، روزی که عوام فریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است، روزی که مفاهیم عوض شده است، روزی که به برادرت و به دوست چندین ساله ات و به زنت اعتماد نداری. بگو هوا بارانی است، رعد خشمش را بر سرت فرو می ریزد. بگو آفتاب سوزان و درخشانی است، نیزه های نور بدنت را خواهد گداخت.
@gardoonedastan
📚سنگر و قمقمه‌های خالی
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

هیچ چیز برای همیشه نمی ماند. زمان در حرکت خود به چیزی ارزش می بخشد و چیزی را نابود می کند. کسی برای همیشه عزیز نمی ماند و بسا که آفتاب از سیاه چالی بتابد. میوۀ رسیده اگر بماند فاسد می شود و دانۀ حقیر میوه بر می آورد. احمق کسی است که دل به مال دنیا ببندد. او که تا چند لحظه پیش جهانی غرور بود حالا ارزشی بیش از یک مشت خاک ندارد.
@gardoonedastan
📚نمایشنامه سلطان مار👇👇👇
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…
Subscribe to a channel