gardoonedastan | Unsorted

Telegram-канал gardoonedastan - گردون داستان

507

سعي‌مان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيق‌تر، موشكافانه خواندن را؛ چه‌گونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون داستان

مه سفید، هراس‌ها و تردیدهای زندگی روزمره و به همراه آن‌ها همه تکالیف آزاردهنده و رفتارهای مبهم مردمان ساده را در خود غرق می‌ساخت. این‌جا روی تپه غباری دیده نمی‌شد، سایه‌ای وجود نداشت و تنها گرمای آرامش‌بخش آفتاب نیم‌روز احساس می‌شد. این‌جا آزادی وجود داشت که به "پلین" تعلق داشت، آزادیی که جزئی از هوا و دریا بود، مانند تکان‌های خوشحال برگ‌ها در پاییز، و بال‌زدن‌های محتاطانه یک پرنده.
@gardoonedastan
📚زنجیر عشق
#دافنه_دوموریه
"رمان‌نویس ونمایشنامه‌نویس بریتانیایی"
ترجمه:
#محمدمهدی_پورکریم
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ما نمی‌ترسیدیم، فقط متشکل نبودیم، اتحاد نداشتیم. حتی اگه یه کرور هم باشیم، وقتی متحد نباشیم تنهاییم. دست‌تنها هم هیچ‌کاری نمی‌شه کرد
@gardoonedastan
📚چشم انتظار در خاک رفتگان
#میگل_آنخل‌آستوریاس
"داستان‌نویس و شاعر گواتمالایی"
ترجمه:
#سروش_حبیبی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#توصیه‌هایی_برای_نوشتن
@gardoonedastan
حتما شنیده اید که می گویند سواره خبر از دل پیاده ندارد، و لابد هر روزه عابران پیاده را می بینید که می روند یا می آیند. اما روی #واژگان تا چه حد دقت کرده اید؟ عابران پیاده در #داستان‌نویسی از دید من کسانی هستند که می نویسند بی آنکه بخوانند. عابران پیاده #ادبیات‌کهن پارسی را بلد نیستند حتی از رو بخوانند، چه رسد به فهمش. عابران پیاده همیشه چند نام ردیف می کنند و برای مرعوب کردن مخاطبان خود، اسم نویسندگان خارجی را بلغور می‌کنند. عابران پیاده زبان‌شان بیشتر از گوش شان فعال است. بیشتر حرف می زنند تا گوش دهند. عابران پیاده دیگران را مسبب عقب ماندگی خود می دانند و کم کاری خود را به حساب دیگران می گذارند. عابران پیاده دمدمی مزاجند، همه کاره اند، ابوالمشاغل اند، در هر هنری دستی دارند و از بس عجله می کنند و کم حوصله یک راه را نمی گیرند که بر آن پا بکوبند و هموارش کنند، مدام در راه های مختلف سرک می کشند و همه را نیمه کاره رها می کنند. عابران پیاده برای اثبات خود شروع می کنند به خرده گرفتن از نویسندگان بزرگ. به جای آن که میخ خود را به دیوار بکوبند؛ دیگران را مقلد و ضعیف و سارق می خوانند. و برای همین دنیا پر از متوسط ها شده. داستان نویس سواره دستش پر است، و تو آرامش را در چهره اش می خوانی. انگار بر صندلی قطار یا اتوبوسی تکیه داده و دارد تمامی جهان را از نظر می گذراند.
@gardoonedastan
📚این سو و آن سوی متن
#عباس_معروفی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

گفتم بگیرم؟ گفت اصل را ول کرده ای چسبیده ای به عکس، عکس برداری ممنوع. گفتم آماده! سه... دو... پشت کرد به دوربین. گفتم تو اصلا جنست خرده شیشه دارد. گفت حالا که این جور شد، پس خوب نگاه کن. چرخید و بوی کاج و شمیزیه ی زرشکیش و چی و چی پخش شدند توی هوا. نشست و به حالت تسلیم گفت اگر راست می گویی، حالا بگیر. به علاوه ی دوربین درست روی ابروی چپش بود. دستش تندی رفت طرف پیشانی. هدبندش را پایین کشیده نکشیده گرفتم. پس اگر تمام عکس را می دیدی چه می گفتی؟ تنش را گشتی ها بردند. ولی من نمی خواستم از تنش بگیرم. دستم لرزید. چی قشنگ است؟ سیم خاردار و تابلو عکس برداری ممنوع چه قشنگی ای دارد؟ حالا باران را بگویی یک چیزی. ولی آن سربازی که دارد روی برجک مدام کبریت روشن می کند بیشتر مالیخولیایی است تا قشنگ. گفت مالیخولیایی و همان شد که شد. همانی که نباید می شد. رفت. رفت و من پای پنجره منگ مانده بودم خیره ی پارچه ی رنگی روبه روم آن طرف خیابان. بانگ دنگ و ددنگی آمد و آسمان روشن شد و به خودم که آمدم دیدم غروب است و باران است و جشن است.
@gardoonedastan
📚باغ ملی
#کورش_اسدی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

آن شب فهمیدم به همین سادگی آدم اسیر می‌شود و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدنِ خودش زندگی کند، می‌خواهد پَر بکشد. که یقینا هیچ آدمیزادی از این قاعده مستثنا نیست.
@gardoonedastan
📚سالِ بلوا👇👇👇
#عباس_معروفی👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

-ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ ﺑﮕﻮ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟
+ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺟﺎییﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺿﺠﻪ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ، ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺟﻮﯼ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺳﯿﺎﻩﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺗﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﺭﺷﮏ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ. ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﯽﭘﺪﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﯾﺘﯿﻤﯽ ﭼﻪ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺴﺘﮕﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ‌ﺭﻭند ﺍﺳﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ…. ﺁﻩ، ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﺥ ﺍﺯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﯽپرﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﻧﺎﺳﺰﺍﻭﺍﺭﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺁﻟﻮﺩﮔﺎﻥ ﺑﺎ ﺁﻟﻮﺩﻥ آﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ…
@gardoonedastan
📚پرده خانه👇👇👇
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

شحنه: چیست ای خلق که در هم افتاده اید؟ اگر تیغتان هست به روی مغول بکشید! این آتش خاموش! و شما سلاح بردارید ؛ دشمن به شمشیر می رانند نه رجز! پیر: باورهای ما به محکمترین دعاها برآمده ، باکی نیست. شحنه ها: ای پدر، مغول نیز با خود دعا و تعویذ ترا دارد و بر آن اضافه تر شمشیر.
@gardoonedastan
📚عیار تنها👇👇👇
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ناشناس همان‌طور که بی‌حرکت روی صندلی نشسته بود، با سماجت در چشم‌های ملتهب و عمیق دکتر حاتم خیره شد. دکتر حاتم این‌بار و بی‌صبرانه سوال کرد:

- بالاخره چیست؟

مرد جوان، شرم‌زده و اندیشناک، چنان‌که گویی بار سنگین همه‌ی مسئولیت‌ها و خرابی‌ها را به دوش می‌گیرد، بریده‌بریده و با اشارات سر و دست پاسخ داد:

- جن... ظاهراً جن در بدنشان... جن در بدنشان رفته است.
دکتر حاتم آه بلندی کشید. معلوم بود که اهمیت قضیه را عمیقاً دریافته است. گفت:
- بنابراین کارمان خیلی مشکل است. در چه ساعتی اتفاق افتاد؟
- تقریباً یک ساعت پیش.

دکتر حاتم ریش بلند خود را خاراند. در گرمای اتاق به نظر مرد جوان آمد که برجستگی طرفین پیشانی دکتر هر دم بزرگ‌تر می‌شود.
@gardoonedastan
📚ملکوت👇👇👇
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

و پدر دوباره منتظر می‌ماند تا برگردم و من نمی‌خواهم كه هرگز برگردم. پدر قاصد هایش را می‌فرستد و من آن ها را در هر شكل و شمایلی كه باشند می‌شناسم. همه آن ها می‌گویند كه پدرت پیغام فرستاده كه گناهت را بخشیده‌ایم، تنخواهی كه از اموال كوشك دزدیدی از شیر مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردی رعیت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ می‌جوند و چیزی برایت باقی نمی‌گذارند. لهذا اگر با پای خودت به كوشك بر‌نگردی می‌گوییم تا نوكرها هر جا كه باشی تو را مثل یك اسیر به این جا بیاورند. پدر حتی خواهد فهمید كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه های چرمی قاصد هایش منزجرم. قاصد هایش وقت و بی وقت سر راهم مثل علف هرز می‌رویند و با همان لهجه كوشكی خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نیایی سنگ روی سنگ بند نمی شود، خیلی زود خودت را به این جا برسان و امورات را اصلاح كن. جا و وقت آمدن قاصدهایش معین نیست یك وقت مثلاً زیر نور چراغ گذر می‌ایستند، یك وقت توی تاریكی اتاق كشیك خواهند داد.
@gardoonedastan
📚تفریق خاک
#ابوتراب_خسروی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به ساعت نگاه کرد... ساعت هفت و چه زود هوا کاملا تاریک شده. امسال پاییز و این باد لعنتی خیلی زود از راه رسیده است. یقه ی پالتوی خود را بالا کشید و سرعت اش را بیش تر کرد. شیشه ی فانوس ها به قیژقیژ افتاده بود. با خود گفت: «نیم ساعت دیگر می توانم بروم. ولی ای کاش همین حالا وقت رفتن بود.» سر نبش خیابان ایستاد. از این نقطه می توانست هردو خیابانی را که امکان داشت مسیر آمدن او باشد زیر نظر بگیرد. چیزی نمانده بود باد کلاه اش را ببرد. کلاه را محکم نگه داشت و فکر کرد: امشب حتما می آید. جمعه شب نشست پروفسورها ست در چنین شبی جرئت می کند از خانه بیرون بزند و حتی مدت بیش تری بیرون بماند.... جرنگ جرنگ واگن اسبی را شنید و بلافاصله ناقوس کلیسای نپوموک هم به صدا در آمد. سپس خیابان پرجنب وجوش تر شد. از این لحظه به بعد آدم های بیش تری از کنارش می گذشتند. به گمان او اغلب آن ها کارکنان مغازه هائی بودند که ساعت هفت تعطیل می شدند.
@gardoonedastan
📚مرده ها سکوت میکنند
#آرتور_شنیتسلر
"نویسنده اتریشی"
ترجمه:
#علی‌اصغر_حداد
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

هیچ انسانی نمی تواند برای مدتی طولانی، در تنهایی یک ماسک داشته باشد و در اجتماع، ماسکی دیگر؛ و سرانجام از این موضوع که کدام یک واقعی است، آشفته و حیران نشود.
@gardoonedastan
📚داغ ننگ👇👇👇
#ناثانیل_هاثورن
ترجمه:
#سیمین_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

زمان، وقتی که گذشت بعد خود را از دست می‌دهد و دوری و نزدیکیش یکسان است، خطی دراز که در یک نقطه، در خاطره متمرکز می‌شود.
@gardoonedastan
📚روزها در راه
#شاهرخ_مسکوب👇👇👇
"زبان‌شناس، نویسنده و مترجم ایرانی"
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد.
برای اینکه ونگ ونگ توله سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش ژُق زُ‌ق می‌کرد.
خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای‌ که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همانجا زائیده بود انداخته بودند و حالا زر و زِر آن‌ها تو سرش را می‌خراشید...
@gardoonedastan
📚روز اول قبر👇👇👇
#صادق_چوبک👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در وستفالن و در قلعه‌ی آقای بارون توندر ترونک پسری جوان بود که طبیعت باصفاترین خصلت‌ها را به او داده بود. رخسار این پسر از کنه روحش خبر می‌داد. عقلی داشت سلیم و ضمیری بس ساده. گمان می‌کنم به همین دلیل بود که او را کاندید می‌نامیدند. خدمتکاران قدیمی خانه حدس می‌زدند که او فرزند مشترک خواهر بارون و یکی از نجیب‌زادگان نیک‌سرشت و شریف ان نواحی باشد که دخترک نخواست با او پیوند زناشویی ببندد، چه مرد نتوانسته بود اشرافیت بیش از هفتاد و یک تن از اجداد خود را به اثبات برساند و تطاول زمانه مابقی شجره‌نامه‌اش را معدوم ساخته بود.

آقای بارون از بانفوذ‌ترین اربابان وستفالن بود، چون قلعه‌اش دری داشت و پنجره‌هایی. حتی سرسرای بزرگ آن به پرده‌ای نگارین آراسته بود. سگ‌های حیاط‌خلوت هنگام نیاز گله‌ای تازی شکاری می‌شدند؛ و مهترانش عوامل شکار؛ کشیش روستا کشیش بارگاهش بود. همه او را عالی‌جناب خطاب می‌کردند و وقتی قصه می‌گفت لب‌ها به خنده می‌شکفت.

خانم بارون که حدود صد و هفتاد کیلو وزن داشت با آن هیبت توجهی بی‌قیاس به خود جلب می‌کرد و طمانینه و وقاری که در پذیرایی به کار می‌برد بر احترامش می‌افزود. دختر هفده‌ساله‌اش کونه‌گند، سرخ و سفید، تر و تازه، تپل و دل‌فریب بود.پسر بارون ازهرجهت خلف پدرش بود. معلم سرخانه، پانگلس، غیب‌گوی این سرا بود و کاندید کوچولو با سرسپردگی و ایمانی که ویژگی سن و شخصیتش بود به درس‌های او گوش هوش فرا می‌داد.

پانگلس خداکیهانادان‌شناسی ماوراءالطبیعی درس می‌داد. او به بهترین شکل ثابت می‌کرد که هیچ معلولی بی‌علت نیست و در این دنیا بهترین دنیای ممکن است، قلعه‌ی عالی‌جناب بارون زیباترین قلعه و همسر بارون زیباترین بارونسی است که می‌توان یافت.

می‌گفت: اثبات شده که امور دنیا ممکن نیست به شیوه‌ای دیگر باشد؛ از آنجا که هر چیز برای هدفی ساخته شده، پس الزاما برای بهترین هدف ساخته شده است. دقت بقرمایید که بینی برای حمل عینک آفریده شده؛ به همین دلیل عینک می‌زنیم. بدیهی است که پاها برای این خلق شده‌اند تا پای‌افزار بپوشند، بنابراین ما پای‌افزار داریم. سنگ‌ها شکل‌گرفته‌اند تا تراشیده شوند و با آن‌ها قلعه بنا کنیم؛ به همین دلیل عالی‌جناب قلعه‌ای بس دل‌انگیز دارد: بزرگ‌ترین بارون شهرستانی باید بهترین مسکن را داشته باشد؛ و از آنجا که هدف از آفرینش خوک‌ها خوردن آن‌هاست، ما تمام سال گوشت خوک می‌خوریم. بنابراین آن‌هایی که مدعی شده‌اند همه چیز خوب است چرند گفته‌اند؛ می‌بایست می‌گفتند که همه چیز در بهترین حالتش است.

کاندید به‌دقت گوش می‌داد و ساده‌دلانه باور می‌کرد؛ چه در نظرش دوشیزه کونه‌گند بس دلربا بود، گو اینکه هرگز جسارت نکرد آن را به او بگوید. اگر سعادت این بود که بارون توندر – تن – ترونک به دنیا آمده باشی، بر این اساس نتیجه می‌گرفت که دومین درجه‌ی سعادت این است که دوشیزه کونه‌گند باشی؛ سومینش این است که او را هر روز ببینی؛ و چهارمین اینکه سخنان استاد پانگلس، بزرگ‌ترین فیلسوف شهرستان‌ها و در نتیجه کل جهان را بشنوی.
@gardoonedastan
📚کاندید یا خوش باوری
#ولتر
ترجمه:
#محمود_گودرزی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در سال ۱۸۱۵، آقای شارل فرانسوا بی ین‌ونو مسیر یل، اسقف شهر دینی، پیرمردی بود تقریبا هفتاد و پنج‌ساله که از ۱۸۰۶ بر مسند روحانیت دینی تکیه زده بود.

با آن‌که در اصل این جزئیات به هیچ عنوان با ان‌چه می‌خواهیم حکایت کنیم ارتباطی ندارد، دست‌کم برای این‌که همه چیز را بازگو کرده باشیم، شاید بی‌فایده نباشد که به حرف‌ها و شایعاتی اشاره کنیم که از بدو ورود وی به قلمروش رواج یافت. چه‌بسا شایعات، راست یا دروغ، در زندگی و به ویژه در سرنوشت انسان به اندازه‌ی اعمالش تاثیر بگذارند. آقای میر یل پسر یکی از مشاوران پارلمان اکس و نجیب‌زاده‌ی کسوتی بود. درباره‌ی وی این را می‌دانیم که پدرش می‌خواست او وارث مقامش شود. از این رو، بنا بر سنت رایج خانواده‌های حکومتی، خیلی زود، در هجده یا بیست سالگی، برایش زن گرفت. می‌گویند با این ازدواج شارل میر یل موجب برانگیختن شایعات بسیاری درباره‌ی خودش شده بود.

او با آن‌که نسبتا ریزنقش بود متشخص، آراسته و خوش‌ذوق بود و بخش نخست زندگی‌اش سراسر صرف محافل و توجه به زنان شده بود. انقلاب که شد، روند رویدادها شتاب بیشتری گرفت. خانواده‌های حکومتی خلع و رانده شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و پراکنده شدند. از همان نخستین روزهای انقلاب، آقای شارل میر یل به ایتالیا مهاجرت کرد. در ان‌جا همسرش، که از دیرباز از سینه‌درد رنج می‌برد، جان سپرد. او هیچ فرزندی نداشت. بعدا چه بر سر آقای میر یل امد؟ آیا فروریختن جامعه‌ی پیشین فرانسه، سقوط خاندانش، یا شاید هولناک‌تر از آن، از نظر مهاجرانی که رشد فاجعه را از دور می‌دیدند، رویدادهای غم‌انگیز سال ۹۳ در او اندیشه‌ی کناره‌گیری و انزوا را پرورش دادند؟

آیا، در اثنای تفریحات و عشق‌ورزی‌هایی که زندگی‌اش را فرا گرفته بودند، ناگهان ضربه‌ای مرموز و هولناک او را به خود آورده بود، ضربه‌ای که گاه بر مردی که بالایای عادی از پا درنمی‌آوردنش وارد می‌شود و زندگی و سرنوشتش را دگرگون می‌کند؟ کسی نمی‌داند. فقط می‌دانیم که وقتی از ایتالیا برگشت کشیش بود.
@gardoonedastan
📚بینوایان
#ویکتور_هوگو
ترجمه:
#محمدرضا_پارسایار
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به بعضی چیزها نمی شود فکر نکرد، حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل می کنند، برای همین چیزهاست که باید گریه کرد، گریه کردن هم ارادی نیست، گاهی حتی گریه باعث می‎شود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچ کس با او نیست.
آذر بلند و کشیده بر نطع باقی مانده، سر را بر تن جفت کرده‌اند و با نخ جراحی بخیه زده‌اند. رفعت‌ماه تحمل خوبی دارد. می‌تواند گریه نکند، نباید گریه کند. حالا وقتی نیست که گریه کند. صورتش کبود شده، من نمی‌گویم که چه باید بکنیم. او هم چیزی نمی‌گوید. من آذر را بر دوش می‌کشم. رفعت‌ماه هم کتاب‌هایش را جمع کرده و جایی می‌گذارد. از پله‌های ایوان پایین می‌آییم. محوطه باغ مثل همیشه ساکت است. با این‌که پاییز است، باد نمی‌آید تا برگی از درختان سپیدار و تاک و سیب بیفتد.
@gardoonedastan
📚اسفار کاتبان
#ابوتراب_خسروی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

از ته دل آه کشید. آشکارا می دید که نمی تواند از آن اقازاده های پولدار که گند ثروتشان همه جا را برداشته بود انتقام بگیرد. در دل گفت: آه، ای اعتصاب کجایی؟ خدایا، این اعتصاب رو زودتر بفرست. من با اعتصاب مخالف بودم، اما حالا موافقم. از حالا به بعد، موافق اعتصابم. اعتصاب یعنی کار بیچاره ها که زیر دست پولدارا از گه هم بی حرمت تر شده ن. بذار ثروت اونا و دار و ندار ما و هرچی که هست نیست و نابود بشه.
@gardoonedastan
📚چشم انتظار در خاک رفتگان👇👇👇
#میگل_آنخل‌آستوریاس👇👇👇
"داستان‌نویس و شاعر گواتمالایی"
ترجمه:
#سروش_حبیبی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ناگهان مردی میانه‌قد و میانه‌سال، جست می‌زند روی میز. دو جوان خودشان را بالا می‌کشند و دو طرفش می‌ایستند. مرد میانه‌سال، شعار می‌دهد… ما می‌خواهیم دست غارتگران از صنعت نفت کشور ما کوتاه شود… ما به جای توپ، نان می‌خواهیم… به دلالان نفتی اجازه ندهید بر ثروت ملی ما چنگ بیاندازند. ناگهان صدای گلوله می‌آید… گروهی پاسبان باتون به دست، به دو می‌آیند.
@gardoonedastan
📚همسایه‌ها
#احمد_محمود
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

می ترسیدم به خواب روم و در خواب چیزهایی را که مدت ها بود برای خود نگه داشته بودم، رنه، سگ، عکس گمشده، کشتارگاه، صدای سم اسب ها در صبحگاه را با او در میان بگذارم.
@gardoonedastan
ناشناخته ماندگان👇👇👇
#پاتریک_مودیانو👇👇👇
"نویسنده فرانسوی"
ترجمه:
#ناهید_فروغان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

غم های دیروزم- که همچو کرم های ابریشم- پیله شان را می تنیدند- امروز پروانه هایی سیاه اند- از چه تعداد گل تلخ- موم سپید رنگ گرد آوردم- آه از هنگام که دردهایم- همچو زنبورها به تقلا بودند- اکنون چونان جو مغموم- یا علفی هرز در کشتزارم- همچون کپکی در خوشه ها و...
@gardoonedastan
📚سایه‌های مرده بلوط
#آنتونیو_ماچادو
ترجمه:
#مسعود_بساطی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

- خوشا مردمی که نساختند, یا کوته ساختند, که چون فروافتادند نه دستی شکستند نه جانی باختند! خوشا کوته اندیشی! بهتر آنکه خود از خاک برتر نگرفت; که چنین واژگون هم نشد! -... نه! اگر همه نمیساختند جهان در آغاز آغاز خود بود; بیغوله ای! - آری, مردمان به آن ارزند که میسازند! و آنچه میسازند صورت ایشان است! - هوم, آری; خورنق صورت سنمار است, و مرگ صورت نعمان.
@gardoonedastan
📚مجلس قربانی سنمار
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

می دانی اولین بوسه ی جهان چطور کشف شد؟ دست هاش تا آرنج گلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.
@gardoonedastan
📚سال بلوا👇👇👇
#عباس_معروفی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در باغ چه قیامتی بر پا شد؛ بچه ها شادی می کردند، دست میزدند، مثل سپیده دم سرخ می شدند و می خندیدند. دیانا که از شادی پر در آورده بود، دنبال آنها می گذاشت، و به صدای شاد زنگوله خودش پارس میکرد، پلاترو که جو گیر شده بود، با جستی مثل بزغاله بدن سفیدش را آورد جلو، چند تا قر به کمرش داد و ایستاد روی دستهاش و به باد مطبوع و پاکی که می وزد جفتک هایی حواله کرد ...
@gardoonedastan
📚من و پلاترو
#خوان_رامون‌خیمنس👇👇👇
"شاعر ونویسنده اسپانیایی"
ترجمه:
#عباس_پژمان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

ترس من از سرنوشتم نیست، می دانم در پایان کار چه انتظارم را می کشد؛ اما ترس من از جهل من است. اگر می دانستم چه کارم خواهند کرد ذره ای بیم نداشتم... من همیشه از مجهول می ترسم نه از معلوم - اما اگر در نظر بیاوریم که این بدبختی امروز گریبانگیر همه است شاید اندکی از بار اندوهمان کاسته شود - کاسته شدن از بار اندوه؟ این خودپسندی است. تازه مگر اندوه همین یکی است؟ وانگهی حساب اینکه دیگران هم به دلهره ما دچاراند یکی از انواع خودگولزنی است. باید ما فکر کنیم که چرا غم داریم، چرا دلهره داریم، چرا در زندگی مان نقاط مجهول داریم... - پیش از آنکه به سراغمان بیایند از این مجهول ها و معلوم ها فرار کنیم - اما فرار از حقایق؟ - این فرار از حقایق نیست، گریز از سرنوشت محتوم است. به هر حال عصیانی است و این خود ارزش دارد.
@gardoonedastan
📚سنگر و قمقمه‌های خالی
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

راست می گفتی چشم هایم عین دریای دم غروب است. و من به این فکر می کردم به عمرم هیچ زنی دست روی سرم نگذاشته و هیچ کس هم بهم نگفته چشم هایم مثل چیست.
@gardoonedastan
📚به کی سلام کنم
#سیمین_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در این جنگل تو در توی درهم و برهمی که مسکن ما است بیش از هر چیز به تفاهم احتیاج داریم، به این‌که هم را بشناسیم و زبان یک‌دیگر را درک کنیم. در غیر این صورت نمی‌توان گفت چه پیش خواهدآمد و کار به کجا خواهد کشید، اما دست کم این هست که زیان‌های جبران ناپذیری خواهیم دید.
@gardoonedastan
📚سنگر و قمقمه‌های خالی
#بهرام_صادقی 👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

و حالا دیگر آفتاب پاییزی کم کم داشت می چسبید. تابستان، هرم و شیره آن را مکیده بود و رنگ و رخش را لیسیده بود و ولش کرده بود. همان چنار و افراهایی که از دیوارهای باغ ردیف راه افتاده بودند و گرداگرد استخر عظیم آن به هم رسیده بودند و در تابستان یک سکه از نور خورشید را به زمین راه نمی دادند،اکنون رنگ پریده و تنک برگ، خسته و ناکام زیر زرک آفتاب بامداد پاییزی کرخت و بی حس به دیوار آسمان لم داده بودند.
@gardoonedastan
📚روز اول قبر
#صادق_چوبک
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگی‌ات پیدا نکنی! تحملِ این موضوع، بسیار آسان‌تر از آن است که شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی که حتا یکی از هزاران حرفِ تو را نمی‌فهمد!
@gardoonedastan
📚روزهای برمه👇👇👇
#جورج_اورول
ترجمه:
#زهره_روشنفکر
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در ابتدا می‌گویم تا غلطی نپنداری؛ چون پخته‌تر گردد، حروف متصل هم منفصل گردد و این‌که خلق خوانند که «يُحبهم» و پندارند که متصل است، خود را از پرده به درآورد، جمال خود را در حروف منفصل بر دیدۀ او عرض دهد و همه چنین گوید که «ی ح ب هـ م»، که طاقت دارد که بشنود؟ اگر کار سالک پاره‌ای به‌کمال‌تر رسد، حروف همه نقط گردد، قوتش از نقط ی و ب بود در «يُحبهم» لاغیر . حروف نماند. چه می‌شنوی؟
@gardoonedastan
#نامه‌های_عین‌القضات
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

دیر زمانی زود به بستر می‌رفتم. گاهی، هنوز شمع را خاموش نکرده چشمانم چنان زود بسته می‌شد که فرصت نمی‌کردم با خود بگویم: دیگر می‌خوابم. و نیم ساعت بعد، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می‌شدم؛ می‌خواستم کتابی را که می‌پنداشتم به دست دارم کنار بگذارم و شمع را خاموش کنم؛ در خواب همچنان به آنچه تازه خوانده بودم می‌اندیشیدم، اما این اندیشه‌ها حالت اندکی شگرفی به خود گرفته بود؛ به نظرم می‌آمد خودم آن چیزی باشم که کتاب درباره‌اش سخن می‌گوید: یک کلیسا، یک کوارتت، رقابت فرانسوای اول و شارل پنجم. این باور تا چند لحظه پس از بیداری با من بود؛ مایه شگفتی‌ام نمی‌شد اما چون فلس‌هایی روی چشمانم سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت دریابم که شمعدان روشن نیست.

سپس رفته‌رفته برایم نامفهوم می‌شد، ان گونه که افکار موجود پیشین در تناسخ. موضوع کتاب از من جدا می‌شد، با من بود که خود را با آن یکی بدانم یا نه؛ آنگاه بود که چشمانم می‌دید و در شگفت می‌شدم از تاریکی پیرامونم، که برای چشمانم خوب و آرام‌بخش بود، اما شاید بیشتر برای ذهنم که تاریکی را چیزی بی‌دلیل، بی‌مفهوم و به راستی گنگ و تیره می‌یافت.

از خود می‌پرسیدم ببینی چه ساعتی است؛ سوت قطارهایی را می‌شنیدم که کم یا بیش دور، چون آواز پرنده‌ای در جنگل که فاصله‌ها را بنمایاند، گستره دشت خلوت را به چشمم می‌اورد که در آن مسافر به شتاب به سوی ایستگاه می‌رود؛ و کوره راهی را که می‌پیماید هیجان جاهای تازه و کارهای بیرون از عادت، گپ اندکی بیشتر هنگام خداحافظی زیر چراغ غریبه که هنوز در سکوت شب در ذهن اوست، و شیرینی لحظه آینده بازگشت، در یادش خواهد نگاشت.

گونه‌هایم را به نرمی به گونه‌های زیبای بالش می‌فشردم که، پر و خنک، به گونه‌های کودکی ما می‌مانند. کبریتی می‌زدم تا ساعتم را ببینم. چیزی به نیمه شب نمانده. لحظه‌ای است که بیمار، ناگزیر از سفر و خوابیدن در مهمانخانه‌ای ناشناس، از درد بیدار می‌شود و دیدن خطی از روشنایی در پایین در خوشحالش می‌کند.

چه خوب، دیگر صبح شده است. به زودی خدمتکاران پا می‌شوند، او زنگ می‌زند، به کمکش می‌ایند. امید رسیدن به آرامش او را در تحمل درد یاری می‌کند. پنداری صدای پایی شنید؛ پاهایی نزدیک و سپس دور شد. و خط روشنایی پایین در فرو مرد. نیمه‌شب است؛ چراغ گاز را خاموش کردند؛ آخرین خدمتکار رفت و همه شب را باید بی‌دوایی درد کشید.
@gardoonedastan
📚در جستجوی زمان از دست رفته، جلد اول، راه خانه سوان
#مارسل_پروست
ترجمه:
#مهدی_سحابی
#گردون_داستان

Читать полностью…
Subscribe to a channel