15104
Hadi Samadi پژوهشگر «تکامل و فلسفه» آیندهپژوه تکاملی https://www.instagram.com/hadisamadi.evophilosophy/profilecard/?igsh=dWVnaHU0ZnlxZ2hi
مرکز تحقیقات روانشناسی و دین دانشگاه شهید بهشتی، انجمن علمی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی، خانهی خرد و خیال و مدرسه رَوا برگزار میکنند:
📍دورهی آنلاین دین از منظر تکامل و علومشناختی (دورهی نخست از دو دوره)
🎙مدرسین:
دکتر سعید گرمارودی
عضو هیئت علمی دپارتمان روانشناسی دانشگاه وزلیان آمریکا
دکتر هادی صمدی
استادیار گروه فلسفهی علم واحد علومتحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی تهران
📎نوع دوره: آنلاین و آفلاین (در قالب جلسات ضبطشده)
📆زمان: چهارشنبهها، از ۱۹ آذرماه
ساعت ۱۹:۳٠ الی ۲۱ (به مدت هشت جلسه)
💰هزینهی ثبتنام: یک میلیون تومان
⚡️هزینهی ثبتنام مخصوص دانشجویان تمامی دانشگاهها: چهارصد هزار تومان
📧در صورت حضور فعال در دوره، به شرکتکنندگان گواهی حضور از طرف دانشگاه شهید بهشتی اعطا خواهد شد. دوره به پیشنیاز احتیاج ندارد.
برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر به روابط عمومی انجمن پیام بدهید.
📱ارتباط با ما:
تلگرام | اینستاگرام | روابط عمومی انجمن
نبرد زنان و مردان
اگر بین والد و فرزند تضاد منافع وجود دارد، بین جفتها که هیچ خویشاوندی ژنتیکی با هم ندارند، تضاد شدیدتر است. فصل نهم کتاب ژن خودخواه به این موضوع میپردازد. یگانه منفعت مشترک جفتها سرمایهگذاری ژنتیکی ۵۰ درصدی هر کدام در فرزندان مشترک است. این فصل نشان میدهد که این شراکت، یک رابطه مبتنی بر بیاعتمادی متقابل و استثمار است، که در آن هر شریک سعی میکند دیگری را وادار به سرمایهگذاری بیشتر کند.
عدم تقارن بنیادین: تخمک در برابر اسپرم
داوکینز به یک اصل بنیادین بازمیگردد: تفاوت اصلی بین نر و ماده چیست؟ این تفاوت در سطح جهان به اندازه گامتها (سلولهای جنسی) مربوط میشود زیرا مادهها گامتهای بزرگ، گرانقیمت و مغذی (تخمک) تولید میکنند در حالیکه نرها گامتهای کوچک، ارزان و متحرک (اسپرم) میسازند.
این عدم تقارن بنیادین، منشأ تمام تضادهای دیگر بین دو جنس است. ماده به دلیل هزینه بالای تولید تخمک، تعداد محدودی فرزند میتواند داشته باشد. در مقابل، نر به دلیل هزینه ناچیز تولید اسپرم، به طور بالقوه میتواند تعداد نامحدودی فرزند داشته باشد. استثمار ماده از همینجا آغاز میشود.
معضل ترک کردن و استراتژیهای متقابل مادهها
از لحظه لقاح، ماده سرمایهگذاری بیشتری نسبت به نر در جنین کرده است. بنابراین، اگر جنین بمیرد، او بیشتر از نر ضرر میکند. این وضعیت، نر را در موقعیت بهتری برای ترک کردن قرار میدهد و ماده را، به تعبیر تریورز، در یک تنگنای بیرحمانه میگذارد: یا باید کودک را رها کند و سرمایهگذاری اولیهاش را از دست بدهد، یا باید بماند و بار سنگین تربیت فرزند را به تنهایی به دوش بکشد!
اما مادهها قربانیان منفعلی نیستند. آنها سلاح قدرتمندی دارند: امتناع از جفتگیری. با استفاده از این سلاح، مادهها دو استراتژی اصلی را برای مقابله با استثمار نرها تکامل دادهاند.
استراتژی نخست، خوشبختی خانوادگی است. در این استراتژی، هدف ماده وادار کردن نر به سرمایهگذاری بیشتر در فرزندان و اثبات وفاداری اوست. این کار از دو طریق انجام میشود. عشوهگری و تعلل: ماده با به تأخیر انداختن جفتگیری، نرهای عجول و هرزهگرد را غربال میکند. فقط نرهایی که صبور و مصمم هستند، در این آزمون استقامت قبول میشوند و احتمالاً پدران وفادارتری خواهند بود. دومی وادار کردن نر به سرمایهگذاری پیش از جفتگیری است. ماده ممکن است از نر بخواهد قبل از جفتگیری، لانه بسازد یا به او غذا بدهد. این کار باعث میشود نر منابع قابل توجهی را پیشاپیش سرمایهگذاری کند و در نتیجه، تمایل کمتری برای ترک کردن پس از جفتگیری داشته باشد.
دومین استراتژی انتخاب نَر برتراست. در این استراتژی، ماده از دریافت کمک از نر ناامید میشود و در عوض، تمام تمرکز خود را بر روی انتخاب بهترین ژنهای ممکن میگذارد. در این استراتژی مادهها بسیار سختگیر میشوند و تنها با نرهایی جفتگیری میکنند که نشانههایی از سلامت، قدرت و توانایی بقای بالا را از خود بروز میدهد. این امر باعث میشود که تنها تعداد کمی از نرهای برتر اکثر جفتگیریها را انجام دهند. این فرآیند میتواند به یک انتخاب جنسی افسارگسیخته میان نرها منجر شود. به عنوان مثال، اگر مادهها به طور اتفاقی نرهایی با دم کمی بلندتر را ترجیح دهند، پسرانشان دم بلند را به ارث میبرند و دخترانشان ترجیح برای دم بلند را. این چرخه خودتقویتکننده، مطابق نظریه فیشر، باعث میشود دمها در نسلهای متوالی به طور اغراقآمیزی بلندتر شوند، صرفاً به این دلیل که جذاب تلقی میشوند. مطابق تبیین جایگزین از زهراوی، ویژگیهای اغراقآمیز به این دلیل جذاب هستند که یک نقص واقعی هستند؛ نری که میتواند بهرغم داشتن چنین دم دستوپاگیری زنده بماند، باید ژنهای واقعاً خوبی داشته باشد.
پیامدهای نبرد جنسها
این تضاد بنیادین به تفاوتهای رفتاری و ظاهری رایج بین جنسها منجر میشود. نرها معمولاً پر زرق و برقتر و جنس تبلیغکننده، و قماربازانی با ریسک بالا، و پاداش بالا هستند. نر جذاب ممکن است صدها فرزند داشته باشد؛ نر غیرجذاب ممکن است هیچ فرزندی نداشته باشد. در مقابل مادهها معمولاً سختگیرتر و محتاطتر در انتخاب جفت هستند. هر تخمک یک منبع گرانبهاست و ماده نمیتواند ریسک هدر دادن آن را با یک جفت نامناسب بپذیرد.
در پایان فصل داوکینز به جامعه انسانی اشاره میکند و میگوید فرهنگ نقش بزرگی در تعیین رفتار ما دارد. با این حال، او به یک ناهنجاری در جوامع غربی مدرن اشاره میکند: زنان، و نه مردان، معمولاً جنس تبلیغکننده هستند. این پدیده از منظر یک زیستشناس تکاملی، به این معناست که زنان برای مردان رقابت میکنند، نه برعکس! داوکینز پرسشی بسیار تأملبرانگیز مطرح میکند: آیا واقعاً نر به جنس مورد تقاضا تبدیل شده است؟ جنسی که میتواند سختگیر باشد؟ اگر چنین است، چرا؟
هادی صمدی
@evophilosophy
جنگ میان والدین و فرزندان!
فصل هشتمِ کتاب ژن خودخواه به یکی از مناقشهبرانگیزترین جنبههای نظریهی ژن خودخواه میپردازد: نبرد بین نسلها. چرا میان والد و فرزند که ژنهای مشترکی دارند تعارض وجود دارد؟!
مفهوم سرمایهگذاری والدین
برای تحلیل این تعارض، داوکینز مفهوم سرمایهگذاری والدین را که توسط رابرت تریورز ابداع شده، معرفی میکند: هرگونه سرمایهگذاری توسط والد در یک فرزند که شانس بقای آن فرزند را (و در نتیجه موفقیت تولیدمثلی او را) افزایش دهد، هرچند به قیمت کاهش توانایی والد برای سرمایهگذاری در فرزندان دیگر تمام شود.
از دیدگاه والد استراتژی بهینه چیست؟
مادر با تمام فرزندانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، استراتژی بهینه برای او این است که منابع خود را به طور مساوی بین بیشترین تعداد فرزندی که میتواند با موفقیت به سن تولیدمثل برساند، تقسیم کند. با این حال، والدین ممکن است فرزندان مورد علاقهای از میان فرزندان داشته باشند، اما این علاقه بر اساس معیارهای خودخواهانه است. مثلاً اگر مادر مجبور به انتخاب بین نجات جان فرزند بزرگتر و فرزند کوچکتر باشد، باید بزرگتر را انتخاب کند، زیرا قبلاً سرمایهگذاری بیشتری روی او کرده است و از دست دادن او زیان بزرگتری برای ژنهایش است. اما اگر موضوع انتخاب مرگ و زندگی نباشد (مثلاً دادن یک تکه غذا)، ممکن است به نفع او باشد که به فرزند کوچکتر که نیازمندتر است، غذا دهد. یا اگر نوزادی ضعیف و کوچک باشد، امید به زندگی او کمتر است. از دیدگاه مادر، ممکن است به صرفهتر باشد که از سرمایهگذاری روی او دست بکشد و منابعش را به خواهران و برادران قویتر او اختصاص دهد. پدیدهای که در دوران پیشامدرن در انسانها نیز شایع بوده است.
با همین خط استدلالی میتوان پدیدههایی مانند «از شیر گرفتن» و «یائسگی» را توضیح میدهد. از شیر گرفتن زمانی رخ میدهد که برای ژنهای مادر به صرفهتر است که سرمایهگذاری خود را از فرزند فعلی به فرزندان آینده منتقل کند. یائسگی ممکن است زمانی تکامل یافته باشد که برای ژنهای یک زن مسنتر، سرمایهگذاری در نوهها بازدهی بیشتری داشته باشد تا تلاش برای به دنیا آوردن فرزندان جدید که شانس بقای کمی دارند.
از دیدگاه فرزند استراتژی بهینه چیست؟
اینجاست که تضاد اصلی آشکار میشود. فرزند، همانند مادرش، با خواهران و برادرانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، او نیز از نظر ژنتیکی به رفاه آنها علاقهمند است. اما یک تفاوت اساسی وجود دارد: هر فرد با خودش به اندازه ۱ (۱۰۰٪) خویشاوند است، یعنی دو برابر بیشتر از خویشاوندیاش با خواهر یا برادرش.
این عدم تقارن ژنتیکی به یک نتیجهگیری مهم منجر میشود:
هر فرزند میخواهدکه بیش از سهم عادلانه خود از سرمایهگذاری والدین دریافت کند. این خواستن تا جایی ادامه مییابد که هزینه خالص تحمیل شده به خواهران و برادرانش (که متولد شده یا هنوز متولد نشدهاند) دو برابر سودی باشد که خودش از آن بهرهمند میشود.
و نتیجهی این خلاف دیدگاه چیست؟ جنگ!
این تضاد منافع به نبردی ظریف اما واقعی منجر میشود. از آنجایی که فرزندان از نظر فیزیکی ضعیفتر هستند، از سلاحهای روانشناختی استفاده میکنند.
فریبکاری: جوجه ممکن است وانمود کند که گرسنهتر از چیزی است که واقعاً هست، یا در خطر بیشتری قرار دارد تا سهم بیشتری از غذا را به دست آورد. جیغ زدن بلندتر از حد لازم یک تاکتیک رایج است.
باجگیری: داوکینز به نظریهی زاهاوی اشاره میکند که در آن جوجه ممکن است با جیغ زدن، عمداً توجه شکارچیان را به لانه جلب کند. پیام او این است: یا به من غذا بده، یا کاری میکنم که همه با هم طعمه شویم!
در مقابل، والدین باید نسبت به این فریبکاریها هوشیار باشند و سعی کنند فریب نخورند.
چه کسی در نبرد نسلها پیروز میشود؟
هیچ برندهی مشخصی در نبرد نسلها وجود ندارد. نتیجه، یک مصالحه بین وضعیت ایدهآل برای فرزند و وضعیت ایدهآل برای والد است که منجر به نبردی بیامان میشود، زیرا دشمنان (والد و فرزند) منافع ژنتیکی مشترکی نیز دارند و فقط تا یک نقطه خاص دشمن یکدیگر هستند.
نتیجهگیری انتهای این فصل بسیار قابل تٱمل است: از آنجایی که خودخواهی و فریبکاری در درون خانواده از نظر تکاملی انتظار میرود، نباید انتظار داشته باشیم که فداکاری واقعی بخشی از سرشت زیستی ما باشد. اگر به عنوان انسان خواهان جامعهای مبتنی بر دگرخواهی هستیم، باید آن را آگاهانه آموزش دهیم و پرورش دهیم.
باید به فرزندانمان فداکاری را بیاموزیم، زیرا نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که بخشی از سرشت زیستی آنها باشد.
متأسفانه این بخش سخنان داوکینز کمتر مورد توجه طرفداران خودگرایی است که از نظریهی توصیفی او بلافاصله نتیجه میگیرند که در سطح تجویزی نیز باید خودگرایی تشویق شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا مادران در مراقبت از فرزندان بیشتر وقت میگذارند؟
فصل ششم، کتاب ژن خودخواه به پرسش مهمی میپردازد که نظریه ژن خودخواه با آن روبروست: اگر ژنها خودخواهاند، چگونه میتوان رفتارهای دگرخواهانه را در سطح فردی توضیح داد؟ پاسخ داوکینز، بر اساس کارهای همیلتون، و در مفهومی به نام انتخاب خویشاوندی نهفته است.
چگونه یک ژن خودخواه میتواند فداکار باشد؟
فصل با یادآوری این نکته آغاز میشود که هدف نهایی یک ژن خودخواه، افزایش تعداد نسخههای خود در خزانهی ژنی است؛ و این کار را معمولاً از طریق بدنی که در آن ساکن است برای بقا و تولیدمثل انجام میشود. اما نکتهی مهم فصل این است که «ژن» یک موجودیت توزیعشده است؛ یعنی نسخههای متعددی از آن در بدنهای مختلف وجود دارد. بنابراین، یک ژن ممکن است بتواند به نسخههای خودش که در بدنهای دیگر قرار دارند کمک کند. این پدیده در سطح فردی به صورت فداکاری به نظر میرسد، اما در واقع ناشی از خودخواهی ژن است.
آزمایش فکری ریشِ سبز
برای روشن کردن این ایده، داوکینز آزمایش فکری را، که البته قبلا توسط همیلتون مطرح شده بود، بیان میکند: اثر ریش سبز.
فرض کنید ژنی به وجود آید که دو اثر همزمان داشته باشد: اولاً باعث ایجاد ریش سبز و قابلیت تشخیص ریش سبز در دیگرانی شود که ریشسبز دارند؛ ثانیاً باعث شود که فرد ریش سبز، نسبت به دیگر ریشسبزها، رفتار فداکارانه نشان دهد.
چنین ژنی در صورت وجود، میتوانست در جمعیت بسیار موفق باشد. با این حال، داوکینز این سناریو را بسیار نامحتمل میداند، زیرا بسیار بعید است که یک ژن واحد بتواند همزمان دو وظیفه پیچیده و نامرتبط (ایجاد یک برچسب ظاهری و تشخیص آن در دیگران، و برنامهریزی یک رفتار فداکارانهی پیچیده) را بر عهده بگیرد. این آزمایش فکری صرفاً برای نشان دادن این است که ژنها برای کمک به نسخههای خود به یک مکانیسم سادهتر و قابل اعتماد برای تشخیص کسانی که باید نسبت به آنها فداکارانه رفتار کنند نیاز دارند.
مکانیسم واقعی: خویشاوندی
مکانیسم واقعی و بسیار محتملتری که در طبیعت وجود دارد، خویشاوندی است. خویشاوندان نزدیک، با احتمالی بالاتر از میانگین، ژنهای مشترک دارند. این ایده، که اساس نظریه انتخاب خویشاوندی همیلتون است، توضیح میدهد که چرا فداکاری نسبت به خویشاوندان در طبیعت بسیار رایج است.
برای کمی کردن این احتمال، از ضریب خویشاوندی استفاده میشود که نشاندهنده احتمال اشتراک یک ژن خاص بین دو فرد است. در دوقلوهای همسان صددرصد ژنها مشترک است. در والدین و فرزندان و همچنین در خواهران و برادران تنی نیز ۵۰ درصد، در خواهران و برادران ناتنی، پدربزرگ/مادربزرگ و نوه، عمو/عمه/دایی/خاله و برادرزاده/خواهرزاده ۲۵درصد ژنها مشترک است و در پسرعمو/دخترعمو و... (نوه عمو) ۱۲,۵درصد ژنها مشترک است.
قانون همیلتون
مطابق این درصدهای اشتراک ژنی، به بیانی ساده، یک ژن برای فداکاری انتحاری زمانی موفق خواهد بود که بتواند بیش از دو برادر (یا فرزند یا والد)، یا بیش از چهار برادر ناتنی (یا عمو و...)، یا بیش از هشت پسرعمو را نجات دهد. در این صورت، تعداد نسخههای ژن که نجات یافتهاند، بیشتر از یک نسخه است که از بین رفته است.
کاربردهای تبیینی نظریه انتخاب خویشاوندی
یک. اولا چرا والدین از فرزندان خود نگهداری میکنند؟
داوکینز تأکید میکند که مراقبت والدین پدیدهای جداگانه نیست، بلکه نمونهای بارز از انتخاب خویشاوندی است.
دو. ثانیاً چرا مراقبت مادرانه رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است؟
زیرا مادر تقریباً همیشه میتواند از اینکه فرزندانش متعلق به او هستند، مطمئن باشد. اما یک پدر هرگز نمیتواند به همان اندازه مطمئن باشد. این عدم تقارن در اطمینان، توضیح میدهد که چرا مراقبت مادرانه بسیار رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است. به همین ترتیب، داییها ممکن است در جوامعی با خیانت زناشویی بالا، سرمایهگذاری بیشتری روی خواهرزادههای خود بکنند تا پدران روی فرزندان، زیرا از خویشاوندی خود با آنها مطمئنتر هستند.
سه. اما جانوران چگونه خویشاوندان را شناسایی میکنند؟!
جانوران از قوانین ساده و عملی پیروی میکنند. یک قانون ساده این است که با هر کسی که در لانه/قلمرو توست، مهربان باش. از آنجایی که ساکنان یک لانه معمولاً خویشاوندان نزدیک هستند، این قانون به طور مؤثری به نفع ژنهای فداکاری عمل میکند. [همین قانون نیز مهربانی بیشتر مادر نسبت به پدر را توجیه میکند زیرا رابطهی فیزیکی مادر و فرزند بیش از نزدیکی رابطهی فرزند و پدر است.] البته این قوانین ساده میتوانند خطا داشته باشند، مانند وقتی که پرندهی مادر به جوجه کوکوی مزاحم غذا میدهد، یا یک میمون ماده یک بچه یتیم غیرخویشاوند را به فرزندی قبول میکند.
از منظر داوکینز اینها اشتباهاتیاند که از یک قانون کلی و معمولاً مفید، ناشی میشوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
زوربای یونانی چه درسی برای انسان امروز دارد؟
نیکوس کازانتزاکیس، خالق زوربا، از شاگردان آنری برگسون بود. برگسون نظریهای تکاملی دارد با نام تکامل خلاق. برگسون در ۱۹۰۷ کوشید تکامل داروینی را از سیطره تبیینهای مکانیکی بیرون آورد و نگاهی ارگانیک به تکامل داشته باشد: فرآیندی درونی، زنده و آفریننده.
زوربا تجسد ایدههای برگسون است: نیرویی خودجوش، بیبرنامه، اما آکنده از زندگی. در برابر او، راویِ روشنفکر، رئیس، همان عقل منجمد برگسونی است: ذهنی که تحلیل میکند اما نمیزید. تکامل روحی راوی در داستان، در واقع نوعی حرکت از تحلیل به آفرینش، و از اندیشه به شهود است.
در فلسفه برگسون، اخلاق والا از خلاقیت و عشق به زندگی سرچشمه میگیرد، و نه از قواعد ثابت. زوربا نیز اخلاق خاص خود را دارد: طبیعی، آزاد، و سرشار از نیروی حیات.
در جلسهای که در پلتفورم همپسند برگزار میشود از لزوم بازنگری در زوربای یونانی به عنوان الگویی برای زیستن در عصر سرد دیجیتال که انسان به دنبال معنای زندگی در برون از متن زندگیست خواهم گفت.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا پیر میشویم و میمیریم؟
فایدهی سکس چیست؟
فصل سوم کتاب ژن خودخواه پس از معرفی دیانای، از منظر ژنمحور پاسخهای جذابی به این دو معمای زیستشناسی میدهد.
داوکینز توضیح میدهد که همانندسازهای امروزی مولکولهای دیانای هستند و ما، به همراه تمامی جانوران، گیاهان، باکتریها و ویروسها، ماشینهای بقا برای آنها هستیم. دیانای دو کار اصلی و مهم انجام میدهد. نخست اینکه دیانای از خودش کپیهای دقیق میسازد. این فرآیند از آغاز حیات بدون وقفه ادامه داشته و با هر تقسیم سلولی، کل مجموعه نقشهها با کمترین خطا کپی میشود. و دوم اینکه دیانای به طور غیرمستقیم بر ساخت مولکولهای دیگری به نام پروتئین نظارت میکند. پروتئینها نیز مصالح ساختمانی بدن را تشکیل میدهند و همچنین فرآیندهای شیمیایی درون سلول را کنترل میکنند. اما این کنترل یکطرفه است زیرا ویژگیهای اکتسابی به ارث نمیرسند. مهم نیست طی زندگی چقدر دانش کسب کنیم، هیچکدام از طریق ژنتیکی به فرزندان منتقل نمیشود. هر نسل از صفر شروع میکند. بدن، راهی است که ژنها برای حفظ خود بدون تغییراتی که در بدن رخ میدهد، ابداع کردهاند.
اهمیت تکاملی این موضوع این است که ژنها حداقل تا حدی مسئول بقای آینده خود هستند، زیرا بقای آنها به کارایی بدنهایی بستگی دارد که در ساخت آنها کمک کردهاند.
تضاد همکاری و خودخواهی: راهحل؟ «سکس»!
در این بخش، داوکینز به یک تضاد ظاهری اشاره میکند. از یک سو، ژنها به شدت اجتماعیاند زیرا بدن، محصول همکاری پیچیدهی بین هزاران ژن است. یک ژن به تنهایی نمیتواند یک پا بسازد. تأثیر هر ژن به تعامل آن با هزاران ژن دیگر بستگی دارد. پس چگونه میتوانیم از «ژن خودخواه» صحبت کنیم؟!
پاسخ در پدیدهای به نام تولیدمثل جنسی (سکس) نهفته است. تولیدمثل جنسی باعث ترکیب و درهمآمیختگی ژنها میشود. این بدان معناست که بدن فردی، وسیلهی نقلیهی موقتی برای ترکیبی کوتاهمدت از ژنهاست. اما خود ژنها بالقوه بسیار طولانیعمر هستند. مسیر آنها در طول نسلها مدام از هم جدا شده و دوباره به هم میپیوندد.
این ایدهی اصلی این فصل است: انسان فانی است؛ اما ژن جاودان است.
تعریف «ژن» از دیدگاه تکاملی
با توجه به درهمآمیختگی ناشی از سکس، داوکینز تعریف سنتی ژن را، به عنوان بخشی از دیانای که یک پروتئین را کد میکند، کنار میگذارد و تعریف تکاملی جورج سی. ویلیامز را برمیگزیند: ژن هر بخشی از ماده کروموزومی است که به اندازه کافی برای نسلهای متوالی دوام می آورد تا به عنوان واحد انتخاب طبیعی عمل کند. تعریفی بسیار هوشمندانه که بسیاری از مشکلات تعریف رایج را ندارد.
با تعریف ژن به عنوان واحد بنیادین خودخواهی، داوکینز به استدلال اصلی خود بازمیگردد. چرا ژن واحد اصلی انتخاب است؟
افراد، گروهها و گونهها واحدهای پایداری نیستند. فرد منحصر به فرد است و نمیتواند کپی دقیقی از خود بسازد (تولیدمثل جنسی همانندسازی نیست). فرزندان فقط نیمی از هر والد هستند. گروهها با گروههای دیگر ترکیب میشوند و هویتشان را از دست میدهند. کروموزومها نیز در هر نسل درهم میریزند.
اما ژنها مانند ورقهای بازی هستند که پس از هر دست بُر میخورند اما خود سالم باقی میمانند؛ از بدنی به بدن دیگر میپرند؛ و نسلها را درمینوردند. ژنها ساکنان زمان در ابعاد بزرگ زمینشناسی هستند: ژنها جاودانهاند.
یک ژن موفق، ژنی است که در ساختن ماشینهای بقای کارآمد مهارت دارد. این کارآمدی به معنای توانایی بقا و تولیدمثل است. در سطح ژن، فداکاری بد و خودخواهی خوب است. ژنها مستقیماً با آللهای خود (ژنهای رقیب برای همان جایگاه روی کروموزوم) برای بقا رقابت میکنند. هر ژنی که شانس بقای خود را در خزانه ژنی به قیمت آللهایش افزایش دهد، بنا به تعریف، تمایل به بقا خواهد داشت.
پاسخ به برخی از بزرگترین معماهای زیستشناسی
چرا پیر میشویم و میمیریم؟ پیری محصول جانبی تجمع ژنهای کشنده یا نیمهکشندهای است که دیر عمل میکنند. ژنی که باعث سرطان در جوانی شود، بخت کمی برای انتقال به نسل بعد دارد. اما ژنی که باعث سرطان در پیری (پس از دوره تولیدمثل) شود، به راحتی میتواند از تور انتخاب طبیعی بگریزد و در خزانه ژنی باقی بماند.
فایده سکس چیست؟ از دیدگاه فرد، سکس ناکارآمد است زیرا فقط پنجاه درصد از ژنهایش را منتقل میکند. اما از دیدگاه ژن خودخواه، سکس دیگر عجیب نیست. یک ژن برای سکس، تمام ژنهای دیگر را برای اهداف خودخواهانه خود (یعنی ترکیب شدن با ژنهای دیگر و ایجاد تنوع) دستکاری میکند. سکس و کراسینگ اور، خزانه ژنی را به حالتی شبیه مایع نگه میدارند و به ژنها اجازه میدهند در ترکیبهای جدید آزمایش شوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا مردم وجود دارند؟
داوکینز فصل نخست کتاب ژن خودخواه را با طرح پرسشی بنیادین آغاز میکند: چرا مردم (به عبارتی، موجودات زنده) وجود دارند؟ دعوی داوکینز آن است که پیش از سال ۱۸۵۹ و کتاب منشأ انواع، تمام تلاشها برای پاسخ به این پرسش بیارزش بودهاند. داروین نخستین کسی بود که توضیحی منسجم و قابل دفاع برای وجود ما عرضه کرد: تکامل از طریق انتخاب طبیعی. هدف اصلی داوکینز در این کتاب، دفاع عمومی از داروینیسم نیست، بلکه بررسی پیامدهای نظریه تکامل برای یک موضوع خاص، یعنی زیستشناسی خودخواهی و دگرخواهی است.
واحد اصلی انتخاب: ژن
داوکینز دعوی انقلابی خود را با صراحت معرفی میکند: واحد بنیادین انتخاب طبیعی و در نتیجه، واحد اصلی خودخواهی، نه گونه است، نه گروه، و نه حتی فرد؛ بلکه ژن، یعنی واحد وراثت، است. خیر گونه یا خیر گروه بیمعناست.
از دیدگاه ژنمحور، هر ژنِ موفقی باید یک ویژگی غالب داشته باشد: خودخواهی بیرحمانه. این خودخواهی ژنی معمولاً به رفتار خودخواهانه در سطح فردی منجر میشود. با این حال، داوکینز بلافاصله این ایده را تعدیل میکند و توضیح میدهد که در شرایطی خاص، یک ژن میتواند برای رسیدن به اهداف خودخواهانهاش، نوعی دگرخواهی محدود را در سطح فردی تقویت کند. اما مفاهیمی مانند عشق جهانی و رفاه کل گونه از منظر تکاملی بیمعنا هستند.
این کتاب چه چیزی نیست؟
داوکینز برای جلوگیری از سوءتفاهمهای رایج و بهرهبرداری سیاسی از کتاب، به سه نکته مهم اشاره میکند.
۱. این کتاب یک راهنمای اخلاقی نیست. داوکینز تأکید میکند که او از اخلاقیات مبتنی بر تکامل دفاع نمیکند. او صرفاً چگونگی تکامل یافتن پدیدهها را توصیف میکند، نه اینکه انسانها از نظر اخلاقی چگونه باید رفتار کنند. او میگوید جامعهای که صرفاً بر اساس قانون خودخواهی بیرحمانه ژنها بنا شود، جامعهای بسیار ناخوشایند خواهد بود. کتاب او یک هشدار است: اگر میخواهیم جامعهای مبتنی بر سخاوت و همکاری بسازیم، نباید از طبیعت بیولوژیکی خود انتظار کمک چندانی داشته باشیم. باید سخاوت و فداکاری را آموزش دهیم، زیرا خودخواه به دنیا آمدهایم.
۲. این کتاب در مورد بحث سرشت/تربیت نیز موضعگیری نمیکند. داوکینز تصریح میکند که صفات ژنتیکی ذاتاً ثابت و غیرقابل تغییر نیستند. ژنها ممکن است به ما دستور خودخواهی بدهند، اما ما مجبور به اطاعت همیشگی از آنها نیستیم. انسانها به طور منحصربهفردی تحت سلطه فرهنگ هستند، اما مطالعهی قانونِ ژنها، که ما اخیراً از آن مستثنی شدهایم، همچنان اهمیت دارد.
۳. این کتاب توصیف دقیقی از رفتار یک گونه خاص نیست. داوکینز از جزئیات واقعی صرفاً به عنوان مثال استفاده میکند. منطق او این نیست که چون رفتار بابونها خودخواهانه است، پس رفتار انسان نیز احتمالاً خودخواهانه است. در عوض استدلال او این است که انسانها و بابونها از طریق انتخاب طبیعی تکامل یافتهاند. اگر به نحوه عملکرد انتخاب طبیعی نگاه کنیم، به نظر میرسد هر چیزی که از این طریق تکامل یافته باشد، باید خودخواه باشد. بنابراین، باید انتظار داشته باشیم که وقتی به رفتار بابونها، انسانها و سایر موجودات زنده نگاه میکنیم، آن را خودخواهانه بیابیم. اگر خلاف این را مشاهده کنیم، یعنی با یک رفتار دگرخواهانهی واقعی روبرو شویم، با معمایی مواجه شدهایم که نیاز به توضیح دارد.
تعریف خودخواهی و دگرخواهی
داوکینز تعاریف خود را از این دو مفهوم مشخص میکند. این تعاریف، رفتاری هستند و نه ذهنی؛ یعنی به انگیزههای درونی فرد کاری ندارند.
رفتار دگرخواهانه: رفتاری که رفاه (شانس بقا) یک موجود دیگر را به قیمت کاهش رفاه خود افزایش دهد.
رفتار خودخواهانه: رفتاری که رفاه خود را ارجح بداریم.
داوکینز میگوید رفتارهایی مانند نیش زدن انتحاری زنبورهای کارگر و نمایشهای حواسپرتکن والدین پرندگان برای دور کردن شکارچیان از لانه در واقع خودخوانهاند.
نقد نظریهی انتخاب گروهی
داوکینز سپس به سراغ توضیح اشتباهی میرود که برای دگرخواهی ارائه شده و به طور گستردهای پذیرفته شده است: نظریهی انتخاب گروهی؛ که مطابق آن تکامل برای خیر گروه یا خیر گونه عمل میکند. طبق این دیدگاه، اگر اعضای یک گروه آماده فدا کردن خود برای گروه باشند، آن گروه کمتر از گروهی که اعضای آن منافع خودخواهانه خود را در اولویت قرار میدهند، در معرض انقراض خواهد بود.
داوکینز میگوید چنین گروهی از درون آسیبپذیر است. در گروه دگرخواهان، همیشه احتمال وجود اقلیتی وجود دارد که از فداکاری دیگران سوءاستفاده کند. این فرد خودخواه، بنا به تعریف، به احتمال زیاد زنده میماند و تولیدمثل میکند و صفات خودخواهانه خود را به نسل بعد منتقل میکند. پس از چند نسل، گروه دگرخواه مملو از افراد خودخواه شده و از گروه خودخواه قابل تشخیص نخواهد بود!
بنابراین، انتخاب گروهی استراتژی پایداری نیست.
هادی صمدی
@evophilosophy
اثرات منفی نابرابری درآمد بر رشد مغز همهی کودکان؛ حتی کودکان مرفه!
پژوهش جدیدی نشان میدهد کودکانی که در مناطقی با نابرابری درآمد بالا زندگی میکنند، حتی آنها که برخوردارترند، تغییراتی در ساختار مغزشان ایجاد میشود که مشکلات سلامت روان آن در آینده نیز باقی میماند. اما چرا و چگونه کودکان برخوردار نیز در معرض خطرند؟! شناخت جایمند چارچوب مفهومی مناسبی در تبیین چنین پدیدههایی است.
این پژوهش که توسط پژوهشگران کالج کینگ لندن، دانشگاه هاروارد و دانشگاه یورک انجام شده، دادههای بیش از ۸۰۰۰ کودک ۹ تا ۱۰ ساله در ۱۷ ایالت آمریکا را تحلیل کرده است.
پژوهشگران با استفاده از اسکنهای امآرآی، ضخامت، مساحت، و حجم نواحی خاصی از مغز کودکان را بررسی کرده و متوجه شدند کودکانی که در ایالتهایی با ضریب جینی بالاتر (شاخص نابرابری درآمد) زندگی میکنند، ضخامت قشری کمتری در نواحی از مغز دارند که با پردازش اجتماعی و عاطفی مرتبط است. این نواحی مغز در تنظیم هیجانات، مدیریت استرس و تعاملات اجتماعی نقش دارند. یعنی اختلال در رشد این نواحی میتواند خطر ابتلا به افسردگی، اضطراب و سایر مشکلات روانی را در دوران نوجوانی و بزرگسالی افزایش دهد.
نکته بسیار مهم مقاله، که پژوهش کنونی را از سایر پژوهشهای مشابه متمایز میکند، این است که تأثیر نابرابری درآمد بر مغز، فراتر از فقر فردی عمل میکند و حتی کودکانی که از خانوادههای مرفه در مناطقی با نابرابری بالا هستند نیز این تغییرات مغزی را نشان میدهند. این موضوع بیانگر آن است که عوامل محیطی گستردهتری مانند کمبود انسجام اجتماعی، افزایش استرس در جامعه و کاهش دسترسی به منابع عمومی، بر رشد مغز همه کودکان در آن محیط تأثیر میگذارد.
در توضیح چرایی باید به سراغ نظریهی شناخت 4E رفت؛ و در مقابل، این پژوهش مثال بسیار خوبی است برای درک بهتر این نظریه.
تحلیل بر اساس نظریه شناخت 4E
نظریهی شناخت 4E، شناخت را بدنمند، جایمند، کنشمند و گسترشیافته میداند.
شناخت جایمند، یعنی اینکه شناخت در بستر محیطی، اجتماعی و فرهنگی فرد ریشه دارد. یافتههای این مقاله نشان داد که چگونه محیط اجتماعی-اقتصادی با نابرابری درآمد به طور مستقیم بر ساختار بیولوژیکی مغز، که مهمترین بستر شناخت در بدن است، تأثیر میگذارد. مغز در انزوا رشد نمیکند، بلکه در تعامل دائم با محیط اطراف شکل میگیرد. نابرابری درآمد به عنوان یکی از ویژگیهای برجسته محیطی بر مسیر رشد عصبی همهی کودکانی که در آن محیط زندگی میکنند اثر میگذارد.
شناخت بدنمند، یعنی اینکه شناخت تنها محصول فعالیتهای ذهنی نیست، بلکه به شدت تحت تأثیر بدن و تجربیات جسمانی ما قرار دارد. استرس مزمن ناشی از زندگی در محیط با نابرابری بالا، چه به دلیل فقر مستقیم باشد و چه به دلیل فشارهای اجتماعی گستردهتر، تجربهای بدنمند است. این استرس منجر به تغییرات فیزیولوژیکی در بدن، از جمله تغییر در هورمونهای استرس میشود که به نوبهی خود میتواند بر رشد و ساختار مغز تأثیر بگذارد.
شناخت کنشمند، به نقش فعال فرد در ساختن شناخت خود از طریق تعامل با محیط تأکید دارد. در محیطی با نابرابری بالا، فرصتها برای تعاملات اجتماعی مثبت و سازنده محدودتر میشود و این محدودیت در «عمل» و تعامل، به نوبهی خود، رشد نواحی مغزی مرتبط با مهارتهای اجتماعی و عاطفی را تحت تأثیر قرار میدهد. کودک از طریق تعاملات و کنشهای خود در محیط، شناخت خود را شکل میدهد و کیفیت این تعاملات متأثر از ساختار اجتماعی-اقتصادی است.
مطابق شناخت گسترشیافته، ابزارها و منابع فرهنگی و آموزشی، مانند مدارس و پارکها با امکانات امن برای بازی، که شناخت فرد را گسترش میدهند، در جوامع با نابرابری بالا به طور نامتوازن توزیع شدهاند. این توزیع نابرابر منابع، فرصتهای کودکان برای گسترش تواناییهای شناختی خود را محدود میکند که در سطح عصبی نیز منعکس میشود.
اگر میپذیریم که فراتر از ایدئولوژیهای سیاسی و اقتصادی راست و چپ، و صرفاً بر اساس شواهد باید حکمرانی کرد، این پژوهش شواهد بسیار محکمی ارائه میدهد که نابرابری درآمد یک عامل محیطی با اثرات منفی بر رشد مغز کودکان، و بنابراین بر اتمسفر شکوفایی کل جامعه است که اثرات آن به آینده نیز تسری پیدا میکند. تحلیل از منظر نظریه شناخت بدنمند، جایمند، کنشمند و گسترشیافته نشان میدهد که این تأثیرات انتزاعی نیستند، بلکه با قرار گرفتن کودک در محیط اجتماعی خاص، بدنمند شدن استرسهای آن محیط، محدود شدن کنشها و تعاملات سازنده و دسترسی نابرابر به منابعی که شناخت را گسترش میدهند، به طور مستقیم بر ساختار مغز تأثیر میگذارند.
این یافتهها اهمیت سیاستگذاریهایی را که به دنبال کاهش نابرابریهای اقتصادی برای سلامت و رشد شناختی نسل آینده هستند، برجسته میسازد.
علم را مبنای سیاستگذاری قرار دهیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
همهگیری بعدی در راه است؛ چگونه شبهعلم و خرافه آن را گسترش میدهد؟
(پستهای بسیار جالب را ارسال نکنید! به احتمال زیاد علت جذابیت آنها، نادرستی آنهاست!)
دانشمندان و متخصصان بهداشت عمومی در سراسر جهان همعقیدهاند که همهگیریهای آینده اجتنابناپذیرند. جهانیشدن، تغییرات اقلیمی، تجاوز گسترده به طبیعت وحش و مواجهه با ویروسهای ناشناخته، و سرعت بیسابقه سفرها، ترکیبی قدرتمند ساختهاند که میتواند ویروسی محلی را در عرض چند هفته به یک بحران جهانی تبدیل کند. در حالی که سرمایهگذاری در ساخت واکسن، دارو و تجهیزات پزشکی مهم است، اما تاریخ، به ویژه تجربه اخیر ما با کووید-۱۹، نشان داده که قدرتمندترین و در عین حال شکنندهترین خط دفاعی ما، آگاهی عمومی است.
جامعه آگاه، جامعهای تابآور است. هنگامی که مردم به اطلاعات دقیق و مبتنی بر شواهد دسترسی دارند، میتوانند به نهادهای علمی و بهداشتی اعتماد کنند و اقدامات پیشگیرانه را به درستی درک کرده و به کار ببندند و به صورت یکپارچه برای محافظت از خود و دیگران عمل کنند.
اما در عصر دیجیتال، ویروسها با یک اینفودمی، یا همهگیری اطلاعات نادرست، همراه میشوند که بیش از خود ویروس کشنده است
گسترش تئوریهای توطئه و درمانهای جعلی، و بیاعتمادی سازمانیافته به علم، بهترین تلاشهای پزشکی را بیاثر میکنند.
از این رو، افزایش آگاهی عمومی صرفاً به معنای دانستن علائم یک بیماری نیست، بلکه شامل درک چگونگی تأثیر کژاطلاعات، یااطلاعات نادرست، بر رفتار ما در هموار ساختن راه همهگیری نیز میشود.
درسی از علم: چگونه کژاطلاعات شیوع بیماری را تشدید میکند؟
نمونهای از دانشی که باید در اختیار همگان قرار گیرد، یافتههای مقالهای علمی با عنوان «ارزیابی تأثیر کژاطلاعات در شیوع بیماریهای عفونی» است که اخیراً در نیچر منتشر شده است. این پژوهش که با استفاده از مدلسازی کامپیوتری به بررسی شیوع بیماری ابولا پرداخته، دعاوی هشداردهندهای را بیان میکند که درک آنها برای هر شهروندی ضروری است.
۱. اطلاعات نادرست، حتی به مقدار کم، به شدت شیوع بیماری را تقویت میکند. پژوهش نشان میدهد که حتی اگر بخش کوچکی از جامعه تحت تأثیر کژاطلاعات قرار گیرند و رفتارهای پرخطری مانند نادیده گرفتن توصیههای بهداشتی را در پیش گیرند، این امر میتواند به طور قابل توجهی سرعت انتقال بیماری را در کل جمعیت افزایش دهد.
۲. اطلاعات نادرست ماندگارتر از اطلاعات واقعی است. این مطالعه بر یک واقعیت تلخ تأکید میکند؛ اینکه اطلاعات نادرست، به دلیل برخورداری از ماهیتی هیجانانگیز و احساسی، مدت زمان بیشتری در ذهن افراد باقی میماند و گستردهتر پخش میشود، در حالی که اطلاعات واقعی و علمی ممکن است سریعتر فراموش شوند.
۳. انتشار اطلاعات واقعی به تنهایی کافی نیست. شاید تکاندهندهترین یافته این باشد که حتی اگر ۱۰۰٪ جمعیت به اطلاعات صحیح و واقعی دسترسی داشته باشند، حضور همزمان اطلاعات نادرست میتواند تأثیر مثبت آن را به شدت کاهش دهد. این یعنی مبارزه با یک همهگیری، نبردی مستقیم بین علم و شبهعلم بر سر جلب اعتماد عمومی است.
۴. کاهش رفتارهای مضر، کلید مهار است. پژوهش نشان میدهد که برای مهار موفق یک اپیدمی، کاهش رفتارهای مضر ناشی از کژاطلاعات نقشی حیاتی و حتی مهمتر از صرف ترویج رفتارهای پیشگیرانه دارد.
آماده شدن برای همهگیری بعدی نیازمند رویکردی دوگانه است: تقویت زیرساختهای پزشکی، و مهمتر از آن تقویت آگاهی و تفکر انتقادی در جامعه. باید شهروندانی تربیت کنیم که نه فقط به علم اعتماد دارند، بلکه مکانیسمهای تأثیرگذاری کژاطلاعات را نیز میشناسند. مقالاتی مانند این به ما نشان میدهند که در نبرد آینده، هر یک از ما در خط مقدم قرار داریم و به اشتراک گذاشتن هر نوع اطلاعاتی که صرفاً آن را جالب میدانیم، حتی وقتی با حسن نیتی برای حفاظت از نزدیکان خود آنها را ارسال میکنیم، بازی با جان همهی مردم جامعه است.
آگاهی، واکسن اصلی ما در برابر اینفودمی است و باید از همین امروز برای تزریق آن به جامعه تلاش کنیم.
متأسفانه با شیوع گستردهی خرافه در جامعه، کار سختی پیش رو داریم. عادیسازی رفتارهای خرافی در جامعه توسط کسانی که تریبونی در اختیار دارند، راه را بر گسترش آن هموار میسازد و نتیجهی آن میتواند مرگ میلیونها انسان در همهگیری بعدی باشد.
وظیفهی شهروندان آن است که پستهایی را که ربطی به سلامت پیدا میکنند به سادگی برای دیگران نفرستید و صرفاً آنچه را در منابع کاملآ معتبر میبینند به اشتراک بگذارند. به ویژه اگر پستی را زیاد جالب یافتید آن را برای دیگری ارسال نکنید؛ زیرا احتمال آنکه کژاطلاعات باشد بیشتر است! اطلاعات درست کمتر جلب توجه میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
استدلال خردمندانه نیازمند هیجان است، نه سرکوب آن!
مطابق دیدگاه سنتی و رایج، خرد در گرو مهار و سرکوب هیجانها است.
پژوهشی تجربی درست عکس این را میگوید: استدلال خردمندانه نیازمند تنوع هیجانی است.
تنوع هیجانی چیست؟
مطابق این پژوهش تنوع هیجانی دو مؤلفه دارد: غنای هیجانی، به معنای تجربهی طیف وسیعی از هیجانهای مختلف در یک موقعیت خاص؛ و توازن هیجانی، به معنای عدم تسلط یک هیجان بر سایر هیجانها (یعنی هیجانهای مختلف با شدتی نسبتاً متعادل تجربه شوند).
استدلال خردمندانه چیست؟
مقاله استدلال خردمندانه را با ویژگیهایی چون فروتنی فکری (پذیرش محدودیتهای دانش خود)، به رسمیت شناختن دیدگاههای مختلف، فراتر رفتن از خود (نگاه کردن به مسئله از دید یک ناظر بیطرف)، و جستجو برای مصالحه و رسیدن به راهحلی وحدتبخش معرفی میکند.
نتیجه پژوهش
طی پنج مطالعهی مختلف و در زمینههای گوناگون از جمله چالشهای روزمره، تعارضات بین فردی، و حتی درگیریهای سیاسی، نتایج قاطعانه نشان داد که هرچه تنوع هیجانی فرد در یک موقعیت بیشتر باشد، احتمال اینکه او به صورت خردمندانهتری استدلال کند، بیشتر است، و نه آنطور که عموماً فکر میکنیم کمتر.
بهخلاف تنوع هیجانی، رابطه بین شدت هیجانها و استدلال خردمندانه ضعیف بود؛ هرچند در برخی موارد، حتی شدت هیجانی بالاتر با استدلال خردمندانهتر همراه بود. این یافته مستقیماً ایدهی رایج را رد میکند که برای خردمند بودن باید هیجانها را سرکوب کرد.
خرد از اطلاعاتی که هیجانهای مختلف از یک موقعیت در اختیار مینهند، تغذیه میکند. تجربهی طیف وسیعی از هیجانها به صورت متعادل، یعنی برخورداری از تنوع هیجانی فرد را قادر میسازد تا جنبههای مختلف مسئلهی پیچیده را ببیند، دیدگاههای گوناگون را درک کند، و در نهایت به راهحلهای جامعتری برسد. بنابراین، خرد در سرکوب هیجانها نیست.
علم گاهی ما را وامیدارد در برخی از بدیهیترین باورهایمان بازنگری کنیم.
چگونه تنوع هیجانی را افزایش دهیم؟
در کودکان بهترین راه، شرکت کودک در بازیهای جمعی است: جاییکه کودک طیف بزرگی از هیجانهای مثبت و منفی را تجربه میکند. هیجانها سواکردنی نیستند. کودکی که تجربههای منفی را در کنار تجربههای مثبت نداشته باشد از تنوع هیجانی برخوردار نیست و نباید از او توقع رفتارهای بخردانه را در بزرگسالی داشته باشیم.
در بزرگسالان نیز کماکان بازیهای جمعی بهترین ابزار است. تئاتر، سینما، و خواندن رمان از دیگر ابزارهای ایجاد تنوع هیجانی هستند.
خردمندانه استدلال کردن به چیزی بیش از منطق نیاز دارد؛ هر چند بعید است بدون آشنایی به اصول برهاناوری، بتوان استدلالهای بخردانهای عرضه کرد. اما شاید این اصول منطقی نیز به نحوی ضمنی با تقویت تنوع هیجانی، مثلاً با خواندن رمانها یا مجادلات کودکان در بازیها آموخته شوند. مرسیه و اسپربر چنین نظری دارند و کارکرد اصلی استدلال در فرایند تکامل را متقاعد کردن دیگری میدانند. به عبارتی کودکان در بازیهای جمعی نه فقط بر تنوع هیجانی خود میافزایند بلکه مستقیماً نیز تمرین برهاناوری میکنند زیرا به نحوی مستمر در حال متقاعد کردن همدیگراند.
هادی صمدی
@evophilosophy
سیاستمداران همهچیزدان!
دونالد ترامپ، در سخنرانیای ادعا کرد که مصرف استامینوفن توسط مادران باردار میتواند باعث ابتلای نوزادان به اتیسم شود. قبلاً مطلبی در این مورد نوشتهام. اما وقتی این سخنان را شنیدم برایم داستان جالبی یادآوری شد که شاید برای شما نیز جذاب باشد.
داستانی واقعی
تابو اِمبِکی مبارزی برجسته علیه آپارتاید درآفریقای جنوبی بود که به عنوان دومین رئیس جمهور آفریقای جنوبی، خدماتی نیز برای کشورش داشت. (بررسی کارنامهی کاری او در این دوران نیز به کنار.) امبکی از منظر فعالی ضداستعمار به جهان مینگریست. در ذهن او، فقر، که آن را میراث استثمار و نابرابری میدانست، ریشهی تمام مصیبتهای آفریقا بود. وقتی اپیدمی ایدز در کشورش بیداد میکرد، این بحران را به جای آنکه از منظر ویروسشناسی ببیند، از منظر تحلیل پسااستعماری میدید. از نظر او، تأکید بر ویروس اچآیوی به عنوان عامل اصلی ایدز، توطئهای غربی بود که علت اصلی، یعنی فقر را، نادیده میگرفت و با مقصر دانستن یک ویروس، نظام نابرابر جهانی که فقر را در آفریقا نهادینه کرده بود، تبرئه میکرد. همچنین معتقد بود این روایت، آفریقا را به بازاری برای داروهای گرانقیمت غربی تبدیل میکند.
او با نیتی به ظاهر خیرخواهانه برای ریشهکن کردن فقر و مبارزه با نفوذ غرب، حقیقتی علمی از زیستشناسی را انکار کرد و به جای تکیه بر شواهد تجربی برگرفته از کار دانشمندان در آزمایشگاهها، به تحلیلهای کلان سیاسی و اقتصادی خود تکیه کرد.
اما واضح است که ویروس، کاری به نیات آقای رئیسجمهور نداشت. اچآیوی عاملی زیستیست که طبق قوانین طبیعت عمل میکند و نه بر اساس تئوریهای سیاسی به ظاهر خیرخواهانهی فردی مانند اِمبِکی. نتیجهی این سیاست مبتنی بر نیت خیر و ایدئولوژی، فاجعهای تمامعیار بود و صدها هزار مرگ قابل پیشگیری و انتقال ویروس به نسلی جدید را در پی داشت.
داستان امبکی نشان داد موارد خطرناک دخالت سیاست در علم، لزوماً از روی بدخواهی، خودشیفتگی محض، یا جهل نیستند. گاهی، خطرناکترین شبهعلم، آن است که از نیت خیر سرچشمه میگیرد.
حکمرانی، عرصهی شواهد است، نه نیات و دعاوی
این داستان تراژیک، یک اصل بنیادین در حکمرانی مدرن را یادآوری میکند؛ اینکه حکمرانی با نیات آدمها (که همواره عدهای آنها را خیر مطلق میدانند و عدهای دیگر شر مطلق) کاری ندارد؛ شواهد تجربی باید اساس هرگونه مداخله و تصمیمگیری حاکمیتی، به ویژه در حوزهی سلامت باشد. علل ایجاد اتیسم نیز، همانند ویروسها، به ایدئولوژیهای سیاسی ما بیاعتنا هستند.
مسائل امروز جهان، از تغییرات اقلیمی گرفته تا مدیریت همهگیریها و سیاستگذاری اقتصادی، آنقدر پیچیدهاند که نمیتوان آنها را صرفاً با شهود یا چارچوبهای ایدئولوژیک حل کرد. نادیده گرفتن دادهها و شواهد تجربی، مانند رانندگی در جادهی مهآلود با چشمان بسته است
وقتی تصمیمات بر اساس شواهد گرفته شوند، میتوان نتایج را اندازهگیری کرد و حاکمان را پاسخگو دانست. اما وقتی نیت خیر معیار باشد، هر شکستی توجیهپذیر است.
ریشههای روانشناختی
چرا برخی رهبران اینگونه رفتار میکنند؟
یک. اثر دانینگ-کروگر توضیح میدهد که چرا افراد با دانش و مهارت اندک در یک زمینه، تمایل دارند توانایی خود را بسیار بیشتر از واقعیت تخمین بزنند. سیاستمدارانی مانند ترامپ ممکن است با شنیدن چند نظر، خود را برای به چالش کشیدن اجماع علمی چندین دهه، صالح بینند.
دو. رهبران با رگههای خودشیفتگی قوی، دارای حس خودبزرگبینی، نیاز شدید به تحسین و اعتقاد به برتری ذاتی خود دارند و خود را دانای کل میدانند و شهود خود را برتر از شواهد تجربی و نظر کارشناسان میپندارند.
سه. بسیاری از این رهبران، خود را صدای مردم عادی در برابر نخبگان فاسد معرفی میکنند. در این روایت، دانشمندان و دانشگاهیان نیز بخشی از همین نخبگان هستند که با زبان پیچیدهی خود، مردم را فریب میدهند. بنابراین، به چالش کشیدن علم، راهی برای اثبات وفاداری به پایگاه رأی و نمایش عقل سلیم در برابر پیچیدگیهای ساختگی است.
اما چرا مردم این ادعاهای گزاف را باور میکنند؟
یک. افراد به طور طبیعی به دنبال اطلاعاتی میگردند که باورهای قبلی آنها را تأیید کند. اگر کسی از قبل به رهبر سیاسی اعتماد داشته و به نهادهای علمی بدبین باشد، ادعاهای آن رهبر علیه علم را به راحتی میپذیرد.
دو. برای طرفداران، یک رهبر سیاسی قدرتمند، مرجعیتی بالاتر از یک دانشمند ناشناس دارد. عموم مردم به شخص اعتماد میکنند، نه به فرآیند علمی.
سه. پذیرش دیدگاههای رهبر، راهی برای ابراز وفاداری به گروه سیاسی خودی است. رد کردن نظر او به منزلهی خیانت به گروه و همرنگ شدن با دشمن یا گروه رقیب تلقی میشود.
چنین ساختارهای روانی پیشاتاریخی کماکان هدایتکنندهی اصلی رفتارهای سیاسی انسان مدرناند.
هادی صمدی
@evophilosophy
🔻 گروه مطالعات منطق خانه حکمت برگزار میکند:
«چگونه از دعاوی خود در فلسفه منطق دفاع میکنیم؟ ضرورتی بر طبیعی گرایی»
👤 با سخنرانی جناب آقای دکتر هادی صمدی
(دانشگاه علوم و تحقیقات)
📆 چهارشنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۴
🕒 ساعت ۱۶:۰۰
✔️ مجازی
✔️ جلسه رایگان اما نیازمند ثبتنام است.
جهت ثبتنام لطفاً با ادمین خانه حکمت مرتبط شوید:
@khanehekmat_admin
--------------------------------------
☎️ 03136636672-3
📞 09922513701
✔️@khanehekmat_official
✔️instagram.com/khanehekmat_official
📍اصفهان، چهارراه دهش، ابتدای خیابان شیخ مفید شرقی، خانه حکمت
فرهنگ در اورانگوتانها
پژوهش جدیدی در نیچر نشان میدهد که اورانگوتانهای جوان مهارت پیچیدهی ساخت لانه را از روی غریزه نمیآموزند، بلکه با تماشای دقیق مادران و همنوعان خود یاد میگیرند.
این پژوهش که حاصل ۱۷ سال مطالعه بر روی اورانگوتانهای سوماتراییست، نشان میدهد که خیره شدن یا تماشای هدفمند ساخت لانه توسط دیگران، کلید اصلی این یادگیری اجتماعی است.
اورانگوتانهای جوان «معرفت به چگونگی» ساخت لانههای پیچیده در بالای درختان (که برای بقا و در امان ماندن از خطر ضروری است) را یاد میگیرند، و همزمان «معرفت به چیستی» این را که از کدام نوع درخت و مصالح برای ساخت لانه استفاده کنند میآموزند.
این یافته نشان میدهد که یادگیری اجتماعی در اورانگوتانها نقشی حیاتی در بقای آنها دارد، که شامل رفتارهای پیچیده و چندمرحلهای، و به نوعی یک عنصر فرهنگی در میان جمعیتهای اورانگوتان محسوب میشود.
پیامدهای این پژوهش در درک بهتر تکامل انسان
یک. فرهنگ در پایهایترین سطح خود، به معنای انتقال دانش و مهارت از طریق یادگیری اجتماعی است. این پژوهش به روشنی نشان میدهد که این توانایی مختص انسان نیست. اورانگوتانها نیز دارای عناصر فرهنگی هستند؛ مثلاً روشهای خاص ساخت لانه یا انتخاب نوع چوب که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. دو حدس میشود زد: اول اینکه سنگ بنای فرهنگ و یادگیری اجتماعی، میلیونها سال پیش در جد مشترک ما و اورانگوتانها وجود داشته، و تکامل انسان این توانایی را به سطوح بسیار پیچیدهتری (مانند زبان، هنر و فناوری) رسانده است؛ و دوم اینکه شاید شاهد دو فرایند تکاملی موازی بودهایم که در اینصورت گواهیست بر اینکه مکانیسم همتکاملی ژن-فرهنگ فراتر از انسان, لااقل در اورانگوتانها نیز قابل ردیابی است.
دو. ساخت لانه یک مهارت فنی و چندمرحلهای است. اورانگوتان جوان باید مراحل را مشاهده کند، مواد مناسب را بشناسد و تکنیک ساخت را بیاموزد. این فرآیند شباهت زیادی به چگونگی یادگیری ساخت ابزارهای سنگی توسط انسانهای اولیه دارد. اجداد ما نیز باید با مشاهدهی دیگران یاد میگرفتند که کدام نوع سنگ برای ساخت ابزار مناسب است؛ و چگونه با زاویه و نیروی درست به آن ضربه بزنند. این پژوهش نشان میدهد که مغز نخستیها از میلیونها سال پیش برای چنین یادگیریهای پیچیدهای آماده بوده است.
سه. آشکارا ساخت لانه مهارتی حیاتی برای بقا است. این نکته بر این فرضیه تأکید میکند که نخستین فشار تکاملی برای توسعهی مغز بزرگتر و قابلیتهای یادگیری پیشرفته در اجداد بسیار دور ما، احتمالاً از نیاز به کسب مهارتهای ضروری برای زنده ماندن (مانند پیدا کردن غذا، ساخت پناهگاه و دوری از خطر) نشأت گرفته است. کسانی که بهتر و سریعتر از دیگران یاد میگرفتند، شانس بقای بیشتری داشتند. اگر چنین باشد یادگیری اجتماعی علتی ثانویه برای بزرگشدن مغز است.
چهار. از آنجایی که لانهسازی یک رفتار بسیار قدیمی در میان کپیهای بزرگ است، این واقعیت که از طریق یادگیری اجتماعی منتقل میشود، نشان میدهد که این نوع یادگیری نیز یک ویژگی بسیار باستانی است. این یعنی یادگیری اجتماعی مدتها قبل از ظهور هوموها و ساخت اولین ابزارهای سنگی وجود داشته است.
تا اینجا پژوهش نشان میدهد که ستونهای اصلی چیزی که ما را «انسان» کرده است، یعنی فرهنگ، فناوری، و یادگیری امور پیچیده از دیگران، به طور ناگهانی در ما ظاهر نشدهاند، بلکه نسخههای سادهتر آنها در عمق تاریخ تکاملی ما و در اجداد مشترکمان با دیگر کپیهای بزرگ ریشه دارند. ما این تواناییها را به ارث برده و آنها را به شکل بیبدیل تقویت کردهایم.
پنج. اما این پژوهش به ریشههای کهن «معرفت گزارهای» و تقدم آن بر زبان هم اشاره دارد که میتواند مورد توجه معرفتشناسی باشد. اورانگوتان یاد میگیرد چگونه شاخهها را خم کند، در هم ببافد و لانهای محکم بسازد. این همان معرفت به چگونگی است. تا اینجا مطلب عجیبی نیست. اما وقتی اورانگوتان جوان یاد میگیرد که برای ساخت لانه باید از نوع خاصی از درخت استفاده کند، در واقع حقایقی از جهان پیرامونی را به عنوان معرفت گزارهای دارد در حالیکه فاقد یک زبان بازنماییکننده است.
اجداد پیشا-زبانی ما نیز احتمالاً واجد چنین دانشی بودهاند و میدانستند که فلان سنگ برای تراشیدن مناسب است، یا فلان گیاه سمی است. و چنین دانشهایی مدتها قبل از آنکه بتوانند این گزارهها را در قالب جملات زبانی بیان کنند وجود داشته است.
به عبارت دیگر، این پژوهش نشان میدهد که معرفت گزارهای مقدم بر زبان است. توانایی ذهن برای شکل دادن به مفاهیم و برقراری ارتباط بین آنها برای درک حقایق جهان، ابتدا تکامل یافته است. زبان، بعدها به عنوان ابزاری کارآمد برای به اشتراکگذاری، پالایش و انباشت این معرفتهای گزارهای از پیش موجود، تکامل پیدا کرد.
هادی صمدی
@evophilosophy
جای خالی زیستالهام (زیستتقلید) در آموزش مدارس
(خواندن این متن به تمامی همکاران معلم توصیه میشود.)
فناوریهای الهامگرفته از طبیعت هر روز رونماییهای جدیدی برایمان دارد. پارادوکس عجیبی را شاهدیم. در حالی که دانشمندان و مهندسان فهمیدهاند که برای حل پیچیدهترین مسائل باید به طبیعت و الگوهای آن رجوع کنند، مردم عادی، و به ویژه کودکان و نوجوانان به شکلی فزاینده از طبیعت فاصله گرفتهاند و خود را در چارچوب یک زندگی ماشینی و از پیشتعیینشده محبوس کردهاند. گویا غافلیم از اینکه بهزیستی و پیشرفت پایدار انسان در درک و تقلید از حکمتی نهفته است که میلیونها سال تکاملِ زیستی برایمان فراهم کرده.
طبیعت، یک مهندس بیرقیب است که راهکارهایی بهینه، کممصرف و پایدار برای چالشهای بقا و رشد یافته است. پاردوکس همین جاست. در حالیکه دانشمندان، به عنوان نمونه، از فتوسنتز برای انرژی پاک الهام میگیرد، شهروندان در آپارتمانهایی بدون گیاه زندگی میکنند. در حالیکه مهندسان به نحوی روزافزون با الهام از طبیعت، مثلاً با الهام از ساختار لانهی موریانه، ساختمانهایی با تهویه طبیعی طراحی میکنند، مردم، و به ویژه کودکان و نوجوانان ساعات طولانی را در فضاهای بسته و تحت کنترل سیستمهای مصنوعی، با نور مصنوعی، و به احتمال زیاد در مواجهه با صفحات نمایشگر سپری میکنند. در حالیکه با الگوگیری از طبیعت به دنبال الگوریتمهای بهینهسازی در کامپیوتر هستیم، فراموش کردهایم که خود بخشی از این سیستم خردمند هستیم و خود را در چنبرهی مصنوعات تکنولوژیکی وانهادهایم.
اهمیت آموزش زیستالهام در مدارس
برای پر کردن این شکاف، آموزشِ زیستالهام (Biomimicry) در مدارس گامی بنیادین است. این آموزش، علاوه بر اینکه آموزش دروسی در علوم است، درسهای بزرگتری در فلسفهی نگاه کودکان به جهان دارد. دانشآموزی که میآموزد چگونه پوست کوسه بدون مواد شیمیایی، تمیز باقی میماند، یا میآموزد که چگونه تار عنکبوتی که از طریق فرایند انتخاب طبیعی طراحی شده از رشتههای فولادی طراحیشده توسط تکنولوژیهای انسانساز مستحکمتر است، صرفاً بخشی از علوم را نمیآموزد؛ بلکه به طور ضمنی، و نه از طریق شعارهای مستقیمی که بچهها آنها را نمیپسندند و پس میزنند، سه چیز مهم دیگر نیز میآموزد.
نخست آنکه درک میکند که طبیعت یک منبع تمامنشدنی از راهکارهای هوشمندانه است.
دوم آنکه احترام عمیقتری به اکوسیستمها و موجودات زنده پیدا میکند. کودکی که شگفتی یک اکوسیستم خودکفا را درک کرده باشد، کمتر به سمت مصرفگرایی بیرویهای که موجب تخریب طبیعت میشود میرود.
و سوم چنین کودکی تمایل بیشتری نیز برای حضور در طبیعت خواهد داشت و ارزش ارتباط با طبیعت را بهتر درک میکند.
مسیر بهزیستی انسان در همزیستی هوشمندانه با طبیعت تعریف میشود. آموزشِ مدارس نیازمند بازبینیهای اساسی است.
نمونهای از زیستالهام
کودکی که با نمونههای متنوعی از زیستالهام آشنا باشد بخت بیشتری دارد تا در بزرگسالی نیز در مرزهای علم در همین مسیر گام بردارد. نمونهای از آنچه در مرزهای علم رخ داده پژوهش اخیر محققان کلتِک در ساخت یک شبکه عصبی از رشتههای دیانای است که قادر به یادگیریست. پژوهشگران، طی پژوهشی هفت ساله برای ساخت سیستم محاسباتی هوشمند، به جای آنکه به سراغ کامپیوترهای سیلیکونی بروند مستقیماً از سازوکار مغز انسان وام گرفتهاند. مغز، که محصول انباشت میلیونها سال راهکارهای آزموده با آلگوریتم انتخاب طبیعیست اطلاعات را از طریق فرایندهای شیمیایی در یک محیط زنده و پویا، پردازش و ذخیره میکند. شبکهی عصبیِ اختراعشده نیز با تقلید از همین فرآیند، راه را برای ساخت داروهای هوشمند و مواد تطبیقپذیر باز کرده است.
مسئولین آموزش و پرورش میتوانند برای تدوین کتب درسی متناسب با مدارس اینجا را ببینند. در همینجا از تربیت معلم برای تدریس این درس نیز سخن گفته شده است.
معلمان علاقمند میتوانند ۵۰ نمونه از زیستالهام یا زیستتقلید را برای آموزش در مدارس در اینجا ببینند.
هادی صمدی
@evophilosophy
توقف رشد مغز؛
و کوچکتر شدن آن در آیندهی تکاملی انسان در سایهی گسترش هوشمصنوعی
پژوهش جدیدی نشان میدهد که مسیر تکاملی مغز انسان خطی مستقیم و صعودی نبوده است. هرچند تا ۳۰۰هزار سال پیش، برای میلیونها سال مغز هوموها به سرعت در حال بزرگ شدن بود، اما از آن تاریخ این افزایش رو به کاستی گذاشت و در حدود ۱۰۰هزار سال پیش ثابت ماند و حتی در دورانی روند کاهشی پیدا کرد. این توقف، یک نقطه عطف حیاتی در تاریخ بشر است که دلایل آن در توازن میان مزایا و هزینههای مغز بزرگ نهفته است.
مغز بزرگ مزایای آشکاری مانند توانایی ساخت ابزارهای پیچیده، استفاده از آتش، زبان و تفکر نمادین را فراهم کرد. اما در طبیعت از فایدههای مجانی خبری نیست و این مزایا, هزینههای سنگینی داشته است. مغز انسان حدود ۲۰٪ از انرژی بدن در حالت استراحت را مصرف میکند و پرهزینهترین عضو بدن است. بعلاوه، مغز گرمای زیادی تولید میکند. این موضوع بهویژه در دورههای گرم بین دو دوران یخبندان به یک نقطه ضعف بزرگ تبدیل شد و خطر مرگ ناشی از گرمازدگی را افزایش میداد. پژوهش اخیر نشان میدهد که در ۱۰۰,۰۰۰ سال اخیر، مغز انسان در دورههای یخبندان کمی بزرگتر و در دورههای بین یخبندان، که هوا گرمتر بوده، کوچکتر بوده است. این یعنی فشار محیطی، بهویژه گرما، به یک عامل محدودکننده برای رشد بیشتر مغز تبدیل شد و بقای انسان را به خطر میانداخت.
راه حل تکاملی: افزایش بهرهوری و برونسپاری شناختی
به جای ادامه رشد زیستی مغز، تکامل دو راهکار پیشِ پای انسان نهاد.
نخست آنکه مغز به جای بزرگتر شدن، کارآمدتر شد. شواهد نشان میدهد که شکل جمجمه انسان به سمت کرویتر شدن تغییر کرد که به معنی سازماندهی مجدد ساختار داخلی مغز و افزایش کارایی در بخشهای مرتبط با حافظه، برنامهریزی و تعاملات اجتماعی بود.
برونسپاری شناختی به عنوان راهکار دوم به کمک آمد. انسان شروع به انتقال و ذخیره اطلاعات و فرآیندهای ذهنی در خارج از جمجمهی خود کرد. همانطور که ابزارهای فیزیکی نیاز به قدرت عضلانی را کاهش دادند، ابزارهای شناختی نیز فشار را از روی مغز برداشتند. نمونههای اولیه این ابزارها عبارت بودند از زبان، هنر و نمادها، نوشتار، و سیستمهای شمارش.
این نوآوریها به انسان اجازه دادند تا با وجود محدودیتهای زیستی مغز، هوش جمعی و تواناییهای شناختی خود را گسترش دهد.
آیندهی مغز
نخست آنکه امروزه ما در حال تجربهی مرحلهی جدید و بسیار قدرتمندتری از برونسپاری شناختی هستیم. این بار، ابزارهای ما هوش مصنوعی، کامپیوترها و اینترنت هستند. هوش مصنوعی و اتوماسیون وظایفی را که قبلاً نیازمند حافظه، تحلیل و تمرکز انسان بود (مانند مسیریابی، محاسبات، به خاطر سپردن اطلاعات و حتی تصمیمگیریهای پیچیده) بر عهده میگیرند. این امر فشار تکاملی برای داشتن حافظهی فردی قوی یا توانایی محاسباتی بالا را کاهش میدهد.
دوم آنکه، همزمان با کاهش فعالیتهای ذهنی، اتوماسیون باعث کمکارتر شدن فعالیتها با دست و بدن نیز میشود که این نیز به نوبهی خود مغز را کمکارتر میکند. همانطور که ابزارهای اولیه باعث ظریفتر شدن ساختار بدنی انسان شدند، وابستگی به فناوریهای جدید ممکن است به تغییرات بیشتری در ساختار مغز و بدن ما منجر شود. مغز ممکن است به جای بهینهسازی برای ذخیرهی اطلاعات، برای تعامل، پرسشگری و اتصال به شبکههای خارجی مانند اینترنت وهوش مصنوعی تکامل یابد.
و سوم آنکه، پژوهش نشان میدهد که مغز در دوران گرم شدن محیط روند کاهشی را تجربه کرده است. احتمالاً گرمایش کنونی زمین نیز به عنوان سومین عامل کوچک شدن مغز عمل میکند.
اما این روند پارادوکس بزرگی ایجاد میکند. از یک سو، هوش جمعی، به لطف فناوریها، به شکل انفجاری در حال رشد است و قادر به حل مسائلی هستیم که قبلاً غیرقابل تصور بودند.
از سوی دیگر، وابستگی ما به این شبکههای فناورانه به شدت افزایش مییابد. بقای انسان کمتر به قدرت مغز فردی، و بیشتر به ثبات و پایداری این سیستمهای خارجی گره میخورد. بنابراین هرگونه اختلال در این شبکهها، از جمله قطعی اینترنت یا از کار افتادن هوش مصنوعی میتواند انسان مدرن را آسیبپذیرتر از اجدادش کند.
در نهایت، همانطور که اجداد ما برای بقا، هوش خود را به ابزارهای سنگی و نمادها سپردند، ما نیز در حال سپردن بخش فزایندهای از تواناییهای شناختی خود به الگوریتمها و ماشینها هستیم. تاریخ تکامل در حال تکرار است، اما فصل بعدی بسیار ناشناختهتر از فصول قبلیست زیرا شدت برونسپاریهای شناختی به حدی زیاد است که لزومی به سپری شدن هزارهها نیست و طی دههها قابل رصد کردن است.
هادی صمدی
@evophilosophy
تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم!
فصل دهم کتاب ژن خودخواه عنوان جالبی دارد: «تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم». این فصل به بررسی رفتارهای اجتماعی پیچیدهای میپردازد که در قالبهای قبلی مطرحشده در کتاب، یعنی پرخاشگری، روابط جنسی، و خویشاوندی نمیگنجند. داوکینز نشان میدهد که حتی همکاری بین غیرخویشاوندان نیز میتواند از دل خودخواهی ژنی بیرون بیاید.
گلهی خودخواه
بسیاری از جانوران در گروههایی مانند گله، دسته یا فوج زندگی میکنند. کفتارها در گله میتوانند شکارهای بزرگتری را از پا درآورند. پنگوئنهای امپراتور با جمع شدن در کنار هم، گرما را حفظ میکنند. ماهیها و پرندگان با حرکت در دستههای منظم، از جریان آب یا هوای ایجاد شده توسط افراد جلویی بهره میبرند. علت این سنخ رفتارها چیست؟
داوکینز میگوید که هر فرد خودخواه باید از زندگی در گروه، سودی بیشتر از هزینهی پرداختی به دست آورد.
بسیاری از مزایای زندگی گروهی به اجتناب از شکارچیان مربوط میشود. داوکینز نظریهی «گلهی خودخواه» ویلیام همیلتون را به کار میگیرد تا نشان دهد تجمع جانوران لزوماً یک رفتار مشارکتی نیست، بلکه نتیجهی تلاش خودخواهانهی هر فرد برای کاهش محدودهی خطر خود است. هر فرد سعی میکند با قرار گرفتن در میان دیگران، احتمال این را که خودش نزدیکترین طعمه به شکارچی باشد کاهش دهد، که منجر به یک حرکت مداوم از لبههای گله به سمت مرکز میشود و در نتیجه، گله به طور خودکار فشرده و متراکم میشود.
معمای سیگنالهای هشدار
با این حال، برخی رفتارها در گروهها به نظر کاملاً فداکارانه میآیند، مانند سیگنالهای هشدار در پرندگان. پرندهای که با دیدن یک شکارچی فریاد میزند، به نظر میرسد برای هشدار به سایر افراد گله توجه شکارچی را به خود جلب کرده و خود را به خطر میاندازد. اما داوکینز چندین توضیح خودخواهانه برای این رفتار ارائه میدهد.
۱. اگر گله شامل خویشاوندان باشد، کمک به آنها به نفع ژنهای فرد هشداردهنده است.
۲. شاید پرنده با هشدار دادن به دیگران، میخواهد از سر و صدای آنها که ممکن است شکارچی را به سمت خودش جلب کند، جلوگیری کند.
۳. فرار یک پرنده به تنهایی، او را به یک هدف برجسته برای شکارچی تبدیل میکند. با هشدار دادن، پرنده اطمینان حاصل میکند که همه با هم فرار میکنند و احتمال شکار شدن خودش کاهش مییابد.
۴. شاید سیگنال هشدار مستقیماً برای شکارچی ارسال میشود تا این پیام را بدهد: « تو را دیدهام، و تلاش برای شکار من بیهوده است!»
حشرات اجتماعی: اوج فداکاری
داوکینز سپس به سراغ حشرات اجتماعی مانند مورچهها، زنبورها، و موریانهها میرود که نمونههای افراطی از فداکاری و همکاری را به نمایش میگذارند. در این جوامع، اکثریت افراد، کارگران عقیم اند که تمام زندگی خود را وقف مراقبت از ملکه و پرورش خواهران و برادران خود میکنند.
همیلتون یک توضیح ژنتیکی درخشان برای این پدیده دارد و نشان میدهد ترکیب ژنتیکی در کلنی به نحویست که برای ژن در بدن کارگر ماده، به صرفهتر است که کارگر به جای تولید فرزندان خود، به مادرش کمک کند تا خواهران بارور بیشتری تولید کند.
فداکاری متقابل: بازی «دِین خود را ادا کن»
در پایان فصل، داوکینز به همکاری بین غیرخویشاوندان میپردازد و مفهوم فداکاری متقابل رابرت تریورز را معرفی میکند. این اصل همان «تو پشتم را بخاران، من پشتمت را میخارانم» است. این سیستم فقط زمانی تکامل مییابد که تأخیری بین عمل فداکارانه و بازپرداخت آن وجود داشته باشد. اما این تأخیر، فرصت تقلب را نیز فراهم میکند.
برای تحلیل این وضعیت، داوکینز از یک بازی در نظریه بازیها به نام «معمای زندانی تکرارشونده» استفاده میکند و سه استراتژی را مقایسه میکند: سادهلوح، که همیشه به همه کمک میکند؛ متقلب، که کمک همه را میپذیرد اما هرگز به کسی کمک نمیکند؛ و کینه توز، که به غریبهها و کسانی که قبلاً به او کمک کردهاند، کمک میکند، اما اگر کسی او را فریب دهد، کینه به دل میگیرد و دیگر هرگز به آن فرد کمک نمیکند.
شبیهسازیهای کامپیوتری نشان میدهد اولاً در جمعیتی از سادهلوحان، متقلبها به سرعت غالب میشوند و سادهلوحها را منقرض میکنند. ثانیاً در جمعیتی از کینهتوزها، هیچ متقلبی نمیتواند موفق شود. و ثالثاٌ در جمعیتی از متقلبها، به خلاف انتظار اولیه، یک کینهتوز حذف میشود، زیرا در گام اول کمک میکند، اما کمکی دریافت نمیکند.
داوکینز نشان میدهد همکاریها در دنیای جانوران، از زندگی گروهی گرفته تا جوامع حشرات، و فداکاری متقابل بین غریبهها، همگی را میتوان از طریق خودخواهی ژن تبیین کرد: ژنی که برای تضمین بقا و تکثیر خود از هر ابزار و استراتژی ممکنی بهره میبرد و شاید نمود برخی رفتارها برای ما انسانها، که منظری ارزشنگرانه را در جوامع کسب کردهایم، دگرخواهانه به نظر برسد!
هادی صمدی
@evophilosophy
تکامل بوسیدن رمانتیک در انسان:
نقش انتخاب جنسی و اجتماعی
مقالهی جالبی با عنوان «همتکاملی در انسانها توسط انتخاب جنسی و اجتماعی بوسیدن، بیمویی بدن، هنر، رشد مداوم موی سر، آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید» ویژگیهای به ظاهر بیربطی را استادانه به هم ربط میدهد و مقاله را به مثال کمنظیری تبدیل میکند که چگونه علوم انسانی و اجتماعی میتوانند در تعامل با نظریهی تکامل به درک بهتر ما از انسان کمک کنند.
بهخلاف نظریههای رایج که بر اساس انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند، مقاله میگوید که این تنوع ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی و اجتماعی تکامل یافتهاند. با استناد به شواهد باستانشناسی، ژنتیکی و انسانشناختی، نویسنده نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک به عنوان جایگزینی برای رفتار آراستگی در کپیها و در نتیجه از دست دادن موی بدن پدید آمده است.
بوسیدن از رفتارهای جهانشمول در انسان محسوب میشود، اما پژوهشهای انسانشناختی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک در کمتر از ۵۰ درصد فرهنگهای انسانی مشاهده شده است. این تنوع فرهنگی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک لزوماً یک رفتار ذاتی نیست، بلکه تحت تأثیر فرآیندهای فرهنگی و اجتماعی تکامل یافته است. از دیدگاه تکاملی، این پدیده در کنار سایر ویژگیهای منحصر به فرد انسانها مانند بیمویی بدن، رشد مداوم موی سر، و هنر، نیاز به تبیینِ تکاملی دارد.
بیمویی بدن و خاستگاه تکاملی آن
انسانها در میان پستانداران به دلیل بیمویی نسبی بدن منحصر به فرداند. بر اساس پژوهشهای ژنتیکی روی شپش بدن و سر، زمان جدایی این دو گونه حدود ۱۰۷هزار سال پیش تخمین زده شده که با دورهی از دست دادن موی بدن در انسان همخوانی دارد. در مقابل، نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی مانند فرضیه ساوانای ویلر که بیمویی را نتیجه سازگاری با گرمای محیط میداند، با مشملات زیادی روبرو هستند. برای مثال، این نظریه نمیتواند دوشکلی جنسی در میزان موی بدن را تبیین کند. در عوض، داروین استدلال کرد که بیمویی بدن نتیجه انتخاب جنسی است تا امکان تزئین بدن از طریق نقاشی، خالکوبی و سایر روشها فراهم شود.
هنر و ارتباط آن با بیمویی بدن
شواهد باستانشناسی در آفریقای جنوبی نشان میدهد که قدیمیترین نمونههای نقاشی مربوط به ۷۳هزار سال پیش است. این تاریخ با دوره تخمینی بیمویی بدن همپوشانی دارد و از نظریه داروین مبنی بر همتکاملی هنر و بیمویی بدن حمایت میکند. به عبارت دیگر، از دست دادن موی بدن زمینه را برای ظهور هنرهای بدنی فراهم کرد که به نوبه خود در جذب جفت و نمایش خلاقیت نقش داشت.
خاستگاه بوسیدن رمانتیک
بوسیدن در انسانها جایگزین رفتار آراستگی در کپیها شده است. با از دست دادن موی بدن، نیاز به آراستگی کاهش یافت، اما رفتارهای مرتبط با آن مانند تماس دهانی به عنوان ابزاری برای تقویت پیوندهای اجتماعی حفظ شد. شواهد ژنتیکی از پژوهش روی پلاک دندانی نئاندرتالها نشان میدهد که انتقال میکروبهای دهانی بین انسان و نئاندرتال حدود ۱۲۶هزار سال پیش رخ داده است. این امر نشاندهنده تبادل بزاق از طریق بوسیدن یا اشتراک غذا است و با زمان تخمینی بیمویی بدن همخوانی دارد.
رشد مداوم موی سر
رشد مداوم موی سر در انسان ویژگی منحصر به فردی است. نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی، مانند کمک به خنککردن سر، با مشکلات جدی روبرو هستند. موی بلند در طبیعت میتواند باعث گیر کردن به شاخهها، جذب انگلها و تسهیل حمله شکارچیان شود. در عوض، رشد مداوم موی سر احتمالاً تحت تأثیر انتخاب جنسی تکامل یافته است تا امکان نمایش خلاقیت از طریق آرایش مو فراهم شود. همچنین، طاسی الگوی مردانه را نمیتوان با نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی تبیین کرد، در حالی که از دیدگاه انتخاب جنسی، طاسی میتواند به عنوان نمادی اجتماعی، مانند بلوغ و کاهش پرخاشگری مرتبط باشد.
آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید
آکنه ولگاریس التهابی است که ظاهراً هیچ عملکرد مفیدی ندارد. اما برخی گفتهاند آکنه ممکن است به عنوان مکانیسم تکاملی برای تنظیم زمان تولیدمثل عمل کند و در حضور رقبای زیاد، فرد را از جفتیابی زودهنگام بازدارد. از سوی دیگر، اسکار کلوئید در پوستهای تیره شایعتر است و ممکن است تحت انتخاب جنسی برای افزایش اثرات تزئینی ناشی از اسکارهای بدنی تکامل یافته باشد. این پدیده در فرهنگهایی که از اسکار به عنوان ابزاری برای زیبایی استفاده میکنند، مشهود است.
این ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی-اجتماعی تکامل یافتهاند. شواهد ژنتیکی، باستانشناسی و انسانشناختی از این دیدگاه حمایت میکنند و نشان میدهند که این ویژگیها علاوه بر جذب جفت، در تقویت پیوندهای اجتماعی و نمایش خلاقیت نقش داشتهاند. بنابراین، درک عمیقتر از تکامل انسان مستلزم توجه بیشتر به نقش انتخاب جنسی و اجتماعی در شکلگیری رفتارها و ویژگیهای ظاهری است.
هادی صمدی
@evophilosophy
«تنظیم خانواده» در جهان وحش!
از موضوعات جنجالی در زیستشناسی تکاملی این است که آیا جانوران با افزایش تراکم گروه، جمعیت خود را کنترل میکنند؟ و اگر چنین است، چرا؟ فصل هفتم کتاب ژن خودخواه به این پرسش پاسخ میدهد.
فرق است میان زاییدن، یعنی به دنیا آوردن افراد جدید، و مراقبت کردن، یعنی سرمایهگذاری برای افراد موجود. بدن، به عنوان ماشین بقا، باید دو نوع تصمیم کاملاً متفاوت بگیرد. میان زاییدن و مراقبت کردن، بر سر منابع محدودی مانند زمان و انرژی رقابت است. استراتژی صرفاً مبتنی بر مراقبت، پایدار نیست، زیرا جمعیتی که تولیدمثل نکند به سرعت توسط جهشیافتههایی که تولیدمثل میکنند، پس زده میشود. بنابراین، باید تعادلی بین زاییدن و مراقبت کردن وجود داشته باشد.
نظریه انتخاب گروهی وین-ادواردز
این فصل عمدتاً به نقد نظریهی انتخاب گروهی وین-ادواردز اختصاص دارد. مطابق این نظریه جانوران به طور فداکارانه نرخ زاد و ولد خود را، به صلاح کل گروه، محدود میکنند تا از بهرهبرداری بیشازحد از منابع غذایی جلوگیری کنند. از آنجایی که چنین فداکاریای نمیتواند از طریق انتخاب طبیعی در سطح فردی تکامل یابد (زیرا افراد خودخواه که بیشتر تولیدمثل میکنند، از کنترل باروری دیگران فایده میبرند)، وین-ادواردز به انتخاب گروهی متوسل شد. او معتقد بود گروههایی که اعضای آنها تولیدمثل خود را محدود میکنند، کمتر از گروههای رقیب که به سرعت منابع خود را به پایان میرسانند، در معرض انقراض قرار دارند.
وین-ادواردز مکانیسمهایی در کلیت گروه جانوران برای تنظیم جمعیت میدید و برای اثبات نظریهاش به سه پدیده اشاره کرد.
۱. قلمروخواهی: جانوران برای به دست آوردن قلمرو نمیجنگند، بلکه برای مجوز تولیدمثل میجنگند. تعداد قلمروها محدود است، بنابراین تعداد جفتهای تولیدمثلکننده نیز محدود میشود. جانورانی که موفق به کسب قلمرو نمیشوند، به طور فداکارانه از تلاش برای تولیدمثل دست میکشند.
۲. سلسلهمراتب سلطه: جایگاه اجتماعی بالا به عنوان بلیطی دیگر برای تولیدمثل عمل میکند. افراد برای کسب جایگاه اجتماعی میجنگند؛ و میپذیرند که اگر در ردههای پایین قرار گرفتند، حق تولیدمثل ندارند.
۳. نمایشهای اپیدایکتیک: وین-ادواردز این اصطلاح را برای توصیف تجمعات بزرگی مانند دستههای عظیم سارها در غروب ابداع کرد. او معتقد بود این تجمعها نوعی سرشماری جمعیتاند. جانوران با درک تراکم جمعیت، به طور خودکار (از طریق مکانیسمهای هورمونی یا عصبی) نرخ زاد و ولد خود را تنظیم میکنند.
نظریهی دیوید لک: بهینهسازی، نه محدودیت
داوکینز در مقابل، نظریهی دیوید لک، بومشناس بزرگ، را به عنوان تبیینی ژنمحور برای تنظیم تعداد زادگان ارائه میدهد. لک میگوید برای هر گونه پرندگان در هر شرایط محیطی، تعداد تخمهای بهینهای وجود دارد.
تفاوت اصلی نظر لک با وین-ادواردز در پاسخ به این پرسش است که بهینه از دیدگاه چه کسی؟ وین-ادواردز میگوید بهینه برای کل گروه، اما لک میگوید هر فرد خودخواه.
هر پرنده تعداد مشخصی تخم میگذارد تا تعداد فرزندان بازمانده او به حداکثر برسد.
تربیت فرزندان هزینهبر است. اگر والد منابع محدود خود را بین تعداد زیادی فرزند تقسیم کند، در نهایت تعداد کمتری از آنها را به بزرگسالی خواهند رسید. بنابراین، انتخاب طبیعی تعداد اولیهی تخمها را طوری تنظیم میکند که از منابع محدود والدین، حداکثر استفاده را ببرد. افرادی که بیش از حد فرزند دارند، جریمه میشوند، نه به این دلیل که کل جمعیت منقرض میشود، بلکه صرفاً به این دلیل که تعداد کمتری از فرزندان خودشان زنده میمانند. ژنهای مربوط به داشتن فرزندان بیش از حد، به سادگی در تعداد زیاد به نسل بعد منتقل نمیشوند، زیرا زادگانی که حامل آن ژنها هستند، از گرسنگی میمیرند.
تفسیر مجدد شواهد
داوکینز سپس نشان میدهد که چگونه نظریه لک میتواند تمام شواهدی را که وین-ادواردز به نفع نظریهاش استفاده میکند، به شیوهای قانعکنندهتر توضیح دهد.
بازندگان در رقابت بر سر قلمرو یا جایگاه اجتماعی، از تولیدمثل دست نمیکشند تا لطفی به گروه کنند. به این دلیل دست از تلاش برمیدارند که بهترین استراتژی در آن لحظه، صبر کردن و امید داشتن به فرصتی بهتر در آینده است.
نمایش اپیدایکتیک نیز به نفع گروه اجرا نمیشود. بلکه هر فرد به طور خودخواهانه در حال جمعآوری اطلاعات است. تراکم جمعیت شاخصی قابل اعتماد برای پیشبینی رقابت آینده بر سر غذاست. پرندهی ماده با مشاهده جمعیت زیاد، «پیشبینی» میکند که فصل تولیدمثل آینده دشوار خواهد بود و بنابراین، به نفعش است که تعداد کمتری تخم بگذارد تا شانس بقای همان تعداد کم را افزایش دهد.
این امر حتی میتواند به فریبکاری منجر شود (اثر بو ژست): پرنده با ایجاد سر و صدا، رقبا را فریب میدهد که جمعیت زیاد است تا تخم کمتری بگذارند!
هادی صمدی
@evophilosophy
استراتژی پایدار تکاملی
پاسخی به معمای اینکه چرا عمومأ جانوران در جدال بر سرجفت، رقیب را نمیکشند؟!
فصل پنجم از تأثیرگذارترین فصلهای ژن خودخواه است که داوکینز، به این معما پاسخ میدهد.
معمای پرخاشگری مهارشده
اگر موجودات زنده ماشینهای بقای خودخواهی هستند که برای به حداکثر رساندن بقای ژنهای خود برنامهریزی شدهاند، چرا جانوران همیشه رقبای خود را تا سر حد مرگ نمیکشند؟ در طبیعت، ما اغلب شاهد درگیریهای آیینی، تهدیدها، بلوفها، و ژستهای تسلیم هستیم، و نه جنگ بیامان تا پای جان. این رفتار به ظاهر جوانمردانه و مهارشده، در نگاه اول با تفسیری ساده از نظریهی ژن خودخواه در تضاد است.
پاسخ ساده این است که پرخاشگری بیقید و شرط، هزینهها و خطراتی نیز به همراه دارد. مبارزه زمان و انرژی مصرف میکند و حتی اگر فرد پیروز شود، ممکن است به شدت مجروح شده و از مزایای پیروزی خود بهرهمند نشود. علاوه بر این، کشتن رقیب ممکن است به نفع رقیب دیگری تمام شود. بنابراین، تصمیم برای جنگیدن باید بر اساس محاسبهی ناخودآگاه هزینه-فایده باشد.
نظریهی بازی و استراتژی پایدار تکاملی
برای تحلیل این محاسبات هزینه-فایده، داوکینز به سراغ نظریه بازیها میرود و دو مفهوم اصلی را معرفی میکند.
استراتژی، که یک سیاست رفتاری از پیشبرنامهریزی شده است؛ برنامهای ناخودآگاه که توسط ژنها دیکته میشود. در مقابل «استراتژی پایدار تکاملی» نوع خاصی از استراتژی است که اگر توسط اکثر اعضای جمعیت اتخاذ شود، آنگاه هیچ استراتژی جایگزین (جهش یافتهای) نمیتواند به آن غلبه کند. به عبارت دیگر، بهترین استراتژی برای یک فرد به کاری که اکثریت جمعیت انجام میدهند، بستگی دارد: یک حالت پایدار، که انتخاب طبیعی، انحراف از آن را جریمه میکند.
مدل ساده «شاهین-کبوتر» را در نظر بگیرید. شاهین همیشه با تمام قوا میجنگد و فقط زمانی عقبنشینی میکند که به شدت مجروح شود. اما کبوتر هرگز به کسی آسیب نمیرساند. فقط تهدید میکند و اگر مورد حمله قرار گیرد، فرار میکند.
با تخصیص امتیازهای فرضی برای برد، باخت، جراحت شدید، و اتلاف وقت، داوکینز نشان میدهد که یک جمعیت کاملاً کبوتری، پایدار نیست. یک شاهین جهشیافته در چنین جمعیتی به سرعت موفق میشود، زیرا در تمام مبارزات به راحتی پیروز میشود. ژنهای شاهین به سرعت در جمعیت پخش خواهند شد. اما جمعیت کاملاً شاهینی نیز پایدار نیست؛ زیرا با گسترش جمعیت یکدست شاهین، زد وخورد و جراحت دائمی اجتنابناپذیر است.
هیچیک از این دو استراتژی به تنهایی پایدار نیست. راهحل، یک نسبت پایدار بین شاهینها و کبوترهاست. در این نسبت تعادلی، میانگین امتیاز یک شاهین دقیقاً با میانگین امتیاز یک کبوتر برابر میشود. در این نقطه، انتخاب طبیعی هیچکدام را بر دیگری ترجیح نمیدهد و جمعیت به ثبات میرسد.
داوکینز تأکید میکند که استراتژی پایدار تکاملی با انتخاب گروهی کاملاً متفاوت است. در مدل شاهین-کبوتر، توافق فرضی کبوترها، که همگی توافق کنند کبوتر باشند، برای تکتک اعضای آن گروه سودمندتر از وضعیت تعادل با شاهینها خواهد بود. اما چنین توافقی ذاتاً ناپایدار است، زیرا همیشه در برابر خیانت از درون آسیبپذیر است. یک شاهین در میان کبوترها به موفقیت چشمگیری دست مییابد و هیچ چیز نمیتواند جلوی تکامل این شاهینها را بگیرد.
استراتژی پایدار تکاملی به این علت پایدار است که در برابر خیانت از درون مصونست؛ نه به این دلیل که برای افراد گروه خوب است.
استراتژیهای پیچیدهتر و مبارزات نامتقارن
مدل شاهین-کبوتر بسیار ساده است. داوکینز استراتژیهای پیچیدهتری مانند «تلافیجو» را معرفی میکند، که فرد تلافیجو یا انتقامگیر در ابتدا مانند کبوتر رفتار میکند اما اگر مورد حمله قرار گیرد، مانند شاهین تلافی میکند. در شبیهسازیهای کامپیوتری، استراتژی «تلافیجو» به عنوان یک استراتژی پایدارتر ظاهر میشود و به خوبی ماهیت «مبارزه با دستکش بوکس» در جانوران را توضیح میدهد.
طرفین مبارزات عمومآ عدم تقارن دارند و مبارزه بین دو فرد برابر رخ نمیدهد. سه نوع عدم تقارن وجود دارد: قدرت نابرابر؛ ارزشهای نابرابر؛ و نابرابریهای تصادفی. این آخری پرسشبرانگیزتر است. به مثالی توجه کنید.
استراتژی شرطی «اگر صاحبخانه هستی، حمله کن؛ اگر تازهوارد هستی، عقبنشینی کن» میتواند یک استراتژی پایدار تکاملی باشد زیرا این قرارداد ساده به سرعت به درگیریها پایان میدهد و در وقت و انرژی صرفهجویی میکند؛ هر چند که ممکن است دو طرف ارزش برابری برای آن منابع قائل باشند و قدرت برابری هم داشته باشند و صرفا بر حسب تصادف است که یکی زودتر به ان «خانه» رسیده است.
در پایان، داوکینز میگوید که یک ژن نیز به خاطر تواناییاش در همکاری با دیگر ژنهایی که احتمالاً در بدنهای متوالی با آنها شریک خواهد بود، انتخاب میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
بدن: ماشینی برای ژنها
و چرا دروغ میگوییم؟
فصل چهارم کتاب ژن خودخواه به نقش بدن در تکامل اختصاص دارد و در انتها با نگاهی ژنمحور به معمای فریب در جهان جانوران اشاره میکند و تبیینی ساده برای این معمای پیچیده عرضه میکند.
ماشینهای بقا در ابتدا صرفاً دیوارهایی برای محافظت از ژنها در برابر جنگ شیمیایی با رقبا بودند؛ و از مولکولهای آلی موجود در سوپ بنیادین تغذیه میکردند. با تمام شدن این منبع غذایی، دو شاخه اصلی تکامل یافتند: گیاهان، که یاد گرفتند با استفاده مستقیم از نور خورشید، مولکولهای پیچیده را از مولکولهای ساده بسازند. و جانوران، که کشف کردند چگونه با خوردن گیاهان یا سایر جانوران، زندگی کنند.
رفتار، به معنای حرکت سریع، ویژگی بارز جانوران است که طریق تکامل عضله به دست آمد که مانند موتور عمل میکند و برای کنترل حرکات نیز سیستم عصبی تکامل یافت.
رفتار هدفمند و پیدایش آگاهی
از برجستهترین ویژگیهای ماشینهای بقا، رفتار به ظاهر هدفمند آنهاست. وقتی جانوری را در حال جستجوی غذا یا جفت میبینیم، به نظر میرسد که دارای هدف و آگاهی است. داوکینز توضیح میدهد که این رفتار هدفمند را میتوان بدون نیاز به فرض وجود آگاهی درک کرد. او از مهندسی و مفهوم بازخورد منفی به عنوان مثال استفاده میکند. ترموستات دمای ماشین را از طریق سیستم بازخورد تنظیم میکند بدون آنکه آگاهی داشته باشد.
از نگاه داوکینز ماشینهای بقا نیز به همین شیوه عمل میکنند. مغز جانوران به گونهای سیمکشی شده که به طور خودکار برای رسیدن به حالات مطلوب (مانند سیر شدن، یافتن جفت) تلاش کند. داوکینز احتمال میدهد که آگاهی زمانی به وجود آمده باشد که شبیهسازی مغز از جهان آنقدر کامل شد که باید مدلی از خود را نیز در بر میگرفت.
ژن: برنامهنویس، نه عروسکگردان
نکتهی مهم در این فصل، تمایز بین کنترل نهایی و کنترل لحظهای است. ژنها نمیتوانند رفتار ماشین بقای خود را مانند عروسکگردان کنترل کنند. دلیل این امر مشکل تأخیر زمانی است: ژنها از طریق کنترل سنتز پروتئین کار میکنند، که فرآیندی بسیار کند است و ماهها طول میکشد تا یک جنین ساخته شود، در حالیکه رفتار گاه در مقیاس میلیثانیه رخ میدهد.
بنابراین، ژنها مانند یک برنامهنویس کامپیوتر عمل میکنند. ژنها مانند راننده نیستند که مستقیماً ماشین را کنترل میکند، بلکه یک کامپیوتر اجرایی سریع (مغز) میسازند و آن را از قبل با قوانین، استراتژیها، و توصیهها برای مقابله با رویدادهای آینده برنامهریزی میکنند.
پیشبینی، یادگیری و شبیهسازی
از آنجایی که زندگی پر از رویدادهای غیرقابل پیشبینی است، ژنها نمیتوانند برای هر موقعیتی یک دستور خاص بنویسند. در عوض، استراتژیهای کلی را برنامهریزی میکنند. این برنامهریزی نوعی پیشبینی است. به عنوان مثال، ژنهای خرس قطبی با ساختن یک پوشش موی ضخیم و سفید، گویی پیشبینی میکنند که آینده در یک محیط سرد و برفی خواهد بود.
برای مقابله با محیطهای غیرقابل پیشبینیتر، ژنها ظرفیت یادگیری را در مغز تعبیه کردهاند. برنامه به این شکل است:
«اینها کارهای لذتبخش هستند (طعم شیرین، ارگاسم) و این کارهای دیگر ناخوشایند (درد، گرسنگی) هستند. هر کاری را که با یک چیز خوب دنبال شد، تکرار کن و از هر کاری که پیامد آن یک چیز بد بود، اجتناب کن.»
جالبترین روش پیشبینی، شبیهسازی است. یک ماشین بقا میتواند در ذهن خود، پیامدهای گزینههای مختلف را شبیهسازی کند، بدون اینکه نیاز به آزمون و خطای واقعی داشته باشد. شبیهسازی هم ایمنتر و هم سریعتر از آزمون و خطای واقعی است.
چرا دروغ؟!
در پایان فصل، داوکینز به ارتباطات به عنوان نوعی رفتار اشاره میکند که در آن یک ماشین بقا بر رفتار ماشین دیگر تأثیر میگذارد. به سادهترین نوع ارتباطات توجه کنید. وقتی به فردی میگویید «فلانجا بنشین» در واقع وارد فرایند کنترل رفتار او شدهاید تا مطابق آنچه مطلوب شما است رفتار کند. ارتباطات بسیار پیچیده مانند رفتارهای اعضاء یک خانواده یا گروه نیز مطابق همین منطق ساده هستند.
دیدگاه سنتی این بود که سیگنالهای ارتباطی برای منفعت متقابلِ فرستنده و گیرنده تکامل یافتهاند. اما داوکینز این ایده را قبول ندارد و میگوید هر زمان که تضاد منافعی وجود داشته باشد (که تقریباً همیشه وجود دارد)، احتمال دروغگویی و فریبکاری نیز به وجود میآید. او دروغگویی را در معنای عملکردی آن تعریف میکند و آن را قصدی آگاهانه برای فریب نمیبیند. برای مثال، یک پرنده ممکن است با دادن یک سیگنال هشدار دروغین «شاهین!»، رقبای خود را از یک منبع غذایی دور کند.
از منظر نگاه ژنمحور داوکینز، رفتار جانوران (از جمله ارتباطات انسانی)، چه فداکارانه و چه خودخواهانه، تحت کنترل غیرمستقیم اما بسیار قدرتمند ژنهاست. ژنها سیاستگذاران اصلی هستند؛ مغزها مجریان.
هادی صمدی
@evophilosophy
چگونگی آغاز حیات
و تولد همانندسازها
داوکینز در فصل دوم کتاب ژن خودخواه، روایتی بسیار جذاب از منشأ حیات را بیان میکند که مطابق آن تکامل داروینی، حالت خاصی از یک قانون کلیتر است: بقای پایدارها. (با چنین فهمی از تکامل داروینی میتوان مفهوم داروینیسم را به فراتر از زیستشناسی نیز تسری داد.)
از سادگی تا پایداری
داوکینز فصل را با این ایده آغاز میکند که جهان در ابتدا ساده بوده است. به جای تلاش برای توضیح پیدایش ناگهانی موجودات پیچیده، نظریه داروین راهی را نشان میدهد که چگونه سادگی میتواند به پیچیدگی تبدیل شود. این فرآیند با یک قانون بنیادینتر آغاز میشود:
جهان مملو از چیزهای پایدار است.
یک «چیز پایدار» مجموعهای از اتمهاست که به اندازهای دوام دارد، یا به قدری رایج است که شایستهی یک نام باشد؛ مانند کوهها، قطرات باران یا کریستالهای نمک.
پیش از حیات، نوعی تکامل ابتدایی در سطح مولکولها رخ میداده است. اتمها تمایل داشتند به الگوهای پایدارتری تبدیل شوند و آنهایی که پایدارتر بودند، به سادگی بیشتر دوام میآوردند. این اولین شکل انتخاب طبیعی بود: انتخاب اشکال پایدار و حذف اشکال ناپایدار.
سوپ بنیادین و تولد همانندساز
داوکینز سپس به سراغ محیط زمین در حدود سه تا چهار میلیارد سال پیش میرود، زمانی که اقیانوسها «سوپ بنیادین» نامیده میشدند. این سوپ حاوی مولکولهای سادهای مانند آب، دیاکسید کربن، متان و آمونیاک بود. تحت تأثیر منابع انرژی مانند پرتو فرابنفش خورشید و رعد و برق، این مولکولهای ساده با هم ترکیب شده و مولکولهای پیچیدهتری را (از جمله بلوکهای سازنده حیات مانند اسیدهای آمینه، که سازنده پروتئینها هستند، و حتی پورینها و پیریمیدینها که سازندهی دیانای هستند) به وجود آوردند.
در مقطعی از این دوران، یک مولکول بسیار ویژه به طور تصادفی شکل گرفت که داوکینز آن را همانندساز مینامد. ویژگی خارقالعاده این مولکول، توانایی آن در ساختن نسخههایی از خودش بود. این رویداد بسیار نامحتمل بود، اما با توجه به صدها میلیون سال زمان، وقوع آن تقریباً اجتنابناپذیر میشد. همانندساز مانند یک قالب عمل میکرد؛ بلوکهای سازنده کوچکتر از سوپ اطراف، به بخشهای مکمل خود در زنجیره همانندساز جذب شده و به هم متصل میشدند و نسخهای جدید میساختند.
آغاز رقابت و تکامل
با ظهور اولین همانندساز، صحنه به سرعت تغییر کرد. این مولکول شروع به تکثیر سریع در سراسر اقیانوسها کرد تا جایی که بلوکهای سازنده کوچکتر که قبلاً فراوان بودند، به یک منبع کمیاب و ارزشمند تبدیل شدند. این کمبود، رقابت را به وجود آورد.
نکتهی حیاتی این بود که فرآیند نسخهبرداری کامل نبود و اشتباهاتی رخ میداد. این اشتباهات (جهشهای اولیه) باعث پیدایش انواع مختلفی از همانندسازها شدند که همگی از یک جد مشترک بودند. اکنون، انتخاب طبیعی میتوانست بر اساس سه معیار اصلی عمل کند.
یک. طول عمر
همانندسازهایی که از نظر شیمیایی پایدارتر بودند و دیرتر تجزیه میشدند، زمان بیشتری برای تکثیر خود داشتند و در نتیجه در سوپ فراوانتر میشدند.
دو. سرعت تکثیر
همانندسازهایی که با سرعت بیشتری از خود نسخه میساختند، حتی اگر طول عمر کمتری داشتند، به سرعت بر رقبای کندتر خود غلبه میکردند.
سه. دقت نسخهبرداری
همانندسازهایی که با دقت بیشتری تکثیر شده و اشتباهات کمتری داشتند، فرمول موفق خود را برای نسلهای بیشتری حفظ میکردند. داوکینز به یک پارادوکس ظریف نیز اشاره میکند: با اینکه تکامل به اشتباهات در نسخهبرداری وابسته است، انتخاب طبیعی به نفع دقت بالاتر عمل میکند.
جنگ همانندسازها و ظهور ماشینهای بقا
رقابت برای منابع محدود، به جنگی ناآگاهانه میان انواع مختلف همانندسازها منجر شد. این مبارزه برای بقا باعث تکامل استراتژیهای پیچیدهتر شد. برخی همانندسازها به گوشتخواران اولیه تبدیل شدند؛ یعنی یاد گرفتند چگونه مولکولهای رقیب را تجزیه کرده و از بلوکهای سازنده آنها برای تکثیر خود استفاده کنند. با این کار، هم غذا به دست میآوردند و هم رقبا را حذف میکردند.
در مقابل، همانندسازهای دیگر برای محافظت از خود، دیوارههای فیزیکی از جنس پروتئین به دور خود ساختند. این لحظه، نقطه عطفی در تاریخ حیات بود: پیدایش اولین سلولهای زنده.
حالا دیگر همانندسازها آزادانه در سوپ شناور نبودند و برای خود ظرفها یا وسایل نقلیهای ساخته بودند تا در آنها زندگی کنند و بنابراین اولین ماشینهای بقا را خلق کرده بودند. این ماشینها با گذشت زمان بزرگتر و پیچیدهتر شدند و این فرآیند تجمعی و پیشرونده بود.
به نظر داوکینز همان همانندسازهای باستانی که امروزه آنها را ژن مینامیم از بین نرفتهاند و اکنون در کلنیهای عظیمی در درون رباتهای غولپیکر و متحرک زندگی میکنند و از راه دور جهان بیرون را کنترل میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
ژن خودخواه ۵۰ ساله شد
در آستانهی پنجاهمین سالگرد انتشار کتاب ژن خودخواه، اثر ریچارد داوکینز که در سال ۱۹۷۶ منتشر شد، کتاب همچنان تأثیرگذارتر و بحثبرانگیز است. کمتر کتاب علمی تا این حد توجه عمومی را جلب کرده است. کتاب نه فقط زیستشناسی را تکانی داد، بلکه نگاه عموم مردم به تکامل، سرشت انسان، و خودِ حیات را تغییر داد.
ایدهی اصلی کتاب بسیار ساده، و در عین حال انقلابی است: واحد اصلی انتخاب طبیعی، نه گونه است و نه فرد، بلکه «ژن» است. داوکینز در این کتاب میگوید که بدن موجودات زنده، از جمله انسان، صرفاً ماشینهای بقا یا حاملهایی هستند که توسط ژنها برای تکثیر و بقای خودِ ژنها ساخته شدهاند.
«خودخواه» استعارهای بود بسیار پر حاشیه؛ تا جاییکه خود داوکینز بعدها گفت شاید بهتر بود از استعارهی دیگری بهره میگرفت تا به این میزان بر اصل نظر او سایه نیاندازد. منظور داوکینز از این استعاره این نیست که ژنها دارای آگاهی، اراده یا انگیزه هستند؛ بلکه منظورش این است که رفتار ژنها به گونهای است که گویی تنها هدفشان افزایش تعداد نسخههای خود در خزانهی ژنی نسلهای آینده است. بر این اساس، حتی رفتارهای به ظاهر فداکارانه و دگردوستانه، مانند از خودگذشتگی مورچهی کارگر برای کلنی، یا مراقبت والدین از فرزندان، در نهایت راهبردهایی «خودخواهانه» از سوی ژنها برای تضمین بقای نسخههای مشترک خود در بدن خویشاوندان است.
کتاب مفهوم «مم» را نیز معرفی کرد: واحدی برای انتقال فرهنگی که همانند ژن، از مغزی به مغز دیگر تکثیر میشود و تکامل فرهنگی را شکل میدهد.
چرا کتاب تا این حد معروف شد؟
اهمیت ژن خودخواه را میتوان در سه بخش اصلی آورد.
نخست آنکه کتاب دیدگاه ژنمحور به تکامل را به طور گسترده عمومی کرد. پیش از آن، بسیاری از زیستشناسان از منظر آنچه به نفع گونه، یا به نفعِ بقای فردیست، تکامل خصیصههای زیستی را توضیح میدادند. داوکینز با تمرکز بر ژن، توانست بسیاری از معماهای رفتاری جانوران، بهویژه پدیدهی دگرخواهی را به شکلی منطقی و سازگار با نظریهی داروین تبیین کند.
دوم آنکه داوکینز با نثری شیوا، قدرتمند، و عاری از اصطلاحات پیچیده، مفاهیم عمیق علمی را برای مخاطب عام قابل فهم کرد. ژن خودخواه به کتابی فرهنگی تبدیل شد و میلیونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسید و به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شد. در یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۷، این کتاب حتی بالاتر از منشأ انواع داروین، به عنوان تأثیرگذارترین کتاب علمی تاریخ انتخاب شد که البته بیشتر بیانگر میزان علاقهی علاقمندان به کتاب و داوکینز است.
سوم آنکه کتاب پرسشهای عمیقی را در مورد سرشت انسان، اخلاق، اختیار و معنای زندگی مطرح کرد. جملهی مشهور داوکینز در کتاب، که توصیه میکند سعی کنیم سخاوت و دگردوستی را آموزش دهیم، زیرا ما خودخواه به دنیا آمدهایم، نشاندهندهی همین دغدغههای فلسفی است.
نقدهای وارد بر کتاب
با وجود تأثیرات زیاد، از همان ابتدا کتاب با نقدهای جدی روبرو شد.
منتقدان برجستهای مانند استیون جی گولد معتقد بودند که تمرکز انحصاری بر ژن، نقش ارگانیسم به عنوان یک کل منسجم و همچنین تأثیرات محیطی و تکامل فرهنگی را نادیده میگیرد و به نوعی جبرگرایی ژنی منجر میشود. حرف اصلی این منتقدان آن بود که انتخاب طبیعی بر روی فنوتیپ (صفات کلی جاندار) عمل میکند، نه مستقیماً بر روی ژن.
خارج از زیستشناسی نیز فیلسوفانی چون ماری میجلی، استفاده از واژهی خودخواه را به شدت نقد کردند و معتقد بودند که این انسانانگاری، به درک نادرست از فرآیندهای ناآگاهانه تکامل منجر میشود و به ژنها، نیت و عاملیت نسبت میدهد.
اما کماکان نقدهای اصلی از درون خود زیستشناسی بود. افرادی مانند دیوید اسلون ویلسون استدلال میکنند که انتخاب طبیعی فقط در سطح ژن رخ نمیدهد، بلکه میتواند در سطوح دیگر مانند گروهها نیز عمل کند (انتخاب گروهی). این دیدگاه معتقد است که نظریهی ژن خودخواه برای توضیح کامل همکاری و فداکاری در برخی گونهها کافی نیست. پیشرفتهای علم ژنتیک، بهویژه در حوزه اپیژنتیک، یعنی تغییرات وراثتی که به دیانای وابسته نیستند، نشان داده که وراثت و تکامل بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که در چارچوب ساده ژنمحور اولیه تصور میشد.
اما ژن خودخواه همچنان الهامبخش، محرک و کانون بحثهای داغ علمی و فلسفی است. اگرچه علم زیستشناسی از آن زمان تاکنون پیشرفتهای چشمگیری داشته و لایههای جدیدی از پیچیدگی را آشکار کرده، اما نگریستن از چشم ژن، که داوکینز به ما آموخت، همچنان ابزار فکری بسیار قدرتمند و از پایههای اصلی تفکر تکاملی مدرن باقی مانده است.
در چند پست بعدی کتاب بیشتر معرفی میشود و نقدهای وارد بر آن نیز عرضه میشوند تا خواننده، با نقادی و تحلیل، با یکی از مهمترین آثار علمی نیم قرن گذشته آشنا شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
روانپریشان توانایی ذهنخوانی بهتری دارند. باید از آن بهره گیریم!
پژوهشی، کاملآ خلاف انتظار، نشان میدهد افرادی که در برخی از صفات روانپریشی نمرات بالاتری کسب میکنند، درک دقیقتری از افکار و نیات دیگران دارند. به طور خاص، بزرگسالانی که بیعاطفگی و عدم همدلی بیشتری از خود نشان میدهند، ویژگیهایی که با «بدجنسی» مرتبط است، در آزمونی که برای سنجش دقت در تفسیر موقعیتهای اجتماعی طراحی شده بود، عملکرد بهتری داشتند.
یافتهها این ایدهی رایج را نقض میکنند که افراد روانپریش به طور کلی در درک دیگران دچار نقص هستند. در عوض، به نظر میرسد که این دسته از افراد ممکن است دیدی واضح اما بدون درگیری عاطفی نسبت به ذهن دیگران داشته باشند. توانایی درک افکار و احساسات دیگران که از آن به عنوان نظریه ذهن یاد میشود، نقش مهمی در تعاملات اجتماعی دارد و میتواند هم برای اهداف مثبت مانند مهربانی و همکاری و هم برای اهداف منفی مانند فریبکاری و سوءاستفاده به کار گرفته شود.
قبلاً نیز برخی از محققان این فرضیه را مطرح کرده بودند که شاید برخی از صفات روانپریشی با توانایی سالم یا حتی تقویتشده در درک افکار دیگران مرتبط باشد، اما بدون درگیری عاطفی، که معمولاً منجر به رفتار دلسوزانه میشود.
یکی از دلایل این نتایج متناقض ممکن است این باشد که آزمونهای قدیمیتر به وضوح بین انواع مختلف خطاهای ذهنخوانی تمایز قائل نمیشدند. برای مثال، یک فرد ممکن است به دلیل درک نکردن افکار و احساسات دیگران (کم-ذهنیسازی) یا به دلیل تفسیر بیش از حد و نسبت دادن انگیزههای نادرست (بیش-ذهنیسازی) یک موقعیت اجتماعی را اشتباه درک کند.
تحلیل از منظر تکاملی
از دیدگاه تکاملی، توانایی «خواندن ذهن» دیگران (نظریه ذهن) یک مزیت بقای قدرتمند است. این مهارت به انسانهای اولیه کمک میکرد تا در گروههای اجتماعی پیچیده زندگی کنند، ائتلاف تشکیل دهند، از فریبکاری دیگران جلوگیری کنند و در رقابت برای منابع، مانند غذا، جفت، و جایگاه اجتماعی موفق شوند.
با این حال، این توانایی شمشیری دولبه است. همانطور که میتوان از آن برای همکاری و همدلی استفاده کرد، میتوان آن را به سلاحی برای فریبکاری و استثمار دیگران نیز تبدیل کرد.
در نظریهی بازیها و تکامل، استراتژیهای مختلفی برای بقا و تولید مثل وجود دارد. در حالی که اکثر افراد از طریق همکاری و رعایت هنجارهای اجتماعی موفق میشوند (استراتژی همکاری)، اقلیت کوچکی ممکن است از یک استراتژی جایگزین و انگلی بهرهمند شوند. بدجنسها از اعتماد و همکاری اکثریت برای منافع شخصی خود استفاده میکنند. این افراد برای موفقیت دو ویژگی اصلی دارند: توانایی درک دقیق سیستم، و عدم وجود محدودیتهای عاطفی.
اما چرا تکامل چنین افرادی را طی زمان حذف نکرده است؟! زیرا در محیطهای بسیار رقابتی، بیثبات یا خطرناک، جایی که منابع کمیاب، و بقا در اولویت است، تصمیمگیریهای سریع، منطقی و بدون درگیری عاطفی میتواند یک مزیت بزرگ باشد. فردی که میتواند بدون احساس ترس یا عذاب وجدان، رقیب خود را از میدان به در کند یا از یک فرصت کوتاهمدت بهرهبرداری کند، شانس بقای بیشتری خواهد داشت. در چنین شرایطی، توانایی ذهنخوانی دقیق و بیعاطفگی به یک ترکیب قدرتمند برای بقا تبدیل میشود.
کافی است تفکر جمعیتی داشته باشیم
اما همین تبیین تکاملی میتواند بدجنسها را به قهرمانان جامعه نیز بدل کند. کافی است اتمسفر شکوفایی در جامعه برقرار باشد و به جای انگ زدنهایی مانند «بدجنس» از قابلیتهای این افراد به نحوی در جهت افزایش شکوفایی عمومی بهره گرفت.
ایده اصلی این است که این افراد را در موقعیتهایی قرار دهیم که تفکر استراتژیک، منطق سرد و توانایی تحلیل بدون درگیری عاطفی یک مزیت کلیدی باشد و همدلی عاطفی مانع یا غیرضروری تلقی شود.
جامعهی شکوفا جامعهای است که بر پایهی اعتماد، فرصتهای برابر، نوآوری و هدفمندی بنا شده است. این جامعه به جای طرد کردن یا سرکوب تفاوتها، تلاش میکند قابلیت نهفته در هر فرد را شناسایی کرده و آن را در راستای خیر جمعی به کار گیرد. در چنین اتمسفری، ویژگیهای یک فرد با صفات روانپریشی دیگر به عنوان یک «نقص» مطلق در نظر گرفته نمیشود، بلکه به عنوان مجموعه مهارتهای تخصصی دیده میشود که اگر در جایگاه درست قرار گیرد، میتواند بسیار ارزشمند باشد.
افراد با این ویژگیها اغلب به دنبال قدرت، موفقیت و پیروزی هستند. جامعهای با اتمسفر شکوفایی میتواند این انگیزه را از منافع شخصی صرف، به سمت یک هدف بزرگتر و معنادار هدایت کند. وقتی موفقیت فردی با موفقیت یک پروژه بزرگ ملی یا انسانی گره بخورد، انرژی عظیم آنها در مسیری سازنده آزاد میشود.
این افراد در محیطهای بیقانون و مبهم خطرناکاند اما در سیستمهایی با قوانین روشن و پیامدهای شفاف، میتوانند برای همگان مفید باشند.
هادی صمدی
@evophilosophy
معرفی دو پرامپت برای خلاصه کردن مقالات فلسفی
تعداد مقالات فلسفی بسیار زیاد است و هر سال نیز هزاران مقاله به آنها افزوده میشود. علاقمندان به فلسفه صدها و گاه هزاران مقاله در کامپیوتر خود دارند که فرصتی برای خواندن آنها پیش نیامده است.
مدتی است که با کمک پرامپت زیر برای هوشمصنوعی (هومص) توانستهام نگاهی سریع به محتوای بسیاری از آنها بیاندازم. شاید به کار شما هم بیاید:
شروع پرامپتی برای خلاصه کردن مقاله
هر مقالهی فلسفی متشکل از یک یا چند دعوی اصلی و استدلالهایی به نفع آن دعوی یا دعاوی است. دعوی یا دعاوی در پاسخ به مسألهای فلسفی عرضه شدهاند. با توجه به این نکات به پرسشهای زیر پاسخ بده:
۱. مقاله در پاسخ به کدام مسأله یا تنش فکری در ادبیات موجود نوشته شده است؟
۲. دعوی یا دعاوی اصلی مقاله کدامند؟ دعاوی فرعی که در دفاع از دعوی یا دعاوی اصلی در مقاله هستند کدامند؟
۳. اصلیترین استدلال یا استدلالهای مقاله را که در دفاع از این دعوی یا دعاوی آورده شده (با تفکیک مقدمات از نتیجه) کدامند؟ ممکن است به جای استدلال قیاسی، از استدلالهای غیرقیاسی از جمله از استدلال تمثیلی یا استنتاج بهترین تبیین در دفاع از مقدمات بهره گرفته شده باشد. نوع استدلال را مشخص کن.
۴. همین کار را برای استدلالهای فرعی که به نفع مقدمات استدلال یا استدلالهای اصلی آمده انجام بده. هیچ استدلالی که در مقاله است جا نماند.
انتهای پرامپت
با این پرامپت میتوانید در زمانی کوتاه به اصلیترین نکات مقاله پی ببرید و تصمیم بگیرید آیا میخواهید آن را بخوانید یا خیر.
اگر مقاله را خواندید و خواهان تحلیل آن هستید در ادامه از پرامپت زیر استفاده کنید:
شروع پرامپت برای تحلیل مقاله
۱. حالا از منظر یک داور سختگیر وارد فرایند تحلیل و نقادی مقاله شو و استدلال اصلی و استدلالهای فرعی را نقد کن.
برای این کار نشان بده که استدلال اصلی و/یا استدلالهای فرعی، معتبر و/یا صحیح نیستند. برای رسیدن به این هدف دو کار میتوانی انجام دهی.
الف. نشان دهی نتیجه از مقدمات بر نمیآید. مثلاً به مقدمه محذوفی اشاره کن که در فحوای نوشتهها وجود دارد اما به صراحت بیان نشده، اما آن مقدمه محذوف به دلایلی که میآوری پذیرفتنی نیست.
ب. با آوردن مثالهای نقض نشان بده که چرا دعاوی مطرح در مقاله، از جمله مقدمات استدلالها، معتبر نیستند. در آوردن مثالهای نقض ابتدا از خود ادبیات موجود در این بحث مثال بیاور. به ویژه به دانشنامهی فلسفی استنفورد مراجعه کن. (https://plato.stanford.edu/)
۲. در گام بعد نقشی همدلانه به خود بگیر و دلایلی در پاسخ به نقدها بیاور. خود را جای نویسندگان بگذار و از منظر آنها به نقدها پاسخ بده. یا استدلالها را به نحوی بازنویسی کن که نقدهای داور به آن وارد نباشد.
۳. چند مقالهی مشابه یا مرتبط با این مقاله را نام ببر.
انتهای پرامپت
آیا استفاده از هومص در فلسفه خوب است؟
فلسفهورزی اساساً فعالیتی زمانبر و تأملی است در حالیکه هومص بار شناختی را کم میکند. بنابراین پاسخ درست به این پرسش به پاسخ به پرسش دیگری ربط مییابد: آیا هومص باعث میشود ساعات کار فلسفی فرد کمتر شود و تأملات فلسفی او کاهش یابد؟ اگر پاسخ مثبت باشد هومص در خدمت فلسفهورزی او نیست.
اما اگر هومص به نحوی که در بالا آمد به کار گرفته شود و مشروط بر آنکه ساعات کار فلسفی را کم نکند میتواند به فلسفهورزی کمکهای زیادی کند و به خوبی نقش دستیار پژوهشی را بازی کند. مقالات فلسفی نقش لوگوهایی را برای ساختن یک سازه، که همان متن فلسفی باشد، بازی میکنند. در اختیار داشتن لوگوهای بیشتر به ساخت بناهای متنوعتری کمک میکند. در این صورت هرچند در استخراج منابع ضعیفتر میشوید اما در عوض میتوانید زمان بیشتری را به ساختن اختصاص دهید.
اگر فردی برای نگارش یک متن فلسفی یکصد ساعت زمان اختصاص میداده همان زمان را به این شیوه اختصاص دهد میتواند دهها برابر حالت معمول مقالات مرتبط دیگری را مرور کند و در نگارش مقاله از آنها بهره گیرد. از آنجا که تولید مقاله آسانتر شده چیزی که باقی مانده لذت فلسفهورزی است و مقالاتی توجهها را جلب میکنند که کیفیت بسیار بالاتری داشته باشند. از این منظر هومص به بازگرداندن فلسفه به کاری که فیلسوفان گذشته انجام میدادند کمک میکند.
بعلاوه، در حوزه فلسفهی کاربردی، که از فلسفهورزی در خدمت بهزیستی جامعه بهره گرفته میشود، میتوان به جنبههایی از مسائل توجه کرد که در گذشته مغفول میماندند.
اما پرسش فلسفیای باقی میماند: چگونه از برونسپاری بار شناختی عموم مردم به هومص جلوگیری کنیم؟! جالب میشود اگر بتوانیم با کمک این سنخ فلسفهورزی با همکاری هومص، راهی بیابیم!
هادی صمدی
@evophilosophy
استامینوفن و اتیسم: چرا به پزشکی، که خطاپذیرست، اعتماد کنیم؟
استامینوفن برای دههها به عنوان یکی از ایمنترین گزینهها برای تسکین درد و کاهش تب در تمام طول دوران بارداری شناخته شده است. مطابق پزشکی رایج، استامینوفن، در صورت مصرف طبق دستور پزشک و در کمترین دوز مؤثر برای کوتاهترین زمان ممکن، یک گزینه درمانی کمخطر است. همچنین مطابق آنچه فعلاً پزشکی به ما میگوید در مقایسه با سایر مسکنهایی که مصرف آنها بهویژه در سه ماهه سوم بارداری توصیه نمیشود، استامینوفن انتخاب بسیار ایمنتری محسوب میشود.
باید توجه داشت که عدم رعایت توصیههای یک پزشک متخصص که زن باردار را معاینه کرده و برای او استامینوفن تجویز کرده نامعقول است زیرا درمان نکردن تب بالا یا دردهای شدید در دوران بارداری خود میتواند خطرات جدی برای مادر و جنین به همراه داشته باشد و منجر به عوارضی مانند سقط جنین یا نقایص مادرزادی شود. صد البته مصرف خودسرانهی هر دارویی در بارداری ممنوع است. استامینوفن نیز باید با مشورت پزشک یا ماما مصرف شود تا دوز و مدت زمان مناسب تعیین شود.
بررسی شواهد علمی
از یکسو در سالهای اخیر، برخی مطالعات مشاهدهای، ارتباطی آماری بین مصرف استامینوفن در دوران بارداری و افزایش جزئی خطر ابتلا به اختلالات تکاملی عصبی مانند اختلال نقص توجه/بیشفعالی و اختلال طیف اوتیسم را گزارش کردهاند. در مقابل، پژوهشهای بزرگتر و قویتری نیز وجود دارند که این ارتباط را تایید نکردهاند. در چنین مواردی چه باید کرد؟
بیاید صرفاً فرض کنیم که همبستگی مثبتی میان مصرف استامینوفن در مادر و ابتلا فرزند به اتیسم وجود داشته باشد. و ترامپ به درستی به این گزارشها اشاره میکند. اما حتی در اینصورت نیز نمیتوان بلافاصله نتیجه گرفت که مصرف استامینوفن توسط مادر باعث ابتلای فرزند به اتیسم میشود. زیرا مادر بیدلیل استامینوفن مصرف نکرده است. فرض کنیم به دلیل آنکه تب او بالا بوده یا به دلیل آنکه درد زیادی داشته، استامینوفن مصرف کرده است. آیا امکان ندارد که تب بالا یا درد زیاد در مادر ربطی به ابتلا به اتیسم داشته باشد؟ کاملاً ممکن است. به همین دلیل ساده است که پزشکی به جای جدی گرفتن هر امکانی، به سراغ فرضیههای محتملتر میرود و آنهایی را در کارآزماییهای بالینی تصادفی، یا توسط کلاندادهها تأیید شوند مبنای درمان قرار میدهد.
سؤال منتقد: اما آیا امکان خطا در این توصیههای برآمده از پزشکی نیست؟ آیا امکان ندارد که در آینده مشخص شود مصرف استامینوفن واقعاً در ابتلای به اتیسم نقش دارد؟
پاسخ مثبت است. اما در سوی مقابل آیا امکان ندارد که تحمل درد یا تب بالا نقشی در ابتلای نوزاد به اتیسم داشته باشد؟! این امکان هم وجود دارد. به همین دلیل ساده پزشکی مبنای مداخلات را صرف «امکانها» در نظر نمیگیرد و با بررسی احتمالات له و علیه یک اقدام، پروتوکلهای درمانی را معرفی میکند.
پزشکی به مرور زمان روشهای بهتر را جایگزین روشهای ناکارآمدتر میکند. اگر جایگزین بهتری برای استامینوفن یافت شود کدام طبیبیست که مقاومت کند و اصرار بر تجویز روشهای ناکارآمدتر را داشته باشد؟ تاریخ پزشکی گواهیست بر جایگزینی مداوم روشناکارآمدتر با روشهای کارآمدتر. در آیندهی نزدیک عموم داروهایی که امروزه مصرف میشوند توسط داروها یا شیوههای درمانی کارآمدتر کنار میروند. مشکل بزرگ اینجاست که مداخلات سیاسی موانعی بر سر راه این فرایندهای طبیعی پیشرفت علم، و مانعی بر انتخاب طبیعی شیوههای درمانی کارآمدتر ایجاد میکند.
سیاسی شدن پزشکی و عواقب آن
به دو خطر از مداخلات ناسنجیدهی سیاستمداران در پزشکی اشاره کنیم.
یک. حالتی را در نظر بگیرید که اضطراب مادر از جمله علل ابتلای فرزند به اتیسم باشد. زن بارداری با تب بالا به متخصص مراجعه کرده و پزشک استامینوفن تجویز کرده است. زن باردار نیز به توصیه عمل میکند. اما با شنیدن سخنان ترامپ دچار اضطرابی فراگیر میشود که ممکن است خود از علل ابتلای فرزند به اتیسم باشد! آیا در صورتیکه این سناریو محقق شود استامینوفن علت اتیسم بوده است یا سخنان ناسنجیدهی یک سیاستمدار؟!
دو. سیاسی کردن علم، اعتماد عمومی به سازمانهای بهداشتی، پزشکان و روند علمی تأیید داروها را از بین میبرد. اگر زنان باردار به دلیل ترس، از درمان تب بالا یا درد شدید خودداری کنند، سلامت خود و جنینشان را با خطرات جدیتری مواجه میکنند.
سیاستمداران در حوزهی پزشکی وظایف دیگری دارند. مثلاً نظارت بر شفافیت در کارخانههای داروسازی، نظارت بر کیفیت خدمات عرضه شده توسط نهاد پزشکی به شهروندان، و فراهم کردن امکانات بهداشتی و درمانی برای همهی شهروندان از جمله وظایف آنهاست.
اما مداخله در شیوههای درمان پزشکی منحصراً بر عهدهی کادر درمانی است و هیچ سیاستمداری حق کوچکترین مداخلهای در آنها ندارد.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرندیات شبهعمیق
مقالهای که اخیراً منتشر شده سرنخهای جالبی را در مورد علل انتشار گستردهی چرندیات شبهعمیق در اختیارمان میگذارد.
چرندیات شبهعمیق کلامی است که با هدف تحت تأثیر قرار دادن یا متقاعد کردن دیگران بیان میشود، بدون اینکه به حقیقت یا وضوح مطلب اهمیتی داده شود: جملات پرطمطراقی که عمیق به نظر میرسند اما معنای مشخصی ندارند.
چند نمونه: آگاهی کوانتومی، واقعیت را در سطح ارتعاشات سلولی بازآرایی میکند؛
محدودیت در ذهن کسی وجود دارد که مرزها را باور کرده است؛
پذیرش کامل، دروازهی ورود به حقیقت وجودی توست؛
کائنات در سکوت درون تو طنینانداز میشود.
پرسشی این است که آیا کسانی که چنین چرندیاتی میگویند از چرند بودن آن آگاه هستند و به نحوی شارلاتانگونه چنین میکنند یا واقعاً گمان دارند سخنان عمیقی میگویند؟ پژوهشی جدید نشان میدهد که افرادی که در تشخیص جملات پوچ و بیمعنی از جملات عمیق، ضعیفترین عملکرد را دارند، بیش از همه فکر میکنند که در این کار ماهر هستند. این دسته نه فقط توانایی خود را بیش از حد تخمین میزنند، بلکه معتقدند از دیگران هم بهترند و این یک «نقطه کور» شناختی است.
توانایی شناختی مهم است، اما همه چیز نیست
پژوهش همچنین نشان داد که هوش و مهارتهای کلامی بالاتر به افراد کمک میکند تا چرندیات را بهتر تشخیص دهند. اما جالبتر اینکه، کسانی که توانایی شناختی ضعیفتری دارند، بیشتر از چرندیات برای متقاعد کردن دیگران استفاده میکنند. انگار این کار روشی برای جبران ضعفشان است.
اعتماد به نفس بالا شمشیری دولبه است
پژوهش نکتهی جالب دیگری را نیز آشکار ساخت و آن اینکه افراد با اعتماد به نفس بالا، صرفنظر از اینکه واقعاً چقدر در تشخیص چرندیات مهارت دارند، تمایل دارند به خودشان نمرهی بالایی بدهند. اعتماد به نفس به آنها کمک نمیکند بهتر تشخیص دهند، بلکه فقط باعث میشود دربارهی توانایی خودشان احساس بهتری داشته باشند، که میتواند خطرناک باشد.
شخصیتهای تاریک، بازیگران متفاوتی در این میدان هستند
اما پژوهش نشان داد ویژگیهای شخصیتی نیز نقشی در این میانه دارند. افراد خودشیفته یا نارسیست هم در تشخیص چرندیات ضعیف هستند و هم اعتماد به نفس کاذب بالایی دارند. غرورشان مانع از دیدن ضعفشان میشود. اما افراد ماکیاولیست جالبترین موارد هستند زیرا با اینکه خودشان استاد استفاده از چرندیات برای فریب دیگران هستند، اما در تشخیص آن بسیار ماهرند. این یعنی آنها بهخلاف گروه اول، آگاهانه از چرندیات به عنوان یک ابزار برای رسیدن به اهدافشان استفاده میکنند، نه از روی نادانی.
حال با در دست داشتن این سرنخها، میتوانیم روایتی تکاملی عرضه کنیم و به این پرسش بپردازیم که این سازوکار چگونه به یک چرخه بازخوردی پیشرونده برای گسترش خرافات در جامعه تبدیل میشود؟
پاسخ در تعامل ویرانگر میان دو گروهی است که پژوهش به خوبی آنها را از هم تفکیک کرده است: «تولیدکنندگان آگاه» (ماکیاولیستها) و «توزیعکنندگان ناآگاه» (قربانیان اثر دانینگ-کروگر). این چرخه احتمالاً در چند مرحله شکل گرفته و خود را تقویت کرده است.
چرخه ممکن است با افرادی آغاز شود که دارای ویژگیهای ماکیاولیستی هستند و به خوبی میدانند که سخنانشان پوچ و بیاساس است، و شاید هم با افرادی آغاز شود که صادقانه به صحت آن چرندهای شبهعمیق باور دارند. در هر دو صورت این چرندیات، به مخاطب ایدهآل خود میرسد: افرادی که به دلیل «نقطه کور شناختی» (اثر دانینگ-کروگر)، نه تنها قادر به تشخیص پوچ بودن این سخنان نیستند، بلکه با اعتماد به نفس کاذب، خود را در فهم این «حقایق عمیق» برتر از دیگران میبینند. این گروه با شور و حرارت فراوان، چرندیات دریافتشده را بازنشر میکنند و این کار را نه از روی بدخواهی، بلکه شاید با نیت خیر و از موضع یک فرد «دانا» انجام میدهند.
وقتی تعداد زیادی از «توزیعکنندگان ناآگاه» یک چرند را تکرار میکنند، این باور در سطح جامعه عادیسازی میشود. دیگران با دیدن این حجم از تکرار، گمان میکنند حتماً چیزی در آن هست که همه میگویند. این پدیده حتی افراد شکاک را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. اینجاست که ماکیاولیستها تشویق میشوند تا چرندیات بیشتری تولید کنند. وقتی میبینند که بازار برای محصولاتشان داغ است و با کمترین هزینه، بیشترین نفوذ را به دست میآورند چرا چنین نکنند؟
بنابراین، رواج چرندیات شبهعمیق محصول اکوسیستم معیوبی است که در آن، عدهای فریبکار آگاه (ماکیاولیستها) از نقاط کور شناختی و نیازهای روانی تودهای از افراد خوشباور (قربانیان دانینگ-کروگر) بهرهبرداری میکنند و هر دو گروه، یکی خواسته و دیگری ناخواسته، یکدیگر را در مسیری قهقرایی تقویت میکنند.
مبارزه با چرندیات در این دو گروه سازوکارهای متمایزی میطلبد، زیرا سازوکارهای تولید آن در آنها متفاوت است.
هادی صمدی
@evophilosophy
چگونه در شبکههای اجتماعی فعالیت کنیم؟ مواجهه با اطلاعات نادرست
پژوهشی جدید اطلاعات ذیقیمتی را در اختیارمان قرار میدهد. (قبل از مشاهدهی نتایج، به خود قول دهیم که به صرف ناخوشایند بودن آنها، از آنها نگذریم و در مورد آنها تأمل کنیم. خودشناسی نیازمند توجه به دادههای تجربیست.)
۱. هرچه بیشتر از شبکههای اجتماعی استفاده کنید، توانایی کمتری در تشخیص کژاطلاعات دارید.
۲. افراد با گرایشهای سیاسی محافظهکارانهتر در برابر کژاطلاعات آسیبپذیرترند.
۳. افرادی که تمایل بیشتری به عمیق پنداشتن جملات بیمعنی اما بهظاهر عمیق دارند، در تشخیص کژاطلاعات ضعیفتر عمل میکنند.
۴. تحصیلات اثر مؤثری در تشخیص کژاطلاعات دارد.
۵. در تشخیص کژاطلاعات، مردان، به طور جزئی، عملکرد بهتری نسبت به زنان دارند.
۶. افرادی که نیاز بیشتری به پذیرفته شدن در گروههای اجتماعی دارند، در تشخیص کژاطلاعات موفقترند.
۷. افرادی که ذهنی بازتر، و تمایل به بررسی دیدگاههای مختلف دارند، توانایی بهتری در تشخیص کژاطلاعات دارند.
۸. صرفاً میزان استفاده از شبکههای اجتماعی مهم نیست، بلکه نحوهی استفاده اهمیت بیشتری دارد. افرادی که بیشتر پست میگذارند یا به محتوای دیگران واکنش نشان میدهند، در تشخیص کژاطلاعات ضعیفتر عمل میکنند. این نوع تعامل ممکن است با درگیری عاطفی بیشتر و تفکر تحلیلی کمتر همراه باشد. در مقابل، افرادی که بیشتر به مرور محتوا و تماشای ویدیوها میپردازند (بدون تعامل زیاد)، توانایی بهتری در تشخیص کژاطلاعات دارند.
به گفتهی نویسندگان، مهمترین توصیهی عملی پژوهش این است: کمتر فعال، و بیشتر ناظر باشیم و اگر به این توصیه عمل کنیم کمتر گرفتار کژاطلاعات میشویم. این خلاف توصیهی فعالان شبکههای اجتماعی است وقتی ما را دعوت میکنند که صراحتاً نسبت به دوقطبیها موضعی قاطع بگیریم!
تبیین تکاملی
اما این توصیهها تبیینهای تکاملی قویای دارند.
مشارکت فعال در مقابل نظارت منفعل، هر دو ریشه در گذشتههای تکاملی ما دارند. از یکسو، گرایش به مشارکت، معادل اعلام موضع عمومی در قبیله بود و با این کار سیگنالدهی اجتماعی مبنی بر وفاداری به گروه را ارسال میکرد. بعلاوه افرادی که میتوانستند دیگران را متقاعد کنند یا در دفاع از ارزشهای گروه پیشقدم باشند، جایگاه اجتماعی بالاتری کسب میکردند. این رفتار اساساً یک فرایند هیجانی و هویتی بود، و نه یک فرایند تحلیلی برای کشف حقیقت. دلیل آن هم روشن است: هدف اصلی، بقای اجتماعی بوده، نه حقیقتجویی.
از سوی دیگر، رفتار منفعلانه معادل گوش دادن به شایعات و مشاهدهی تعاملات اجتماعی از دور بوده است. فرد از این طریق میتوانسته بدون اینکه خود را در معرض قضاوت قرار دهد، بفهمد که چه کسی با چه کسی متحد است، هنجارهای جدید گروه کدامند، و چه خطرات یا فرصتهایی در محیط اجتماعی وجود دارد. بعلاوه قبل از اعلام موضع که اقدامی مخاطرهآمیز است هوشمندانهترین کار این بوده که ابتدا محیط را بسنجیم. این نظارت منفعل به فرد اجازه میداد تا با آگاهی بیشتری تصمیم بگیرد. اما این رفتار به خلاف قبلی اساساً یک فرایند شناختی و تحلیلی بوده است. اگر فرد تحت فشار فوری برای نمایش وفاداری نبود، میتوانست منابع ذهنی خود را صرف ارزیابی اطلاعات کند.
مغز ما هنوز با همان سیستمعامل باستانی کار میکند. شبکههای اجتماعی از میان این دو سازوکار روانی، اولی را به شدت بیشتری فعال و تقویت میکنند. پست گذاشتن، لایک، اشتراکگذاری، و کامنت مستقیماً سازوکار باستانی سیگنالدهی عمومی را فعال میکند. وقتی خبری را به اشتراک میگذاریم یا لایک میکنیم مغز این کار را به عنوان اعلام وفاداری به قبیلهی دیجیتالی پردازش میکند.
مشکل کجاست؟ در گذشته، حداکثر به ۱۵۰ نفر سیگنال میدادیم. امروزه یک پست میتواند به میلیونها نفر برسد. مغز ما برای درک این مقیاس طراحی نشده و هنوز طوری رفتار میکند که گویی در حال صحبت با قبیلهی کوچک خود است. در قبیله، اگر فعالانه کنشی انجام داده و حرف اشتباهی میزدیم، هزینه سنگینی برای شهرت ما داشت اما اثرات آن در همان حدود باقی میماند و روزهای متمادی یادآوری نمیشد.
در اینترنت، دو حالت وجود دارد.
یا فرد معروفی نیستید که به دلیل ناشناس بودن ظاهرا هزینهی اشتباه کردن بسیار پایینتر است. این باعث میشود افراد در سیگنالدهی عمومی خود بیپرواتر و افراطیتر شوند. اما پژوهش اخیر نشان میدهد که پیامد منفی دیگری در کمین است: چنین فردی قدرت تمییز راست و دروغ را در زندگی شخصی خود از دست میدهد.
یا فرد معروفی هستید، اما با همان گرایش ذهنی قبلیهای، که گمان دارید مشغول صحبت برای جمع کوچکی هستید. اینجاست که هر روز دهها حرف نسجیده را از افراد مشهوری میشنویم که دیگرانی که حساسیت خود به کژاطلاعات از دست دادهاند، گلهوار با آن موافقت یا مخالفت میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
🟡 چرا هومص، به عنوان بالابر شناختی، شناخت را بالا نمیبرد؟
(تحلیلی تکاملی)
🔸 «مرسیه» و «اسپربر» دلایل قانعکنندهای عرضه میکنند که استدلال اساسا پدیدهای جمعیست و کارکرد اصلی استدلال در فرایند تکامل، تعامل، گفتوگو، و قانع کردن دیگران در همراهی با اهداف گروهی بوده است، کارکردی که امروزه، در سایه گسترش همزمان شبکههای اجتماعی و هومص (هوش مصنوعی) با مشکلاتی مواجه شده است.
🔸 در نشست هوش مصنوعی و خردورزی نظریهی «بالابر شناختی» را معرفی خواهم کرد که مطابق آن نقش هومص، در سطح شناختی، همتراز نقش بالابرها در ساختمانها و شکلگیری آسمانخراشهاست.
🔸 پدیدهای که در نظر نخست باشکوه به نظر میرسد اما در تحلیل دقیقتر اساس استدلالگری در انسان را تخریب میکند و از آنجا که کارکرد تکاملی استدلال تعامل و گفتوگو بوده است، هر چه بیشتر انسانها را منزویتر خواهد کرد.
🔸 همچنین در این نشست از دستهای سوگیریهای شناختی خواهم گفت که توسط هومص تقویت میشوند.
🔸 به این ترتیب نشان خواهم داد که از منظر آیندهپژوهی تکاملی دستههای بزرگی از انسانهای منزوی، با قدرت استدلالگری تخریبشده، و با سوگیریهای شناختی تقویتشده خواهیم داشت که گلهوار توسط سازندگان و مهندسان بالابرهای شناختی هدایت میشوند.
🔸 در دفاع از این ادعا به سراغ نظریههای شناخت بدنمند و جایمند خواهم رفت.
🔸در انتها خواهم گفت این بدان معنا نیست که هومص مسایل پیچیده را حل نخواهد کرد، بالابرها نیز مسایل زیادی را حل کردند اما بر بهزیستی و شکوفایی بشر نیفزودند.
✔️راهکار پیش رو آن است که فعالیتهای شناختی خود را هرچه کمتر به هومص برونسپاری کنیم و از آن صرفا برای حل برخی مسایل پیچیده بهره گیریم.
💥 وبینار دو روزه «هوش مصنوعی و خرد ورزی»
۲۹ و ۳۱ شهریور - در بستر گوگل میت
🔸 سخنرانان: علاوه بر صحبت اینجانب (هادی صمدی)، دو سخنران دیگر (دکتر حسین دباغ و دکتر ابوطالب صفدری) در این مورد سخنرانی خواهند داشت تا از زوایایی دیگر به موضوع بنگرند و به مخاطب کمک کنند به داوری سنجیدهتری برسد.
@evophilosophy
📍برای اطلاع بیشتر و ثبتنام به شناسه زیر پیام بدهید:
@samaneh_houshiyar
خانه خرد و خیال | @kheradvakhiyal
اینستاگرام || توییتر
🔚
چرا اعتبار علم کاهش یافته؟ دانشمندان سلبریتی شدهاند!
نشریهی اسکپتیک مقالهای تأملبرانگیز منتشر کرده است. در مقاله آمده که اعتماد عمومی به نهادهای علمی کاهش یافته و مقصر اصلی خود جامعهی علمیست که به دنبال لایک گرفتن در شبکههای اجتماعی است.
در عصر رسانههای اجتماعی، شمار زیادی از دانشمندان، کار صبورانه اکتشاف را با وسوسه تأثیرگذاری سیاسی-اجتماعی تاخت زدهاند و بنیاد بیطرفی علم را تضعیف کردهاند. پژوهشها نشان میدهند که چنین اقداماتی اعتماد عمومی را، حتی در میان همفکران سیاسی، کاهش میدهد و علم را به ابزاری در جنگهای فرهنگی بدل میکند.
نویسندگان مقاله راه بازگرداندن اعتبار علوم را بازگشت به ارزشهای اصلی علم میدانند. و توصیه میکنند دانشمندان بهجای صدور بیانیههای قاطعانه، «فروتنی معرفتشناختی» را پیشه کنند، و از ایفای نقش کنشگر سیاسی بپرهیزند.
مقاله سخن حکیمانهای دارد: اعتماد عمومی کسبکردنی است، نه طلبکردنی. اگر جامعه علمی میخواهد اقتدار ازدسترفتهی خود را بازیابد، باید به همان فرآیند قدیمی بازگردد.
نقدی تکاملی بر این توصیه
به رغم این توصیههای حکیمانه، گمان ندارم بهراحتی انحراف رخ داده اصلاح شود. بهخلاف نظر عمومی، بیاعتمادی ایجاد شده به علم را مفید میدانم زیرا واجد قدرت اصلاحی است. دلایل تکاملی خود را بر این دعوی بیان میکنم.
هرچند مقاله از تکامل نهاد علم سخنی نمیگوید اما در فحوای سخن نویسندگان نهفته که بحران اعتماد به علم، انحرافی تکاملی در کارکرد نهاد علم است. این سخنی پذیرفتنیست. از منظر معرفتشناسی تکاملی، نظامهای دانش نیز مانند موجودات زنده، از طریق فرآیندی مشتمل بر تنوع، انتخاب، و تثبیت تکامل مییابند. اعتبار علم، محصول تکامل صدها سالهی این فرآیند است، اما امروزه با یک فشار انتخاب جدید و نامأنوس از سوی شبکههای اجتماعی مواجه شده که آن را از مسیر تکاملی خود منحرف میکند.
به تدریج طی دو سدهی اخیر زیستبوم معرفتی جدیدی خلق شد که در آن، بقای یک نظریه به جایگاه گوینده ربطی نداشت، بلکه به انطباق آن با واقعیت تجربی بستگی داشت. دانشمندان فرضیهها و نظریههای گوناگونی را ارائه میدهند. این ایدهها در معرض فرآیند انتخابی سیستمی قرار میگیرند: آزمون تجربی برای سنجش انطباق ایده با واقعیت؛ داوری همتا که فیلتری برای حذف ایدههای ضعیف است؛ گفتگوی انتقادی جامعه علمی که فرآیندی برای پالایش و بهبود ایدههاست. ایدههایی که از این فیلترها عبور میکنند، در مجلات علمی، کتابهای درسی و فرهنگ آکادمیک تثبیت و تقویت شده و به سنگبنای پژوهشهای بعدی تبدیل میشوند.
اعتبار علم، محصول جانبی این فرآیند تکاملی بود. چون این سیستم بهطور مداوم ایدههای ناکارآمد را حذف و ایدههای کارآمدی را برمیگزید که به رفاه منجر میشدند، و بنابراین جامعه به آن اعتماد کرد. اعتماد به علم، اعتماد به خودِ دانشمند نبود، بلکه اعتماد به فرآیندی بود که برای مهار خطاهای انسانی تکامل یافته بود.
اما در زیستبوم کنونی، شایستگی یک ایده بر اساس صدق یا کارآمدی سنجیده نمیشود، بلکه بر اساس معیارهای غیرمعرفتی سنجیده میشود. مثلاً اگر خبر علمی محتوای سریع، احساسی و تفرقهانگیز داشته باشد بخت بیشتری برای بقا و انتشار (وایرال شدن) پیدا میکند و پاداش آن فوری است. امروزه اخبار علمی به عنوان سیگنالدهی قبیلهای وارد کار شدهاند و ایدهها بیش از آنکه در کار تبیین جهان باشند برای اعلام وفاداری به یک گروه ایدئولوژیک انتخاب میشوند. (اخبار مرتبط با تولید واکسن در دوران کووید را به یاد آوریم.)
مغز انسان، از جمله دانشمندان، برای کسب جایگاه اجتماعی تکامل یافته است. در زیستبوم قدیمی علم، مسیر کسب جایگاه، طولانی و طاقتفرسا بود اما زیستبوم جدید، یک میانبُر اغواکننده عرضه میکند: کسب جایگاه از طریق نفوذ در افکار عمومی همفکران خودی.
نتیجه؟
کاهش اعتماد به علم گواهیست بر اینکه مردم این انحراف را درک کردهاند! مردم دیگر علم را فرآیندی بیطرف برای کشف حقیقت نمیبینند. در نتیجه، اعتمادی که محصول جانبی یک فرآیند تکاملی برای تضمین عینیت بود، در حال از بین رفتن است.
فشارهای انتخابی تا حدی قویست که به نظر نمیرسد در کوتاهمدت توصیههای حکیمانهی مقاله تأثیری عملی در پی داشته باشد.
اما کاهش اعتماد عمومی به علم، به خلاف تصور اولیه، خوب است زیرا فشار تکاملی جدیدی ایجاد کرده که احتمالاً، و نه ضرورتاً، (زیرا در فرایندهای تکاملی ضرورت بیمعناست) در درازمدت دانشمندانی که لجوجانه خطاپذیری علم را برای لایک گرفتن (از مردمی که سخنانی قاطعانه طلب میکنند) نادیده میگیرند حذف میکند، و سایرین به کارکرد اصلی خود بازمیگردند.
(طنز داستان آنکه تصویر انتخابی نشریه، خود اسیر کلیشهی جنسیتزده و نادرست مرد دانشمند است که در برخی شبکههای اجتماعی ترویج میشود!)
هادی صمدی
@evophilosophy
نگاهی تکاملی به چاقی و فرضیهی ژن صرفهجو
فرضیهی ژن صرفهجو، نظریهای تکاملیست که توضیح میدهد چرا در جوامع مدرن، چاقی و دیابت نوع دو تا این حد شایع شدهاند. مطابق این فرضیه اجداد شکارچی-گردآورندهی ما، با دورههای متناوب فراوانی غذا و قحطی مواجه بودهاند. در آن شرایط، افرادی که دارای ژنهایی بودند که آنها را قادر میساخت در دورههای فراوانی، کالریها را به صورت چربی ذخیره کنند، بخت بیشتری برای زنده ماندن در دورههای قحطی داشتند. این ژنهای صرفهجو مزیتی تکاملی برای بقا بودند.
اما در دنیای امروز، که دسترسی به غذاهای پرکالری تقریباً دائمیست و سبک زندگی کمتحرک شده، همین ژنهای مفید باستانی به عامل خطر تبدیل شدهاند. این ژنها کماکان بدن را به ذخیرهی چربی تشویق میکنند، اما چون در شهرهای بزرگ، به ویژه در جوامع توسعهیافته، دیگر دورهی قحطی برای مصرف این ذخایر وجود ندارد، این فرآیند منجر به چاقی، مقاومت به انسولین، و بیماریهای متابولیک میشود. در واقع، این فرضیه یک عدم تطابق بین ژنتیک باستانی ما و محیط مدرن را توصیف میکند.
هرچند این فرضیه بسیار رایج است اما آیا شواهد ژنتیکی به نفع این فرضیه وجود دارد؟ پژوهشی جدید، با ابتکاری جالب، پاسخی مثبت فراهم کرده است.
هر چه ژنی قدیمیتر باشد میان دستههای بزرگتری از جانداران مشترک است. مطابق همین منطق، در انسانها نیز ژنی که قدیمیتر باشد گواه آن است که به احتمال زیاد میان نیاکان دورتر ما مشترک بوده است. اما اگر ژن یا مجموعهای از ژنها، یا نحوهی بیان آنها، خطراتی برای انسان داشته باشد انتظار داریم انتخاب طبیعی علیه آن ژنها وارد کار شود. پژوهشگران با مقایسهی ساختار ژنتیکی افراد با وزن نرمال، و افراد دارای اضافهوزن یا چاق، به یک کشف جالب دست یافتند.
در این پژوهش مشخص شد روابط تکاملی و شباهتهای ژنتیکی بین این جمعیتها، بسته به گروه وزنی آنها تغییر میکند. یعنی چه؟ به طور مشخص، در حالی که جمعیت جنوب آسیا در گروه افراد با وزن نرمال از نظر ژنتیکی به جمعیت شرق آسیا نزدیکتر بود، همین جمعیت در گروه افراد چاق، شباهت بیشتری به جمعیتهای اروپایی و آفریقایی پیدا میکرد. این تغییر نشان میدهد که پروفایل ژنتیکی مرتبط با اضافهوزن، ممکن است نمایانگر یک الگوی ژنتیکی قدیمیتر و باستانیتر باشد که به ریشههای مهاجرت انسان از آفریقا نزدیکتر است. این یافته به طور غیرمستقیم از فرضیهی ژن صرفهجو پشتیبانی میکند و این ایده را تقویت میکند که ژنهای مرتبط با چاقی در دنیای امروز، همان ژنهایی هستند که زمانی برای بقای اجدادمان حیاتی بودهاند. این یافته نکتهی جالب دیگری را نیز هویدا میکند: اینکه انتخاب طبیعی، همزمان و به نحوی مستقل در جمعیتهای مختلف انسانی که در نقاط مختلف کرهی زمین زندگی میکنند در جهت تضعیف این ژنها، یا نحوهی بیان آنها، وارد کار شده است.
چگونه میشود این فرضیه را در جهت ابطال آن، سختتر ازمود؟ مثلا فرض کنیم که در آینده مواد غذایی کمیاب شود. اگر چنین اتفاق فرضیای رخ دهد پیشبینی فرضیه آن است که جهت انتخاب بهعکس، و به نفع ابقای ژن صرفهجو خواهد بود.
امروزه لازم نیست عملاً منتظر چنین رویدادهایی بمانیم. شبیهسازیهای رایانهای میتوانند چنین آزمونهایی را انجام دهند.
هادی صمدی
@evophilosophy