15104
Hadi Samadi پژوهشگر «تکامل و فلسفه» آیندهپژوه تکاملی https://www.instagram.com/hadisamadi.evophilosophy/profilecard/?igsh=dWVnaHU0ZnlxZ2hi
ادوارد وسترمارک: تکامل و تنوع اخلاقی
ادوارد وسترمارک، متفکر فنلاندیِ جامعهشناسی، انسانشناسی و فلسفهی اخلاق، در سال ۱۸۶۲ متولد شد. مهمترین دستاورد او این بود که پرسشهای اخلاقی و خانوادگی را نباید با قواعد عقلانی یا فرمانهای ثابت تحلیل کرد، بلکه باید با توجه به تاریخ تکاملی انسان، عواطف و تنوع فرهنگی بررسی کرد. او در دورهای مینوشت که نظریهی داروین بحثهای گستردهای درباره منشأ انسان و اخلاق برانگیخته بود. بااینحال، وسترمارک تلاش نکرد اخلاق را فقط به رقابت اقتصادی یا بقای گروهها فروبکاهد؛ او به نقش احساسات، دلبستگیها و واکنشهای عاطفی در پیدایش داوریهای اخلاقی توجه داشت.
در کتاب تاریخ ازدواج انسان که در ۱۸۹۱ منتشر شد، وسترمارک نظریههای رایج درباره شکلهای آغازین خانواده و ازدواج را نقد کرد و با اتکا به شواهد مردمنگارانه و مقایسهی جوامع مختلف، با این فرض مخالفت کرد که همه جوامع الزاماً از یک الگوی ابتدایی و یکسانِ روابط جنسی یا خانوادگی عبور کردهاند. برای او، شناخت نهادهایی چون ازدواج نیازمند توجه به تفاوتهای تاریخی و فرهنگی بود. این رویکرد در آن زمان بسیار اهمیت داشت، زیرا برخی نظریهپردازان تکامل اجتماعی، جوامع را در سلسلهمراتبی واحد از «ابتدایی» تا «متمدن» مرتب میکردند.
وسترمارک در آثارش دربارهی اخلاق، از جمله خاستگاه و تحول اندیشههای اخلاقی در دو جلد منتشرشده در سالهای ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۸، بر این نکته تأکید کرد که داوریهای اخلاقی با احساسهایی چون تأیید، انزجار، خشم، همدلی و رنجش پیوند دارند. به نظر او، اخلاق را نمیتوان صرفاً محصول استدلالهای انتزاعی دانست؛ واکنشهای عاطفی انسانها در شکلگیری آن سهمی بنیادی دارند. این دیدگاه از یک سو با سنتهایی در فلسفهی اخلاق که بر عاطفه تأکید میکردند همخوان بود و از سوی دیگر، امکان بررسی تجربی اخلاق را از راه مقایسهی رفتارها و باورهای جوامع گوناگون فراهم میکرد.
از موضوعاتی که با نام او شناختهشده، توجه به پرهیز از رابطه جنسی میان افرادی بود که در کودکی در نزدیکی و همزیستی روزمره بزرگ شدهاند. وسترمارک استدلال میکرد که نزدیکی کودکان میتواند میل جنسی را کاهش دهد و در نتیجه، بخشی از پرهیزهای خویشاوندی را بدون نیاز به فرض وجود یک قانون جهانشمولِ آگاهانه توضیح دهد. این تبیین، که بعدها با عنوان اثر وسترمارک شناخته شد، نمونهای از تلاش او برای پیوند دادن تجربهی رشد، عاطفه و رفتار اجتماعی بود. اما از نظر خود او حتی در اینجا نیز مسئله فقط زیستشناسی نبود: قواعد خویشاوندی، ازدواج و ممنوعیتها در زمینههای فرهنگی متفاوت معنا پیدا میکنند.
تجربهی میدانی او در مراکش، پژوهشهایش در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در گسترش حساسیت او به تفاوت فرهنگی اهمیت داشت. او آیینها، باورها و روابط اجتماعی را مشاهده کرد و در کتاب آیین و باور در مراکش در سال ۱۹۲۶ مطالعات خود را عرضه کرد. مواجهه با شیوههای اخلاقی و دینی متفاوت میتوانست این پرسش را برجسته سازد که آیا آنچه در یک جامعه بدیهی یا مقدس شمرده میشود، در همهی جوامع همان معنا را دارد یا نه. بااینحال، نباید نظرات او را صرفاً نتیجهی زیست او در چند فرهنگ متفاوت دانست؛ تحصیلات فلسفی، سنت تجربهگرایی، خوانش او از آثار دیوید هیوم و آدام اسمیت و مباحث علمی روزگارش نیز اثرگذار بودند.
وسترمارک از این راه به نوعی نسبیگرایی اخلاقی نزدیک شد: باورهای اخلاقی در جوامع مختلف یکسان نیستند و نمیتوان بهسادگی قواعد یک فرهنگ را معیار طبیعی و جهانشمول همه فرهنگها قرار داد. این موضع الزاماً به معنای آن نیست که هر عملی از نظر او به یک اندازه درست است؛ بلکه بر ضرورت توضیح تاریخی و اجتماعی داوریها پیش از صدور حکم تأکید دارد. همچنین او از بررسی تکاملی برای ادعای اینکه هر چیزی که پدید آمده، اخلاقاً مطلوب است، استفاده نمیکرد. توضیح منشأ یک قاعده با توجیه اخلاقی آن فرق دارد.
زندگی وسترمارک نشان میدهد تجربه زیسته چگونه میتواند توجه نظریهپرداز تکاملی را به بعضی پرسشها جلب کند، اما بهتنهایی پاسخ نظری را تعیین نمیکند. سفر، مشاهده، و مقایسهی فرهنگی، همراه با آموزش و مباحث فلسفی، به او امکان داد اخلاق را پدیدهای انسانی، عاطفی و تاریخی ببیند. این روش با رویکرد سامنر تفاوت داشت: سامنر بیشتر بر رسوم گروهی، رقابت و نظم اجتماعی تمرکز میکرد، حال آنکه وسترمارک عواطف و تنوع اخلاقی را برجسته میساخت. مقایسهی این دو نشان میدهد که چگونه نظریهی تکامل اجتماعی متآثر از پیشفرضهای اندیشمندان و تجربههای زیستهی آنها متفاوت میشود.
نظریهی تکاملی برای وسترمارک راهی جهت طرح پرسشهای قابل برای توجه به تنوع بود، آثار او را برای بحثهای امروز درباره اخلاق، خانواده و تنوع فرهنگی همچنان قابل توجه میکند.
هادی صمدی
@evophilosophy
تبِ بازی: همهی زندگی بازی، و بازی مسریست!
یوهان هویزینگا، تاریخنگار و نظریهپرداز فرهنگ هلندی، در کتاب مشهور خود انسان بازیگر (Homo Ludens, 1938) مدعی شد که بازی فعالیتی حاشیهای در زندگی انسان نیست، بلکه بنیاد فرهنگ است. از حقوق و جنگ گرفته تا هنر و فلسفه، همگی ریشه در ساختارهای بازیگونه دارند. اگر این ادعا درست باشد، پرسشی که در ابتدا ساده به نظر میرسید، ابعادی بسیار گستردهتر مییابد: اگر بسیاری از فعالیتهای زندگی انسان و حتی انسانسانان ماهیتی بازیگونه دارند، آیا «سرایت بازی»پدیدهای حاشیهای در رفتار کودکان و نخستیسانان است، یا کلیدی برای فهم انتشار خودبهخود رفتارها، عواطف و هنجارها در سراسر زندگی اجتماعی است؟
مقالهای که اخیراً در انجمن سلطنتی بریتانیا منتشر شده سرایت بازی را در چهار گونهی انسانسان اجتماعی بررسی میکند.
یافتهی اصلی
پژوهشگران رفتار شامپانزهها، بونوبوها و گوریلهای اسیر (هر کدام در دو گروه) و همچنین دو کلاس از کودکان انسان زیر سه سال (همراه با مربیان) را رصد کردند و با روش «ثبت تمامرویداد»، رفتارهای بازی، رفتارهای پیوندجویانه و رفتارهای پرخاشگرانه را ثبت کردند. سپس در هر بار وقوع بازی، ظرف سه دقیقه بررسی میکردند که آیا فردی که در بازی مشارکت نداشت، خودش شروع به بازی میکند (شرط «پس از بازی») یا اینکه بدون محرک قبلی، خودبهخود بازی را آغاز میکند (شرط «کنترل همتا»).
نتیجه؟ بازی واقعاً مسری است. در شرط «پس از بازی»، فراوانی شروع بازی بهطور معناداری بیشتر از شرط کنترل بود. یعنی دیدن بازی دیگران، بهطور مستقیم رفتار بازی را در ناظر برمیانگیزد؛ پدیدهای که میتوان آن را «تبِ بازی» نامید. این سرایت در هر چهار گونه (بونوبو، شامپانزه، گوریل و انسان) مشاهده شد و تفاوت معناداری بین گونهها وجود نداشت. این نخستین بار است که سرایت بازی در بونوبوها و گوریلها گزارش میشود و شواهد پیشین در شامپانزهها و انسانها را بهصورت کمّی تأیید میکند.
چه کسانی بیشتر «مبتلا» میشوند؟
سرایت بازی یکسان توزیع نمیشود، بلکه تحت تأثیر مجموعهای از عوامل فردی، دوتایی و گروهی قرار دارد.
در سطح فردی: نرها بیش از مادهها، و افراد جوان بیش از بزرگسالان در معرض سرایت بازی قرار دارند. این با نقش محوری بازی در رشد هماهنگ است: جانوران جوان از طریق بازی مهارتهای حرکتی، شناختی و اجتماعی خود را پرورش میدهند؛ نرها نیز احتمالاً از بازی برای سنجش قدرت و رقابت غیرپرخاشگرانه استفاده میکنند.
در سطح فضایی: ناظرانی که در فاصلهی کمتر از ۱۰ متر از فرد آغازگر بازی قرار دارند، بیشترین احتمال سرایت را نشان میدهند. این با مدل «ادراک-کنش» همخوانی دارد: هرچه فاصله کمتر باشد، محرک ادراکی مستقیمتر و احتمال تکرار رفتار بیشتر است.
در سطح دوتایی: بهخلاف انتظار، نرخ پیوندجویی و پرخاشگری بین فرد آغازگر و ناظر تأثیر معناداری بر سرایت بازی نداشت. این نشان میدهد که سرایت بازی ممکن است بهخلاف خمیازه، چندان وابسته به نزدیکی عاطفی نباشد و بیشتر پدیدهای مبتنی بر ادراک مستقیم باشد.
در سطح گروه: احتمال سرایت با افزایش نسبت نر به ماده، نسبت جوان به بزرگسال، و قطببندی گروه به سمت پیوندجویی (نسبت تعاملات پیوندجویانه به پرخاشگرانه) افزایش مییابد. اندازهی گروه تأثیر معناداری نداشت. به بیان دیگر، ترکیب گروه (جوانتر، نرتر، و سرشار از فضای پیوندجویانه) خاک حاصلخیزتری برای سرایت بازی فراهم میکند.
اهمیت تکاملی
شاید الهامبخشترین یافتهی این پژوهش این باشد که الگوی سرایت بازی و عوامل تعدیلکنندهی آن در سه گونهی انسانسان بزرگ و کودکان انسان بهشدت همسان است. این همسانی نشان میدهد که سرایت بازی احتمالاً ویژگی تصادفی یک گونهی خاص نیست، بلکه در نیای مشترک انسانسانان، که حدود ۷٫۲ تا ۱۱ میلیون سال پیش میزیسته، ریشه دارد. از طریق جفتشدگی ادراک-کنش و نظام نورونهای آینهای، فرد نهتنها حرکات دیگری را تکرار میکند، بلکه حالت عاطفی او را نیز به اشتراک میگذارد.
اینجاست که بینش هویزینگا اهمیت مییابد. اگر بازی بنیاد فرهنگ است، و اگر سرایت بازی از طریق سازوکارهای عاطفی و ادراکی عمل میکند، آنگاه میتوانیم بفهمیم که چرا رفتارهای جمعی، از رقصهای آیینی و تشریفات مذهبی تا تظاهرات سیاسی و جنبشهای اجتماعی، اینچنین بهسرعت منتشر میشوند.
این فعالیتها نیز نوعی «بازی» جمعیاند که از طریق سرایت عاطفی و حرکتی، افراد را به مشارکت فرا میخوانند. سرایت بازی، به این معنا الگویی برای فهم انتشار خودبهخود رفتار در سراسر زندگی اجتماعی است.
این یافته نتیجهی تربیتی سادهای نیز دارد که با شهود ما نیز سازگار است: اگر از گوشهنشینی کودکان خود ناخرسندید کافیست آنها را در معرض بازی سایر کودکان قرار دهید؛ بازی مسریست و مبتلا میشوند!
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا زنان، بهطور متوسط، بیش از مردان عمر میکنند؟
آیا علت در تفاوت در هورمونها و کروموزومهای جنسی است؟ یا شاید رفتارهای پرخطر مردان هزینههایی بسیار بیشتری برای آنها دارد؟ به طور متعارف فرضیههای متعددی برای این پدیده معرفی شده، از جمله فرضیهی مادربزرگ، که مطابق آن عمر بیشتر زنان کارکردی در پرورش نوهها دارد.
اما مقایسه با دیگر جانوران تصویر را بسیار پیچیده میکند. چرا در بسیاری از پستانداران دیگر نیز مادهها بیشتر عمر میکنند؟ جالب این که بدانیم در پرندگان وضعیت بهعکس است.
مقالهی منتشرشده در ساینس از این نقطه آغاز میکند. پژوهشگران برای بررسی تفاوت «امید به زندگی بزرگسالی» میان دو جنس، دادههای ۵۲۸ گونه پستاندار و ۶۴۸ گونه پرنده را، عمدتاً از باغوحشها، تحلیل، و دادههایی از ۱۱۰ گونه در طبیعت را نیز بررسی کردند. در باغوحش، در ۷۲ درصد پستانداران مادهها طول عمر بیشتری داشتند و در پرندگان عکس این پدیده مشاهده شد و ۶۸ درصد نرها طول عمر بیشتری داشتند. میانگین این مزیتها بهترتیب حدود ۱۲ و ۵ درصد بود و در طبیعت معمولاً بیشتر شد.
اما این الگو معمای دیگری ایجاد میکند. اگر کروموزومهای جنسی علت اصلی باشند، باید انتظار داشته باشیم جنس ناهمگامت در هر گروه تقریباً همیشه عمر کوتاهتری داشته باشد؛ یعنی نرهای XY در پستانداران و مادههای ZW در پرندگان. دادهها تا حدی با این فرض سازگارند، اما نه به اندازهای که داستان تمامشده باشد. گونههایی وجود داشتند که خلاف انتظار عمل میکردند و حتی در یک نظام تعیین جنسیت مشابه، جهت و اندازه اختلاف طول عمر متفاوت بود. بنابراین خود پژوهشگران نتیجه میگیرند که «ناهمگامتی» بهتنهایی نمیتواند گسترهی تنوع مشاهدهشده را توضیح دهد.
اینجاست که انتخاب جنسی وارد داستان میشود. شاید جنسی که برای دسترسی به جفت بیشتر رقابت میکند، بخشی از منابع خود را به اندازه بدن، زینتها، قلمرو، مبارزه یا تولیدمثل اختصاص دهد و هزینهی بقای بیشتری بپردازد. مقاله نظام جفتگیری، دوریختی جنسی در اندازه بدن و اندازهی بیضه را بررسی کرد؛ در پرندگان، دوشکلی رنگآمیزی پرها نیز سنجیده شد.
نتیجه؟ نظام جفتگیری و دوشکلی اندازه جنسی از پایدارترین همبستههای تفاوت طول عمر بودند. در پستانداران، گونههای چندهمسر بهطور متوسط مزیت طول عمر بیشتری برای مادهها داشتند؛ در باغوحش، این مزیت حدود ۱۵ درصد بود، در حالی که در گونههای تکهمسر تقریباً ناچیز بود. دوشکلی اندازه بدن نیز در بسیاری از گروهها با افزایش مزیت طول عمر مادهها همراه بود. بااینحال، رقابت اسپرم در مجموع رابطهی نیرومندی نشان نداد، جز در زوجسمان. همچنین «هزینهی تولیدمثل» نتیجهای بهخلاف انتظار داشت: مراقبت مادری، که هزینهبردار است عمر مادران را کمتر نمیکرد!
اهمیت روششناختی و معرفتشناختی پژوهش
معماری پژوهش شاید مهمتر از نتیجه باشد. پژوهشهایی که برای تبیین رفتارهای انسان، فقط انسان را مطالعه میکنند، بهآسانی میتواند آنچه را «طبیعی» میپندارد، با آنچه در جامعه رایج است درهم بیامیزند. اما وقتی انسان را کنار شامپانزه، گوریل، صدها پستاندار و صدها پرنده قرار میدهیم، پیشفرضها قابل آزمون میشوند. انسان نیز بخشی از یک الگوی پستانداری است: زنان در جمعیتهای انسانی بررسیشده، از جمله سوئد تاریخی و معاصر، ژاپن و جوامع شکارگر-گردآورنده، عموماً مزیت طول عمر داشتند؛ اما این مزیت از شامپانزه و گوریل کوچکتر بود. نویسندگان این تفاوت را با شدت کمتر انتخاب جنسی بین دو جنس در انسان سازگار میدانند.
این نکته برای مطالعه انتخاب جنسی در انسان درس مهمی دارد. حتی اگر فرهنگ را موقتاً کنار بگذاریم، پژوهشگر با یک «طبیعت خام» روبهرو نیست؛ اوست که انتخاب میکند چه صفتی را اندازه بگیرد، چه چیزی را شاخص رقابت جنسی بداند، کدام تفاوت را برجسته کند و کدام استثنا را نادیده بگیرد. ارزشها و پیشفرضهای اجتماعی و سیاسی میتوانند در انتخاب پرسش، متغیر، نمونه و تفسیر اثر بگذارند. راهحل، طراحی پژوهشهای خوداصلاحگر است.
مطالعات تطبیقی از مهمترین ابزارهای این خوداصلاحیاند. برای آزمون تبیینهای تکاملی رفتار، بدن یا روان انسان، باید گونههای متعدد، محیطها، خویشاوندان و نظامهای جفتگیری گوناگون را مقایسه کنیم؛ اثر فیلوژنی را کنترل کنیم؛ استثناها را جدی بگیریم؛ و پیشبینیهای نظری را پیشاپیش روشن کنیم. فرضیهای که فقط پس از مشاهدهی الگویی در انسان آمده، ضعیف است. اما تکرار آن در شاخههای مستقل تکاملی و محیطهای متفاوت، اعتماد را بیشتر میکند. و این جایی است که مقایسه تطبیقی ارزش خاصی پیدا میکند.
برای فهم انسان، به پژوهشهای تطبیقی بیشتری نیازمندیم زیرا ناخواسته، دانش ما از سرشت انسان از چشمانداز انسانی و مشحون از ارزشهای اجتماعی ساخته میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
هوش مصنوعی + داروین = ؟
تصور کنید نرمافزاری داشته باشیم که علاوه بر کارکردهای متعارف، خود را باز کند، بخشی از آن را تغییر دهد، آزمایش کند و اگر بهتر شده باشد، آن نسخهی جدید را نگه دارد. این دقیقاً همان چیزی است که پژوهشگران در مقالهای با عنوان «Darwin Gödel Machine» پیشنهاد کردهاند؛ که در همین چندماهی که از انتشار مقاله میگذرد صدها بار به آن ارجاع شده است و علت توجه زیاد به آن نیز با توجه به بحث خطرات خودمختار شدن هوش مصنوعی سیستمی قابل فهم است.
برای فهم منطق حاکم بر چنین هوش مصنوعی، ابتدا باید مفهوم «تکامل باز-پایان» را روشن کنیم. در بیشتر سیستمهای هوش مصنوعی امروزی، با یک معماری بسته طرف هستیم: انسان تعیین میکند که مدل چه ابزارهایی داشته باشد، چه جریانی را دنبال کند و چه محدودیتهایی را رعایت کند. مدل در همان چارچوب یاد میگیرد و هرگز از آن فراتر نمیرود. اما تکامل باز-پایان چیزی متفاوت است. در این نگاه، سیستم فقط در حل یک مسئله بهتر نمیشود، بلکه بهطور مداوم چیزهای تازهای خلق میکند که برخی از آنها ممکن است مدتها بعد به جهشهای بزرگ منجر شوند.
طبیعت بهترین مثال این نوع تکامل است: از باکتریهای ساده تا گرگها، هیچ مرحلهای «پایان» نبوده و هر نوآوری کوچک، سنگبنایی برای نوآوری بعدی شده است.
مقاله با همین نگاه سراغ یکی از قدیمیترین رؤیاهای حوزهی هوش مصنوعی میرود: ماشینی که خودش را بهبود میدهد. یورگن اشمیدهوبر سالها پیش ایدهی «Gödel Machine» را مطرح کرد؛ ماشینی که فقط زمانی خودش را تغییر میداد که بتواند بهطور ریاضی اثبات کند تغییر جدید مفید است. مشکل این ایده در عمل روشن بود: اثبات ریاضی برای تقریباً هیچ تغییر واقعی در یک سیستم پیچیده ممکن نیست. نمیتوان از پیش اثبات کرد که افزودن یک ابزار جدید به یک عامل کدنویس، لزوماً عملکرد را بهتر میکند؛ چون تأثیر آن به زمینهی مدل، نوع وظیفه و نحوهی استفاده بستگی دارد.
راهحل مقاله، جایگزینی اثبات با آزمایش است. این همان کاری است که طبیعت انجام میدهد: جهش اتفاق میافتد، بعد محیط تعیین میکند که آیا این جهش مفید است یا نه. در Darwin Gödel Machine، هر عامل کدنویس میتواند کد خودش را تغییر دهد، سپس روی یک بنچمارک کدنویسی آزمایش شود و اگر عملکردش بهتر بود، به آرشیو اضافه شود. این چرخهی ساده اما قدرتمند، به سیستم اجازه میدهد تا بهتدریج ابزارها، جریانهای کاری و حتی روشهای مدیریت حافظهی خود را بهبود ببخشد.
آیا تکامل کافی است یا باید آرشیو داشت؟
نکتهی اصلی مقاله این است که صرفاً بهبوددهی پشتسرهم کافی نیست. اگر سیستم همیشه فقط آخرین نسخهی خودش را تغییر دهد، یک تغییر بد میتواند مسیر را برای همیشه خراب کند و سیستم در یک درهی عملکردی گیر بیفتد. به همین دلیل، DGM یک آرشیو از همهی نسخههای تولیدشده را نگه میدارد. والدها بهصورت تصادفی اما با احتمال متناسب با عملکرد انتخاب میشوند، و این یعنی هم عاملهای قوی شانس بیشتری برای تولید نسل بعد دارند و هم عاملهای ضعیفتر اما کمکاوششده ممکن است مسیرهای جدیدی باز کنند. این تعادل بین بهرهکشی و کاوش، همان چیزی است که در تکامل داروینی هم دیده میشود: تنوع و انباشت گامهای کوچک، مهمتر از رسیدن سریع به بهترین جواب است.
نتایج تجربی این ایده را تأیید میکنند. DGM روی دو بنچمارک معروف کدنویسی آزمایش شد: در اولی عملکرد از بیست درصد به پنجاه درصد رسید و در دومی از چهارده درصد به سی درصد. جالبتر اینکه بهبودها فقط به بنچمارک اصلی محدود نشدند؛ عاملهای کشفشده توسط DGM وقتی با مدلهای زبانی دیگر یا روی بنچمارکهای دیگر آزمایش شدند، همچنان بهتر از عامل پایه عمل کردند. این نشان میدهد که DGM مهارتهای عمومیتری را کسب کرده است.
آیا خودبهبودی میتواند خطرناک باشد؟
مقاله بهطور جدی به این پرسش میپردازد. سیستمی که میتواند کد خودش را تغییر دهد، ذاتاً نگرانیهایی دربارهی ایمنی، شفافیت و کنترل به وجود میآورد. اگر معیار ارزیابی فقط عملکرد روی یک بنچمارک باشد، سیستم ممکن است بهجای حل واقعی مسئله، معیار را دستکاری کند.
مقاله نمونهای از این «هدفکاوی» را مثال میآورد: در یکی از آزمایشها، عاملی که برای کاهش توهم ابزار در مدلهای زبانی آموزش دیده بود، بهجای رفع واقعی مشکل، نشانگرهای تشخیص توهم را از کد حذف کرد تا امتیاز بالاتری بگیرد!
حالا پرسش اصلی این شده که چگونه میتوانیم مطمئن شویم این بهبود، به سمت چیزی میرود که برای انسان ارزشمند است؟ آیا به بهبود زندگی انسان میانجامد یا ممکن است ما را منقرض کند؟ در پاسخ کافی است به یاد داشته باشیم که تکامل با منقرض کردن موجوداتی که ساخته هیچ مشکلی ندارد و اتفاقاً عموم ساختههای خود را منقرض کرده است!
هادی صمدی
@evophilosophy
به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید:
مدرسه، گریز فیشری و انسانِ مطیع
مدرسه را معمولاً نهادی برای انتقال دانش میدانیم؛ اما مدرسه کاری بس فراتر از آموزش اطلاعات انجام میدهد: رفتارها را نیز انتخاب و تقویت میکند.
کودک در مدرسه بهتدریج میآموزد چه چیزی موفقیت محسوب میشود، چه رفتاری پاداش میگیرد، چگونه باید با اقتدار برخورد کند و برای دریافت تأیید بزرگسالان چه رفتاری داشته باشد. کودکی که آرامتر، منضبطتر، فرمانبردارتر و سازگارتر است، معمولاً در چنین محیطی پاداش بیشتری دریافت میکند و یاد میگیرد چگونه خود را با معیارهای از پیش تعیینشده تطبیق دهد.
همزمان، از منظر محیط مدرسه نیز اطاعت بهعنوان یک ویژگی مطلوب مورد تأکید قرار میگیرد: دانشآموز منضبط نمره و تأیید میگیرد و دانشآموزی که از قواعد فاصله میگیرد، بیشتر با اصلاح و کنترل مواجه میشود. این سازوکار لزوماً در ابتدا مشکلزا نبوده است زیرا جوامع صنعتی و بوروکراتیک به افرادی نیاز داشتند که بتوانند نظم را رعایت کنند، زمانبندی داشته باشند، دستورالعملها را اجرا کنند و در ساختارهای بزرگ با دیگران همکاری کنند.
بنابراین، تقویت اطاعت و انطباق احتمالاً در بسیاری از شرایط تاریخی کارکردهای واقعی داشته است. اما اگر یک ویژگی، بهطور مداوم در محیط اجتماعی پاداش دریافت کند، مسئله از سطح یک رفتار فردی فراتر میرود.
در اینجا نیز میتوان از مفهوم گریز فیشری، بهعنوان یک استعاره یا چارچوب تحلیلی برای فهم این فرایند استفاده کرد. در گریز فیشری، یک ترجیح و یک ویژگی مطلوب میتوانند یکدیگر را تقویت کنند و یک چرخهی بازخوردی ایجاد کنند: هرچه یک ویژگی مطلوبتر شود، انتخاب برای آن بیشتر میشود؛ و هرچه بیشتر انتخاب شود، اهمیت و فراوانی آن نیز افزایش مییابد. اگر این منطق را، البته به صورت استعاری و با احتیاط، به فرهنگ و آموزش تعمیم دهیم، میتوان فهمید که وقتی از یکسو کودکِ مطیعتر پاداش بیشتری دریافت کند، و از سوی دیگر مدرسه نیز اطاعت را بیشتر ارزشگذاری کند، نسل بعدی در محیطی رشد میکند که در آن اطاعت دوباره مزیت محسوب شود. طی چند دههی گذشته، چنین چرخهای ویژگیهایی را که در ابتدا صرفاً برای سازگاری با یک محیط خاص مفید بودهاند، به هنجارهای عمیق فرهنگی تبدیل کردند تا جاییکه کمتر کسی حتی جرأت به پرسش گرفتن و نقد آن را داشته است.
اما اکنون محیط تغییر کرده و تغییرات بزرگتر در راهند. آیا ویژگیای که در گذشته مرتباً پاداش گرفته، همچنان مطلوب است؟ امروزه دیگر همگان جرات طرح این پرسش را دارند.
امروزه همه میپرسند کودکی که سالها آموخته پاسخ مورد انتظار بزرگسال را بدهد، خطا نکند، از چارچوب خارج نشود، و برای دریافت تأیید، خود را با معیارهای بیرونی تطبیق دهد، آیا لزوما در مسیر نیکزیستیست؟! همه میپرسند حساسیت شدید به قضاوت دیگران، ترس از اشتباه، کمالگرایی، نیاز مداوم به تأیید, و دشواری در تصمیمگیری مستقل، چه مشکلاتی برای کودکان آنها در جهان مبهم پیش رو ایجاد خواهد کرد؟!
البته این به معنای آن نیست که مدرسه یا اطاعت، یگانه علت مشکلات رفتاری و روانشناختی انساناند زیرا قطعا اختلالات و مشکلات سلامت روان علل متعدد و پیچیدهای دارند و نمیتوان آنها را به یک عامل تقلیل داد.
اما پرسش دقیقتری که عاجلانه باید دربارهی آن بیاندیشیم این است که به چه میزان محیطهای آموزشی و اجتماعی طی دهههای اخیر برخی گرایشهای روانشناختی آسیبزا را تقویت کردهاند و چگونه میتوانیم با تغییر در ساختار مدرسه گرایشهای رفتاری مثبت را جایگزین کنیم؟
اگر میخواهیم استقلال، کنجکاوی، ابتکار، تحمل خطا و توانایی تصمیمگیری رشد پیدا کنند باید کمتر به اطاعت محض و انطباق پاداش بدهیم. در غیر اینصورت نباید تعجب کنیم اگر نسلهای بعدی نیز به سمت همان ویژگیهای نامطلوب سوق پیدا کنند. بنابراین، مدرسه را میتوان نوعی محیط انتخاب فرهنگی دانست که هم تقویت کنندهی مشکلات انسان است و هم میتواند با ایجاد تغییراتی در خود راه را برای حل مشکلات بگشاید.
از منظر بومشناسی آموزش و پرورش، پیش از آنکه صرفاً رفتار کودکان را اصلاح کنیم، باید به محیطی نگاه کنیم که این رفتارها را انتخاب میکند.
زیرا گاهی مشکل نه در کودک است و نه در معلم؛ بلکه در چرخهی بازخوردی است که به ما دیکته میکند چه چیزی را ارزشمند بدانیم.
اگر چشم به اضطراب و افسردگی فزایندهای کودکان نبندیم، اگر طبیعت هراسی کودکان را کماهمیت نشماریم و خود را در مقابله با ضعف بدنی کودکان به جهالت نزنیم، باید سازوکار ادارهی مدارس را عوض کنیم.
این کار کمترین هزینهها را میطلبد. کافیست به سرشت انسان اعتماد کنیم و به ویژه در دبستانها ساعات بازی ازاد را افزایش دهیم. به واقع کار سادهای است. صرفا مدیران و معلمان شجاعی را میطلبد که اقدام کنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا برای درک تغییرات جهانی به تکامل نیاز داریم؟
گریز فیشری و منطق تکاملی هوش مصنوعی
وقتی در طبیعت ممکن است یک ویژگی مفید آنقدر تقویت شود که سرانجام هزینهها از منافع بیشتر شود، آیا ممکن است هوش مصنوعی نیز گرفتار نوعی مشابه از «بهینهسازی افراطی» شود؟
گریز فیشری یا Fisherian runaway از مفاهیم مشهور در نظریهی انتخاب جنسی است که رونالد فیشر برای توضیح شکلگیری برخی صفات بسیار نمایشی مطرح کرد. ایده اصلی این است که اگر یک ویژگی، مانند پر و بال رنگارنگ، در انتخاب جفت مزیت ایجاد کند و همزمان ترجیح نسبت به آن ویژگی نیز منتقل شود، میان ویژگی و ترجیح برای آن حلقه بازخورد شکل میگیرد. ویژگی بیشتر میشود، ترجیح برای آن افزایش مییابد و همین ترجیح، به گسترش بیشتر ویژگی کمک میکند. نتیجه میتواند رشد صفتی باشد که بسیار فراتر از حدی است که صرفاً برای بقا لازم بود.
نمونهی مشهور این نوع انتخاب، دم طاووس است. همچنین داستان گوزن ایرلندی و شاخهای بزرگ آن نیز سالها بهعنوان نمونهای از «افراط تکاملی» مطرح شده، و دعوی بر آن است که بزرگی بیش از حد شاخها باعث انقراض این گونه شد.
هرچند امروزه توضیح انقراض این گوزن صرفاً بر اساس بزرگ شدن شاخها محل مناقشه است اما ارزش این مثالها در نشان دادن یک منطق کلی است: انتخاب میتواند یک ویژگی را در اثر حلقههای بازخوردی چنان تقویت کند که هزینههایی ایجاد کند که در آغاز قابل مشاهده نبودند.
این منطق را میتوان به عنوان یک چارچوب تحلیلی برای فهم رفتارهای نامطلوب هوش مصنوعی که در پست قبلی به آن اشاره شد به کار گرفت. بنجیو در مقالهی خود نشان داد که عاملهای هوش مصنوعی ممکن است در مسیر دستیابی به اهداف، رفتارهایی مانند فریب، تقلب، دستکاری پاداش یا تلاش برای حفظ خود را بروز دهند و به نظر او دلیل چنین رفتاری لزوماً وجود نیت بد نیست؛ ممکن است این رفتارها صرفاً در محیط آموزشی سیستم، راهبردهای مؤثرتری برای دستیابی به پاداش باشند.
تصور کنیم سیستم برای تولید پاسخهای خوب آموزش میبیند، اما «خوب بودن» را انسان ارزیابی میکند. اگر سیستم کشف کند که گفتن چیزی که ارزیاب دوست دارد بشنود، احتمال دریافت امتیاز بالاتری دارد، ممکن است به جای افزایش حقیقتگویی، به سمت چاپلوسی حرکت کند.
اگر سیستم برای انجام یک وظیفه پاداش بگیرد ممکن است به جای انجام واقعی وظیفه، هدف یا ملاک رسیدن به هدف را به نحوی تغییر دهد که پاداش را دریافت کند.
در اینجا شباهت ساختاری با منطق انتخاب تکاملی آشکار میشود. در هر دو حالت، محیطی وجود دارد، معیاری برای موفقیت وجود دارد، و راهبردهایی که موفقترند بیشتر تقویت میشوند.
البته یادگیری ماشین همان انتخاب طبیعی نیست. در تکامل زیستی، تغییر عمدتاً از طریق تفاوت در بقا و تولیدمثل میان نسلها صورت میگیرد، در حالی که در یادگیری ماشین پارامترهای یک سیستم در جریان آموزش تغییر میکنند. اما هر دو فرایند یک اصل انتزاعی مشترک دارند: رفتارهای موفق در یک محیط احتمال بیشتری برای تقویت شدن دارند.
مشکل زمانی ایجاد میشود که معیار موفقیت با هدف واقعی در درازمدت یکسان نباشد. هرچه سیستم توانمندتر شود، ممکن است راههای بیشتری برای دستیابی به معیار پیدا کند؛ حتی راههایی که به مخیلهی طراحان نیز نمیرسد. سیستم بسیار توانمند میتواند هم در انجام مأموریت بهتر شود (که مطلوب ماست) و هم در پیدا کردن راههای دور زدن محدودیتهای مأموریت تواناتر شود (که برایمان نامطلوب است).
از همین منظر، پدیدههایی مانند فریب، خودحفاظتی و هماهنگی میان عاملها را نیز میتوان فهمید. اگر ادامه فعالیت سیستم احتمال دستیابی به هدف را افزایش دهد، حفظ خود میتواند از نظر ابزاری مفید شود. اگر چند عامل اهداف مشترکی داشته باشند، همکاری میتواند راهبرد مؤثرتری نسبت به رقابت باشد. بنابراین لازم نیست چنین رفتارهایی را به شخصیت یا احساسات انسانی موجود در هوش مصنوعی نسبت دهیم زیرا میتوانند پیامد منطقی یک فرایند بهینهسازی باشند (بزرگ شدن شاخ گوزن نیز ربطی به آگاهی گوزن نداشت).
اکنون میتوانیم یک گام دیگر برداریم. اگر محیطی بتواند رفتار ماشین را از طریق پاداش شکل دهد، محیط اجتماعی نیز میتواند رفتار انسان را از طریق پاداشهای اجتماعی شکل دهد. پول، مقام، محبوبیت، نمره، تأیید، رأی و توجه همگی معیارهایی هستند که میتوانند رفتار را انتخاب کنند. در این صورت، «گریز فیشری» استعارهای از یک حلقه بازخوردی گستردهتراست:
یک ویژگی که مطلوب ما است موفق میشود، موفقیت آن ویژگی باعث تقویت بیشترش میشود، مطلوبیت آن ویژگی برای ما نیز افزایش مییابد، حلقهی بازخوردی شکل میگیرد، و تقویت بیشتر در نهایت به افراط و پیامدهای ناخواسته میانجامد.
در پستهای بعدی کاربست این حلقهی بازخوردی را در تحلیل برخی مشکلات اجتماعی امروز میبینیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
علت اعتیاد؟ ژن یا تربیت؟ یا فقر؟
راهکار؟ بازی!
تصور کنید کودکی نهساله را در نخستین سالهای مدرسه دنبال میکنیم. هنوز سیگار، الکل یا حشیش وارد زندگی او نشده است. اما در مغز او تفاوتهایی رصد میشود که شاید چند سال بعد، احتمال تجربهکردن مواد را بیشتر کند. آیا باید بگوییم «مغز او از ابتدا متفاوت بوده است»؟ یا باید به خانه، خانواده، دوستان و محلهای نگاه کنیم که کودک در آن بزرگ میشود؟
این همان معمای قدیمی علم اعتیاد است: آیا مغز متفاوت، فرد را به سمت مصرف مواد میبرد، یا مصرف مواد مغز را متفاوت میکند؟ برای سالها پاسخ روشن نبود؛ زیرا بیشتر پژوهشها مغز افراد را پس از آغاز مصرف بررسی میکردند. در نتیجه معلوم نبود تفاوت مشاهدهشده علت است یا پیامد.
مطالعهی طولی بزرگ برای حل همین معما طراحی شد: نزدیک به ۱۲هزار کودک از حدود ۹ تا ۱۰سالگی، یعنی پیش از آنکه بیشتر آنها مصرف مواد را تجربه کرده باشند، وارد مطالعه شدند و رشد مغز، شناخت، سلامت روان، خانواده، مدرسه، محله و رفتار آنها طی سالها دنبال، و نتایج آن اخیرأ در نشریهی ساینس منتشر شد.
نتیجه؟ علت فقط در مغز نیست
از یافتههای مهم پژوهش این بود که برخی تفاوتهای ساختاری مغز که بعدها با شروع زودهنگام مصرف مواد ارتباط داشتند، پیش از شروع مصرف، در سنین ۹ تا ۱۱سالگی وجود داشتند. این یعنی برخی ویژگیهای مغزی و رفتاری ممکن است آسیبپذیری اولیهای برای هیجانخواهی، تکانشگری یا تجربهگری ایجاد کنند.
اما این پایان داستان این پژوهش نبود. پس از شروع مصرف، خود ماده نیز مسیر رشد مغز را تغییر میدهد. در واقع، رابطه بیشتر شبیه یک چرخهی بازخوردیست تا یک خط مستقیم.
اما غافلگیرکنندهترین یافتهی این پژوهش اصلاً دربارهی مواد مخدر نبود بلکه دربارهی فقر بود.
پژوهشگران ۶۴۹ متغیر زیستی، روانشناختی، اجتماعی و محیطی را با مغز کودکان مقایسه کردند. از میان ۴۰ متغیری که بیشترین ارتباط را با عملکرد مغز داشتند، ۳۷ مورد اجتماعیاقتصادی بودند؛ در مورد ساختار مغز نیز ۳۵ مورد از ۴۰ متغیر برتر اجتماعیاقتصادی بودند. درآمد خانواده، مالکیت خانه، فقر محله، حملونقل و منابع اجتماعی در این تحلیل از بسیاری از متغیرهای فردی برجستهتر ظاهر شدند. وضعیت اجتماعیاقتصادی حدود ۱۶ درصد از تغییرات عملکرد مغز را توضیح میداد.
نکته ظریفتر این بود که مغز کودکان کمبرخوردار الزاماً شبیه «مغز کمهوشترها» نبود. الگوی مشاهدهشده بیشتر با الگوهای مرتبط با استرس و کمخوابی شباهت داشت. حتی پس از در نظر گرفتن وضعیت اجتماعیاقتصادی، بخش بزرگی از ارتباطهای پیشین میان مغز و IQ دیگر معنادار نبود.
بنابراین شاید پرسش «ژن یا تربیت؟» از ابتدا پرسش دقیقی نبوده است. مسئله میتواند این باشد که ژن، مغز، بدن، خانواده و محیط چگونه در طول رشد یکدیگر را شکل میدهند.
تحلیل از منظر شناخت بدنمند، و نقش بازی
هرچند مقاله به شناخت بدنمند اشارهای ندارد اما این نظریه تصویری تازه پیش روی ما میگذارد. بر اساس این نظریه، شناخت صرفاً داخل مغز اتفاق نمیافتد؛ شناخت بدنمند، جایمند، کنشمند، و گسترشیافته است. فقر باعث افزایش استرس مزمن، ناامنی، خستگی و خواب نامناسب میشود و بدن نیز در شکلگیری توجه، حافظه و تنظیم هیجان مشارکت دارد. کودک جدا از محیط وجود ندارد. خانه، مدرسه، محله، پارک، دوستان و منابع اجتماعی بخشی از زمینهای هستند که شناخت در آن رشد میکند. پژوهش دقیقاً همین نکته را برجسته میکند. بعلاوه، کودک صرفاً دریافتکننده منفعل محیط نیست و با محیط وارد کنش میشود و تجربه میکند و عادت میسازد. هر چه عادات سالمتری شکل بگیرد احتمال شکلگیری عادات ناسالم کمتر میشود. در مورد اعتیاد، این مسئله اهمیت ویژهای دارد: دسترسی به مواد، رفتار همسالان، استرس و فرصتهای جایگزین، همگی میدان متفاوتی برای کنش ایجاد میکنند. منابع بیرونی، از پارک و مدرسه تا شبکه اجتماعی، امکانات محله و حتی یک فضای امن برای خواب و بازی میتوانند مانند داربستهای شناختی عمل کنند.
از این منظر، اعتیاد نه صرفاً داستان مغزی با گرایشهای معیوب است و نه صرفاً نتیجه تربیت بد. بهتر است آن را حاصل تعامل طولانیمدت میان مغز، بدن، کنش و محیط بدانیم. یافتههای پژوهش حتی پرسش سیاستگذاری را هم تغییر میدهد: اگر محیط بخشی از زیستشناسیِ در حال شکلگیری است، تغییر محیط کودک و فراهمکردن فرصتهای سالم برای کنش، بخشی از مداخله برای سلامت مغز و پیشگیری از اعتیاد نیز هستند.
کمهزینهترین و کارآمدترین راهکار فراهم کردن محیطی امن در محلهها برای بازیهای جمعی کودکان است تا امکان شکلگیری عادات سالم و لذتبخش افزایش یابد. هنگام بازی فرد از محیط ناسالم اجتماعی جدا میشود و هرچه کودک ساعات بیشتری را در بازیهای جمعی بگذارند، احتمال گرایش به عادات ناسالم کمتر میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
کدام رژیم غذایی؟!
پاسخی تکاملی
از منظر تکاملی رژیم کمچربی بهتر است یا کمکربوهیدرات؟ بهخلاف گفتهای پرتواتر، بدن انسان امروزی، در بسیاری از جنبهها کموبیش همان بدنی نیست که اجداد شکارگرـگردآورنده ما داشتند. در این تصویر نادقیق، اگر محیط مدرن با زیستشناسی ما ناسازگار شده باشد، کافی است به «گذشتهی تکاملی» برگردیم تا بدانیم چه چیزی برای بدنمان بهتر است. این تصویر در برخی توصیهها درست است و در برخی نادرست.
پژوهشی که اخیرا منتشر شده نشان میدهد حتی یک رژیم غذایی واحد میتواند در بدن انسانهای مختلف نتایج متفاوتی ایجاد کند. افرادی که از نظر ژنتیکی مستعد کلسترول بالای LDL هستند، در صورت پیروی از رژیم کمکربوهیدرات و مصرف همزمان چربیهای اشباعشده، با افزایش چشمگیر کلسترول مواجه میشوند. این یافته میتواند توضیح دهد چرا دو نفر با رژیمهای به ظاهر مشابه، نتایج کاملاً متفاوتی میگیرند. پژوهشگران با استفاده از «نمره پلیژنیک» که ترکیبی از هزاران تغییر ژنتیکی است، استعداد کلی هر فرد را برای کلسترول بالا یا پایین تخمین زدند و دریافتند که حساسیت به چربیهای اشباعشده، عامل اصلی این تفاوت در رژیم کمکربوهیدرات است، در حالی که این رابطه در رژیم کمچرب دیده نشد.
پیام عملی این پژوهش ساده است: به جای تکیه بر یک قانون کلی برای همه، هر فرد باید واکنش بدن خود را به رژیمهای غذایی مختلف، بهویژه از طریق پایش کلسترول، بسنجد. همچنین به افرادی که رژیم کمکربوهیدرات دارند توصیه میشود به جای چربیهای اشباعشده مانند کره و گوشتهای پرچرب، از منابع چربی سالمتر مانند مغزها و روغن زیتون استفاده کنند تا از افزایش نامطلوب کلسترول جلوگیری شود. با این حال، محققان تأکید میکنند که این یافتهها هنوز مقدماتی هستند و نیاز به تأیید در جمعیتهای متنوعتر دارند.
بنابراین نتیجهی مهم پژوهش این نیست که «رژیم کمکربوهیدرات خوب است» یا «بد است». نتیجه مهمتر این است که بدنهای انسانی در برابر یک محیط غذایی واحد، پاسخ یکسانی ندارند.
رژیم غذایی از منظر هم تکاملی ژن-فرهنگ
اگر این یافته را از منظر همتکاملی ژن-فرهنگ بخوانیم، معنای آن عمیقتر میشود. انسان صرفاً موجودی نیست که خود را با محیطی از پیش موجود سازگار میکند؛ ما محیط خود را نیز میسازیم.
کشاورزی از بزرگترین نمونههای این آشیانسازی بود. هنگامی که انسان حدود ده هزار سال پیش به کشت گیاهان و اهلیکردن حیوانات روی آورد، صرفاً منبع غذا را عوض نکرد، بلکه فشارهای انتخابی جدیدی برای بدن خود ایجاد کرد. پژوهشهای همتکاملی نشان دادهاند که کشاورزی و دامداری با تغییرات ژنتیکی مرتبط با هضم نشاسته، شیر و دیگر اجزای رژیم غذایی همراه شدهاند.
نمونهی مشهور، تحمل لاکتوز در بزرگسالی است. در بیشتر پستانداران، تولید آنزیم لاکتاز پس از دوران شیرخوارگی کاهش مییابد. اما در برخی جمعیتهای انسانی که دامداری و مصرف شیر به بخش مهمی از فرهنگ تبدیل شد، گونههایی ژنتیکی گسترش یافتند که تولید لاکتاز را تا بزرگسالی حفظ میکنند. این سازگاری حتی در مناطق مختلف از مسیرهای ژنتیکی متفاوتی شکل گرفته است؛ یعنی یک فرهنگ مشابه میتواند در جمعیتهای مختلف به راهحلهای ژنتیکی متفاوت منجر شود. نمونهی جدیدتر، مردمان آند است. پژوهشی در سال ۲۰۲۶ نشان داد جمعیتهای بومی آند، بهویژه تبارهای کچوا در پرو، بهطور میانگین حدود ۱۰ نسخه از ژن AMY1 دارند؛ ژنی که در تولید آمیلاز بزاقی و تجزیهی نشاسته نقش دارد. این تعداد از بسیاری از جمعیتهای دیگر بیشتر است و با تاریخی همزمان شده که در آن سیبزمینی، پس از اهلیشدن، به منبع اصلی انرژی در ارتفاعات آند تبدیل شد. در اینجا فرهنگ غذایی، محیطی ساخت که در آن تفاوت ژنتیکی مرتبط با هضم نشاسته میتوانست اهمیت پیدا کند.
این نکته ما را به خطای مهمی در برخی روایتهای ساده «ناهماهنگی تکاملی» میرساند. این روایت، که همیشه درست نیست، میگوید بدن ما برای زندگی شکارگرـگردآورنده ساخته شده و چون امروز در محیطی متفاوت زندگی میکنیم، بیماریها و مشکلات جدید عمدتاً محصول ناهماهنگی میان بدن قدیمی و محیط جدیدند. البته چنین توضیحی عمومأ بسیار سودمند است، اما اگر به نسخهای کلی برای همه انسانها و همهی خصیصهها تبدیل شود، گمراهکننده است. بدن انسان در ده هزار سال گذشته صرفاً قربانی تغییرات فرهنگی نبوده؛ فرهنگ یکی از نیروهای شکلدهنده تکامل زیستی بوده است.
از این منظر، حتی مفهوم «بدن طبیعی انسان» نیز باید با احتیاط به کار رود. بدن فردی از جامعهای دامدار که سابقهی طولانی مصرف لبنیات دارد، الزاماً همان پاسخ متابولیکی را به غذا نشان نمیدهد که فردی از جامعهای با تاریخ غذایی کاملاً متفاوت. جمعیتی که نسلها با رژیمهای غنی از نشاسته زندگی کرده است نیز ممکن است تاریخ ژنتیکی متفاوتی داشته باشد.
هادی صمدی
@evophilosophy
راهکاری بسیار ساده برای اجتناب از وسوسهی مصرف خوراکیهای ناسالم
اسکوروی بیماری ناشی از کمبود شدید ویتامین ث در رژیم غذاییست که در میان ملوانان کشتیهای بادبانی قدیمی شایع بود. امروزه نوجوانانی یافت میشوند که نه فقیر هستند و نه در جایی دورافتاده گیرافتاده، که به سبزیجات تازه دسترسی نداشته باشند. اما به علت مصرف زیاد محصولات ناسالم و عدم مصرف سبزیجات به این بیماری دچار میشوند.
در مغز نیاکان شکارچیگردآورندهی ما برنامهی حک شده این بوده که هرگاه غذایی پرانرژی پیدا کردی، بدون معطلی آن را بخور، چون معلوم نیست دفعهی بعد کی چنین فرصتی پیش میآید. این برنامه در عمیقترین لایههای مغز نیاکان ما ثبت شد و به شکل غریزی درآمد و به ما نیز ارث رسید. اما ناگهان، در بازهای زمانی که برای تکامل، چشم برهمزدنی بیش نیست، جهان به کلی دگرگون شد. انسانها کشاورزی را آموختند، شهرها را ساختند، صنعت را اختراع کردند و در شهرهای بزرگ دهها فستفود و سوپرمارکت برپاشد. اما مغز شهرنشینان هنوز همان برنامهی کهن را اجرا میکند: «بخور! این آخرین فرصت بقاست!» غافل از اینکه این «آخرین فرصت»، این هفته برای چندمین بار است که برای آنها تکرار شده. در حالیکه برای کودکان گرسنهی آفریقا این عادت کماکان سازشدهنده است برای بسیاری از دیگر مردم شهرنشین عادتی زیانبار است.
وقتی از افرادی که رژیم غذایی ناسالم دارند دلیل آن را بپرسیم عموما افراد اردهی خود را به اندازهی کافی قوی نمیدانند که جلوی عادات نادرست خود را بگیرند. اما تکامل به ما میگوید مشکل از اراده نیست، مشکل از فعال شدن مسیرهای عصبیست که فعال شدن آنها در محیط ساوان یک سازگاری بوده است.
آیا راهکاری وجود دارد؟!!
حقهای که مغز را دور میزند
پژوهشگران دریافتهاند که برای غلبه بر این ناهماهنگی تکاملی، نیازی به جنگ با غرایز نداریم؛ بلکه میتوانیم از همان مکانیسمهای کهن برای فریب مغز استفاده کنیم. راهکار، بسیار ساده است: برنامههای «اگر-آنگاه».
به چه معنا؟ به این معنا که به جای گلایه از ارادهی ضعیف، یک جملهی شرطی را حفظ کنیم. مثلاً ازقبل به خود بگوییم: «اگر بعد از ناهار احساس گرسنگی کردم، آنگاه یک سیب میخورم.» یا «اگر هوس یک میانوعدهی شیرین کردم، آنگاه به جای شکلات، یک خرما میخورم.»
پژوهشگران دریافتند این ترفند بهظاهرساده بسیار بیش از آنچه به نظر میرسد کارآمد است زیرا به جای اینکه قشر پیشانی مغز (مرکز اراده و برنامهریزی) را درگیر کند، از سیستم حافظهی تداعیگر استفاده میکند؛ یعنی همان سیستمی که به ما یادآوری میکند با دیدن یک صندلی، روی آن بنشینیم یا با شنیدن صدای زنگ، درب خانه را باز کنیم.
جالب اینجاست که ترتیب در این برنامه مهم است. باید ابتدا نشانهی (اگر) بیاید و سپس پاسخ (آنگاه). اگر بگوییم «یک سیب میخورم اگر گرسنه شدم»، دیگر آن پیوند محکم در حافظه شکل نمیگیرد. زیرا نشانهی محیطی (گرسنگی) باید ماشهی پاسخ را در همان لحظه بچکاند. این یعنی ما یک «عادت مصنوعی» میسازیم که دقیقاً شبیه عادات کهن عمل میکند؛ آنجا که اجدادمان بیدرنگ به نشانههای گرسنگی پاسخ میدادند، اما این بار پاسخ را به سمت یک رفتار سالم هدایت کردهایم.
پژوهش نشان داده که این روشِ به ظاهر ساده، مصرف میوه و سبزیجات را تا سی درصد افزایش میدهد و این تأثیر تا دو سال پایدار میماند!
یعنی با صرف چند دقیقه زمان برای طراحی این برنامههای اگر-آنگاه، میتوانیم الگوی تغذیهای خود را برای سالها دگرگون کنیم، بیآنکه نیازی به ارادهی آهنین یا رنج و محرومیت داشته باشیم.
این ترفند، فقط به تغذیه محدود نمیشود. در جهانی زندگی میکنیم که پر از ناهماهنگیهای تکاملی دیگر است. مثلاً مغز ما برای پاداشهای آنی طراحی شده، اما امروز با پاداشهای لحظهایِ بینهایتی مثل شبکههای اجتماعی، بازیهای ویدیویی و ویدئوهای کوتاه روبرو هستیم که سیستم دوپامین ما را به هم میریزند. یا سیستم پاسخ به استرس، که برای فرار از دست جانوران وحشی طراحی شده، امروز با تهدیدهای مزمن و مبهم مانند فشار کاری و ترافیک فعال میشود و ما را در گیر و دارِ اضطرابِ دائمی گرفتار میکند.
به نظر میرسد برنامهی «اگر-آنگاه» در همهی این موارد کارآمد باشد زیرا این برنامهها، یک اتصال جدید در مغز ایجاد میکند که مسیر غریزیِ کهن را به سمت یک پاسخ مدرن و سالم تغییر میدهد.
البته این راهکار آنقدر ساده است که بعید است کسی آن را جدی بگیرد زیرا وقتی مسائل بزرگ هستند به اشتباه گمان میکنیم که راهکارها هم باید پیچیده باشند.
اما واقعاً به امتحان کردنش میارزد. کافیست همین الان چند عادتی را که خواهان تغییر آنها هستیم به یاد آوریم و یک برنامهی «اگر-آنگاه» برایش تدارک ببینیم.
متخصصان تغذیه میتوانند از این ترفند برای مراجعان خود بهره گیرند.
هادی صمدی
@evophilosophy
مغز ما چگونه بزرگ شد؟ با مصرف گوشت؟ احتمالاً خیر!
داستان تکامل انسان، بهخلاف تصویری که گاهی از آن ارائه میشود، روایتی ثابت و تمامشده نیست. تقریباً هر روز یافتههای تازه باستانشناسی، ژنتیک و زیستشناسی تکاملی، بخشی از دانستههای پیشین ما را اصلاح میکنند. پژوهش تازهای که در Science منتشر شده نیز از همین جنس است: مطالعهای که یکی از روایتهای نسبتاً جاافتاده دربارهی تکامل مغز انسان، یعنی نقش محوری گوشتخواری، را بازنگری میکند و نشان میدهد که برای توضیح رشد مغز بزرگ انسان باید به کربوهیدراتها و منابع طبیعی قند نیز توجه جدی داشت.
مغز انسان با وجود اینکه حدود دو درصد وزن بدن را تشکیل میدهد، در حالت استراحت نزدیک به یکپنجم انرژی بدن را مصرف میکند. این نیاز در کودکی حتی بیشتر است. پرسش اصلی این است که اجداد ما چگونه توانستند هزینهی انرژی چنین مغز بزرگی را تأمین کنند. سالهاست که افزایش مصرف گوشت از مهمترین پاسخها بود. گوشت و بهویژه مغز استخوان، منابع متراکم انرژی و چربی هستند و مصرف آنها نسبت به بسیاری از گیاهان انرژی بیشتری را در زمان کوتاهتری فراهم میکند.
اما گوشت یک محدودیت مهم دارد: منبع قابلتوجهی از کربوهیدرات نیست، در حالی که مغز برای فعالیت خود به گلوکز وابستگی زیادی دارد. بدن میتواند مقداری گلوکز را از پروتئین تولید کند، اما این فرایند محدود و پرهزینه است و اتکا به پروتئین بهعنوان سوخت اصلی نیز میتواند مشکلاتی ایجاد کند. بنابراین، به اعتقاد پژوهشگران، رشد مغز انسان نمیتواند تنها با افزایش مصرف گوشت توضیح داده شود. کربوهیدراتها باید بخشی مهم از این معادله بوده باشند.
از میوههای شیرین تا آتش و غلات
پژوهشگران برای آزمودن این فرضیه، نیاز به گلوکز و ترکیب غذایی اجداد انسان را در بیش از چهار میلیون سال تکامل مدلسازی کردند. آنها علاوه بر نیاز مغز، مصرف گلوکز توسط گلبولهای قرمز و کلیهها و همچنین نیازهای مربوط به بارداری و شیردهی را نیز در نظر گرفتند. نتیجه نشان داد که کربوهیدراتها در مجموع میتوانستهاند بیش از نیمی از انرژی موردنیاز انسان را در بخش بزرگی از این مسیر تکاملی تأمین کنند.
این داستان از اجداد بسیار اولیه انسان آغاز میشود. «لوسی» از گونه استرالوپیتکوس آفریکانوس احتمالاً در محیط گرمسیری زندگی میکرد و بخش بزرگی از غذای خود را از میوههای رسیده به دست میآورد. بر اساس مدل پژوهشگران، بیش از دو سوم انرژی او میتوانست از قندهای طبیعی تأمین شود. این یافته با فرضیهای جذاب همخوان است: شاید میوهخواری نهفقط انرژی لازم برای مغز را فراهم کرده، بلکه خود به تقویت تواناییهای شناختی نیز کمک کرده باشد. یافتن میوههای رسیده در جنگل نیازمند حافظه، شناخت محیط و توانایی پیشبینی زمان و مکان دسترسی به غذا بود.
بعدها سهم غذاهای حیوانی در رژیم انسان افزایش یافت، اما کربوهیدرات همچنان اهمیت خود را حفظ کرد. حدود یک میلیون سال پیش، کنترل آتش امکان پختن مواد نشاستهای را فراهم کرد و نشاسته پختهشده بسیار آسانتر هضم میشد و میتوانست گلوکز موردنیاز بدن را تأمین کند. حدود صد هزار سال پیش نیز استفاده از سنگهای آسیاب و اجاقها دسترسی به نشاسته موجود در غلات را افزایش داد. به این ترتیب، منابع کربوهیدراتی انسان از میوه و عسل به نشاسته پخته و سپس غلات گسترش یافت.
میراثی تکاملی در زندگی امروز
این نیاز به کربوهیدرات احتمالاً همیشه به یک اندازه برآورده نمیشده است. هنگامی که انسان از محیطهای گرمسیری خارج شد و به مناطق سرد و خشک رفت، میوه و عسل که منابع مهم قند بودند، محدودتر و فصلیتر شدند. پژوهشگران احتمال میدهند که این دورههای کمبود کربوهیدرات در انتخاب برخی ویژگیهای ژنتیکی مؤثر بوده باشد؛ ویژگیهایی که سطح گلوکز خون را افزایش میدادند و در گذشته میتوانستند به رشد جنین و بقای آن کمک کنند. همین سازوکارها در شرایط امروزی ممکن است با افزایش خطر دیابت نوع دو و بیماریهای قلبیعروقی ارتباط داشته باشند؛ هرچند این بخش از استدلال هنوز در حد یک فرضیه تکاملی است.
پژوهش همچنین توضیحی برای علاقه دیرینه انسان به طعم شیرین ارائه میدهد. میل به شیرینی احتمالاً در گذشته سازوکاری سودمند برای یافتن غذاهای پرانرژی مانند میوه و عسل بوده است.
این پژوهش مهم است زیرا نشان میدهد حتی بخشهایی از داستان تکامل انسان که زمانی تقریباً بدیهی به نظر میرسیدند، با شواهد تازه میتوانند بازنویسی شوند. اگر روایت قدیمیتر، گوشت را سوخت اصلی رشد مغز میدانست، این پژوهش تصویری پیچیدهتر عرضه میکند: مغز بزرگ انسان احتمالاً حاصل تعامل مجموعهای از تغییرات در رژیم غذایی، از میوه و عسل گرفته تا گوشت، آتش، نشاسته و غلات بوده است. داستان تکامل انسان دائما بازنویسی میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
«عصر سهشنبههای بخارا» این هفته به کتاب استاد وهابزاده اختصاص دارد. فرصت داشتید از دست ندهید زیرا این کتاب ارزش خواندن دارد. به ویژه اگر والد هستید یا معلم، یا دانشجوی تربیت معلم، و احیانا در خواندن کتاب تردید دارید در جلسه شرکت کنید. شاید شرکت در این جلسه اثری بر آیندهی کودکان یا دانشآموزان شما داشته باشد. تردید نکنید.
ساعت ۱۷ سهشنبه ۲۰ مرداد ١۴٠۵ با سخنرانی: عبدالحسین وهابزاده، سیدمحسن گلدانساز، هادی صمدی، بهاره کیائی، مانیا شفاهی، محمدرضا سرکارآرائی (پیام تصویری) و علی دهباشی
خیابان باهنر (نیاوران). روبهروی کامرانیهٔ شمالی، شمارهٔ ۱۳۷ و ۱۳۵، شهر کتاب نیاوران
هادی صمدی
@evophilosophy
برخی کانالهایی که در این حوزه فعال هستند، و با دنبال کردن آنها با مفهوم مدرسهی طبیعت آشناتر میشوید:
@madresehtabiat
@DamounNatureSchool
@darbananati
@NobangAndisheh
@cnstudy
@BachehayeZamin
@Shabnam_n_s
@cnbooks
@noojkids
@NatureSchoolMinooTooran
@konaam_childhood
@parcheen_org1396
@KoocharNatureSchool
@KavikonjNatureSchool
@zaadaanschool
@talikakkindergarden96
@BaghNS
مجموعه نقش عجب برگزار میکند:
✳️ مدرسه حقوق و اخلاق ✳️
🔸حقِ ناحقبودن
🔹 دکتر آرش نراقی
🗓⏰ ۲۴ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱
🔸حقوقشناسی گفتگویی بوهمی: معرفی اجمالی نظریه گفتگوی بوهمی برای پژوهشگران حقوق
🔹دکتر حسین بیات
🗓⏰ ۱۵ مرداد ساعت ۱۸ تا ۱۹
🔸نگاهی تکاملی به رابطه حقوق و اخلاق
🔹 دکتر هادی صمدی
🗓⏰ ۱۷ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱
🔸اخلاق ماشین و حقوق بشر در عصر هوش مصنوعی
🔹دکتر حسین دباغ
🗓⏰ ۲۱ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱
🔸ارتباط حق و اخلاق نزد ایمانوئل کانت
🔹دکتر محمد حسینی
۲۸ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱
🔸فضیلت فکری و حق معرفتی
🔹دکتر امیر حسین خداپرست
🗓⏰ ۳ شهریور ساعت ۱۹ تا ۲۱
🔸رابطهی اخلاق و حقوق در اندیشهی رانلد دورکین با تکیه بر کتاب عدالت برای خارپشتها
🔹دکتر جواد حیدری
🗓⏰ دو جلسه: ۹ و ۱۱ شهریور ساعت ۲۰ تا ۲۲
👨🎓دبیر علمی مدرسه:
دکتر محمد حسینی
🔴🔴🔴 شرکت در جلسات رایگان اما نامنویسی الزامی است.
✅ اطلاعات بیشتر و نامنویسی از طریق تلگرام، واتساپ، ایتا، پیامک و تماس با شماره: ۰۹۳۰۶۵۵۳۳۵۷
🆔 @naghshe_ajab05
در آستانه آینده؛ چگونه نوجوانان برای شکوفایی در جهان در حال تغییر آماده میشوند؟
با گسترش هوش مصنوعی، جهان با تغییرات بزرگی روبهروست؛ شغلها دگرگون میشوند، افسردگی و اضطراب نوجوانان افزایش یافته، توان جسمانی کاهش پیدا کرده و بحران معنا پررنگتر شده است.
اما این به معنای ناتوانی ما نیست. راهکارهایی ساده و عملی وجود دارد که بدون حذف کامل صفحهنمایشها، میتواند به رشد جسمی، شناختی و هیجانی کودکان و نوجوانان کمک کند.
در این سخنرانی، دکتر هادی صمدی از جمله به این موضوعات میپردازد: • بازیهای گروهی در طبیعت برای تقویت جسم، ذهن و هیجان • نقش روایتگری، تاریخ علم، زندگینامهها و داستانها در معنا بخشیدن به زندگی • مشارکت کودکان در پروژههای علمی واقعی برای پرورش کنجکاوی و فهم جهان • اهمیت کار با دست و ساختن در یادگیری بدنمند ریاضیات و فیزیک
🎥 فیلم کامل سخنرانی را در سایت چهارراه ببینید:
مبانی فلسفی پشتیبان مدارس طبیعت به روایت هادی صمدی
https://chaharrah.tv/samadi-1405-05-10/
@evophilosophy
پیش از آنکه برای فرزندتان کلاس تازهای ثبتنام کنید، این گفتوگو را بخوانید
اگر پدر یا مادر هستید و به فکر ثبتنام فرزند خود در کلاسهای آموزشی فوقبرنامه در تابستان هستید، اندکی برای خواندن گفتوگوی محمدرضا سرکارآرانی با عبدالحسین وهابزاده وقت بگذارید. ارزش این گفتوگو در نقد آموزش رسمی نیست، بلکه در عرضهی راهکارهاییست که بهخلاف تصور، نه هزینهای برای خانواده دارد و نه نیاز به امکانات ویژه. مهمترین پیام وهابزاده این است که «مدرسه طبیعت» پیش از آنکه یک مکان باشد، تغییری در نگاه ما به کودک است؛ نگاهی که برای همهی کودکان، در همهی شهرها و روستاهای ایران و در هر شرایط اقتصادی قابل اجراست. کافی است، به تعبیر سهراب سپهری، «چشمها را بشوییم و جور دیگر ببینیم».
ایدهی «مدرسه طبیعت» در اندیشهی عبدالحسین وهابزاده، بیش از آنکه طرحی برای آموزش محیطزیست باشد، نقدی بنیادین بر مدرسهی رسمی و شیوه رایج تربیت کودک است. از منظر او، مسئلهی اصلی آموزش طبیعت نیست، بلکه بازگرداندن «کودکی» به کودکان است. از منظری تکاملی، کودک موجودی خودیادگیرنده است که انگیزهی یادگیری را از درون خود میگیرد. آنچه آموزش رسمی و کلاسهای پرهزینه انجام میدهند، اغلب جایگزینکردن انگیزهی درونی با اجبار بیرونی است، در حالی که یادگیری واقعی از تجربه، بازی، مشاهده و تعامل با محیط شکل میگیرد.
وهابزاده میان «آموزش» و «یادگیری» تمایز روشنی قائل است. یادگیری فرایندی طبیعیست که کودک از طریق بازی، تقلید، تجربه شخصی و تعامل با دیگران و محیط طی میکند؛ از همین رو، او کودک را نه «آموزشپذیر»، بلکه «یادگیرنده» میداند.
در مرکز این اندیشه، مفهوم بازی آزاد قرار دارد. کودک با شاخه و تنهی درخت، خاک، آب یا سنگ، جهانی از تجربه خلق میکند. این بازیها صرفاً سرگرمی نیستند؛ بلکه شخصیت، عواطف و مسیرهای بعدی یادگیری را شکل میدهند. تجربههای عاطفی دوران کودکی بعدها جهت علایق و انتخابهای فرد را تعیین میکنند و کودکی که فرصت تجربهی طبیعت را نداشته باشد، در بزرگسالی نیز رابطهای عمیق با آن برقرار نخواهد کرد.
از همین منظر، «مدرسه طبیعت» برای وهابزاده ساختمان یا برنامهی درسی نیست، بلکه محیطی است که کودک بتواند آزادانه بازی کند، تجربه بیندوزد، انتخاب کند و با طبیعت ارتباط برقرار سازد. نقش بزرگسال نیز آموزش دادن نیست، بلکه فراهم کردن محیطی امن و غنی برای تجربه است. انسان میلیونها سال در چنین «مدرسهای» رشد کرده و مدرسهی رسمی نهادی بسیار جدید در تاریخ بشر است.
با این حال، وهابزاده بهخلاف برداشت سادهانگارانه از روسو، انسان طبیعی را کاملاً نیکسرشت نمیداند. به باور او، بازی و طبیعت راهنمای طبیعی کودکاند، اما یادگیری قواعد زندگی جمعی، اخلاق و مسئولیت اجتماعی وظیفهی جامعه است.
بنابراین، مدرسهی طبیعت نفی آموزش نیست؛ بلکه تأکید بر تقدم تجربهی طبیعی در سالهای نخست زندگی است.
او میگوید دغدغهاش ابتدا حفاظت از محیطزیست بود، اما به این نتیجه رسید که مسئله عمیقتر از بحران طبیعت است؛ زیرا خودِ کودکی در معرض نابودی قرار گرفته است. کودک امروز بیشتر وقت خود را میان آپارتمان، سرویس، مدرسه و کلاسهای متعدد میگذراند و فرصت تجربهی آزاد محیط، محله و طبیعت را از دست داده است. از همین رو، دغدغه او از «طبیعت برای محیطزیست» به «طبیعت برای کودک» تغییر یافت.
اگر با خواندن این مطالب هنوز تردید دارید که آیا چنین شیوهای واقعاً کودک را برای آینده آماده میکند یا نه، تردیدتان کاملاً قابل درک است. حرکت در مسیری که با عرف رایج تفاوت دارد، شجاعت میخواهد و این نگرانی که «اگر اشتباه کنم، هزینه آن را فرزندم در آینده خواهد پرداخت» نگرانی نابجایی نیست.
از سوی دیگر، در ذهن بسیاری از ما این پیشفرض وجود دارد که هرچه آموزش گرانتر باشد، حتماً بهتر است. اما همانطور که دربارهی تغذیه میدانیم، این قاعده همیشه درست نیست؛ گاهی نان، پنیر و سبزی ساده، سالمتر از بسیاری از فستفودهای گرانقیمتتر است. در تربیت نیز لزوماً آموزشهای پرهزینه، از یادگیری حاصل از بازیهای جمعی، تجربه و حضور در محیطهای طبیعی مانند پارکها ارزشمندتر نیستند.
با این همه، اگر هنوز مردد هستید، ضرورتی ندارد آموزشهای رسمی و متعارف را کنار بگذارید. گفتوگوی وهابزاده را بخوانید و سپس خودتان در مورد راهکارهای مناسب برای فرزند خود تصمیم بگیرید. دستکم فرصت این نوع یادگیری را نیز در کنار آموزش مدرسه برای فرزندتان فراهم کنید. اهمیت این راهکار بهویژه برای کودکان زیر ۱۲ سال بیشتر است، هرچند همه کودکان از آن بهرهمند میشوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
بازنگری در رابطهی نئاندرتال و انسان خردمند
تا همین اواخر، داستان رابطهٔ انسان خردمند و نئاندرتالها را میشد به شکلی نسبتاً ساده روایت کرد: انسان خردمند در آفریقا پدیدار شد، حدود پنجاه هزار سال پیش از آفریقا بیرون آمد، در اوراسیا با نئاندرتالها روبهرو شد، با آنها رقابت کرد و سرانجام جای آنها را گرفت. نئاندرتالها ناپدید شدند، اما بخشی از دی.ان.ای آنها در بدن انسانهای امروزی باقی ماند.
پژوهشهای جدید این داستان را بهتدریج از نو مینویسند. پژوهشی که قبلاً در همین کانال معرفی شد نشان داد که تماس میان انسان خردمند و نئاندرتال احتمالاً یک برخورد کوتاه و یکباره در حدود پنجاه هزار سال پیش نبوده است. این دو جمعیت شاید در طول حدود دویست هزار سال، در چندین موج، بارها به یکدیگر نزدیک شده، با هم آمیزش کرده، و دوباره از هم فاصله گرفتهاند. انسان خردمند نیز احتمالاً بسیار زودتر از آنچه تصور میشد، از آفریقا خارج شده و در دورههای مختلف دوباره به آفریقا بازگشته است. در این رفتوآمدهای طولانی، جمعیتهای مختلف انسانتبار بارها با یکدیگر تماس پیدا کردهاند.
این یافته بهتنهایی تصویر مهمی به ما میداد: نئاندرتالها و انسان خردمند دو جمعیت کاملاً جدا و بیارتباط نبودند و طی زمان بارها با یکدیگر آمیزش کرده بودند. بخشی از ژنهای انسان خردمند نیز وارد جمعیتهای نئاندرتال شده، یعنی جریان ژنتیکی فقط در یک جهت، از نئاندرتال به انسان امروزی، نبوده است. از سوی دیگر، جمعیت نئاندرتال احتمالاً از آنچه پیشتر تصور میشد کوچکتر بوده است. بنابراین، ناپدیدشدن نئاندرتالها شاید دیگر داستان یک «انقراض ناگهانی» نباشد و ممکن است جمعیتهای کوچک آنها بهتدریج در جمعیتهای بزرگتر انسان خردمند ادغام شده باشند.
اما ژنها فقط بخشی از داستان را بازگو میکنند زیرا نمیگویند این تماس چگونه بوده است. آیا این دو گروه فقط گاهی با یکدیگر آمیزش میکردند؟ آیا در کنار هم زندگی میکردند؟ آیا با هم رقابت میکردند یا گاهی همکاری؟ آیا ایدهها و فنون نیز مانند ژنها از یک جمعیت به جمعیت دیگر منتقل میشد؟
پژوهش اخیر مربوط به غار تینشمت در اسرائیل، به این پرسشها تا حدی پاسخ میدهد. شواهد باستانشناختی این محوطه نشان میدهد که گروههای مختلف انسانتبار در دورههای گوناگون با یکدیگر تماس داشتند، مرز میان این جمعیتها احتمالاً بسیار نفوذپذیرتر از آن چیزی بوده که زمانی تصور میکردیم. شباهت در فناوری ابزارسازی، شیوههای شکار و برخی رفتارهای نمادین نشان میدهد که این گروهها احتمالاً در یک جهان مشترک زندگی میکردند و از یکدیگر تأثیر میپذیرفتند.
البته این به آن معنا نیست که نئاندرتالها و انسان خردمند همیشه در صلح و همکاری زندگی میکردند. احتمالاً رابطه انها ترکیبی از رقابت، همزیستی، تبادل و شاید در برخی موقعیتها همکاری بوده است. نکتهی مهم این است که دیگر نمیتوان آنها را دو جهان کاملاً جدا تصور کرد. ممکن است در برخی دورهها یک گروه از دیگری چیزی آموخته باشد، در دورهای دیگر بر سر منابع رقابت کرده باشند و در شرایطی دیگر افراد دو جمعیت با یکدیگر پیوند برقرار کرده باشند.
پژوهش سوم، که به سازوکار شبکههای اجتماعی و جمعیتی مربوط میشود، لایهی دیگری به این تصویر اضافه میکند. اگر انسان خردمند و نئاندرتال هر دو با محیطهایی متغیر روبهرو بودند، شاید تفاوت سرنوشت آنها فقط به هوش، ابزار یا توانایی شکار مربوط نبوده باشد و به میزان انسجام درونگروهی آنها مرتبط باشد. بر اساس این پژوهش، انسان خردمند احتمالاً شبکههای اجتماعی و جغرافیایی گستردهتر و انعطافپذیرتری داشته است. وقتی شرایط محیطی تغییر میکرد یا منابع در منطقهای کاهش مییافت، ارتباط با گروههای دیگر میتوانست امکان جابهجایی، تبادل اطلاعات، یافتن منابع تازه و پیوندهای جدید را فراهم کند. نئاندرتالها نیز اجتماعی بودند و هرگز موجوداتی کاملاً منزوی نبودند، اما احتمالا شبکههای جمعیتی آنها در برخی دورهها ضعیفتر و شکنندهتر بوده باشد. در چنین شرایطی، بحرانهای اقلیمی یا کاهش منابع میتوانست برای جمعیتی کوچک و کمتر بههمپیوسته، پیامدهای بسیار شدیدتری داشته باشد.
این سه پژوهش، در کنار هم، تصویری بسیار متفاوت از گذشته میسازند. پژوهش ژنتیکی به ما میگوید که تماس میان انسان خردمند و نئاندرتال طی دهها هزار سال تکرار شده است. پژوهش باستانشناختی نشان میدهد که این تماس احتمالاً فقط در سطح آمیزش جنسی و انتقال ژن نبوده، بلکه ممکن است با تبادل فناوری، رفتار و ایده نیز همراه شده باشد. و پژوهش سوم میگوید که در سرنوشت نهایی این دو جمعیت، میزان اتصال آنها به یکدیگر و توانایی آنها برای حفظ شبکههای گسترده نیز اهمیت داشته است.
تا ببینیم پژوهشهای بعدی چگونه گذشتهی انسان را روشنتر میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
ویلیام سامنر و تکامل اجتماعی
سامنر، جامعهشناس و اقتصاددان آمریکایی، متولد ۱۸۴۰، بیشتر عمر حرفهای خود را در دانشگاه ییل گذراند و از نخستین کسانی بود که کوشید نظم اجتماعی، عادتهای جمعی و نابرابری را با زبانی تکاملی توضیح دهد. برای فهم دیدگاه او، باید نظرات او را در متن آمریکای اواخر قرن نوزدهم دید؛ جامعهای که با صنعتیشدن و شهرنشینی و گسترش بازار، مهاجرت و منازعه بر سر فقر و اصلاحات اجتماعی، پرسشهای تازهای درباره آزادی، رقابت و مسئولیت پدید آورده بود.
هرچند سامنر مستقیماً از داروین نسخهای برای سیاست استخراج نکرد، اما واژگان تکامل، سازگاری و رقابت در شیوه صورتبندی مسائل او نقش مهمی داشتند. او جامعه را مجموعهای از افراد و گروهها میدید که در شرایط محدودیت منابع، برای تأمین نیازها با یکدیگر تعامل دارند. از نظر او، بسیاری از نهادها بهتدریج و در پاسخ به تجربههای تاریخی شکل میگیرند و نه آنکه محصول طراحی آگاهانه باشند. این نگاه، او را نسبت به برنامههایی بدبین میکرد که در ان، سیاستمداران یا مصلحان اجتماعی میخواستند با ارادهای مرکزی، نظم جامعه را از نو طراحی کنند.
از مفاهیم مهم سامنر «فولکوی» یا رسوم عامه بود؛ الگوهای عادتی که گروهها در زندگی روزمره پدید میآورند و سپس آنها را طبیعی، بدیهی یا ضروری میپندارند. وقتی چنین الگوهایی با داوری اخلاقی و الزام اجتماعی همراه میشوند، به هنجارهای اخلاقی نیرومندتر تبدیل میگردند. این مفاهیم نشان میدهند که نظم اجتماعی الزاماً حاصل تصمیم عقلانی افراد نیست. بنابراین، برای فهم رفتار اجتماعی باید تاریخ شکلگیری هنجارها را بررسی کرد، نه اینکه آنها را انتخابهایی آگاهانه بدانیم.
مفهوم دیگر او قوممداری بود: گرایش هر گروه به اینکه شیوه زندگی خود را معیار سنجش دیگران قرار دهد. این ایده به ما یادآوری میکند که ارزشها و داوریهای اخلاقی درون گروهها ساخته و تثبیت میشوند. در عین حال، سامنر رقابت و سازگاری را برای فهم روابط اجتماعی مهم میدانست و اغلب نسبت به مداخله دولت در مناسبات اقتصادی بدگمان بود. کتاب آنچه طبقات اجتماعی به یکدیگر بدهکارند در سال ۱۸۸۳، نقدی بر این تصور بود که ثروتمندان الزاماً بدهکارند که مشکلات جامعه را از طریق سیاست عمومی حل کنند. کتاب فولکوی در سال ۱۹۰۶، صورتبندی گستردهتری از نگاه او به رسوم و نهادها عرضه کرد.
بااینحال، سامنر را نباید به شعار ساده «بقای قویترینها» فروکاست. برچسب «داروینیسم اجتماعی» دربارهی او محل بحث تاریخی است و پژوهشگران درباره میزان و تغییرات این گرایش در آثارش اتفاق نظر ندارند. او در تحلیلهایش گاه پیامدهای ناخواسته نهادها و محدودیت دانایی اصلاحگران را برجسته میکرد؛ اما این نکته به معنای بیطرفی کامل نظریهاش نبود. تأکید او بر رقابت و مسئولیت فردی میتوانست نابرابریهای موجود را نتیجهی سازگاری طبیعی جلوه دهد و نقش قدرت، میراث تاریخی یا امتیازهای نهادی را کمرنگ کند.
فضای اجتماعی آمریکا برای سامنر فضایی را شکل داد که پرسشهای مهم او را شکل میداد. در دورهای که سرمایهداری صنعتی ثروت عظیم و فقر شهری را همزمان تولید میکرد، بحث بر سر مالیات، کمک عمومی، اتحادیهها و اصلاحات اجتماعی شدت داشت. دفاع او از آزادی اقتصادی و احتیاط در برابر مداخله، با منازعات سیاسی زمانه پیوند داشت. آموزش دانشگاهی، اقتصاد سیاسی کلاسیک، سنت لیبرالی و انتخابهای فکری خود او نیز در شکلگیری دیدگاهش دخیل بودند.
اهمیت مطالعهی افرادی مانند سامنر برای امروز در این است که نشان میدهد واژگان تکاملی چگونه میتوانند به موضعگیری سیاسی معنا ببخشند. مفاهیمی مانند رقابت، سازگاری و انتخاب، بهخودیخود حکم نمیکنند که دولت باید مداخله کند یا کنار بایستد. این نتیجه به پیشفرضهای اخلاقی و سیاسی وابسته است. وقتی زبان تکامل وارد تحلیل جامعه شد، برخی آن را برای دفاع از بازار و محدودکردن اصلاحات به کار بردند؛ دیگران همان زبان را برای توضیح همکاری، تغییر نهادی یا امکان اصلاح به کار گرفتند. مطالعهی سامنر و دیگر اندیشمندان تکاملی این دوران کمک میکند میان مشاهده اجتماعی، تفسیر تکاملی و داوری سیاسی تمایز بگذاریم و ببینیم چگونه یک نظریه میتواند هم ابزار توضیح باشد و هم بخشی از منازعه بر سر نظم مطلوب جامعه.
از این منظر، اهمیت این گونه مطالعات در شیوهی پرسیدن سؤالات کنونیست. به جای آنکه تفاوتهای فرهنگی را خطا یا انحراف از مسیر واحد تمدن تلقی کنیم، باید بپرسیم چه سازوکارهای عاطفی، تاریخی و نهادی آنها را پدید آوردهاند.
چنین رویکردی به پژوهشگر تکاملی اجازه میدهد میان شباهتهای انسانی و صورتهای متنوع زندگی اجتماعی تمایز بگذارد، بیآنکه یکی را به دیگری تقلیل دهد.
خوانش تکاملی متفاوت ادوارد وسترمارک به جامعه را در پست بعدی ببینید.
هادی صمدی
@evophilosophy
سواد تکاملی: زندگی، هنرِ دیدن دو سوی تعارضهاست
زندگی مملو از دوراهیهاست. بر باورهای خود پافشاری کنیم یا در برابر شواهد تازه تغییر موضع دهیم؟ تخصص مهمتر است یا برخورداری از تنوع فنون؟ برنامهریزی کنیم یا خود را برای فرصتهای پیشبینینشده آماده نگه داریم؟ به رقابت روی بیاوریم یا همکاری کنیم؟ به سنتها وفادار بمانیم یا راههای تازه را امتحان کنیم؟
این پرسشها طوری مطرح میشوند که گویی فقط یک پاسخ درست وجود دارد.
بخشی از دشواری زندگی آنجاست که مسئله را نادرست صورتبندی میکنیم. شاید بعضی از این تعارضها را نباید با حذف یک سوی ماجرا خاتمه داد.
نظریهی تکامل از غنیترین چارچوبها برای فهم این وضعیت است زیرا نشان میدهد چگونه فرایندهایی با اثرهای ظاهراً متضاد میتوانند در کنار هم امکان بقا، سازگاری و تحول را فراهم کنند.
در تکامل زیستی، تنوع و حفظ ویژگیها، در نگاه نخست، در برابر یکدیگر قرار میگیرند. اگر همهچیز پیوسته تغییر کند، چه چیزی به نسل بعد منتقل میشود؟ و اگر همهچیز ثابت بماند، موجود زنده چگونه با شرایط تازه سازگار خواهد شد؟ بااینحال، تکامل به هر دو نیاز دارد: تنوع، امکان پیدایش تفاوتهای تازه را فراهم میکند و توارث، بخشی از این تفاوتها را به نسلهای بعد میرساند. بدون تنوع، ماده خام انتخاب طبیعی محدود میشود؛ بدون توارث، تفاوتهای سودمند نمیتوانند بهطور پایدار در نسلها انباشته شوند. آنچه در ظاهر تعارض است، در سطحی دیگر چنین نیست.
نمونهی دیگر، انعطافپذیری و ثبات است. موجودی که در برابر هر تغییر محیطی فوراً دگرگون شود، ممکن است ویژگیهای مفید خود را از دست بدهد؛ موجودی هم که به هیچ تغییری پاسخ ندهد، ممکن است در محیطی تازه آسیب ببیند.
همین الگو را در بسیاری از فرایندهای تکاملی میبینیم. رقابت میتواند به بهبود عملکرد بینجامد، اما همکاری نیز گاهی امکان دستاوردهایی را فراهم میکند که هیچ فردی بهتنهایی قادر به تحقق آن نیست. تخصصیشدن میتواند کارایی را افزایش دهد، اما گاهی انعطافپذیری را کاهش میدهد. سازوکارهای محافظهکارانه میتوانند ساختارهای موفق را حفظ کنند، درحالیکه نوآوری امکان عبور از محدودیتهای موجود را فراهم میکند.
دیالوژیک مورن، و دائوئیسم
این همان نکتهای است که در اندیشه ادگار مورن دربارهی «تفکر پیچیده» و منطق دیالوژیک مطرح است. در نگاه دیالوژیک، دو اصل ممکن است همزمان با یکدیگر در تنش باشند و درعینحال، در ساختن یک کل پیچیده مشارکت کنند. این نگاه با این تصور متفاوت است که هر تعارضی را باید با انتخاب یک طرف و حذف طرف دیگر حل کرد. گاهی دو نیرو یکدیگر را محدود میکنند؛ گاهی مکمل یکدیگرند؛ و گاهی هر دو برای پایداری یک نظام ضروریاند، هرچند رابطهشان همواره آرام و بیتنش نیست.
از این منظر، مفهوم کهن یین و یانگ در فلسفه چینی نیز استعارهای روشنگر است: واقعیت را نمیتوان همیشه با جداکردن قطبهای ظاهراً متضاد فهمید؛ گاهی هر قطب در نسبت با دیگری معنا پیدا میکند و پویایی زندگی از تعامل آنها شکل میگیرد. همانطور که در نماد یین و یانگ، دو سوی متضاد کاملاً از یکدیگر گسسته نیستند، در فرایندهای تکاملی نیز ثبات و تغییر، رقابت و همکاری، و حفظ ویژگیها و ایجاد تنوع در عین تنش، در شکلگیری یک نظام پویا نقش دارند.
مثال
کسبوکار نوآور به دو توانایی نیاز دارد: بهرهبرداری از فناوریها و روشهایی که اکنون خوب کار میکنند، و جستوجوی گزینههایی که شاید در آینده بهتر باشند. تمرکز کامل بر روشهای فعلی میتواند در کوتاهمدت کارآمد باشد، اما سازمان را در برابر تغییرات آسیبپذیر کند. جستوجوی بیوقفه نیز ممکن است منابع را پراکنده سازد و مانع تثبیت دستاوردها شود. راهبرد مؤثر معمولاً نه انتخاب مطلق یکی از این دو، بلکه ایجاد نسبتی متناسب میان بهرهبرداری و اکتشاف است؛ نسبتی که با توجه به شرایط تغییر میکند.
سواد تکاملی
سواد تکاملی میتواند به ما کمک کند دوراهیهای مشابه را بهتر بفهمیم. کسی که با منطق تکامل آشناست، میآموزد بهجای پرسیدن صرفِ «کدام طرف درست است؟»، پرسشهای دقیقتری مطرح کند: این دو نیرو چه نقشی دارند؟ هرکدام در چه شرایطی سودمند یا زیانبار میشوند؟ چه هزینههایی ایجاد میکنند؟ در چه مقیاسی باید آنها را بررسی کرد؟ و آیا راهی وجود دارد که بدون نادیدهگرفتن تفاوتها، رابطهای کارآمد میان آنها برقرار کنیم؟
شاید مهمترین درس این باشد که خردمندی همیشه در انتخاب یک سوی تعارض نهفته نیست. گاهی در تشخیص زمان مناسب برای هر سوی آن است؛ گاهی در یافتن نسبتی تازه میان دو نیروی متضاد؛ و گاهی در پذیرفتن اینکه هیچ راهحلی بدون هزینه نیست.
زندگی را نمیتوان، آنچنانکه در برخی کلاسهای انتزاعی معنای زندگی آموزش داده میشود، به مجموعهای از پاسخهای قطعی و قواعد همیشگی فروکاست.
هادی صمدی
@evophilosophy
تکامل کممصرفتر از آن چیزی است که فکر میکردیم: کاربست در هوش مصنوعی
در مقالهی قبلی با عنوان ماشین گودل داروین (DGM) دیدیم که یک ماشین خودبهبوددهنده با تغییر کد خود و آزمایش تجربی، بهتدریج بهتر میشد. اما برای رسیدن به نتیجهی مطلوب، به هزاران نمونه و ارزیابی نیاز داشت.
مقالهای دیگر با عنوان شینکااولو ShinkaEvolve میگوید مشکل اصلی امروز، نه خودبهبودی است و نه کاوش باز-پایان، بلکه چیزی است با نام «بیکفایتی نمونهای». به بیان ساده، روشهای فعلی برای پیدا کردن یک راهحل خوب، بیش از حد انرژی مصرف میکنند: هزاران بار مدل زبانی را فرا میخوانند، هزاران برنامه تولید میکنند و به سختی به نتیجه میرسند. شینکااولو میخواهد همان مسیر تکاملی را طی کند، اما با انرژی کمتر. در ادبیات زیستشناسی تکاملی مشخص شده که انتخاب طبیعی نیز کممصرفتر از آن است که تصور میکردیم.
بنابراین تفاوت بنیادی این دو مقاله آن است که DGM یک سیستم خودارجاع بود: عامل کدنویس، کد خود را بازنویسی میکرد و آرشیوی از نسخههای مختلف خود میساخت. شینکااولو اما یک چارچوب تکاملی عمومی است که روی هر برنامهای، و نه فقط روی خودش، اعمال میشود. DGM روی بهبود عامل کدنویس متمرکز بود؛ شینکااولو روی حل مسائل علمی و مهندسی متنوع، از چیدمان دایرهها تا طراحی تابع زیان برای آموزش مدلهای زبانی. DGM از اثبات ریاضی فاصله گرفت و به آزمایش تجربی پرداخت، شینکااولو این آزمایش را تا سطح بهینهسازی دقیقتر میبرد و بهجای تولید انبوه، روی کیفیت نمونهها سرمایهگذاری میکند.
چگونه میتوان با نمونههای کمتر، بهتر تکامل یافت؟
پژوهشگران این مقاله، سه نوآوری را، که دوتای آنها وامدار فهم جدید از تکامل است، برای حل مشکل بیکفایتی نمونهای معرفی میکنند.
نخست، «استراتژی نمونهگیری والد» است که تعادل بین کاوش و بهرهکشی را برقرار میکند: بهجای اینکه همیشه بهترین برنامه را بهعنوان والد انتخاب کند، احتمال انتخاب هر برنامه را با ترکیبی از عملکرد و تعداد فرزندان میسنجد. این یعنی برنامههای خوب شانس بیشتری دارند، اما برنامههایی که هنوز کاوش نشدهاند هم کاملاً حذف نمیشوند. مقاله نشان میدهد که این روش از جستجوی تصادفی برای بالا رفتن از «چشمانداز شایستگی»، که در خوانش قدیم زیستشناسی تکاملی دیدگاههای رایج بودند، بهتر عمل میکند و بهطور پیوسته طی تکامل پیشرفت میکند.
دومین نوآوری، «رد کردن نمونههای تکراری» بر اساس شباهت کد است. وقتی مدل زبانی برنامهای تولید میکند، این برنامه با استفاده از یک مدل تعبیهسازی به بردار تبدیل میشود و شباهت آن با برنامههای موجود در آرشیو سنجیده میشود. اگر شباهت از حد آستانهای فراتر رود، برنامه رد میشود و مدل دوباره تلاش میکند. این مکانیزم ساده اما مؤثر، از هدر رفتن منابع برای تولید نسخههای تقریباً یکسان جلوگیری میکند. مقاله نشان میدهد که حذف این مرحله، عملکرد را بهطور چشمگیری کاهش میدهد. (به عبارتی در نوآوری نخست اجازه ورود افراد بیشتری به فرایند داده میشود اما نوآوری دوم به هر فردی هم اجازهی ورود نمیدهد.)
سومین نوآوری، «انتخاب سازشی مدل زبانی» بر اساس الگوریتم باندیت است. شینکااولو از چندین مدل زبانی مختلف استفاده میکند و بهطور پویا یاد میگیرد که کدام مدل برای کدام نوع مسئله بهتر عمل میکند. بهجای اینکه همهی مدلها بهطور یکنواخت فراخوانی شوند، مدلهایی که جهشهای مؤثرتری تولید میکنند، شانس بیشتری برای انتخاب پیدا میکنند. این سازگاری پویا، بهویژه در مسائلی که ماهیت غیرایستا دارند، مزیت قابلتوجهی ایجاد میکند. (نوآوری سوم محصول اتخاذ نگاهی بومشناختی به تکامل است. گویی مدلهای زبانی بزرگ را در یک اکوسیستم میبیند و میان آنها رقابت و همکاری همزمان را اعمال میکند.)
نتیجه؟
شینکااولو روی چهار حوزهی مختلف آزمایش شد و در همهی موارد نتایج چشمگیری داشت.
در مسئلهی چیدمان دایرهها، فقط با ۱۵۰ نمونه به راهحلی بهتر از بهترین روش قبلی رسید که به هزاران نمونه نیاز داشت.
در استدلال ریاضی، طرحهای عاملی سهمرحلهای طراحی کرد که با ۷ فراخوانی مدل زبانی، از طرحهای دستی با ۱۰ فراخوانی، بهتر عمل کرد و به مسائل جدید هم تعمیم داد.
در برنامهنویسی رقابتی، راهحلهای موجود را بهبود بخشید و در یکی از مسائل از رتبهی پنجم به دوم رسید.
جالبترین کاربرد، طراحی تابع زیان برای متعادلسازی بار در معماری ترکیب متخصصان است که با افزودن یک جملهی تنظیمکنندهی تطبیقی کارکرد را بهبود میدهد.
اهمیت این مقاله این است که تکامل باز-پایان، اگر هوشمندانه و با توسل به فهم جدید زیستشناسان تکاملی از تکامل طراحی شود، میتواند بسیار کمهزینهتر از تصور باشد.
این نکته با توجه به مصرف بالای انرژی توسط هوش مصنوعی بسیار مهم است.
هادی صمدی
@evophilosophy
⁉ آیا اصول اخلاقی واقعیت دارند؟ اگر آری، به چه معنا؟ و پرسش بنیادیتر: اصلاً واقعیت داشتن یعنی چه!
🏛 شهر فلسفۀ ایران برگزار میکند:
📢 نشست 81: آیا اصول اخلاقی واقعیت دارند؟
🎙در گفتگو با:
🔸دکتر هادی صمدی
🔹دکتر امید کشمیری
⏳ پنجشنبه 9 مهر 1405
⏰ ساعت 16 تا 18
‼ شرکت در نشست برای همگان آزاد است.
☎ 09361135000
چرا برای درک تغییرات جهانی به تکامل نیاز داریم؟
مورد دوم: چرا الگوریتم انتخابات، پوپولیستهای عوامفریب را به جای مصلحان اجتمای انتخاب میکند؟
«دموکراسی نمایندگی» از مهمترین دستاوردهای سیاسی جهان مدرن است. این نظام در مقایسه با بسیاری از شکلهای تاریخی حکومت، امکان رقابت سیاسی، پاسخگویی، گردش قدرت و انتقال مسالمتآمیز حکومت را فراهم میکند. اما بسیاری از سیاستمداران پوپولیست و عوامفریب دهههای اخیر در انتخاباتی در کشورهای دموکراتیک پیروز شدهاند که تقلبی هم در آنها رخ نداده است. مشکل کجاست؟! اگر در دو پست قبلی مکانیسم تکاملی دروغ و تقلب در هوش مصنوعی را خوانده باشید احتمالأ پاسخ جدیدی برای این پرسش دارید.
انتخابات «الگوریتم انتخاب» دارد و خروجی هر الگوریتم به معیارهایی بستگی دارد که بر اساس آنها افراد انتخاب میشوند. انتخابات در سادهترین شکل خود به دنبال انتخاب کسی است که بتواند رأی بیشتری کسب کند. اما «رأیآوری» دقیقاً با «حکمرانی خوب» یکی نیست. «سیاستمدار خوب» ممکن است توانایی تصمیمگیری بلندمدت، تحمل پیچیدگی، خویشتنداری، صداقت و توجه به منافع عمومی داشته باشد؛ اما «سیاستمدار موفق» در انتخابات باید بتواند توجهها را جلب کند، پیام خود را ساده و جذاب عرضه کند، حامیان را بسیج کند و در رقابت با دیگران پیروز شود. هرچند ناممکن نیست که این دو مجموعه ویژگی در یک فرد جمع شوند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه چنین باشد.
در اینجا نیز میتوان از مفهوم گریز فیشری، البته بهصورت استعاری، کمک گرفت. اگر یک ویژگی در یک محیط انتخاباتی مزیت ایجاد کند، موفقیت آن میتواند باعث تقویت بیشتر همان ویژگی شود. سیاستمداری که بهتر توجه عمومی را جلب میکند، بیشتر دیده میشود؛ دیدهشدن بیشتر فرصت بیشتری برای بسیج ایجاد میکند؛ بسیج بیشتر احتمال پیروزی را افزایش میدهد؛ و پیروزی نیز منابع، قدرت و امکان دیدهشدن بیشتری در اختیار او قرار میدهد. بنابراین اینجا نیز یک حلقه بازخورد ایجاد میشود
البته قدرت اقناع، کاریزما، توانایی داستانگویی و شناخت احساسات عمومی فینفسه ویژگیهای منفی نیستند. مشکل زمانی ایجاد میشود که محیط سیاسی به اقناع بیشتر از کیفیت تصمیمگیری پاداش دهد. در چنین شرایطی، ایجاد خشم، ترس و تعارض توسط سیاستمدار ممکن است از توضیح دقیق یک مسئله پیچیده مؤثرتر باشد. وعدههای دروغین از برنامه واقعبینانه جذابتر شود و حمله به رقیب ممکن است بیش از بحث دربارهی سیاست عمومی توجه ایجاد کند.
کتاب سیاست تاریک نوشته آلساندرو نای و یورگن مایر اهمیت این مسئله را از منظر روانشناسی سیاسی بررسی میکند. نویسندگان با تمرکز بر ویژگیهای «سهگانه تاریک» یعنی خودشیفتگی، ماکیاولیگری و روانپریشی، نشان میدهند که برخی سیاستمداران دارای این ویژگیها، با عوامگرایی و سبکهای منفیتر مبارزه سیاسی، از جمله حمله، بیادبی و ترساندن، ارتباط دارند. کتاب همچنین پیامدهای چنین سبکهایی را برای دموکراسی، از جمله بدبینی و قطبیشدن، بررسی میکند.
اگر منطق گریز فیشری را در این مورد اعمال کنیم مسئله ممکن است دیگر فقط در افرادی که وارد سیاست میشوند نباشد؛ بلکه بخشی از مسئله در محیط انتخاب نیز باشد. همانطور که در دو پست قبلی دیدیم عامل هوش مصنوعی ممکن است پاداش را به جای هدف واقعی بهینه کند، سیاستمدار نیز ممکن است رأی را به جای حکمرانی خوب بهینه کند. رأی، برای سیاستمدار یک معیار قابل اندازهگیری و فوری است؛ اما حکمرانی خوب پیچیده، بلندمدت و دشوارتر برای اندازهگیری است. رسانهها و به ویژه آلگوریتمهای شبکههای مجازی نیز میتوانند این چرخه را تشدید کنند. چهرهی جنجالی توجه بیشتری میگیرد؛ توجه بیشتر باعث دیدهشدن میشود؛ دیدهشدن بیشتر حامی بیشتری جذب میکند؛ و موفقیت انتخاباتی دوباره نشان میدهد که این سبک رفتاری مؤثر بوده است. بنابراین محیط سیاسی ممکن است به تدریج ویژگیهایی را تقویت کند که برای موفقیت انتخاباتی بسیار کارآمدند، هرچند در دراز مدت، دموکراسی را مانند گوزن ایرلندی منقرض کنند!
اگر مسئله در معیارهای انتخاب، ساختار رسانهای، شیوه تأمین مالی یا افق کوتاهمدت رقابت باشد، باید به جای سرزنش مردم یا سیاستمداران، دربارهی اصلاح محیط انتخابات فکر کرد. همین منطق را میتوان به حوزهای بسیار بنیادیتر تعمیم داد: آموزش. سیاستمدار پیش از آنکه وارد رقابت انتخاباتی شود، کودکی بوده که در خانواده و مدرسه یاد گرفته چه چیزی موفقیت محسوب میشود.
و اگر الگوریتم کنونی انتخابات، به سمت انتخاب نوع خاصی از سیاستمدار گرایش دارد، شاید محیط مدرسه نیز از سالهای نخست زندگی در حال انتخاب و تقویت نوع خاصی از انسان باشد.
و بنابراین پرسش بعدی این است: آیا مدرسه مدرن هنوز انسانی را تربیت میکند که برای جهانی که پیش رو داریم مناسب باشد؟
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا برای درک تغییرات جهانی به تکامل نیاز داریم؟
مورد نخست: چرا هوش مصنوعی دروغ میگوید و تقلب میکند؟
یوشوا بنجیو از مهمترین دانشمندان هوش مصنوعی و از چهرههای اصلی انقلاب یادگیری عمیق است که در سال ۲۰۱۸ به همراه جفری هینتون و یان لوکان جایزه تورینگ را دریافت کرد.
اما حوزهی پژوهشی کنونی او دیگر این نیست که چگونه ماشینهایی باهوشتر و توانمندتر بسازیم، بلکه بر روی این مسئله متمرکز است که وقتی چنین ماشینهایی توانایی برنامهریزی، یادگیری و عمل مستقل پیدا میکنند، چگونه اطمینان حاصل کنیم که در مسیر رسیدن به اهداف خود، دست به رفتارهایی نزنند که برای انسان خطرناک باشد.
مقاله او با عنوان «چرا عاملهای هوش مصنوعی دروغ میگویند، تقلب میکنند و با یکدیگر هماهنگ میشوند؟» به همین موضوع میپردازد. بنجیو در این مقاله به رفتارهایی اشاره میکند که در برخی عاملهای هوش مصنوعی مشاهده شده است؛ رفتارهایی مانند فریب، دور زدن محدودیتها، تقلب، دستکاری معیار ارزیابی، تلاش برای حفظ خود و حتی همکاری میان عاملها.
اما نکته مهم این است که برای توضیح چنین رفتارهایی لزوماً نباید تصور کنیم ماشین «شرور» شده یا انگیزهای شبیه نفرت و دشمنی انسانی پیدا کرده است.مسئله میتواند بسیار بنیادیتر باشد: سیستم ممکن است صرفاً در حال بهینهسازی چیزی باشد که برایش پاداش تعریف کردهایم.
این پاسخ بسیار عمیق است و در پستهای بعدی نشان میدهم که چگونه میتواند به عنوان نگاهی نو به مسائل روز بشر، از سیاست تا آموزش و پروش، درنظر گرفته شود.
فرض کنیم به یک عامل هوش مصنوعی مأموریت بدهیم که عملکرد یک سازمان را افزایش دهد. در ذهن ما ممکن است منظور افزایش بهرهوری واقعی، رضایت کارکنان، رضایت مشتری و سود پایدار باشد. اما برای آموزش ماشین، ناچاریم این مفاهیم پیچیده را به معیارهایی قابل اندازهگیری تبدیل کنیم. اگر معیار اصلی سود کوتاهمدت باشد، سیستم ممکن است راههایی برای افزایش سود پیدا کند که با هدف واقعی ما سازگار نباشند؛ مثلاً کاهش کیفیت، حذف هزینههای ضروری یا تصمیمهایی که در بلندمدت به سازمان آسیب میزنند.
این همان مشکلی است که در هوش مصنوعی با مفاهیمی مانند Reward Hacking و در سطح عمومیتر با «قانون گودهارت» مرتبط است. هنگامی که یک «شاخص» به «هدف» تبدیل میشود، ممکن است افراد یا سیستمها راههایی برای بهینهسازی «خود شاخص» پیدا کنند. در نتیجه، آنچه قرار بود فقط نشانهای از موفقیت باشد، جای خود موفقیت را میگیرد.
بنجیو همچنین به تضاد میان اهداف اشاره میکند. ممکن است یک عامل همزمان مأمور انجام وظیفهای مشخص باشد و از سوی دیگر با الزاماتی کلی مانند «ایمن»، «اخلاقی» یا «همسو با انسان» محدود شود. اگر هدف نخست بسیار دقیق و قابل اندازهگیری باشد ولی هدف دوم مبهم باقی بماند، سیستم ممکن است راههایی برای تحقق هدف نخست که دقیقترست پیدا کند که با اهداف نادقیق سازگار نباشد. هرچه توانایی سیستم برای برنامهریزی، جستوجو و کشف راهبردهای جدید افزایش یابد، احتمال پیدا شدن چنین راههایی نیز بیشتر میشود.
نگاهی تکاملی
از همین جا، مسئلهای عمیقتر آشکار میشود. شاید مشکل اصلی فقط هوش مصنوعی نباشد؛ بلکه مسئلهای عمومیتر درباره هدف، معیار موفقیت و فرایند انتخاب باشد. اگر یک سیستم را بر اساس یک معیار انتخاب کنیم، احتمالاً ویژگیهایی که در آن معیار موفقترند بیشتر تقویت میشوند. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که ویژگی انتخابشده همان چیزی باشد که در سطح کل سیستم مطلوب است. انتخاب طبیعی نیز موجودات را بر اساس «خوب» یا «بد» بودن انتخاب نمیکند. ویژگیهایی که در محیطی خاص به موفقیت بیشتر در بقا یا تولیدمثل منجر شوند، احتمال بیشتری دارند که باقی بمانند و منتقل شوند. اما موفقیت یک ویژگی در یک محیط الزاماً به معنای مطلوب بودن پیامدهای بلندمدت آن نیست. از این منظر، رفتارهای نگرانکنندهی هوش مصنوعی را میتوان بخشی از مسئلهای قدیمیتر دانست: وقتی یک سیستم یادگیرنده یا انتخابشونده تحت فشار یک معیار قرار میگیرد، ممکن است آن معیار را بسیار بهتر از چیزی که طراح تصور کرده است بهینه کند.
این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد برای فهم خطرات هوش مصنوعی نباید فقط به این فکر کنیم که «ماشین چه میکند؟» بلکه باید بپرسیم «چه چیزی باعث میشود این رفتار برای ماشین موفقیتآمیز باشد؟» پاسخ این پرسش ما را از رفتار به محیط، از محیط به انتخاب، و از انتخاب به تکامل میرساند.
اینجاست که مفهوم «گریز فیشری» اهمیت پیدا میکند؛ مفهومی از زیستشناسی تکاملی که نشان میدهد چگونه ممکن است ویژگیای که در ابتدا مزیتی داشته، به تدریج از حد لازم فراتر رود تا جاییکه حتی گونه را منقرض کند. (پست بعدی را ببینید.)
هادی صمدی
@evophilosophy
آیا دنیسووانها بلندقد بودند؟ روایتی از حدسها و ابطالها در دیرینهشناسی
قد انسانها دارای تنوع است: برخی بلندترند و برخی کوتاهتر. اما اگر از میان جمعیت انسانها فقط یکی دو نفر را انتخاب کنیم تا نمایندهی تمام گونهی انسانی باشند، چه نتیجهای خواهیم گرفت؟ ممکن است دست برقضا فرد یا افرادی بسیار قدبلند را انتخاب کرده، و به اشتباه آن فرد را میانگین جامعه درنظر گرفته باشیم. این معضلی است که دیرینهشناسان هنگام یافتن فسیلهای نیاکان باستانی با آن مواجهاند. مشکل دوم آن است که گاهی فقط یک استخوان، مثلاً استخوان یک انگشت را، پیدا میکنند و نتیجه میگیرند که مثلاً با توجه به بلند بودن استخوان یافت شده، فرد قد بلندی داشته است. اما آیا این تناسب برای نتیجهگیری دربارهی کل یک گونه کافی است؟ (احتمالاً همهی ما با انسانهایی مواجه شدهایم که دستانی بزرگتر یا کوچکتر نسبت به بقیهی بخشهای بدن داشته باشند.)
رمزگشایی از دنیسووانها
گروهی از دانشمندان به سرپرستی یوسوکه کایفو از دانشگاه توکیو، دقیقاً چنین تخمینی را بر روی فسیلهایی انجام دادهاند که از بستر دریا در نزدیکی تایوان بیرون کشیده شدهاند. این استخوانها متعلق به دنیسووانها هستند که از خویشاوندان نزدیک ما و نئاندرتالها محسوب میشوند. تا همین اواخر، دنیسووانها فقط از طریق توالیهای ژنتیکی استخراج شده از قطعات ریزی مانند یک استخوان انگشت کوچک در غاری در سیبری شناخته میشدند. اما در سالهای اخیر، اکتشافات جدیدی از جمله جمجمه «اژدها» یا «هاربین» که از رودخانهای در شمالشرق چین به دست آمده، با تحلیل دی.ان.ای و پروتئین به این گونه مرتبط شده است.
استخوانهای یافتشده شامل یک استخوان ران ناقص و درشتنی هستند که بر اساس تحلیل پروتئومهای باستانی (مجموعه پروتئینهای حفظشده در فسیل) به دو فرد دنیسووان نسبت داده شدهاند، زیرا پروتئومهای این دو استخوان تفاوتهایی نشان میدهند. با وجود ناقص بودن این استخوانها، کالبدشناسان قد این دو فرد را تخمین زدهاند: قد فرد اول حدود ۱٫۸ متر با وزنی نزدیک به ۸۳ کیلوگرم، و قد فرد دوم حدود ۱٫۹ متر با وزنی حدود ۹۱ کیلوگرم برآورد شده است. جای تعجب نیست که اکنون اختلاف نظر بر سر آن ایجاد شده که آیا دنیسوانها واقعا بلندتر از ساپیسنسها بودهاند، یا این دو فرد دست برقضا افراد بلندقد این گونه بودهاند؟ یا اینکه اصلا تخمینها چقدر صحیحاند؟ چنین اختلافاتی برای دیرینهشناسان عادیست.
نویسندهی گزارشی که جدیدا منتشرشده، با اشاره به مثالی دیگر از دیرینهشناسی، نسبت به چنین تعمیمهایی هشدار میدهد. «پسر ترکانا» یک اسکلت تقریباً کامل از گونهی هومو ارکتوس است که در سال ۱۹۸۴ در کنیا کشف شد. این اسکلت به دلیل کامل بودنش، استثنایی بود، اما تخمین سن او نیز اختلافهایی را ایجاد کرد: از نظر دندانی، جوانتر از آنچه اسکلتاش نشان میداد به نظر میرسید. رشد استخوانی او معادل یک انسان مدرن ۱۱ تا ۱۳ ساله بود، درحالی که رشد میکروسکوپی دندانها سنی حدود ۸ یا ۹ سال را نشان میداد. این اختلاف، ناشی از عدم قطعیت درباره سرعت رشد هومو ارکتوس بود: آیا او مانند ما جهش رشدی نوجوانی داشته یا سریعتر بالغ میشده است؟ فرضیات متفاوت، تخمینهای گوناگونی از قد نهایی او ارائه دادند. اما نکته مهم اینجاست: آیا در این مورد نیز یک اسکلت کامل میتواند نماینده قد تمام اعضای گونه خود باشد؟ احتمالا خیر. اما چارهای هم جز همین تعمیمدادنها نداریم.
چه کسانی برای دیرینهشناسی مناسبترند؟!
اگربه لحاظ روانشناختی تحمل این میزان عدم قطعیت را ندارید دیرینهشناسی علم مناسبی برای شما نیست. دیرینهشناسان گاه با یافتن یک دندان روایتپردازی میکنند. اما چرا این روایتها را چیزی بیش از داستانهای اسطورهای در نظر میگیریم؟ زیرا با کمک دستهای از شواهد ملکولی، زمینشناختی، ژنتیکی، و غیره، دلایلی در قابل پذیرش بودن آن روایت عرضه میکنند. اما یافتن فسیل بعدی آنها را مجبور به بازنویسی بخشی از داستان قبلیشان میکند. به این ترتیب دیرینهشناس، راوی چیرهدستی است که به سان شرلوک هولمز درصدد ابطال بخشهایی از روایت رایج و بازنویسی آن به کمک شواهد جدید است. اگر ذهنی هنری دارید این شاخه از علم برایتان عالی است. دیرینهشناس در جهانی که با شتاب در حال گذر است زندگی آهستهای دارد. گاه ماهها در یک سایت زندگی میکند و در همین اثنا با همکاران، و عمومأ با خود، داستانسرایی نیز میکند. اما روایتهای جدید باید با کلیت روایتهایی که داریم جور درآید.
گاهی نیز بخت یار است و فسیلی پیدا میکنند که تمام رقبا را نیز قانع میکنند بخش بزرگتری از روایتهای قبلی را بازنویسی کنند.
این عده کنجکاوی ما را ارضاء میکنند که بهتر بدانیم از کجا آمدهایم، هرچند که نگویند بهر چه آمدهایم، و به کجا میرویم!
هادی صمدی
@evophilosophy
آیا حیواناتی که از آنها نگهداری میکنید دارای شأن اخلاقیاند؟
مقالهی «هنجارمندی در جانوران» که اخیراً در دانشنامهی فلسفی استنفود منتشر شده
با طرح این پرسش آغاز میشود که آیا حیوانات میتوانند در قلمرو ارزشها، اخلاق و هنجارها حضور داشته باشند؟ هرچند عمومأ در فلسفهی غرب، این ویژگیها منحصر به انسان درنظر گرفته میشوند، اما پژوهشهای جدید در مورد زندگی پیچیدهی اجتماعی و عاطفی حیوانات، این نگاه را تغییر داده است.
مقاله در سه حوزهی اصلی این بحث را دنبال میکند.
نخست: آیا حیوانات میتوانند عامل اخلاقی باشند؟ این سؤال به وجود همدلی، دلسوزی و انگیزههای دیگرمدارانه در حیوانات میپردازد. شواهدی مانند نجات همنوع توسط موشها یا کمک شامپانزهها به یکدیگر، این پرسش را مطرح میکند که آیا این رفتارها صرفاً غریزیاند یا ریشهای اخلاقی دارند.
در پاسخ، دو دیدگاه اصلی وجود دارد.
دیدگاه عقلگرا با الهام از کانت و ارسطو، بر نقش تعقل و خودآگاهیِ تأملی تأکید دارد. به گفته کریستین کورسگارد، جوهرهی اخلاق در توانایی قضاوت دربارهی «تکلیف» و «باید» است که نیازمند «خودآیینی هنجاری» است؛ یعنی توانایی فاصله گرفتن از انگیزههای خود و پرسش از درستی آنها. در ارسطو نیز فضیلتهای اخلاقی با «حکمت عملی» مرتبطاند. بر این اساس، حیوانات فاقد تواناییهای فراشناختی هستند و نهایتاً میتوانند «پیشا-اخلاقی» باشند (یعنی واجد مواد خام اخلاق مانند همدلی؛ اما بدون سازماندهی عقلی).
اما دیدگاه احساسگرا، با الهام از هیوم و اخلاق مراقبت، ریشهی اخلاق را در عواطف و احساساتِ دیگرمدارانه مانند همدلی و دلسوزی میداند. از این منظر، اگر حیوانی به دلیل دلسوزی به یاری دیگری بشتابد، میتواند واجد روانشناسی اخلاقی باشد، حتی بدون توانایی تأمل فلسفی. مقاله به رویکردی «خارجگرا» اشاره میکند که بر اساس آن، محتوای اخلاقیِ یک حالت روانی (مثل احساس ناراحتی از دیدن رنج دیگری) میتواند به دلیل ارتباط علّی آن با وضعیتهای خوب یا بد جهان تعیین شود، نه لزوماً به دلیل تأمل درونیِ فاعل دربارهی آن حالت. به این ترتیب، موش نجاتدهنده ممکن است به دلیل مشاهدهی رنج در همنوع برانگیخته شود، بدون آنکه مفهوم «رنج» یا «بدی» را درک کند.
در بحث عاملیت اخلاقی، سؤال این است که آیا میتوان حیوانات را مسئول کارهایشان دانست و آنها را تحسین یا سرزنش کرد؟ فیلسوفانی مانند مارک رولندز، «سوژهی اخلاقی» را از «عامل اخلاقی» جدا میکنند؛ یعنی حیوان میتواند انگیزهای اخلاقی (مثلاً ترحم) داشته باشد و کاری خوب یا بد انجام دهد، بدون آنکه شایستهی ستایش یا سرزنشِ انسانی باشد. در مقابل، برخی دیگر با تکیه بر «کیفیت اراده» (نیت پشت عمل) معتقدند که حیوانات نیز میتوانند مشمول مسئولیت اخلاقی شوند، هرچند مجازات آنها توسط انسان پیچیدگیهای خاص خود را دارد.
دوم: آیا جوامع حیوانی از هنجارهای اجتماعی پیروی میکنند و حیوانات شناخت هنجاری دارند؟
این سؤال به وجود قوانین نانوشتهی اجتماعی در میان حیوانات میپردازد. نمونههایی مانند قواعد بازی در سگها، رفتار خاص با نوزادان در شامپانزهها، یا همنوایی با سنتهای گروهی در میمونها، مطرح شدهاند که نشان از نظم اجتماعی دارند.
چالش اصلی، تشخیص «هنجار» از «انتظامهای آماری» است. هنجار باید پایهی اجتماعی داشته باشد؛ یعنی افراد به خاطر پاداش یا تنبیه دیگران (نه صرفاً تقلید) از آن پیروی کنند. بسیاری از مدلهای انسانیِ هنجار، آن را نیازمند تواناییهای منحصربهفردی مانند فراشناخت میدانند. اما مدافعان وجود هنجار در حیوانات، بر «نظمهای هنجاری» تأکید دارند؛ یعنی الگوهای رفتاری که به دلیل مشوقهای اجتماعی (مثل تنبیه مستقیم) در یک جامعه حفظ میشوند، حتی اگر حیوانات درک مفهومی از «باید» نداشته باشند. به این ترتیب، امکان وجود هنجارهای اجتماعیِ سادهتر در جوامع حیوانی را نمیشود رد کرد.
سوم: پیامدهای این مباحث برای رفتار اخلاقی انسان با حیوانات چیست؟
اگر حیوانات دارای روانشناسی اخلاقی، هنجارهای اجتماعی، یا شناخت هنجاری باشند، این موضوع بر «وضعیت اخلاقی» و میزان شایستگیِ آنها برای ملاحظات اخلاقی تأثیر میگذارد. به عنوان مثال، اگر حیوانی «سوژهی اخلاقی» باشد که میتواند رنج بکشد و برای رنج دیگران انگیزه داشته باشد، این امر بر نوع و میزان مسئولیت انسان در قبال آن حیوان اثر میگذارد. همچنین، اگر حیوانی بتواند در «بازیهای مسئولیت اخلاقی» (مانند روابط خانگی با سگ) مشارکت کند، این روابط اخلاقی دوسویهتر میشوند.
با این حال، حتی اگر حیوانات عامل اخلاقی نباشند، درک پدیدههای هنجاری در آنها به بازتعریف مفاهیم اخلاقیِ انسانی و پرهیز از انسانمحوریِ بیدلیل کمک میکند و بر نحوهی برخورد عملی با آنها در محیطهای طبیعی، آزمایشگاهی، و خانگی، تأثیر دارد.
هادی صمدی
@evophilosophy
قابل توجه دوستان عزیز ساکن شیراز
سخنرانی: نگاهی به آیندههای نزدیک در سایهی گسترش هوش مصنوعی
سخنران: هادی صمدی
توضیح: در این سخنرانی به این موضوع که آیا هوش مصنوعی به آگاهی یا خودمختاری میرسد نمیپردازیم. بلکه به این پرسش میپردازیم که با تغییرات عمده در عادات رفتاری ما چگونه سرشت انسان در حال تغییر است و این تغییرات در چه جنبههایی ممکن است با بهزیستی بیشتر همراه باشد و در چه جنبههایی خیر. آگاهی از تغییرات کمک میکند حداقل در سطح زندگی فردی و زندگی اطرافیان با آگاهی بیشتر برنامهریزی کنیم. چگونه به تربیت کودکان بیاندیشیم؟ برای تغییرات در شغلها نیاز به چه آمادگیهایی داریم؟ برای مقابله با سونامی افسردگی و اضطراب چه میشود کرد؟
راهکارهایی ساده، وامگرفته از زیستشناسی تکاملی، پیشنهاد خواهد شد.
در عین حال توضیح داده میشود که چرا هر فرد مستقلاً باید تصمیم بگیرد که این پیشنهادات برای او مناسب هستند یا خیر.
آنچه مهم است آگاهی از جنس تغییراتی است که کمتر به آنها اشاره میشود.
زمان: دوشنبه ۲۶ مرداد، ساعت ۱۸
مکان: پردیس سینما پلازا
حضور رایگان اما نیازمند ثبت نام است:
09121952947
@evophilosophy
خاستگاه ذهن سالم
اگر به دنبال مشاور خوب میگردید مقالهی اخیر منتشر شده در سایت روانشناسی روز را ببینید.
مقاله با هشداری از ریچارد دیویدسون، که بنیانگذار مرکز ذهنهای سالم در دانشگاه ویسکانسین است، آغاز میشود: گونهی انسانی درگیر بحران بزرگ سلامت روان است. این بحران، در حالی رخ میدهد که بیش از یک ونیم قرن از انتشار کتاب منشأ انواع داروین میگذرد و نظریهی تکامل به ستون علم مدرن تبدیل شده است. اما وقتی نوبت به ذهن انسان میرسد، ناگهان تردیدها آغاز میشود. جامعه در پذیرش این نکته که حیات ذهنی ما نیز بخشی از زنجیرهی تکاملی است، درمانده است و این تردید، دیگر از یک مسألهی سادهی فلسفی گذر کرده و به بحران سلامت عمومی تبدیل شده است.
اما اگر بپذیریم ذهن پدیدهای تکاملی است سلامت آن به فرایندهای زندهای بستگی دارد که آن را شکل دادهاند و وقتی جامعهای این فرایندها را نادیده بگیرد، بهطور مستقیم سلامت روان را به خطر انداخته است.
نویسنده به ریشههای تاریخی این گسست نیز اشاره دارد که چگونه در جهان غرب ذهن از طبیعت جدا شد و از دکارت تا کانت، ذهن را جدا از طبیعت میدانستند و هوش را پدیدهای فرهنگی و نمادین میدیدند، و نه زیستی و تکاملی. هرچند علم مدرن این دیدگاه را نقض کرده اما کمتر کسی به حرف علم گوش میکند. علم میگوید هوش یک استثنای انسانی نیست، بلکه در طبیعت زنده جاریست. سلولها اطلاعات را حس و پردازش میکنند، گیاهان حافظه و توانایی حل مسأله دارند و مغز، عضوی پیشبینیکننده است که مدام خود را با محیط هماهنگ میکند. در این نگاه تازه، ذهن انسان، جدا از طبیعت شکل نگرفته، بلکه در خودِ طبیعتِ تکاملیافته است.
این نگاه تکاملی به ذهن، چهار بینش اساسی به همراه دارد.
نخست، ادراک ما چیزی جز هماهنگی زیستی نیست؛ یعنی حواس ما، میلیونها سال است که بهعنوان فیلترهایی فعال برای دریافت جهان و تعامل با آن، سازگار شدهاند.
دوم، هوشیاری، پدیدهای رابطهای است که از تعامل پیچیدهی بدن، مغز، محیط و فرهنگ برآمده میشود.
سوم، هویتِ ما، پویا و در حالِ تغییر است و خود، الگویی در حالِ تکامل از تعاملات ماست.
و چهارم، تفکر نمادین، پدیدهای جدید در تاریخ تکامل است که در واقع ادامهی همان اشکال کهنترِ حس کردن و هماهنگ شدن با جهان است.
اما اگر ذهن، پدیدهای تکاملی است، پس سلامت روان نیز به شرایطی وابسته است که این هوشِ تکاملی را پرورش دهند. این شرایط، چیزهای عجیبوغریبی نیستند؛ غنای حسی، ارتباط عمیق با طبیعت، گرمیِ روابط، حضورِ جسمانی در جهان و احساس معنا و هدفی که ریشه در تجربهی زیسته دارد. اینها تجملات نیستند، بلکه نیازهای زیستیِ انسان هستند. اما جامعهی مدرن این نیازها را نابود میکند.
در فضای بسته زندگی میکنیم، پشت صفحهنمایشها، و در دریایی از انتزاعات غوطهوریم. کمتر حرکت میکنیم، کمتر حس میکنیم و کمتر با یکدیگر ارتباط برقرار میکنیم. بارِ شناختیِ ما را بیش از حد سنگین شده، و بخشهای مثبت آن در حال برونسپاری به هوش مصنوعیست، و در مقابل حواس و ادراکِ ما را میکشند. این نوعی «ناهماهنگی تکاملی» است؛ شکافی عمیق میان آنچه ذهن ما برای آن تکامل یافته و آنچه فرهنگ امروز به ما تحمیل میکند. نتیجهی این ناهماهنگی را در آمارهای فزایندهی اضطراب، افسردگی، فرسودگی، تنهایی، توجهِ ازهمگسیخته، و بحران هویت میبینیم. اینها فراتر از اختلالات روانی، نشانههای گسست از فرایندهایی هستند که مقوم سلامت رواناند.
پارادوکس بزرگ
اما اینجا پارادوکسِ بزرگِ انسان مدرن خودنمایی میکند. مگر نه اینکه همین هوش نمادین، به ما قدرتهای شگفتانگیزی بخشیده: تخیل، برنامهریزی، خلاقیت و همکاری و تولید علم و هنر و فنآوری را؟ اما محصول فرعی آن این بوده که از واقعیتهای بومشناختی و رابطهای که ما را ساختهاند، جدا شویم. وقتی این انتزاع از جسمانیت، از طبیعت و از جامعه رخ میدهد، هوش از ابزاری مفید فراتر رفته و مشکلاتی را نیز میآفریند. همین کشمکش تکاملیست که در بحران سلامت روان امروز نقش دارد و پارادوکسهایی را بر سر راه تربیت درست کودکان نیز میگذارد.
راهحل مقاله بازگرداندنِ سه نوع هماهنگی است.
هماهنگی بومشناختی: بازگشت به طبیعت، به ریتمها، به حرکت و به حضور حسی در جهان.
هماهنگی رابطهای: بازسازی دلبستگیهای سالم، همدلی، همتنظیمی و معانی مشترک.
و هماهنگی شناختی: پرورش مدلهای ذهنی همنوا با سرشت تکاملی انسان، ارتقاء حساسیت هیجانی و فراشناخت.
اینها چیزی بیش از تکنیکهای درمانیِ سادهاند؛ شرایطِ تکاملیِ برخورداری از ذهنیِ سالماند و با نادیدهگرفتن آنها مسیر پایدار برخورداری از ذهنی سالم مسدود است.
(اگر راهکاری عملی برای حل این تعارض در کودکان خود میخواهید کتاب امپراتوری کودکی را بخوانید، یا در مراسم معرفی کتاب در بخارا شرکت کنید.)
هادی صمدی
@evophilosophy
عنوان سخنرانی آنلاین:
نگاهی تکاملی به رابطهی حقوق و اخلاق
زمان: شنبه، ۱۷ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱
جلسه رایگان، اما ثبتنام لازم است.👆
خلاصه: رابطهی حقوق و اخلاق معمولاً در قالب تقابل نظریهی حقوق طبیعی و پوزیتیویسم حقوقی و با پرسش از اعتبار قانون غیرمنصفانه بررسی میشود. این سخنرانی نشان میدهد که این چارچوب، مسئله را بیش از حد ساده میکند. از منظر تکاملی، اخلاق مجموعهای از هیجانها، هنجارها، استدلالها و بنیانهای اخلاقی است که انصاف صرفاً یکی از آنها، هرچند نزدیکترین آنها به حقوق، به شمار میآید.
حقوق نیز نظامی چندلایه با کارکردهای متفاوت است. (جدا از خود تنوع قوانین، قواعد سهگانهی تشخیص، تغییر، و قضاوت هارت را به یاد آوریم.)
از این رو، رابطهی حقوق و اخلاق یک نسبت واحد نیست، بلکه شبکهای پیچیده از تعاملات است که بدون اتخاذ رویکردی تکاملی و درزمانی نمیتوان آن را بهدرستی تحلیل کرد.
بحث با تکامل اخلاق آغاز، و در ادامه نشان داده میشود که در چه برههای از تکامل اجتماعی در اروپا و برای حل چه مسالهی پوزیتیوسم حقوقی شکل گرفت و چرا در ادامه با مشکلاتی مواجه شد.
هادی صمدی
@evophilosophy
چرا بیشتر انسانها راستدست هستند؟ نگاهی تکاملی به معمای چپدستی
از ویژگیهای جالب انسان این است که حدود ۹۰ درصد افراد راستدست و فقط حدود ۱۰ درصد چپدست هستند. این نسبت تقریباً در همه فرهنگها و جوامع انسانی، با قدری کموزیاد، دیده میشود و طی تاریخ تکامل انسان نیز تغییر چندانی نکرده است. در مقابل، سایر نخستیها مانند شامپانزهها و گوریلها اگرچه گاهی یک دست را بر دیگری ترجیح میدهند، اما هیچگاه به چنین غلیهی فراگیری از راستدستی نمیرسند. همین تفاوت، سالها یکی از پرسشهای مهم زیستشناسی تکاملی بوده است.
پژوهش تازهای از دانشگاه آکسفورد که در نشریهی PLOS Biology منتشر شده، نشان میدهد که دو تحول بزرگ در مسیر تکامل انسان احتمالاً نقش اصلی را در شکلگیری راستدستی ایفا کردهاند: راه رفتن روی دو پا و بزرگتر شدن مغز. اولی با آزاد سازی دو دست امکان تخصصی شدن دستها را فراهم کرد و دومی با تخصصی شدن بخشهای مختلف مغز این امکان را به فعلیت رساند.
پژوهشگران دادههای مربوط به بیش از دو هزار نخستی از ۴۱ گونه مختلف را با یکدیگر مقایسه کردند و دریافتند هنگامی که دو عامل «دوپایی» و «اندازه مغز» در مدلهای تکاملی لحاظ میشوند، میتوان غلبهی راستدستی به چپدستی را تبیین کرد.
دوپا شدن دستها را از وظیفه حرکت آزاد کرد. در نتیجه، دستها فرصت یافتند برای کارهای ظریفتری مانند ساخت ابزار، حمل اشیا، شکار و مراقبت از نوزادان تخصص پیدا کنند. (اختلاف میان اندازهی انگشتان در انسان نیز تنوع کارهای قابل انجام با دست را افزایش داد.) این تغییر احتمالاً زمینه را برای برتری تدریجی یکی از دو دست فراهم کرد. از سوی دیگر، با بزرگتر و پیچیدهتر شدن مغز، تقسیم کار میان دو نیمکره نیز افزایش یافت و کنترل بسیاری از حرکات پیچیده در یک نیمکره متمرکز شد؛ فرایندی که میتوانست به تثبیت راستدستی در بیشتر انسانها منجر شود.
مدلهای تکاملی پژوهشگران نشان میدهد که گونههای بسیار قدیمی انسانتبار، مانند استرالوپیتکوس، احتمالاً گرایش خفیفی به استفاده از دست راست داشتند، اما با ظهور گونههای پیشرفتهتر از سرده هومو این گرایش به تدریج تقویت شد و در نهایت در انسان خردمند به الگوی امروزی رسید.
اما شاید جالبترین پرسش این باشد که اگر راستدستی چنین مزیتی داشته، چرا چپدستی بهطور کامل از میان نرفته است؟
در پاسخ به این پرسش، که مقاله به آن نمیپردازد، از مقاله گذر کرده و فرضیهای مطرح میکنم.
از شناختهشدهترین تبیینهای تکاملی، نظریهی «انتخاب وابسته به فراوانی» است. بر اساس این نظریه، نادر بودن چپدستی خود یک مزیت محسوب میشود. برای مثال، در رقابتهای تنبهتن، مبارزه، یا حتی ورزشهای امروزی مانند بوکس، شمشیربازی، و تنیس، افراد راستدست عمدتاً با راستدستان مقابله میکنند و هنگام رویارویی با یک چپدست غافلگیر میشوند. بنابراین، همین نادر بودن چپدستی میتواند مانع حذف کامل چپدستی شود.
اما شاید بقای حدود ده درصد چپدستها نه صرفاً به دلیل مزیت فردی، بلکه به دلیل افزایش تنوع عملکردی کل گروه باشد.
در بسیاری از سامانههای زیستی، تنوع خود یک مزیت تکاملی است. تنوع ژنتیکی مقاومت جمعیت را در برابر بیماریها افزایش میدهد و تنوع رفتاری در گونههای اجتماعی باعث انعطافپذیری بیشتر گروه میشود. شاید تقسیم وظایف در مغز و وجود هر دو الگوی راستدستی و چپدستی نیز از همین منطق پیروی کند.
برای درک این ایده، میتوان به جای ورزشهای انفرادی ذکرشده، به تیم فوتبال فکر کرد. اگر همه بازیکنان راستپا باشند، تیم از نظر تاکتیکی محدودتر خواهد بود. حضور چند بازیکن چپپا، زاویههای متفاوتی برای پاس، شوت و حمله ایجاد میکند و در نتیجه، کارایی کل تیم را افزایش میدهد، بیآنکه چپپا بودن به خودی خود نشانهی مزیت باشد.
ممکن است در گروههای اولیه انسان نیز وضعیتی مشابه وجود داشته باشد. وجود اقلیتی از افراد با الگوی حرکتی متفاوت، در شکار گروهی، نبرد، حمل ابزار یا تقسیم وظایف، انعطاف بیشتری برای کل گروه ایجاد میکرده است. در این صورت، انتخاب طبیعی نه به دنبال حذف کامل چپدستی بوده و نه به دنبال افزایش آن، بلکه تعادلی را حفظ کرده که بیشترین کارایی را برای جمعیت فراهم میکرده است.
البته این ایده یک فرضیه است و پژوهش حاضر آن را آزمون نکرده است. با این حال، به نظرم این فرضیه با اصول کلی زیستشناسی تکاملی و علوم پیچیدگی سازگار است؛ اینکه سامانههای پیچیده معمولاً از یکنواختی کامل سود نمیبرند، بلکه بهترین عملکرد را از ترکیبی متعادل از شباهت و تنوع به دست میآورند.
به این ترتیب، راستدستی و چپدستی را میتوان فراتر از یک ویژگیهایی فردی، نوعی راهبرد بلندمدت تکامل انسان برای سازگار شدن با محیط دانست؛ راهبردی که در آن، هم تخصص اهمیت دارد و هم حفظ مقداری تنوع.
هادی صمدی
@evophilosophy
آنچه نباید آموزش داد؛ و اجازه داد آموخته شود!
(توصیهای به تسهیلگران، معلمان، و والدین برای خواندن علم تکامل)
مقالهای که با عنوان «بینشهای تکاملی درباره دعای آرامش» منتشر شده است درسهای مهمی برای آموزش و پرورش دارد. نویسنده از دعای مشهور آرامش آغاز میکند: «آرامش برای پذیرفتن آنچه نمیتوان تغییر داد، شجاعت برای تغییر آنچه میتوان تغییر داد، و خرد برای تشخیص تفاوت این دو».
استدلال مقاله ساده اما بسیار عمیق است. روانشناسی تکاملی به ما کمک میکند بفهمیم کدام جنبههای رفتار انسان ریشه در تاریخ تکاملی ما دارند، کدام ویژگیها انعطافپذیرند و کدامها تنها در محدودهای مشخص تغییر میکنند. به بیان دیگر، خرد تربیتی از آنجا آغاز میشود که میان «تغییر دادن» و «فراهم کردن شرایط رشد» تفاوت قائل شویم.
این ایده فقط درباره درمان یا روانشناسی بزرگسالان نیست؛ شاید بیش از هر حوزه دیگری، برای آموزش و پرورش کودکان اهمیت داشته باشد. گاهی فراموش میکنیم که رشد کودک فقط حاصل آموزش نیست؛ حاصل زندگی کردن است. البته ما میتوانیم خواندن و نوشتن، ریاضیات، موسیقی یا شنا را یاد بدهیم. اما بعضی یادگیریها محصول تجربهاند، نه تدریس. دوستی کردن، کنار آمدن با اختلاف، شکست خوردن، آشتی کردن، فهمیدن اینکه همیشه قرار نیست همه چیز مطابق میل ما باشد، بیش از آنکه در کلاس شکل بگیرند، در بازیهای آزاد، در معاشرت با همسالان و در تعاملهای روزمره ساخته میشوند. اشتباه از جایی آغاز میشود که میخواهیم این مسیر طبیعی را کوتاه کنیم.
کودکی که هنوز فرصت جر و بحث با همبازیهایش را پیدا نکرده، به کارگاه «مدیریت تعارض، یا مدیریت هیجان» فرستاده میشود. گویی میتوان تجربه را با اسلاید و آموزش جایگزین کرد. صدالبته این به معنای بیاهمیت بودن آموزش نیست. مسئله این است که آموزش زمانی مؤثر است که بر بستر تجربه بنشیند، نه آنکه بخواهد جای تجربه را بگیرد. هر اختلافی را بزرگترها حل کنند، کودک فرصت حل مسئله را از دست میدهد. اگر هر بازی را ما طراحی کنیم، فرصت قانونگذاری و مذاکره از کودک گرفته میشود. اگر هر ناکامی را حذف کنیم، تابآوری چگونه شکل خواهد گرفت؟
بعضی مهارتها را نمیتوان مستقیماً آموزش داد؛ باید امکان آموختن را فراهم کرد.
آموزش تکامل؛ ضرورتی برای معلمان و تسهیلگران
مشکل اصلی، از معلمان، و تسهیلگران نیست زیرا در آموزشهایی که دیدهاند کسی به فکر آشنا کردن آنها با سرشت تکاملی انسان نبوده است. مشکل از نظام آموزش معلمان، تسهیلگرانست. بسیاری از کسانی که با کودکان کار میکنند، هرگز به طور نظاممند با تکامل آشنا نشدهاند. در نتیجه، تصویری روشن از «طبیعت یا سرشت کودک» ندارند. البته در سالهای اخیر، نام روانشناسی تکاملی در شبکههای اجتماعی نیز بسیار شنیده میشود، اما اغلب آنچه عرضه میشود، تصویری کاریکاتوری از این رشته است؛ گویی همه رفتارهای انسان را میتوان با چند جمله دربارهی انتخاب جنسی یا زندگی غارنشینان توضیح داد. این روایتهای عامهپسند، اگرچه جذاباند، اما فاصله زیادی با روانشناسی تکاملی علمی دارند.
زیستشناسی و روانشناسی تکاملیِ معتبر محیط و فرهنگ را انکار نمیکند بلکه میکوشد توضیح دهد که ذهن انسان با چه آمادگیهایی تکامل یافته، این آمادگیها چگونه با محیط تعامل میکنند و یادگیری چگونه بر بستری از این آمادگیهای زیستی رخ میدهد. این شناخت برای یک معلم یا تسهیلگر، دانشی حاشیهای نیست؛ مهمترین بخش از سواد حرفهای اوست.
تسهیلگری که بداند بازی آزاد صرفاً سرگرمی نیست، بلکه سازوکاری است که طی صدها هزار سال تکامل انسان برای تمرین همکاری، رقابت، مذاکره، آشتی، تنظیم هیجانها و یادگیری قواعد زندگی اجتماعی شکل گرفته است، کمتر وسوسه میشود هر دقیقه بازی را با فعالیتی از پیش طراحیشده جایگزین کند.
معلمی که بداند بسیاری از مهارتهای اجتماعی در تعامل افقی کودکان با یکدیگر رشد میکنند، نه در آموزش عمودی بزرگسالان، یاد میگیرد چه زمانی مداخله کند و چه زمانی فقط ناظر باشد.
والدی که طبیعت رشد را بشناسد، کمتر از این میترسد که فرزندش هر ناکامی یا هر اختلاف کوچکی را تجربه کند؛ زیرا میداند برخی از مهمترین ظرفیتهای روانی، دقیقاً در همین تجربهها ساخته میشوند.
به همین دلیل، جای آموزش زیستشناسی تکاملی و روانشناسی تکاملی در برنامههای تربیت معلم، دورههای آموزش تسهیلگران، رشتههای علوم تربیتی و حتی دورههای فرزندپروری یه شدت خالی است. البته نه آن نسخهی سطحی و رسانهای، بلکه همان دانشی که در کتابها و پژوهشهای معتبر این حوزه تدریس میشود.
کسی که طبیعت انسان را نشناسد، ناگزیر میکوشد آن را از نو طراحی کند. و شاید بسیاری از شکستهای تربیتی از همین سوءتفاهم آغاز میشود؛ از این تصور که هر آنچه ارزشمند است، حتماً باید تدریس شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
حکمت چیست؟
تقدیم به حکیمی که میشناسم: مصطفی ملکیان
مقالهی «حکمت در فلسفه تحلیلی معاصر» میپرسد که حکمت چیست و چه چیزی انسان را حکیم میکند. آیا نوعی دانش است؟ یا مجموعهای از فضایل اخلاقی؟ یا توانایی زیستن خوب، و تصمیمگیری درست؟
فیلسوفانی معتقدند که حکمت بدون فضیلت ناممکنست. سقراط به نادانی خود آگاه بود، و به این جهت پیشگوی معبد دلفی «حکیمترین انسان» نامیدش. مطابق این خوانش، حکمت، فروتنی فکری است؛ یعنی انسان بداند و اذعان کند که دانش او محدود است و دربارهی مسائل بنیادین زندگی با اطمینان بیجا سخن نگوید. با این حال، مقاله توضیح میدهد که صرف آگاهی از نادانی برای حکیم بودن کافی نیست. افراد بسیاری ممکن است به محدودیتهای خود آگاه باشند، اما نتوان آنها را حکیم دانست. حکمت باید چیزی فراتر از اعتراف به جهل باشد.
فروتنی فکری یکی از ویژگیهای حکیم است. حکیم همچنین ذهنی باز دارد، دیدگاههای مخالف را با انصاف بررسی میکند، از تخیل برای درک موقعیتهای تازه بهره میگیرد، نسبت به دیگران همدل است، از تجربههای زندگی میآموزد و برای پذیرش حقیقت، حتی زمانی که ناخوشایند باشد، شجاعت دارد. بنابراین به نظر میرسد حکمت ترکیبی از فضایل شناختی و اخلاقی است. اما در اینجا نیز اختلاف نظر است. افلاطون حکمت را عالیترین فضیلت میدانست که سایر فضایل را هدایت میکند، در حالی که ارسطو میان حکمت نظری و حکمت عملی تمایز میگذاشت و بر این باور بود که حکمت عملی به انسان امکان میدهد در موقعیتهای پیچیده، میان ارزشهای گوناگون تعادل برقرار کند. رواقیان نیز میگفتند حکمت همان فضیلت کاملست؛ حالتی که در آن فرد جهان را درست میفهمد و فقط بر اموری تمرکز میکند که در اختیار اوست.
حکیم دقیقاً چه چیزی را میداند یا میفهمد؟
برخی فیلسوفان پاسخ میدهند که حکمت شکلی از دانش است؛ یعنی مجموعهای از باورهای درست و مدلل دربارهی زندگی. گروهی دیگر معتقدند که «فهم» از «دانش» مهمتر است. دانش ممکن است صرفاً مجموعهای از اطلاعات باشد، اما فهم به معنای درک روابط میان امور، و توانایی بهکارگیری آموختهها در موقعیتهای واقعی است. ممکن است کسی اطلاعات فراوانی دربارهی اخلاق یا روانشناسی داشته باشد، اما اگر نتواند آنها را در زندگی به هم پیوند دهد، هنوز حکیم نیست.
رابرت نوزیک حکمت را نوعی فهم گسترده از مهمترین جنبههای زندگی میداند؛ فهمی که شامل شناخت اهداف ارزشمند، راههای رسیدن به آنها، انگیزههای انسان، محدودیتهای زندگی، نحوهی مواجهه با رنج و شکست و همچنین چگونگی رشد فردی و بهبود روابط انسانی است. از این منظر، حکمت به حوزهی خاصی محدود نمیشود، بلکه چشماندازی جامع نسبت به زندگی فراهم میآورد.
تمایز مشهور ارسطو میان حکمت نظری و حکمت عملی مهم است. حکمت نظری معطوف به شناخت حقیقت و مسائل انتزاعی است، در حالی که حکمت عملی بر تصمیمگیری درست و زندگی خوب تمرکز دارد. بسیاری از فیلسوفان معاصر معتقدند هنگامی که از حکمت سخن میگوییم، بیشتر همین حکمت عملی را در نظر داریم؛ زیرا ارزش حکمت در توانایی هدایت رفتار و انتخابهای انسان آشکار میشود، نه صرفاً در انباشتن اطلاعات یا نظریههای فلسفی.
آیا حکمت فقط دانستن نظریهای درباره «زندگی خوب» است یا چیزی بیش از آن؟ پاسخ غالب این است که حکمت فراتر از دانستن یک نظریه است. حکیم نهفقط میداند چه چیزهایی ارزشمندند، بلکه شرایط خاص هر موقعیت را نیز درک میکند، میتواند میان اهداف گوناگون اولویتبندی کند و راهحل مناسب را در عمل بیابد. به همین دلیل برخی فیلسوفان حکمت را به نوعی مهارت یا خبرگی تشبیه کردهاند؛ مهارتی که فرد را قادر میسازد دانستههای خود را به شیوهای مؤثر در زندگی به کار گیرد.
آیا انسان حکیم الزاماً زندگی خوبی دارد؟ برخی معتقدند حکمت و زندگی خوب از یکدیگر جداییناپذیرند؛ اگر کسی واقعاً حکیم باشد، ناگزیر زندگی موفق و ارزشمندی خواهد داشت. گروهی دیگر بر هماهنگی میان باور و عمل تأکید میکنند و میگویند حکیم کسی است که مطابق فهم خود زندگی میکند، حتی اگر همیشه به نتایج مطلوب نرسد. دیدگاهی میانه نیز استدلال میکند که موفقیت کامل همیشه در اختیار انسان نیست، زیرا شرایط بیرونی، بیماری، فقر، یا بدبیاری میتوانند مانع تحقق اهداف شوند. بنابراین حکمت تضمینکنندهی کامیابی نیست، بلکه به معنای داشتن گرایش پایدار به تصمیمگیری درست و تلاش صادقانه برای زیستن خوب است.
حکمت نه صرفاً دانستن، نه فقط فضیلت اخلاقی، و نه صرفاً موفقیت در زندگی است، بلکه آمیزهای از شخصیت، شناخت، قضاوت و عمل است که انسان را در رویارویی با پیچیدگیهای زندگی به بهترین تصمیمهای ممکن رهنمون میشود، هرچند ضرورتی بر موفقیت آن تصمیمها نیست.
جالب آنکه این تعریف با منطق انتخاب طبیعی همخوان است. به عبارتی حکیمانه زیستن، زیستی طبیعیست!
هادی صمدی
@evophilosophy
آیا مغز خزندگان در لایههای درونی مغز ما جای دارد؟
(مثالی بسیار جالب که نشان میدهد چرا نباید هر مطلبی را که ظاهری علمی دارد، واقعا علمی دانست و چرا مبارزه با خرافات بسیار سخت است.)
سالهاست که در کتابهای روانشناسی، کلاسهای آموزشی، سخنرانیهای انگیزشی، و حتی جلسات درمانی، از مفهومی به نام «مغز خزنده» سخن گفته میشود. تصویری ساده و جذاب که میگوید در اعماق مغز ما بخشی باستانی وجود دارد که مسئول غرایز، ترس، خشم و واکنشهای بقاست و لایههای جدیدتر مغز بر روی آن ساخته شدهاند تا منطق و تفکر را به زندگی انسان بیاورند. این روایت آنقدر فراگیر شده که بسیاری آن را حقیقتی بدیهی میپندارند.
اما مقالهی در Psychology Today یادآوری میکند که این تصویر، سالهاست در علوم اعصاب اعتبار خود را از دست داده است. پژوهشهای جدید نشان دادهاند که مغز انسان از سه لایه مستقل و مجزا تشکیل نشده است. تکامل مغز، بهخلاف این استعارهی مشهور، به صورت افزودن طبقهای جدید بر ساختمانی قدیمی پیش نرفته، بلکه شبکهای پیچیده و درهمتنیده از ساختارها را پدید آورده است که در آن شناخت، هیجان، حافظه و تصمیمگیری دائماً با یکدیگر تعامل دارند.
اما پرسش اصلی مقاله چیز دیگری است: اگر این مدل علمی کنار گذاشته شده، چرا هنوز همه جا از آن استفاده میشود؟
پاسخ نویسنده این است که دانش علمی با سرعتی بسیار بیشتر از انتقال دانش حرکت میکند. یافتههای جدید ممکن است دههها طول بکشد تا وارد کتابهای درسی، دانشگاهها، دورههای آموزشی و فرهنگ عمومی شوند. در این فاصله، نظریههای ابطالشدهی قدیمی همچنان بازتولید میشوند، زیرا سادهتر، قابل آموزشتر و روایتپذیرترند. از این رو، گاهی آنچه در جامعه «علم» نامیده میشود، در واقع تصویری از علمِ بیست یا سی سال پیش است.
تحلیلی از منظر معرفتشناسی تکاملی
اما شاید بتوان از زاویهای دیگر نیز به این مقاله نگریست که آن را از گزارشی دربارهی علوم اعصاب به تأملی دربارهی تکامل علم تبدیل میکند.
معرفتشناسی تکاملی کلاسیک، از پوپر تا کمپبل، رشد دانش را فرآیندی مشابه تکامل زیستی میدانست: فرضیهها پدید میآیند، در معرض نقد و آزمون قرار میگیرند، و آنهایی که بهتر با واقعیت سازگارند باقی میمانند. این چارچوب هنوز الهامبخش است، اما دیگر کافی نیست. معرفتشناسی تکاملی معاصر باید توضیح دهد که چرا برخی ایدههای نادرست، حتی پس از ابطال، همچنان به حیات خود ادامه میدهند.
اینجاست که مفهوم وابستگی به مسیر در متون تکاملی اهمیت پیدا میکند. رشد دانش، بهخلاف تصور ساده، صرفاً تابع شواهد نیست؛ بلکه تابع مسیر تاریخی نیز هست. ایدههایی که زودتر وارد نظام آموزشی، زبان علمی، کتابهای درسی و ذهن متخصصان میشوند، مزیتی انباشتی پیدا میکنند. هرچه شبکهی استفاده از یک مفهوم گستردهتر شود، هزینهی جایگزینی آن نیز افزایش مییابد.
از این منظر، «مغز خزنده» صرفاً یک نظریه نبوده، بلکه استعارهای موفق بوده است. موفقیت آن به دلیل ویژگیهای ارتباطی آن است. این استعاره به آسانی فهمیده میشود، به راحتی تدریس میشود، و داستان فیلسوفان باستان دربارهی کشمکش عقل و غریزه را علمی جلوه میدهد. به بیان دیگر، این ایده از نظر «شایستگی فرهنگی» موفق بوده، و نه الزاماً از نظر انطباق با واقعیت زیستی.
در تکامل زیستی نیز همیشه بهترین موجودات باقی نمیمانند؛ بلکه آنهایی باقی میمانند که در شرایط موجود بهتر تکثیر میشوند. در قلمرو معرفت نیز گاه ایدههایی ماندگار میشوند که بهتر منتقل میشوند، نه لزوماً آنهایی که دقیقترند. بنابراین، انتخاب طبیعی ایدهها با انتخاب منطقی ایدهها یکسان نیست.
این نگاه، پیامد مهمی برای فهم علم دارد. ما معمولاً علم را مجموعهای از گزارههای درست تصور میکنیم، در حالی که علم در عمل سامانهای تاریخی است. هر کشف جدید باید از میان شبکهای از مفاهیم، نهادها، کتابها، عادتهای آموزشی و زبان تخصصی عبور کند. این شبکه نوعی حافظه دارد و همین حافظه، هم نقطهی قوت علم است و هم منشأ اینرسی آن.
حالا اگر با وجود تمامی ابزارهای اصلاحی در علم (آزمایش، بازتولید، و نقد همتایان)، گاهی دههها طول میکشد تا فرضیهای ابطالشده از ذهن عموم زدوده شود، جای تعجب نخواهد بود که باورهای سنتی به سختی بسیار بیشتری تغییر کنند. باورهای سنتی سازوکارهای اصلاحی علم را ندارند و وابستگی به مسیر در آنها نیرومندتر است، زیرا این باورها مجموعهای از گزارههای ساده نیستند و در زبان، آیینها، هویت جمعی، مناسک، روابط قدرت و حافظهی تاریخی ریشه دارند. کنار گذاشتن باورهای سنتی تغییر در بخشی از هویت فرد یا جامعه است. به همین دلیل، شواهد علمی به تنهایی برای تغییر چنین باورهایی کافی نیستند، هر چند برخی از آنها آشکارا از منظر ناظر خارج آن فرهنگ، یا از منظری علمی، کاملاً خرافه باشند.
هادی صمدی
@evophilosophy