776
توانایی عشق ورزیدن بزرگترین هنر جهان است
«نفس، هیچگاه راضی نیست»
نفْس انسان یک نارضایتی مداوم و عمیق است. همیشه نق میزند، یک چاه بیانتهاست، هر چه به درونش بریزی ناراضی است... همیشه طلبکار است. هیچگاه آسوده نیست. تنها راه نجات و آسوده شدن، رها کردن آن است.
رضایت در بینفسی است.
بینفس که باشی، هیچ انتظاری نداری. فقط نفس کشیدن کافی است. آنگاه زندگی یک سرور است.
شنیدهام که شخصی به بانک خودش رفت. بانک، صدمین سالگرد تاسیس خودش را جشن گرفته بود. پس تصمیم گرفته بودند که به اولین مشتری که وارد میشود هدایای زیادی بدهند؛ یک اتومبیل، یک دستگاه تلویزیون، و چیزهای دیگر... بعلاوه چکی به مبلغ ده هزار روپیه.
آن شخص تصادفی اولین کسی بود که وارد بانک شد. کارکنان به گردنش گل انداختند و از او عکس گرفته و مصاحبه کردند و هدایا را به او دادند. وقتی مراسم تمام شد، او گفت، حالا که همه چیز تمام شده آیا میتوانم به جایی که میخواستم بروم؟ از او پرسیدند به کجا؟ او گفت به اداره شکایتها...!!!
او آمده بود تا از بانک شکایت کند، و تمام اتفاقاتی که افتاده بود برایش کافی نبود. او نمیتوانست شکایت خود را فراموش کند.
اگاه باشید،،،، نفسِ انسان همیشه به اداره شکایتها میرود، هر اتفاقی بیفتد برایش، راضی کننده نیست. همیشه شاکی است. حتی اگر خدا هم نزد تو بیاید، خواهی گفت، صبر کن، بگذار اول دفتر شکایتها را پر کنم!!!
نفس را رها کن، وگرنه کل زندگیات در نارضایتی و شکایت کردن و تنش، تباه خواهد شد.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
تجربیات زندگی را بیش از حد جدی نگیرید. مهمتر از همه اجازه ندهید که به شما آسیب برسانند، در حقیقت آنها چیزی جز تجربیاتی موقتی و گذرا بیش نیستند.
نقش خود را در زندگی بازی کنید، اما فراموش نکنید که این تنها یک نقش است. اگر شرایط بد است و شما باید آنها را تحمل کنید، شرایط را به جزئی از خود بدل نکنید.
آنچه که در این جهان از دست میدهید برای روح شما یک شکست و فقدان نخواهد بود.
به خداوند اعتماد کنید تا ترس از میان برود، که ترس، تمام تلاشها برای رسیدن به موفقیت را از بین میبرد و همان چیزی را که از آن میترسید به سمت شما جذب میکند.
زمانی که با نیروی هستیبخشِ جهان در هماهنگی هستید، تمام هستی با شما ارتباط برقرار خواهد کرد. درک این حقیقت باعث میشود که شما بر سرنوشت خود تسلط پیدا کنید.
#پاراماهانسا_یوگاناندا
@eshg_bazi_ba_ostad
انسان پيشرفتهی امروزی، يگانه نسلی از انسانهاست كه معنويت را نمیشناسد. او فقط به دنبال یک زندگی سطحی و مادی است. علاقهاش بيشتر به پول، قدرت، شهرت و جاه و مقام است و فكر میكند كه اينها همه چيزند. چه انديشهی باطلی!
زندگی انسان امروزی انباشته از چيزهايی كوچك و بیارزش است. او هيچ چيز بزرگتر از خودِ سطحیاش را نمیشناسد. او الوهیت را انكار میكند و حيات پس از مرگ و دنيای درون را باور ندارد. تنها چيزی كه آن را باور دارد انكار كانونِ هستی است. از اينروست كه دور و بر ما را ملالت و دلتنگی فراگرفته. اين امر طبيعی است، زيرا تا وقتی چيزی فراتر از خود وجود نداشته باشد؛ وقتی که ذات حقیقیِ خویش را نشناسی، زندگی كسالتآور و خستهكننده خواهد شد.
زندگی، تنها زمانی رقص شادی میشود كه به ماجراجويی تبديل گردد، و زندگی تنها زمانی به ماجراجويی تبديل میشود كه چيزی فراتر از خود برای دست يافتن وجود داشته ياشد.
تو چیزی فراتر از بدن و افکارت هستی. زندگی، محدود به این جسم فیزیکی نیست و چیزی بیشتر از آن برای شناختن وجود دارد.
معنويت فقط به آن معناست كه ما پايان نيستيم، بلكه تنها يك گذرگاه هستيم. همهی اتفاقات هنوز نيفتادهاند و اتفاقات زيادی در راهاند؛ بذر بايد به جوانه تبديل شود، جوانه به نهال، نهال به درخت و درخت بايد منتظر رسيدن فصل بهار بماند تا هزاران شكوفه را شكوفا كند و روحش را در جهان رها سازد. تنها در آن زمان، زندگی به بار خواهد نشست.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
چرا انسان غیر واقعی میشود؟
زیرا انسانیت فقط از بیرون تحمیل شده است. اما او در درون، یك حیوان باقی مانده است.
ما انسانیت را از بیرون بر او تحمیل میكنیم؛ او شكاف برمیدارد؛ اینك حیوان، در درون به زندگی ادامه میدهد و انسان، در بیرون.
برای همین است كه انسان دوگانه است.
تو باید چهرههایی را كه به تو داده شده نگه داری، و تو همچنین باید پیوسته حیوان خویش را نیز راضی نگه داری. این تولید مشكل میكند.
هرچه بیشتر آرامانگرا باشی، باید بیشتر بی صداقت باشی، زیرا آرمان میگوید: "این كار را بكن" و حیوانِ درون درست ضد آن را میگوید.
پس تو خود و دیگران را فریب میدهی، نقاب انسانیت میزنی و همچون حیوان به زندگی ادامه میدهی.
زندگی تو سرشار از جنسیت است، ولی هرگز در موردش حرف نمیزنی. در مورد براهماچاریا «زندگی بدون اعمال جنس» سخن میگویی. و تو كارهایی را انجام میدهی كه با آن مخالف هستی.
زندگی جنسی تو فقط به تاریكی رانده شده است. نه تنها دور از جامعه، نه تنها پنهان از خانواده، بلكه حتی پنهان از ذهنِ خودآگاه خودت.
به خاطر بسپار:
میراث تو، زندگی تو، ساختار تو، نمیتواند فقط با آموزشهای آرمانگرایانه تغییر کند. هیچ مكتبی نمیتواند حیوان درون تو را تغییر دهد. مگر اینكه روشی عملی برای رشد معرفت درونی داشته باشی. تنها در آنصورت است كه دوگانه نخواهی بود و موجودی واحد خواهی بود.
حیوان، موجودی یگانه و واحد است، یک قدیس saint نیز واحد و یگانه است.
اما انسان موجودی دوگانه است، زیرا انسان در بین این دو قرار دارد؛ «حیوان و قدیس»
یا میتوان گفت:
میان خداGod و سگdog،
انسان، درست در این بین قرار گرفته است.
او در درون سگ است و در بیرون وانمود میكند كه موجودی الهی است. این تولید تنش و تشویش میكند و همه چیز دروغین میگردد.
میتوانستی سقوط كنی و یك حیوان شوی؛ آنگاه بیش از انسانِ دوگانه بودی. ولی آنگاه امكان الهی شدن را از دست میدادی.
حیوان نمیتواند الهی شود، زیرا مشكلی ندارد كه بخواهد به ورای آن برود. در او چیزی برای متحول شدن وجود ندارد. در حیوان مشكلی وجود ندارد، ستیزی نیست، نیازی به رفتن به فراسو در او نیست. حیوان حتی آگاه نیست، او فقط بطور ناآگاه اصیل است.
هیچ حیوانی نمیتواند دروغ بگوید، این غیر ممكن است. ولی دلیلش این نیست كه او رعایت اخلاقیات را میكند؛ حیوان نمیتواند دروغ بگوید زیرا از این امكان آگاه نیست. او تنها میتواند خودش باشد. امكان كاذببودن برای او نیست. زیرا او از امكانهای دیگر بی خبر است.
انسان از امكانها آگاهی دارد. تنها انسان است كه میتواند بی صداقت باشد.
البته این یك رشد است، یك تكامل است؛ انسان میتواند ناصادق باشد و برای همین، میتواند صادق هم باشد؛ انسان میتواند انتخاب كند.
حیوانات محكوم به صداقت هستند؛ این اسارت آنها است، نه آزادی آنها.
اگر تو صادق باشی، این یك دستآورد است، زیرا همیشه میتوانی ناصادق باشی؛ پس این انتخابی آگاهانه است.
البته آنوقت انسان همیشه در مشكل است. زیرا انتخابكردن همیشه دشوار است، و ذهن میخواهد چیزی را انتخاب كند كه انجامش آسان باشد.
كاذببودن آسان است.
تظاهر به عشق آسان است، ولی عاشقبودن بسیار مشكل است. ایجاد یك نمای بیرونی آسان است، خلق وجود درونی مشكل است.
آزادی با انسان به وجود میآید.
حیوانات فقط برده هستند. انتخاب و آزادی با انسان به وجود میآید. آنگاه مشكلات و پریشانیها نیز وجود خواهد داشت.
انسان نمیتواند همچون حیوانات ساده و خالص باشد، بلكه میتواند سادهتر و خالصتر باشد. و همچنین میتواند ناخالصتر و پیچیدهتر باشد.
انسان میتواند سادهتر، خالصتر و معصومتر باشد، ولی نمیتواند درست مانند حیوان ساده، خالص و معصوم باشد.
معصومیتِ حیوان ناآگاهانه است
و انسان موجودی آگاه است.
حالا انسان میتواند دو كار انجام دهد: میتواند به كذب خود ادامه دهد و پیوسته موجودی تقسیم شده باشد كه با خویشتن در تضاد است. یا میتواند آگاه شود، كه چه برایش روی داده و تصمیم بگیرد كه كاذب نباشد.
انسان میتواند هرآنچه را كه دروغین است وابنهد. آنگاه او بار دیگر اصیل میگردد. ولی این اصالتی متفاوت است، از نظر كیفی با اصالت حیوان متفاوت است.
حیوان ناهشیار است. حیوان نمیتواند كاری انجام دهد؛ اصیلبودن از سوی طبیعت بر او تحمیل شده است.
وقتی كه انسانی تصمیم میگیرد كه اصیل باشد، كسی او را مجبور نمیكند؛ برعكس همه چیز او را مجبور میسازد كه اصیل نباشد.
جامعه، فرهنگ و همه چیز در اطرافش او را وادار به اصیلنبودن میكند. اما او تصمیم میگیرد كه اصیل باشد. و این تصمیم است كه به تو اصالت و آزادی عطا میكند، موهبتی كه هیچ حیوان و هیچ انسانِ دروغین نمیتواند به آن دست یابد.
پس به یاد بسپار:
اصالت حیوانی یك چیز است و
اصالت انسانی كیفیتی كاملا متفاوت است؛ انتخابی آگاهانه است.
#اشو
انسانی که بتواند حتی در شادمانیاش و زمانی که همه چیز خوب و آرام پیش میرود، خدا را به یاد آورد هوشیار است.
وقتی که دریای زندگی طوفانی است، طبیعی است که همه به یاد خدا میافتند. ولی این یادآوری ارزشی ندارد، زیرا فقط از روی ترس است.
چنین رخ داد که؛ کشتی بزرگی که حامل تعداد زیادی از محمدیان بود به مقصد مکه روی دریا در حرکت بود. همگی به زیارت میرفتند. اما همهی مسافران از یک چیز در تعجب بودند، زیرا آنان هر روز نمازهای پنجگانه را به جا میآوردند به جز یک عارف صوفی.
ولی آن عارف چنان از نور و سرور میدرخشید که هیچ کس جرأت نمیکرد از او بپرسد چرا نماز نمیخواند.
روزی دریا چنان طوفانی شد که ناخدای کشتی اعلام کرد هیچ امکانی نیست که بتوانیم نجات پیدا کنیم. کشتی به زودی غرق خواهد شد. آخرین نمازتان را بخوانید. همگی شروع کردند به نماز خواندن به جز آن عارف صوفی.
تعدادی دور آن عارف حلقه زدند و گفتند تو یک مرد خدا هستی، اما ما تو را دیدهایم که هرگز نماز نخواندی، ولی ما چیزی نگفتیم، چون احساس کردیم بی احترامی است. ولی حالا دیگر قابل تحمل نیست. کشتی دارد غرق میشود، اگر تو نماز بخوانی و دعا کنی دعایت مستجاب میشود و شاید نجات یابیم. چرا نماز نمیخوانی؟
عارف گفت:
نماز خواندن از روی «ترس و نیاز» یعنی از دست دادن تمام نکته، من برای همین است که نماز نمیخوانم.
سؤال کردند؛ پس چرا وقتی وحشتی و خطری وجود نداشت نماز نمیخواندی؟
او گفت:
من در نماز هستم، پس نمیتوانم نماز بخوانم، آنانی که در نماز نیستند میتوانند نماز بخوانند، ولی فایدهی نمازشان چیست؟! آن نماز، تشریفات تو خالی خواهد بود.
من همیشه در نماز هستم. در واقع من خودم نماز هستم، هر لحظه برایم نماز است.
نماز برای صوفیان کیفیتی است که آن را «هوشیاری لحظه به لحظه» میخوانند؛ [همان مراقبه]
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
🍷مشروب🍷
بخش دوم
وقتی شاد باشی، انتخاب با خود توست، به من ربطی ندارد. از تو درخواست ترک الکل نمی کنم. فقط می گویم: الان حق انتخاب داری، اگر کمی شاد باشی سراع الکل نمی روی، چون اگر مشروب بخوری، شادی ات را فراموش خواهی کرد.
الکل فراموشی می آورد. هر حالتی که داشته باشی - شادی، غم - فراموش می کنی.
زمانی که مراقبه و فضاهای جدید و خوشی های جدید در درونت شکوفا شود، سراغ الکل نمی روی. پس از آن انتخاب با توست. آن هنگام که الماس واقعی را داری، فکر نکنم به سراغ الماسی مصنوعی بروی.
اشو
کتاب: ذن، طریق اضداد
فصل 10
ترجمه: Devakavido
@eshg_bazi_ba_ostad
#پرسش گفتید که حساسبودن همان بادیانت بودن است. ولی به نظر میرسد که حساسبودن مرا به شهوانیبودن و زیادهروی میکشاند! راه برای من چیست؟
#پاسخ
پس زیادهروی کن indulge! پس شهوانی sensual باش! چرا از زندگی هراس داری؟ چرا میخواهی خودکشی کنی؟ چه اشکالی در زیادهروی هست و چه اشکالی در شهوانیبودن هست؟
انسان زنده شهوت خواهد داشت. تفاوت انسان زنده با انسان مرده در چیست؟ انسان مرده دیگر شهوت ندارد؛ تو لمسش میکنی و او احساس نمیکند. او را میبوسی و پاسخ نمیدهد!
اگر زنده باشی،حسهای تو در ظرفیت تمام عمل میکنند؛ و شهوانی خواهی بود. تو نیاز به خوراک داری و مزه میکنی؛ حمام میگیری و خنکای آب را احساس میکنی، در باغ راه میروی و عطر گلها را استشمام میکنی. زنی گذر میکند و نسیمی در درونت میگذرد. باید که چنین باشد زیرا زنده هستی! زنی زیبا رد بشود و هیچ اتفاقی در تو نیفتد؟ پس مردهای، خودت را کشتهای!
داشتن شهوت sensuality بخشی از حساسبودن است. به سبب ترس از شهوت، تمامی مذاهب از حساسبودن هراس دارند؛ و حساسبودن، هشیاری است
معما این است: مردمان مذهبی زیادهروی را محکوم میکنند و آنان زیادهروی را میآفرینند. آنان شهوت را سرزنش میکنند و تولید شهوت میکنند. این چگونه اتفاق میافتد؟ وقتی به سرکوبکردن حسهایت ادامه بدهی، خود همین «سرکوب» تولید زیادهروی میکند.وگرنه، یک انسان واقعاً زنده هرگز زیادهروی نمیکند.او لذت میبرد،ولی هرگز افراط نمیکند
کسی که هر روز خوب خوراک خورده باشد،هرگز در خوراک زیادهروی نمیکند.ولی روزه بگیر، آنوقت زیادهروی وارد میشود. کسی که روزه گرفته، به فکرکردن در مورد خوراک ادامه میدهد: خوراکی، خوراکی، خوراکی! سپس وقتی که نوبت افطار میرسد، تا حد افراط زیادهروی میکند. از یک تفریط که «روزه» بوده؛ تا افراط که «پرخوری» باشد
جایی در این وسط،
آن جای درست است
بودا بارها و بارها از واژهی ”درست right“ برای همه چیز استفاده کرده است: خوراک درست، حافظهی درست، دانشِ درست، تلاشِ درست. هرچه که گفته، همیشه یک «درست» به آن وصل کرده است
مریدان سوال میکردند ”چرا شما همیشه این واژهی درست را اضافه میکنید؟“ او میگفت: زیرا شما مردمانی خطرناک هستید! یا در افراط هستید و یا در تفریط
اگر روزه بگیری، آنگاه زیادهروی برخواهد خاست. اگر سعی کنی مجرد باقی بمانی، آنگاه زیادهروی در سکس خواهد بود. هرآنچه را که بر خودت تحمیل کنی، عاقبت تو را به سمت زیادهروی سوق خواهد داد
یک انسان واقعاً حساس چنان از زندگی لذت میبرد که خود این لذت او را خنک و آرام میسازد. و اگر از من بپرسی، یک بودا بیش از هر کس دیگری شهوانی است. باید که باشد، زیرا بسیار زنده است
وقتی بودا به یک درخت نگاه میکند، باید که رنگهای بیشتری از آنچه تو میتوانی ببینی، ببیند؛ چشمان او حساستر هستند. وقتی یک بودا خوراک میخورد، میباید بیش از آنچه که شما میتوانید، لذت ببرد؛ زیرا همه چیز در درون او کامل عمل میکند. او حساس است، ولی زیادهروی وجود ندارد. چگونه میتواند زیادهروی در کار باشد؟ زیادهروی یک بیماری است، زیادهروی یک «عدم تعادل» است. ولی من به تو میگویم: زیادهروی کن و کارت را با آن تمام کن. آن را به سرت حمل نکن. این بدتر از زیادهروی است
زیادهروی کن! شاید از طریق زیادهروی به یک پختگی برسی؛ بلوغی که بگوید این کاری ابلهانه است!
آن زیادهروی تولید یک درک عمیق میکند، تا خودِ ریشههای بدن. و اگر تو با هشیاری آن درک را پذیرا باشی، به ورای زیادهروی میروی و به تعادل خواهی رسید
پس اگر واقعاً زیادهروی کنی و سرکوب نکنی، از آن بالغتر بیرون خواهی آمد. در غیر اینصورت، زیادهروی خواهی کرد، و فکر آن همیشه پابرجا خواهد بود و تو را دنبال خواهد کرد، یک شبح خواهد شد
مردمانی که پیمان تجرد میبندند همیشه توسط شبحِ سکس دنبال میشوند. مردمانی که سعی دارند به هر طریقی کنترل کنند همیشه توسط فکرِ زیادهروی دنبال میشوند؛ فکر شکستن تمام مرزها، انضباطها و کنترلها و رفتن با سر به درون آنچه بر خود محروم کردهاند!
فقط به زندگی اجازه بده تا تو را به جایی که میخواهد هدایت کند ببرد، و نترس
«ترس» تنها چیزی است که انسان باید از آن وحشت کند، نه هیچ چیز دیگر. حرکت کن! شهامت و جسارت داشته باش. و این را به شما میگویم که رفتهرفته، خود تجربهی زیادهروی، شهوت تو را آرام و افتاده خواهد ساخت. مرکزیت خواهی یافت
من طرفدار حساسبودن هستم. حتی اگر زیادهروی را پیش بیاورد، حتی اگر شهوت بیاورد، خوب است. من از زیادهروی و شهوت نمیترسم. فقط از یک چیز میترسم: که ترس از زیادهروی و شهوت، حساسبودن تو را بکشد. اگر کشته شود، دست به خودکشی زدهای
حساس که باشی، زنده هستی، هشیار؛ هرچه بیشتر حساس باشی، زندهتر و هشیارتر. و زمانی که حساسبودنت تمام باشد، وارد الوهیت گشتهای
#اشو
اگر هر روز چند ساعت بدون ذهن [ذهنیتها و افکار ] باشی، آنقدر انرژی گردآوری میکنی که تو را جوان، شاداب و خلاق نگه بدارد.
آن انرژی به تو اجازه میدهد که واقعیت را ببینی، زیبایی هستی و خوشی زندگی و ضیافت آن را احساس کنی. ولی برای درک اینها نیاز به انرژی داری.
تو معمولا فقط به نوعی ترتیبی میدهی که زندگی کنی. زندگی تو فقیرانه است فقط به یک علت که تو نمیدانی چگونه انرژی خود را انباشته کنی؛ چگونه از وجود درونت یک مخزن انرژی بسازی... تو پیوسته انرژی را نشت و هدر میدهی و نمیدانی چگونه جلوی ریزش این انرژی را بگیری.
هرگز به بدنت اجازه نده آسیب برساند.
بودا سه چیز را میگوید:
_مراقب کلام خود باش.
_ارباب افکار خود باش.
_و هرگز به بدنت اجازه نده آسیب برساند.
چون بدن از حیوان میآید، بدن حیوان است. از آسیبزدن لذت میبرد، بدن خشن است. از آن آگاه باش. به آن اجازه نده وارد خشونت شود. به بدن اجازه نده به هیچکس آسیب بزند، زیرا اگر به دیگران آسیب بزنی، آن آسیب دیر یا زود به خودت بازمیگردد.
تمام تئوری کارما همین است:
هر کاری که با دیگران بکنی، به خودت باز میگردد. پس با دیگران طوری رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود.
این سه جاده را با خلوص و پاکی دنبال کن. و خودت را در بالای راه، یگانه خواهی یافت: راه خردمندی.
آخرین توصیهی بودا این است:
این سه راه را از روی محاسبهگری دنبال نکن. آنها را با معصومیتی کودکوار کشف کن و جویا بشو. یک ماجراجویی از این بساز، ولی محاسبهگر نباش، تجارتی برخورد نکن!
همگی ما تاجر-مسلک هستیم و این یکی از دلایل اصلی است که چرا همیشه خوشی زندگی را از کف میدهیم. یک تاجر هرگز نمیداند خوشی چیست؛ همیشه در فکر سود و منفعت است.
مردم نزد من میآیند و دائما میپرسند: "اگر ما مراقبه کنیم، سود آن در چیست؟ از آن چه به دست خواهیم آورد؟"
اگر به آنان بگویم: "بخاطر خودِ مراقبه آن را انجام دهید" گیج میشوند! میگویند: "آنوقت چه فایده دارد؟"
آنان درک نمیکنند که در زندگی، چند چیز باید بدون محاسبهگری انجام شوند.
عشق به خاطر خودِ عشق،
هنر به خاطر خودِ هنر،
و مراقبه به خاطر خودِ مراقبه.
هر آنچه که زیبا و بزرگ است هرگز نمیتواند به وسیلهای برای چیزی دیگر تنزل پیدا کند... ذهنِ تاجر-مسلک همیشه هر چیز را به وسیلهای برای رسیدن به هدفی تنزل میدهد. و اینها خودشان هدف و مقصد هستند. مراقبه [آگاهانهزیستن] هدفی برای خودش است، نه یک وسیله برای رسیدن به چیزی دیگر.
بنابراین مانند کودکان معصوم باشید، پاک و خالص باشید و محاسبهگر نباشید...
با خلوص و پاکی دنبال کن و خودت را در بالای راه، یگانه خواهی یافت... تنها راه، راه حقیقی: راه خردمندی است.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
... متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند صدسال را راحت در زندان بگذراند. آن قدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصله اش سر نرود.
جایی خوانده بودم که آدم درزندان بالاخره زمان راگم می کند. اما وقتی این راخوانده بودم خیلی معنایش رانفهمیده بودم.نفهمیده بودم چه طورروزها می توانند در آنِ واحدهم کوتاه باشند هم طولانی. بی تردید طولانی برای گذراندن،اما آنقدرکشدار که دست آخر باهم قاطی می شوند. دیگراسم ندارند. تنها کلمه هایی که برایم معنایی داشتند دیروز و فردا بود.
#بیگانه
#آلبر_کامو
@cafehft
▪️ لینک کانال :
https://t.me/joinchat/V_jzdaB3nhiwxxIc
▪️اینستاگرام :
https://www.instagram.com/m.hoorman/
اگر میخواهید به سمت خدا حرکت کنید، عملی لازم نیست، جنونی مورد نیاز نیست، نیازی به تمرکز نیست. پس چه چیزی لازم است؟ تنها یک چیز: تسلیم و پذیرش.
انفعال مورد نیاز است، شما باید حالت زنانه پیدا کنید. شما باید تبدیل به یک رحم شوید - یک پذیرش، پذیرش خالص. و هنگامی که شما کاملا در حالت پذیرش قرار گرفتید - دیگر حتی از خدا چیزی نمیخواهید، زیرا در «خواستن»، عمل وجود دارد؛ دیگر از خدا هیچ انتظاری ندارید زیرا در انتظار و توقع نیز عمل وجود دارد - زمانی که تمام خواستهها و انتظارات ناپدید شد، زمانی که شما آنجایی هستید که تنها سکوت محض است، جایی که حتی انتظاری برای حضور خدا وجود ندارد، او میآید. در واقع گفتنِ "او میآید" درست نیست - او در شما ظاهر میشود. حتی این نیز دقیقا درست نیست - شما ناگهان متوجه میشوید که آن چیزی که در انتظارش هستید خود شما هستید.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
وقتی كه مردم از من میپرسند كه چگونه باید زندگی كنند، چه باید بكنند و چه نباید بكنند! من فقط به آنان میگویم، تنها پیام من این است كه: «بیشتر و بیشتر خودت باش.»
نخستین چیز این است که
انسان خودش باشد.
و دومین چیز این است که
انسان خودش را بشناسد.
پس خودت بمان، طبیعی بمان.
سعی كن بیشتر و بیشتر از این جریان زندگی كه در درونت جاری است هشیار باشی... چه كسی در قلب تو میتپد؟! در پشت تنفسهای تو كیست؟!
فقط در هر كاری که انجام میدهی بیشتر و بیشتر آگاه باش، در هر فكری كه داری، در هر احساسی كه داری، گوش به زنگ باش و بر اساس هشیاری و آگاهی خودت عمل کن، نه بر اساس گفتهی دیگران و تقلید کردن.
میمونوار زندگی نکن.
و این مشاهدهگری و هشیاری به یافتن آن انضباطی كه مال تو است كمك خواهد كرد. این معرفت (این شناخت) به تو كمك خواهد كرد كه بدانی چه باید بخوری و چه نباید بخوری، چه كار كنی و چه كار نكنی...
این آگاهی، پیوسته تو را هشیار میسازد كه چیزهای بسیاری را كه بیجهت با خودت حمل میكنی و باری سنگین هستند از خودت بیندازی و فقط چیزهایی را برگزینی كه با تو هماهنگی دارند نه یک بار گران، بلكه یک راحتی و آسودگی.
اگر با هشیاری زندگی كنی،
درست زندگی كردهای.
اگر در تقلید زندگی كنی،
خطا زندگی كردهای.
به نظر من فقط یك گناه وجود دارد: و آن، «خودت نبودن» است.
و فقط یك فضیلت وجود دارد و آن، «شناختن خویشتن» است.
و این به اصطلاح مذاهبِ شما از این ممانعت كردهاند. آنان میخواهند شما کور و گنگ باشید و از آنان تقلید کنید... حال زمانی فرا رسیده است كه ما از تمام این چیزهای بیمعنی که از گذشته بر ما سنگینی میكند خلاص شویم.
اگر بتوانی بار دیگر آدم یا حوا شوی، تازه متولد شده، تازه از باغ عدن بیرون آمده؛ آنگاه كسی نیست که از او بپرسی چه باید بكنی، و چه نکنی. نه كشیشی نه خاخامی، نه آخوندی نه پاپی در دسترس است، آنوقت چه خواهی كرد؟ همان كار را بكن...
هشیار شو و بر اساس معرفت خودت عمل کن و با چشمان خودت ببین، نه چشمان دیگران.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
چگونه ترس را از خودمان دور کنیم؟
تعداد زیادی از مردم بابت «ترس» جان خواهند داد، تا از چیزهای دیگر!
هیچ چیزی در جهان، کشندهتر از «ترس» نیست. اگر بترسی باید انواع زنجیرهای اسارت را با خود حمل کنی.
ترس را در درونت بشناس، در غیر این صورت تا زمان مرگت، مردهای متحرک بیش نخواهی بود.
لذت بردن از شیرینی ترس را رها کنید. معمولا انسانها از ترس لذت برده و تفریح میکنند، در غیر این صورت چرا فیلمهای ترسناک را تماشا میکنند؟
لذتِ این شیرینی را در وجودت بشناس، بدون تشخیص این موضوع، قادر به فهمِ روانشناسیِ ترس نخواهی بود. به جوهرهی ترس و لذت ناشی از ترس در درونت نگاهی مستقیم بینداز.
اگر از لذت ناشی از ترس خرسند باشی امکان ندارد که از ناآگاهی نجات بیابی.
معمولا شما ترسهای وجودتان را تحت کنترل دارید ولی زمانی که فضای رعب و وحشت ایجاد میشود، اختیار ترس را از دست داده و ضمیر ناخودآگاهتان، فرماندهی کل میشود.
شما اصلا متوجه نمیشوید که چه زمانی کنترل از کفتان خارج میشود. و ترسی که از کنترل خارج شده، میتواند هر بلایی بر سر شما بیاورد؛ میتواند شما را مجبور به خودکشی یا ارتکاب قتل کند.
آگاه و هوشیار باشید. به چیزهایی که در وجود شما ترس ایجاد میکند توجه نکنید. ترس هم نوعی هیپنوتیزم است.
مراقبه (آگاهانهزیستن)، هالهای محافظ در اطراف فرد ایجاد میکند که مانع از نفوذ انرژیهای منفی به وجود او میشود. در شرایطی که انرژی جامعه برانگیخته و منفی است، برای رهایی از گرفتاریها، که میتواند مانند چاهی تاریک شما را در بر بگیرد، کافیست که در حالت مراقبه قرار بگیرید.
یکی از ترسهای بزرگ انسان، ترس از مرگ است. تا زمانی که فکر مرگ در درونتان قدرت داشته باشد، رهایی از «ترس» معنی و مفهومی نخواهد داشت.
به هستی اعتماد کن.
در هستی جاری باش.
به تو قول میدهم چیزی برای ترس وجود ندارد.
تو حتی با از دست دادن خودت،
چیزی را از دست نمیدهی؛
بلکه به راحتی به دست میآوری.
انسان جز زنجیرهایش، جز بردگیاش، جز اسارتش، جز بدبختیاش و جهنمش چیزی برای از دست دادن ندارد.
تو چیزی برای از دست دادن نداری؛ نترس، چه چیزی داری که از دستش بدهی؟! آیا انسان برهنه میترسد لباسهایش را از دست بدهد؟
ترسیدن، نوعی حماقت و دلیلی بر این حقیقت است که راه زندگیتان را به نادرستی طی میکنید. برای آنهایی که از تمام لحظات زندگی، به درستی استفاده میکنند، «مرگ» هیچ است.
پس در فهم معنای زندگی، تجدید نظر کنید. ترسیدن، مشکلی را حل نمیکند و هیچ چارهای هم برای مرگ وجود ندارد. اگر امروز نمیرید، بالاخره روزی فرا میرسد که خواهید مرد و آن روز، هر روزی میتواند باشد. برای همین است که میگویم همیشه آماده باشید. اگر این حقیقت را در نظر داشته باشید، ترسی هم وجود نخواهد داشت.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
وقتی كه خيلی زياد بدانی؛ متون مقدس را دانسته باشی، گذشته و سنتهای آن را دانسته باشی و هر آنچه را كه میتوان دانست، دانسته باشی، آنگاه ناگهان از تمام بيهودگی آن آگاه میشوی، ناگهان درخواهی يافت كه اين دانش [به معنای فضیلت] نيست، بلکه اينها وام گرفته شده هستند! اين تجربهی وجودين خودت نيست، اين چيزی نيست كه خودت به آن رسيده باشی. شايد ديگران آن را دانسته باشند، ولی تو فقط آن را جمعآوری كردهای.
گردآوری كردنِ تو عملی مكانيكی است، از وجودت برنخاسته است، يك رشد نيست. فقط زبالههايی است كه از درهای ديگر جمع كردهای، قرضی و مرده است.
به ياد بسپار:
دانش فقط وقتی زنده است كه تو آن را دانسته باشی، یعنی وقتی كه تجربهی مستقيم خودت باشد. ولی وقتی كه از ديگران آموخته باشی، حافظه است و نه دانش. و حافظه، مرده است.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
هر کودکی مجبور است از دستورات پدرش سرپیچی کند. تا از پدر سرپیچی نکند، بالغ نمی شود. سرپیچی چیز خاصی نیست، اصیل و طبیعی است. پدیده ای روانشناختی است.
در برهه ای از زمان ، همه ی کودکان به والدین "نه" می گویند. اگر نتواند "نه" بگوید، اقتداری نخواهد داشت. اگر به والدینش نتواند نه بگوید، سراسر زندگی اش اسارت خواهد بود. به فردیت دست نخواهد یافت.
آدم و حوا مرتکب هیچ گناهی نشدند، آنها فقط بالغ شدند. "نه" گفتند و سرپیچی کردند. وقتی فرزندتان پشت دیوار خانه تان، یواشکی سیگار می کشد، زیاد نگران نباشید، او از شما سرپیچی و نافرمانی می کند، همین. و این، بخشی از رشد است. اگر هیچ وقت از شما نافرمانی نکند، نگرانش باشید. پیش روانکاو ببریدش- مشکلی دارد. اگر همیشه مطیع شما باشد، خالی از روح است، طبیعی نیست. آن هنگام که فرزندتان سرپیچی می کند، خوشحال باشید. خداوند را شاکر باشید که به سمت رشد و فردیت در حال حرکت است. و این حرکت تنها در قبال سرپیچی و عصیان اتفاق می افتد و باعث می شود شخص به فردیتی محکم و استوار دست یابد. اگر والدین خردمند باشند، از نافرمانی فرزندان شاد می شوند.
اشو
کتاب: آرام باش، بفهم!
ترجمه: Devakavido
@eshg_bazi_ba_ostad
دانش و اطلاعات، ظرفیت حیرت را از میان میبرد. حیرت از گرانبهاترین پدیدهها در زندگی است. هر چه بیشتر دانشآلوده شوید، کمتر حیرت میکنید و هر چه کمتر حيرت کنید، معنای زندگی برایتان کمتر خواهد بود. دیگر شگفتزده نخواهید شد. و همه چیز برایتان عادی و معمولی میشود.
دلِ معصوم، همانند کودکان که در ساحل به دنبال جمع کردن گوش ماهی هستند یا در باغ و بوستان بالا و پایین میپرند، مدام در حیرت و شگفتی است.
اگر با یک کودک به راهپیمایی صبحگاهی بروید، احتمالاً از سؤالات بیشمارش خسته میشوید... چرا درختان سبزند؟ چرا گلهای سرخ این رنگند؟... «کودک به همه چیز علاقه دارد.»
هر چه اطلاعات و دانشتان افزونی یابد، مشغول بودنتان به زندگی کاهش مییابد. و خیلی ساده از کنار مسائل زندگی میگذرید و به هیچ چیز توجه نمیکنید. ذهنتان بسیار باریک میشود؛ فقط به محل کار خود میروید و از آنجا به خانه باز میگردید و بس. فقط به دنبال پول در آوردن هستید. ابعاد دیگر زندگی، دیگر برایتان معنایی نخواهند داشت.
در حیرت بودن، یعنی در ارتباط با همه چیز و کاملا باز و پذیرا بودن.
#کتاب_در_هوای_اشراق
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
زادن بچه کاری است و مادر بودن کاری دیگر. هر زنی قادر به زادن است، چون زاییدن پدیده ای ساده است. اما مادر شدن هنر و فهم بزرگی میطلبد.
شما انسانی را خلق می کنید- خلقی عظیم. نقاش تصویری می آفریند و ما اثر او را هنر بزگ می نامیم. پیکاسو- ما او را هنرمند بزرگ می نامیم. ولی مادری که پیکاسو را خلق کرده چه می شود؟ شاعری شعری زیبا می سراید، اما مادری که شکسپیر را زاده، چه می شود؟
ما مادران را خالقان بزرگ روی زمین محسوب نمی کنیم. و این یکی از دلایلی است که زنان کمتر نقاش و شاعر می شوند- احتیاجی به شاعر و نقاش شدن ندارند- در عوض، مادرانی بزرگ و عالی می شوند.
چرا مردان می خواهند عالم، شاعر و نقاشی بزرگ شوند؟ چون نسبت به زنان حسودند، توانایی خلق بچه ندارند.
اشو
ترجمه: Devakavido
@eshg_bazi_ba_ostad
#پرسش فرد، چگونه نگرانی را متوقف کند؟
#پاسخ: این سؤال از 'پاتیک' احساساتی است! او بیجهت به احساساتی بودن و سوزناک بودن ادامه میدهد!
حالا، چگونه نگرانی را متوقف کنی؟! چه نیازی است که نگرانی را متوقف کنی؟ اگر شروع کنی تا سعی کنی که نگرانی را متوقف کنی، یک نگرانی تازه درست میکنی: «چگونه نگرانی را متوقف کنم؟!»
آنوقت شروع میکنی به نگران شدن در مورد نگرانی! آنوقت آنها را دو برابر میکنی!
راهی وجود ندارد. اگر کسی بگوید، همانطور که مردمانی هستند که میگویند: 'دیل کارنگی' کتابی نوشته بنام: ”چگونه نگرانی را متوقف کنیم و شروع به زندگی کنیم”
این مردم، نگرانی بیشتری تولید میکنند. زیرا به شما خواستهای میدهند که نگرانیها را میتوان متوقف کرد. اما نگرانیها را نمیتوان متوقف کرد. بلکه آنها از بین میروند.
من این را میدانم که نگرانی را نمیتوان متوقف کرد. بلکه خودشان از بین میروند! هیچ کاری در مورد نگرانیها نمیتوانی بکنی. اما اگر فقط به آنها اجازه بدهی باشند و ذرهای اهمیت ندهی، از بین خواهند رفت.
نگرانیها ناپدید میشوند، نمیتوانند متوقف شوند، زیرا وقتی که بکوشی تا آنها را متوقف کنی، این "تو" کیست؟
ذهنی که نگرانیها را تولید میکند! او اکنون یک نگرانی تازه تولید میکند: چگونه متوقف کند!
حالا دیوانه خواهی شد، جنون خواهی گرفت. اینک مانند سگی هستی که دنبال گازگرفتن دُم خودش است!
سگی نباش که به دنبال گاز گرفتن دم خودش است و به دیل کارنگیها گوش نده. این تنها روشی است که آنان میتوانند به شما آموزش بدهند: دُم خودتان را دنبال کنید و دیوانه شوید!
راهی وجود دارد، نه یک روش... راهی که نگرانیها ناپدید شوند: وقتی که فقط به آنها نگاه کنی؛ بیتفاوت، از دور... طوری آنها را نگاه کنی که گویی به تو تعلق ندارند. آنها وجود دارند. تو آنها را میپذیری. درست مانند ابرهایی که در آسمان حرکت میکنند: افکار در ذهن حرکت میکنند، در آسمان درون... ترافیکی که در جاده حرکت میکند: افکار در جادهی درون حرکت میکنند. تو فقط آنها را تماشا کن.
وقتی که در کنار خیابان ایستاده و منتظر اتوبوس هستی چه میکنی؟ فقط تماشا میکنی.
ترافیک در جریان است، تو اهمیتی نمیدهی. و وقتی که اهمیتی ندهی، نگرانیها شروع میکنند به افتادن. این توجه تو است که به آنها انرژی میدهد. تو آنها را تغذیه میکنی، به آنها زندگی میبخشی و سپس میپرسی که چگونه آنها را متوقف کنی! و وقتی که میپرسی چگونه آنها را متوقف کنی، پیشاپیش به آنها نیرو دادهای.
پرسش غلط مطرح نکن. نگرانیها وجود دارند. طبیعتاً، زندگی چنان پدیدهای وسیع و پیچیده است که نگرانیها باید وجود داشته باشند. تماشایشان کن.
یک تماشاچی باش و یک کننده نباش.
نپرس که چگونه متوقف کنی. وقتی میپرسی که چگونه متوقف کنی
میپرسی که چکار کنی!
نه..، هیچ کاری نمیتوان کرد. نگرانیها را بپذیر.
آنها وجود دارند.
در واقع، به آنها نگاه کن،
از هر زاویه به آنها نگاه کن، که چیستند. متوقف کردن را فراموش کن.
و یک روز ناگهان در مییابی آن نگرانیها دیگر نیستند. آن ترافیک متوقف شده. جاده خالی است. هیچکس عبور نمیکند. و در آن «تهیا»، خداوند عبور میکند. در آن خالی بودن، لمحهای از بودا-سرشتیِ خودت را، از فراوانیِ درونت را خواهی دید. و همه چیز یک سعادت خواهد شد.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
هرگاه واقعهی مصیبتباری روی میدهد، شما یا در برابر آن مقاومت میکنید و یا تسلیم آن وضعیت میشوید.
برخی از انسانها بسیار تلخ یا به گونهای ژرف آزرده میشوند. اما برخی دیگر بخشندهتر، خردمندتر و پر مهر تر میشوند.
مقاومت درونی را میتوانیم وضعیت منفیگرایی هم بخوانیم. شما در این حالت بسته هستید و به هر کاری که دست بزنید، مقاومت بیرونی بیشتری میآفرینید.
تسلیم یعنی:
پذیرش درونی آنچه که هست.
شما در حالت تسلیم به روی زندگی گشوده هستید. در این وضعیت، «هستی» جانب شما را خواهد گرفت و یاریبخش خواهد بود.
هنگامی که از درون تسلیم میشوید و مقاومت کردن را رها میکنید، بُعد جدیدی از آگاهی به روی شما گشوده میشود؛ در این حالت اگر عملکردن ممکن یا لازم باشد، عمل شما با «کل» همسو خواهد شد و شعور خلاق از آن پشتیبانی خواهد کرد. آنگاه مردم و اوضاع یاریبخش و پشتیبان خواهند بود و همزمانی رویدادها رخ میدهد... و در صورتی که امکان انجام عمل نباشد، شما در آن آرامش و سکونِ درونی که با تسلیم همراه است، قرار میگیرید.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
هر زن یا مردی که با او در تماس هستی یک چالش بزرگ است.
میتوانی از این چالشها پرهیز کنی. این کاری است که راهبان همیشه کردهاند؛ فرار از دنیا، دوری از چالشها.
البته احساس ثبات بیشتر و سکوت بیشتری خواهی داشت؛ زندگیات زیاد پیچیده نخواهد بود؛ ولی فقیر خواهی بود.
وقتی میگویم «فقیر» منظورم این است که بسیار بسیار بیتجربه و نابالغ خواهی بود. زیرا رشد و پختگی را از کجا خواهی آورد؟ آن غنای زندگی و تجربه را از کجا میآوری؟
راه دیگری وجود ندارد.
اینها را نمیتوانی خریداری کنی، نمیتوانی وام بگیری!
در هیمالیا پنهان نشده که بروی و آنجا را حفر کنی! در آنجا نیست.
این غنای تجربه و پختگی و بلوغ در زندگی است؛
با مردم است،
در روابط است.
من میدانم که پیچیده است،
ولی اگر فقط بخاطر پیچیدگی در روابط فکر کنی که بهتر است تنها باشی، تنهابودن تو معنوی نخواهد بود. این تنهاییِ یک ترسو است و نه یک فرد شجاع.
بگذار لطیفه ای برایت بگویم:
مردی که سخت ناشنوا بود نزد پزشک رفت تا معاینه شود. پزشک پس از معاینه به او گفت که برای مردی در سن هفتاد سالگی وضعیت خوبی دارد. سپس از او پرسید: ”سیگار میکشی؟“
پیرمرد پرسید: ”چی گفتی؟“
پزشک بلندتر گفت: ”گفتم سیگار میکشی؟“
پیرمرد گفت: ”آه، بله.“
پزشک سؤال کرد: ”زیاد؟“
پیرمرد گفت: ”کی؟“
پزشک گفت: ”گفتم زیاد سیگار میکشی؟“
پیرمرد گفت: ”بله، سیگار، پیپ…. بله همیشه دود میکنم.“
پزشک پرسید: ”مشروب چی؟“
پیرمرد گفت: ”بله، هرچی پیدا کنم مینوشم!“
پزشک گفت: ”گمان کنم که شبها هم بیدار هستی؟ مهمانی زیاد میروی؟ دخترها را دوست داری؟“
پیرمرد گفت: ”البته! و قصد دارم همینطوری مدتها ادامه بدهم!“
پزشک گفت: ”خوب باید به تو بگویم که باید تمام این چیزها را متوقف کنی.“
پیرمرد با صدای بلند که بیشتر شبیه تعجب بود تا نشنیدن، گفت: ”چی؟!“
پزشک فریاد زد: ”باید همه را قطع کنی!“
پیرمرد گفت: ”فقط برای اینکه بهتر بشنوم؟ نخیر. متشکرم!“
فقط برای پرهیز از پیچیدگیها؟ نه. هرگز! این راه ترسوها است.
هرگز از مشکلات فرار نکن.
مشکلات کمککننده هستند، بسیار کمک میکنند. آنها موقعیتهایی برای رشد هستند.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
🍷مشروب🍷
بخش اول
اگر الکلی باشی، زیاد اشکالی ندارد. می توانی سانیاس شوی. شاید سانیاس شدن زندگی ات را تغییر دهد، چون فرد الکلی، فردی است مذهبی.
این مطلب باید شفاف سازی شود. الکل چیزی از مذهب در خود دارد- شاید جذبه. جذبه ی و کارکرد الکل چیست؟
کمک می کند تا خودت را فراموش کنی. نفس ات را فراموش می کنی- رنج و عذاب، عصبانیت و نگرانی را از یاد میبری. تو را فارغ از دنیا می کند، دنیا واقعا جهنم است.
درب خصوصی ایی به رویت باز می کند تا وارد جهانی دیگر شوی. حداقل برای لحظاتی کوتاه، ساعاتی کوتاه تو بخشی از این جهان زشت نیستی، در خیال و خلوتی خصوصی زندگی می کنی. به تو رویا می بخشد.
پس، از اینروست که مذاهب مخالف الکل هستند، زیرا آن را رقیبی برای خود می پندارند. مذهب هم دری برای ورود تو به جهانی دیگر پیش رو می گذارد. مذهب روش هایی آموزش می دهد که به طور دائمی از دست نفس خلاص شوی. چیزی که الکل موقتی انجام می دهد، مذهب دائمی انجام می دهد.
مذهب نه تنها کمک می کند تا نگرانی هایت را از یاد ببری، بلکه کمک می کند برای همیشه از دست آن خلاص شوی. تاثیر الکل موقتی است.
درک شخصی من از الکل این است که چون همه ی مذاهب آن را به نوعی رقیب خود می پندارند، با آن مخالفت می کنند. اگر مردم الکلی شوند، دیگر به مذهب اعتنایی نخواهند داشت، چون راه های خصوصی و شخصی را یافته اند. چرا به ماهاویر و بودا، و همچنین مراقبه های آنها توجه کنند؟ آن مراقبه ها وقت گیر و سخت هستند. راه میانبر را یافته اند! خیلی راحت به میخانه می روند. و برای ساعاتی، بودا هستند.
شنیده ام سربازی الکلی در ارتش بوده. روزی فرمانده او را صدا می زند- سرباز مردی دوست داشتنی بود و محبوب همه- و می گوید: تو مرد خوبی هستی و محبوب همه، چرا مشروب را ترک نمی کنی؟ اگر مشروب را ترک کرده بودی، الان فرمانده بودی.
سرباز خندید و گفت: با من بودید ؟
وقتی مشروب می خورم، فرمانده ام. کی به کیه . . . هر شب که مست می کنم، فرمانده ام، و شما الان دارید متقاعدم می کنید که فرمانده شوم؟!
الکل میانبری است به مذهب. میانبری نه چندان خوب و موقتی و لحظه ای.
نظر من این است که بشر تا لحظه ای که مذهب جایگزین الکل نشده، الکلی باقی خواهد ماند. تا زمانی که مردم دسته دسته به مذهب گرویده شوند، الکل باقی خواهد ماند، الکل از این جهان محو نمی شود. من مخالف الکل نیستم، من خواهان آمدن مردم به سمت مذهب، نیایش و مراقبه ام. لحظه ای که واقعا مراقبه و نیایش را تجربه کنند، از دست الکل خلاص خواهند شد. اما اول از همه باید آن لحظه و اتفاق خاص رخ بدهد. و نمی گویم اول از عادت مشروب خوردن دست بردارید. این امکان ندارد. و من خواسته ی نامعقولی ندارم. محدودیت هایتان را قبول می کنم. به خودتان احترام قائل هستم که به محدودیت هایتان هم احترام می گذارم. من هیچ حس "محکوم کردن" ی در درونم ندارم.
اگر فردی الکلی باشی، درکت می کنم. احساس ناراحتی برایم دست می دهد و مهربانانه با تو رفتار می کنم. چون می دانم که دچار درد و رنجی، ناراحت و غمگینی. شاید زندگی خیلی فشار می آورد و اعصابت را به هم می ریزد.
الکل آرامت می کند. برای لحظه ای همه چیز عالی است. ولی به دنبال آرامش حقیقی باش، دنبال سکه ی طلای واقعی باش. این مفهوم سانیاس بودن است. به دنبال حالت واقعی مراقبه گون بودن باش که نفس ناپدید می شود. چرا وقتی نفس ناپدید می شود، دیگر نیازی به الکل احساس نمی کنی؟
درک شخصی من این بوده است که آن هنگامی که مردم طعم واقعی مراقبه را می چشند، نوشیدن مشروب برایشان سخت می شود. و این رفته رفته تبدیل به مشکلی بزرگ می شود، چون لحظه ای که مشروب می خورند، همه ی آن حالاتی که با مراقبه به دست آورده بودند، از بین می رود.
هنگامی که مشروب می خورند، خوشی و سعادت حاصله از مراقبه را از دست می دهند. الکل شیوه ایی است برای فراموش کردن.
اگر غمگین باشی، در فراموش کردن غم کمک می کند. اگر سعادتمند باشی در فراموش کردن سعادت و خوشی کمکت خواهد کرد. پس کل روش و سعی من این است که پیش از هر چیزی، شاد شوی.
اشو
کتاب: ذن، طریق اضداد
فصل 10
ترجمه:Devakavido
@eshg_bazi_ba_ostad
#پرسش: مرشد عزیز! من احساس میکنم که فردی بسیار ویژه هستم. من آنقدر فوقالعاده هستم که میخواهم عادی باشم. آیا میتوانید چیزی در این مورد بگویید؟
#پاسخ : آناند سانگیتو! هر کسی در اینجا دقیقاً همین را فکر میکند. و نه تنها در اینجا، بلکه در همهجا... هر کسی در ژرفای قلب خود میداند که ویژه است. این یک شوخی است که خدا با مردم میکند! وقتی یک انسان جدید را به سمت زمین هُل میدهد، در گوش او زمزمه میکند، “تو مخصوصی، بینظیری و منحصربهفردی!”
ولی او این کار را با همه میکند و همه آن را در عمق قلب خود حمل میکنند، با این تفاوت که مثل تو آن را با صدای بلند نمیگویند، زیرا میترسند که شاید دیگران ناراحت شوند. و هیچکس هم قانع نخواهد شد، پس گفتن آن چه فایده دارد؟
اگر به کسی بگویی که “من مخصوص هستم،” او متقاعد نمیشود زیرا او نیز باور دارد که خودش مخصوص است! چگونه میتوانی کسی را متقاعد کنی؟ آری، شاید گاهی شخصی متقاعد شود، دستکم تظاهر کند که متقاعد شده است. البته اگر او با تو کاری داشته باشد، بعنوان یک رشوه شاید بگوید، “آری تو مخصوص هستی، انسان بزرگی هستی!” ولی در عمق، او میداند که این صرفا چاپلوسی است.
یک لافزن به دوستش در مورد سه اتوموبیل خود و غیره و غیره میگفت... سپس اشاره کرد که دو همخوابه در نیویورک دارد، ولی منشی خصوصی بسیار زیبا و جذاب خودش را حامله کرده و بنابراین مجبور است که تندنویس زیبا و موطلایی خودش را برای سفر تجاری به برزیل ببرد تا کارناوال را ببیند و…. در اینجا شنونده ناگهان نفسش قطع شد و گلوی خود را گرفت و دچار حملهی قلبی شد. لافزن قصهاش را ناتمام گذاشت و لیوانی آب آورد و سعی کرد حال دوستش را جا بیاورد. سپس با کنجکاوی پرسید: “میتوانم کمکی بکنم؟”
شنونده با سرفههای پیدرپی گفت: “به چرندیات bullshit آلرژی دارم!”
سانگیتو! بهتر است این چرندیات را در درون خودت پنهان کنی، زیرا مردم آلرژی دارند! ولی به نوعی خوب است که تو ذهن خودت را افشا کردی. اما به یاد داشته باش که اگر فکر کنی که مخصوص هستی، آنوقت برای خود رنجآفرینی میکنی. اگر فکر کنی که از دیگران بالاتر هستی، خردمندتر هستی، آنگاه یک نفْس قوی باقی خواهی ماند. و نفس، زهر است؛ زهر خالص. و هرچه نفسانیتر بشوی، بیشتر آزارت میدهد، زیرا که نفس یک زخم است. هرچه نفس بزرگتری داشته باشی، رابطهات بیشتر با زندگی قطع میشود؛ از زندگی جدا میافتی و دیگر در جریان حرکت جهانِهستی نخواهی بود، مانند یک سنگ بزرگ در رودخانه خواهی شد. همچون یخ، سرد میشوی؛ تمام گرما و تمام عشق را از دست دادهای. انسان مخصوص نمیتواند عشق بورزد، زیرا درکجا میتوانی یک انسان مخصوص دیگر پیدا کنی؟
مرد ثروتمندی بود که در تمام عمرش ازدواج نکرده بود و وقتی که نود ساله بود و میخواست بمیرد کسی از او پرسید، “تو در تمام عمرت مجرد زندگی کردی و ازدواج نکردی؛ ولی هرگز دلیل آن را نگفتی. حالا که در انتظار مرگ هستی، دستکم کنجکاوی ما را ارضا کن. اگر رازی در آن بوده حالا میتوانی آن را بگویی. حتی اگر آن راز برملا شود نمیتواند به تو آسیب بزند.”
مرد گفت، “آری، رازی در این بود. چنین نیست که من با ازدواج مخالف هستم، ولی در جستجوی یک زن کامل بودم. خیلی گشتم و گشتم؛ حالا تمام زندگیم از دست رفته.”
مرد پرسید، ”ولی در روی زمین به این بزرگی، میلیونها نفر زندگی میکنند که نیمی از آنها زن هستند، آیا نتوانستی یک زن کامل پیدا کنی؟”
مرد در حال مرگ اشکی به چشمانش آمد و گفت، “بله، یکی را یافتم.”
دوستش که شوکه شده بود پرسید، “پس چه شد؟ چرا با او ازدواج نکردی؟”
و پیرمرد با افسوس گفت، “چون آن زن هم به دنبال یک شوهر کامل میگشت!”
سانگیتو! اگر با این افکار زندگی کنی، زندگیات بسیار سخت خواهد بود. و بله، نفس خیلی حقهباز و حیلهگر است و میتواند این پروژهی جدید را به تو بدهد: “تو خیلی مخصوص هستی، فقط معمولی باش!” ولی در همین معمولی بودنت نیز خواهی دانست که تو فوقالعادهترین فرد معمولی هستی! هیچکس بیشتر از تو معمولی نیست! این همان بازی نفس است که اینک خودش را استتار کرده است.
این کاری است که مردمان به ظاهر فروتن انجام میدهند. میگویند: “من فروتنترین انسان هستم. من خاک پای شما هستم!” ولی منظورشان این نیست! به او نگو: “بله میدانم که هستی!” وگرنه هرگز تو را نخواهند بخشید! آنان منتظر هستند که بگویی: “تو فروتنترین فردی هستی که من دیدهام، پرهیزکارترین کسی هستی که من میشناسم.” آنوقت آنان راضی و خوشحال میشوند. این همان نفس است که در پشت فروتنی پنهان شده است. تو نمیتوانی «نفس» را اینگونه بیندازی.
#اشو
/channel/eshg_bazi_ba_ostad
چرا در این جهان این همه استرس و اضطراب وجود دارد؟!
زیرا افراد، انتظارات فراوانی دارند. اگر انتظار داشته باشی، استرس هم خواهی داشت. اما زمانی که بیانتظار باشی، استرس و اضطراب هم نخواهی داشت.
«استرس» عارضهای بیش نیست؛ هرچه بیشتر انتظار داشته باشی، بیشتر هم مضطرب خواهی بود.
پس اضطراب، مشکلی اساسی نیست، بلکه نتیجهی انتظار است. «اضطراب» سایهای است که به دنبال «انتظار» کشیده میشود.
اگر حتی برای یک لحظه هم که شده انتظار نداشته باشی، به مرتبهای از حالتِ ذهنی برسی که هیچ انتظاری نداشته باشی، خیلی ساده و آسان است؛ سؤالی میپرسی و پاسخی از پی آن میآید، رضایتی حاصل میشود. اما اگر با انتظاراتی همان سؤال را بپرسی، پاسخها مضطربت خواهند کرد.
ما هر کاری که میکنیم با «انتظار» میکنیم. اگر کسی را دوست داشته باشم، «انتظار» بدون اینکه خودم متوجه شوم در دوست داشتنم مداخله خواهد کرد. انتظارِ دوست داشته شدنِ متقابل در من ایجاد خواهد شد.
هنوز در عشق و دوست داشتن، جلو نرفته، انتظار پدید میآید و همه چیز را نابود میکند. عشق، بیش از هر چیز دیگری در این جهان اضطراب ایجاد میکند، زیرا تو در آرمانشهرِ «انتظارات» زندگی میکنی. هنوز سفر آغاز نشده، به فکر بازگشت به سوی وطن خویشتنی.
هرچه بیشتر انتظارِ عشق داشته باشی، همانقدر هم سختتر خواهد بود تا عشق به سویت جاری شود. اگر از کسی انتظار عشق داشته باشی، آن شخص عشق را اسارتی برای خویش خواهد پنداشت. عشق همچون وظیفه و تکلیف خواهد بود؛ چیزی اجباری...
و هنگامی هم که عشق اینگونه «تکلیفگونه» باشد، رضایتی از آن حاصل نخواهد شد، اینچنین عشقی زنده و پویا نیست.
«عشق» فقط سرزندگی و بازیگوشی میطلبد نه اجبار و تکلیف. «عشق» آزادی و رهایی است اما تکلیف، اسارت؛ باری سنگین که باید حمل شود.
در این زمان، «عشق» زیباییاش را از دست میدهد. طراوت، شعر و آهنگ و همه چیز نابود میشود و طرف مقابل حس میکند که عشق چیزی مرده و بیروح است که به او بخشیدهاند.
اگر با «انتظار» عاشق شوی، «عشق» را کشتهای.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
بودا:
بارها و بارها به خودت یادآور شو که منبع، تو هستی؛ منبعِ تمام پاکیها و ناپاکیها...
هیچکس، دیگری را پاکسازی نمیکند.
هرگز از کارِ خودت، بخاطر کارِ دیگری، غفلت نکن. نخستین گام در کار تو این است: کار خودت را کشف کن.
این پافشاری مدام بودا است که:
منبع تو هستی…
او بارها و بارها میخواهد به شما یادآوری کند که: منبع تو هستی…
تو همچون یک توانِ بالقوهی خالص به این دنیا میآیی؛ یک نیروی بالقوّهی چندین وجهی. میتوانی هر چیزی بشوی. میتوانی یک گناهکار شوی، میتوانی یک قدّیس شوی. میتوانی آدلف هیتلر شوی، جوزف استالین شوی، یا میتوانی یک بودا یا یک مسیح بشوی. تو انواع نیروهای بالقّوه را با خودت میآوری؛ میتوانی هر چیزی را که انتخاب کنی، همان بشوی.
تو موجودی از پیشساختهشده نیستی؛ همچون یک امکان بینهایت، یک فرصت آمدهای.
آن موقعیتِ رشد، همان زندگی تو است، فضایی برای رشد کردن. ولی میتوانی به انواع راهها رشد کنی، در جهاتی کاملاً متضاد.
آدلف هیتلر میتوانست گوتام بودا شود؛ گوتام بودا میتوانست آدلف هیتلر شود. آدلف هیتلر همچون آدلف هیتلر زاده نشده است، ما همچون الواح سپید زاده شدهایم: یک صفحهی خالی و تمیز، هیچ چیز روی آن نوشته نشده است. ما بعدها شروع میکنیم به نوشتن روی آن. آنگاه یکی باگواد گیتا، انجیل، تلمود، اپانیشاد میشود، و دیگری یک کتاب پورنوگرافی. و این همان کاغذ سپید است که روی آن باگوادگیتا یا پورنوگرافی چاپ شده است، و این همان جوهر است که در هر دو استفاده شده و این همان چاپخانه است. ولی تفاوت بسیار بزرگ است!
چه تفاوت عظیمی بین آدلف هیتلر و گوتام بودا وجود دارد! و هر دو با همان فرصت به این دنیا آمدند، ولی انتخابها متفاوت بوده.
بارها و بارها به خودت یادآور شو:
منبع، تو هستی: منبعِ تمام پاکیها و ناپاکیها.
زمانی که این را پذیرفتی، یک اصالت عظیم در تو برمیخیزد.
لحظهای که تماماً مسئولیت را بپذیری، یک رستگاری بزرگ است. آزادی و رهایی است. ناگهان بیرون از زندان هستی. فقط با پذیرش مسئولیت.
پذیرش آن دشوار است، بسیار سخت است، اینکه بپذیری “من مسئولش هستم” بسیار دشوار است، نفس را آزار میدهد. ولی راه دیگری وجود ندارد.
هیچکس، دیگری را پاکسازی نمیکند.
این راهی است که بودا، تمام حرفهی کشیشان را رها کرد. اگر هیچکس تو را پاک نمیکند، اگر هیچکس قادر نیست دیگری را پاکسازی کند، آنوقت تمام عملکرد کشیشان از بین میرود.
امروزه در دنیا بزرگترین حرفهی کشیشی به کلیسای کاتولیک تعلق دارد. و آیا دلیل آن را میبینی؟ زیرا به مدت دو هزار سال ادعا کردهاند که رستگاری انسان توسط عیسی مسیح رخ میدهد!
ریشهی اصلی کشیشان کاتولیک همین است؛ به این مفهوم وابسته است. اگر به نوعی بتوان اثبات کرد که مسیح نمیتواند سبب رستگاری هیچکس شود، آنوقت تمام کلیسای کاتولیک بیمعنی و بیربط خواهد شد
کلیسا باربط است، پاپ بامعنی است: فقط به این دلیل که به نام مسیح ادعا میکنند که:
“مسیح شما را پاک میسازد”،
“مسیح ناجی شما است!”
و پاپ نمایندهی مسیح است. او مسیح را و خداوند را در روی زمین نمایندگی میکند! خداوند دیدنی نیست؛ مسیح دیگر روی زمین نیست، ولی او نمایندگان خودش را باقی گذاشته و آنان تماس مستقیم دارند ـــ میتوانند هر لحظه شماره را بگیرند! آنان میتوانند سفارش شما را بکنند و یا اسم شما را در لیست سیاه قرار دهند!
بودا میگوید:
هیچکس، دیگری را پاکسازی نمیکند.
تو به خودت شرارت کردهای. حالا فقط خودت میتوانی آن را جبران کنی. چرا دیگری را به میان بیاوری؟ اگر مسیح سبب انجام شرارتهای تو نبوده، پس چطور میتواند سبب رستگاری و نجات تو از آن شرارتها باشد؟
بودا میگوید:
بوداها فقط میتوانند راه را نشان بدهند، ولی تو باید راه بروی. آنان نمیتوانند برای تو راه بروند؛ هیچکس قادر نیست تو را تا بهشت حمل کند!
شما انسان هستید، گوسفند نیستید! ولی مفهوم مسیحیت این است که مسیح چوپان است و شما برّههایی بیش نیستید. و مفهوم مسیحیت این است که هرچه گمراهتر باشی، شانس بهتری داری که مسیح تو را روی شانههایش تا وطن اصلی تو حمل کند! تمام اینها اختراعاتی بیش نیستند!
مسیح فقط میتواند خودش را نجات بدهد، و با نجات خودش میتواند راه نجات یافتن را به تو نشان بدهد، ولی نمیتواند تو را نجات دهد.
اینجاست که بودا در میان تمام ادیان، یگانه برمیخیزد. او واقعاً بسیار بسیار هشیار بود تا هیچ شانس و فرصتی به هیچگونه از واسطهگری کشیشان ندهد تا در پشت سر او برخیزند. زیرا کشیشان بزرگترین دشمنان دیانتِ حقیقی هستند.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
چه کسی گفته روشن ضمیران باید از سکس بگذرند؟
بلافاصله می گویید: عشق هم تجربه ای زیباست.
پس چرا روشن ضمیران را از چنین تجربه ی زیبا و لذت بخشی منع می کنید؟
این عقیده در طول اعصار شکل گرفته است که مذهبیون واقعی،مجرد باقی می مانند، به خصوص افراد روشن ضمیر.
من هیچ وقت مجرد و باکره نبوده ام.
بین این همه زن زیبا مجرد ماندن؟ درست مثل تشنه ایستادن کنار آبشاری با آب زلال، در بهاری دل انگیز است. تشنه ایستادن کنار آب تنها به این خاطر که روشن ضمیری.
بی خیال این مسائل.
بعدا در مورد روشن ضمیری صحبت می کنیم- الان از رایحه ی بهاری لذت میبرم. شما هم دچار سوءتفاهم می شوید. من به افراد روشن ضمیر گفته ام که از سکس گذر کنند ولی نگفته ام از عشق گذر کنند. و این پدیده ای پیچیده است.
فکر می کنید عشق همان سکس است؟ سکس تنها محدودیتی جسمانی و زیستی است. در واقع فقط فرد روشن ضمیر قادر به عشق بازی است.
آنچه که شما عشق بازی می نامید، ژمناستیک جسمانی است. نمی دانید معنی عشق بازی چیست.
پس به شما اعلام می کنم که مرد و زن روشن ضمیر زیبا ترین عشق بازان اند. و این عشق بازی لزوما جنسی نیست، و غیر جنسی هم نیست. فرد روشن ضمیر رها و آزاد است.
دیروز مادرم به دیدنم آمده بود، کمی نگران بود. می گفت: دیدن رقص تو زیباست، ولی نه رقصیدن با دختران! او نگران این بود که اگر مردم هند در تصاویر و فیلم ها رقص من با دختر ها را ببینند، متعجب می شوند.
گفته شده:"دوری و دوستی" ولی من آزادم، آزاد تر از بودا و ماهاویرا. بودا دل چنین کاری را نداشته. من می رقصم چون برایم مشکلی ندارد. مانعی وجود ندارد، هر کاری می کنم. شب گذشته ویوک(Vivek) می پرسید:" می توانیم به دیسکو برویم؟"
گفتم:" یک روزی می رویم ولی الان دیر وقت است".
دیسکو ها و رستوران های من، زوربای بودایی نامیده می شوند. اول از همه من یک زوربا هستم و پس از آن بودا.
به یاد داشته باشید اگر مخیر به انتخاب یکی از این دو باشم، زوربا را انتخاب می کنم نه بودا . . . چون هر آن احتمال بودا شدن زوربا وجود دارد، ولی بودا اسیر تقدس خویش می ماند. او نمی تواند به دیسکو برود و زوربا شود.
برایم ،آزادی والاترین ارزش است، هیچ چیزی بزرگ تر و با ارزش تر از آزادی نیست.
روشن ضمیری ام، از هر چیزی رهایم ساخته، حتی از خود روشن ضمیری.
اشو
کتاب: از مرگ به بی مرگی
ترجمه : Devakavido
@eshg_bazi_ba_ostad
من میگویم ۹۹ درصد مردم بیدین هستند، تنها یک درصد مردم دیندار هستند!
چگونه متوجه میشوی كه كسی دیندار است؟!
اگر ببینی كه فردی در گام برداشتنش رقصی وجود دارد،
اگر در نگاهش شعلهای را ببینی،
اگر ببینی كه زندگیاش تكراری و یكنواخت نیست و گلهای هستیِ وجودش شكوفا گشته و هنوز امیدوار است و هنوز رویا میبیند و در عین حال، با واقعیت موجود در زندگیاش رابطهای خوب و واقعی دارد و هیچكدام از این دو، تیره و بیهوده نشدهاند. اگر هنوز حالت شاعرانه دارد و خنده، خندهای كامل در او هست، كسی كه هنوز مهر میورزد و در مهرورزیاش گم میشود، هنوز آواز میخواند و با حسی عمیق و سرشار از شگفتی به گلها و ستارگان نگاه میكند، نوعی معصومیت، نوعی حیرت و شگفتی دارد و به زندگی احترام میگذارد.
و اینكه گاهی او را میبینی كه نشسته و هیچ كاری نمیكند اما غرق در سرور است و سرچشمهی این سرورِ ناشناخته جایی ژرف در وجودش است..، او باید منبع و سرچشمهای از سرور یافته باشد...
اگر چنین انسانی را دیدی، بدان که او حقیقتاً دیندار است.
[دین حقیقی، یک ارتباط درونی و فردی بین انسان و جهان هستی است که باعث آرامش، رضایت و سرور میگردد.]
و چنین انسانی از ظرفیتِ مشغول نبودن برخوردار است.
بگذار این یک معیار باشد:
اگر شخصی نتواند بدون اشتغال ذهنی باقی بماند، پس او از هستی و وجودِ خودش میترسد و از خویشتن پرهیز میكند. او حتماً باید كاری بكند. و این وسواسِ انجام كار، ریشهی عصبی دارد. اگر او را تنها بگذاری و تماشایش كنی، او «آرام و قرار» ندارد: روزنامه میخواند، پنجره را باز و بسته میكند، وسایل را جابجا میكند، دائما رادیو گوش میدهد، تلویزیون میبیند و باید همیشه كاری انجام دهد! و اگر دیگر هیچ كاری نباشد، میخوابد... او نمیتواند بیدار و بیكار بماند.
اما اگر كسی را یافتی كه بیدار باشد؛ همچون یک شعله، بیدار، ولی آرام و بیلرزش؛ نه اینكه این آرامش او انفعالی و مرده باشد؛ او فقط از هستیِ وجود خویش لذت میبرد و در اطراف او ارتعاش متفاوتی احساس میشود، ارتعاشی از حرمت به زندگی..، این كیفیتِ انسان دیندار است.
چنین انسانی اگر سنگی را هم در دست بگیرد، به گونهای میگیرد كه گویی سنگ جان دارد. به نظر تو فقط یک سنگ میرسد، ولی از نظر او زنده و جاندار است. حتی اگر او با یك كودک خردسال هم صحبت كند، با احترام كامل صحبت میكند. زیرا در كودک خدا حضور دارد، یک حضور خالص...
انسانِ حقیقتاً دیندار نیازی به رفتن به كلیسا و معبد ندارد. ولی هر كجا باشد در پرستشگاه است. او نیازی به عبادات سُنتی و معمولی ندارد، ولی هرچه انجام دهد عبادت است، او چه كاری بكند و چه نكند، عبادت میكند.
#اشو
/channel/eshg_bazi_ba_ostad
شکرگزاری حقیقی مانند رایحهی گل است. اگر واقعا سپاسگزار باشی، خودبخود ابراز خواهد شد. جلوی چشمانت، اطراف تو و در هالهی تو ظاهر خواهد شد. درست مثل عطر یک گل.
اغلب وقتی گلی زیبا وجود دارد، طبیعتاً رایحهی آن گل نیز در آن حوالی وجود خواهد داشت. گل و رایحهی گل نمیتوانند از یکدیگر جدا باشند!
قدردان بودن به این معنا نیست که همه چیز الزاما خوب یا عالی است؛ بلکه به این معنا است که تو تمامش را به عنوان هدیه و موهبت پذیرفتهای. کسانی که حقیقتا قدردان هستند، عمیقا توسط امتیازِ زندگی کردن، تکان خوردهاند.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
#بهترین_چیز_برای_من_چیست؟
بهتر این است که هرچه زودتر بمیری؛ این کار کمی دشوار است. منظورم مرگ فیزیکی نیست؛ مرگ فیزیکی دشوار نیست. خودکشی آسانترین کار در دنیاست، بزدلانهترین است. هیچ شهامتی نمیخواهد.
اما خودکشی روانی شهامت زیادی میخواهد؛ بودن و با این حال نبودن، انداختن نفس شهامت زیادی میخواهد.
بعضیها هستند که میتوانند کار اول را انجام دهند. اما بعضیها دومی را انجام دادهاند: دومی مردن به روی گذشته است.
و نفس چیزی نیست جز تاثیر انباشتگی کل گذشته.
اگر بتوانی بر گذشته بمیری بی نفس میمانی. تو در شکوه و درخشش کامل هستی و هیچ منی نیست. فقط رایحهای از وجود هست. آنگاه تو در خدا زندگی میکنی و خدا در تو.
دومین راه بسیار دشوار است. باید نسبت به تمامی لحظات آگاه باشی تا به لحظهی قبل نچسبی. نباید به گذشته و خاطرات بچسبی. هیچ نوستالژی برایت وجود ندارد، هیچ نگاه به عقبی وجود ندارد. و این به معنای نگاهکردن به جلو نیست.
نگاهکردن به جلو نوع دیگری از نگاهکردن به عقب است. به این معنا نیست که شروع به زندگی در آینده کنی زیرا آینده، چیزی جز انعکاس گذشته نیست. آنچه که در آینده در آرزویش هستی چیزی نیست جز تکرار گذشته.
من نمیگویم گذشته را بینداز تا بتوانی در آینده زندگی کنی. این همان گذشته است که از در عقب باز میگردد. اگر دیروزها را رها کنی، فرداها را نیز باید رها کنی.
وقتی تمام دیروزها و فرداها ناپدید شوند چه چیزی باقی میماند؟ این لحظه، این خلوص، این سکوت، همین این!
بودا این را tathata مینامد، یعنی در بودنِ محض، آرزویی وجود ندارد، بایدی وجود ندارد، جایی برای رفتن وجود ندارد.
فرد در همین لحظه کاملا خشنود است، آسوده و آرام و ساکت.
تمام آرزوها ناپدید شدهاند زیرا آنها فقط در گذشته یا آینده میتوانند وجود داشته باشند و وقتی آرزویی نباشد، ذهن چگونه میتواند وجود داشته باشد؟ و وقتی ذهنی نباشد نفس چگونه میتواند باشد؟
نفس، مرکزِ ذهنِ دروغین است.
سومین راه، عشقورزیدن است.
زیرا عشق، راه شیرینی برای مردن و ناپدید شدن است. عشق شیرینترین راه برای مردن است. عشق کمک میکند نفس را بیندازی. عشق کمک میکند با شادی و وقارِ بسیار، نفس را بیندازی... عشقی فراگیر که در ازایش چیزی نمیخواهد، نفس را میکشد.
اگر نتوانی از طریق «عشق» نفس را بیندازی، از راههای دیگر بسیار دشوارتر خواهد بود.
در عشق، دیگری در دسترس است، دیگری بهانهای برای انداختن نفس است و زیبایی دیگری و گرما و حمایت و پناه ... همهی اینها هست!
مردن آسان میشود زیرا عشق شهامت میدهد، شهامتِ انجام غیرممکن را میدهد.
عشق، نوعی مستی به آدم میدهد. در این مستی پریدن آسان میشود؛ پرش کوانتومی. [در مسیر رشد درونی]
عشق، انسان را دیوانه میسازد.
منظور از دیوانگی، بیماری روانی نیست؛ عشق بالهایت را باز میکند تا به سوی خورشید بروی.
عشق ماجراجوست. در عشق، تو آمادهی مردنی زیرا در عشق احساس میکنی که مرگ نمیتواند تو را از بین ببرد.
عشق حس جاودانگی میدهد.
سومین راه، آسانترین راه است.
اما برای بعضیها این راهِ دشواری است: غرق شدن در دیگری آنها را میترساند. همین حضورِ دیگری تن آنها را به لرزه میاندازد. اگر تو از این نوع آدمها هستی پس راه چهارم مناسب توست:
مراقبه، این نیز راه دیگری برای مردن است...
کمی خشکتر از سومی است،
کمی تنهاتر از سومی است،
خیلی شیرین نیست.
اما بعضیها طعمهای متفاوتی مثل قهوه را میپسندند. اگر این مزهها را دوست داری و راه آسان را نمی پسندی میتوانی از این راه استفاده کنی.
تنها باش و کاری نکن،
در سکوت بنشین.
در عشق، آواز و دیدار و حل شدن هست. در مراقبه، صرفا بخار شدن.
در تنهاییات کم کم بخار میشوی و یکروز دیگر چیزی از تو نمیماند، نفس میمیرد.
این چهار امکان وجود دارد.
اینها بهترین کارهایی است که میتوان انجام داد. نکته اصلی در تمام اینها یکسان است و آن آموختن مردن است.
زیرا این تنها راه برای آموختن زندگی است. اجازه بده نفس بمیرد تا زندگیات رایحهی الوهیت به خود بگیرد. مرگ، دری به الوهیت میشود؛ مرگ نفس.
و پنجمی، که در واقع پنجمی نیست بلکه ترکیبی از این چهار راه است...
در مسیر سلوک، تو میآموزی که چطور بمیری و با این حال به زیبایی زندگی کنی. میآموزی چطور عاشق شوی و رشد کنی. میآموزی چطور در عشق ناپدید شوی و بر کنار بمانی و تصاحب گر نباشی. میآموزی چطور با دیگری باشی اما در عین حال آزاد باشی و اجازه دهی دیگری نیز آزاد باشد.
سلوک یاد میدهد چطور مراقبه کنی و تنها باشی و با این حال اجازه ندهی تنهاییات تبدیل به فرار شود؛ تنها باش و با این حال در جهان باش.
به تو یاد میدهد چطور نیلوفری در برکه و درون آب باشی بی آنکه خیس شوی.
#اشو
@eshg_bazi_ba_ostad
#پرسش:
شما بعنوان یک مرد چگونه میتوانید در مورد روان زنانه صحبت کنید؟
#پاسخ
من بعنوان یک مرد سخن نمیگویم، بعنوان یک زن نیز سخن نمیگویم. من ابداً با ذهن سخن نمیگویم. از ذهن استفاده میشود، ولی من بعنوان معرفتِ هشیاری سخن میگویم.
و هشیاری، نه زن است و نه مرد، نه ماده است و نه نَر.
بدنت این تقسیمبندی را دارد و همچنین ذهنت، زیرا که ذهن، بخش درونی بدن است و بدن، بخش بیرونی ذهن است. در واقع، گفتن بدن و ذهن درست نیست، «و» نباید آورده شود. تو یک «بدنـذهن» هستی ــ حتی یک خط فاصله بین این دو نیست.
بنابراین، همراه با بدن، همراه با ذهن؛ «مردانه» و «زنانه» وجود دارند و مربوط و با معنی هستند. ولی چیزی وجود دارد که ورای هر دوی اینهاست؛ چیزی ماورایی. و آن همان هستهی واقعی تو است، وجود تو است.
آن وجود فقط از هشیاری، از مشاهدهگری و از نظارهکردن ساخته شده است. این همان معرفت خالص است.
من در اینجا همچون یک مرد سخن نمیگویم؛ وگرنه صحبتکردن در مورد زن غیر ممکن خواهد بود. من همچون یک هشیاری سخن میگویم.
من بارها در بدن زنانه و بارها در بدن مردانه زندگی کردهام و همه را مشاهده کردهام. من تمام این منزلها را دیدهام، تمام این پوششها را دیدهام. آنچه به شما میگویم، نتیجهگیری زندگانیهای بسیار بسیار زیاد است، ربطی به این زندگی ندارد. این زندگی فقط نتیجهگیریِ یک سفرِ روحی بسیار بسیار طولانی است.
بنابراین، بعنوان یک مرد یا یک زن به من گوش ندهید، وگرنه مرا نخواهید شنید. همچون یک هشیاری به من گوش بدهید.
#اشو
#کتاب_زن
@eshg_bazi_ba_ostad