زندگی گلگون
امروز برای چندمین بار دیدمش: فیلم فرانسوی La Vie en Rose (۲۰۰۷)، به کارگردانی اولیویه داهان.
این فیلم زندگی خوانندهٔ شهیر فرانسوی، ادیت پیاف، را روایت میکند؛ دختری که از کف خیابانهای کثیف و محلههای فقیرنشین پاریس خود را بالا کشید و با رنگ خونآلود حنجرهاش، صدای دردهای مشترک شد.
فیلم با بیهوش شدن این ستاره، ملقب به «گنجشک کوچک»، روی صحنه آغاز میشود و با رفتوبرگشتهای ماهرانه به دوران کودکی، جوانی و پیری او، داستان زندگیاش را برملا میکند.
کودکیاش که در فاحشهخانهٔ مادربزرگش گذشت؛ نابیناییاش در فاصلهٔ سه تا هفتسالگی؛ عطوفت روسپیانی که شفای او را از ترزای قدیس خواستند؛ مادرش که خوانندهای دورهگرد و ناخوشاحوال بود و پدرش شعبدهبازی دائمالخمر. به قتل رسیدن مردی که استعداد شگفتآور او را در بیستسالگی کشف کرد، پشتیبانش شد و او را از کف خیابان به کلوپهای اعیانی برد. رسیدن به نوک فواره و فروریختن همهچیز با سقوط هواپیمای «مارسل»، تنها مردی که دوست داشت و از دردها و زخمها و تلخیها به شیرینی تن و جان او پناه برده بود. مرد جوانی که ادیت درست در روزهایی که در اوج زیبایی، شهرت، ثروت و غرور و کبریا بود، با او آشنا شد و از همهٔ دنیا، بیتابانه تنها او را میخواست. زیر قدمهایش را فروتنانه با بغلبغل گل فرش میکرد و او را «عشقم» و «پسر شیرینم» صدا میزد.
زمان باز جلوعقب میشود. سربهراه میرود و بازمیگردد.
زنی خمیده و زیباییازدستداده، روانپریش و نامیزان؛ مواد مخدر، سرنگهای خونآلود، شکوه بربادشده، نبوغ رو به افول، شبانروزان هباوهدر.
«زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت»
آسمان تنگنظر گویی چشم نداشت درخشش و کمال ادیت را ببیند؛ گنجشک خوشآوا تمام عمر در حال از دست دادن بود...
«ماریون کوتیار» برای بازی درخشانش در نقش ادیت پیاف اسکار گرفت و حقش بود. او ادیت را در تمام مراحل زندگیاش، تمیز و باورپذیر درآورد.
نوجوانی: دختری تربیتنشده و آدابندان، کمرو و بیرنگِرو، با جثهای نازک و کوچک، که نبوغ و استعدادی شگفت را بر دوش میکشید؛ ریحانی در مزبله، نیلوفری در مرداب.
جوانی: زیبایی و شکوه و جلال؛ راستقامت، سربلند چون درختی سر بر آسمان ساییده. دشت گل، باغ انگور؛ پخته و شیرین.
پیری: پیریِ زودآمده و پریشانروزگاری؛ از دستدادگی و از دسترفتگی. همدستی با روزگار برای خراب شدن؛ خم شدن؛ گموگور شدن در اوهام.
موسیقی متن فیلم، صدای شورانگیز خود خواننده، ادیت پیاف است و چه بجا انتخاب شده. صدای پیاف، صدای روح دردمند انسان است؛ صدای رنج و شکست و عشق است. ترنم زندگی است؛ قیژقیژ هولناک مرگ است.
چشیدمش و صبح پاییزیام به زیبایی غم شد.
@atefeh_tayyeh
شب شد دگر، که تنگ غمت را به بر کشم
چون مرغ دلشکسته سری زیر پر کشم
(بیت از قیدی)
خلاصةالاشعار، بخش شیراز و نواحی آن، میرتقیالدین کاشانی، تصحیح نفیسه ایرانی / ۹۵.
@atefeh_tayyeh
خاطر شعرا
آبگینهست خاطرِ شعرا
تا درست است دلرباگهریست
چون شکستی، ازو هراسان باش
که از آن پاره پاره نیشتریست
(مجلسآرای، فخری هروی، تصحیح هادی بیدکی، ص۸٠)
@atefeh_tayyeh
ادامهٔ مطلب بالا👆
حقوق اجتماعی: رعایت حقوق بردگان و کنیزان، توجه به سالمندان و افراد ناتوان، جلوگیری از تعدی همسایگان به یکدیگر، نهی امام جماعت از طولانی کردن نماز، نظارت بر رفتار با بردگان، و نیز مراقبت از وزن و حجم کالاهایی که حمالان و چارپایان حمل میکردند و جلوگیری از تحمیل بار بیش از توان آنان، از جمله وظایف محتسب به شمار میآمد.
حقوق حیوانات: بخش دیگری از وظایف محتسب به رفتار با حیوانات مربوط میشد؛ از نظارت بر نحوهٔ استفاده از حیوانات بارکش و رعایت اصول اخلاقی در ذبح گرفته تا جلوگیری از شکار بیرویهٔ پرندگان. کتاب در این باره توصیههای قابل توجهی دارد. از جمله تأکید میکند که هنگام توقف، بار باید از پشت چهارپایان برداشته شود تا از آزار و آسیب آنان جلوگیری گردد. همچنین سفارش میکند که حیوان با کارد کند ذبح نشود و از کشیدن و آزار دادن آن پرهیز شود. در جایی دیگر نیز تصریح میکند: «محتسب باید مراقب شکارچیان گنجشک و دیگر پرندگان باشد».
ریشهٔ بدنامی محتسبان
چنانکه پیداست، بخشی از وظایف نهاد حِسبه با آنچه امروز سازمان تعزیرات بر عهده دارد همپوشانی داشته و در بسیاری از موارد، پیشه و نهادی سامانبخش، سودمند و خیررسان بوده است. محتسب، افزون بر نظارت بر امور دینی، نقش مدیر خدمات شهری، بازرس بازار و ناظر بر سلامت عمومی را نیز ایفا میکرد.
اما اگر وظایف این نهاد تا این اندازه ضروری و گسترده بوده، چرا محتسب در ادبیات فارسی غالباً چهرهای منفی و منفور یافته است؟ شیزری در آغاز کتاب، شرایط اخلاقی محتسب را چنین برمیشمارد:
«نخستین امر واجب بر محتسب این است که خود به آنچه میداند عمل کند. باید در کردار و گفتارش خدای بزرگ و خشنودی او را پیش چشم دارد و نیّتی پاک داشته باشد و آن را به ریاکاری و خودنمایی نیالاید. محتسب در امر و نهی به مردم باید از خلقوخوی سازگاری، نرمگفتاری، گشادهرویی و نرمخویی برخوردار باشد. چهبسا زیادهروی در سختگیری و درشتی با مردم آنان را به گناه وادارد و یا بدسخنی آنان را از شنیدن امر و نهی دلزده سازد. محتسب باید شکیبا باشد و در کیفر دادن شتاب ننماید. از شروط لازم برای تصدی حِسبه این است که به مال مردم نظر نداشته باشد و از پذیرفتن هدیه بپرهیزد، زیرا که رشوه به شمار آید.»
این تأکیدهای مکرر بر پاکدستی، بردباری، خوشخویی و پرهیز از رشوه، خود این پرسش را پیش میآورد که چه شماری از محتسبان در عمل به چنین معیارهایی پایبند بودهاند؟
مشخصات کتاب:
عنوان ترجمه شده: آداب محتسبان
عنوان اصلی: نهایة الرتبه فی طلب الحسبه
مؤلف: عبدالرحمن بن نصر شیزری (سدهٔ ششم هجری/درگذشتهٔ ۵۸۹ ق)
مصحح: سید الباز العرینی
مترجم: دکتر هادی عالمزاده
ناشر: انتشارات سنگلج (سال ۱۴۰۵)
@atefeh_tayyeh
حریر و حور یا حریر و جور؟
استاد میرافضلی در کانال ارجمند چهارخطی، یادداشتی دربارهٔ این بیت طالب آملی نوشتهاند:
به قسمت ازلی نیست چارهای زاهد
حریر جور تو را، حسرت حصیر مرا
ایشان مصرع دوم بیت طالب آملی را بر اساس نسخهای قدیمی چنین تصحیح کردهاند:
حریر و حور تو را، حسرت و حصیر مرا
در پی آن پژوهشگر محترم آقای محمد رضیپور در یادداشتی خوانش استاد را نادرست دانستهاند. نظر ایشان چنین است که «جور» در بیت طالب به معنی ستم نیست و به خط جور اشاره کردهاند که نخستین خط یعنی بالاترین خط پیمانهٔ شراب است و اشاره به مالامال بودن جام دارد.
من به سه دلیل، خوانش آقای میرافضلی را ترجیح میدهم:
۱. ضبط نسخهٔ معتبر و قدیمی:
چنانکه آقای میرافضلی اشاره کردهاند، ضبط «حور و حریر» در نسخهای معتبر و قدیمی آمده است. به همین دلیل شایستهٔ توجه جدی است و نمیتوان آن را بیدلیل کنار گذاشت.
۲. تناسب معنایی حریر و حور:
حریر، همچون حور، از عناصر آشنای تصویرپردازی دربارهٔ بهشت است. قرآن کریم در توصیف لباس بهشتیان از جامههایی سبزرنگ از «سُندس» و «استبرق» سخن میگوید؛ سندس را معمولاً حریر نازک و استبرق را دیبای ضخیم معنا کردهاند (سورهٔ کهف، آیهٔ ۳۱؛ سورهٔ انسان، آیهٔ ۲۱). البته در این آیات، پوشیدن چنین جامههایی بهصراحت به حوریان نسبت داده نشده است؛ بااینحال، در متون عربی و فارسی، شواهدی وجود دارد که نشان میدهد حوریان جامههایی از حله و حریر سبز دارند. برای نمونه، عطار در خسرونامه میگوید:
چو خورشید خیالی سبز بر سر
نه چون حوری حریری سبز در بر(ص ۳۶۶، نقل از دادگان)
۳. شواهدی از دیوان طالب آملی:
مهمتر آنکه در شعر خود طالب آملی نیز «حور» و «حریر» بارها در کنار یکدیگر آمدهاند. شواهد زیر از دادگان به دست آمده است:
با شوق لقا مباد چشمم
گر سوی حریر و حور بینم(دیوان طالب آملی، ص ۷۳۰)
به جیب ار نفشانم گلیم تیرهٔ خویش
حریر بر بدن حوریان لباس شود(همان، ص ۵۱۱)
اگر حدیث خشنپوشیام به خلد برند
حریر بر بدن حوریان حصیر شود(همان، ص ۵۱۳)
به گلشنش چو درآیی، بغلگشوده درآی
که هر طرف صف حوری است در لباس حریر(همان، ص ۱۰۰۶)
حوری که حلّهٔ تو ز تار حریر دوخت
گویا گمان رشتهٔ جانی به من نداشت(همان، ص ۳۶۸)
به جلوه سروَش حوری بود که گاه خرام
صدا کند به تن نازکش لباس حریر(همان، ص ۱۰۰۷)
این شواهد نشان میدهد که ترکیب و تناسب «حور و حریر» در شعر طالب آملی سابقهای روشن دارد. بهویژه در چند بیت، حریر صریحاً لباس حوریان معرفی شده است. ازاینرو، خوانش «حریر و حور» نهتنها از پشتوانهٔ نسخهای برخوردار است، بلکه با زبان شاعر نیز سازگاری دارد.
@atefeh_tayyeh
رفیق
رفیق آمد و آورد با خودش تنبک
و زآن مپرسوبِدان نیز شیشهای کوچک
نشست و گفت و شنفت و سهسوته شد معلوم
که من همانم و او هم همان زن زیرک
همو که با سر انگشت خسته وامیکرد
به جهد صد گرهِ سختبسته را تک تک
همو که گرچه شکستهست از بدِ بیداد
بدین شکستگی ارزد به این و آن یک یک
همو که گرچه به رویش نشسته گرد زمان
همان یگانهٔ حسن است و آفتاب فَلَک
همو که هیچکس از همگنان چو او نشناخت
صفای دوستی و یکدلی و حقّ نمک
بریز گفتم و او ریخت؛ خانه روشن شد
که سُکر نور یقین است در صحاری شک
ت تن ت تن، دل لرزان به یادمان آورد
که عشق گرگ ستمکاره است و ما شیشک
ت تن ت تن زد و لرزید قلبمان؛ اندوه
بسی درشت و ستبر است و قلب ما کوچک
شنفت و گفتم و یکباره اشک آمد و ریخت
بر آن دو رخ، دو گلِ شُستهٔ بدون بَزَک
تمام شب سخن از حالهای خوش هم بود
رفیق آمد و غم رفت، گو برو به درک!
عاطفه طیه (۱۴٠۱/۴/۱۲)
@atefeh_tayyeh
ظفرخان فرماید:
دلم به کوی تو امیدوار میآید
نگاه دار که روزی به کار میآید
منبع:
تذکرهٔ سرو آزاد (مآثر الکلام)، میرغلامعلی آزاد بلگرامی، هند، ۱۹۱۰، ص ۹۶.
@atefeh_tayyeh
توضیح سودمند آقای دکتر سجاد آیدنلو دربارهٔ «دانشنامهٔ مصوّر شاهنامه».
این کتاب بهتازگی توسط انتشارات سایان چاپ و منتشر شده است.
@atefeh_tayyeh
آلما در آینه
آلما، همسر سایه، موهایی پرپشت و خوشحالت داشت. سایه این ابیات را صبحی سرود که آلما پیش چشم آینه، موهای قشنگش را شانه میزد.
او در این شعر زنی زیبا را به تصویر کشیده که بامداد خود را در آینه میآراید. موهایش را شانه میزند، چشمانش را با سرمه سیاه میکند، لبهایش را با رنگ سرخ میپوشاند و سپس، لب بر لب میفشارد...
خوبرو آمد به آرایش نشست
روی خوب آرایش آیینه است
چون گرهبند شب از گیسو گشود
موج ابریشم به دوش آمد فرود
از بناگوشش سحر برمیدمید
صبح روی شانهاش میآرمید
سینهاش آیینهدار مهر و ماه
مانده در چاک گریبانش نگاه
جنبش چالاک بازو بیشتاب
پیچ و تاب رقص نیلوفر بر آب
سرمهسای چشم مستش دست ناز
سرمه از چشمش سیاهی جسته باز
دست گلگون بر لب چون غنچه برد
غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد
آینه حیران ز روی فرّخش
سیب سرخ بوسه میچید از رخش...
@atefeh_tayyeh
نیمکتهای خالی!
آه ای کلاس شوم نگونبخت
کو جامداد و کیف و کتابش
ای نیمکت که سردی و خالی
کو آن شرار و شور و شتابش
کو آن سری که گاه سر میز
بردهست زنگ هندسه خوابش
یا پای تخته بر لب همدرس
خنده نشسته وقت جوابش
تیغیست در گلوی معلم
عکسی که خوش نشسته به قابش
سال سیاه و شومزمستان
با بوی مرگ و بانگ غرابش
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۱۱/۱۸)
@atefeh_tayyeh
چه گویی سخنهای نادلپذیر!
اسفندیار را دوست ندارم و بزرگش نمیدانم؛ چراکه با پهلوانی چون رستم، با ادب و انصاف سخن نگفت و به شیوهٔ جوانمردان رفتار نکرد؛ در حالی که بارها و بارها در شاهنامه دیدهایم پهلوانان با خصمی بزرگ و محتشم جنگیدهاند ولی حرمت او را نگاه داشتهاند.
برای نمونه در جنگ یازدهرخ، گودرز (سالار لشکر ایران) با پیران (سالار لشکر توران) میجنگد؛ جنگیدنی! میجنگد با داغ هفتاد پسر در دل، که در نبردهای پیشین به دست لشکر پیران به خاک افتادهاند، با این حال نه کلمهای دور از ادب و انصاف بر زبان میآورد و نه پس از کشتن پیران، به پیکرش اهانت میکند. گودرز با دشمنِ محترمِ خود میجنگد، پیروز میشود و او را میکشد، اما به آیین جوانمردان!
حال این ابیات را بخوانیم و ببینیم اسفندیار چه سبک با رستم تاجبخش سخن میگوید:
من ایدون شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیداردلموبدان
که دستان بدگوهرِ دیوزاد
به گیتی، فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند
همی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد، موی و رویش سپید
چو دیدش، دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برند
مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پر
ندید اندر او هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنام
ز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بود
تن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنام
به دیدار او کس نبد شادکام
همیخورد از افگندهمردار اوی
ز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهر
بر او گشت ازین گونه چندی سپهر
از آن پس که مردار چندی چشید
برهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بیبچگی
ز نادانی و ریوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان من
نیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیز
فراوان بر این سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرش
چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اوی
به گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه بر پادشایی گرفت
ببالید و ناپارسایی گرفت!
اسفندیار را دوست ندارم، چرا که:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد.
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دو جلدی، جلد دوم، ص ۱۵۹ و ۱۶۰.
@atefeh_tayyeh
رخ دوست و سخن انسان خردمند
ابوشکور بلخی هزار و صد سال پیش گفت:
دو چیز اندُه از دل به بیرون بَرَد
رخ دوست و آواز مرد خرَد
هنوز و هماره نجات در این دو است.
(شاعران بی دیوان، تصحیح محمود مدبری، چاپ اول، ص۹۳)
@atefeh_tayyeh
دشنامِ خود
انوشیروان زنی داشت به بالای سرو و به دیدار ماه.
به دین مسیحا بُد آن ماهروی
به دیدار او شهر پرگفتوگوی
از این پیوند، پسری زاده شد که نامش را «نوشزاد» نهادند. کسری به این پسر بسیار مهر داشت ولی از بد روزگار کودک رشید شد و به دین مادر گروید. از راه شاهان پیشین روی گرداند و از پذیرفتن دین نیاکان خود سر باز زد:
نیامدهمی زند و اُستش درست
دو رخ را به آب مسیحا بشست
ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت
کسی را که کوتاه باشد خرد
به دین نیاگان خود ننگرد!
شاه با دلبند خود به مدارا رفتار میکند ولی شکاف میان پدر و پسر چنان عمیق است که مهر و عطوفت را از دلِ نوشزاد بیرون میکند؛ تا جایی که حتی از شنیدن خبر بیماری و احتمال مرگ پدر، شادمان میشود:
ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد
که «هرگز وَ را نام نوشین مباد!»
پسر کو ز راه پدر بگذرد
ستمگاره خوانیمش، ار بیخرد؟
نوشزاد که نشستگاهش «گندشاپور» بود، با این خیال که مرگ پدر نزدیک است زندانیان، دیوانگان و ترسایان را گرد میآورد تا بر پدر بشورد و دیهیم شاهی را بر سر بگذارد.
در کاخ بگشاد فرزند شاه
بر او انجمن شد ز هر سو سپاه
کسی کو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشینروان بسته بود
ز دیوانگان بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهراندرون هر که ترسا بدند
اگر جاثلیق، ار سکوبا بدند
بسی انجمن کرد بر خویشتن
سواران گردنکش تیغزن
در همین هنگام پدر که با نیستی دست و گریبان است، روی مرگ را میبیند و به زندگی بازمیگردد! هنوز از بستر بیماری برنخاسته، از معرکهای که پسر برپا کرده باخبر میشود و به قول دانای طوس «غمی گشت و از کار او خیره ماند!» با دلی شکسته، موبدی کاردان را فرا میخواند و اندوهگین و تلخکام میگوید درست است که همگان برای مرگ زاده شدهایم، اما جز بدنژاد، هیچکس از مرگ پدر خرسند نمیشود!
به ناچار، لشکر میآراید که به جنگ جگرگوشهٔ خود بفرستد. اینجاست که به سالار لشکر فرمانی میدهد که اشک در چشم خواننده میآورد.
شاهِ تازه از پرتگاهِ مرگ رسته نگران است کسی در هنگامهٔ کارزار به فرزندش دشنام بدهد!
گر آن بیخرد سر بپیچد ز داد
به دشنام او لب نباید گشاد
که دشنام او، ویژه دشنام ماست
کجا از پی و خون و اندام ماست!
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی، ص ۶۵۰ تا ۶۵۴.
@atefeh_tayyeh
هم آمدهای به دلستانی
هم میخریام به رایگانی
از جادهٔ جور و دلشکستن
مایل شدهای به مهربانی
هم وعده دهی که بار دیگر
با من نکنی تو سرگرانی
هم ریختیام به سر شکوفه
هم میدهیام ز گل نشانی
آوردهایام به خود ز غربت
هم میبریام ز خود نهانی
در پیرهنم دو سیب شیرین
از مهر تو میتپد عیانی
دامن دامن بهار دارم
در این شب تیرهٔ خزانی
بودی چو کبست تلخ و حالا
شیرین شدهای ز خوشزبانی
ای عشق اگر چه دیر اما
خوش آمدهای به دلنشانی
انگار که کرده عقل سردم
خود با تو علیه من تبانی
دیروزم اگر به درد کشتی
امروز به آب زندگانی
شستی تو دوباره روی و مویم
تا بار دگر کنم جوانی
عاطفه طیه (۱۴۰۵/۶/۱۰)
@atefeh_tayyeh
کپیرایت
در جدال بین موافقان و مخالفان پیوستن ایران به پیمان جهانی کپیرایت، کریم امامی در صف موافقان بود. او در دهههای ۱۳۵۰ تا ۱۳۷۰ بیش از ده مقاله و نامه در نشریات گوناگون منتشر کرد و به دیدگاههای مخالفان پاسخ داد. شماری از دلایلی که ایشان ارائه دادهاند را میخوانیم:
«۱. همانطور که خود میل ندارم ناشری در کشوری دیگر بدون اطلاع و رضایت من اثری از مرا به دست مترجم سپرده و نشر دهد به صاحبان آثار کشورهای دیگر هم حق میدهم از ترجمه و نشر آثارشان به زبان فارسی بدون اطلاع و موافقتشان ناخرسند باشند.
۲. الحاق به پیمان باعث خواهد شد که تعدادی از تازهترین کتابهای خارجی به شکلی نظمیافته به فارسی ترجمه شده و نشر یابند. این به معنی پیوند دادن اهل علم ما به پیشگامان علم و فن و ادب در جهان است و میتواند شکاف چندین سالهای را که اغلب میان تاریخ انتشار اصل و ترجمهٔ آثار وجود دارد از میان بردارد.
۳. این الحاق باعث میشود به مؤلف و ویراستارانِ کتاب اصلی دسترسی باشد، برای رفع اشکالاتی که ممکن است در فهم دشواریهای متن پیش آید.
۴. الحاق و به دنبال آن برقراری رابطه با ناشران کشورهای دیگر خودبهخود و بهناچار باعث خواهد شد که سطح عملکرد صنعت نشر ما ارتقا یابد، چه از نظر قابلیت کارمندانی که از آن پس به کار خواهد گرفت و چه از نظر کارایی و ابزار مدیریت آن. این اتفاقی است که در برخی ردههای تولیدی افتاده است و دلیلی ندارد که فردا در صنعت نشر نیفتد.
۵. الحاق راه مشارکت ناشران فعال و آیندهنگر ایرانی را در پروژههای مشترک انتشاراتی با ناشران کشورهای دیگر بازمیکند. پروژههایی چون تهیه و نشر دايرةالمعارفها یا فرهنگهای دوزبانهٔ مربوط به ایران که در حال حاضر پیشنهادش از ترس افست شدن دستاورد پروژه به دست غیر، به بایگانی سپرده میشود.»
(ص ۲۰۲ تا ۲۰۴)
در این میان روشنفکرانی چون نجف دریابندری مخالف پیوستن به این پیمان بودند:
«من با پیوستن ایران به قرارداد بینالمللی کپیرایت مخالفم و فکر میکنم اگر بیمطالعه و بدون توجه به عواقبی که به بار خواهد آمد این قدم برداشته شود، صنعت ضعیف و نحیف نشر ما چنان صدمهای خواهد خورد که تا سالها کمر راست نخواهد کرد.
اگر فردا اعلان کنند که ایران به کنوانسیون برن یا چیزی نظیر آن پیوست ناشران ما دیگر نخواهند توانست به این آسانیها با ناشران دندانگرد انگلیس و فرانسه و آلمان کنار بیایند. آنها خواهان قسمتی از درآمد ناشران ایرانی خواهند شد. ناشر هم لابد باید بار این خرج را از دوش خودش به دوش خریدار کتاب منتقل کند. دوش خریدار کتاب هم تحمل این بار اضافی را ندارد.
اگر الآن آسیا و آفریقا از لحاظ فرهنگی محتاج به غرب است و ناچار است که فراورده های فرهنگی غرب را شکستهبسته به زبانهای محلی خود ترجمه کند، این وضع لااقل تا حدی نتیجهٔ غارت آسیا و آفریقا در قرون گذشته به دست دول استعمارگر غربی است. به عبارت دیگر، میخواهم بگویم که ما بهای این آثاری را که داریم ترجمه میکنیم قبلاً ششلا و هشتلا پرداختهایم و آن عده از ما که از این حیث حساسیت اخلاقی دارند میتوانند آسودهخاطر باشند. البته این نکته را لازم است یادآوری کنم که به نظر من برهان اخلاقی قضیه مطلقاً بی پا نیست. یعنی نمیخواهم بگویم که اخلاقاً کار خوبی میکنیم که مال دیگران را تصرّف میکنیم چنان که فرنگیها هم خوب کاری نمیکردند که سرزمین ما را غارت میکردند اگر عمری باقی باشد، حدود یک قرن دیگر خیال میکنم ما سربهسر خواهیم شد و آن وقت میتوانیم تقاضای پیوستن به کنوانسیون برن را همراه با عکس و رونوشت شناسنامه تسلیم دفتر مرکزی قرارداد کنیم.»
(ص ۲۰۶ و ۲۰۷)
منبع:
شناختنامهٔ کریم امامی؛ آن سادهٔ بسیارنقش، گردآوری و تنظیم مهناز مقدسی زیر نظر گلی امامی، انتشارات نیلوفر، ۱۴۰۴.
@atefeh_tayyeh
گیسوی زن و ریش شیخ
زن شیخ ابوالحسن خرقانی بهشدت منکر شوهر بود و بیپرده او را نزد دیگران «زندیقِ کذّاب» خطاب میکرد.
«نقل است که یک شب شیخ گفت: در فلان بیابان راه میزنند و چندین کسی را مجروح کردند.
و العجب که در همان شب سر پسرش ببریدند و در آستانهٔ شیخ نهادند و شیخ را خبر نبود! زنش منکر او بود. میگفت: چه گویی کسی را که از چندین فرسنگ خبر باز میدهد و خبرش نبود که سر فرزندش بریده باشند و در آستانه نهاده؟
شیخ گفت: آری. آن وقت که دیدم، پرده برداشته بودند و این وقت که پسر را میکشتند، پرده فروهشته بودند.
پس چون مادر پسر بدید، گیسو ببرید و بر سر پسر نهاد و نوحه آغاز کرد. شیخ نیز محاسن پارهای ببرید و بر آن سر نهاد. پس گفت: چون تو گیسو بریدی، من نیز ریش ببریدم». (تذکرة الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص ۷۲۷)
دکتر شفیعی کدکنی تعلیقهای بر این حکایت نوشتهاند و به رسم دیرینهٔ گیسوبریدن زنان در سوگواری اشاره کردهاند. ایشان دو شاهد از حافظ آوردهاند و نیز شاهدی از حلیة الاولیاء:
«ابونعیم اصفهانی در شرح حال شبلی میگوید: فرزندی به نام غالب از آن شبلی بمرد. مادرش گیسوی خویش را برید. شبلی ریش انبوهی داشت، فرمان داد که آن را به تمامی تراشیدند». (همان، ج ۲، ص ۱۴۲۵)
در جمالشناسی قدما، گیسوی دراز از لوازم زیبایی به شمار میآمد و معشوق را غالباً با مویی بلند، سیاه و شکندرشکن تصویر میکردند. از همین رو، برای مجازات زنان خطاکار، گیسوانشان را میبریدند و بدینسان آنان را از یکی از مهمترین شاخصههای زیبایی محروم میکردند. دشنام «گیسبریده» نیز به همین رسم اشاره دارد.
چنانکه دکتر شفیعی یادآور شدهاند، زنان هنگام سوگواری نیز گاه به دست خویش گیسو میبریدند. افزون بر شواهدی که ایشان در تعلیقات تذکرةالاولیاء آوردهاند، در متون ادب فارسی نمونههای دیگری از این رسم میتوان یافت. از مشهورترین آنها یکی گیسوبریدن فرنگیس در سوگ سیاوش و دیگری گیسوبریدن جریره و کنیزکان در عزای فرودِ سیاوش است که هر دو در شاهنامهٔ فردوسی آمدهاند.
شاهد دیگری از دیوان بدر شروانی، به تصحیح فاطمه مجیدی، میآورم که آن هم جالب توجه است:
به مرگ او همه ای موبُریدگان خیزید
مصیبت است و عزا؛ مویه بیحجاب کنید (ص ۵۶۸)
این بیت هم به رسم مویبریدن در سوگواری اشاره دارد و هم به «بیحجاب مویه کردن»؛ تعبیری که در اینجا به معنای آشکارا و بیپرده، و احتمالاً با صدای بلند، گریستن است.
@atefeh_tayyeh
مترجم دوم!
این روزها یکیدو کتاب ترجمهشده دیدم که نثرشان عجیب نامفهوم بود. نمیدانم علتش ناآشنایی مترجم با زبان مبدأ است یا زبان مقصد، یا هر دو! به هر حال، آنچه پیش چشمم بود و میکوشیدم بفهممش، فارسی نبود. از این نوشتهها چشم بلاغت و زیبایی داشتن، گویا توقعی نابجا باشد؛ گلهام این است که گاه اصلاً نحو کلام فارسی را ندارند.
پیش از آن که نجف دریابندری «پیامبر»، اثر مشهور جبران خلیل جبران، را به فارسی برگرداند، نزدیک به سی نفر آن را ترجمه کرده بودند. پس از او نیز کسانی کتاب را دوباره ترجمه کردهاند. از میان آن ترجمهها، این برگردانِ دریابندری بود که بارها و بارها و بارها، یعنی بیش از هفتاد بار، تجدید چاپ شد و باز هم خواهد شد. بیتردید، نثر زیبا و کاردانی مترجم است که خواننده را میرباید و با خود میبرد.
نجف دریابندری در گفتوگویی که به اهتمام مهدی مظفری ساوجی منتشر شده است، میگوید:
«وقتی شما اثری را برای ترجمه انتخاب میکنید، خود آن اثر به شما میگوید که باید آن را به چه زبانی ترجمه کنید. مثلاً من کتاب گوربهگور اثر فاکنر را به زبان عامیانه ترجمه کردهام. وقتی این کتاب را میخواندم متوجه شدم که زبان کتاب عامیانه است و باید در فارسی دنبال معادل مناسبی برای آن بگردم. ترجمۀ این کتاب به کلّی با پیامبر فرق دارد. اینها هر کدام در ترجمه حکم خاص خودشان را دارند. من به نظرم آمد که یکی را با زبان عامیانه ترجمه کنم و یکی را با زبانی که یک رنگ و رگ قدیمی داشته باشد»
در جایی دیگر از همان کتاب، دربارۀ نقش خلاقیت در ترجمه میگوید:
«به نظر من خلاقیت یا آفرینش، در انطباق با اصل اتفاق میافتد. یعنی اگر شما در ترجمه توانستید به زبانی برسید که منعکسکننده کیفیّت اصل بود و در عین حال فارسی بود، به نوعی آفرینش رسیدهاید. بنابراین در دایرۀ زبان فارسی هرجا که به اصل رسیدید به آفرینش رسیدهاید».
همۀ مترجمان، مانند دریابندری و امثال او رگوریشه و زیروبم زبان فارسی را نمیدانند پس گزیری نیست جز این که ناشر از ویراستاری کاربلد و خوشذوق کمک بگیرد؛ ویراستاری که متن ترجمهشده را نه به عنوان متنی مقدس و دستنخوردنی، بلکه همچون مادهای خام در نظر بگیرد و از نو بپردازد. مانند خوالیگری ماهر که مواد خام و گاه ناگوار را میپروراند و به خوراکی لذیذ یا دستکم خوردنی بدل میکند.
نقلقولها از کتاب «گفتوگو با نجف دریابندری»، نوشتۀ مهدی مظفری ساوجی، انتشارات مروارید، ۱۳۸۸.
@atefeh_tayyeh
در خزان دیدهای هوای بهار
چیدهای عاقبت گلی بیخار؟
دیدهای ناگهان ز هر زخمت
بشکفد غنچه از یمین و یسار؟
دیدهای در میان گریه شبی
خنده آید بگیردت به کنار؟
مهربانانه در ببندد بر
هرچه بیکارِ در پی پیکار؟
نگذارد به حال خود که شود
فتنهای خفته نوبهنو بیدار؟
خاطرت جای جنگ بود و شود
عاقبت جای آشتی و قرار؟
آسمان صاف و پرستاره شود
نور ریزد به صورت تو و یار؟
بوسهٔ مسکتی دهانت بست
تا نگویی مگر یکی ز هزار؟
دیدهام در خزان هوای بهار
گر تو هم دیدهای بیا و بیار
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۳/۱۳)
@atefeh_tayyeh
این یادداشت در فصلنامهٔ قلم چاپ شده است.
آداب محتسبان
کتاب «آداب محتسبان» ترجمهٔ نهایة الرتبة فی طلب الحسبة، اثر عبدالرحمن بن نصر شیزری است که با ترجمهٔ دکتر هادی عالمزاده، در سال ۱۴۰۵ از سوی انتشارات سنگلج منتشر شده است. شیزری که خود پزشک، قاضی و محتسب بود، این اثر را بهعنوان کتابی آموزشی برای محتسبان روزگار خویش نوشت.
«نهایة الرتبة» در میان آثاری که بهطور ویژه به نهاد حِسبه پرداختهاند، جایگاهی ممتاز دارد؛ زیرا نهتنها از کهنترین آثار این حوزه است، بلکه سرمشق و پایهٔ بسیاری از تألیفات پسین نیز به شمار میآید.
از این کتاب چهارده نسخهٔ خطی شناخته شده است که هشت نسخهٔ آن در دارالکتب المصریه نگهداری میشود. اگرچه شرححال مستقلی از مؤلف در دست نیست، اما میدانیم که وی معاصر سلطان صلاحالدین ایوبی بوده و یکی از آثار خود را به او تقدیم کرده است. همچنین، اشارههای فراوان او به سرزمین شام نشان میدهد که اگر زادگاهش آنجا نبوده، دستکم سالیان درازی از عمر خود را در آن دیار سپری کرده است.
ساختار کتاب
کتاب در چهل بخش سامان یافته است. از جملهٔ آنها میتوان به این عناوین اشاره کرد: «واجبات و مستحبات مقرر بر محتسب»، «نظارت بر بازارها و راهها»، «شناخت قنطارها، رطل، مثقال و درهم»، «ترازوها و پیمانهها و سنجش رطلها و مثقالها»، «دلالان و جارچیان»، «آشپزها»، «نانواییها»، «صرافان»، «پزشکان و شکستهبندها و جراحان»، «فروشندگان برده و چهارپا»، «گرمابهها و گرمابهداران»، «مربیان کودک» و «وظایف محتسب».
کتاب با پیشگفتار مترجم و مصحح آغاز میشود و با نمایههایی متنوع پایان مییابد. این اثر، افزون بر معرفی وظایف نهاد حِسبه، تصویری روشن از ساختار شهری، مناسبات اجتماعی و فعالیتهای اقتصادی سدهٔ ششم هجری به دست میدهد و از این رو، منبعی ارزشمند برای مطالعهٔ تاریخ اجتماعی جهان اسلام به شمار میرود.
از تصویر ادبی تا واقعیت تاریخی
در فرهنگ ادبی ما، بهویژه در شعر حافظ، «محتسب» معمولاً چهرهای منفی، موذی و ریاکار دارد؛ کسی که وظیفهاش تجسس، پاییدن و ناخوش کردن عیش مردم است. محتسب را معمولاً با این ابیات به یاد میآوریم:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
اما مطالعهٔ «آداب محتسبان» نشان میدهد که این تصویر ادبی، همهٔ واقعیت تاریخی را بازتاب نمیدهد. وظایف محتسب بسیار فراتر از امر به معروف و نهی از منکر بوده؛ ابعاد اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی، آموزشی داشته و خدمات شهری را نیز دربر میگرفته است.
وظایف چندجانبهٔ نهاد حِسبه
برخلاف تصوّر رایج، محتسب مسئولیتهای گسترده و متنوعی بر عهده داشته است؛ از جمله:
مدیریت شهری: مراقبت از بناهای عمومی، برج و باروها، نهرها و قناتها، مساجد و مدارس، حفظ و مرمت آنها، و نیز رسیدگی به حملونقل مسافر و کالا با چارپایان و قایقها و مانند آن.
نظارت اقتصادی: رسیدگی به امور بازارها، نظارت بر عیار مسکوکات، درستی ترازوها، وزنهها و پیمانهها، نظارت بر عملکرد پیشهوران، قیمتگذاری کالاهای اساسی، نظارت بر دلالان و فروشندگان، و جلوگیری از گرانفروشی، کمفروشی، کژترازویی و احتکار.
بهداشت و سلامت: نظارت مستمر بر نانوایان، طباخان، کبابیان و دیگر دستاندرکاران تهیه و فروش خوراک مردم؛ بررسی کیفیت مواد اولیه؛ تأکید بر پاکیزگی دست، لباس و ابزار کار؛ نظارت بر عملکرد پزشکان، بیطاران، داروسازان، آرایشگران و حمامیان؛ جلوگیری از آلوده شدن نهرها و رودخانهها؛ نظارت بر سقایان؛ و رسیدگی به جذامیان و دیگر مبتلایان به انواع بیماریها.
@atefeh_tayyeh
ادامه دارد👇
مقدمهای بر شرح مشکلات شاهنامه
کتاب «مقدمهای بر شرح مشکلات شاهنامه» به قلم و پژوهش استاد سجاد آیدنلو منتشر شد. ایشان در این اثر به بررسی ضبطها، معانی و خوانشهای گوناگون ابیاتی پرداختهاند که پیش از این محل اختلاف محققان شاهنامه بوده است.
دکتر آیدنلو برای شناسایی ابیاتی که نیازمند توضیح هستند، با اشراف علمیِ گسترده، دست به تحقیقی درازدامن زدهاند؛ سراسر شاهنامه را بهصورت مقایسهای و براساس شرحهای مختلف مطالعه کرده و ابیات بحثانگیز را استخراج نمودهاند. سپس با بررسی مقالهها و نقدهای پژوهشگران دیگر، ابیات دشواری را که از دیدهها دور مانده بوده، به فهرست خود افزودهاند. حاصل این جستوجوی دقیق، حدود ۱۵۰۰ بیت از سراسر شاهنامه بوده که نیاز به طرح و بحث داشتهاند.
آقای دکتر در راستای گرهگشایی از این ابیات، هم ضبط تمامی نسخهها و تصحیحها را آوردهاند، و هم تمامی شروح و مقالاتی را که پیشتر توسط دیگرمحققان نگاشته شده، با امانتداری و انصاف مثالزدنی نقل کردهاند. گاه نظر و دریافت تازهٔ خود را با رعایت احتیاط علمی و در نهایت فروتنی بیان کردهاند و گاه با نقل شواهد و نکتهسنجیهای بیشتر، دیدگاه دیگران را تأیید و تکمیل کردهاند. در این مسیر، کار پژوهشگران جوان و کمترشناختهشده را نیز از قلم نینداخته و از نگاه دقیق خود دور نداشتهاند. ضمناً در متن کتاب، گاه تصاویری از ضبطِ نسخههای مختلف جهت درک و دریافتِ بهترِ خواننده ارائه شده است.
در جلد نخست این مجموعه که بهتازگی توسط انتشارات دکتر محمود افشار منتشر شده است، گره از ۱۹۸ بیت دشوار شاهنامه گشوده شده و اعلام شده است که جلدهای بعدی در آینده منتشر خواهند شد.
کتاب دارای پیشگفتاری در شرح روش کار است. همچنین مقدمهای مفصل دارد و در آن، به بررسی فعالیتهای انجامشده برای حل مشکلات حماسه ملی ایرانیان و تسهیل خوانش آن پرداخته شده است؛ از جمله: «فرهنگهای شاهنامه»، «ترجمهها و بازنویسیهای منثور»، «چاپها و تصحیحات»، «شرحها و توضیحات»، «مقالات و نوشتههای پژوهشی» و «پایاننامهها و رسالههای دانشجویی».
کتاب فهرست الفبایی ابیات دارد، همینطور فهرست لغات، ترکیبات، تعابیر، تصاویر و نامهای بحثشده. پس از آن نمایهٔ اشخاص، کتابها و مجلات آمده است و با فهرست منابع به پایان میرسد.
تصویر فهرست کتاب را میتوانید در بخش نظرهای کانال «بیاض» ببینید.
مشخصات کتاب:
مقدمهای بر شرح مشکلات شاهنامه؛ ضبطها، معانی و خوانشها، سجاد آیدنلو، انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۵.
@atefeh_tayyeh
شرححالنویسی به سبک هندی!
«غازی کمال بانگرموئی (بانگرمو نام قصبهای است)، بس صالح و به اخلاق ظاهری و باطنی آراسته، به جهت طلب علم فرزندان را در بانگرمو گذاشته خود در بلگرام آمد.
روزی کافران بر مردم مسلمان بلگرام حمله کردند و جمیع مسلمانان برای جنگ برآمدند. غازی کمال هم در آن بود. شمشیری از دست کافر بر گردنش رسید که سرش از تن جدا گشت. به یک دست نیزه و به یک دست سر خود را گرفته متوجه شهر گردید. ضعفایی که به جهت تماشای جنگ برآمده بودند یکی از آن میان گفت:
«اینک این مرد سر را در دست گرفته میآید!»
در همان جا نیزه را بر زمین محکم کرد، خود از اسب فرود آمد و جان به جانان داد!...» (تذکرهٔ سرو آزاد، میرغلامعلی آزاد بلگرامی، هند، ۱۹۱۰، ص ۱۴ و ۱۵.)
یادداشت آقای دکتر مهدی فیروزیان:
«هندیها به این کلیشه علاقه دارند. در تذکرهٔ روز روشن دربارهٔ عطار نیشابوری آمده است:
شیخ مقتول سرِ خود بر دو دست گرفته روان شد. قاتل سراپا تحیّر شده در پی وی دوید و به طی مسافت نیم کروه رسیده جسد شیخ را گرفت، جسم بیسر مرده بر زمین افتاد. مغول قاتل از قتل منفعل و متحیّر شده مسلمانان را جمع کرده به تجهیز و تکفین و تدفین شیخ پرداخت و خود شرف اسلام برگزیده مجاورت مزار شیخ اختیار نمود».
بر یادداشت آقای دکتر باید افزود که منظومهای توسط انتشارات سنایی چاپ شده است به نام بیسرنامه. این منظومه از زبان سر بریدهٔ عطار سروده شده است:
سرّ بیسرنامه را پیدا کنم
عاشقان را در جهان شیدا کنم.
یادداشت آقای دکتر هومن یوسفدهی:
«در مورد سعیدای سرمد هم که مقابل جامعی مسجد دهلی سر از تنش جدا کردند، چنین روایتی آمده.»
یادداشت آقای رائد قریشی از فضلای افغانستان:
«در غزنی در شهرستان ما (دهک) آرامگاهی است از ابوصادق تبّانی که اصالتا از تبانیان نیشاپور بوده و در عصر غزنویان به غزنی آورده شده؛ نیز چنین داستانی داریم. میگویند وقتی سر او را با شمشیر قلم کردند، او سرش را زیر بغلش گرفته و تا آنجا که اکنون گور شده است، رفته بود و سپس آنجا جان داده بود.»
یادداشت آقای علیرضا فتاح:
«این موتیف اصلا به هند محدود نمیشود. در شیراز، همین قصه دربارهٔ سومین امامزادهٔ مهم شهر، یعنی علی بنحمزه، روایت میشود. راجع به سلطان علی بنمحمدباقر مشهد اردهال کاشان هم گویا چنین روایتهایی وجود دارد. در میان لرها هم امامزادههایی به نام «بیسر» وجود دارد که چنین قصههایی دربارهشان میگویند.
ترکها هم گویا قصهای دارند به نام کسیکباش که در آن سر جدا از بدن حرف میزند.
اما از همه دورتر و اتفاقا مشهورتر، قدیسهای بیسر مسیحی هستند که دقیقا همین اتفاق برایشان میافتد، یعنی سرشان را کافر ظالمی میبرد و اینها سر بریده را در دست میگیرند و به سمت مؤمنان میروند تا به آنها وصیتی کنند. این قدیسها به سفالوفور مشهورند.»
@atefeh_tayyeh
در عشق زنان هندو!
مدتها پیش در تذکرهای به نام «گل رعنا»، مطلبی جالب درباره عشقِ هزار و ششصد همسرِ مقتدای هنود به او خواندم:
«... کِشَن که مقتدای عمدهٔ هنود است هزار و ششصد زوجه داشت. باید دانست که در دین هنود زن همین یک شوهر میکند. شوهرِ دیگر او را جایز نیست. لهذا هندیان بیان عشق از جانب زن میکنند. کشن طرفهشوری در هندوستان انداخته که شعرای هندی در تغزّلات خود همین عشقِ ازواج کشن به کشن ذکر میکنند و سوای او زبان به عشق دیگری نمیگشایند. در نغمات هندی هم ذکر کشن است و با وجود آنکه قریب به پنجهزار سال از زمان او گذشته نام او تازه است و از خاک وطن او هنوز بوی عشق میآید.»
امشب که مشغول ورق زدن تذکرهای دیگر به نام «سرو آزاد» بودم، مطلبی دیگر دربارهٔ چگونگی عشق در میان زنان هندو توجهم را جلب کرد. خطوطی از این تذکره را میخوانیم:
«در عهد اکبرشاه نوجوان هندویی از بازار مسقف میگذشت. قضا را سقف فرود آمد. نوجوان بر خاک هلاک افتاد. عروس نامراد که در نهایت رعنایی و کمال خوشسیمایی بود به آیین خود قصد سوختن کرد. اکبر پادشاه در حضور خود طلبیده، هرچه منع فرمود و امیدوار فراوان به ناز و نعمت ساخت، زن به پایمردی همت از جان رفت و پروانهوار خود را بر آتش زد. از اینجاست که شعرای زبان هند در اشعار خود عشق از جانب زن بیان میکنند که زن هندو همین یک شوهر میکند و او را سرمایهٔ زندگی میشمارد و بعد مردن شوهر خود را با مردهٔ شوهر میسوزد.
امیرخسرو علیه الرحمه میگوید:
خسروا در عشقبازی کم ز هندویان مباش
کز برای مرده سوزد زنده جان خویش را»
گویی آن عشقِ خونآلود و سوزناک، که چندهزار سال به شعر و ترانه بیان شده بیش از آنکه مِهر به شوهر باشد، نوعی شفقت بر جان و تنِ خویش است؛ چرا که به قول آزاد بلگرامی شوهر سرمایهٔ زندگی این زنان بوده است.
منابع:
۱. تذکرهٔ گل رعنا، لچهمی نرائن شفیق اورنگآبادی، مطبوعهٔ عهدآفرین حیدرآباد کن، ص ۶۳.
۲. تذکرهٔ سرو آزاد (مآثر الکلام)، میرغلامعلی آزاد بلگرامی، هند، ۱۹۱۰، ص۲۲.
@atefeh_tayyeh
گهی مینشاند گهی میدواند
کشاکش مرا با خودش میکشاند
من افتانوخیزان پیاش میروم تا...
کجا میدواند، کجا مینشاند
چه گندمنمایی! عجب جوفروشی!
خَزَف داده لعل از صدف میستاند
کشد تسمه از گُردۀ مردم آنگه
نمک بر سر زخم تر میفشاند
عزیزان ما را گرفتهاست یکیک
هم اینسان بَرَد تا عزیزی نماند
درودش از آغاز بودهست از آن رو
که روزی به گوش تو بدرود خواند
سر می سلامت که از غیب خود را
به جانهای اندوهگین میرساند
عاطفه طیه
@atefeh_tayyeh
رغم أنف آن فسردگان
دستردبهسینهخوردگان
چون خری که گِرد خود چمد
ره به منزلی نبردگان
در حضیض بویناک آز
در تَف حسد بمردگان
در کمین و کینه، در کُنام
صید دیگران شمردگان
در نخ شکار آن و این
جیفههای خود نخوردگان
خوش برو برو که زندهای
دور شو ز شهر مردگان
از کنار ماندگان برو
پا به پای رهسپردگان
عاطفه طیه
ویرایش دوم (۴۰۵/۷/۳)
@atefeh_tayyeh
بهچشم!
گفت یار از غیر ما پوشان نظر، گفتم: بهچشم
وآنگهی دزدیده در ما مینِگر، گفتم: بهچشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره میشمر، گفتم: بهچشم
گفت اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه
باز میسازش چو شمع از گریه تر، گفتم: بهچشم
گفت اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشک
هم به مژگانت بروب آن خاک در، گفتم: بهچشم
گفت اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژدهای از ما ببر، گفتم: بهچشم
گفت اگر داری هوای دُرّهٔ وصل ای کمال
قعر این دریا بپیما سربهسر، گفتم: بهچشم
(کمالخجندی)
تذکرهالشعراء، دولتشاه سمرقندی، به اهتمام ادوارد براون، ص ۳۲۷.
@atefeh_tayyeh
عقد پروین اعتصامی و شهریار در عرش!
شهریار پس از مرگ پروین اعتصامی، شعری بلند در وصف او میسراید. از ازدواج نافرجام و مرگ زودهنگام او میگوید و از متانت و بر و رویش. سپس از این که با جوانی و جاهلی فرصت را از دست داده و او را به عقد خود درنیاورده حسرت میخورد :)
به یادم است که عصر دوشنبهها گاهی
در آن اطاق خصوصیِ اعتصامالملک
مجالس ادبی نیز پیش میآمد
به یادم است که استاد نامدار بهار
مرا به همره خود بار اوّل آنجا برد
از آن سپس من و او آشنای هم بودیم
هزار و سیصد و دو یا سه او محصّل بود
هنوز کالج و دارالمعلمین میدید
ادا و عشوهٔ زنهای شوخطبع نداشت
ولی قیافه متین بود و دوستداشتنی
به قول مردم آن روز و آن زمان گِل داشت
...
هنوز من به دل از داغ او عزادارم
هزار حیف که من رشد عقلیام کم بود
در آن سنین و دلم نیز بندِ جای دگر
وگر نه عقد من و او به عرش میبستند
...
در این جهان فنا کس به تن نمیماند
مگر به نام و اثر قرنها بماند شخص
بنابراین تو به آثار جاودانهٔ خود
یگانه زندهٔ جاوید قرن ما هستی.
شعر دیماه ۱۳۴۹ در شمارهٔ ۱٠۲_۱٠۱ مجلهٔ راهنمای کتاب چاپ شده است و ابیاتی از آن را آقای مسعود جعفری در کتاب خواندنی «شاعران در جستوجوی جایگاه»، نقل کردهاند.
شاعران در جستوجوی جایگاه، مسعود جعفری جزی، انتشارات نیلوفر، ص ۱۷۵.
@atefeh_tayyeh
ماجرای ابن یمین و آقای داماد!
فرهاد خویش کرد مرا ماهچهرهای
شیرینلبی که خسرو خوبان برزن است
مثلش ز آدمی نتوان یافت بهر آنک
با حور و با پری به گه حُسن برزن است
(برزن: برابر)
بس نازک و لطیف زنی خواستهست لیک
او را هزار فخر به هر شیوه بر زن است!
درست متوجه شدید! شاعر به آقای داماد نظر دارد. زن او را هم پسندیده و به لطافت و نازکیاش معترف است ولی میگوید آقای داماد چیز دیگری است و به هر شیوه بر زنش برتری دارد.
منبع:
دیوان ابن یمین، تصحیح حسینعلی باستانی راد، ص ۳۴۸.
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه
نخستین دفتر شعر بانو عاطفه طیّه به تازگی به همت نشر سنگلج با نام سنگ و شکوفه به چاپ رسیده است. عاطفه طیّه، بانویی خردورز و سخنسنج و باذوق است که در نظم و نثر دستی توانا دارد و تا کنون دو رمان از او با نامهای کجا میبرند درختان مرده را (تهران: ققنوس، ۱۳۸۷) و واحد شمارۀ دو (تهران: کتاب نیستان، ۱۳۹۸) به زیور طبع آراسته شده است. سنگ و شکوفه دربردارندۀ ۹۸ شعر در قالبهای غزل، قطعه، چهارپاره و رباعی است.
طیّه سالها همراه همسر فاضلش، دکتر میلاد عظیمی، با سایه همنشین بوده و حاصل آن کتاب پیر پرنیاناندیش (تهران: سخن، ۱۳۹۲) است که به همت این زوج ارجمند نشر یافته است. در سرودههای طیّه نیز نشان آشنایی با شعر #سایه نمایان است و در دو جا شاعر مصرعهایی از سایه را تضمین کرده است:
«هزار سالِ دگر باید انتظار کشید»
که عهدِ طالعِ نحس است و دورِ واویلاه (ص ۶۶)
و:
«عشق آغازِ آدمیزادیست»
آدمیزادم، آدمیزادم (ص ۷۰)
اشارات مختلفی به شعر دیگر شاعران دیروز و امروز نیز در اشعار طیّه خودنمایی میکند؛ برای نمونه:
چو از منجنیقِ فلک فتنه بارد
بهجز بر سرِ سوگواری نیاید (ص ۶۹)
یادآور بیت عرفی شیرازی است:
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
یا «فرشته عشق نداند، فرشته سیب نچیند» (ص ۷۷) که بخش نخست آن برگرفته از مصرع #حافظ است: «فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی» و در همین غزل «هزار کاکلی شاد در نگاه تو دیدم» (ص ۷۸) برگرفته از شعر #شاملو است: «هزار کاکلی شاد در چشمان توست». «آنک ردای شعله به تن دارد» (ص ۸۱) تضمین بخشی از این مصرع #منزوی است: «زنی که صاعقهوار آنک، ردای شعله به تن دارد» و در همین شعر، «تن دادهام به هر چه که باداباد» (ص ۸۱) یادآور مصرع «دل دادهام بر باد، بر هر چه باداباد» از #قیصر امینپور است.
دایرۀ واژگانی شاعر محدود نیست. او از شماری الفاظ کهن ناآشنا برای امروزیان همچون «اعور» (ص ۵۰)، «جائر» (ص ۶۴)، «دستخون» (ص ۱۰۹)، «مسا» (ص ۲۳)، «هبا» (ص ۶۳، ۶۶) و «هودج» (ص ۴۰) بهره میبرد و در کنار آنها واژهها و تعبیرات رایج امروزی چون «پخش و پلا» (ص ۲۱)، «داغون» (ص ۴۴)، «سگدو» (ص ۴۳)، «کمآورده» (ص ۳۸) و «ورپریدن» (ص ۴۱) را نیز به کار میگیرد. این ویژگی گاه به لطف سخنش افزوده و گاه در آن اضطراب سبکی پدید آورده است.
یکی از وجوه برجسته و مهم شعر طیّه تجلی یافتن زنانگی در آن است که زیبایی، باورپذیری و صدق عاطفی شعرش را فزونی میبخشد:
مویِ من رویِ شانههات یله
دستِ تو دورِ گردنم باشد (ص ۱۴)
بر راهِ تو تا سحر نشینم
تا بوسه به گیسویم نشانی (ص ۹۱)
این زنانگی لزوماً در لفظی خاص مانند «گیسو» نمود نمییابد و گاه از رفتار توصیفشده آشکار میگردد؛ مانند این بیت بسیار لطیف و دلانگیز:
گویمت، گرچه شرم میکُشدم،
رویم از بوسۀ تو گلگون باد! (ص ۷۲)
یا این بیت ساده و دلنشین:
هم برای تو شعر میخوانم
هم برای تو چای میریزم (ص ۷۵)
و اینها همه جز آن است که شاعر خود به زن بودن خویش تصریح میکند:
من نیستم شبیهِ من است آن زنی که بود
من نیستم شبیهِ من است این زنی که هست (ص ۹۶)
مادر زنی، چگونه زنی؟ سخت ساده بود
من هم زنی، چگونه زنی؟ سخت سادهام (ص ۹۷)
در دو بیت اخیر علاقۀ شاعر به صنعت «تکرار» را نیز میبینیم؛ همانگونه که برای نمونه در بیت زیر:
بهجز تو هیچ ندیدن، چو کورِ مادرزاد
فقط تو را و تو را و تو را، تو را دیدن (ص ۱۰۱)
که تکرار در تقویت مفهوم بیت مؤثر است و بیت زیر:
ببین که سوخته داغی
بدن بدن بدنم را (ص ۱۰۳)
که تکرار، هنری نیست و بیشتر خاصیت وزنپرکن دارد.
طیّه گاهی از کلماتی استفاده میکند که مناسب شعر نمینماید؛ مثلاً در همان شعر نخست مجموعه از لفظ «مُسکِت» بهره برده که نگارنده به یاد ندارد تا کنون آن را در شعر دیگری دیده باشد. در برخی اشعار نیز یک یا دو سه بیت وصلۀ ناجور به نظر میرسد؛ مثلاً در دومین شعر مجموعه بیت نخست چنین وضعی دارد:
زادم از رنج و همچو نوزادی
لحظۀ شاد شیونم باشد
بیت بالا شاید به تنهایی جالب باشد؛ اما آن را با بیت بعد و باقی ابیات شعر دارای ارتباطی وثیق نمییابیم:
از سیاهی گذشتهام چون صبح
با تو روزانِ روشنم باشد (ص ۱۳)
اگر چنین واژهها و چنین بیتهایی از دفتر اشعار طیّه کاسته میشد بر ارج و اعتبار آن میافزود. با اینهمه به نظر بنده سنگ و شکوفه در شمار خواندنیترین مجموعهشعرهای منتشرشده از بانوان در چند سال گذشته است.
/channel/roshananemehr
سنگ و شکوفه که چاپ شد متوجه شدم این رباعی از آن جاافتاده:
ای دل که ز غم به پیچوتابی! برگرد
راحت ز دگرکسان نیابی، برگرد
گر خسته و گر شکسته من میخرمت
اکنون که خراب در خرابی، برگرد
عاطفه طیه (۴۰۴/۷/۲۸)
@atefeh_tayyeh
حلوای طیبهخانم
دستپخت مادرم بهترین بود و در آشپزخانهٔ پاکیزهاش به اندکزمانی با دستان ظریفش جادوگری میکرد. اصلاً همهکارش از یکدگر بهتر بود و برای منِ نهساله، قهرمان جهان بود.
طیبهخانم، زن همسایه، که گاهی بوی زهم مرغهایش کوچه را برمیداشت با مادر که چشمان درشت و سیاه داشت، با مادر که دستان کوچک و سپیدش دست خدا بود، با مادر که کارش به کار هیچکس نبود، میل به رقابت داشت و گاه به شوخی و جدی به پروپای او میپیچید.
پیش از ظهر بود و هوا سرد و نمناک بود. یکی از آشنایان طیبهخانم فوت کرد و قرار شد مادر که خوشمزگیِ حلوایش زبانزد بود، برای پختن حلوا به رفیقش کمک کند. وضو گرفت و سیاه تن کرد. موهای مرا بست و با طیبهخانم راهی خانهای کرد که نمیدانم کجا بود و میدانم دور نبود. مادر رفت زعفران و گلابش را بخرد و خودش را به ما برساند.
من و طیبهخانم زودتر رسیدیم. تصویری محو از خانهای قدیمی و دوطبقه در سرم هست: دیوار آجری، حیاط کوچک، موکتهای طوسی؛ طبقهٔ بالا مردانه و پایین زنانه. همهچیز سیاه بود. صدای گریههای آرام، جیغهای خفه، تلاوت قرآن و پچپچِ زنان در آشپزخانه به گوش میرسید. من منتظر مادر بودم و چشمم به در بود. از کسی شنیدم که میگفت: «زنانه شلوغ است، مردانه خلوت؛ یک دیس برای مردانه و سه دیس برای زنانه بس است.»
مادر آمد. زنان سلامش کردند و او بیدرنگ، با بهترین دستهای جهان، دستبهکار شد. بوی گرم آرد برشته، روغن جامد و زعفران، با عطر شیرین گلاب در هم آمیخت و آشپزخانهٔ نیمهتاریک را پر کرد. طیبهخانم هم با پاهای پرانتزی کوتاهش، لِکولِکی میکرد و کنار دست مادر مشغول کار بود. در چشمبرهمزدنی، چهار سینی حلوا روی میز بود؛ دو تا را مادر پخته بود و دو تا را او. حلوای مادر قهوهای مایل به طلایی بود. من با افتخار به رنگورخش نگاه کردم. کنار مادر خزیدم؛ سرم را به پهلویش تکیه دادم و او دستش را روی مویم گذاشت.
خانمها از مادر تشکر کردند و مادر نشست چای بنوشد. من حواسم به حلواها بود. نگاهی میان طیبهخانم و دو زن از اقوامش رد و بدل شد. بلافاصله دو سینیِ او به زنانه و دو سینیِ مادر به مردانه فرستاده شد. طیبهخانم تن خود را کنار تن روشن مادر تپاند و شروع کرد به پرحرفی.
مدتی گذشت و مجلس تمام شد. دو سینی طیبهخانم، صاف و صیقلی از زنانه برگشت، ولی دو سینی مادر، یکی خالی و دیگری تقریباً دستنخورده از مردانه برگشته بود. مادر از گوشهٔ چشم به سینیِ دستنخوردهاش نگاه کرد و خستگی به تنش ماند. طیبهخانم با خندهای زیرلب، به روی مادر آورد که انگار حلوایت طرفدار نداشت! از لحظهای که سینی مادر دستنخورده برگشت، چشم دوخته بودم به صورتش که رنگبهرنگ میشد. مادر در سکوت، به شوخیهای طیبهخانم لبخندی کمرنگ میزد و موهای مرا نوازش میکرد.
آن روز اولین بار بود که مفهوم رندی را درک کردم و در دنیای نهسالگیام، قهرمان زندگیام شکست خورد.
@atefeh_tayyeh