بر مزار عاشق
اینجاست که سالهاست مردی خفتهست
انگار به گوش خاک رازی گفتهست
گفتم که مرا به یاد... باران آمد
خوابش نکند هنوز هم آشفتهست!
عاطفه طیه (۱۴۰۵/۱/۲۸)
@atefeh_tayyeh
از رندیهای اثیر اخسیکتی
«روزی اثیر اخسیکتی مست بر خری نشسته بود و میرفت و خاقانی از ضیافتی [از] دروازۀ سنجاران میآمد. اثیر را بدید و ندانست کی مست است. اثیر از سرِ خر بدو سلام کرد.
خاقانی گفت:
_ ای مردک! گیرم مرا خود نمیشناسی، کی نتوانی شناختن، دختران دوشیزۀ خاطر مرا خود نمیشناسی؟
اثیر گفت:
_ بلی.
خاقانی گفت:
_ چون؟
اثیر گفت:
_ به هزار درجه از پدر ک...ن دریدهتر!
خاقانی بدانست کی مست است؛ راه بگردانید و برفت».
(سفینه تبریز، چاپ عکسی/۵۲۹)
در این حکایت دو نکتهٔ ظریف به چشم میخورد؛ نخست این که سلام کردن به دیگران از روی مرکب، نشانۀ توهین، تخفیف یا دستکم بیاعتنایی بوده است. برای مثال در جایجای شاهنامهٔ فردوسی دیدهایم که از شاه تا پهلوان و لشکر، به محض دیدن کسی که قصد اکرامش را دارند، فوراً از اسپ پیاده میشوند و حتی گاهی پیاده و به حالت تگ به سوی او میروند. از همین روست که وقتی اثیر برای سلام کردن از خر پیاده نمیشود، خاقانی این بیحرمتی و نادیده گرفتن آداب را برنمیتابد و برای جبران، جملۀ «کی نتوانی شناختن» را بر زبان میآورد؛ به این معنا که: «ای اثیر! شناخت من به چون توی نمیرسد و اصلاً در حدی نیستی که مرا بشناسی!»
نکتۀ دیگر، رندی و زیرکی اثیر است که نخست با پیاده نشدن از خر، حالِ خاقانی را میگیرد و سپس زیرکانه و با کنایهای تند، بیماری او را به رُخش میکشد. میدانیم که خاقانی به بیماری بواسیر منسوب بود و اثیر با آن پاسخ رک و بیپرده، شوخ او را پیش چشم آورده است.
@atefeh_tayyeh
محمدرضا شجریان | سرود سیاوش
آثار او چون آفتاب روشن و بینیاز از هرگونه مدح و معرفی است؛ از همین رو، بیدرنگ به سراغ کتابی میروم که دربارهٔ اوست: «سرود سیاوش».
دکتر کیوان یداللهی در این کتاب خواندنی و تماشایی، اطلاعات، اخبار و اسنادی را که طی سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ در منابع گوناگون، بهویژه مطبوعات و نشریات مختلف دربارهٔ محمدرضا شجریان منتشر شده بود، گردآورده است.
کتاب در نه بخش تنظیم شده است. در برخی فصلها یادداشتها، مصاحبهها و دیدگاههای مردم، مدیران، هنرمندان و صاحبنظران دربارهٔ شجریان، و همچنین گفتههای خود استاد دربارهٔ هنر و هنرمندان دیگر جای گرفته است. بخشهای دیگر کتاب به فهرست جامع آثار، سوابق پخش آثار ایشان از رادیو و تلویزیون و فهرست اجراهای عمومی و کنسرتهای او اختصاص یافته است. دو بخش از کتاب دربردارندهٔ عکسهای زیبا و مطالب پراکندهای است که در قالب فصلهای دیگر نمیگنجیدهاند. یکی از فصلهای مهم کتاب نیز به بررسی رویداد کنارهگیری ایشان از رادیو و تلویزیون در سال ۱۳۵۶ پرداخته است.
کیوان یداللهی یکی از اهداف خود را از انتشار این کتاب، پاسخ دادن به این پرسش بیان میکند که هنرمندی که در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ با نامهای سیاوش بیدکانی، سیاوش، سیاوش شجریان و سرانجام محمدرضا شجریان شناخته میشد، چه جایگاهی در میان مردم و اهل هنر داشت و برای رسیدن به موقعیت ویژهای که در دههٔ شصت به آن دست یافت چه مسیری را پیمود.
مشخصات کتاب:
سرود سیاوش (محمدرضا شجریان در آینه مطبوعات ۱۳۴۵-۱۳۵۷)، تألیف و گردآوری: کیوان یداللهی، ناشر: انتشارات گهگاه، سال انتشار: ۱۴۰۴، تعداد صفحات: ۳۶۰ صفحه (مصور).
عکسهایی از کتاب را در بخش نظرها ببینید.
@atefeh_tayyeh
شب آبستن است!
کس را خبری نیست چه آید فردا
نیرنگیِ قدرت چه نماید فردا
نومید مشو ز مژدهٔ عالم غیب
شب حامله است تا چه زاید فردا
منبع:
دیوان آزاد بلگرامی، تصحیح و تحقیق هومن یوسفدهی، انتشارات دکتر محمود افشار یزدی با همکاری انتشارات سخن، ۱۴۰۴، ص ۵۲۷.
@atefeh_tayyeh
یار امّیدوار
بوسه ده بر دو دست خود که خودت
یاور بردبار خود بودی
یاری از کس نجستهای همه عمر
یکتنه زیر بار خود بودی
گر چه تقدیر کار خود میکرد
تو به دنبال کار خود بودی
خود طلبکار نقطهای روشن
در سیهروزگار خود بودی
جبر گر بر تو زور میآورد
سخت در اختیار خود بودی
بوسه ده بر لبان خود که خودت
در جهان رازدار خود بودی
بیقرار ار شدی و لغزیدی
تکیهگاه و قرارِ خود بودی
صید رامی نبودهای چو خسان
چون سراسر شکار خود بودی
مست و گریان به شب فرو رفتی
صبحدم در کنار خود بودی
خود در آغوش خود شدی آرام
یار امّیدوار خود بودی
منبع:
سنگ و شکوفه، عاطفه طیه، نشر سنگلج ۱۴۰۴، ص ۵۶.
@atefeh_tayyeh
عاطفه طیه، سنگ و شکوفه، تهران، نشر سنگلچ، ۱۴۷ص، ۱۴۰۴.
قبلاً تعدادی از شعرهای خانم عاطفه طیه را خوانده بودم و از تسلط ایشان بر وزن و بلاغت شعر کهن فارسی آگاهی داشتم. چند سال پیش که برای پژوهشی عروضی به شاهدی با کلمهای خاص، آن هم در وزنی شاذ و نادر نیاز داشتم، از ایشان کمک خواستم، و شعری که او سرود چنان روان و زیبا از آب درآمد که هرکس آن را میخواند باور نمیکرد نخستین نمونه در نوع خودش در شعر فارسی بوده باشد. همیشه منتظر بودم دفتری از اشعار ایشان منتشر شود تا رسماً به سلک شاعران بپیوندد و امکان بررسی سیر تحول شعرش و نیز مقایسهٔ اشعارش با اشعار شاعران دیگران فراهم آید که چنین شد و مجموعهٔ حاضر انتشار یافت.
این مجموعه مشتمل است بر اشعاری که او در فاصلهٔ سالهای ۱۳۹۴ تا ۱۴۰۴ در قالبهای گوناگون سروده و آنها را در سه بخش «غزل و قطعه» و «چهارپاره» و «رباعیها»، و در هر بخش به ترتیب زمانی از جدید به قدیم، گرد آورده است.
شاعران زن را در شعر معاصر فارسی میتوان به سه دسته تقسیم کرد، اول آنها که هیچ نشانی از جنسیت در شعرشان یافت نمیشود، مانند پروین اعتصامی؛ دوم شاعرانی که تعمد دارند به هر طریق زن بودن خود را نشان بدهند و بنده ترجیح میدهم نام هیچیک از آنان را به عنوان مثال در اینجا ذکر نکنم؛ و سوم شاعرانی که هیچ اصراری به نمایش جنسیت خود ندارند اما فضا و لحن شعرشان فریاد میزند که شاعر زن است، مانند فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی. عاطفه طیه آشکارا به گروه سوم تعلق دارد و همین امر بر جذابیت شعر و قدرت آشنایی زدایی کلام او افزوده است.
مقایسهٔ شعر عاطفه با شعر سیمین (تا پیش از «خطی ز سرعت و از آتش» ۱۳۶۰) و شعر فروغ ( تا پیش از «تولدی دیگر» ۱۳۴۱) بهروشنی نشان میدهد که دانش ادبی و برخورداری او از اوزان و بلاغت قدیم، به مراتب بیش از سواد و تسلط ادبی سیمین و فروغ است. اما مقایسهٔ شعر عاطفه طیه با دفترهای بعدی سیمین و فروغ دستکم برای بنده مقدور نیست، زیرا سیمین و فروغ در آثار بعدی خود به شیوهٔ بیان منحصربفردی دست یافتند که هیچ سابقهای در شعر فارسی نداشت و همین امر، کار مقایسهٔ آن اشعار را با این اشعار عاطفه طیه دشوار میسازد.
باری شعر کهن عاطفه بسیار محکمتر و زیباتر از شعر کهن سیمین و فروغ است، و بنده یقین دارم اگر او به کار پژوهش در یافتن شیوهٔ بیان خاص خود ادامه دهد، فصل جدیدی را به دفتر شعر معاصر فارسی اضافه خواهد کرد. بی صبرانه منتظر دفتر دوم اشعار او هستم.
شاهنامه و فرهنگ ایران | جلال خالقی مطلق
جلال خالقی مطلق از درختان بیخزانی است که گرچه ترجمه و پژوهشهای مختلف در کارنامه دارد، نامش با تصحیح شاهنامه و شرح آن فرایاد میآید.
حوزۀ اصلی تتبّع ایشان شاهنامه است و مقالات متعددی در ارتباط با آن نوشته که در سه کتاب با نامهای گل رنجهای کهن (مرکز/ ۱۳۷۲)، سخنهای دیرینه (افکار/ ۱۳۸۱) و شاهنامه از دستنویس تا متن (میراث مکتوب/ ۱۳۹۰) گرد آمدهاند. همچنین مقالاتی که دربارۀ شاهنامه و ادبیات حماسی برای دانشنامۀ زبان و ادب فارسی نوشته در کتابی با نام فردوسی و شاهنامهسرایی (فرهنگستان/ ۱۳۹۰) جمع شده است.
در سال ۱۳۹۶ بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار هم کتابی منتشر کرد به نام شاهنامه و فرهنگ ایران. در این کتاب مجموعهمقالاتی که دکتر خالقی برای دانشنامۀ ایرانیکا نوشته بود گردآوری و ترجمه شده است. ایشان ۶۵ مدخل برای این دانشنامه که به سرپرستی استاد یارشاطر تهیه میشد نوشته بودند که بخش اعظم آن یادداشتها یا ارتباط راستودرست با شاهنامه دارد یا به نحوی با مباحث شاهنامهپژوهی پیوند خورده است. حجم اغلب مقالهها کمتر از دو سه صفحه است. از اسامیای چون «ابوعلی بلخی» که به گفتۀ بیرونی مؤلّف شاهنامه است تا «اژدها»، «اردشیر»، «بهرام سیاوشان»، «شاهنامۀ بایسنقری»، «درفش کاویان»، «فرامرزنامه» و «دوازدهرخ» و «بار» که نام یکی از آیینهای درباری ایرانیان است و مضامینی چون «ادبیات کامجویانه»، «ادب»، «روابط ایران و چین» و...
گردآوری و برگردان این مقالهها کار فرهاد اصلانی و معصومه پورتقی است، کتاب نثری سالم دارد و پیش از چاپ به نظر خود دکتر خالقی رسانیده شده است. از نکات قابل توجه آن که فهرست منابع مقالات که در متن اصلی ناقص و بعضاً سهو در آن روی داده بود اصلاح و تکمیل شده است و درست پس از مقاله پیش چشم خواننده آورده شده. در مواردی هم که مربوط به شاهنامه است ارجاعات یکدست شده و جملگی به شاهنامۀ پیرایش دوم استاد خالقی است. برخی مقالات هم آویزهای دارند که یا حاوی نکتهای مرتبط با موضوع مقاله است یا ارجاع به کتاب و مقالهای که در سالهای پس از چاپ متن انگلیسی نوشته شده است.
درست است که پیشتر برخی از مقالات برای درج در جاهای دیگر ترجمه شده بود ولی در این کتاب تمام آنها یکجا در دسترس قرار گرفته و اصلاحات و افزودههایی سودمند دارد. کوتاه بودن غالب مقالهها و رنگبهرنگ و لونالون بودن مضامین آنها خواندن کتاب را خوب و شیرین میکند. هر گُل با رنگی و بویی و فایدتی.
کتاب میتواند مدّتها کنار دست خواننده باشد و وقت را خوش کند.
مشخصات کتاب:
شاهنامه و فرهنگ ایران، مجموعه مقالات جلال خالقی مطلق در دانشنامه ایرانیکا، ترجمه فرهاد اصلانی و معصومه پورتقی، انتشارات دکتر محمود افشار یزدی و با همکاری انتشارات سخن/ ۱۳۹۶.
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه
اولین دفتر شعر من در بدترین زمان ممکن، در روزهای جنگ متولد شد. تولدش را جز به دو سه نفر از دوستان به کسی اطلاع ندادم. وقتش نبود... اکنون هم نیست و گویی هرگز نبوده و نخواهد بود!
چه چاره؟
در هر حال ما جز کتاب و جز نوشتن پناهی نداریم و کاری بلد نیستیم.
شعر کاروبار و زندگی من است.
امیدوارم دوستان کار و زندگی مرا به دیدهٔ لطف ببینند.
🌷🙏🏻🌷
@atefeh_tayyeh
نقل است که یکی از او پرسید:
چگونهای؟
گفت:
چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر کسی به تختهای بمانند.
گفت:
صعب باشد.
گفت:
حال من همچنان باشد.
منبع:
تذکرة الاولیاء، ذکر حسن بصری.
@atefeh_tayyeh
نیمکتهای خالی!
آه ای کلاس شوم نگونبخت
کو جامداد و کیف و کتابش
ای نیمکت که سردی و خالی
کو آن شرار و شور و شتابش
کو آن سری که گاه سر میز
بردهست زنگ هندسه خوابش
یا پای تخته بر لب همدرس
خنده نشسته وقت جوابش
تیغیست در گلوی معلم
عکسی که خوش نشسته به قابش
سال سیاه و شومزمستان
با بوی مرگ و بانگ غرابش
عاطفه طیه (۱۴٠۴/۱۱/۱۸)
@atefeh_tayyeh
و قسم به شرم...
خون نمیخسبد!
باوری کهن هست که خون نمیخسبد. شاید سرچشمۀ این باور داستان حضرت یحیی باشد. «آنگاه قطرهای از خون رگ حضرت یحیی(ع) بر زمین ریخت و از آن نقطه، تا چندین سال بعد، خون میجوشید، به نحوی که بر روی آن خاک میریختند و خون از آن خاکها بالا میآمد و آنقدر در آن نقطه خاک ریخته بودند که به صورت تپّهای درآمده بود»
در متون نظم و نثر تا جایی که بررسیدهام این مضمون و مضامین مشابه آن به انحای مختلف به کار برده شده و به شعرهای عاشقانه نیز راه جسته است تا لعبتکانی را که تیغ مژه از خون عاشقان آب میدهند، بیم دهد و خوبرویانی را که خون دلدادگان به خاک بینیازی میریزند و سرانگشت به آن نگارین میکنند از ستم برحذر دارد. «مکن بتا! حذر از خون بیگناه! حذر!»
حال خطوطی از طوطینامۀ نخشبی را بخوانیم:
«اگر رای مرا بکشد بیگناهی را کشته باشد و مظلومی را رنجانیده، و خون بیگناهی هرگز نخسبد و درد مظلومی البته سر برکُند»(ص۱۰۴)
و بیتی از تذکرۀ نصرآبادی:
به امّید وصالت در شب هجر
نمیخوابم چو خون بیگناهان (جلد اوّل، ص۳۶۰)
همینطور بارها و بارها از خونی سخن گفته شده که چون سایه، ساکت و سنگین، خونریز را دنبال میکند و انتقام میکشد. یا به قول صائب خنجری میشود در پهلوی قاتل: «که خون بیگناهان خنجر از پهلو برویاند»
ابیات زیر را هم بخوانیم:
انتقام خویش خون بیگناهان میکشد
نیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت (دیوان سلیم تهرانی، ص۱۲۶)
به تیغ از دامنش کوتاه اگر شد دست من شادم
که خون بیگناهان دست از قاتل نمیدارد (دیوان صائب، ص ۱۴۴۲)
و ابیات دیگری که در آنها به «گیرایی» و «نامبارکی» خون بیگناهان اشاره شده:
خط سبز از دعای صبحخیزان است گیراتر
لب میگون ز خون بیگناهان است گیراتر (دیوان صائب، ص ۲۲۴۳)
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان
مبارک نیست خون بیگناهان (شیرین و خسرو دهلوی، ص ۱۹۲)
و خداوند در عهد عتیق میگوید هفت چیز است که جان او از آنها اکراه میدارد؛ یکی دستهایی است که خون بیگناهان میریزد...
@atefeh_tayyeh
آنگاه زمین سیاه شد!
در باب بیستودوم کتاب «مجمل التوارخ و القصص» مطلب زیبایی دیدم که اگر چه در منابع دیگر هم هست همچنان خواندنش لطفی دارد. روایتی از آغاز خلقت که رنگولونی آخرالزمانی دارد و از کشته شدن هابیل به دست قابیل میگوید. قتلی که روی زمین را سیاه کرد!
طبق این روایت تا پیش از کشته شدن هابیل به دست قابیل روی زمین سپید بود. پیکر بیجان هابیل کنار کوههای حدود سرندیب در خاک شد، آنگاه زمین سیاه شد و برکت از زمینها رفت...
این روایت نشان میدهد انسان از دیرباز بین ستم و نازل شدن بلا ارتباطی دیده است.
متن را بخوانیم:
«نخستین کسی که از دنیا بیرون رفت هابیل بود که قابیل بکشتش چنانکه حقتعالی در قرآن یاد کرده است و هم در آنجا در کوههای حدود سرندیب قابیل، هابیل را در زیر خاک کرد. و اندر کتاب دلایلالقبله چنان خواندم که روایت کرده است ابنعباس رضیالله عنه که زمین اسفید بود تا آن وقت که قابیل، هابیل را بکشت، پس لونش بگردید و طعم و بعضی از میوهها ناخوش گشت و مضر...»
منبع: مجمل التواریخ و القصص، تصحیح اکبر نحوی، انتشارات دکتر محمود افشار با همکاری انتشارات سخن، ۱۳۹۹، ص۶۱۱.
@atefeh_tayyeh
در اتّحاد
یکی دیوانهای اِستاد در کوی
جهانی خلق میرفتند هر سوی
فغان برداشت این دیوانه ناگاه
که از یک سوی باید رفت و یک راه
به هر سویی چرا باید دویدن؟
به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن
منبع:
اسرارنامه، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن/ ۱۶۱
@atefeh_tayyeh
در ستایش چهلسالگی
ساوهشاه با لشکری چهارصدهزارنفری به ایران حمله میکند. لشکر ایران کمنفر است و پول حرام سربازان چهلساله میکنند:
چهلسالگان را نبشتند نام
درم بر کموبیش از این شد حرام!
شاه هرمزد ساسانی به سردار لشکرش بهرام چوبین گله میکند که:
به جای جوانان شمشیرزن
چهلسالگان خواستی ز انجمن!
اینجاست که سردار از انتخاب چهلسالگان دفاع میکند و حتی ایشان را به لحاظ خردمندی و پختگی و پایداری بر جوانان برتری میدهد:
دگر آنکه گفتی چهلساله مرد
ز برنا فزونتر نجوید نبرد
چهلساله با آزمایش بود
به مردانگی در فزایش بود
به یاد آیدش مهر نان و نمک
برو گشته باشد فراوان فلک
ز گفتار بدگوی و از نام و ننگ
هراسان بود، سر نپیچد ز جنگ
ز بهر زن و زاده و دوده را
بپیچد روان مرد فرسوده را
جوان چیز بیند پذیرد فریب
به گاه درنگش نباشد شکیب
چو بیآزمایش نیابد خرد
سر مایهٔ کارها ننگرد
چو بشنید گفتار او شهریار
چنان تازه شد چون گل اندر بهار...
خلاصه ای رفقای دههشصتی روحیه را حفظ کنید :)
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی. جلد دوم، ص۸۲٠ و ۸۲۱.
@atefeh_tayyeh
از عاشقانههای بانمک
گفتم: «غمت بکشتم» گفتا: «چه زهره دارد؟!
غم اینقَدَر نداند آخر که زآن مایی؟»
سفینهٔ ترمد، محمد بن یغمور، تصحیح امید سروری، با همکاری سید باقر ابطحی، ص ۳۷۹
@atefeh_tayyeh
هفت کشور و بیدادِ زندانبان
این روزها در حال خواندن «هفت کشور» هستم؛ اثری که فخری هروی در روزگار پادشاهی شاه اسماعیل اول صفوی (قرن دهم هجری) به رشتهٔ تحریر درآورده است. کتاب حاوی مضامینی حکمی و اخلاقیست که بر گُردهٔ داستان سوار شده است. جوانی به نام «ابن تراب» به همراهی مردی خردمند به هفت کشور سفر میکند. در هر منزل، با پادشاه آن دیار مینشیند و همسخن میشود. «هفت کشور» به رسم و عادت بعضی داستانهای تعلیمی در ادب فارسی، به روش حکایتدرحکایت نوشته شده است. در تاروپود و درزولای این داستان تمثیلی، بهرههای بسیار از متون دینی، قصص تفسیری و سرگذشت پیامبران گرفته شده است. نویسنده در این اثر، از شاهنامهٔ فردوسی و اسکندرنامه گرفته تا بوستان سعدی، جوامعالحکایات، تاریخ طبری، اخوانالصفا، قصصالانبیاء و... شعر و نکته نقل کرده است. کتاب نثری ساده دارد و با روایتی جذاب، خواننده را به دورجای جهان میبرد.
این اثر به کوشش استاد ایرج افشار و جناب آقای مهران افشاری، و به همّت بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار منتشر شده است. «هفت کشور» پیش از این به سال ۱۳۸۶ توسط نشر چشمه منتشر شده بود. چاپ تازه کاملتر و جامعتر است؛ چرا که هر دو نسخهای که در چاپ پیشین استفاده شده بودند در آغاز و انجام دچار افتادگی بودند. در چاپ جدید، هم نویسنده شناسایی شده است و هم نسخهای مضبوط و کامل، اساس کار قرار گرفته است.
کتاب، هم قصههای عبرتآموز و خواندنی دارد، هم اشعار خوب. در بخشی از داستان، مردی به نام «طالب» در سفر خود به جایی رسید که آنجا را از غایت فتنه و آشوب تنگنای حیرت میگفتند. طالب در آن وادی به دست راهزنی به نام «خذلان» اسیر میشود؛ اموالش به سرقت میرود و به دست زندانبانی دنی به نام «وسوسه» سپرده میشود. زندانبان با زندانیاش ــ که چون گنجشکی زخمی در مشتش اسیر است ــ هر دم به حالتی رفتار میکند و او را به بازی میگیرد؛ گاه وعدهٔ نجات میدهد و گاه قصد جانش میکند؛ گاه شفیق و برادر است و گاه دژخیم و دشمنخو!
غمش گاهی برادروار میخورد
گهی سوی هلاکش دست میبرد
گهی میساختش از وعدهای شاد
گهی اخبار نومیدیش میداد
از حالات زندانی و زندانبان که بهغایت آشنا بود، به حیرت افتادم؛ چرا که دریافتم هیچیک از انواع پلیدی و دنائت در این کهنهخاکدان، نوپدید نیست.
مشخصات کتاب:
هفت کشور، فخری هروی، به کوشش ایرج افشار و مهران افشاری، تهران، انتشارات دکتر محمود افشار، ص ۸۰.
@atefeh_tayyeh
گردآفرید و گردیه با الگوی رفتاری مشترک
بسیاری از ایرانیان فرهنگدوست، گردآفرید را میشناسند؛ پهلوانی دلاور که در وصفش آمده است:
«زنی بود برسان گُردی سوار
همیشه به جنگاندرون نامدار
کجا نام او بود گُردآفرید
که چون او نیامد ز مادر پدید!» (۲۶۸)
او از شکست و اسارت هجیر، پهلوان ایرانی، به دست سهراب فرماندهٔ لشکر تورانیان چنان ننگش آمد که لباس رزم بر تن کرد و به میدان رفت تا سربلندی ایران را بازگرداند:
«چنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لالهبرگش بکردار قیر» (۲۶۸)
گردآفرید در میدان نبرد به جان کوشید و در نهایت شکست خورد، اما سهراب دلباختهٔ او شد. گردآفرید هم برای رهایی از چنگال او، با زیرکی او را فریفت و گریخت. آنچه در این داستان چشمگیر است، جملهٔ طلایی او به سهراب است پس از رهایی:
«بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت!» (۲۷۰)
میتوان در این جمله، بهجای «ترکان»، واژهٔ «دشمنان» را قرار داد و این سخن را مرامنامهٔ زنان ایرانیتبار در شاهنامه دانست.
همین الگوی رفتاری را در «گردیه»، خواهر بهرام چوبین نیز میبینیم. گردیه به خواستگاری خاقان چین پاسخ منفی میدهد و آمادهٔ بازگشت به ایران میشود. خاقان که تاب شنیدن «نه» را ندارد، لشکری را در پی او روانه میکند. گردیه هم لشکر میآراید و لباس رزم برادرش بهرام را بر تن میکند:
«سلیح برادر بپوشید زن
نشست از برِ بارهٔ گامزن» (۹۹۰)
او پس از نبردی جانانه، پیروز و سربلند به ایران بازمیگردد و دلیل این سرکشی را چنین بیان میکند:
«ولیکن چو با ترک از ایرانیان
بکوشد که خویشی بود در میان
ز پیوند و از بند آن روزگار
غم و رنج بیند به فرجام کار» (۹۸۸)
و در جایی دیگر میگوید:
«بدو گفت شویی کز ایران بود
ازو تخمهٔ ما نه ویران بود» (۹۹۴)
خلاصه آن که او نپذیرفت همسر شاه چین شود، چرا که میلش تنها به آزادگان و ایرانیان بود:
«ز خاقان کرانه گزیدی، سزید
که رای تو آزادگان را گزید» (۹۹۴)
در شاهنامه، هرگاه زنی ایرانی با دشمنان ایران ازدواج کرده، این وصلت بدون اختیار و انتخاب او بوده است؛ مانند «ارنواز و شهرناز» که به تصاحب ضحاک درآمدند، یا «نوشه» (عمهٔ شاپور ذوالاکتاف) که توسط حاکمی عرب به نام طائر ربوده شد. در واقع، تمامی زنان ایرانیتبار شاهنامه از یک الگوی رفتاری پیروی کردهاند. در این میان، مقایسهٔ این زنان با شخصیتهای غیر ایرانیتبار که با دیدن هر مرد ایرانی دل بر کف نهاده و غش کردهاند، تأملبرانگیز و جالب توجه است.
منبع:
شاهنامه، چاپ خالقی، دوجلدی.
پیشترها در همین کانال، یادداشتی در این باب نوشته بودم. (اینجا)
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه، عاطفه طیه، نشر سنگلج، ص ۳۴.
@atefeh_tayyeh
غالب دهلوی و بازی خوردنش!
بازیخور روزگار بودم همه عمر
از بخت امیدوار بودم همه عمر
بی مایه به فکر سود ماندم همه جا
بی وعده در انتظار بودم همه عمر
گمان میکردم "بازی خوردن" نوظهور و مختص به روزگار ما باشد؛ ولی گویا در دورهٔ غالب هم بازی میخوردهاند آن هم همهٔ عمر!
مشخصات کتاب:
در بزم غالب: زندگی و آثار غالب دهلوی، مهدی فیروزیان، انتشارات دکتر محمود افشار یزدی با همکاری انتشارات سخن، ۱۴۰۴، ص ۵۳۴.
@atefeh_tayyeh
سنگ و شکوفه، عاطفه طیه، نشر سنگلج، ص۳۶
نام شعر: اعتراف
@atefeh_tayyeh
سیگار؛ روز سیونهم
گفتم: «کاش سیگار داشتم!» آناهید سر چرخاند، با تعجب نگاهم کرد و گفت: «میخواهی چه کار؟!».
من هرگز سیگار نکشیدهام. از بویش که در نفسها جا میماند، خوشم نمیآید. دخترم چند لحظه نگاهم کرد و دوباره گوش سپرد به صدای شوم تلویزیون که از شیشهاش مار و کژدم بیرون میریخت. بلند شدم، به حیاط رفتم و روی تاب نشستم. چیزی در ناخودآگاهم، همراه با نبضم و ضربان قلبم، تکرار میشد:
عصر حجر... عصر حجر... عصر حجر...
خشم و نفرت زیر پوستم، در سرم، لای موهایم و در هر دم و بازدمم میلولید. باز به سرم زد که کاش سیگار داشتم! چقدر به بوی تندش احتیاج داشتم. کاش بلد بودم دودش را حلقهحلقه از لای لبهایم بیرون بدهم و به حفرهٔ تهیِ وسط دایرهها نگاه کنم. کاش دستکم کسی کنارم سیگار میکشید تا بتوانم به دودی که از بینی و حفرهٔ دهانش بیرون میدهد، خیره شوم.
به خانه برگشتم. دخترم هنوز در سکوت، چشم دوخته بود به شیشهٔ تلویزیون. برق چشمان مجری ریاکار مثل نیزهای در قلبم فرو رفت! چشمان دریدهاش در چشمخانه میرقصید. قیافهای به ظاهر غمگین داشت و در ماتحتش عروسی بود! چشمم افتاد به زیرنویسی که تکرار میشد:
عصر حجر... عصر حجر... عصر حجر...
چشمم را بستم و روی گرداندم. چند لحظه همانطور چشمانم را بسته نگه داشتم. جایی نشستم که تلویزیون را نبینم. دوباره فکر سیگار در سرم خزید. حال نداشتم از خانه بیرون بروم. به دخترم گفتم: «من سیگار میخواهم» با لبخندی کج در سکوت نگاهم کرد و گفت: «اصلاً بلدی بکشی؟»
نگاهش کردم و خندیدم؛ خندیدم تا اشکم نریزد، خندیدم که شیون نکنم.
به حیاط برگشتم. هوا کاملا تاریک بود. بعد از چند دقیقه آمد، کنارم روی پله نشست و دستش را انداخت دور شانهام. پرسید: «میخواهی سفارش بدهم بیاورند؟» با آشفتگی سرم را تکان دادم. تبلتش را برداشت و پرسید: «چه سیگاری؟» نمیدانستم. چند لحظه ساکت ماندم و گفتم: «وینستون».
نیمساعت بعد، سیگار را دم در تحویل گرفتم و به خانه برگشتم. پاکت سیگار را روی میز گذاشتم و چند لحظه به آن خیره ماندم. آناهید سر چرخاند و گفت: «روشن کن ببینم!»
نشستم و به هیکل مهیب و ناآشنای پاکت سرخ روی میز چشم دوختم. دخترم با شیطنت منتظر بود چسدود کردن و سرفههایم را تماشا کند. داشتم عزمم را جزم میکردم که سر پاکت را باز کنم، یادم آمد مدتیست اوضاع خانه نابسامان است؛ فندک نداریم، کبریت هم!
یک لحظه خودم را تصور کردم که به آشپزخانه رفتهام و پیش چشم دخترم برای روشن کردن سیگار مثل تریاکیها روی شعلهٔ گاز دولا شدهام. در وضعیت مضحکی گیر افتاده بودم.
دخترم همچنان منتظر بود: «چرا روشن نمیکنی؟» گفتم کبریت نداریم!
و با خندهای بلند، زدم زیر گریه...
@atefeh_tayyeh
سومین اثر از مجموعه آیههای امروزین از نشر سنگلج در حوزه شعر معاصر منتشر شد:
«سنگ و شکوفه» نخستین مجموعهٔ اشعار عاطفه طیه است. این دفتر دربردارندهٔ سرودههاییست که در بازه زمانی ده ساله یعنی از سال ۱۳۹۴ تا ۱۴٠۴ در قالب غزل، قطعه، چهارپاره و رباعی ساخته شدهاند.
زبان شعرها نسبتا ساده است ولی به ادبیات کلاسیک نظر دارد. مثل نهالی سالم که از دل خاکی کهن روییده است.
هر شعر جلوههایی از زندگی انسان را قاب گرفته و پیش چشم نهاده است. از رنج و تاریکی و شکست، تا عشق و روشنایی و امید.
/channel/sanglajpublication
درد مشترک
کار ستمت به جان رسیدهست
این کارد به استخوان رسیدهست
آهی که جهان به هم نوردد
از دل به سر زبان رسیدهست
(اثیرالدین اخسیکتی)
کارم ز غمت به جان رسیدهست
فریاد بر آسمان رسیدهست
این آب ز فرق برگذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدهست
(انوری)
@atefeh_tayyeh
خون یحیی
و یحیی را بدان یحیی خواندند که وی هرگز مرده نگشت به گناه. پس مَلِک به مستیاندر بفرمود کشتن یحیی بن زکریا را و سر یحیی ببریدند و به طشتی اندر نهادند و پیش او آوردند... آن خون یحیی آنجا که ریخته بود، به جوش آمد و ننشست. مَلِک را خبر آوردند. گفت: خاک برافگنید. هرچند خاک برفگندند، خون از زیر خاک برمیآمد و همیجوشید. و خون یحیی میجوشید و بانگ میکرد که:
روا نیست!
روا نیست!
پس زمین بلرزید و مَلِک و حشم او را فروبرد و خون یحیی میجوشید تا بر خانه شد و کوی و محلّت و شهر را فروگرفت.
آوردهاند که آن خون یحیی ننشست تا هفتادهزار خون از بنیاسرائیل بریخت از زن و مرد. و به خبری ایدون گفتند آن خون که از یحیی زکریّا بریختند، همیجوشید تا سیهزار پیغامبرزاده را بر خون وی بکشتند.
و نیز چنین گویند که خون یحیی نیارامید تا کُشندهٔ یحیی را بکشتند و خونِ او بر یحیی افکندند تا آن خون بنشست و بیارمید.
متن برگرفته و تلفیقی است از تاریخ بلعمی، تفسیر طبری، قصص الانبیاء نیسابوری، تفسیر سورآبادی و قصص الانبیا تستری.
@atefeh_tayyeh
ای پس از ما به عرصه آمدگان...
ناگهان سر ز خاک بر کردیم
بر بسیط زمین نظر کردیم
در بساطش چه بود؟ هیچ نبود
در پی چاره گِل به سر کردیم
بیخبر از بلای آینده
تکیه بر باد دربهدر کردیم
ره سپردیم و راه بیره بود
بازگشتیم و ره دگر کردیم
دل به هر نور بیرمق بستیم
دل بریدیم و شور و شر کردیم
روز هرگز نیامد از پس شب
هی زیان در زیان؛ ضرر کردیم
زخم کاری نفر نفر خوردیم
هرچه یاری نفر نفر کردیم
قاه قاهی به درد آلوده
زار زار از بن جگر کردیم
ای پس از ما بهعرصهآمدگان
ما خطا در خطا اگر کردیم
بارِ شیشه به شانه با ابلیس
گفتوگو در دل خطر کردیم
هرچه کردیم گر هوا و هبا
عمر خود پای آن هدر کردیم
سنگباران فتنه بود و فقط
زنده ماندیم، بس هنر کردیم!
عاطفه طیه
@atefeh_tayyeh
شعلهٔ پنهان
ابر سیه است و شاخههای عریان
بیچتر نشستهای میان باران
خورشید نهان و باغ لرزان لرزان
گرم است دلت ز شعلههایی پنهان
عاطفه طیه (۴٠۴/۶/۲۸)
@atefeh_tayyeh
ایرج افشار و «نه»هایش
«این دفتر بیمعنی»، دفتر خاطرات استاد ایرج افشار منتشر شد. ایرج افشار در یادداشتی که آغاز کتاب آمده گفته است:
«این دفتر برنوشت دیگری است از دفتری که در نوامبر و دسامبر ۱۹۹۵ به هنگام بیماری سخت همسرم شایسته از روی یادداشتهای گذشته جمع کرده بودم، به قصد آن که روزی روزگاری بتوانم یادگارهای فرهنگی خود را بر آن اساس بنویسم.
اینک ژوئن ۲٠٠۳ از روی آن دفتر، این دفتر فراهم شده است. این بار دفتر را به نظم الفبایی عناوین مختار خود درآوردم که یافتن آنها آسانتر است.»
ایرج افشار چنان که در خودزیستنامهها مرسوم است از خانه و خانواده گفته. از روند تحصیلاتش، جوانیاش، سفرهایش، علاقهمندیهایش، کاروبارش و از رجال فرهنگی و سیاسی زمانهاش. ولی کتاب فصلی خاص دارد که در نظرم بسیار جلوه کرد. فهرست «نه»گفتنهای ایرج افشار! این فصل با نقل قولی از تقیزاده آغاز میشود:
«به عقیدهٔ قاصر من آزادی به معنی حقیقی آن بی وجود شهامت افراد و مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرافرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت که این همه را میتوان در یک کلمه خودمانی «صفت» و لفظ فرنگی «کاراکتر» خلاصه کرد وجود پیدا نمیکند. و آن همان است که شخص بتواند «نه» بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول خودمان بیصفت نباشد.
بدبختانه در مملکت ما حتی سران قوم از این خصلتِ لازمهٔ آزادی که به حقیقت حیثیت انسانی است کمبهره بودهاند.»(ص۴٠۵)
در این فهرست بلند انوع و اقسام «نه» هست. از نه گفتن به پدر ارجمندشان تا نه گفتن به پیشنهاد کار، قبول مسئولیت و پذیرش جوایز مختلف. خلاصهای از «نه»های ایرج افشار را بخوانیم:
«نخستین باری که «نه» گفتم به پدرم بود. او میگفت به کار دولتی نرو و بیا آب و ملکی را که داریم سر و سامان بده. من به کار دولتی رفتم و خیری ندیدم.
دومین باری که «نه» گفتم به علی اصغر حکمت بود مرحوم علی اصغر حکمت خواست که من مجلۀ شیر و خورشید را اداره کنم.
پس از آن به سعید نفیسی «نه» گفتم و مدیریت مجلۀ پیام نوین را نپذیرفتم.
پس از آن به تقیزاده «نه» گفتم. تمایلی نشان میداد که من به مجلس سنا بروم و به امور تحریری او کمک کنم.
پس از آن به مجتبی مینوی «نه» گفتم. وقتی در ترکیه بود فرمود که برای پیشرفت کارهای مربوط به تهیه میکروفیلم از دانشگاه بخواهد که مرا مأمور آن بلاد کنند.
پس از آن بار دیگر به علی اصغر حکمت «نه» گفتم. وقتی وزیر امور خارجه شد علاقه داشت مرا به آن وزارتخانه منتقل کند و میگفت به کتابخانه و اسناد آنجا باید سر و سامان داد.
پس از آن به آورندهٔ پیشنهاد قبول رایزنی فرهنگی در افغانستان «نه» گفتم.
پس از آن به دهندگان نخستین جایزهٔ فروغ فرخزاد «نه» گفتم.
پس از آن به مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر «نه» گفتم. در اواخر دوران پهلوی (۱۳۵۶) بی آنکه قبلاً پرسشی از من شده باشد حکمی برایم فرستاد که به عضویت [...] نصب میشوید.
پس از آن به دکتر حسین نصر «نه» گفتم. در پاریس بودم (۱۳۵۷) و قصد رفتن به امریکا داشتم. از تهران به من تلفن کرد و گفت چون کارمندان کتابخانه پهلوی اعتصاب کردهاند. ضرورت دارد که فوری به طهران بیایی و تصدی امور آنجا را به عهده بگیری.
پس از آن به دکتر احسان یارشاطر «نه» گفتم. میخواست که عضویت شورای وقفی ایرانیکا را بپذیرم.
پس از آن به انجمن آثار و مفاخر فرهنگی «نه» گفتم. قصدشان بر آن بود که مجلس بزرگداشت برایم بگیرند.
پس از آن به سید کاظم بجنوردی «نه» گفتم. ایشان در سمت ریاست کتابخانه ملی مرا به مراسم چهرههای ماندگار معرفی کرده بود.»(ص ۴٠۶ تا ۴٠۸)
مشخصات کتاب:
این دفتر بیمعنی، به کوشش بهرام و کوشیار و آرش افشار، نشر سخن، ۱۴٠۲، ۷٠۳ صفحه.
@atefeh_tayyeh
فروغ فرخزاد و بزرگواریاش
مدتی پیش با سایه حرف میزدم. حرف حرف آورد و سخن از سخن شکافت.
از یاد گذشته مکدّر بود و از بدبختیِ فروغ گفت. از پناه بردنش به آدمها و از صداقتش. صداقتی که موجب میشد زیروبم و بلندوپست زندگیاش پهن باشد زیر آفتاب...
آنگاه برایم داستانی تعریف کرد. داستانی که ساحت دیگری از شخصیت فروغ را پدید میکند:
«عاطفه خانم! حدود یک سال بعد از اعدام مرتضی کیوان مریم فیروز از آلما* خواست پیغامی به زنی برساند. آن زن دستگیر شد و آلما به خطر افتاد. من تا شنیدم رفتم سراغ آلما و به او گفتم از این لحظه دیگر حق ندارد برود خانهاش. آلما طفلکی جاخورد و گفت:
- پدر مادرم نگران میشوند!
من تکرار کردم:
- تو از این لحظه حق نداری به خانهات بروی!
شوخی نداشتم اصلا. تنها چیزی که در آن لحظه برایم مهم بود این بود که جان این دختر جوان در خطر است و باید حمایتش کنم! آلما نمیدانست چه کار کند. دوباره گفت:
- پدر مادرم فکر میکنند بلایی سرم آمده. فکر میکنند مُردهام!
گفتم:
- تو همین حالا هم مردهای!
عاطفه خانم! به شما گفتهام چه کسی پانزده شانزده روز به آلما پناه داد؟ فروغ! فروغ فرخزاد. واقعا مهربانی کرد. واقع بزرگواری کرد. خیلی شجاعت میخواست این کار در آن روزها! خیلی خطر کرد!»
سالها پیش از خود آلما هم شنیده بودم که به ضرورتی شانزده روز به فروغ پناه برده و خاطرات خوبی از او و مهربانیاش داشت.
آنچه موجب میشود بزرگواری فروغ بیشتر در نظرم قدر پیدا کند این است که او به هیچ حزب و گروه سیاسی گرایش نداشت و اتفاقا همین رویکردش موجب شد که تا امروز هم از سوی گروهی که هنرمند را متعهد میخواهند شماتت شود. فروغ میخواند و مینوشت و میگشت و میشکست و گرفتار عواطف و هیجانات سادهٔ آدمیزادیاش بود. او به فرمان هیچ فرماندهی عمل نکرد. رقّت قلبش بود که به سرش دستور داد پناه زنی دیگر شود.
فروغ فرخزاد به قول شاملو انسان را رعایت کرد، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.
*آلما مایکیال در سال ۱۳۳۷ با سایه ازدواج کرد.
@atefeh_tayyeh
بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش
مقصودلو: مرگ یزدگرد را چرا توقیف کردند؟
بیضایی: به همان دلیل که چریکهٔ تارا توقیف شد.
مقصودلو: آن را چرا توقیف کردند؟
بیضایی: دلیل توقیفش عملاً به خاطر این بود که بازیگر اصلی فیلم زیبا بود. البته فقط زیبا نبود، جذاب بود و حضور داشت و آنها اصلاً حضورش را نمیخواستند. آن موقع زن در سینمای ایران وجود نداشت اگر برگردید به تاریخ سینمای آن دوره میبینید روی پرده چیزی به اسم «سینمای زن» وجود ندارد. در تاریخ سینمای من، یعنی در تاریخ سینمایی که من در ذهنم نوشتهام آن بخش اسمی دارد که نمیخواهم اینجا اسمش را بگویم، ولی زن درش غایب است. حالا در چنان موقعیتی فیلمی وجود داشت که مرکزش یک زن بود و این برایشان قابل تحمل نبود.
مقصودلو: فکر میکنید دلیل این مخالفت چه بود؟
بیضایی: دلیلش برمیگشت به سال ۱۳۶۴ و فیلم باشو، غریبهٔ کوچک. نامهاش را اخیراً پیدا کردهام. مخالفت کرده بودند که اصلاً اسم سوسن تسلیمی روی پرده نوشته شود. آنها منتظر فیلمی مربوط به بچه بودند ولی فیلمی را داشتند میدیدند که مرکزش یک زن بود. بعداً گفتند اسم این خانم نمیتواند قبل از اسم مرد بیاید. گفتند هر جوری هست اول اسم یک مرد را بیاورید و بعد اسم این خانم را. اگر دقت کنید میبینید در آفیشهای ساختهشده برای ایران اسم سوسن تسلیمی وجود ندارد فقط باشو هست. اما در آفیشهای خارج تصویر بزرگ یک جفت چشم معروف را میبینید.
مقصودلو: فکر میکنید مشکل جامعهٔ ما چیست؟ مذهب؟ مردسالاری؟ تعصب؟
بیضایی: دوسه تای اینها یکی است: استبداد.
در کتاب خوب «گفتوگو با بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش»، بهمن مقصودلو جز آقای کارگردان با سه تن از هنرپیشههای سرشناس ایرانی، خانمها پروانه معصومی، سوسن تسلیمی و مژده شمسایی گفته و شنفته است. این گفتوگو اطلاعات و نکاتی قابل توجه دارد.
(موزاییک استعارهها: گفتوگو با بهرام بیضایی و زنان فیلمهایش، بهمن مقصودلو، انتشارات برج، ۱۴٠۲، ۱۷۶ صفحه، ۱۴۵٠٠٠ تومان)
@atefeh_tayyeh