3569
⤵ تاریخ هنر ⤵درسگفتارها ⤵ فلسفة هنر و زیباییشناسی ⤵ مکاتب ادبی و هنری ⤵ مقالهها و کتابهای ارزشمند ⤵ معرفی و تفسیر آثار هنری ⤵ اساطیر انتقاد و پیشنهاد: @am_zalpour آنچه در کانال عرضه میشود برای بهرهمندی مخاطبان است و دیدگاه مدیر کانال نیست.
به یاد استاد بزرگوار، جلال خالقی مطلق
که دیروز از این سرای سپنج رفت.
و گرامیداشت مهر او به ایران و شاهنامه، و رنجی که در آن گذاشت، و گنج بیدریغی که برای ما.
یادش گرامی.
ندارم دریغ از شما گنج خویش، نه هرگز براندیشم از رنج خویش.
داستان هفتواد و کِرم، و ورود اردشیر به قلعه
برگی از مرقّع جهانگیر
دارای حاشیۀ تشعیر
مرکب، آبرنگ و طلا روی کاغذ
برگه: ۴۱ × ۲۵.۵ سانتیمتر
کتابخانة دولتی برلین
اولین بخش در پایین سمت چپ تصویر شده است، جایی که دختران جوان با چرخهای ریسندگی دور چشمهای نشستهاند. یکی از دختران، دختر هفتواد است که سیبی را گاز زده و کرمی را پیدا کرده است. او میگوید که کرم در ریسندگی برایش شانس میآورد و کرم را نزد خود نگه میدارد. گفتة او به حقیقت میپیوندد - محصولات ریسندگی او افزایش مییابد و همچنین شهری رونق پیدا میکند. این رونق هم در شکوه ساختمانها و هم در فعالیت پرمشغلۀ کارگرانی که هیزم میشکنند، در مغازههای خود غذا میفروشند و بذر میکارند، نشان داده شده است.
داستان به بدی پیش میرود. شاه اردشیر، بنیانگذار سلسلة ساسانی، کرم را تهدیدی برای اقتدار خود میدانست. او خود را به شکل یک بازرگان درآورد و به کرم (که در آن زمان آنقدر بزرگ شده بود که برای نگهداری آن به یک ساختمان عظیم نیاز بود) دسترسی پیدا کرد. اردشیر با ریختن قلع داغ در گلوی کرم، او را کشت. سپس سربازان او شهر را تصرف کردند و هفتواد و هفت پسرش را اعدام کردند.
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی میکنم و خواهم رفت. که همینقدر راحته. که همینه.
Читать полностью…
✨ این پیام شنیداری #رها_بهلولیپور برای دوستش در حال راه رفتن در ازدحام شهر که نشان از ذهنی متمرکز، تیزبین و فلسفی و زبانی، گویا و روان دارد و این سخنان شورانگیز در ستایش #زندگی و به رسمیت شناختن احساساتی مانند ترس را که میشنوی و این روشنبینی و پختگی در عین جوانی و شور همراه با خرد را که در او مییابی، درست همان زمان که بابت کشتهشدن چنین سرمایههای ارزشمندی، تاریکی، ذهن و روانت را میگیرد، از تصور وجود این #نسل_نو در کشور، نوری به دلت میتابد و به آیندهٔ این سرزمین بیش از پیش امیدوار میشوی.
به قول مهدی سلیمانیه، در وصف این پیام صوتی:
چشمهایتان را ببندید و به این کلمات سحرانگیزِ یکی از میلیونها نوجوان و جوانی که هر روزه از کنارمان رد میشوند و به معنی واقعی کلمه، نمیشناسیمشان، گوش دهید و به روشنی آینده، دست بکشید... ما، در دل این ظلمت، پیش رفتهایم.
رها، دانشجوی ۲۳ ساله رشته زبان و ادبیات ایتالیایی دانشگاه تهران پنجشنبه ۱۸ #دیماه_خونین کشته شد و هنگامی که خانواده پیکرش را تحویل گرفتند در کیف او سه کتاب بود. کانال تلگرام او سرشار از عشق به زندگی، کتاب و موسیقی بود.
🔗 منبع صدا
#روشنا
@Jaryaann
پروردۀ نعمت قدیمم
مستندی دربارهٔ #عبدالمجید_ارفعی، استاد زبانهای باستانی و نخستین برگردانندهٔ متن استوانهٔ کورش به فارسی. در این مستند عبدالمجید ارفعی توضیحاتی هم درباره این استوانه میدهد. برگردان ارفعی تنها برگردان موجود نیست.
@naghdehaal
ای دُرِّ گرانمایه و ای بدر مُنیرقطعۀ نستعلیق ترکیبی
هرگز نرود خیالت از پیش ضمیر
هر چنـد تُـرا گریز باشـد از ما
مارا نبود به هیـچ روی از تو گزیر
فقیر میر علی
گورِ امیر
سمرقندِ چو قَند
عمل العبد الضعیف محمد بن محمود بنا الاصفهانی
میان تو یک موی و از موی کمبرگی از یک گلوین ادبی (همای و همایون)
من از غم چو مویی و در موی خَم
چو هندوی زلف تو بر آتشم
ز خورشید روی تو در آتشم
ز نقش رخت نسخهای دیدهام
چه نقشی که مثل تو نشنیدهام
سلام و ارادت🌷
احتمالا خط رشیدا هست
این نمونه رقم را از ایشان ببینید
/channel/fanofmaster/639
معرفت از آدمیان بردهاند
آدمیان را ز میان بردهاند
زُبدهٔ همهٔ ادیان!
▪️و جماعتی برای حُطامِ دنیا و رفعتِ منزلت میانِ مردمان، دل در پُشتیوانِ پُوده بسته و تکیه بر استخوانهای پوسیده کرده؛ و اختلاف میانِ ایشان در معرفتِ خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بینهایت، و رایِ هر یک برین مقرّر که من مُصیبم و خصمم مُخطی.
▪️و هر طایفهای را دیدم که در ترجیحِ دین و تفضیلِ مذهب خویش سخن میگفتند و گِردِ تقبیحِ ملّتِ خصم و نفیِ مخالفان میگشتند. به هیچ تأویل دردِ خویش را درمان نیافتم و روشن شد که پایِ سخنِ ایشان بر هوا بود، و هیچچیز نگشاد که ضمیرِ اهلِ خِرَد آن را قبول کردی.
▪️در جمله بدین استکشاف صورتِ یقینْ جمالْ ننمود. به خود گفتم: اگر بر دینِ اَسلاف، بیایقان و تیقّن، ثبات کنم، همچون آن جادو باشم که بر نابکاری مواظبت همینماید و بهتَبَعِ سَلَفٔ رستگاری طمع میدارد؛ و اگر دیگربار در طلب ایستم عمر بدان وفا نکند، که اجل نزدیک است؛ و اگر در حیرت روزگار گذارم فرصت فایت گردد و ناساخته رحلت باید کرد. و صوابِ من آن است که بر ملازمتِ أَعمالِ خیر که زُبدهٔ همهٔ ادیان است اقتصار نمایم و بدانچه ستودهٔ عقل و پسندیدهٔ طبع است اقبال کنم.
▪️پس، از رنجانیدن جانوران و کُشتن مردمان و کِبر و خشم و خیانت و دُزدی احتراز نمودم و فَرج را از ناشایست بازداشت، و از هوای زنان اِعراضِ کلِی کردم، و زبان را از دروغ و نمّامی و سخنانی که ازو مضرّتی تواند زاد، چون فحش و بهتان و غیبت و تهمت، بسته گردانید. و از ایذای مردمان و دوستی دنیا و جادُوِی و دیگر مُنکَرات پرهیز واجب دیدم، و تمنّی رنجِ غیر از دل دور انداختم، و در معنایِ بعث و قیامت و ثواب و عقاب بر سبیلِ افترا چیزی نگفتم، و از بدان ببریدم و به نیکان پیوستم، و رفیقِ خویش صلاح و عفاف را ساختم که هیچ یار و قرین چون صلاح نیست، و کسبِ آن، آنجای که همّت به توفیقِ آسمانی پیوسته باشد و آراسته، آسان باشد و زود دست دهد و بههیچ انفاق کم نیاید. و اگر در استعمال بُوَد کهن نگردد، بل که هر روز زیادت نظام و طراوت پذیرد، و از پادشاهان در اِستدنِ آن بیمی صورت نبندد. و آب و آتش و دَد و سباع و دیگر مُوذیات را در آن اثر ممکن نگردد.
▫️کلیله و دمنه (باب برزویهٔ طبیب): انشای ابوالمعالی نصرالله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینُوی، انتشارات دانشگاه تهران، ص ۴۸ به بعد.
@irajrezaie
داد از ستمِ نرگسِ دائم مستت
وز زلفِ پریشانِ بلند و پَستت
میترسم از آنک همچنین در عرصات
خون ریزی و هیچکس نگیرد دستت
/channel/dmdehghani/1677
https://www.iranketab.ir/result/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C
#کتاب
که سیَه کرد چشم یار مراقطعۀ نستعلیق ترکیبی
که سیه کرد روزگار مرا
میکنم گریه تا صبا نبَرَد
از سر کوی او غبار مرا
فقیر علی
خوشحالم بابت انسانبودن و خلقکردن!
تا همیشه مدیون انسانهاییام که انتخاب کردهان زندگی کنن، رنج ببرن و چیزی خلق کنن و زمین رو در حالی که خودشون رو درش جا گذاشتهان ترک کنن.
گیتی که اوّلش عدم و آخرش فناسترقم فقیر میرعلی (هروی)
در حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست
[بنیاد چرخ بر سر آب است ازین قِبَل
پیوسته در تحرّک دوری چو آسیاست]
کبک دری که قهقهۀ شوق میزند
غافل که زخم پنجۀ شاهینْش در قفاست
[ظهیر فاریابی]
♦️ عبدالمجید ارفعی، نخستین مترجم استوانۀ کوروش درگذشت.
Читать полностью…
ای دُرِّ گرانمایه و ای بدر مُنیر
هرگز نرود خیالت از پیش ضمیر
هر چنـد تُـرا گریز باشـد از ما
مارا نبود به هیـچ روی از تو گزیر
طالب من همه شاهان جهانند و مرا
در بخارا جگرم بَهر معیشت خون شد
باز آمد شاه من جولانکنان سوی شکار ...
نقاشی ایرانی
نویسنده شیلا کنبی
ترجمهٔ مهدی حسین
از قرن هفتم هجری قمری بسیاری از کتابها مصور میشدهاند. مسلماً در ابتدا این تصاویر مکمل متن بودهاند و از ظرافت نیز بیبهره. به همین جهت نگارهها بهمثابهٔ یک مکمل برای متن بهشمار میآمدند. با وجود این، حامیان این دسته از فعالیتها خیلی زود متوجه موضوعی شدند که از ابتدا برای نگارگران آشکار بود: لذت رؤیت تصویر، صرف نظر از مصور ساختن داستانی که در صفحه مقابل آن قرار دارد، امری کاملاً جدا از خواندن کتاب است.
برخلاف دیوارنگارهها یا نقاشیهای بزرگ که پردهخوانها از آن سود میجستند، پیوستگی داستانهای مصور ایرانی در یک دیوان تجربهٔ متفاوتی بود. در این حالت تنها یک یا حداکثر دو نفر قادر بودند که بهراحتی به صفحات و تصاویر بنگرند. زمانی که طراحی و نقاشی تکچهره متداول شد، هنرمندان این آثار را در اندازههای متعارفی کار کردند تا امکان قراردادن آنها در یک مُرقّع فراهم شود. تداوم تولید آثار طراحی و نقاشی ایرانی در قطع کوچک تا سدهٔ بیستم گواه این نکته است که هنرمندان ایرانی توانستهاند سلیقه و معیارهایی اتخاذ کنند که تا این میزان به مذاق هوادارانشان خوش بیاید.
پرترۀ امپراتور جهانگیر در دست نورجهان
1627 میلادی
منسوب به بشنداس
گورکانیان مغول، هند
نقاشی: 13.6 × 6.4 سانتی متر
برگ: 30 × 22.1 سانتی متر
موزۀ کلیولند
این نقاشی ممکن است برگرفته و الگوگرفته از اثری باشد که در آن جهانگیر پرترهای از پدر درگذشتۀ خود را در دست دارد و خود را جانشین مشروع نشان میدهد. نورجهان که بیشتر امور دولتی را اداره میکرد، امیدوار بود که پس از مرگ جهانگیر در قدرت باقی بماند. او در اوج جوانی به تصویر کشیده شده است هرچند در زمان مرگ جهانگیر 50 ساله بود.
زال و رودابه
منسوب به صادقیبیگ
ایران، قزوین؛ ۱۵۷۶-۱۵۷۷ م.
برگی از شاهنامۀ فردوسی
برگ: ۴۶ × ۳۱ سانتیمتر
مجموعۀ دیوید، کپنهاگ
در سالهای پایانی عمر، شاه طهماسب از نقاشی فیگوراتیو بیزار شد و در نتیجه، هنرمندان کارگاه دربار پراکنده شدند. از آن پس تا زمان حکومت پسرش، اسماعیل دوم (۱۵۷۶-۱۵۷۸)، نسخه خطی بزرگ دیگری تحت حمایت مستقیم صفویان ساخته نشد.
رودابه با دست حنابَستهاش به زالِ دلباخته علامت میدهد، همان دم که زال کمند میافکند تا خود را به معشوق برساند. آن دو، شب را در کنار هم به صبح میرسانند.
کاخ سلطنتی رنگارنگ و کاشیکاریشده در چشماندازی کوهستانی قرار دارد که قلههای آن زیستگاه پرندگان، بزهای کوهی و غزالها است. جویباری نقرهای (که اکنون سیاه است) از یکی از صخرهها جاری است. مانند همیشه در مناطق خشک، در جاهایی که آب حیاتبخش فراوان است، چمنزارهای سبز و گلها یافت میشوند، آبی که نقش مهمی در باغهای اسلامی ایفا میکند.
داد از ستمِ نرگسِ دائم مستت
وز زلفِ پریشانِ بلند و پَستت
میپرسم از آنک همچنین در عرصات
خون ریزی و هیچکس نگیرد دستت
خون سیاوشان
افراسیاب نمیخواست هیچ ردّ و نشانی از خون سیاوش بماند. میدانست که خون سیاوخش نمیخسبد؛ رونده و رویاننده است. چون بر خاک بریزد از آن گیاه خواهد رست، و آن گیاه بر خواهد داد:
نباید که خون سیاوش زمین
ببوید؛ بروید گیا روز کین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
ز خاکی که خون سیاوش بخورددر روایتی عتیق از اسکندرنامه آمده است که اسکندر به زیارت خاک سیاوش رفت. خاک سیاوش سرخ بود؛ سرخ از خون. خونِ تازهٔ مظلوم که میجوشید و نمیخسبید. از میان خونِ گرم، درختی سبز رسته بود. قصه میگوید اسکندر قصهها، به چشم دید آنچه را که در قصهها شنیده بود. پس گریست، و پارهای از خون جوشندهٔ سیاوش را برای خجستگی، با خود برد، و سوگواران سیاوش را که زیر سایهٔ سبز و بلند درخت او بودند، چیزها بخشید.
به ابر اندر آمد یکی سبز نَرْد
نگاریده بر برگها چهر اوی
همی بوی مشک آید از مهر اوی
به دیمه بسان بهاران بدی
پرستشگه سوگواران بدی
فروریخت خون سر پربهادر بعضی نقلها، به جای «خون اسیاوشان»، «فر/ پر اسیاوشان» آمده و چه بهتر؛ نام دو گیاه را با خون سیاوش پیوند زدهاند: پرسیاوشان و خونسیاوشان؛ هم سبز هم سرخ و هم مشکبو.
به شخّی که هرگز نروید گیا
همانگه که خون اندرآمد به خاک
دل خاک هم درزمان گشت چاک
بهساعت گیاهی برآمد چو خون
از آنجا که کردند آن خون نگون
گیا را دهم من کنونت نشان
که خوانی ورا «خون اسیاوشان»
بسی خلق را فایدهست اندروی
که هست اصلش از خون آن ماهروی
هر شبی بر خاکش از خون، دانهٔ دل کِشتمی
هر سحر خون سیاووشان از او بدرودمی
/channel/n00re30yah Читать полностью…
کیخسرو گفت: کینِ پدرم سیاوخش طلب کنید...
همی جان فدای سیاوش کنیم
نباید که این کین فرامش کنیم...
پس کیخسرو سر بر زمین نهاد و خدای را عزّوجلّ شکر کرد
که کشندهٔ سیاوخش را به دست او گرفتار کرد. پس گفت:
ای آنکه سیاوخش را تو کشتی و صورتِ دلپذیرِ او تو تباه کردی و جامه از تن او، تو بیرون کردی و این بیخ کینه تو بنشاندی و این عداوت و حرب به میان ما، تو افکندی، و این آتش سوزنده به میان هر دو گروه، تو انگیختی، و از رویِ نیکوی وی شرم نداشتی، و از مردی و قوت و فرهنگِ او نترسیدی، و از مهر و وفا و جوانمردی او یاد نکردی و بر خرّمیِ او نبخشودی، و از این سپاه عجم نیندیشیدی، سپاس مر خدای را که تو را گرفتار کرد.
کجات آن بزرگیّ و تخت و کلاه
کجات آن بروبوم و چندین سپاه!
که اکنون بدین تنگغار اندری
گریزان به سنگینحصار اندری!
که تا زندهای بر تو نفرین بود
پس از مرگ هم دوزخ آیین بود