عادتهائى كه معجزه میکند:
با ملایمت = سخن بگوئيد
عمیق = نفس بكشيد
شیک = لباس بپوشيد
صبورانه = كار كنيد
نجیبانه = رفتار كنيد
همواره = پس انداز كنيد
عاقلانه = بخوريد
کافی = بخوابيد
بی باکانه = عمل كنيد
خلاقانه = بينديشيد
صادقانه = عشق بورزید
هوشمندانه = خرج كنيد
خوشبختی یک سفر است, نه یک مقصد. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شادبودن وجود ندارد. زندگی کنید و از حال لذت ببرید...
@TA1516
بعضی ها مثل
دسته صندلی سینما میمونن
معلوم نیست مال توئه یا بغل دستی .
فاميل دور
@TA1516
قدیما 70% بدن انسان رو
آب تشڪیل میداد.
الان با این وضعیت مملڪت
%95مونو فڪر و خیال
تشڪیل میده...
فامیل دور
@TA1516
حکایت
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد
به بهلول گفت:هیچ شباهتی بین من و تو هست؟ بهلول گفت:البته که هست
مرد ثروتمند گفت:چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟ بگو
بهلول جواب داد:
دو چیز ما شبیه یکدیگر است،
یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است
و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است ...
@TA1516
چیزی که مردم جهان سوم باید نجات دهند وطنشان نیست بلکه ابتدا باید خودشان را نجات دهند، زیرا بیشتر آنها در اعماق ناآگاهیها، توهم دانایی دارند ...!
وینستون چرچیل
@TA1516
زن نادان شوهرش را غلام خویش میسازد
و خودش هم خانم یک غلام میشود
اما
زن دانا شوهرش را پادشاه میسازد
و خودش هم ملکه میشود..
@TA1516
هر چقدر شیر هر چقدر پیر ، مرد هر چقدر بزرگ باشد ، همیشه برای مادر یک کودک کوچک است...
شهرام_شریف_پیران
@TA1516
سیارهى ما؛
دیگر نیازى به آدمهاى موفق ندارد!
این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجى، قصهگو و عاشق است.
@TA1516
زشتترین کار سیاست این است که میتواند احمقترین آدمها را به عنوان خردمند و دانشمند به مردم تحمیل کند!
دالایی لاما
@TA1516
عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن
غافل از آنکه دست خدا ،
دست همان بنده اش بود
بنده ای که نیاز به دستگیری داشت
@TA1516
در زندگی ات فقط ، چیزایی را به دست می آورید که شهامت خواستنشان را داشته باشید .
پس همواره مثبت بیاندیشید ، ببخشید ، عشق بورزید و مهربان باشید .
بازتاب آنها در بهترین و مناسب ترین زمان ، به شما می رسد .
@TA1516
من به کسانی که میخواهند مردم را به دین خود در آورند اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود
گاندی
@TA1516
انسانها هرگز قادر به فرار از ندای قلبشان نیستند ؛ پس بهتر است گوش فرادهند تا بشنوند چه چیزی برای گفتن دارد .
پائولو کوئیلو
@TA1516
اشتباه نکنید
بعضی از آدم ها به شما وفادار نیستند
در واقع آن ها درگیر نیازشان به شما شده اند.
روزی که دیگر به شما احساس نیازی نداشته باشند
وفاداریشان نیز از بین می رود
@TA1516
کوروش کبیر چه زیبا گفت :
اگر در دل کسی جایی نداری ، فرش زیر پایش هم نباش....
جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی نداره، نبودنت رو انتخاب کن اینگونه به خودت احترام گذاشتی ...
محبوب همه باش ، معشوق یکی
مهرت را به همه هدیه کن ، عشقت را به یکی
با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن
شاید آنکه رفته بازگردد و آنکه آمده برود
آنقدر محکم و مقتدر باش که با اینمحبت ها و مهر ها زمینگیر نشوی ...
لازم است گاهی در زندگی ، بعضی ادمهارو کم کنی تا خودتو پیدا کنی ...
بعضی ادمارو باید دوست داشت
اما بعضی از آدمارو فقط باید داشت
@TA1516
و زمان چه ظالمانه مى تازد!
وقتى در طلب آن هستى مضایقه مىکند و آن گاه که به آن نیاز ندارى فراوان میشود.
کالم_مک_کان
@TA1516
اگه همه مردم يك جورند،
پس چرا نمی تونند باهم بسازند؟
اگه همه باهم مساويند،
چرا فكر و ذكرشون فقط اينه كه
همديگر رو تحقير كنند؟
هارپر لی
@TA1516
آرزوهای جوانان در طول ۴ دهه گذشته در ايران :
دهه ٥٠ : پيكان گوجه ای
دهه ۶۰ : سفر خارجه
دهه ۷۰ : آزادی مطبوعات
دهه ۸۰ : آزادی بیان
دهه ۹۰ : خرید مرغ
@TA1516
معتقدان چون لاشخوران دسته جمعی به پرواز در می آیند و متفکران چون عقابان به تنهایی..
شهرام شریف پیران
@TA1516
و عشق، تبانی هوس با احساس بود برای شکست دادن عقل..
📚قانونهای نانوشته
#شهرام_شریف_پیران
@TA1516
اينكه زمانتان را صرف چه چيزي ميكنيد،
بسيار مهمتر از آن است كه پولتان را صرف چه چيزي ميكنيد؛
چرا كه پول از دست رفته باز ميگردد،
ولي زمان نه....
@TA1516
هنگامی که اتفاقی سخت یا ناراحت کننده رخ میدهد، هنگامی که طوفانی به باغ شما میآید، از سه طریق میتوان برای درگیر کردن ذهنتان بهصورت پیوستاری اثربخش و گام به گام استفاده کرد.
اول، تلاش کنید با کمترین قضاوت منفی با تجربهتان همراه باشید. آن را به عنوان آنچه هست مشاهده و قبول کنید حتی اگر دردناک باشد.
دوم، در زمان مناسب با اجازه به خود، رها کردن هرآنچه را به عنوان تجربه منفی میدانید شروع کنید.
سوم، دوباره در زمان مناسب، پس از اینکه تمام یا بخشی از آنچه را منفی بود آزاد کردید، تجربهای مثبت را جایگزین آن کنید.
ریک_هانسون
@TA1516
گرگ ها را دوست دارم
مرگ را می پذیرند؛
اما تن به قلاده نمیدهند!
@TA1516
مراقب باشین بعضیآ در حالیکهِ
هندونه زیر بغلتون میزارن ،
پوستِ موز هم زیرِ پاتون میندازن !!
@TA1516
حقیقتی زیبا که به رشته تحریر درآمده
*برای احترام به پدر و مادر*
وقتی همسر آقای حامد از دنیا رفت، او تنها چهلوپنج سال داشت.
هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش، عمار، میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، اما دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.
سالها گذشت.
عمار جوان شد، تحصیلات عالی را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»
اما این خستگی، خستگی جسم نبود؛ خستگی رابطهای بود که خود، آرامآرام از آن کنار میرفت.
سپس عمار ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد...»
جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.
هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»
عمار به کاسهٔ ماست نگاه کرد.
سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.
لحظهای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، صبحی به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به محکمه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
عمار پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»
عمار برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی فداکاری مرد دیگری را درک میکند.
آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.
عمار کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.
آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد...
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند.
@TA1516
از همین حالا نگاهتان
راتغییر دهید
داشتن ها و نداشتن ها
را با بودن ها
و نبودن ها معنا نکنید
تا زیبایی درونتان
مانند زیبایی بهار شود
@TA1516
سخت ترين امتحانتون وقتي هست که زمان عصبانيت بايد کسي رو ببخشيد...
@TA1516
دوستی داشتم که چای را آن قدر کم
رنگ مینوشید که به سختی
میتوانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی و نمک هم اصلا نمیخورد! ورزش میکرد
و وقتی از او علت این کارهایش را میپرسیدیم، میگفت که اینها برای سلامتی بد است و سکته میآورد.
او در چهل و پنج سالگی در
اثر سکته قلبی درگذشت! .
چندی پیش یک زندانی در
امریکا از زندان گریخت.
به ایستگاه راه آهن می رود و
سوار یک واگن باری می شود.
در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است, که باید منجمد شوم.
وقتی قطار به ایستگاه می رسد
مامورین با جسد او روبرو می شوند.
در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.
.
منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش میآید.
منتظر شادی باشیم،شادی پیش میآید.
منتظر غم باشیم،غم پیش میآید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات
پس انداز نکنیم چون رخ میدهد.
پول را برای عروسی ،برای خرید خانه
اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی میگوئیم این پول برای خرید
اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن.
ژاپنیها ضربالمثل جالبی دارند و میگویند:
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند !
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند !
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
این باران است که باعث رشد
گل ها می شود نه "رعد و برق" !
@TA1516
جالب است!!!
ثبت احوال همه چیز را
در شناسنامه ام نوشته است
به جز احوالم
@TA1516
اگر ارزش پول به دستهایی بود که آن را میشمرد
بدون شک پول ایران با ارزشترین پول دنیا بود!
@TA1516