2540
رسانه سهیل قاسمی ادبیات بازنشر آزاد است. گرداننده: @SoheilGhassemi Instagram.com/soheil.ghassemi YouTube.com/c/SoheilGhassemi Aparat.com/soheilg ClubHouse.com/@Setiq X.com/deconstr facebook.com/deconstr https://vt.tiktok.com/ZSF3RGgRk/ setiq.com
در آستانِ جانان
از آسمان میَندیش
کاز اوْجِ سربلندی افتی به خاکِ پَستی
این جرقه از گفت و گوی کلابهاوسی با دوست خوبم مصطفی زمانی به ذهنم آمد.
و شباهتِ شعرِ «پس آنگاه زمین» احمد شاملو با این دیدگاهِ حافظ در این بیت.
که از آسمان اندیشیدن، افتادن به خاکِ پستی است و آستانِ جانان، اوجِ سربلندی
انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه میتوانستم دریابم؟احمد شاملو، مدایح بی صله، پس آنگاه زمین
ــ میدانستی که منات خاکسارانه دوست میدارم (و زمین به پاسخِ او چنین گفت). میدانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک میرسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گسترهی نامتناهی کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرتهای جادوییِ تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دستها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
رفیقِ مهربان و یارِ همدم
همهکس دوست میدارند و من هم
نظر با نیکوان رسمی ست معهود
نه این بدعت من آوردم به عالَم
تو گر دعوی کنی پرهیزگاری،
مصدَّق دارمات؛ - والله اعلم! -
و گر گویی که میلِ خاطر م نیست،
من این دعوی نمیدارم مسلّم
حدیثِ عشق اگر گویی گناه است،
گناه اوّل زِ حوّا بود و آدم
گرفتارِ کمندِ ماهرویان
نه از مدحاش خبر باشد نه از ذَم
چو دستِ مهربان بر سینهیِ ریش
بهگیتیدر ندارم هیچ مرهم
بگردان ساقیا جامِ لبالب
بیاموز از فلک دوْرِ دَمادم
اگر دانی که دنیا غم نیَرزد
به روی دوستان خوش باش و خرّم
غنیمت دان اگر دانی که هر روز
زِ عمرِ مانده روزی میشود کم
منهْ دل بر سرایِ عمر، سعدی!
که بنیادَش نه بنیادی ست محکم
برو شادی کن ای یارِ دلافروز
چو خاکات میخورد، چندین مخور غم
غزل ۳۵۳ سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس موسیقی: شهریار
@Setiq
فراغت: آسودگی، آسایش. فراغات: فراغِ تو. «فراغت آرَد و اندیشهیِ خطا ببَرَد»
منزلت: مقام، ارج، قُرب. منزلات: منزلِ تو. طریقت: راه، شیوه. طریقات: راه و شیوهیِ تو
راست: درست، مخالفِ چپ، مخالفِ کَج. را ست: را است. «کنگرهیِ کاخِ وصل را ست»
یارم: یارایِ آن را دارم. تواناییِ آن را دارم؛ یارَم: یارِ من. یارَ م: یار به من (پرشِ ضمیر)
نگارم: بنگارم، نقّاشی کنم، بنویسم. نگارَم: نگارِ من
ترسم: میترسم. ترسام: ترسِ من. ترس ام: من ترس هستم
حیرتام: حیرتِ من. «جز حیرتام نیَفزود» حیرت ام: حیرت هستم. «در تنگنایِ حیرت ام»
پناهم: میپناهم. پناهام: پناهِ من. پناه ام: من پناه هستم. «به خدایِ خود پناهم»
تابش: اسم مصدر از تابیدن. تاباش: تابِ او، درخشندگیِ او، توانِ او. رخت: لباس. رخات: رُخِ تو
بهمستی: در حالتِ مست بودن؛ به مستی: به یک مست، از هوشیاری تا به مستی
غزل خوان (و سرود): غزل (و سرود) بخوان؛ غزلخوان: کسی که غزل میخوانَد.
کاهل: تنبل، سالخورده؛ کاَهلِ (طریقت): مخفّفِ کهاهلِ (طریقت)
کین: دشمنی، کینه. «زِ دلَش کین بهدر نبُرد» کاین: مخفّفِ که این
کو: کجاست؟ «دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد؟» کاو: مخفّفِ که او
یافتنِ راهی که هر شکلی از نوشتار، تنها به یک شکل قابلِ خواندن باشد، در برخی موارد هم بسیار دشوار بود و هم نیاز بود که به شیوهی نگارشِ معمول، دست ببَرم. این مشکل، خاصه در شعرِ کهن بیشتر رخنمون میشود. به هر حال، تلاش کردم روالِ یکسانی را برای نگارش و نشانهگذاری در سراسرِ این کتاب برگزینم و بهآن پایبند باشم که تا جایِ ممکن، خواندنِ نوشته آسانتر شود. به باورِ من، قصورِ عمدهئی که باعثِ روگردانیِ مردم از اُنس با متونِ ادبی شده، همین نگذاشتنِ کسرهی اضافه بوده!
در مواردی که واژهها در گویشهای گوناگون، و به منطقها و سلیقههایِ گوناگون، به دو یا چند شکل تلفظ میشود، (غیر، طیر، میل، وی، می، طی، پی، هی یا خرام، خرمن، مشکین) برای حرفی که ممکن است با فتحه یا ضمه یا کسره خوانده شود و نادرست نیز نیست، نشانهئی ننهادم.
در مواردی مثلِ «بستان»، جاهایی که معنایِ بوستان میدهد، ضمه گذاشتم و «بُستان» نوشتم. جاهایی که معنایِ بگیر میدهد، کسره گذاشتم و «بِستان» نوشتم. امّا برایِ سین علامتی نگذاشتم. همچنین است «بگذر» یا «بنگر». واژهئی مثلِ گلستان، در مواردی که به ضرورتِ وزن «گُلسِتان» تلفظ میشود، کسره را قرار دادم.
از دیباچهی کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
شیوهی نگارش و نشانهگذاری و رسمالخط
دَرجِ نشانههای مصوّتهای کوتاهِ واژهها، در نوشتارِ رسمیِ فارسی، به هر دلیلی نادیده گرفتهشده و تشخیصِ آن به خواننده واگذار شده. البتّه ذهن و چشمِ ما فارسیزبانان بهمرور به خواندن و حدسِ مصوّتها عادت کرده و در بسیاری موارد، میتوانیم نامهها و نوشتهها را بخوانیم و بفهمیم. اما وقتی با متونِ ادبی، خاصه ادبیاتِ کهنِ فارسی مواجه میشویم که آکنده از خیال و همچنین دارای واژههای ادیبانه و کهن است، کار سخت میشود.
از طرفی، کسرهیِ اضافه، که یکی از نشانههای مهمّ در زبان است، مانندِ همان حرکتهای مصوّتهای کوتاه، نگاشته نمیشود و تشخیصِ آن به عُهدهی خواننده نهادهشده. نبودِ همین کسرهیِ اضافه باعث شده که احتمالِ اشتباه خواندن، درکِ اشتباه و سوءِ تفاهم در نوشتار بسیار افزایش یابد.
در نگارشِ متنِ تایپیِ پیاده شده، کسرههای اضافه را همهجا دَرج کردم. ضمیرهای متّصل و پرشِ ضمیرها را با نیمفاصله نوشتم. شناسههای فعل را چسبیده به فعل نوشتم.
در صَرفِ فعلِ استن، «اَم»، «ای» «است» و «ایم» و «اید» و«اند» را با تمامفاصله نوشتم.
در واژههایی که حرفِ آخرِ آنها حروفی مانندِ (د، ر، و، ز، ژ، ا) است که به حرفِ بعدی نمیچسبند، جاهایی که با فاصله نوشتن شکلِ سردرگمکنندهئی به واژه میداد. ناگزیر این قاعده را رعایت نکردم. این فعلها و ضمیرها را با نشانهی فتحهئی پیش از آن مشخص کردم. علامتِ فتحه، آنها را از شکلهایِ دیگر متمایز میکُنَد. «بارَش» نشان از این است که «بارِ او» بوده و «ش» ضمیر است. اما برای حالتِ اسمِ مصدری «بارش» به معنای باریدن، علامتی نگذاشتم. یا «فکرَ ت» به معنایِ فکرِ تو، با «فکرت» در شکلِ مصدریِ عربی به معنایِ تفکّر و اندیشه، شبیه نشود. در مواردی که شباهتها احتمالِ خطایِ واضح داشت، برایِ احتیاط، فاصلهئی نیز میانِ ضمیر و واژه قرار دادم.
برایِ پرهیز از شباهتِ «کو: کجاست» با «کو: مخفّفِ کهاو» دوّمی را «کاو» نوشتم. همچنین است: «کین» و «کاین» یا «کاهل: تنبل» و «کاهل: مخفّفِ که اهل».
در مواردی مانند «نکشد»، هرچند میدانم «نَکَشَد» و «نَکِشَد» هر دو رایج اند، برایِ اینکه با «نَکُشَد» اشتباه نشود، فتحه را برگزیدم. در مواردی که جمله میتوانست به چند معنا برداشت شود، مانندِ «کُشتن»: (قتل) و «کشیدن»: (امتداد) و «کِشتن»: (زراعت)؛ از نشانه پرهیز کردم و در پاورقی اشاره کردم.
در مواردی که یک شکلِ کلمه بدونِ نشانهگذاری، بیمِ دوگونه خواندن دارد که بهزعمِ من، گونهیِ دیگر نادرست است و در نظرِ شاعر نبوده، حرکتها را نگاشتهام. واژههایی مانندِ «سر» که هم آن را «سَر» و هم «سِرّ» میشود خواند. یا «در» که هم «دَر»: (باب) و هم «دُرّ»: (مروارید) میتوان خواند، در قرار دادنِ حرکت اِمساک نکردم. یا «کند» که میتوان آن را «کُند»، «کُنَد» و «کَنَد» خواند.
در واژههایی که حرکتهایِ آنها در لهجهها و ناحیههای مختلف، چند گونه تلفّظ میشود و همگی به یک معنا دلالت دارند، سکوت کردهام و از دَرجِ علامت پرهیز کردهام.
در مواردی که ترکیب را، هم میتوان با کسرهی اضافه و هم بدونِ کسرهی اضافه خواند، یکی را برگزیدم امّا در پاورقی به دوگانهخوانی اشاره کردهام.
از لحاظِ جدا نویسی یا پیوستهنویسیِ واژههای مرکّب، چندان به شکلِ نوشتاریِ نسخه وفادار نبودهام و تلاش کردهام واژههای مرکّب را با پرهیز از تجزیهی واژههای مرسوم، بهشکلِ جدا و با نیمفاصله بنویسم. امّا بیشتر اگر کاتب واژهها را جدا نوشتهباشد، من نیز جدا نوشتهام.
حرف اضافهی «بـ» یا «به»، هرچند کاتبِ نسخهی خطی، آن را با واژهی بعدی یکجا نوشته بود، با توجّه به کاربردهای چندگانهیِ این حرف، جاهایی که در معنایِ شعر، امری یا صفتساز بود، به واژه چسباندم. جایی که معنای تبیینِ فاصله از جایی به جایی یا از چیزی به چیزی میداد، «به» را با تمامفاصله نوشتم و در مواردی که معنای قیدی میداد، «به» را با نیمفاصله به واژهیِ بعدی چسباندم.
در موردِ بُنِ «بین»، کاتب، «بهبین» و «نهبین» نوشتهبود. بهشیوهی امروز، «ببین» و «نبین» نوشتم.
واژههایِ «دُنیی»، «تقوی»، «طوبی» هرچند امروزه «دنیا»، «تقوا» و «طوبا» تلفظ میشوند و در نوشتار نیز «الف» جای «ی» و «الف مقصوره» را گرفته، اما در متنِ شعر دیدم و به این نتیجه رسیدم که در زمانِ سرایشِ شعر، نه تنها به همان شکل نوشته میشد، که انگاری به همان شکل «دُنیی» و «تَقوی» و «طوبی» تلفظ میشده. خاصه که هنگامی که صفتی یا مضافالیهی به آن افزوده میشود نیز «دنیییِ دون» تلفظ میشده و تبدیل به «دنیایِ دون» نمیشده. به همین خاطر، من نیز تغییری در شکلِ آن ندادم. البته نسخهی 803 گاهی دنیی و گاهی دنیا نوشته.
همواره عشق بیخبر از راه میرسد
چونان مسافری که بهناگاه میرسد
وا مینهم به اشک و به مژگان تدارکاش
چون وقت ِ آب و جارویِ این راه میرسد
اینات زهی شُکوه! که نزد ت کلام ِ من
با موکب ِ نسیم ِ سحرگاه میرسد
با دیگران نمینهد ت دل، به دامنات
چندان که دست ِ خواهش کوتاه میرسد
میلی کمین گرفته پلنگانه در دلام
تا آهویِ تو کی به کمینگاه میرسد!
هنگام ِ وصل ما ست به باغ ِ بزرگ ِ شب
وقتی که سیب ِ نقرهئی ِ ماه میرسد
شاعر! دلات به راه بیاویز و از غزل
طاقی بزن خجسته که دلخواه میرسد
شعر: حسین منزوی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
@Avayemosighi
@Setiq
در عیشِ نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بِهِشت روضهیِ دارالسّلام را
#حافظ
عیش:
۱. زیستن، زندگی کردن. زندگی
۲. خوشگذرانی، خوشی و شادمانی
۳. طعام، خوراک، خوردنی (عمید).
نقد:
آنچه درحال داده شود. خلافِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء)
حاضرِ مُعجَل (متن اللغه)
آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آنجا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدنِ آب (عمید)
هشتن:
رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهشت:
هِلید، فروگذاشت، رها کرد.
روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزهزار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضهیِ رضوان: باغِ بهشت (عمید)
دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
بهشت. (عمید)
روضة السلام: مَرغزارِ سلامت، باغِ آسایش و راحت
روضه و دار السلام نیز هر دو در مَجاز به جایِ بهشت آمدهاند.
دارالسلام در قرآن بهعنوانِ یکی از نامهایِ بهشت نیز آمده.
«وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (قرآن، سوره یونس آیه ۲۵)
و
«لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷)
«چمن حکایتِ اردیبهشت میگویدآبخورد یا آبخور، علاوه برچشمه، به جا و زمینی که حاصلخیز است و آبِ کافی دارد نیز میگویند. کما این که کوچنشینانِ دامدار، زمانی را در جایی خوش آب و علف چادر میزنند و در آن میمانند تا دام و حیوانشان در مراتعِ آن بچرند. و آنگاه که آبخور نماند، از آنجا کوچ میکنند و جای دیگری میروند.
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت»
حافظ ۷۹
و
«من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهلِ بهشت کرد، یا دوزخِ زشت
جامی و بُتی و بَربَطی بر لبِ کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت»
خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانههای خیام صادق هدایت
«من جُرعهنوشِ بزمِ تو بودم هزار سال
کی تَرکِ آبخورد کُنَد طبعِ خوگَرَ م»
حافظ ۳۲۹
«کُردِ صحرانشینِ کوهنوردبا این تعبیر از واژهی آبخور، میتوان چنین پنداشت که شاعر گفته: همانطور که آدم، بهشت را رها کرد که دیگر جایی برای عیش در آن باقی نماندهبود؛ تو نیز از آدم بیاموز و در عیشِ نقد بکوش. و هر گاه که اسبابِ عیش نبود، باز در جایی دیگر دنبالِ آن باش.
چون بیابانیان بیابانگَرد
ازبرایِ علف به صحرا گشت
گلّه را میچراند دشت به دشت
هرکجا دیدی آبخورد و گیاه،
کردی آنجا دو هفته منزلگاه
چون علف خورد، جای را میماند
گلّه بر جانبِ دگر میراند»
نظامی، هفت پیکر، نشستنِ بهرام روزِ پنجشنبه در گنبدِ صندلی، قصّهی خیر و شر
«زِ مُرغی کو خورَد آتش، حسَدها میبَرَد مرغیهمچنین آبِ خضر یا آبِ حیات یا آبِ جاودانگی هم میتواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.
که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد»
مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸
«بَهرِ خوانِ سکندرِ دوران
داشت از آبِ خضر آبخور او»
خاقانی قطعه ۲۹۴
«جهان چو خُلدِ بَرین شد به دورِ سوسن و گلو این مفهوم را میتوان با مفهومِ بیتِ چهارم مرتبط دانست. همانطور که میبایست در بزمِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوامِ وصل میسّر نمیشود، میبایست در عیشِ نقد بکوشی که آبخور نخواهد ماند. کما اینکه به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضهیِ دارالسلام را بهِلَد و رها کند و به زمین بیاید.
ولی چه سود که در وی نهممکناست خُلُود»
حافظ ۲۱۹
«از دست چرا هِشت سَرِ زلفِ تو حافظ؟
تقدیر چنین بود! چه کردی که نَهِشتی؟»
حافظ ۴۳۶
سهیل قاسمی عزیز
سرویس هاست شما تا ۷ روز دیگر فعال است. مشاهده فاکتور!
و ما همچنان ماههاست هزینه تمدید خدمات میزبانی وبسایت اینترنتی را میدهیم که در دسترس نیست.
خندهداره نه؟
دلم تنگه حتّا واسه اخلاقِ زهرِ مارتهم!
اگر روزهای روشن را دیدیم و در ایرانی شاد و با دانش میزیستیم، دوست دارم هنگامی که گذر سیاوش از آتش را از شاهنامه میخوانیم، یا بچههای ما در کتابهای مدرسهشان میبینند، بدانند و در نظر داشتهباشند که این، یک داستان است.
بدانند که آدم، هر کسی باشد، اگر با اسب یا بی اسب، بی لباس و ابزاری که آتش نمیگیرد، از درونِ آتش بگذرد، خواهد سوخت.
یعنی در کتابهای تازه، به بچهها توضیح بدهیم که بدانند که افسانه و اسطوره با واقعیت یکی نیست.
برای آنها بخوانیم تا بفهمند. برای آنها خوب و خوانا بنویسیم تا بتوانند بخوانند. بگوییم هر موقع و هر جا که حوصله داشتی بخوان و با آن انس بگیر. نه این که بگوییم شاهنامه را دست گرفتی باید قبلش وضو گرفته باشی و مراقب باشی باطل نکنی!
گذر سیاوش از آتش را ابراهیم در گلستان نکنیم جانِ من!
شاهنامه را بخوانیم. نبوسیم.
سیاوش سیَه را بهتندی بتاخت
نشد تنگدل؛ جَنگِ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپِ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پُر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غوْ
که آمد ز آتش برون شاهِ نوْ
شاهنامه فردوسی
اجرا: سهیل قاسمی
دوم فروردین ۱۴۰۵
@Setiq
وطن
آهنگ، تنظیم و صدا: کورش یغمایی
شاعر: میرزاده عشقی
دکلمه: فریدون فرح اندوز
@FereidounFarahandouz
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شَوی بر سپهر
ببرّی ز رویِ زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کینِ من
چو بیند که خاک است بالینِ من
#فردوسی
دوستی از اینستاگرام این ویدیو را برای من فرستاد
سپاس از سازندهی محترم
سهیل قاسمی
@Setiq
هفده
پایانِ سخن
به آخرِ حرفهایَم رسیدهام، پُرچانهگیِ من هم قطعاً خستهتان کرده، اما بگذارید دوستان! یک بار دیگر بر مطلبی که پیش از این گفتم برگردم:
انسان از یک فضایِ مُختَنق که رها میشود، با اوّلین احساسی که از آزادیِ فکر و عقیده به او دست میدهد به هیجان در میآید. و این امری است بسیار طبیعی. احساسِ این که انسان میتواند بدونِ وحشت از تعقیبِ مأمورانِ دستگاهِ تفتیشِ عقاید، با اعتماد و استقلال و اختیارِ تامّ و تمام برای خودش عقیده و نظریهیی اختیار کُنَد، احساسی سخت شورانگیز است. این احساس اما گاه میتواند باعثِ لغزش شود. این احساس اما گاه سبب میشود که ما بدونِ تفکّر و تعمّق، نخستین عقیدهیی را که بر سرِ راهمان قرارگرفت بپذیریم؛ یعنی به طرزی مُطلَق و مجرّد و فارغ از این اندیشه که این عقیده در شرایطِ اقلیمی و فرهنگیِ ایران کاربردی هم دارد یا نه.
من باید این احتمال را قبول کنم که فلان یا بهمان عقیده را در کمالِ حُسنِ نیّت و منتها با چشمِ بسته پذیرفتهام، پس نباید نسبت به آن تعصّبِ خشک نشان دهم. باید این احتمال را بپذیرم که شاید دیگران نیز در شرایطی مشابهِ من، به اعتقاداتی دست یافتهاند. پس عاقلانه نیست که با آن ها جداسَری و دشمنی ساز کُنم. زیرا نتیجهی این تعصبورزیدن و لجاج بهخرجدادن چیزی جز شاخهشاخه شدن نیست، چیزی جز تجزیه شدن، خرد شدن، تفکیک شدن، ضربهپذیر شدن، هستههای پراکندهی ناتوان ساختن و از واقعیتها پَرت ماندن نیست.
«هرکه از ما نیست بر ما ست» شعارِ احمقانهیی بود که صَلا دهندگاناش چوباش را هم خوردند. ما حق نداریم چنین طرزِ تفکّری داشته باشیم. ما حق نداریم از تئوریهایمان دُگم بسازیم و به آیههای کتابِ سیاسیمان ایمانِ مذهبی پیدا کنیم و تعصّبِ جاهلانه بوَرزیم. بر ما فرض است که چیزی را که درست انگاشتهایم در محیطی کاملاً دموکراتیک، در فضایی آزاد از تعصباتِ {متنِ پس از این تا انتها، در فایلِ صوتی نبود و از اینترنت یافتم.} [شرمآورِ قشری، در جَوّی سرشار از فرزانگی که در آن تنها عقل و منطق و استدلال محترم باشد، با چیزهایی که دیگران درست انگاشتهاند به محک بزنیم تا اگر ما در اشتباه افتادهایم دیگران چراغِ راهمان شوند و اگر دیگران به راهِ خطا میروند ما از لغزششان مانع شویم.
ما به جهاتِ بیشمار به ایجادِ یک چنین فضای آزادی برای بدهبستانِ فکری و تفاهم متقابل نیازمندیم.
1. هیچکس نمیتواند ادّعا کند که من درست میاندیشم و دیگران غلط اند. صِرفِ داشتنِ چنین اعتقادِ خودبینانهیی دلیلِ حماقتِ محض است.
2. اگر احتمالِ صحّت و حقّانیتِ اندیشهیی بروَد، آن اندیشه لزوماً باید تبلیغ بشود. منفرد و منزوی کردنِ چنان اندیشهیی بدونِ شک جنایت است.
3. فرد فردِ ما باید بکوشیم مردمی منطقی باشیم، و چنین خصلتی جز از طریقِ بحث و گفت و شنود با صاحبانِ عقایدِ دیگر، محال است فراچنگ آید.
4. مُعتقداتِ دگماتیکی که در باورِ انسان متحجّر شدهاست، تنها از طریقِ تبادلِ اندیشه و برخوردِ افکار است که میتواند به دور افکنده شود. آن که از برخوردِ فکری با دیگران طفره میروَد، متعصّب است و تعصّب جز جهالت و نادانی هیچ مفهومِ دیگری ندارد.
5. حقیقت جز با اصطکاکِ دموکراتیکِ افکار آشکار نمیشود، و ما بهناگزیر باید مردمی باشیم که جز به حقیقت سر فرود نیاوریم و جز برای آنچه حقیقی و منطقی است، تقدّسی قائل نشویم. حتّا اگر از آسمان نازل شده باشد.
وطنِ ما فردا به افرادی با روحیاتی از این دست نیاز خواهد داشت تا نیروها بتواند یککاسه بمانَد. و سوآلِ من این است:
آیا از خودتان برای فردای وطن فردِ کارآیندی میسازید؟
اما این سوآلی است که پاسخاش فقط باید خودِ شما را مُجاب کند.
متشکرم.
احمد شاملو
(آوریل ۱۹۹۰ برکلی، کالیفرنیا)
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
.فقط امشب | دسترسی رایگان به کانالهای V.I.P
#مخصوص علاقهمندان به آموزشهای کاربردی و تخصصی در زمینههای: #درسی_ادبی_کنکور_مشاوره و ...
⏳ فرصت محدود برای استفاده رایگان
کافیه روی لینک زیر زده و گزینه( add یا افزودن )رو بزنید تا منتخبی از بهترین کانالها رو داشته باشی👇⏬⏬⏬
/channel/addlist/EbALsD8PModhMDZk
کانال های ویژه امشب :👇
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀ادبیات و فنون ادبی با یگانه
🆔@adabiat_yeganeh
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀لومیکس آنلاین
🆔@lumixonline
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
ارتباط با ادمین⏬
🔻@Rahaii_moha
پاییز پارسال به یاری کتابخانه احمدی شیراز، قدیمیترین کتابفروشی فعّال استان فارس (از ۱۲۸۵ خورشیدی) مصاحبهئی با نشریه خبر جنوب داشتیم با عنوان «دیوان حافظ ۸۰۱ فرصتی تازه برای بازخوانیِ حافظ».
روزهای بدی به چاپ رسید که اینترنت قطع بود و ما آشفته و خشمگین و غصّهدار.
پنج ماهی گذشته و البته ما آشفته و خشمگین و غصّهدار.
عرض ادب و احترامی باشد برای دستاندرکاران این نشریهی محترم، بهویژه جناب امیرهمایون یزدانپور هنرمند پیشکسوت گویندگی، که شنیدن صدای ایشان و مصاحبت ایشان جزو افتخارات من است؛ و دوستان گرامی کتابخانه احمدی شیراز که زحمت پخش این کتاب در جنوب کشور بر دوشِ ایشان است.
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و با درمان بساز
زآنکه آزاری ندارد دردِ بیآرامِ دوست
میشد نقطه را نادیده گرفت و کوچک افتادنِ «م» را لغزشِ قلم دانست و «آرامی» خواند.
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و با درمان بساز
زآنکه آرامی ندارد دردِ بیآرامِ دوست
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و بی درمان بساز
زآنکه درمانی ندارد دردِ بیآرامِ دوست
واژههایی در شعرِ حافظ هست: «کاج»، «کاجی»، «کاجکی» که ارتباطی به درختِ کاج ندارد. امروزه این واژهها را «کاش» و «کاشکی» و «ای کاش» میگوییم. چون در نوشتارِ کاتبانِ آن دوره، تمایزی میانِ «ج» و «چ» نبود، «کاچ» و «کاچی» و «کاچکی» دانستم و چنین نوشتم. بهجز چند مورد که در قافیه با دیگر جیمها قرار میگرفت.
«ظاهرا» «دائما» «عمدا» و واژههای اینچنین، انگاری به همین شکل بدون تنوین تلفظ میشده و من نیز برای این موارد نه تنوینی قرار دادم و نه «ظاهرن» و «دائمن» و «عمدن» نوشتم.
در مواردی که بعد از الف و لامِ معرّفه در عبارتهای عربی، حروفِ «شمسی» آمده، از دَرجِ تشدید بر روی حروفِ شمسی پرهیز کردم و لحاظِ این قاعدهی تلفّظ را به مخاطب وانهادم.
علامتِ خاصّی برای راهنماییِ خواننده برای رویِ وزن خواندن در نظر نگرفتم. به طورِ مثال، «بازی ِ چرخ»، در مواردی به ضرورتِ وزن، بازیّ ِ چرخ تلفظ میشود. در این موارد، جز یک فاصله میانِ کسرهی اضافه و «ی»، نشانهیِ دیگری برای کمک به تلفّظِ موزون به واژه نیفزودم. اما در «امید» یا «شکَر» که گاهی با تشدید تلفظ میشوند، «امّید» یا «شکّر» نوشتم.
در مواردی مانند «و» و «ی» و «ه» که هم نشانهئی برای حروف صامت و هم نشانهئی برای حروفِ مصوّت بهکار میروند، برای پرهیز از اشتباه، مصوّتها را بدونِ نشانهی دیگر؛ و جاهایی که صامت اند را در مواردی که احتمالِ اشتباه در لفظ و معنا تشخیص دادم، با نشانهی ساکن در بالای حرف نشان دادم. «سَروْ»، «گِرُوْ»، «شوْکت»، «میْ»، «پیْ»، «ویْ»، «دَهْ»، «دِهْ»، «بَهْ»، «بِهْ»، «وَهْ»، «شَهْ». بهعبارتی از خوانندگانِ گرامی تقاضا دارم که این علامتِ ساکن روی حروفِ «و» و «ه» و «ی» را همراه با حرفِ زیرِ آن، یک نشانهی مرکّب در نظر بگیرند.
سیلی: کشیده به صورت؛ سیْلی: یک سیْل و بارانِ زیاد
دور: متضادِ نزدیک؛ دوْر: زمانه، گِردِ چیزی؛ دَوَران: چرخش؛ دوْران: زمانه
با این ترفند، در «میْ»، «ویْ»، «پیْ»، «طیْ» و واژههای اینچنین که هم با فتحه و هم با کسره رواج دارند، نیازی به دَرجِ نشانه برای حرفِ پیش از «یْ» نشد و گزینشِ تلفظِ این واژهها به شکلِ امروزین یا قُدَمایی را به خواننده واگذاشتم.
در مواردی مانند: «به جوی» (به یک جو، به یک دانه گیاهِ جو) و «گروی» (یک گرو، چیزی را به گروگان و رهن گرفتن)، ناگزیر روی «و» ساکن گذاشتم و پس از آن «ی» نوشتم که شاید نامأنوس بنماید اما در پرهیز از اشتباه، مفید دانستم. «به جوْی»، «گروْی»...
از طرفی، اُنسی با دستخطّ کاتبِ این نسخه گرفتم. چنان که در متنِ پیادهشدهیِ شعرها خواهید دید (که جملگی را به دستِ خودم تایپ و بازبینی کردهام) وسواس و الزام به دَرجِ کسرهیِ اضافه دارم. نکتهیِ بسیار مهمّی که در مطالعهی نسخهی 801 متوجه شدم، علائمِ نگارشیِ خاصِ این نسخه بود. کاتب در بسیاری موارد، کسرهیِ اضافه را با علامتی (ٖ) مشخص کردهاست. در بسیاری موارد، واژههای مرکّب، بهصورتِ جدا از هم نوشتهشدهاست. همچنین کاتب علائمی برای انواع «ی» از قبیل یایِ مجهول (نکره / وحده ...) و یای نسبت و یای حاصل مصدری لحاظ کردهبود. متوجّهِ این تلاشِ فاضلانهی کاتب شدم اما الگوریتمِ واحدی برای آن نیافتم. به دلایلی از جمله مرسوم نبودنِ این علائم در نوشتارِ تایپیِ امروز و پرهیز از ایجادِ آشفتگی و سردرگمی در خواننده، همچنین ماهیتِ شعر و امکانِ دوگانهخوانیِ ذاتیِ شعرِ حافظ، از تفکیکِ انواعِ «ی» در این کتاب پرهیز کردم و آن را به زمانی دیگر واگذاشتم.
خیلیخیلی دوست داشتم «ذال مُعجَم» را در متن به شکلِ قدیمی و بر اساسِ نسخه بنویسم. اما زمانی که تصمیم گرفتیم عکسِ هر غزل را از نسخهی خطّی در کنارِ متنِ غزل بگنجانیم، بهخاطرِ پرهیز از پیچیدگیِ مطالعهیِ متن، خودداری کردم و گفتم خوانندهیِ علاقهمند، شکلِ قدیمیِ نوشته را از عکسِ نسخه پیگیری خواهد کرد.
مثالهایی از احتمالِ اشکال در خوانش و ترفندهای این کتاب:
رو: چهره، مخالفِ پُشت. روْ: امر از رفتن، اسم مصدر از رفتن.
رَهروْ: راه رونده. شَبروْ: کسی یا چیزی که شب میرود و شب سفر میکُنَد. مَهرو: ماهچهره.
مَشو: شست و شو نکن. مَشوْ: از شدن (رفتن) منصرف گرد، نباش.
مَرو: نهیْ از روییدن. مروْ: نهیْ از رفتن. مَرْوْ: نامِ شهری است.
نی ام: نیستم؛ نیْ ام: من نیْ (نوعی آلَتِ موسیقی) هستم. نیْام: نیِْ من. نیم: نصف. نیَم: جمعِ نائم
گِرَوی: بگرایی. گروْی: یک گروْ، منسوب به گروْ. «گروْی آخرِ عُمر از میْ و معشوقه بگیر!»
خاتمت: خاتمه. خاتمات: نگینِ انگشترِ تو. «حُکمِ مستوری و مستی همه بر خاتمت است»
از آذرماه درخواست فرستاده بودم. گاهی از خودم میپرسم که چه بشود؟
بیایمات که ببینم، کدام زَهره و یارا؟
روَم که بی تو نشینم، کدام صبر و جلادت
امّا به هر حال... بگویم کوشیدهام که با هر چه دلمردگی، در کاری که دوست دارم، کوتاهی نکردم.
از زمانِ حافظ و سعدی هم هنر و دانشِ اهلِ فرهنگ بر جای مانده. نه بیدادِ ستمگران
https://www.aparat.com/v/RWi6r
مجموعه کامل رباعیات خیام
بر اساس کتاب ترانههای خیام - صادق هدایت
سهیل قاسمی
دانم
سرآید غصّه
را
رنگین برآرد قصّه را این آهِ خونافشان
که من
هر صبح و شامی میزنم
#حافظ
ترجیعبند سعدی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهیِ کارِ خویش گیرم
اجرا: سهیل قاسمی
ضبط: استودیو اورانیا - وحید اختری
درهمآمیزی با موسیقی: شاپور
موسیقی: ابوالفضل صادقی نژاد و بابک رادمنش
@Setiq
از آپارات ببینید و با کیفیت دلخواه دانلود کنید
از YouTube ببینید
اندک از دوستان اینترنت دارند. من نیز. هر چند روز چند دم. آن هم اگر بخت یار باشد. تنها برای این مینویسم که به مرگی که در ما ست خو نکنیم.
با خونِ دل رخمان را سرخ نگهداشتهایم.
از نسخه ۸۰۱ #حافظ:
تنم زِ رنجِ فراوان همینیاساید
دِلَم زِ اَندُهِ بیحد همیبفرسایَد
زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا
از این و آن چه غمی پیشِ چشم بگزایَد
که گر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
بهچشمِ او رخِ من زرد رنگ بنماید
چو من بهمهرِ دلِ خویش اندر این بند ام
حجاب دور کُنَد، فتنهئی پدید آید
این شعر را از مسعود سعد سلمان نیز دانستهاند. در نسخه ۸۰۳ آن را نیافتم اما از آنجا که این چهار بیت از این شعر در نسخه ۸۰۱ هست و در نسخهی ۸۱۳ و ۸۲۲ و ۸۲۵، دوازده بیت و بیشتر نیز آمده، از حافظ دانستنِ آن نیز شاید.
متنِ کاملِ غزل از روی نسخهی خطّی ۸۱۳ سلیمانیه - ایاصوفیه:
تنم زِ رنجِ فراوان همینیاسایددر بیت سوم از چهار بیتِ نسخهی ۸۰۱، «بنماید» و «ننماید» مشخص نبود.
دلم زِ اندُهِ بیحد همیبفرساید
بُخارِ حسرت چون پُر شود زِ دل به سَرَم،
زِ دیدگان بارانِ غم فرو آید
زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا
از این بس آنچه غمی پیشِ چشمِ دل آید
دو چشمِ من رخِ من زرد دید و نتوانست.
از آن به خونِ دل آن را همیبیَندایَد
وگر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
بهچشمِ او رخِ من زردرنگ بنماید
لقب نهادم از این روز فضل را محنت
مگر که فضلِ من از من زمانه برباید
فلک چو شادیِ من دید مر مرا نشمرد
کنون که می دهدم دم؟ که غم همیآید
چو من بهمهر دلِ خویشتن در او بندم،
حجاب دور کُنَد، فتنهئی پدید آید
چرا نگرید چشم و چرا ننالد گوش؟
چگونه کم نشود صبر و غم نیَفزاید؟
چو دوستدارِ من از من گرفت بیزاری،
مگر که دشمن بر من همیببخشاید
اگر ننالم، گویند: نیست حاجتمند!
و گر بنالم، گویند: ژاژ میخاید
غمی نباشد! از آن که خدای عزّ و جلّ
دری نبندد تا دیگری بنگشاید
به تمام آنان که جان بر سر آزادی ایران گذاشتند.
اجرای شعر حافظ: سهیل قاسمی
اسم
ملودی و آواز: محسن نامجو
ویدئو: هادی موسوی
@Setiq
خطبة هلاك
نادر نادرپور
ای دوزخی سرشت! اگر ظلمِ آسمان
میراثِ سرزمینِ مرا بر تو عرضه داشت،
در زیرِ آفتابِ دلافروزِ آن دیار،
دستِ تو غیرِ دانهیِ نامردُمی نکاشت
وقت است تا زِ کِشته تو را باخبر کُنم:
...
زیباترین گلهای ما پرپر شدند و رفتند
بهسادگی کشتند
بهسادگی گرفتند
باز هم میکشند
باز هم میگیرند
باز هم میبندند
باز هم باید تماشا کنیم.
الان همه نشستهایم چشممان به گوشی که آسمان ایران کی کلیر میشود
گوشمان به چشمی که صدای انفجار میآید یا نه
تاریخچهی همهی ناوها و همهی جنگندهها را حفظ شدیم
چپها
راستها
وسطها
بالاییها
پایینیها
رهبران
نیمچهرهبران
نوچههای رهبران
ذوبشدههای رهبران
جمهوریخواههای فدرال
مارکسیستهای خداپرست
بچّهمسلمانهای خدا نا پرست
لطفاً وقتی خودتان هم میدانید هیچکاره اید و کاری از دستتان بر نمیآید، وقتی فقط نشستهاید تحلیل میکنید و نشستهاید ببینید حمله میشود یا نمیشود، بالاغیرتن به جان هم نیفتید
به جان ما نیفتید
خرخرهی ما را نجوید.
خرخرهی همدیگر را نجوید.
خودی نخودی راه نیندازید.
دعوای رهبری راه نیندازید.
هیچکدومتون هیچّی نیستید.
لطفاً روی اعصاب ما راه نروید. مرسی.
خطابه
وقتی که شما از کشتنِ ما فارغ شدهاید
وقتی که دیگر پاهای ما از چوبهی دار آویزان نیست
وقتی که در برابر جوخههای اعدام دیگر چشمِ بستهای نیست
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
وقتی که ما را دسته دسته چال کنند
وقتی که ما دیگر اعتراف نمیتوانیم کردن
وقتی که نه ناخن، نه دندان، نه پا و نه دستی از ما باقی است تا شما را سرگرم کند
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
تمام قدرت پیامبری و پیشبینی انسان، به شما که میاندیشد، عقیم میشود
انسان در برابر شما میپژمرد، مثل گلی که به ناگهان بپژمرد
به ما بگویید
وقتی که ما مردهایم و شما هنوز زندهاید
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
ای جلادانِ عالیمرتبهی من!
ظلالله
رضا براهنی
#براهنی
@Setiq
شانزده
نگرانیِ من
خب: آن پرسشِ نگرانکنندهی من که اوّلِ عرایضام خدمتتان گفتم این است:
شما جوانها که مَردُمی شریف اید، از سرشتی ویژه اید، دربندِ نام و نان نیستید، تنها سود و سلامتِ جامعه را میخواهید و جان در سَرِ عقیده میکنید، کجای کار اید؟ چه برنامهیی دردست دارید؟ چه میخواهید بکنید؟
کسی به این پرسشِ دردناکِ من پاسخی ندادهاست؛ شما به خودتان چه جوابی میدهید؟
اگر دلِ کوچکتان نمیشکند، من خود بگویم. گمان کنم جواب این باشد که: چو فردا شود فکرِ فردا کنیم. فقط برایتان متأسّف ام!
از این سوآلام میگذرم و سوآل ِ دیگری، سوآلِ نَرمتری مطرح میکُنم:
فردا چه میباید بکُنید؟ آیا شما از خود چیزی ساختهاید که فردا به کاری بیاید؟ با نظری انتقادی در خود نگاه کردهاید که ببینید زیرسازیِ فکریتان در چه حال است؟
بسیاری از فرزندانِ ملّتِ ما که در خارج از کشور تحصیل میکُنند، هنگامِ خروج از ایران به دو دلیلِ کاملاً روشن، زیرساختِ فکریِ سالم ندارند. نخست به این دلیل که اصولاً در سنینی نیستند که مسائلِ فرهنگی و هویتِ ملّی برایشان مطرح بوده باشد یا از شرایطِ اجتماعیِ وطنمان آگاهیهای لازم به دست آوردهباشند؛ و دوم به این دلیل که اگر هم به این مسائل توجّهی نشان میدادهاند، فضای سیاسیِ کشور فضایی نبودهاست که در آن آزادانه توانستهباشند راجع به این مسائل اندیشه و بررسی کنند. یکی این که امکانِ دستیابی به منابعِ چنین تحقیقات و تتبّعاتِ کارسازی درمیان نبوده، دیگر این که آمارها و اطلاعاتی که در دسترس گذاشته میشود، مطلقا قابلِ اعتماد نیست.
بهقولی دروغ بر سه نوع است: دروغِ کوچولو، دروغِ بزرگ، آمار!
حتّا جامعهشناسانِ ما از حقایقِ جامعهمان آگاهیهای درستی ندارند.
پس کاملاً طبیعی است که غالبِ جوانانِ ما هنگامِ خروج از کشور، مانندِ تَرکهی نازکی که از درختی بچینند، هیچ ریشهیی با خود نداشته باشند. اگر مَنی در این سن و سال ناگزیر به جلایِ وطن شود، بههرحال ریشههایَش را با خود میآورَد، اما دانشجوی جوان، یک قَلَمه بیش نیست. نهالِ نازکی است که تازه از درخت بُریدهاند؛ و در این خاکِ غربت نشا کردهاند و ناگزیر ریشهیی که میگیرد، از این آب و خاک است. گیرم ریشه میکُنَد، اما در خاکی که مالِ او نیست. و فردا که به وطن برگردد ریشهیی با خود میبَرَد که بَدَلی و قلّابی است، با جغرافیای فرهنگیمان بیگانه است و با آن نمیخوانَد.
من از تَهِ قلب امیدوارم در این قضاوتِ خود، درست یکصدوهشتاد درجه به خطا رفته باشم. اما تا آنجا که با اجتماعاتِ دانشجوییِ خارج از کشور تماس داشتهام و به چشم دیدهام، در ایشان چندان دغدغهیی نسبت به این موضوعِ بسیار حسّاس احساس نکردهام.
دوستانِ بسیاری را دیدهام که ظاهراً محیطِ ایرانی دارند. (البته به خیالِ خودشان. یعنی قرمهسبزی میخورند، با دمبک رِنگِ روحوضی میزنند، رقصِ باباکرم را به رقصهای کابارهیی ترجیح میدهند، یا اگر اعتقاداتِ مذهبی دارند، نماز میخوانند، روزه میگیرند، نسبت به چگونگیِ ذِبحِ گوشتی که میخورند، حساسیتِ فراوانی نشان میدهند و پارهیی از آنها اصلاً خوردنِ گوشت را کنار میگذارند و اگر نشود چادر به سرکنند، به چارقد میسازند. با مادرزن و برادرزن و خواهرزن و زن برادرشان زیرِ یک سقف زندگی میکنند) و بر این گمانِ باطل اند که چون سفرهی غذا را روی زمین میگُسترند، فرهنگِ ملیشان را حفظ کردهاند و ایرانی باقی ماندهاند. عادت را با فرهنگ اشتباه میکُنند و خود را فریب میدهند، چون یادشان رفتهاست که آقازادهشان حتّا زبانِ مادریاش را هم بلد نیست و از فارسی احتمالاً فقط کلمهی پدرسوخته را یاد گرفته؛ که معنیاش را هم نمیداند! و تازه با لهجهی آمریکایی هم چیزِ فوقالعاده هشَلهَفی از آب درمیآید!
من متأسفانه تحصیلکردگانِ جهاندیدهی بسیاری را دیدهام که از فردایِ کشورمان هیچ دغدغهیی به دل ندارند.
تحصیلکردگانِ زیادی را دیدهام که فردا چون به وطن برگردند، موجودِ بیگانهیی خواهند بود در حدِّ یک مُستشارِ خارجی؛ بی هیچ آشنایی با فرهنگِ ایرانیِ خود، بی هیچ آشنایی با تاریخِ خود، با ادبیاتِ خود، با هنرِ خود.
موجودی تکبُعدی و فاقدِ خلّاقیت که در بهترین شرایط، یک ماشین است و بس. دراینجا که وطناش نیست، بیگانه است و در آنجا هم که وطناش است، بیگانه.
رسیدن به درجهی تخصّص در فلان یا بهمان رشته به هیچوجه مفهوماش صاحبِ فرهنگ شدن و هویتِ فرهنگی یافتن نیست. و سوآلِ آزاردهندهیی که مدام برای من مطرح میشود این است که فردا وطنِ ما به فَرد فَردِ این جوانانِ تحصیلکرده نیاز خواهد داشت. آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند، تنها لیسانس و دکترا و فوق دکترا یا گواهینامهی فلان یا بهمان رشتهی علمی که به دست آوردهاند برای پاسخگویی به آنهمه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود؟
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
پانزده
شما منطقی فکر کنید
حالا ما یک لحظه مذاهبِ موجودِ جهان را رویِ زمین در دعوایِ کفر و دین باقی بگذاریم، خودمان اوج بگیریم و از بیرون، از آن بالا، نگاهی به این مذاهب بیَندازیم:
مسیحی (با کاتولیک و پروتستان و اِنجیلی و کواکر و گریگوری و ارتودکساش کاری ندارم، چون اینها از مقولهی جنگِ داخلی است)، مسلمان (با سنّی و شیعه و حنفی و حنبلی و مذاهب دیگرِ اسلام هم کاری نداریم)، بودایی (با شینتو و کنفوسیوسی و دائویی و اینها هم کاری نداریم) برَهمایی، زردشتی، مهری، مانَوی، بتپرست، آفتابپرست، آتشپرست، شیطانپرست، گاوپرست، یهودی…؛ و همه با این اعتقاد که فقط مذهبِ من بَرحق است.
خوب ما که رفتهایم و از آن بالا نگاه میکنیم، برایمان یک سوآل مطرح میشود:
بالاخره همهی اینها که نمیتوانند برحق باشند. عقل حکم میکند که فقط یکی از این همه برحق باشد. (حالا اگر باشد!) منظورِ من البته فقط یک مثال است و در مَثَل هم مناقشه نیست. من هم در مَقامی نیستم که به حق و ناحق بودنِ این مذهب و آن مذهب حکم کنم، فتوا بدهم؛ اما این را میتوانم بگویم که من بهصِرفِ ادّعایِ آن کاهِنِ بودایی به برحق بودنِ بودیسم، محال است ایمان بیاورم، چرا؟ تنها به این دلیلِ بسیار ساده که او مذهباش را از طریقِ بررسیِ مذاهبِ دیگر انتخاب نکرده. برای این که مذهباش بهاش ارث رسیده و آن را بدونِ منطق و بدونِ حقِّ انتخاب پذیرفتهاست. پس هیچ جهتی ندارد ادعایَش درست باشد. بوداییگریاش را ارث برده؛ و به این دلیلِ بسیار سُست، میگوید دینِ بودا برحقّ است؛ پس اگر در یک خانوادهی بتپرست متولد میشد و بتپرستی را به ارث میبُرد، میگفت بتپرستی برحقّ است. حتا اگر یک لحظه هم قبول کنیم که واقعاً بودیسم دینِ برحقّی است، باز حرفِ آن بابا یاوه است.
انسانِ ذیشعور فقط به چیزی اعتقاد نشان میدهد که خودش با تجربهی منطقیِ خودش به آن دست یافته باشد. با تجربهی عینی، علمی، عملی، قیاسی، فلسفی، و با دخالت دادنِ همهی شرایط و امکاناتِ زمانی و مکانی.
انسان یک موجودِ متفکّرِ منطقی است و لاجَرَم باید مغرورتر از آن باشد که احکامِ بستهبندیشده را بی دخالتِ مستقیمِ تعقّلِ خود بپذیرد. پذیرفتنِ احکام و تعصّب ورزیدن بر سرِ آنها، توهین به شرفِ انسانبودن است.
متأسّفانه باید قبول کرد که ما بسیاری چیزها را پذیرفتهایم فقط به این جهت که یک لحظه نرفتهایم از بیرون، از آن بالا بهاش نگاه کنیم.
جنگ و جدَلهای عقیدتی فقط بر سَرِ این راه میافتد که هیچیک از طرفینِ دعوا طالبِ رسیدن به حقیقت نیست. فقط میخواهد عقیدهی سخیفاش را به کُرسی بنشانَد. و چنین جنگ و مرافعهیی درست به همین سبب حقیر و بی ارزش و اعتبار و خالهزنَکی و وَهن آمیز و در نهایتِ امر، مأیوسکننده است.
داریم تلفنی با ولایت صحبت میکنیم، طرف میگوید هشتِ صبح است و من میگویم هشتِ شب است و هر دو هم راست میگوییم. اما دعوامان میشود، چرا که یکدیگر را به دروغگویی متهم میکنیم. او از پنجره بیرون را نگاه میکند و بر سَرِ من فریاد میزند: با این آفتابی که میدرخشد چهطور به خودت اجازه میدهی مرا دست بیَندازی و دروغی به این گُندگی بگویی؟ من هم از پنجره بیرون را نگاه میکنم و دادَم در می آید که: یاللعجب! ببین حرامزاده چهجوری دارد مرا ریشخند میکُنَد! و جنگِ حیدری نعمتی شروع میشود. در صورتی که هیچکداممان دروغگو نیستیم. فقط کوتاهبین ایم، فقط شرایطِ هم را درک نمیکنیم، دانش و تیزبینی نداریم و شرایطِ زمانی و مکانی را در استنتاجات و برداشتهای سطحیئی که داریم دخالت نمیدهیم.
آیا این توهین به منزلتِ انسان نیست که این چیزِ شگفتانگیز، این اسبابِ موسوم به مغز و سیستمِ فکری، فقط و فقط بر عَرصهیِ خاک، در تملّکِ او ست، و آن وقت گوسفندوار به دنبالِ اَحکامِ غالباً بیمارگونهیی میافتد و این مُفَکِّرهی زیبای غرورآفرین را بلااستفاده میگذارد و ازَش آلتِ مُعَطَّله میسازد؟
کوتاه کنم:
بر اَعماقِ اجتماع حرَجی نیست اگر چنین و چنان بیَندیشد یا چنین و چنان عمل کُنَد؛ اما بر قشرِ دانشآموختهی نگرانِ سرنوشتِ خود و جامعه، بر صاحبانِ مغزهای قادر به تفکّر، حرَج هست. بر آن دانشجوی محروم از آزادی که امکانِ بحث و جستوجو بهاش نمیدهند، حرَجی نیست، اما بر شما که از امکانِ تفحّص و مباحثه و بِدهبِستانهای فکری برخوردار اید، حَرَج هست. بهویژه که شما کنارهجویی نمیکنید، «بهمنچه» نمیگویید، مردمی کوشایید و مسئولیت میپذیرید. پس بر شما است بهجای جامعهیی که امکانِ تفکّرِ منطقی ازش سلب شدهاست، عمیقاً (بهجایِ آن جامعه،) شما منطقی فکر کنید.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq