-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
.
و فکر کرد به تقدیر بهتری مثلا
برای خودکشی شاعری
طناب شدن...
#حامد_ابراهیم_پور
#حضرت_شعر
.
.
.
.
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
#محمد_علی_بهمنی
#حضرت_شعر
.
روزی دلآرامم شدی، حالا دلآزاری
فهمیدم آنطوری که میگفتی وفاداری!
رد میشدی از دشت سرخ لالهها، گفتم:
وقت کویری مُردنم، بیهوده میباری
حلاجم و بر دار عشق تو، سرم آونگ
سیزیفم و اندوه تو بر شانهام، باری
رد میشوی از من اگر چه دوستت دارم
رد میشوم از تو اگر چه دوستم داری
پیدا نخواهد شد شبیهت هیچکس دیگر
پیدا نخواهی کرد مثل من کسی، آری!
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
نازنینا کعبهی حسن تو ارکانش خطا ست...
خنده کوته، اخم جدی، سایه سنگین، قهر زود...
#محمد_سهرابی
#حضرت_شعر
.
.
ساختمانهای نیمهکاره شهر را خسته میکنند...
عشقهای ناتمام روح را...
#پونه_مقیمی
#حضرت_شعر
.
.
غزل کامل رو بخونید
و لذت ببرید...💔
.
چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟
مدتی بود که غافل شده بودم ازعشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟
گفته بودم که دلش معدن بیمعرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟
بستم آغوش به رویش که از اینجا برود
سینهام را تو چرا باز سرایش کردی؟
او به احساس تو میزد لگد و اما تو
سرمهی چشم من از تربت پایش کردی؟
سعی کردم که فراموش کنم خاطرهاش
بین هر خاطرهام باز رهایش کردی
به تو میگفتم از اول که خدا افسانه ست
ساده دل! باز شکایت به خدایش کردی؟
بارها تجربه کردی که دعا بیاثر است
باز هم بر سر سجاده دعایش کردی؟
رفته او با رقبا سرخوش و خندان لب و مست
وای بر تو که خودت را به فدایش کردی
#مرجان_علیشاهی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
.
تو دل بستی به معشوقی که خود معشوقها دارد
رها کن ای دلِ غافل خدای بت پرستت را...!
#حسین_زحمتکش
#حضرت_شعر
.
.
.
چون صدف هر کس که دندان بر سرِ دندان نهد...
سینهاش بیگفتوگو گنجینهی دریا شود...!
حضرتِ #صائب_تبریزی
#حضرت_شعر
.
زنی که شعر میفهمد جهانی ناب میخواهد
به تندیسِ تنش ابریشمِ مهتاب میخواهد
به شوقِ دیدنِ خوشبختیاش در قصرِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دخترِ شیطان و بازیگوشِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای پرسههای خیسِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی خورشیدِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی دنجی کنارِ آب میخواهد
کنار آب و آنسوتر کنار جنگلی سرسبز
به یادِ بچگی بین درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینهای مردانه وقتِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرقِ شور و زیبایی
بدون شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آنکه خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهرِ نایاب میخواهد
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
.
اینجا جوابِ نامهی عاشق تغافل است...
بیهوده انتظارِ خبر میکشیم ما...!
#بیدل_دهلوی
#حضرت_شعر
.
.
چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمانِ پُر از اشک صدایش کردی؟
گفته بودم که دلش معدن بیمعرفتی است
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟
#مرجان_علیشاهی
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
حیفِ این غزل رو کامل نخونید
.
.
به دیدارم نمیآیی چرا؟ دلتنگِ دیدارم
همین بود اینکه میگفتی وفادارم وفادارم؟
تو آن لیلا که لیلا هم بیابانگرد عشقت شد
من آن مجنون که مجنون نیز حیران مانده در کارم
برای هر طبیبی قصهام را شرح دادم گفت:
چه میخواهی؟ که من خود عاشقم، من خود گرفتارم!
از آن گیسو که در دست رقیبان رایگان می گشت
اگر یک تار مو هم میفروشی، من خریدارم!
زمانی سایهام بر خاک و حالا سایبانم خاک!
مرا در آسمان میجویی و من زیرِ آوارم
#سجاد_سامانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
بر سردرِ بازارچهی عمر نوشتند
اینجا خبری نیست، اگر هست هیاهو ست...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
بمیر در بغلم! فرصت اضافی نیست
بمیر در بغلم! وقت موشکافی نیست
به خوابِ خوبِ پس از بوسه فکر کن اما
بمیر در بغلم! خوابِ خوب کافی نیست
بمیر تا تنمان روی هم غبار شود
گذشتههای گلویم جریحهدار شود
و بُغضِ بیکسیام روی شانهات بدَوَد
و از تنی که ندارم نشانهات برود
بگو به حافظهام دست از تو بردارد
بمیر! توی سرم زندگی خطر دارد
بخند در سرم -این زخمِ از جنون لبریز-!
بمیر بین همین خندههای سحرآمیز
و بعد زخمِ تنم را به بوسه دعوت کن
و با من از هوسِ زخمِ تازه صحبت کن
مرا بزن که بمیرم! کمی ستمگر شو
و بعد توی همین چرخه بیبدنتر شو
به شکل هر چه به غیر از خودت عذابم کن
مرا ببوس و بیازار و بعد خوابم کن
بمیر! حل شو در آغوش بینشانهی من
که از سرم برود شرم دخترانهی من
دلم گرفته نگو چارهاش فقط صبر است
بمیر در بغلم! زندگی همینقدر است!
#شمیم_زمانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
و گفت: ما مبتلا شدیم به روزگاری که:
نیست اندرو آدابِ اسلام
و نه نیز اخلاقِ جاهلیّت
و نه احکامِ خداوندان مروّت
حضرتِ #عطار_نیشابوری
#حضرت_شعر
.
به شور آورده اندام تنومند تو دریا را
و در آغوش مواج تو دارم کل دنیا را
سحر، خورشید وقتی میزند از موجها بیرون
کنارت میکشم بر ماسهها تصویر، فردا را
چه کیفی میکنند اطراف ما انبوه ماهیها
که میبینند عریان بودن یک جفت تنها را
ببین خرچنگهای مست هنگام تماشامان
به شوق عشقبازی گاز میگیرند لبها را
زلیخای هوسباز تو هستم، خوب میدانی
"که عشق از پردهی عصمت برون آرد زلیخا را "
بیا و با سر انگشتت معمای مرا بگشا
"که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را"
چنان آرام و آزادیم در آغوش خوابیدن
که میپوشند با شرم و تمنا ماسهها ما را
#فرشته_خدا_بنده
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
موی سپید را فلکم رایگان نداد...
این رشته را به نقدِ جوانی خریدهام...!
#رهی_معیری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آنقدر خسته و غمیگن و پریشان حالم...
تا که مرگم برسد، دستِ أجل میبوسم...!
#مهدخت_نبوی
#حضرت_شعر
.
این شعر، خیلی خوندن داره...💔
.
سرد است دستانم کجا گُمکردهای من را
یخ میزند قلبم... کجایی عشقِ بیپروا؟
دارم وصیّتنامهام را با دلی پُر درد
امشب برایت مینویسم در اتاقی سرد
من سالها تنهایتنها در فراموشی
باریدهام بر بالشم از بیهمآغوشی
دیوانهام، مستم، غمانگیزم، پریشانم
من رعد و برقم... انفجارِ بغضِ بارانم
من نسخهای از دکتری دیوانه هستم که
با دردِ بیدرمان و الکل مست مستم که
سر میکشد بطریِ مشروبم مرا هر شب
میپرسم از خود: جان نَکَندی مستِ لامذهب؟!
زُل میزنم به قاب عکست روی دیوارم
دارم تجاوز میکنم به ذهنِ بیمارم...
من آخرین مَردَم که قبلاز مُردَنش مُرده!
مَردی که هر روز از تو، از عشقت رکب خورده
دیر آمدی! اینجا فقط خاکسترم مانده
مُشتی خیال از من فقط در بسترم مانده
جان دادهام در حسرتِ یکلحظهی دیدار
جانکندنم را هم ندیدی زیر این آوار
در زیر آواری سراسر بغض و دلتنگی
راحت گذشتی از کنارم با دلی سنگی
پروانهات هی دستوپا زد سالها در تور
دیر آمدی... حالا که من خوابیدهام در گور
حتّی اگر میآمد این شعرم به چشمانت
من شهریارت میشدم! جانم به قربانت!
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
بیا که آینهی روزگار، زنگاری است...!
بیا که زخمِ زبانهای دوستان کاری است...!
#سعید_بیابانکی
#حضرت_شعر
.
.
.
ولی میدانست...
وقتی از خواب بیدار میشود
من یادش میآیم
و دوستش دارم
و نیستم...
#عباس_معروفی
#حضرت_شعر
.
توی بنبست ذهنِ درگیرم
توی کابوسِ سایهها رفتم
هی به دیوار خوردم امّا باز
راههای نرفته را رفتم...
کوچههایی که بوی خون میداد
بوی مرگِ گلایلی پرپر
بوی آتشگرفتنِ تقویم
بیست و پنج سیاه شهریور
آسمان هی غروب میبارید
روی سنگِ مزارِ خورشیدش
وقتِ اعدامِ روشنایی بود
بعدِ زندان و ترس و تبعیدش
من ولی/عصرِ این خیابانم
نرسیدم به روز آزادی
در ترافیک غصّهها گم شد
آرزوهای لحظهی شادی...
من از این شهرِ مُرده بیزارم
که دچار هزار نفرین است
شهرِ خاکستریِ غمگینی
که به یک روزِ خوب خوشبین است
من به راهم ادامه میدادم
توی تخت همیشه بیدارم
در گلویم، سگی عرق میریخت
روی بغض و غمِ تلنبارم
میروم از جهانِ آدمها
من به جنگل پناه خواهم برد
شاید آنجا کلاغِ بدبختی
خستگیهای مغز من را خورد!
میپرم باز از اینهمه کابوس...
سیرم از قرص و الکل و سیگار
تشنهی شیرِ گاز و خوابی که
نشوم تا ابد از آن بیدار...
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
تویی که واسطهی هر دعای من بودی
دعا بکن که نگیرد به دامنت آهَم…
#سید_تقی_سیدی
#حضرت_شعر
.
.
أما أنا...
فأقول أنزلني هنا
أنا مثلهم، لا شئ یعجبني
و لکني تعبت من السفر...
...
اما من میگویم...
مرا همینجا پیاده کن...
من مثلِ آنها از هیچچیز خوشم نمیآید!
اما من، از سفر خسته شدم...!
#محمود_درویش
#حضرت_شعر
زندگی بر ما اگر پائین و یا بالا گذشت
هر چه بوده خوب یا بد عاقبت امّا گذشت
اشکِ شوق و اشکِ غم با هر دو تا سر کردهایم
هر چه بر ما رفت، آخر زشت یا زیبا گذشت
شادی و شیوَن چو عشق و مرگ میآید ولی
ناخوشی و سرخوشی چون رعد برقآسا گذشت
لذّتِ دل بستن آخر محنتِ دل کندن است
لذّتش بر جا نماند و مِحنتش بر ما گذشت
حسرتِ دیروز خوردن، مَرهمِ زخمی نبود
غُصّهها از بیش و کم، پیدا و ناپیدا گذشت
زندگی هرچه به ما دادهست، پس خواهد گرفت
قدرتِ شاهی نماند و شوکتِ دارا گذشت
تازه میفهمم که بعضیها چرا خندانترند
عِشرتِ امروزِشان بیوحشتِ فردا گذشت
لحظههای عاشقی در گرمگاهِ سینهام
بادِ سردی بود که آرام بر صحرا گذشت
در جدالِ بینِ عقل و عشق در پهنای عُمر
خوش به حالِ آن کسی کز عقل بیپروا گذشت.
#مازیار_نظری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
ما الذي قالتهُ عيناكَ لقلبي
فأجابا...!؟
..
چشمان تو با قلبم چه گفتند
که اینگونه پذیرفت؟
#عبدالمحسن_الصوري
#حضرت_شعر
.
.
.
.
من حسِ غریبِ رفتن از خویشتنم...
با هر چمدان به دست نسبت دارم...!
#میلاد_عرفان_پور
#حضرت_شعر
✅فولدری پر از ویدئو و فایلهای آموزشی در حوزههای مختلف روانشناسی.زبان.ادبیات که کلی اطلاعات مفیدبهتون می ده.
⬇️🌟
📌فقط کافیه دکمهی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنید:
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
/channel/addlist/Y8XhSlyfCOdlYzM0
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
✅و بامعرفی کانال ویژه امشب:
اگه میخوای 0 تا 100 انگلیسی رو اصولی و از پایه در کمترین زمان تضمینی با روش ما یاد بگیری..
عدد 9️⃣ رو به آیدی زیر بفرست👇👇
🌐 /channel/EnglishConversationIsEasys
.
.
.
.
قبرهای کهنه را باران فقط تر میکند...
دیر میفهمی چه ساده میشود از یاد رفت...!
#محسن_حیدری
#حضرت_شعر
.
شور از سرم گذشت ولیکن نوا کم است
دنیای پرسش است ولیکن "چرا" کم است
من ماندهام عجب به تماشای مردمان
ظاهر چه دِلفریب ولی باصفا کم است
پُر گشته شهرِ ما ز مسلمانِ مُدّعی!
سرشارِ از ریاء ، ولی بیریا کم است
باور نکن رفیق! رَجَزخوانیِ کسی
طوفان به طعنه گفت مرا ناخدا کم است
هر کفتری اسیر به بامی و دانهایست
آن دل که خُرّم است کمی هم رها کم است
بر هر گره ز کارِ دل افتاد صد گره
حاجت ز حد گذشت ولیکن دعا کم است
لبریزم از غریبی و حسّ کلافگی!
باز است راهِ سینهام امّا هوا کم است
من با دلم غریبه و دل هم غریبتر
در این دهاتِ کوچکِ ما آشنا کم است
بنگر چه آمده به سرِ عشق و شاعری
عاشق زیاد و شاعرِ بیادّعا کم است
#مازیار_نظری
#حضرت_شعر
#غزل