-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
#آه_بکشیم
نتمون هم شد مثل حالمون
بد خیلیخیلی بد
بماند به یادگار اگر زندگیای ماند
#حضرت_شعر
@SHaBaNeHaYe_Bi_To
پ.ن:
بذارید به حساب دردودل، خستگی و حالبدیِ این روزهامون
11 March 2026
20 esfand 1401
7:28
.
.
هر جای این جهان بروی غرقِ غربتی
برگرد سوی من که وطن چیز دیگریست...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
.
.
اگر میپرسی از حالم، دقیقاً مثل بیروت است...
لبم آواز میخوانَد، دلم انبار باروت است...!
#یونس_خردمند
#حضرت_شعر
.
.
.
حیوانصفتی را که دلم ساده پذیرفت...
در کشتیِ خود نوحِ نبی راه نمیداد...!
#احمد_جم
#حضرت_شعر
.
.
.
نصیحتی کنمت؛ دل ببند در چیزی
که با خودت بتوانی از این جهان ببری
#حسین_زحمتکش
#حضرت_شعر
.
دوست داشتید بخونید:
بذارید پای درددل کردن❤️
وقتی کانال رو ساختم
گفتم چی بنویسم که حال دلم باشه
که این نوشته به ذهنم اومد:
⬇️
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛
برای هضمِ دلتنگیها، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
امیدوار بودم که تموم بشه این خستگیها و تنهاییها
و تموم شد! اما به شکل وخیمتری شروع شد!
#شبانه_های_بی_تو
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بلبل آن بِه که فریبِ گلِ رعنا نخورد...
که دو روزی ست وفاداریِ یارانِ دو رنگ...!
#وحشی_بافقی
#حضرت_شعر
.
.
.
در تاریخ،
ننگ این دوره را
به آبِ زمزم و کوثر هم نمیشود شست...!
#صادق_هدایت
#حضرت_شعر
.
یک عشق بیملاحظه چون تیغ بر گلوست
فریاد اگر نمیکشم از ترس آبروست
این سمت، دشمنان قسمخورده در کمین
آن سو کشیدهاند کمان ابروان دوست
وقتی پلی شکسته، فقط مانده پشت سر
ناچارم از ادامهی راهی که پیش روست
بشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلم
بیهودهام شبیه نمازی که بیوضوست
پیرم ولی هنوز جوانی نکردهام
این تاک کهنه را قدحی تازه آرزوست
خود را به حجم خالی من واگذار کن
ای بادهای که جای تو آغوش این سبوست...
#اعظم_سعادتمند
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
از رفیقِ بیوفا قطع رفاقت واجب است...
چون درختی خشک گردد لایق پیوند نیست...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
.
.
پا به صحرای جنون مینهم از زحمتِ عقل...
میزنم دست به کاری که زنم بر سر خویش...!
#امیری_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
.
از پیروانِ هرکه زِ عالَم برید باش
خواهی امیدوار شوی؟ ناامید باش!
چونان چراغِ روز زبان در دهان بگیر
خاموش باش و ناظرِ گفتوشنید باش!
از خونِ سرخ، شاخهی سبزی بیآفرین
در پشتِ دستِ خویش نگه کن، ورید باش!
از دین فروش و شیخِ ریایی فرار کن
یک زخم برندار ولیکن شهید باش!
امروز اگر مجالِ سخن با حسین نیست،
بسطام در ره است، برو بایزید باش!
بیرون عزاست، سر به گریبان فرو ببر
این چاهِ توست، منتظرِ روزِ عید باش!
سیمرغ را به واسطه گفتم که: راز چیست؟
فرمود: میزنند! تو بیرون زِ دید باش!
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
طراحیِ لبهای تو هنگامِ تبسم
تصویر ترَک خوردنِ صد باغ انار است
#علی_اکبر_مقدم
#حضرت_شعر
.
روزی تو بودی، عشق بود و حال خوش هم بود
دنیا گرفت از من تمام آنچه دستم بود
وقتی کتابم را بخوانی خوب میفهمی
تنها دلیل بغض اشعاری که مبهم بود
در چهرهی غمگین من تصویر یک لبخند
چیزی شبیه جشن شادی در محرم بود
با هر که دست دوستی دادم رهایش کرد
تنها کسی که تا ابد همراه شد غم بود
از جان آدم چیز با ارزشتری هم هست؟
من جان فدایت کرده بودم باز هم کم بود
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
از من خبرِ عمرِ به سر رفته چه پرسی...
جز هیچ مگر رفت و به جز هیچ مگر بود؟
#امیری_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
.
سلام دوستان
تقریباً پنج روزه نت بسته ست
و خب به جز کسایی که با دیاناس وصل هستن کسی نتونسته وصل بشه
کسانی که وصل هستید
با چی وصل هستید به اینترنت
ایران هستید یا بیرون؟
اگه این پیام رو میبینید دایرکت کانال پیام بدید یا به آیدیم
@aghilaskar1370
.
.
.
.
نه چراغِ شامِ هجران ز دلم فرو نشیند
نه غمت ز جان گریزد، نه فروغِ عشق نشیند
#رام_یار_پیری
#حضرت_شعر
.
پشیمان است یوسف هم، از این تقوای بیگاهش
زلیخایی دگر کو؟ تا بیاندازد تهِ چاهش
من آن پیغمبرم که چاهِ کنعان را نمیبیند
ولی از مصر، بویِ جامه، روشن میکند راهش!
تو مثل صبحِ دیدارِ نخستین، سختٔزیبایی!
جهان بیتو؛ غروبی کهنه با اندوهِ جانکاهش
به استغفار لب وا کردم و جز بوسه یادم نیست؛
دل دیوانهای بود و ضمیرِ ناخودآگاهش
در انجیلِ یهودا، غیر خاری خُشک و خونآلود
جوانه یا گلی نشکفته بر تاجِ شهنشاهش
که گاهی، غیر رفتن، هیچراهی پیش رویت نیست
شفا؛ گاهی گذشتن از دل است و هرچه دلخواهش
هَدر شد آدمی، در اشتیاقِ نان و آزادی
بگو عمرِ تباه و رفتهی ما، کیست خونخواهش؟
#عبدالحمید_ضیایی
#حضرت_شعر
#غزل
.
#آه_بکشیم
.
.
بِگِرییم از برای خویش یک بار...
که بر ما کم کسی گِرید چو ما زار...!
#نظامی
#حضرت_شعر
.
میگه که:
خستهام مثلِ در آغوشِ کسی جا نشدن...!
#سید_مهدی_موسوی
#حضرت_شعر
.
دلدل نکن، تو دلنگرانی برای من!
قربان بودنت که تو جانی برای من!
پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانهای
تا زندهام زمین و زمانی برای من!
من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
من سفرهام، شرابی و نانی برای من!
در کیسهام بهغیر هنر، سکهای نماند!
میخواهمت، اگرچه گرانی برای من!
دلخوش به این مشو که مرا پیر میکنی
من پیر هم شوم، تو جوانی برای من!
ما بیهم - ای عزیز - به مقصد نمیرسیم
من نامهام، تو نام و نشانی برای من!
گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
گفتم فقط همین که بمانی برای من!
#مرتضی_لطفی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
مُردیم از جهانِ تو را خون گریستن
کفارهی کدام گناه است زیستن...!؟
#علی_اکبر_یاغی_تبار
#حضرت_شعر
.
.
.
و بعد از
12 روز قطعی
#یاسر_فتحی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
رنجها بردیم، آسایش نبود اندر جهان...
ترکِ آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم...
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
آوارهترین آدمِ بینام و نشانم
در شهر خودم بیکس و بیجا و مکانم
دنبال خودم هر چه دویدم نرسیدم
گم کرده مرا عکس درون چمدانم
لازم به اشارات غرضدار شما نیست!
عمریست اجل ریشه زده در دل و جانم
با اینکه کسی منتظر آمدنم نیست
بدجور برای دلِ تنگم نگرانم...
افتاده به روی شب من سایهی بختک
در تختِ پُر از دلهرههایم گروگانم
تقدیر مرا با غم و اندوه نوشتند
انگار که مغضوب خدا در دو جهانم!
در شعر من از بوسهی عاشق خبری نیست
من شاعر دیوانهی بی چاک و دهانم!
هر شب دوسهخط فحش نوشتم که بدانید
من ایرجِ شعر و ادبیّات زمانم!
بر روی ورق پر شده الفاظ رکیکم
جز گفتنِ از خشم نچرخیده زبانم
من تلختر از زهر هلاهل شده کامم
از حرفِ دلم را نزدن، در خفقانم
احوال مرا هر که دلش خواست بداند:
من غدّهی بدخیمتر از هر سرطانم...
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم...
احساس سوختن به تماشا نمیشود...!
#عباس_خیر_آبادی
#حضرت_شعر
.
.
فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رَحمی...
که جز وِلای توأم نیست، هیچ دستآویز...!
حضرتِ #حافظ
#حضرت_شعر
.
.
.
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست...
غم تو هست... ولی... غمگسار باید و نیست...!
#رهی_معیری
#حضرت_شعر
.
.
بر چه مینازی بشر، پُست و مقام و منصبت...!؟
بر أجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه...!
#جواد_الماسی
#حضرت_شعر
.
عشق، مانند زخم روی تنم
مثل باری که روی دوشم ماند
جملهی من تورا نمیخواهم
همهی عمر توی گوشم ماند
با حضورش چقدر خوشحالی
حس خوبی به زندگی داری
تویی و ابتدای خوشبختی
منم و قرصِ خواب، بیداری
در کنارش لب تو میخندید
آن زمانی که گریه میکردم
او سرش روی شانههایت بود
من به دیوار تکیه میکردم
من به سیگار، من به تنهایی
من به این درد اکتفا کردم
با همین دستهای یخبسته
دستهای تو را رها کردم
از خودم خستهام، از این حسرت
از غمی که نشسته بر جانم
عشق، آه این جنونِ لاکردار
کمرم را شکسته میدانم
کمرم را شکسته میبینی؟
از دل خستهام خبر داری؟
منتظر نیستم که برگردی
زخم بر روی زخم بگذاری
#شکیلا_اسماعیلی
#حضرت_شعر
#غزل