-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
.
کوچ تاثیری ندارد در علاجِ حالِ من...
هر کجا رفتم غمت آمد به استقبالِ من...!
#محسن_حیدری
#حضرت_شعر
.
.
.
آنقدر به عابری که شبیه تو بود خیره شدم
که گمان کرد دوستش دارم...!
#غادة_السمان
#حضرت_شعر
.
خوشبحال دکمههای اولِ پیراهنت
«آه روب »است این دل دیوانه گاهِ دیدنت
یا بیا و یک وجب روغن به آش ما بریز
یا بفرما تا بریزم آش را در روغنت
بوسه را وحشی بگیر از ما چه فرقی میکند
جای سرخی یا کبودی ،گردنم یا گردنت
ای بهاران صورت، ای نوروزْ خنده، سر برس
ای خوشا در سال نو چون جامهای پوشیدنت
در نظر بازی امامِ سعدیام ،پیرِ عُبید
چونکه من حتی نظر دارم به چشم سوزنت
مال مایی تا زمان زنده بودن اینکه هیچ
خواب دیدم بعد مردن مدفنم با مدفنت
#احمد_جم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
من زخمهای بینظیری به تن دارم امّا تو
مهربانترینشان بودی، عمیقترینشان...!
#رویا_شاه_حسین_زاده
#حضرت_شعر
.
.
.
.
به حدی بیکس و کارم که شک دارم به جز روحم
کسی باشد که نعشم را میان گور بگذارد
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
.
آن بارِ گران رفت و دگر یار شما نیست
دل کندنم این بار به اصرار شما نیست
من رود پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهشِ دیدار شما نیست
یا تاب دلم کم شده یا ظلم تو بسیار
چون طاقتم اندازهی آزار شما نیست
سوزاندن و له کردن من عادتتان شد
این آدم دلسوخته سیگارِ شما نیست
بیهوده پیِ پنجرهای بودم و دیدم
یک روزنه سرتاسر دیوار شما نیست
یکجور از آوار تنم ساده گذشتی
انگار که ویرانیِ من کار شما نیست
پایان مرا خوب تماشا کن و خود را
مفروش به آنکس که خریدار شما نیست
#مهدی_جوینی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
الإنسان إذا عجز لسانه، تتکلم عیونه...!
.
وقتی زبان آدمی قاصر شود
چشمانش به سخن میآیند...!
#عبدالرحمن_منیف
ترجمه: #عذرا_جوانمردی
#حضرت_شعر
@SHaBaNeHaYe_Bi_To
.
.
.
از جهنم هیچ باکی نیست، وقتی سالها...
با جهانی اینچنین، هم سوختم، هم ساختم...!
#حسین_زحمتکش
#حضرت_شعر
.
.
.
غیر از آنکه با غمی دیگر دلم را پر کند
برنیامد از غروب جمعه، کاری بیشتر
#امیر_رسولی
#حضرت_شعر
.
تقدیر را به کافر و مومن سپرد و رفت
خندید و بارِ هستی ما را زمین گذاشت
آسان نبود تا که خطابش کنیم حق...
جای حروف اسم خودش نقطهچین گذاشت
بر سقفِ این جهنمِ افسردهی عبوس
نقاشیِ عریضِ بهشت برین گذاشت
طرحی زدی که رنگ جهانم تباه شد
بگذار راحتت کنم، افتضاح شد
طرحی زدی که هر چه گناه نکرده بود
مشمول کارنامهی این بیگناه شد
من این منِ کشیده به تصویر نیستم
این نقش، بی مرکبِ رنگی سیاه شد
میترسم از بهشتِ تو بیرون کشد مرا
روزی فرشتهای که ببخشید اشتباه شد
#عبدالجبار_کاکایی
دکلمه: #عبدالجبار_کاکایی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
بهلولوار فارغ از اندوه روزگار...
خندیدهایم! ما به جهان یا جهان به ما...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
باغ را آوازهای "سار" بهتر میکند
حال عاشق را حضور یار بهتر میکند
گریه کردن پیش چشم آشنایان خوب نیست
بغض سر وا کرده را سیگار بهتر میکند
عاشقِ دردآشنا هم مثل طفلی بیپدر
هقهقاش را کُنج یک دیوار بهتر میکند
وعدهها، دلواپسیهای مرا کمتر نکرد
حال و روزم را فقط دیدار بهتر میکند
گفته بودم از تو دیگر شعر ننویسم، ولی
نظم شعرم را همین انکار بهتر میکند
دوستت دارم، و میخواهم تو را دیوانهوار
حس و حالم را همین اقرار بهتر میکند
خستهام ازقرصهای تلخ اعصاب و روان
این مرض را یاد تو بسیار بهتر میکند
من یقین دارم که زخم طعنههای خلق را
بوسههای ممتد و کشدار بهتر میکند
حرفها در سینه دارم با تو، اما نیستی...
این رسالت را "گلم" خودکار بهتر میکند
#هخا_هاشمی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
چارهها رفت زِ دستِ دلِ بیچارهی من
تو بیا چارهی من شو که تویی چارهی من...!
#فیض_کاشانی
#حضرت_شعر
.
.
شعر قدیمی هست
ولی خب بیانش حال دل ماست
بخوانیم و #آه_بکشیم
.
با بخت در عتابم و با روزگار هم
وز یار در حجابم، وز غمگسار هم
بر دوستان عیالام و بر اهل بیت نیز
بر آسمان وبالم و بر روزگار هم
اندر جهان منم که محیط غم مرا
پایان پدید نیست، چه پایان؟ کنار هم
حیرانم از سپهر، چه حیران؟ که مست نیز
محرومام از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فروشد، لابلکه عمر نیز
حالم به هم بر آمد، لابلکه کار هم
کس را پناه چون کنم و راز چون دهم؟
کهز اهلْ بینصیبم، وز رازدار هم
بر بوی همدمی که بیابم یگانه رنگ
عمرم در آرزو شد و در انتظار هم
امروز مردمی و وفا کیمیا شده است
ای مرد کیمیا چه؟ که سیمرغوار هم
بر مردم اعتماد نمانده است در جهان
گفتی که اعتماد؟ مگو، زینهار هم
گویند: «کار طالع خاقانی از فلک،
امسال، بد گذشت»؛ چه امسال؟ پار هم
با اینهمه به دولت احمد در این زمان
سلطان منم بر اهل سخن، کامکار هم
#خاقانی_شروانی
#حضرت_شعر
#غزل
#آه_بکشیم
.
.
غمِ عالم کند پیدا دلم را هر کجا باشم...
چنان که میشناسد سگ، سرای صاحب خود را...!
#احمد_جم
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آشوبِ جهان و جنگِ دنیا به کنار...
بحرانِ ندیدنِ تو را من چه کنم...!؟
#فرامرز_عرب_عامری
#حضرت_شعر
.
از بنان و منزوی هم پرنیاناندیشتر:
چشمهایت شعر دارد- شروه خوانی بیشتر-
مینشینم رو به گورستان دعا میخوانمت
تا خدا عمرت ببخشد، عاشقانی بیشتر!
خوب من! میخواستم تا خرمآبادت شوم
نیمهی شاعرترت از اصفهانی بیشتر
آخرین شاعر میان ظهر کشتارم ولی
زندهام اما برای لقمهنانی بیشتر...
ظهر عاشوراستی! از هر زمانی بیشتر
زجر دارد گفتنش، از لالمانی بیشتر
کاش طاقت داشتم، یا واژگانی بیشتر
یا خدای کمتری، یا نیمه جانی بیشتر
مادرم نامش کبوتر بود و وقتی جان سپرد
حسرت زندان دیگر، آسمانی بیشتر...
داشت اما روزگار چاله بود و چاه: تنگ
رفت و بعد از او به جا ماند استخوانی بیشتر
هرچه سگ داریم از کفتار آبستن شده
درد دارد باختن، اما تبانی بیشتر
درد دارد شاعرش باشی برای دیگران
بغض دارد فحش! وقتی ناتوانی بیشتر
#بهدین_اروند
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
اگر از کوه رودی میشود جاری، ملالی نیست
که گریه از غرور مرد چیزی کم نخواهد کرد
#مهدی_دهاقین
#حضرت_شعر
.
#آه_بکشیم
.
.
همچون کودکی که
به زخمِ زانوانش اشاره میکند...
به قلبم اشاره میکنم و میگِریَم...!
#مروان_البطوش
#حضرت_شعر
.
.
القصه به قصدِ جانِ ما بسته صفی...
مرگ از طرفی و زندگی از طرفی...!
#مؤمن_حسین_یزدی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بس که نادیدنی از مردمِ دنیا دیدم...
روشنم گشت که آسایشِ نابینا چیست...!
#کلیم_کاشانی
#حضرت_شعر
.
.
.
سخت دل دادى به ما و ساده دل برداشتى...
دلبريدنهات حكمت داشت، دلبر داشتى...!
#عليرضا_بديع
#حضرت_شعر
.
.
.
ای بنازم حکمت مستی که پندم داد و گفت:
از بدی بدتر، فقط بیهوده خوبی کردن است...!
#احمد_جم
#حضرت_شعر
.
.
.
گر راه نمایی، همه عالم راه است...
ور دست نگیری، همه عالم چاه است...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
گوش دنیا گرچه کر شد از صدای خندهام
بابت شبگریههایم از خودم شرمندهام
شببهشب زیر پتو با گریهام مُردم ولی
روزها وقتی که برمیخیزم از جا زندهام
#شکیلا_اسماعیلی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بیا و سرت را روی سینهام بگذار
تا این زندگی به رنجی که میکشیم، بیارزد...
#جمال_ثریا
#حضرت_شعر
.
.
.
شاید او هم در غمِ یاریست مثل من، ولی
برج پیزا خم شده از هجر، من افتادهام...!
#احسان_پرسا
#حضرت_شعر
.
آنکه لبهای تو را گلریز بار آورده است
در دلم با دیدنش پاییز بار آورده است
بوده فکر کشتن من، چون که از روز نخست
ابروان خنجرت را تیز بار آورده است
راه و رسم دلبری از نوع بیرحمانهاش
از لبانت آتش چنگیز بار آورده است
عشق محض اینکه بیحرفی مرا جادو کنی
خندههایت را چه شورانگیز بار آورده است
شیخ اگر از تار مو عاصیست تقصیر از تو نیست
روزگار او را زیادی هیز بار آورده است
من همان فرهاد شیرینم که تقدیرم مرا
تلخکام از قصهی پرویز بار آورده است
ای امان از آنکه دف بر کف، به شعر بلخیات
عشق در منظومهی تبریز بار آورده است
نمنم باران پشت پنجره با یاد تو
حس و حالی ناب و سحرآمیز بار آورده است
برگ برگ واژههایم ریخت بر روی زمین
شاید این شعر مرا پاییز بار آورده است
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
بیا که هر دو بهنوعی به شانه محتاجیم
دوباره موی تو و حالِ من پریشان است
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
@SHaBaNeHaYe_Bi_To
.
.
در غزل جستجو مکن من را...
مدتی هست چارپاره شدم...!
#سید_تقی_سیدی
#حضرت_شعر