-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را به دنیایی نمیدادی!
به خاطر داریَم آیا...؟
بخاطر دارمت آری...
شعر از #محمدرضا_نظری
خواننده #هوش_مصنوعی
.
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺱ ﻭ ﺗﺒﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻏﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷُﻬﺮﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ یکﺸﺒﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻗﻠﺐ ﯾﻘﯿﻦ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮ ﻟﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ یکﺸﺒﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮهﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻃﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﻪﮐﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺳﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ میبندد
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ میخندند
ﺳﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﺪﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ
ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﺗﻢ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ تلخیِ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪﯼ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
#سید_مهدی_موسوی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
أنْتَ کَهفی
حِینَ تُعیینی الْمذاهِبُ فِی سَعَتِها...
...
تو پناهگاهِ منی، آنگاه که راهها
با همهی وسعتشان درماندهام کنند...
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
.
.
صبر در راهِ تو حَلواهای ما را غوره کرد
دِلخوشیها را هَراسِ رفتنت دِلشوره کرد
#کاظم_بهمنی
#حضرت_شعر
.
.
.
به آنان بگویید
به قبرستان نیایند که خاک از سنگِ ما بشویند
ما غبارِ جان داشتیم، کسی ندید...!
#نجوا_ماهانی
#حضرت_شعر
.
قشنگه...🤍
بخونید و بفرستید
واسه کسی که دوست دارید و
حس میکنید این شعر حالش رو خوب میکنه❤️
.
چون تو لبخند زدی، فرم غزل ساخته شد
سخنت شهد و شکر ریخت، عسل ساخته شد
دستهایت چو مرا لایقِ آغوش تو دید
واژهی گرم و طلایی بغل ساخته شد
از همان روز که گل مثل تو آرایش کرد
کار تقلیدی و مفهوم بدل ساخته شد
شاید از تابش نور تو در آغاز وجود
هالهای نور در اطراف زحل ساخته شد
در ملاقات نخستِ بشری با غم تو
شعر پاکی به بلندای ازل ساخته شد
در همان لحظه که گفتند مبادا بروی
ترس از مردن با دست اجل ساخته شد
با همان شیوهی پر حکمت گفتاری تو
بین مردم ادبیات مثل ساخته شد
بر سر اینکه تو در کوی که مهمان باشی
بین عشاق جهان جنگ و جدل ساخته شد
#جواد_مزنگی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
دل از صد جا شکست و نیست امیدی به تعمیرش
نمیکوبد چرا باری تعالی خانهی خود را
#معنی_زنجانی
#حضرت_شعر
.
نه اینکه بیهنرم یا که پشتکار ندارم
اگر نشستهام انگیزهی فرار ندارم
دو چای ریختهام رو به روی خویش نشسته
منی که با احدی غیر خود قرار ندارم
اگر نخواست ببیند گله ندارم از این پس
تو جای خویش! که از چشمم انتظار ندارم
هنوز بر لب فنجان نشسته ردّ لب تو
چقدر بد که جز این از تو یادگار ندارم
فرار میکنی از من، چه دلخورم که کنارت
هنوز در حد یک بوسه اعتبار ندارم
نترس آهوی وحشی تمام مزرعه امن است
پلنگ خانگیام، جرأت شکار ندارم
#نفیسه_نعمتی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
مطلبی گر بود از هستی، همین آزار بود...
وَر نه در کُنجِ عدم، آسودگی بسیار بود...!
#بیدل_دهلوی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
حدّ مِی هشتاد ضربه، حد چشمانِ تو چیست...!؟
مستِ چشمانِ تو را اعدام باید کرد و کُشت...!
#رسول_احدی
#حضرت_شعر
.
.
.
شعر خواندم که تو را از سرِ خود اندازم
تو خودت شعر شدی، در سرِ من افتادی
#جواد_صفری
#حضرت_شعر
.
.
.
من نمیخواهم بمانم غیر تو با هیچکس...
یا شما، یا تو عزیزم، یا خودت، یا هیچکس...!
#سارا_یوسفی
#حضرت_شعر
.
.
.
با آنکه مرا از دل خود راند، بگویید...
مُلکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
« من » زخم است!
« دوستت دارم » پانسمان!
خونی که میچکد...
یعنی مرهمِ خوبی نبودهای...!
#حمید_جدیدی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
ابتدا ما به غلط دل به تو بستیم و کنون...
به تو برگشتنِ این دل، غلط اندر غلط است...!
#محدثه_محمودلو
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آنقَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچوخم آید بیرون
لنگلنگان درِ دروازهی هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
#مسیح_کاشانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
چقدر قشنگ...💔
خاکم به سر که رفتی و هنگام رفتنت...
اشکم به دیده آمد و من تار دیدمت...!
#محمدرضا_قرقانی
#حضرت_شعر
.
گفتی: بگیر رامش و امّا قرار، نه
خلوتنشین باش و ولی چلّهدار، نه
گفتی: بیا به کوچهی بنبست وعدهنوش
پنهان بچین بوسه، ولی آشکار، نه
از چارفصل، گفتی: یکی انتخاب کن
از چارفصل، آه، ولیکن بهار، نه
سقف خیال بر سرم آوار کردهای
گفتی: بریده ناله کن از دل، هوار، نه
گفتی: بکش، کشیدنیِ دهر دون، ولی
خود را ز رنج عاشقی امّا، کنار، نه
گفتی: هوای هرچه به سر کن غریب عشق
امّا، هوای دیدن یار و دیار، نه
گفتی: قضا، از آنِ تو تقدیر، ز آنِ من
جبر از تو بوده است و مرا، اختیار، نه
میخواستم گریز از این برزخ تمام
راهِ فرار دادی و پای فرار، نه
گفتی: دو رکعت، غزل چشم تو کنم
گفتم: خدای دل، ز من این انتظار، نه...
#گویا_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر...
بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر...!؟
#منوچهر_آتشی
#حضرت_شعر
.
.
آرزویم بود و با خلقی بیانش کردهام...
وای بر من آرزوی دیگرانش کردهام...!
#سجاد_سامانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آخ اگر تنها شویم جوری بغل میگیرمت...
که هوا رد نشود، لای فشارِ من و تو...!
#عرفان_پاکزاد
#حضرت_شعر
.
#آه_بکشیم
.
.
.
ضعفم کجا کشیده است در کارگاه امکان...
میخواستم بمیرم، دیدم که جان ندارم...!
#محمد_سهرابی
#حضرت_شعر
.
.
یکی از او پرسید: که چگونهای؟
گفت: چگونه بُوَد حالِ قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر کسی به تختهای بمانند؟!
گفتند: صعب باشد!
گفت: حالِ من هم چنان باشد..
حضرتِ #عطار
#حضرت_شعر
.
خوشوقت گاو! این یله در اکنون
بیفکرِ آفرینشِ کفتاران
دور از چِرای فلسفهی بودن
سرمست از چَرای علفزاران
گاوی تمامقد که نمیداند
جغرافیا کجاست؟ سیاست چیست؟
هر جا که سبزه هست، وطن، آنجاست!
یکبار، این مراتع و یکبار، آن...
گفتم وطن... کجاست قرارِ من؟
جغرافیای من غمِ هر جاییست
من مرزهای مشترکی دارم
با ابرهای درصددِ باران
از "میهنی" که عاشقِ آن بودم
چیزی نماندهاست به جز نامِ
یک بستنی که عاشقِ آن بودم
آنهم فروختند دکانداران
اینجا کجاست؟ مسلخ آدمها
اینجا که وقتِ مختصری شادی
با حکمِ جلبِ خندهیمان غمها،
در میزنند عین طلبکاران
مادر که قوتِ غالبِ او غصهست
در دل، امید دارد و میگوید:
"مردم چه میکنند در این اوضاع؟
ما هم یکی از آنهمه بسیاران!"
امید، مرزِ بینِ غم و شادیست
نه خوب میشویم و نه میمیریم
امید، سدّ معبرِ آزادیست
نومید باد قلبِ گرفتاران
ای کاش گاو بودم از آن اول...
#فرزانه_میرزاخانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
أَأُنْكِرُها ومَنْبِتُها فؤادي...
...
چگونه اِنکارش کنم،
وقتی از دلِ من روییده...
#ابوالعلاء_المعري
#حضرت_شعر
.
تولستوی میگه:
همهی ما بعد از مرگ،
گریهکنندههای زیادی داریم!
اما امروز وسطِ زندگی، تنهای تنهاییم...!
#تولستوی
#حضرت_شعر
.
.
فرَّ قلبي إليها...
كطيرٍ إلى عشه في الغروب...!
...
قلبم به سوی او شتابان گریخت...!
چو پرندهای به سمتِ لانهاش، هنگامِ غروب...!
#بدر_شاكر_السياب
#حضرت_شعر
.
: چقدر گریه؟ چهل سال، چند دریاچه!
بیا و زندگیام را عوض بکن
- با چه؟
تو مثل جادهی در کوه پیچوخم داری
در اوج سرخوشیات میل به عدم داری
شعارِ لذتِ در لحظه میدهی اما
زمان گمشدهای بین غم... و غم داری
تو جیغِ لحظهی ارضا شدن، ولی گاهی
جواب بیهیجانی به «دوستم داری؟»
پریدهرنگترین، طفلکیترین عشقی
که روی لب رژِ آلودهی به سم داری!
فرشتهای که خودش خواسته سقوط کند
دلی شکسته، دو تا بال متهم داری
تو چشمهات تقلای ماهیِ در تُنگ
در این سیاهی مطلق امید هم داری؟!
چگونه میشود این زخمِ باز خون ندهد
بگو چه معجزهای رخ دهد؟ چه کم داری؟
چه چیز؟...
پنجره را باز میکنم به غروب
و بعد یک نفس تازه، خوبِ خوبم! خوب!
چقدر گریه؟ نه! کارم نمیکشد به جنون
چراغ جادو را پرت میکنم بیرون
#فاطمه_اختصاری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
توصیه میکنم بخونید و بشنوید...!💔
خیلی قشنگ دکلمه کرده💖
.
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم...!
#کاظم_بهمنی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
انبار مهمات گناه است لبت...
با بوسه شبی منفجرت خواهم کرد...
#عباس_صادقی_زرینی
#حضرت_شعر