-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
ترحم بر پلنگِ تیز دندان...
ستمکاری بُوَد بر گوسپندان...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
.
.
از ما طلبِ یأس کن ای خواجه نه امید...
کآن جنس متاعی ست که در کشورِ ما نیست...!
#طالب_آملی
#حضرت_شعر
.
حتماً همه ( اکثراً )
مصرع آخر این شعر رو خوندید و شنیدید؛
ولی احتمالاً شعر کاملش نخوندید...
بخونیم با هم...♥️
.
.
شعر من از عذاب تو گزندِ تازیانه شد
ضجهی مغرور تنم ترنم ترانه شد
حماسهی زوال من در شب تلخ گم شدن
ضیافتِ خواب تو را قصهی عاشقانه شد
برای رند در به در، این منِ عاشقِ سفر
وای که بیکرانیِ حصار تو کرانه شد
وای که در عزای عشق کشته شد آشنای عشق
وای که نعرههای عشق زمزمهی شبانه شد
ای تکیهگاه تو تنم، سنگرِ قلب تو منم
وای که نیزهی تو را سینهی من نشانه شد
درختِ پیرِ تنِ من دوباره سبز میشود
که زخم هر شکستِ من حضور یک جوانه شد
وای که در حضور شب، در بزم سوت و کور شب
شبکور وحشتِ تو را قلب من آشیانه شد
وای که آبروی تو، مرد اناالحقگوی تو
بر آستانِ کوی تو جان داد و جاودانه شد
من همه زاریِ منم زخمی زخمهی تنم
برای هایهای من، زخمهی تو بهانه شد
درختِ پیرِ تنِ من دوباره سبز میشود
هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد
#ایرج_جنتی_عطائی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب، کلیدِ هر چه در دستم بود
زیباتر از این خواب ندیدم خوابی
بیدار شدم دست تو در دستم بود
#ایرج_زبردست
#حضرت_شعر
.
.
.
با خلق مرا نیست دگر هیچ قراری...
من بندهی کُنجِ غمِ تنهاییِ خویشم...!
#سعید_عبداللهی
#حضرت_شعر
.
دو چشم، لا، بل دو چنگیز داری
دو خونخوار داری دو خونریز داری
دو قهار داری، دو جبار داری
دو تاتار داری دو چنگیز داری
دو قاتل دو هائل دو مائل دو حائل
دو طغرل دو هرقل دو سگ نیز داری
دو قید و دو بند و دو صید و دو زندان
دو سلول داری دو دهلیز داری
دو نادستبردار از جانِ ملت
دو از خون مردم نپرهیز داری
دو محمودِ حامدبهقربان دو سلطان
دو هندوستان زیر شبدیز داری...
#سید_حامد_احمدی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
ترسیدهای؟
از چه؟
از جهان؟
من جهانت...
از گرسنگی؟
من گندمت
از بیابان؟
من بارانت
از زمان؟
من كودكیات
از سرنوشت؟
من هم از سرنوشت میترسم...!
#محمد_الماغوط
#حضرت_شعر
.
.
.
زِ خود هر چند بگریزم...
همان در بندِ خود باشم...!
#واعظ_قزوینی
#حضرت_شعر
.
آه چه شام تیرهای، از چه سحر نمیشود
دیو سیاه شب چرا جای دگر نمیشود
سقفِ سیاه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمیشود
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمیشود
مادر داغدار من، طعنهی تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گر چه پسر نمیشود
کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من، بر تو پدر نمیشود
باغ ز گل تهی شده، بلبل زار را بگو:
((از چه ز بانگ زاغها، گوش تو کر نمیشود))
ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
(بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود)
#حمید_مصدق
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
سرِ مویت به دستِ من میگفت:
تازه این اولِ پریشانیست...!
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
.
.
.
من
چیزی نیستم؛
جز اشتباهاتم...
#محمود_درویش
#حضرت_شعر
.
اینگونه از من رد نشو، ای مهربانبانو!
یک امشبی را تا سحر با من بمان، بانو!
گُردآفریدانه نکُش با تیر ابرویت
سهراب را در انتهای داستان، بانو!
نگذار دلسردت کند از عشق ورزیدن
یک لحظه حتّی حرف این نادوستان، بانو!
شک میکنم هستم اگر روزی نباشی تو
ای با تو بودن برتر از شکّ و گمان، بانو!
ما چون دو آیینه که رو در روی هم امشب
تو بینهایت را به من دادی نشان، بانو!
«آغا محمّدخان» دلش لرزید در کرمان
تا دست بردی سمت میلِ سرمهدان، بانو!
تو مهربانی؛ ارّه بودن را نمیفهمی
پس لطف کن در حقّ این سرو جوان، بانو...
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
میشود در بغلت جای شوم تا فردا؟
بغلی نیستم.... اما بغلت... واویلا
#علی_جعفری
#حضرت_شعر
.
.
بغلم کن...
بغلم کن که حرف زدن کافی نیست...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
#ستار
#حضرت_شعر
.
دوباره تف به اَتَکهای لعنتیِ پَنیک
به لرزههای پُر از تب دوباره فحش رکیک
و خواب نیمهشبم توی تختخوابِ ترم
هجومِ وحشتِ کابوسِ تلخِ بیپدرم
روانپزشکِ روانیِ دربهدر شدهام!
فرارکن! که شدیداً دوباره خر شدهام!
به لحظههای اسارت درونِ این قفسم
به ترسم از در و دیوار و حبسِ هر نفسم
دوباره فکرِ "رهایی" که میزند به سرم
که روی بالِ پتویم به آسمان بپرم
شبیه اسلحهام... فکر منفجر شدنم
جنابِ مرگ عزیزم! بِکِش گلنگدنم
بِکِش مرا به جنون یا بِکُش مرا علنی
بِکِش مرا به لجن توی فحش و بددهنی
که منتشر بشود توی تیترهای خبر
شکسته شد دلِ مردی به بوسههای تبر
شروع فصلِ دلانگیزِ هجرت از بدن است
شروع بوسهی چاقو به روی رگ/زدن است
هزار رازِ مگو را به گور خود ببرم
تمامِ صبر و سکوتی که سوخت این جگرم
چقدر توی کفن جیغِ بیصدا بزنم
چقدر حرفِ دلم را به کرمها بزنم
کجا فرار کند از حروفِ سرخِ تنش
تنی که مُهرِ اسارت نشسته بر کفنش
قسم به هر چه اباطیل و شعر و فلسفهام
که خستهام... کمکم کن! خودت بکن خفهام
کمک کن ای ملکالموت!... زود پر بکشم
که ریقِ رحمتِ جان را به پات سر بکشم
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
مرا پیاده میکنی کنار وعدهگاهمان
کنار اولین قرار و آخرین گناهمان
دوباره سرد و بیرمق به من نگاه میکنی
به هم گره نمیخورد ولی دگر نگاهمان
من اعتراف میکنم: ز یاد من نمیروی
تو اعتراف میکنی: به عشق اشتباهمان
تو فکر میکنی که من به رفتن تو راضیام
تو فکر میکنی فقط به نیمه سیاهمان
مرا پیاده میکنی درست هشت و نیم شب
کنار خاطرات و لحظههای بیپناهمان
گذشته کارم از جدل، به دست ساکی از غزل
هنوز ایستادهام کنار وعده گاهمان
#حبیب_فرقانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
چرا خَمگشته میگردند پیرانِ جهاندیده...
مگر در خاک میجویند ایامِ جوانی را...!؟
#غنی_کشمیری
#حضرت_شعر
.
.
.
نه تاب جفا، نه میلِ لذت داریم
عمریست ز نام عشق وحشت داریم
از غربتِ بیکسی نترسان ما را
ما خدمتِ بیکسی ارادت داریم
#احمد_جم
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
بغض غریبی در میان بیتها جاری است، میفهمی؟
وقتی اسیر غصهای، لبخند اجباری است،میفهمی؟
آبیترین بودم میان وسعت چشمت، ولی حالا
پرپر زدن در این قفس از روی ناچاری است میفهمی؟
وقتی که در رویای من قاب تو خالی شد ندانستم
تصویرهای زندگی، کابوس بیداری است! میفهمی؟
من با تو هستم تا همیشه، تو بدون من... نه ممکن نیست
این عشق بیفرجام هم نوعی خودآزاری است، میفهمی؟
تا سد شدی، بر اشتیاقِ روزهای رفته از دستم
دریای پشت پلکها، دیوان اشعاری است، میفهمی؟
شوری به پا کن در میان دفترم موجی خروشان باش
وقتی نباشی هر غزل هر واژه تکراری است، میفهمی؟
من روزهی دلتنگیام را با تبسمهای تو وا میکنم
پس " رَبَنّایَت " رابخوان، هنگام افطاری است، میفهمی؟
#نسیم_پریشان
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
خَمُش باش... خَمُش باش...
در این مَجمعِ اوباش...!
حضرتِ #مولانا
#حضرت_شعر
.
.
.
میانِ ما چه افتاده...!؟
شادی را دیگران کُشتند...
ما چرا انتقام از « خود » میگیریم...!؟
#بهرام_بیضایی
#حضرت_شعر
.
گر همسفر عشق شدی، مرد سفر باش
ورنه، رهِ خود گیر و یکی راهگذَر باش
هم نعرهی امواج گَرت ـ عَربدهای نیست
در برکهیِ آسایشِ خود زمزمهگر باش
هُشدار، که یخ تابِ تب عشق ندارد
گر بستهیِ قالب شدهای فکرِ دگر باش
عیسات اگر جان بدمد شبپرهای باز
وام از نفسِ عشق کن و مرغ سحر باش
هر خواب رگی در خور خون تو و من نیست
از خون منی، در رگ بیدار خطر باش
من ناخلفی با پدر خویش نکردم
های... ای خلف زندگیام مثل پدر باش
#محمد_علی_بهمنی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
چنان ز کوی تو آوارهی جهان گشتم...
که آنچه نشنوی از هیچکس، سراغِ من است...!
#ابو_تراب_بیک
#حضرت_شعر
.
.
.
مار است این جهان و جهانگوی مارگیر...
از مارگیر مار برآرد همی دمار...!
#رودکی
#حضرت_شعر
.
.
چشمت به چشمِ ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است
هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینهها زودباوری است
مهرت به خلق بیشتر از جُور بر من است
سهم برابر همگان، نابرابری است
دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب، هر چه کنی ذرهپروری است!
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
ای آینه ای همدل و همصحبت و همراز...
چندی است تو هم طاقت دیدار نداری...!
#امید_صفریان
#حضرت_شعر
.
.
.
.
ساحل، جوابِ سرزنشِ موج را نداد...
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
جز حرفِ تو هر حرف شده حرفِ اضافه
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو...
برگرد که خود را نسپارم به خرافه
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
گرمای تنت، پخته کند خامیِ من را...
بیتجربهام، میوهی کالم؛ بغلم کن...!
#یدالله_شهریاری
#حضرت_شعر
.
.
.
غم مخور از طعنهی بیگانه با پرواز چون...
هر چه بالاتر روی، کوچک شوی در دیدِ او...!
#سید_علی_صاحبکار
#حضرت_شعر