-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
گر همسفر عشق شدی، مرد سفر باش
ورنه، رهِ خود گیر و یکی راهگذَر باش
هم نعرهی امواج گَرت ـ عَربدهای نیست
در برکهیِ آسایشِ خود زمزمهگر باش
هُشدار، که یخ تابِ تب عشق ندارد
گر بستهیِ قالب شدهای فکرِ دگر باش
عیسات اگر جان بدمد شبپرهای باز
وام از نفسِ عشق کن و مرغ سحر باش
هر خواب رگی در خور خون تو و من نیست
از خون منی، در رگ بیدار خطر باش
من ناخلفی با پدر خویش نکردم
های... ای خلف زندگیام مثل پدر باش
#محمد_علی_بهمنی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
چنان ز کوی تو آوارهی جهان گشتم...
که آنچه نشنوی از هیچکس، سراغِ من است...!
#ابو_تراب_بیک
#حضرت_شعر
.
.
.
مار است این جهان و جهانگوی مارگیر...
از مارگیر مار برآرد همی دمار...!
#رودکی
#حضرت_شعر
.
.
چشمت به چشمِ ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است
هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینهها زودباوری است
مهرت به خلق بیشتر از جُور بر من است
سهم برابر همگان، نابرابری است
دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب، هر چه کنی ذرهپروری است!
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
ای آینه ای همدل و همصحبت و همراز...
چندی است تو هم طاقت دیدار نداری...!
#امید_صفریان
#حضرت_شعر
.
.
.
.
ساحل، جوابِ سرزنشِ موج را نداد...
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری ست...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
جز حرفِ تو هر حرف شده حرفِ اضافه
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو...
برگرد که خود را نسپارم به خرافه
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
گرمای تنت، پخته کند خامیِ من را...
بیتجربهام، میوهی کالم؛ بغلم کن...!
#یدالله_شهریاری
#حضرت_شعر
.
.
.
غم مخور از طعنهی بیگانه با پرواز چون...
هر چه بالاتر روی، کوچک شوی در دیدِ او...!
#سید_علی_صاحبکار
#حضرت_شعر
.
.
.
شعرِ نو وُ سپید وُ رباعی به جای خود
اما جهان، بدونِ غزلها قشنگ نیست...!
#سمیه_قاسمی
#حضرت_شعر
.
.
یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهی حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن
حضرتِ #ابو_سعید_ابو_الخیر
#حضرت_شعر
.
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشهی عطرِ غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپارههای زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثهای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر میبارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است...
#سعید_بیابانکی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
ای که مهرت نرسیده است به من، باور کن
هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد
#سجاد_سامانی
#حضرت_شعر
.
.
.
تمامیِ روزها یک روزند
تکهتکه میانِ شبی بیپایان...!
#شمس_لنگرودی
#حضرت_شعر
.
.
شاهد مرگ غمانگیزِ بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم!؟
نیست از هیچ طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبستهی این ایل و تبارم چه کنم
من کزین فاصله غارت شدهی چشم توأم
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم
یکبهیک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم؟!
#سید_حسن_حسینی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
زِ خود هر چند بگریزم...
همان در بندِ خود باشم...!
#واعظ_قزوینی
#حضرت_شعر
.
آه چه شام تیرهای، از چه سحر نمیشود
دیو سیاه شب چرا جای دگر نمیشود
سقفِ سیاه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمیشود
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمیشود
مادر داغدار من، طعنهی تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گر چه پسر نمیشود
کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من، بر تو پدر نمیشود
باغ ز گل تهی شده، بلبل زار را بگو:
((از چه ز بانگ زاغها، گوش تو کر نمیشود))
ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
(بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود)
#حمید_مصدق
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
سرِ مویت به دستِ من میگفت:
تازه این اولِ پریشانیست...!
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
.
.
.
من
چیزی نیستم؛
جز اشتباهاتم...
#محمود_درویش
#حضرت_شعر
.
اینگونه از من رد نشو، ای مهربانبانو!
یک امشبی را تا سحر با من بمان، بانو!
گُردآفریدانه نکُش با تیر ابرویت
سهراب را در انتهای داستان، بانو!
نگذار دلسردت کند از عشق ورزیدن
یک لحظه حتّی حرف این نادوستان، بانو!
شک میکنم هستم اگر روزی نباشی تو
ای با تو بودن برتر از شکّ و گمان، بانو!
ما چون دو آیینه که رو در روی هم امشب
تو بینهایت را به من دادی نشان، بانو!
«آغا محمّدخان» دلش لرزید در کرمان
تا دست بردی سمت میلِ سرمهدان، بانو!
تو مهربانی؛ ارّه بودن را نمیفهمی
پس لطف کن در حقّ این سرو جوان، بانو...
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
میشود در بغلت جای شوم تا فردا؟
بغلی نیستم.... اما بغلت... واویلا
#علی_جعفری
#حضرت_شعر
.
.
بغلم کن...
بغلم کن که حرف زدن کافی نیست...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
#ستار
#حضرت_شعر
.
دوباره تف به اَتَکهای لعنتیِ پَنیک
به لرزههای پُر از تب دوباره فحش رکیک
و خواب نیمهشبم توی تختخوابِ ترم
هجومِ وحشتِ کابوسِ تلخِ بیپدرم
روانپزشکِ روانیِ دربهدر شدهام!
فرارکن! که شدیداً دوباره خر شدهام!
به لحظههای اسارت درونِ این قفسم
به ترسم از در و دیوار و حبسِ هر نفسم
دوباره فکرِ "رهایی" که میزند به سرم
که روی بالِ پتویم به آسمان بپرم
شبیه اسلحهام... فکر منفجر شدنم
جنابِ مرگ عزیزم! بِکِش گلنگدنم
بِکِش مرا به جنون یا بِکُش مرا علنی
بِکِش مرا به لجن توی فحش و بددهنی
که منتشر بشود توی تیترهای خبر
شکسته شد دلِ مردی به بوسههای تبر
شروع فصلِ دلانگیزِ هجرت از بدن است
شروع بوسهی چاقو به روی رگ/زدن است
هزار رازِ مگو را به گور خود ببرم
تمامِ صبر و سکوتی که سوخت این جگرم
چقدر توی کفن جیغِ بیصدا بزنم
چقدر حرفِ دلم را به کرمها بزنم
کجا فرار کند از حروفِ سرخِ تنش
تنی که مُهرِ اسارت نشسته بر کفنش
قسم به هر چه اباطیل و شعر و فلسفهام
که خستهام... کمکم کن! خودت بکن خفهام
کمک کن ای ملکالموت!... زود پر بکشم
که ریقِ رحمتِ جان را به پات سر بکشم
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
آغوشِ تو آرامشِ محض است، همانجا
ای کاش به آخر برسد زندگیِ من...!
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
.
آسمانِ آبیِ عرفان من چشمانِ توست
اختر تابندهی کیهانِ من چشمان توست
در حضور چشمهایت عشق معنا میشود
اولین درس دبیرستان من چشمان توست
در بیابانی که که خورشیدش قیامت میکند
سایبانِ ظهر تابستان من چشمان توست
در غزل وقتی که از آیینه صحبت میشود
بیگمان انگیزهی پنهان من چشمان توست
من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی
نقطههای روشنِ ایمانِ من چشمان توست
در شبستانی که صد سودابه حیران منند
جام راز آلودهی چشمانِ من چشمان توست
باز میپرسی که دردت چیست؟بنشین گوش کن
درد من، این دردِ بیدرمان من چشمان توست
#محمد_سلمانی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
سخنها دارم از دستِ تو در دل...
ولیکن در حضورت بیزبانم...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
صبحانه: غم؛ ناهار: جنون؛ غصه شامِ من
دیدی چگونه بیتو جهان شد به کام من؟
#امید_صباغ_نو
#حضرت_شعر
.
یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار
تا این غبار میمرد، یکبار تا همیشه
باید که مینوشتم، شعری برای رگبار
این شهرواره زنده است، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است
گمراهههای باطل، بنبستهای انکار
تا مرز بینهایت، تصویر خستگی را
تکرار میکنند این، آیینههای بیمار
عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم، جان دوباره، من نیز
حل میشوم در اینان این جِرمهای بیزار
بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیّار
#حسین_منزوی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
داخل کلّ انسان...
قصةٌ یَوَدّ لو یَنساها...!
...
درون هر انسان،
داستانیست که دوست دارد
آن را فراموش کند…!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
.
نظری به کارِ من کن، که ز دست رفت کارم...
به کسم مکن حواله، که به جز تو کس ندارم...!
حضرتِ #عطار_نیشابوری
#حضرت_شعر