navazesh_e_rooh | Unsorted

Telegram-канал navazesh_e_rooh - نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

-

فایل‌های صوتی، تصاویر و کلیپ‌های مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متن‌های زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh

Subscribe to a channel

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

هم خداوندت سِرشت
و هم ملائک سِجده کرد

پس تویی معشوق خاص و
چرخ سرگَردان توست


#عطار_نیشابوری

..

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

رمان🥹🩵:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_438


بازومو ماساژ دادم

- اگه آروم صدام می زدی هم بیدار میشدم

جای انگشتش روی دستم موند بود

- اون از دیروز که برای بیدار کردنم آب سرد ریختی روم اینم از الان!

بلند شدم و از بالا نگاهش کردم

- سن و سالی ازت گذشته تو نمیتونی مثل آدم رفتار  کنی؟

ماهرخ هم متقابلاً بلند شد و رو به روم ایستاد

- من اینجا آدمی نمیبینم

با حرص بازوشو گرفتم

- تو انگار از همه شاکی هستی دردت چیه پیرزن؟

با دست آزادش ناگهانی ضربه ای پشت کتفم زد که نفسم توی سینه حبس شد!

این پیرزن زورش به اندازه ی یه ورزشکار بود

عصبی غر زد

- دردی ندارم! حرکت کن ببینم

خودمو عقب کشیدم و به هوا اشاره کردم

- خودت ببین هنوز هوا کامل روشن نشده چرا نذاشتی بخوابم سرم داره میترکه مگه آزار داری؟

سری از روی تاسف تکون داد

- جوونای بی خاصیت امروز، تا لنگ ظهر میخوابن بعدم مینالن که وای فلان جامون درد میکنه

نچ نچی کرد و ادامه داد

- واسه همینه که وضع مملکتمون رو به فلاکته!

بحث کردن با این پیرزن بی فایده بود!

به خاطر روز قبل که سگ دنبالم دوید
پاهام گرفته شده بود و به زور تکونش میدادم


⇨ 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_439


***

- چشماشو باز کن ماهرخ

این صدای کیان بود!

فقط میدونستم توی ماشین هستیم
اینکه کجا بودیم و برای چی رفته بودیم اطلاعی نداشتم

دستام از پشت و چشمام با یه چشم بند مشکی رنگ بسته شده بود

گفته بود قراره بریم مهمونی!
اما کدوم مهمونی با دست و چشم بسته میرن؟

ماهرخ چشمامو باز کرد

همه چی رو تار می دیدم

چند بار پشت سرهم پلک زدم تا بتونم واضح ببینم

کیان پشت فرمون ماشین بود و ماهرخ عقب بغـ،ـل دست من!

- پیادش کن بعد بهش توضیح بده باید چیکار کنه

- چشم آقا شیرفهمش میکنم

هاج و واج و با دستای بسته توی جایی بودم که نمی دونستم کجاست و کاری که اینا میخواستن من انجامش بدم چیه!

- معلومه داری چیکارمیکنی تا کی میخوای منو نگه داری؟

ماهرخ و کیان انگار اصلا حرفای منو نمی شنیدن

ماهرخ در ماشین رو باز کرد

دستشو پشت کمـ،رم گذاشت و محکم هولم داد پایین

دستام بسته بود نتونستم خودمو جایی بند کنم تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود با سر پایین بیفتم

همون لحظه ماهرخ بازومو کشید و صاف نگهم داشت

سرمو بلند کردم و به اطراف نگاه کردم تا بفهمم کجام

متعجب چشمامو چرخوندم
اونجا یه مکان باستانی بود 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_440


با اینکه قبلا اونجا نرفته بودم اما برام آشنا بود

حتما عکسشو جایی دیده بودم و یادم نمیومد

تعجبم از این بود که چرا کیان باید منو بیاره اینجا!

با نیشگونی که ماهرخ از بازوم گرفت حواسم جمع شد

- میشنوی چی میگم دختر؟

- تا وقتی وحشیانه رفتار میکنی گوش نمیدم بهت

- ببین دستتو باز میکنم فکر فرار به سرت نزنه وگرنه آقا زنده ت نمیذاره فهمیدی یا نه؟

کلافه به آدمایی که اونجا در رفت و آمد بودن نگاه کردم

- نترس بخوامم نمیتونم از اینجا فرار کنم

مشغول باز کردن دستام شد

- به هرحال فکر فرار از سرت بیرون کن چون اینجا چند نفر فقط مواظب تو هستن کم و زیاد کنی لاشه ات روی زمین پهن میشه

جای طنابی که به دستم بسته بود قرمز و ملتهب بود

دستمو مالیدم

- از من چی میخواین چرا آوردینم اینجا؟

ماهرخ نامحسوس اشاره ای به رو به رو کرد

- بدون اینکه تابلو بشه اون زنی که لباس قرمز پوشیده رو ببین

چشماشو حرکت دادم و دیدمش
پشتش به ما بود اما تنها کسی که قرمز پوشیده بود همون زن بود

_ آره دیدمش

- برو پیشش خودش همه چی رو برات توضیح میده

انگشتش رو تهدیدآمیز تکون داد

- لازمه تکرار کنم که اگه فکر فرار به سرت بزنه چی میشه؟

پوفی کشیدم

- نه حواسم هست


🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

💎 #پندانه

نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.

چون نداری کمالِ فضل آن به
که زبان در دهان نگه داری

آدمی را زبان فضیحه کند
جوزِ بی‌مغز را سبکساری

خری را ابلهی تعلیم می‌داد
بر او بر صرف کرده سعیِ دایم

حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی؟
در این سودا بترس از لومِ لایم

نیاموزد بهایم از تو گفتار
تو خاموشی بیاموز از بهایم

هر که تأمل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش ناصواب

یا سخن آرای چو مردم به هوش
یا بنشین چون حیوانان خموش


📗گلستان
باب هشتم در آداب صحبت

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟

بعد شد مرداب و از بیهوده پیمایی گریخت


#فاضل_نظری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‌
‌
‌رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود

🌹حافظ

.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

بی زر نمی توان یافت ،‌جا در حریم کعبه
در خانه ی خدا هم،‌ مفلس مکان ندارد
#طغرای مشهدی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

شانه‌های تو
بوی مزرعه‌ی قهوه می‌دهد؛
تمام بی‌خوابی‌های من تقصیر توست
ای تلخ دوست داشتنی،،،

نسرین_بهجتی

🦋🦋

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_431


قبل از اینکه کیان بتونه مجبورم کنه اون برگه ها رو امضا کنم باید از اونجا فرار میکردم

پیرزن ظرف خالی غذا رو برداشت و همونجور که بیرون می رفت غر زد

- برق رو خاموش میکنم کپه ی مرگتو بذار

سرشو برگردوند و تهدید آمیز ادامه داد

- هوس اینم به سرت نزنه که منو بدخواب کنی وگرنه دست و پاتو دوباره میبندم

چیزی نگفتم. برق رو خاموش کرد

ذره ای خواب به چشمم نیومد

بلند شدم و طول اتاق رو راه رفتم

سه روز یکجا افتاده بودم و همین بدنم رو حسابی کوفته کرده بود

به همه چی فکر کردم
این که چی شد که کارم به اینجا رسید

و اینکه چرا باربد توی این سه روز نتونسته بود منو پیدا کنه

کیان ازم میخواست اون برگه های لعـ.ـنتی رو امضا کنم همه چی بهم فشار میاورد

باید قبل از اینکه یه بار دیگه کیان پاش به اونجا باز میشد فرار میکردم

با فکر به اینکه نگهبانی که برام گذاشته بود یه پیرزن هست و به راحتی میتونم از دستش فرار کنم، به خودم امیدواری دادم

اونقدر فکر کردم و قدم زدم که هوا روشن شد

نمی دونستم ساعت چند بود که پیرزن با صبحونه اومد داخل

باز هم غر زدنش شروع شد

-انگار اومدی هتل! اینجا خوشی برای خودت

انگار از اینکه برای من غذا میاورد زورش میومد

صبحونه رو انداخت جلوم و دوباره با حرص گفت

- منم که شدم نوکر شخصی تو!


⇨ 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_432


اونقدر فکرم درگیر بود که حرفای این پیرزن نتونه توجهم رو جلب کنه

صبحونه ای که آورده بود رو خوردم تا انرژی داشته باشم

بلافاصله بعد از تموم شدن صبحونه به طرفش رفتم

- خانم من باید برم دستشویی

پیرزن با همون اخم و روی ترش جواب داد

- اینقدر منو خانم صدا نزن اگه خانم اینجا بودم که کلفتی تو رو نمی کردم

دستشو به کمـ،ـرش زد و ادامه داد

- اسمم ماهرخه

ناگهانی مچ دستم رو گرفت و کشید

- راه بیفت بریم دستشویی تا همه جا رو به گند نکشیدی

از بد دهنی پیرزن اخمام درهم شد
انگار پدرشو کشـ،ـته بودم

به هر حال من فقط به اجرای نقشه ی خودم فکر می کردم

تصمیم داشتم به محض بیرون رفتنمون پیرزن رو هول بدم و فرار کنم

ماهرخ دستمو محکم گرفت

- راه بیفت ببینم

- دستمو ول کن خودم راه میام

- زرنگی دخـ،ـتر؟ میخوای دستتو ول کنم جیم شی و کیان رو بندازی به جـ،ـون من؟

برخلاف تمام پیرزن هایی که تا اون روز دیده بودم که مدام از د..رد یه قسمت از بدنـ،ـشون نا..له میکنن و به زور راه میرن، ماهرخ خیلی تند و تیز بود

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_433


در حالی که مچمو محکم فشار میداد منو به طرف در کشوند 

با دست آزادش کلید انداخت و درو باز کرد 

با دیدن حیاط بزرگی که درش به روم باز شد حیرت زده پلک زدم 

بیشتر شبیه یه گاراژ بود 

هر گوشه ی حیاط آهن پاره و اشیا قدیمی بود  دستشویی همون اول بود 

در دستشویی رو باز کرد و منو هول داد داخل این پیرزن از اون چیزی که فکر میکردم حریف تر بود 

وگرنه کیان اونو به عنوان نگهبان نمیذاشت بالای سر من 

در دستشویی رو بستم و بعد از تموم شدن کارم به این فکر کردم که دیگه ممکنه چنین فرصتی گیرم نیاد 

دستمو پشت چفت در انداختم و با کمترین صدا درو باز کردم  جوری که اصلا مشخص نشد در باز شده 

آروم سرمو بیرون آوردم و متوجه شدم ماهرخ پشتش به من بود  قلبم تند تند میکوبید 

حالا که حواسش نبود فرصت خوبی فراهم شده بود 

با یه حرکت سریع از دستشویی بیرون پریدم 

کف دستامو محکم گذاشتم پشتش و هولش دادم 

به خاطر اینکه حواسش نبود و ناگهانی بهش حمله کردم تعادلش رو از دست داد و محکم روی زمین پهن شد 

صدای فریادش بلند شد 

فرصت رو غنیمت شمردم و به سرعت به طرف در دویدم 

حیاط به قدری بزرگ بود که وقتی رسیدم به در بزرگ آهنی رنگ و رو رفته، نفس نفس میزدم 

از بخت سیاهم اینجا هم در قفل بزرگی خورده بود 

صدای فریاد ماهرخ به گوشم رسید 

- بدبخت فکر کردی بری بیرون نجات پیدا می کنی؟ 

تازه اول بدبختیاته دختر

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_434


بدون توجه به حرفهای ماهرخ، سعی کردم قفل رو بشکنم

یه تیکه آهن همونجا برداشتم و روی قفل کوبیدم

- توی کوچه سگای وحشی برات کمین کردن، تیکه پارت میکنن دختر

صدای ماهرخ مثل پتک فرق سرم کوبیده میشد

- اینجا شهر کوچیک خودت نیست که بتونی برگردی خونه ت دخترجون

آهن از دستم پایین افتاد

ماهرخ چی داشت میگفت؟
اگه اینجا شهر خودمون نبود پس کجا بود؟

با ناامیدی کنار در سر خوردم

فقط از خدا میخواستم که باربد ازم ناامید نشه و هنوزم بهم اعتماد داشته باشه

صدای درونم بهم پوزخند زد

چه اعتمادی؟ تا الان یقینا با خودش هزار تا فکر کرده بود

همون لحظه حس کردم پام خیس شد
انگار یکی قطره قطره آب روی پام می ریخت

سرمو بلند کردم
درجا سکته کردم!

یه سگ مشکی رنگ که قلاده ی طلایی رنگ دور گردنش بود با چشمای وحیش بهم خیره شده بود

این آب دهنش بود که قطره قطره روی پام میچکید

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

با تردید ادامه دادم 

- باربد به من اعتماد داره 

کیان با صدای بلند خندید 

- به تو آره اما به من که اعتماد نداره! و تو هم الان پیش منی
- 🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

انگار سرمو توی ظرف یخ فرو کرده بودند

تند تند نفس کشیدم

یه کم که آروم شدم، اشکام ناخواسته روی صورتم ریخت

- بسه بسه دختر چقدرم آبغوره میگیره!

سرمو به سمت صدا چرخوندم

این صدای یه پیرزن بود!

وقتی نگاهمو دید چینی به بینیش انداخت

- از خونه فرار کردی حالا واسه من آبغوره هم میگیری؟

پیرزن با چهره ای ژولیده موهای خاکستری رنگش رو از وسط سرش فرق باز کرده بود

اخمو و بد اخلاق بود

- چته؟ به چی زل زدی؟ بازم دلت هوس آب یخ کرده بریزم روت؟

حالم به حدی خراب بود که نمی تونستم درست فکر کنم

شاید این پیرزن میتونست یه چیزایی رو برام مشخص کنه

- ببخشید خانم! تو نمیدونی من چرا اینجام؟ کیان میخواد با من چیکار کنه؟

پیرزن با همون قیافه ی اخمو غرید

- من تو کارای آقا فضولی نمیکنم

لباسی که دستش بود رو بالا آورد

یالا زود این لباسو بپوش که آقا کارت داره

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

زودتر یه ماشین گرفتم و به طرف بوتیک رفتم تا با باربد حرف بزنم 

وقتی رسیدم سر خیابون دیدم باربد اونطرف ایستاده بود 

اخماش بدجور درهم بود حتما بخاطر شب قبل هنوزم ازم دلخور بود 

با اینکه تعجب کرده بودم اما براش دست تکون دادم و به طرفش رفتم 

وسط راه، ماشین کیان جلوم توقف کرد

🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‍ رفتی و خیالت
زمانی
نمی کند مرا رها...
🌸🌸

@Navazesh_e_rooh

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

با آن‏كه دامن از همه عالم كشيده‏‌ام

عشقِ توام هنوز گريبان گرفته است





#اهلی_شیرازی


🌾

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

و حالا دست گذاشته بود روی نقطه ضعف من که شایلین بود!

و اون شب، سعی کردم خودمو آروم کنم

روز بعد ورق برگشت!

ادامه دارد....

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‌
گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی‌طلب سویش
مرا از پای نافرمان چه‌ها بر سر نمی‌آید!

صائب تبریزی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‌
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
نی اول و نی آخر و آغاز مرا

جان می‌دهد از درونه آواز مرا
کی کاهل راه عشق درباز مرا


#مولانا
..

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‌
‌
‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌     ‌ ‌‌در حریمِ وصلِ او
        صائب خموشی پیشه کن
         مجلسِ حال است اینجا،
          جای قیل و قال نیست



             
#صائب




‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌
‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

کام بخشی‌های گردون نیست جز داد و ستد
تا لب نانی عطا فرمود، دندان را گرفت

#کلیم همدانی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_435


کیان زنجیر رو محکم دور دستش چرخوند و سگ رو عقب کشید و ساکت کرد

- پس فکر فرار به سرت زده بود

یه دور از زنجیر دور دستش رو باز کرد
بلافاصله سگ به طرفم پرید

ایندفعه صدای جیغم بلندتر از قبل بود

از جا بلند شدم و خودم رو عقب کشیدم

کیان سگ رو یک قدمی من متوقف کرد

- دلت میخواست فرار کنی خب منم جلوتو نمیگیرم فرار کن

زنجیر سگ رو کامل از دور دستش آزاد کرد

فریاد زنان شروع به دویدن کردم

سگ که انگار به مراد دلش رسیده بود دنبالم دوید

صدای جیغ و فریادم چنان بلند بود که خودمم باورم نمیشد

سگ بدون توقف دنبالم میدوید و از پشت سر چنان بهم نزدیک بود که چند بار حین دویدن حس کردم ته دمپاییم خورد توی سرش!

همونجور که می دویدم ماهرخ رو دیدم که هنوزم کنار دستشویی بود

با این تفاوت که بلند شده بود و با خونسردی به دویدن من نگاه می کرد

گلوم خشک شده بود و دیگه صدام درنمیومد فقط می دویدم

مرگ رو به خودم نزدیک می دیدم

به ذهنم رسید برم پشت سر ماهرخ و اونو سپر خودم قرار بدم

جون آخرم بود که به ماهرخ رسیدم و خودمو کشوندم پشت سرش 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_436


همونجور که از پشت محکم بـ..غلش کرده بودم دیدم که سگ بهش نزدیک شد

ماهرخ اما بدون ذره ای ترس، به سگ خیره شده بود

سگ نزدیک ماهرخ که رسید متوقف شد

ماهرخ دستشو بلند کرد و روی سر سگ گذاشت

سگ روی زمین دراز کشید و آروم شد

از شدت تعجب داشتم شاخ درمیاوردم

ماهرخ از اول می تونست جلوشو بگیره اما عمدا ایستاده بود تا منو زجـ..ر بده

با صدایی که از شدت دویدن و نفس نفس زدن بریده بریده شده بود به حرف اومدم

- تو ... تو چطور تونستی... 

- خفه شده دختره ی ضعیف!

مچمو محکم گرفت و منو از خودش جدا کرد

- عرضه ی آروم کردن یه سگ هم نداری!

سری از روی تاسف تکون داد 

- پس تو به چه دردی میخوری دختر؟

چنان گلوم خشک بود که نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم

با دیدن شیر آبی که همونجا بود مچمو از دستش بیرون کشیدم

شیر آب رو باز کردم 
دستامو کنار هم گذاشتم و زیر شیر آب گرفتم و تا تونستم آّب خوردم

- امشبو استراحت کن! قراره فردا شب ببرمت مهمونی

با شنیدن صدای کیان، سرمو بلند کردم

خیـ،ـسی اطراف دهنم رو با آستینم خشک کردم 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_437


- ولم کن برم مطمئن باش باربد پیدات میکنه

کیان اشاره ای به سگ که دراز کشیده بود کرد

- بازم تـ،ـنت میخاره؟

ماهرخ حرف کیان رو ادامه داد

- تو قراره توی این مهمونی کار خیلی مهمی انجام بدی و تهشم اون برگه هایی که آقا دیشب آورد رو امضا کنی

سرمو محکم تکون دادم

- محاله! هیچوقت به هدفت نمی رسی کیان

کیان پوزخندی زد

- خواهیم دید

رو به ماهرخ ادامه داد

- آماده ش کن برای فردا شب

ماهرخ زود جواب داد

- چشم آقا

کیان سگ رو با خودش برد

ماهرخ به بی رحمانه ترین شکل ممکن بازومو فشار داد و دنبال خودش کشید

هولم داد داخل اتاق و غر زد

- جیکت در نیاد تا من کارامو بکنم یه چیزی میارم کوفت کنی

منتظر جواب نموند و درو از پشت قفل کرد

اونقدر خسته بودم که با گذاشتن سرم روی زمین خوابم برد

با احساس سوزشی توی بازوم بیدار شدم

صورتمو از درد جمع کردم

دست ماهرخ روی بازوم بود و با بی رحمی تمام داشت ازم نیشگون می گرفت

دستشو محکم پس زدم

- معلومه تو چته؟ چرا مثل وحـ..شیا رفتار میکنی
🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

🎼👌
آهنگ «غربتی» با حال‌وهوای خاص موسیقی جنوب
که این روزها مورد توجه زیادی قرار گرفته

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

از تمام دشواری‌هایی که آدم باید با آن روبرو شود،
هیچ چیز به اندازه ی عمل ساده ی انتظار کشیدن مجازات کننده نیست.

📖 هزار خورشید تابان
✍🏻 #خالد_حسینی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

یه زنجیر به قلاده وصل بود

ادامه ی زنجیر رو با چشم دنبال کردم و به کیان رسیدم

زنجیر سگ دست کیان بود و از چشمای قرمزش میشد تمایلش به تیکه پاره کردن منو فهمید

صدای سگ که بلند شد جیغ منم بالا رفت


🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

 

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_429


دستام از عصبانیت می لرزید

حرف های کیان با اینکه عصبیم میکرد اما ممکن بود حقیقت داشته باشه

اگه باربد فکر دیگه ای به ذهنش می رسید چی میشد

سرمو به شدن تکون دادم تا افکارم بپره
اینور باور داشتم که باربد بهم اعتماد داره

- هر غلطی میخوای بکن من از باربد جدا نمیشم

کیان بلند شد ک چرخی دورم زد و باز رو به روم ایستاد

- تو قبل از امضای این برگه ها، با دستای خودت برگ بی اعتمادی باربد رو امضا کردی

با پاش ضربه ای به زمین زد و ادامه داد

- و حالا نوبت امضای برگ طلاقته

با نفرت بهش نگاه کردم
اما حرفی نزدم

هر مخالفتی باعث میشد جری تر بشه و بخواد به زور ازم امضا بگیره

- فعلا تو رو تنها میذارم تا به حرفام فکر کنی ولی فردا شب که برگردم باید این برگه ها امضا بشه

انرژیم تحلیل رفته بود
احساس ضعف بدی توی تـ،ـنم داشتم

از در بیرون رفت و دوباره اون در قفل شد

بی حال روی زمین افتادم

راست می گفت با بودن من کنار کیان هر فکر بدی ممکن بود به ذهن بقیه بیاد و باربد هم از این قضیه مستثنی نبود حتی اگه بهم اعتماد داشت 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_430


دوباره در باز شد
حتی نای بلند شدن نداشتم

با دیدن همون پیرزن خیالم راحت شد که کیان نیست

پیرزن در حالی که ظرف غذا دستش بود و اخماش در همون غر و لند کنان بهم نزدیک شد

- بیا اینم شامت کوفت کن تا خـ،ـون توی رگات خشک نشده

با دیدن غذا معده ام ضعف کرد

یادم نیومد آخرین بار کی غذا خورده بودم

سرمو بلند کردم و به پیرزن نگاه کردم

- خانم میشه بگی من چند روزه اینجام؟

پیرزن تند جواب داد

- سه روز

شوک زده از جام بلند شدم

- سه روز؟ چطور من نفهمیدم
پیرزن ظرف غذا رو هول داد طرفم

- بیهوشی که به سگای هار میزنیم زدیم بهت

ناباور نگاهش می کردم

فکر نمی کردم کیان اینقدر پست باشه الان با چشم دیدم

دیگه نتونستم در برابر غذا مقاومت کنم

ظرف رو به خودم نزدیک کردم و تند تند مشغول لقمه گرفتن شدم

لقمه ها رو جویده و نجویده می فرستادم پایین

پیرزن هم گوشه ای نشسته بود و با تاسف بهم نگاه میکرد

ظرف خالی غذا رو همونجا رها کردم و بلند شدم

حالا که سیر شده بودم مغزم به کار افتاده بود  و توی ذهنم دنبال راهی برای فرار گشتم


🪻

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_425


با ریخته شدن آب یخ روی صورتم هین بلندی گفتم و چشمامو باز کردم

شوک زده نفسم حبس شده بود

قطره های آب از موها و صورتم پایین می چکید

انگار سرمو توی ظرف یخ فرو کرده بودند

تند تند نفس کشیدم

یه کم که آروم شدم، اشکام ناخواسته روی صورتم ریخت

- بسه بسه دختر چقدرم آبغوره میگیره!

سرمو به سمت صدا چرخوندم

این صدای یه پیرزن بود!

وقتی نگاهمو دید چینی به بینیش انداخت

- از خونه فرار کردی حالا واسه من آبغوره هم میگیری؟

پیرزن با چهره ای ژولیده موهای خاکستری رنگش رو از وسط سرش فرق باز کرده بود

اخمو و بد اخلاق بود

- چته؟ به چی زل زدی؟ بازم دلت هوس آب یخ کرده بریزم روت؟

حالم به حدی خراب بود که نمی تونستم درست فکر کنم

شاید این پیرزن میتونست یه چیزایی رو برام مشخص کنه

- ببخشید خانم! تو نمیدونی من چرا اینجام؟ کیان میخواد با من چیکار کنه؟

پیرزن با همون قیافه ی اخمو غرید

- من تو کارای آقا فضولی نمیکنم

لباسی که دستش بود رو بالا آورد

یالا زود این لباسو بپوش که آقا کارت داره

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_426


معلوم نبود قصد کیان چیه 

بیچاره تر از من توی دنیا وجود نداشت 

حتی نمی دونستم باید چیکار کنم 

- من هیچ کاری نمی کنم باید آزادم کنید  پیرزن بی توجه به حرفام نزدیک اومد و دستامو باز کرد 

دامنشو جمع کرد 

در همون حال غر زد 

- حالم از جوونای الان بهم میخوره! 

لباسو روی شونه ام انداخت 

- جوونای این زمونه فکر کردن به زور میتونن به هم برسن! عشقو به گند کشیدین 

انگار دلش پر بود 

- میرم بیرون وقتی برگردم باید لباستو عوض کرده باشی 

مات به رفتنش نگاه کردم 

انگار از عالم و آدم شاکی و طلبکار بود 

درو قفل کرد 

هوا روشن بود و حالا تونستم اطراف رو ببینم یه اتاق کوچیک با یه زیر انداز خشک که زیر پام پهن بود 

اتاق بخاری نداشت و سرما توی فضای کوچیکش حکم فرما بود 

بد..نم کاملا کوفته بود 

آبی که پیرزن به صورتم پاشیده بود باعث شد بیشتر احساس سرما کنم 

موهای نمناکم به صورتم چسبیده بود 

نمی دونستم چند روز و چند وقت گذشته بود یا اصلا کجا بودم 

از بس از جام بلند نشده بودم انگار تـ..نم به زمین چسبیده بود 

سعی کردم از جا بلند بشم همون لحظه پام دچار گرفتگی شد و افتادم 

با درد نـ...اله کردم 

- باربد کجایی تو چرا تا الان نیومدی دنبالم

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_427


چاره ای نداشتم جز اینکه فعلا به حرفهای این پیرزن عمل کنم تا راهی برای فرار پیدا کنم

لباسم کثیف شده بود

همونجور که روی زمین افتاده بودم لباسمو درآوردم و لباسی که پیرزن آورده بود رو پوشیدم

لباس گشاد بود اما همین که تمیز و قابل پوشیدن بود برام کافی بود

کش و قوصی به بدنم دادم تا از اون حالت کوفتگی دربیاد

ناگهانی در باز شد

خودمو جمع و جور کردم

با دیدن کیان اخمام درهم شد

چندتا برگه تو دستش بود

نگاهی بهم انداخت

- خوبه بالاخره رام شدی وحشی تر از این حرفا میدیدمت شایلین

- من رام شدنی نیستم به وقتش برای امثال تو که اسم مرد رو به گـ،ـوه کشیدین وحشی میشم

- کمتر شعار بده

نزدیک اومد

خم شد و برگه های توی دستش رو به طرفم گرفت

- بگیر زودتر اینا رو امضاشون کن باید برم

دستمو محکم زیر برگه ها زدم

هر کدومشون یه گوشه پخش شد

- چرا باید اینا رو امضا کنم؟ دیگه چی از جونم میخوای نفسمو قطع کنی بهتره

برگه ها رو از روی زمین جمع کرد

- به وقتش نفست هم قطع میکنم

- کنارم روی زمین زانو زد و قبل از اینکه حرکتی کنم مچ دستم رو محکم گرفت و فشار داد

از فشار دستش صورتم جمع شد

- یا همین حالا امضا میکنی یا دستتو خورد میکنم!


🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_428


مچمو محکم از دستش بیرون کشیدم 

- تا ندونم این برگه ها درمورد چیه محاله امضا کنم 

- آره حق داری بدونی! 

نگاهشو توی صورتم چرخوند و ادامه داد 

- این برگه ها درخواست طلاقت از باربده! 

کل تـ،ـنم یخ زد! 

- باید غیابی از باربد جدا بشی 

این عوضـ،ـی میخواست که من از باربد طلاق بگیرم! 

صدام بالا رفت 

- هرگز! این آرزو رو به گور می بری محاله از باربد جدا بشم 

پوزخندی زدم 

- ترجیح میدم دستم بشکنه ولی این برگه ها رو امضا نکنم 

سری از روی تاسف تکون داد 

- بهتره بیدار بشی فکر می کنی از اینجا بری میتونی دوباره زندگیتو با باربد ادامه بدی؟ 

تک خنده ای کرد و ادامه داد 

- باربد حتی تف هم تو صورتت نمی اندازه  سرشو نزدیک صورتم آورد 

جوری که از برخورد نفسش به صورتم چندشم شد 

- معلومه هنوز باربد رو نشناختی! برگشتت پیش باربد مساوی با مرگته! 

با اینکه تمام وجودم از حرفاش به لرزه افتاده بود اما هنوزم سعی میکردم خودمو محکم نشون بدم 

- اگر فکر کردی با این حرفا میتونی گولم بزنی کور خوندی! 

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_421


با دیدن کیان که از ماشین پیاده شد

با یکی از دستاش، دستمو گرفت

اخمام درهم شد و عصبانی شدم

باید این قضیه رو برای همیشه تموم می کردم

سرمو چرخوندم تا باربد رو صدا بزنم

همون لحظه کیان اون یکی دستش رو پشت سرم برد چیزی که توی دستش بود رو روی کمـ،ـرم حس کردم

سرشو خم کرد و آروم گفت

- به نفعته طبیعی رفتار کنی وگرنه مجبور میشم ماشه ی اسلحه رو بکشم

- ولم کن عوضـ،ـی! باربد باید بدونه تو چقدر پستی

- به محض اینکه باربد بیاد طرفت بعد از تو ماشه رو تو سر اون میچکونم تو که اینو نمی خوای پس بی سر و صدا سوار شو

از سردی اسلحه روی کمـ،ـرم نمی ترسیدم

از این میترسیدم که بلایی سر باربد بیاره

به اجبار سوار ماشین شدم

آخرین نگاهمو به باربد انداختم

تمام التماسمو توی چشمام ریختم تا شاید باربد ببینه!

اما کیان به زور اسلحه منو سوار کرد و خودشم پشت فرمون نشست و قفل مرکزی رو زد

همزمان با یه دستش اسلحه رو به طرفم گرفته بود

از دور دیدم که باربد چاقو توی دستش بود و به طرفمون دوید

ولی دیر شده بود چون کیان حرکت کرد

سرمو چرخوندم و از پشت شیشه ی ماشین دیدم که باربد با چاقوی دستش خط عمیقی روی ماشین انداخت


🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_422


صدای فریاد باربد رو شنیدم 

اما هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم 

فقط بی صدا اشک ریختم 

همون اشکایی که قبلا توی هیچ شرایطی از چشمم بیرون نمیومد 

حتی نمی تونستم در ماشینو باز کنم خودمو پرت کنم پایین چون قفل مرکزی رو زده بود 

سرعت ماشین چنان زیاد شد که باربد دیگه نتونست دنبالمون بیاد 

با نفرت به کیان نگاه کردم 

- پست فطرت! ذات کثیفت رو نشون دادی 

کیان قهقه ای سر داد 

- سالها بود منتظر بودم بیچارگی باربد رو ببینم! 

- بیچاره تویی 

نیم نگاهی بهم انداخت 

- خودم بیچارش کردم زنش تو دست منه! 

- هدفت چیه؟ چی از جون باربد میخوای؟ 

- نابودیش! 

فریاد زدم 

- نابودی به تو نزدیک تره فکر کردی باربد دست از سرت برمیداره؟ 

- زیادی حرف میزنی خفه شو

نگاهمو به خیابون دادم و بی صدا به اشک ریختنم ادامه دادم 

حال خراب باربد رو که یادم میومد اشکام شدت می گرفت 

چطور می تونستم بعد از این اتفاق براش توضیح بدم 

کنار یه خیابون ماشین رو پارک کرد 

- گمشو پایین 

پوزخندی زدم 

- تو همون کیان هستی که ادعا میکرد عاشق منه؟ 

تک خنده ای کرد انگار جوک شنیده بود 

- عشق کیلوچند 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_423


پیاده شد و در ماشین رو باز کرد

- می خواسمت تا زمانی که نفهمیده بودم اون باربد عوضــ،ـی زودتر از من به دستت آورده!

دستشو به طرفم آورد

بی اختیار فریاد زدم

- دستت به من نخوره عوضــ،ـی!

- مهمونی تموم شد یالا بپر پایین

خندید و ادامه داد

- هدفم دیدن کمر شکسته باربد بود که بهش رسیدم

دستشو توی جیبش فرو برد

- نمیخوای ببینی دستم بهت میخوره؟ موردی نیست نمی بینی!

چیزی از جیبش بیرون آورد و تا خواستم بفهمم چیه، به طرف بینیم برد

دستمال مرطوبی روی دهن و بینیم فشار داد

جیغم توی گـ..لوم خفه شد

پلک هام وزن گرفت و نتونستم بازنگهش دارم

***

چشمامو باز کردم همه جا تاریک بود

درد عمیقی بین گردن و کتفم حس کردم

دست و پامو تکون دادم
اما نتونستم بلند بشم

دست و پام محکم با طناب بسته شده بود

حالم خیلی بد بود

تنها اسم باربد روی لـ،ـبم بود

نمی دونسم الان کجاست و چه حالی داره

فقط می تونستم به خودم امیدواری بدم که بیاد دنبالم و اجازه نده کیان به هدفش برسه

- بیدار شدی سیندرلا؟

صدای پر از طعنه ی کیان بود

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_424


- برنامه هایی که برات چیدم که قراره دونه دونه باهم اجراش کنیم!

چیزی از حرفاش نمی فهمیدم

صداشو از پشت سرم می شنیدم اما نمی تونستم برگردم ببینمش

- برنامه ی اصلی وقتی اجرا میشه که زنم بشی!

با این حرفش خونم به جوش اومد!

- حرف دهنتو بفهم کیان! من زن باربدم! زن باربد هم میمونم تا ابد

کیان با صدای بلند خندید

- چقدر خوش خیالی تو!

دوباره خندید

- الان باربد بیشتر از اینکه بخواد منو گیر بیاره به خون تو تشنه ست

چی داشت میگفت؟

تا جایی که یادم میومد باربد تا لحظه ی آخر هم برای نجات من دنبال ماشین دوید

- نیشتو ببند کیان! مطمئنم باربد میاد دنبالم اونوقته که قیافه ی تو دیدنیه

صدای قدم هاشو شنیدم ازم دور شد

بدون اینکه جواب منو بده درو باز کرد

داد زدم

- دست و پامو باز کن مرتیـ،ـکه!

از ته دل جیـ،ـغ کشیدم اما براش مهم نبود بیرون رفت و درو قفل کرد

چنان جیـ،ـغ زدم که حس کردم حنجرم ام پاره شد

دیگه جونی توی تنم نمونده بود

بی حال روی زمین خشک افتادم🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_425


با ریخته شدن آب یخ روی صورتم هین بلندی گفتم و چشمامو باز کردم

شوک زده نفسم حبس شده بود

قطره های آب از موها و صورتم پایین می چکید

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_417


***

- اینا جدید ترین کارمونه خانم قیمتش هم مناسبه

زن که معلوم بود جنس رو پسندیده اما به خاطر قیمت دو دل بود جواب داد

- یه دوری میزنم برمیگردم

از اونایی نبودم که به زور مشتری رو نگه دارم و هرجور که شده جنسمو بهش بفروشم

- هرجور مایلید

جنس رو برداشتم و آویزون کردم

از روز قبل که شایلین رو با کیان توی باغ دیده بودم دیگه دلم نمی خواست برم خونه!

دیروقت شده بود
بیشتر کار میکردم تا کمتر خونه باشم

اگه چیزی نبود چرا شایلین سعی نداشت توضیح بده

مشغول جدا کردن مارک لباسا بودم که صدای پیامی که از تلگرام دریافت کردم توجهم رو جلب کرد

گوشیمو برداشتم و تلگرام رو باز کردم

متعجب به پیام دریافتی که از مخاطب ناشناس بود نگاه کردم

این همون شماره ای بود که روز قبل آدرس شایلین رو برام فرستاده بود

همون موقع شماره شو به اسم ناشناس سیو کرده بودم

اخمام درهم شد
باید میفهمیدم کیه و هدفش چیه!

پیامش رو باز کردم
«من حرفامو با عمل بهت ثابت میکنم و حالا برای اثباتش برات یه ویس میفرستم»

نفسهای عصبیمو بیرون دادم

ویسی که فرستاده بود رو باز کردم

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_418


قبل از اینکه ویس رو گوش کنم پیام دیگه ای فرستاد

«اگه هنوزم قصد باور کردن نداری برو سر خیابون نزدیک همون بوتیک خودت، هنرنمایی زنـ،ـتو تماشا کن»

گوشی رو بلند کردم تا به دیوار بکوبم به سختی جلوی خودمو گرفتم
و فقط دفتر حسابا رو پایین انداختم

ویس رو پلی کردم با شنیدن صداش دنیا روی سرم آوار شد

این صدای شایلین بود صدای زن من بود که داشت پلی میشد!

با هرجملش من خورد شدم!

برای بار دوم گوش دادم:

«حالا که میخوای بدونی حقیقتش رو بگم من اصلا آدمی نبودم که ازدواج کنم من از هر جنس نری متنفر بودم فقط به خاطر فرار از خونه ی بابام قسم خوردم با اولین خواستگاری که اومد ازدواج کنم و برم باربد یا یکی دیگه فرقی برام نداشت چون قسم خورده بودم ازدواج کنم اولین باری که کیان رو دیدم توی مهمونی بود بهم گفت با بقیه فرق داری کیان اومد خواستگاریم درست زمانی که میخواستم از باربد طلاق بگیرم»

با تموم شدن ویس گوشیمو محکم به دیوار کوبیدم چند تکه شد و روی زمین افتاد 

خـ،ـون از چشمام می بارید حس میکردم اون ویس ناقص بود و در ادامه شایلین میخواست بگه که عاشق کیان شده!

با این فکر تمام وسایل روی میز رو پخش زمین کردم

کشو میز رو باز کردم و چاقوی ضامن دارم رو برداشتم

اگه الان هردوشون سر خیابون بودن

هردوتاشون باید تاوان میدادن

تاوان خیـ،ـانتی که به من کرده بودن!

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_419


خـ،ـون جلوی چشمامو گرفته بود

دسته کلیدمو برداشتم و با همون حال داغون کرکره رو پایین کشیدم و درو قفل کردم

تلو تلو خوران خودم رو سر خیابون رسوندم

اطراف رو چشم چرخوندم

شایلین رو اون طرف خیابون دیدم

با دیدن من برام دست تکون داد و به طرفم اومد

زیرلـ،ـب غریدم

- اینهمه وقت به دروغ کنارم بودی

قبل از اینکه کامل از خیابون رد بشه ماشینی کنارش توقف کرد

با دیدن کیان که از اون ماشین پیاده شد خـ،ـون به مغزم نرسید

کیان یکی از دستاشو پشت شایلین گذاشت و با اون یکی در ماشینش رو براش باز کرد

با چشمای قرمزم شاید این صحـ،نه بودم!

چاقو رو توی جیبم لمس کردم

باید هردوشون رو همین وسط خیابون می کشـ،ـتم!

با صدای بلند نعره زدم

میکـ،ـشمتون!

با دیدن شایلین توی ماشین کیان،مردم!

باربدی که سالها زیر مشکلات دووم آورده بود حالا با دیدن زنش کنار یه مرد دیگه کمـ،ـرش تا شد!

ضامن چاقو رو کشیدم

چاقو رو بالا گرفتم و به طرفشون دویدم
🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_420


قبل از اینکه به ماشین برسم، کیان به سرعت از اونجا دور شد 

نعره زنان دنبال ماشینش دویدم 

سرعتش زیاد بود و کاری ازم برنمیومد 

فقط تونستم توی حرکت با همون چاقوی توی دستم خش بزرگی روی ماشینش بیاندازم 

چند نفر سعی کردن جلومو بگیرن 

ماشین کامل ازم دور شد و کاری ازم برنمیومد 

زنمو جلوی چشمم برد و من بی شرف نتونستم خونشو بریزم 

کنار یه دیوار با هردو زانوهام روی زمین افتادم 

سرمو محکم به دیوار کوبیدم 

خـ...ون گرمی از پیشونیم جاری شد 

*** 

"شایلین"

با صدای پیام گوشیم از خواب پریدم 

اول از همه چشمم به جای خالی باربد توی تخت افتاد 

با دیدن اسم مارال بهش لعنت فرستادم 

«بیا سر خیابونی که بوتیک باربد اونجاست امروز طبق قولی که بهت دادم آخرین روزه و اون ویس رو پاک میکنم» 

نمی دونستم چرا اونجا گفته بود اما تصمیم داشتم قبل از اینکه مارال رو ببینم برم بوتیک و به باربد همه چی رو بگم 

معلوم نبود قصد مارال چی می تونست باشه  

شب قبل هم خبر به گوش باربد رسیده بود که کیان با من باغ بود 

مطمئن بودم مارال داشت برای پاک کردن ویس از من سو استفاده میکرد 

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

پریا با صدای داریوش اقبالی
شعر از احمد شاملو

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

بر قلب خــود تنــها پسندیدم تو را ای دوست


در خلوتم چون بت پرستیدم تو را ای دوست


#بادصبا
بداهه

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_413


دکمه آیفون رو فشار دادم و منتظر موندم
انتظارم بی فایده بود چون در باز نشد

چند بار دیگه هم دکمه رو فشار دادم اما جوابی نگرفتم

شاید آیفون خراب شده بود
فکر نمی کردم شایدم خونه نباشه

کلیدمو درآوردم و در رو باز کردم داخل رفتم

کل خونه رو چک کردم اما شایلین نبود!

باهاش تماس گرفتم اما خاموش بود

همون لحظه یه شماره ی ناشناس بهم پیام داد

«اونی که دنبالش می گردی با یه نفر دیگه رفته خوش گذرونی آدرسش برات می فرستم برو تا خودت ببینی»

عصبی چنگی به موهام زدم

یه نفر داشت با زندگی من بازی می کرد
اون دفعه رو نادیده گرفتم اما دست بردار نبود

به همون شماره ناشناس زنگ زدم اما خاموش بود

از عصبانیت در حال انفجار بودم اما چاره ای نداشتم
به جز اینکه برم به همون آدرس!

سوار ماشین شدم و به سرعت روندم

آدرس برای یه باغ بزرگ بود که ورودیش بلیط می خواست!

یه بلیت خریدم و زود داخل رفتم

وجب به وجب باغ رو گشتم اما پیداش نکردم

ناامید خواستم برگردم هر کس که بود داشت منو بازی می داد

شنیدن صدای آشنایی از پشت سر باعث شد به عقب برگردم

با دیدن کیان ابروهام از تعجب بالا پرید

- شایلین بیا این درخت رو ببین

صدای انفجار مهیبی درونم پیچید!

شایلین با کیان اومده ب 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_414


قدم های بلندم رو به طرفشون برداشتم
اما بازم وسط راه پشیمون شدم

دستامو مشت کردم و جلوی خودم و گرفتم
شاید لازم بود یه فرصت دیگه برای توضیح دادن به شایلین می دادم

این دفعه هم باید حرفاشو می شنیدم
باید می دیدم این بار چه توجیهی داشت!

به هر جون کندنی بود خودمو رسوندم خونه

طول سالن و اتاق رو هزار بار با همون حال خراب و عصبی طی کردم

تمام اتفاقات رو از ذهنم گذروندم

پس ممکن بود اونی که اون روز دستشو به طرف شایلین دراز کرد، کیان بوده باشه!

ته تمام افکارم به یه سمت کشیده می شد و اونم یه کلمه بود
«خیانت»

با این حال نمی خواستم به این کلمه پر و بال بدم
حس می کردم یه جای کار می لنگید پس باید به شایلین اعتماد می کردم

به طرف آشپزخونه رفتم
لیوان آبی پر کردم

صحـ،ـنه هایی که دیده بودم داشت جلو چشمام رژه می رفت

لیوان آب رو سرکشیدم

از چشمام خـ،ـون می بارید
دستم از عصبانیت می لرزید

صدای باز شدن در منو از آشپزخونه بیرون کشید

به محض اینکه اومد داخل پرسیدم

- کجا بودی؟

نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم و این از صدام مشهود بود

شایلین جا خورد

- سلام باربد کی اومدی؟

- جواب منو بده!

اخماش سرم شد

- حالا چرا عصبانی شدی رفته بودم باغ

- با کی بودی؟

حس کردم رنگ از صورتش پرید

- با یکی از دوستام

به محض تموم شدن حرفش، لیوان توی دستمو محکم به طرف دیوار پرت کردم که پخش زمین شد

- باربد رو خر فرض کردی؟

🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_415


شوک زده به خورده شیشه های پخش شده وسط سالن خیره شد

- معلومه تو چت شده باربد؟

کنترل صدام دست خودم نبود

- کیان یکی از دوستات بود که باهاش رفته بودی باغ؟

پوزخندی زدم و ادامه دادم

- شوهرت مرده که با یه مرد دیگه میری بیرون؟

شایلین بهت زده دستشو بالا آورد

- باربد بخدا...

حرفشو قطع کردم

-دهنتو ببند نمیخوام چیزی بشنوم بهت فرصت دادم تا توضیح بدی ولی سعی کردی منو بپیچونی

از بین خورده شیشه ها گذشتم
تیزی شیشه رو توی پام حس کردم
چهره ام مچاله شد

شایلین به طرفم دوید

- چیکار می کنی باربد؟ از پات داره خـ،ـون میاد

مستقیم به صورتش خیره شدم

تو میدونستی من از هـ،ـر... زگی متنفرم و تمام ضربه ای که از زندگی خوردم به خاطر همین بوده

دستشو که برای کمک به طرفم دراز شده بود پس زدم

اشک رو روی صورتش دیدم
چیزی که به ندرت ازش می دیدم!

اگه بیشتر اونجا می موندم ممکن بود حرفی بزنم که بیشتر دلش بشکنه

با همون پایی که ازش خـ،ـون میومد به طرف اتاق رفتم 🪻

سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_416


با رسیدن به اتاق خودمو روی تخـ.. ت انداختم

سعی کردم بخوابم اما هجوم افکار مخرب اجازه نمی داد

حضور شایلین رو توی اتاق حس کردم

- تو که شام نخوردی چرا به این زودی خوابیدی؟

صداش گرفته بود مشخص بود گریه کرده

بدون جواب به سخت خیره شدم

وقتی معنی منو دید اومد و روی تخت کنارم خوابید

نفهمیدم چقدر گذشته بود که نفساش منظم شد و خوابش بود

سرمو چرخوندم

نور کمی توی صورتش افتاده بود

رد اشک روی صورتش خشک شده بود

حس می کردم توی زندگی سختی زیاد کشیده باشه اما نمیدونستم چرا هیچ وقت در مورد گذشته اش با من حرفی نمی زد

منم تا اون روز نخواسته بودم اذیت بشه برای همین نمی پرسیدم

مقاومتم شکست و دستمو دور کمـ،ـرش انداختم و به خودم نزدیکش کردم

شاید اگه یه بار دیگه چنین خطایی ازش می دیدم نمیتونستم ببخشمش!

کیان هیچوقت چشم دیدن خوشبختی منو نداشت

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند

✍🏻 #سعدی

Читать полностью…
Subscribe to a channel