اين کارگاه آنلاین برگزار میشه. از خارج از ایران هم میتونید شرکت کنید. توضیحات در کپشن هست.
برای ثبتنام:
@roodnevis_Support
کافکا خیلی دقیق گفت: "انگار هرچه داشتم مرا ترک گفته است، و حتی اگر همهی آنها نیز بازگردند کافی نخواهد بود."*
وقتی کسی میره و بعد برمیگرده، وضعیتِ اول، چنانکه بود، تکرار نمیشه؛ چون اون موقع حالتی بود که هنوز "او نرفته بود و برنگشته بود". اما الان اینها اتفاق افتادن. نمیشه پاککن برداری و این بخشها رو از داستان حذف کنی. "رفتن" چیزی نیست که با "برگشتن" خنثی بشه. اصلا برگشتن، پاسخِ رفتن نیست. وقتی "رفتن" اتفاق میافته، من تغییر میکنم و او تغییر میکنه و ارزیابیهای من دربارهی همهچیزِ ما تغییر میکنند: من حالا میدونم تو کسی هستی که میتونه بره. پس، این گودالی نیست که بشه با همون خاک قبلی پرش کنی. اگرچه برگشتن میتونه رخ بده و بازسازی و بخشش در جای خود، ممکنه. اما بههرحال برگشتن، همیشه برگشتنِ چیزی است، نه برگشتنِ زمان.
#معین_دهاز
*نقلقولی در فلسفهی ملال، اسونسن، ترجمهی خاکباز
@nabayad_m
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است!
رودکیЧитать полностью…
پیشفروش روزهای نخست در سایت جاباما-ایونت. لینک در انتهای پیامه.
نمیتوان منتظر بود که کسی فورا و بندهوار از عقیدهی خود دست بکشد و با تسلیمِ کورکورانه به مرجعی که ما قبول داریم، عقاید ما را بپذیرد. باید به انسانها فرصت داد تا مسائل را در فراغت، بار دیگر از نظر بگذرانند، جزییات را بررسی کنند و ببینند امتیازِ عقیدهی ما در کجاست؟
دهاز
برگرفته از نظرات راسل، تاریخ فلسفه غرب
@Nabayad_m
با این قیمتها
آدم دیگه چجور میتونه وجود داشته باشه؟
نوشتن درباره این سوال سخت بود. در هشت اسلاید تا جایی که "میشد" سعی کردم توضیحی بدم. امیدوارم بخونید.
لینک پیج
از متن کتاب
"تاریخنگاری، تاریخ جامعه را مینویسد، نه تاریخ انسان."
درواقع این ادبیات و رمانه که به ما نشون میده انسان واقعا چی کشید و در دلش چهخبر بود. مثلا چیزی که از انسان روس دو قرن پیش در آثار بزرگان ادبیات میخونیم، در کتابهای تاریخ روسیه نمیشه پیدا کرد.
آیندگان از مطالعهی کدوم منابع ادبی و هنری، قراره بفهمند که مردم ایران در این سالها چی کشیدن و در دلشون چی میگذشت؟ خیلی دردها هست که تاریخنویس نمینویسه.
@Nabayad_m
اولین نارنگیِ هر سال، حرمت و منزلت خاصی داره که توضیحدادنی نیست. اولین نارنگی پارسال رو خشک کردم و نگه داشتم. این یکی رو خواهم خورد. اما با صبر و متانت و توجه به همهی گوشه و کنار مزه و عطرش. یک جور مناسک شخصی. وضعیت روانم هم پیداست که چیه!
Читать полностью…
این پست یک درددل است و درواقع هیچ چیز نیست که ندونید.
لینک پیج
یه قاعده کلی: هميشه یه آهنگ قشنگ از ویگن هست که هنوز نشنیدم.
ترانه: پرویز وکیلی، آهنگ: پرویز مقصدی
کسی که موافق چنین مداخلهای از جانب دولتهاست (کامنتهای اون پست)، یک لحظه با خودش فکر کنه که "خب حالا چگونه قراره مانع بشیم؟". با اختهسازی زوری آدمها؟ تخلیه بیضه یا بازداشت فقرا (به علت فقیر بودن) و بیهوشسازی زوری و سپردن به قصاب؟ خب دو دقیقه فکر کردن هم بد نیست. چون بههرحال بدون تعرض به تن، چنین "ممانعتی" ممکن نیست. این تجاوز به بدنِ افراد، دیگه کجاها مجازه؟
Читать полностью…
شعرِ یانیس ریتسوس که تو این پست بهش اشاره شد:
پسرم، فرزندم، رودم، پسرکم، پسرکمЧитать полностью…
پسرم، ماه من، ماه من،
پسرکم،
پیرزنی، پیرزنی سیاه که بر سینه میکوبد
در وسط راه، پسرم،
مادر تو هستم من پسرکم،
ضَجّه میزنم، موهایم را میکنم، سنگها را پاره میکنم،
من مادر تو هستم پسرکم، پیرزنی سیاه
با پیراهن سیاه
چارقد سیاه
ناخنهای سیاه،
پیرزنی سیاه، سیاهِ سیاه،
درخت سوختهی سیاه،
شب سیاهِ سرتاپا سیاه با دندانهای سیاه
حنجرهی سیاهش نعرهی درد میکشد، جَزَع میکند،
مادری سیاه، پسرم،
مادری — مادران — چشم و چراغم،
پسرک دلبندم، پسرک دلبندم، پسرک دلبندم.
چه بلایی به سر جگرگوشهام آوردند؟ ها، شب عجوزهی بیدندان،
کجاست فرزندم
فرزند از سنگ و بادم،
سنگ من، عصای من، فرزند من،
— کجا خودت تنها به آن بالا میروی؟ کجا میروی؟
پاهایم تحملم را ندارند،
چه دارند ستارگان که سنگسارم میکنند، مرا به خود واگذاریدم، پیرزنی دیوانه را
پیرزنی که باد او را با خود برد، پیرزنی: بیبیِ باران،
چین و چروک دور چشمها و دهانش
پوست افتادهی تنهی چنار، چهرهاش
گچِ ریختهی دیوار، پستانهایش
...
آخ مادر تو، مادر متروک تو، پسر دلبندم،
باد مرا با خود برد، پسرک شیرینم،
درونِ تورهای باران مرا با خود برد، سَروَر من،
اختاپوت به گلویم چسبید
شرمنده و پارهپوره، خیس،
کجا میروی؟ کجا میروم؟
در گیسوان باد گرفتار؟
...
دربارهی پسرم از تو نمیپرسم
درختانِ به دستش را گرفتند
دربارهی پیراهنش به من بگو
یک دکمهاش افتاده بود — نرسیدم آن را برایش بدوزم
به من بگو روزی که رفت آیا لقمهی نانش شیرین بود
کدام ستاره آیا آنچه را که نیمهکاره نهاد، پایان میدهد
هرآنچه که از زحمت و نانش زیاد آمد، چه شد؟
به هنگامیکه در ملافههای هوای تازه از خواب برخاست
و خورشید از سوراخ کلید او را مینگریست
— در آن دم صبح زیبا بود
ظهر در سایهی درختان زیبا بود،
— یعنی در آن صبح چه پیش آمد؟
...
بر صخرهها سیصد کشته میپوسند
و پسر من ماه من در جهان پدیدار نیست.
پرچم سیاه برافراشتند، ناله کنید.
یانیس ریتسوس
زمان سنگی، پسرِ من، ماهِ من (بخشهایی از شعر)
ترجمهی فریدون فریاد
صاحبمنصبی عاشق یک فاحشهی اشرافی شد. زن به مرد گفت: «من وقتی مال تو میشوم که در حیاط خانهام روی چارپایهای زیر پنجره بنشینی و صد شب انتظار بکشی.»
شب نودونهم، مرد خسته شد، چارپایه را زیر بغل زد، و رفت.
رولان بارت، سخن عاشق، ترجمهی پیام یزدانجوЧитать полностью…
گاهی میبینم که جوونا رو سرزنش میکنند که "اهل کارکردن" نیستن وگرنه کار هست. منظورشون از کار هم پرداخت ماهانه ۸۰ دلار برای شغلی تماموقته. حتی گاهی کمتر و اگر به شهرهای دور از تهران برید اعداد پایینتری هم میبینید. چندتا جوون توی اروپا یا امریکای کاپیتالیستِ جهانخوار میشناسید که حاضر باشه برای ماهی ۸۰ دلار کار کنه؟ اصلا بگو ۲۰۰ دلار. انگارنهانگار دربارهی انسان حرف میزنند.
البته دمشگرم هر کس که کار میکنه حتی برای ماهی ۵۰ دلار. امیدوارم همه بتونند حتی برای خود، کار کنند و هر یک هزار تومانی که در میاد، خوبه. اما اگر از بیمیلی جوانان به "کار" حرف میزنیم، حتما بگیم که منظورمون از این "کار" چیه.
@Nabayad_m
📚 کارگاه تاریخ جهانگشای جوینی
👤 با تدریس دکتر محمد دهقانی
▫️ آغاز دوره: ۲۱ مهر ۱۴۰۵
▫️ سهشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۱۹:۳۰
▫️ ۸ جلسهٔ آنلاین در بستر گوگل میت
▫️ فیلم و فایل صوتی تمامی جلسات در اختیار شرکتکنندگان قرار میگیرد.
🌍 ثبتنام برای دوستان خارج از کشور
پرداخت شهریه از طریق PayPal یا شمارهٔ IBAN امکانپذیر است.
💟 برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، لطفاً از طریق دایرکت اینستاگرام یا تلگرام با نشانی @roodnevis_Support با ما در تماس باشید.
🌿 بنیاد زبان و فرهنگ استکهلم | رودنویس
#تاریخ_جهانگشای_جوینی #دکتر_محمد_دهقانی #ادبیات_فارسی #رودنویس #بنیاد_زبان_و_فرهنگ_استکهلم
📳@thehistoryofbeyhaqi
توی پادگان که بودم جدیجدی به همین فکر میکردم. که چرا گنجشک نمیپره بره و از دیوارها بگذره؟ ما به برگه خروج نیاز داشتیم اما چرا گربهها نمیرن؟ کسی که از شما برگه نمیخواد. چرا کلاغ طوری بال نمیزنه که از این محدوده یا اگر میشد، طوری بپره که از این دنیا بزنه بیرون.
@nabayad_m
"عدهای خود را انسان-خدا میدانند. این دسته، اگر فرض کنیم فقط یک نفر باشد، وقتی خودش را انسان-خدا دانست، میتواند برای رسیدن به مقصود یا خواستهی خودش، تمام موانعِ اخلاقی گذشته، یعنی تمامی موانعِ سدِ راهِ انسان-بنده را، راحت و بیدغدغه بشکند و زیر پا بگذارد. چرا؟ چون برای خدا قانون و حد و مرز معنا ندارد! برای خدا هر کاری مجاز است."
برادران کارامازف، داستایفسکی، ترجمه اصغر رستگار، با قدری تغییرЧитать полностью…
«زیرِ پَتو گَرم و بیرون سَردِ بَرفه
مَلّافهها تَمیز میشن هَفته هَفته
بَچّههای مامان خوابِ خوابَن…»
🎭 نمایش «پر از رنج و شگفتی»
کاری از گروه تئاتر ضروری
به کارگردانی علیرضا شیخی
نمایشی که از دلِ رنج و شگفتی، قصهای برای تماشا میسازد.
📍 مجموعه تئاتر لبخند
🕘 ساعت ۲۱
🎟 تهیه بلیت از جاباما ایونت:
https://jabama.events/theaters/65739
در ۹ اسلاید. تجربههایی درون آدم هست که شاید دلش نخواد دربارهشون با کسی حرف بزنه. امیدوارم بخونید اگر جان و حوصلهای هست.
لینک پیج
تابستان ۱۴۰۵ هم گذشت و کمرِ سال شکست. برخلاف هر سال که از پاییز بدم میومد، امسال راحتتر پذیرفتمش. نمیدونم چه چیزی در من تغییر کرده. در دل دیگران چی میگذره؟ برای خیلیها همهی فصلها زمستون شد. هربار زمستون میره و زمستون میاد: من از یادت نمیکاهم.
#معین_دهاز
@nabayad_m
اون گریهها، عزاداریها، دیدن یک ویدئو و به درد اومدن دل، وقتی یک گوشهی خونهت نشستی، هیچکدوم رو هیچ تاریخنگاری نمینویسه و در هیچ اخباری هم پخش نخواهد شد. اینها جزئیترین لحظههای انساناند و شاید ادبیات "بتواند"!
#معین_دهاز
دوستانی که به رمان و رماننویسی علاقه دارند، این کتاب رو حتماً در نظر داشته باشند. دربارهی تکنیکهای داستاننویسی نیست بلکه درباره چیستی و چرایی «رمانه». درواقع بهنوعی، فلسفهی رمانه. مدرسانی رو میشناسم که توی کلاسهای داستاننویسی این کتاب رو تدریس میکنند.
هنر رمان، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور
#کتاب
ادب خوبه. اما اون ادب و نزاکتی که منافعت رو قربانی کنه و تو رو در برابر دیگران بیدفاع و بیحفاظ کنه، بریز دور. ادبی که مرزهات رو با دیگران مجهول و مخدوش نگه داره و فضایی برای تعرض ایجاد کنه، بذار کنار.
#معین_دهاز
برگرفته از سخنان شوپنهاور
@Nabayad_m
بازخوانی پوران
هر چه از زیباییش بنویسم، کافی نیست
@nabayad_m
خيلیها نوشتن که از دی ماه دیگه کتاب نخوندن. انگار زندگیشون بُریده شده. فریز شدن. نه فقط کتاب، خيلی کارها رو نمیکنند. من نمیدونم چی میشه گفت. نمیشه زندگی نکرد. تازه اگر به این نیمچهبودن بتونیم بگیم زندگی. همین "بودن" و مراقبت از خود خوبه. ما فرسودگی داریم اما زندهایم و یک فصل دیگر از زندگی رو باید بگذرونیم. تا چه شود!
من دلم نمیخواد کسانی که دلمردگی من رو میخوان، به مطلوبشون برسن!
@Nabayad_m
این صندوق رأی و رفراندوم، کار یک پیج اینستاگرام تو کف تهرانه. سوای نتایجش که مهم نیست، ذکر نکتهای بسیار مهمه:
چنین رفراندومی اساسا نامشروع و ناحقه. چرا؟ چون موضوعش مرتبط با "مالکیتهای فردی" است. فرزنداوری ذیل "مالکیت فرد بر بدن خویش" که مهمترین و اساسیترین حق مالکیت انسانه، قرار داره. بنابراین اصلا معنی نداره به رأی گذاشته بشه. چون اگر خروجیش نقض مالکیت فرد بر بدنش باشه (که در این رفراندوم کوچک همینطور هم شد) عملا یک فاجعه بزرگ رخ داده. قبلا هم نوشتم که قدم در جادهای میگذاریم که انتهاش شیطان با حلقهی گل منتظرمونه.
همونطور که مالکیت ما بر ماشین و گوشی و لباسمون رو به رأی نباید بگذارند چون نظر دیگران در این مورد تعیینکننده نیست.
برای همین باید هزار بار تکرار کنیم که آزادی فردی، و احترام به مالکیتهای فرد (که بانیِ آزادی است)، مقدم بر دموکراسیِ صندوق رأیی است.
اصل "حقوق مالکیت فردی" رو در مرکز و هستهی دستگاه فکری و اخلاقیتون نگه دارید، که "آزادی" راستین فقط با احترام گذاشتن به این حق به دست میاد. بارها دربارهش نوشتم و همیشه خواهم نوشت
@nabayad_m
پست الان، اینستاگرام
در هشت اسلاید، که امیدوارم ببینید
لینک پیج
شغلهای نیمهوقت (روزی ۴ ساعت) میشناسم که کل پرداختی ماهانه از جانب "کارفرما!" ۴ میلیون تومانه. ۲۰ دلار. حالا اگر جوانان میلی به اين کارها نداشته باشند متهم میشن به متوقع بودن و تنپروری.
مگر ممکن است؟ زخمِ من، احمقانه اما محکم. آنچه در خیال بالا رفته، بالا گرفته، همه را بلعیده، واقعیت نداشته، رخ نداده. ساختگی بود و دروغ نبود. افسانهی شخصی: من جاعلِ یادها هستم. از غیبت تو تغذیه شدهام. در غیبت تو و با غیبت تو پرسه میزنم، چیزهایی میسازم. میخواهم با یک مشت خاک و برگ آدمبرفی بسازم. گاهی میتوانم. شعر همین است. من زائرِ فقدان تو هستم. غمدار و پایینماندهام.
حالا من با شخصی تازه همنشینم. با تو برابر نیست اما توست. تو نیست، اما توست. مطلوب خود را بنا کردهام. صنمی ساختهام، با مجموعی از صفات که دوست دارم. گاهی نمیدانم چقدر واقعیت دارد، چقدر نه. مسئلهی من نیست. احساساتم را نمیفهمم. محبوسِ تصاویرم. بتی ساختهام تا روی طاقچه بگذارم، تا به آن نفرت بورزم. میبینم که دوستش دارم و بعد، تنفری هم هست. بگذریم.
کسی که در یاد من هست، تو نیستی، اسطورهی توست. نقشی که روی دیواره نشسته. یک سایه است. من گیر افتادهام. چاه را بزک کردهام. اینجا را میخواهم. نجاتم نده. من خوبم، خوب.
#معین_دهاز
عکاس: حسین زیارانی
@moein_dehaz