mutaliagaran | Unsorted

Telegram-канал mutaliagaran - مطالعه گران

17668

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Subscribe to a channel

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

صلوات_علی_النبیﷺ

   اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى* *םבםב وَعَلَى آلِםבםב ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد*

   اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى* *םבםבٍ وَعَلَى آلِםבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

گاهی ادمین هم خسته می‌شود…
از نوشتن برای کسانی که نمی‌خوانند،
از گذاشتن پست‌هایی که بی‌صدا رد می‌شوند،
و از حمایت‌هایی که کم‌کم فراموش می‌شوند…
ما از شما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛
گاهی یک ❤️، یک لایک، یک واکنش کوچک
یعنی: دیدمت، زحماتت برایم ارزش دارد.

پشت این کانال فقط یک ادمین نیست؛
یک دل است که برای شما وقت می‌گذارد. 🤍

پس اگر اینجا را دوست دارید،
با یک لایک کوچک نشانش بدهید. 🌱

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت هجدهم

شب همه دور هم در اطاق نشسته بودیم پدرم به سوی من دید و پرسید بهادر و شازیه کجا هستند؟ خواستم جواب بدهم که دروازه ای اطاق باز شد و بهادر با شازیه داخل اطاق شدند
بهادر مقابل پدر و مادرم نشست شازیه هم پهلویش قرار گرفت همه با تعجب به آنها میدیدیم بهادر تک سرفه ای کرد شازیه نگاهی به او انداخت بعد نفس عمیقی گرفت و گفت پدر جان پدرم به سوی او دید شازیه ادامه داد من با ازدواج دوم بهادر ممانعت ندارم او میتواند با هر کس که میخواهم ازدواج کند من رضایت دارم چینی میان ابروهای پدرم افتاد بهادر با بی شرمی به مادرم دید و گفت حالا که شازیه هم مشکلی ندارد پس مادر جان شما هر چی زودتر به خواستگاری دختری که میخواهم بروید شازیه چشمانش را محکم روی هم قرار داد مادرم به سوی پدرم دید پدرم حرفی نمی زد و فقط خاموشانه به حرفهای که زده میشد گوش داده بود مادرم گفت من نمیتوانم بدون اجازه ای پدرت تصمیمی بگیرم تا پدرت رضایت ندهد من نمیتوانم از کسی خواستگاری کنم بهادر با التماس گفت پدر جان لطفاً شما هم رضایت بدهید پدرم  به شازیه دید و گفت دخترم تو از تصمیم که گرفتی مطمین هستی؟ شازیه سرش را به نشانه ای بلی تکان داد پدرم به بهادر دید و گفت حالا که همسرت رضایت داده هر چی دوست داری کن ولی فراموش نکن من هیچگاه به این ازدواج رضایت ندارم و در هیچ مراسمی که برپا شود اشتراک نمیکنم بهادر غمگین گفت شما پدرم هستید چطور میتوانید اینگونه تصمیم بگیرید؟ پدرم سرش را به نشانه ای تاسف تکان داد بعد مادرم را مخاطب قرار داده گفت هر چی پسرت میخواهد انجام بده…
فردای آنروز بهادر با خوشحالی سر کار رفت ولی شب وقتی دوباره به خانه برگشت از خوشحالی صبح خبری نبود و ناراحت به نظر می رسید من و مادرم در آشپزخانه بودیم که داخل آشپزخانه آمد مادرم به او دید و پرسید چرا اینقدر گرفته هستی؟ بهادر غمگین جواب داد مادرم او گفت که قبل از اینکه به خواستگاری اش بروم باید شازیه را طلاق بدهم....

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت شانزدهم

سه ماه از تولد فرشته دختر بهادر میگذشت آنشب همه بعد از خوردن غذا دور هم نشسته بودیم که بهادر رو به پدرم کرد و گفت پدر جان من میخواهم یک موضوع را به همه ای تان بگویم پدرم گفت بگو پسرم؟ بهادر نگاهی به شازیه انداخت بعد همانطور که انگشتانش را دور پیاله چای میچرخاند گفت من میخواهم دوباره ازدواج کنم همه با تعجب به او دیدند پدرم خندید و گفت این چگونه مزاخ است که میکنی؟ بهادر آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت من جدی هستم من با یک دختر آشنا شده ام او را خیلی دوست دارم و میخواهم همرایش ازدواج کنم مردمک چشمان شازیه لرزید مادرم با جدیت گفت متوجه هستی چی میگویی؟ یعنی چی با کسی آشنا شدی تو زن و اولاد داری شنیدن این حرفها از دهن تو اصلاً خوشایند نیست پدرم به سوی مادرم اشاره کرد تا ساکت شود بعد خودش گفت من این حرف که زدی را ناشنیده میگیرم تو هم سرت را در زندگی ات خم کن و به فکر زن و اولادهایت باش بهادر با بد خُلقی گفت چرا حرفهای من را جدی نمیگیرید من میخواهم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم این حق را الله برایم داده من میتوانم پدرم با عصبانیت گفت تو مگر شازیه را دوست نداشتی؟ چند سال قبل همینگونه مقابل من نشستی و گفتی شازیه را دوست داری حالا عاشق دیگری شدی؟ با دستش به سینه ای بهادر کوبید و با تمسخر گفت اینجا قلب است یا کاروان سرا؟! بهادر نگاهش را از پدرم گرفت و گفت حالا هر چی میخواهید بگویید ولی من میخواهم ازدواج کنم شازیه فرشته را در آغوش گرفت و از اطاق بیرون شد پدرم با رفتن او عصبی تر شد و گفت من هیچگاه این اجازه را برایت نمیدهم من نمیگذارم بالای عروس من امباق بیاوری بهادر با لحن حق به جانب گفت یعنی شما خلاف امر الله هستید؟ پدرم پوزخندی زد و گفت هر چی میگویی بگو ولی من حرفم را گفتم اگر یکبار دیگر در باره این موضوع با من حرف زدی دیگر پسری به اسم بهادر ندارم مادرم با ناراحتی دستش را روی قلبش گذاشت بهادر چند لحظه به پدرم دید بعد از جایش بلند شد و خشمگین از خانه بیرون شد
یک هفته میگذشت و‌ بهادر به خانه نیامده بود آنروز من با مادر و پدرم در حویلی نشسته بودیم من کارخانگی ام‌ را نوشسته میکردم که مادرم با نگرانی پدرم را مخاطب قرار داده گفت بهادر کجاست؟ چی‌ میکند؟ من خیلی نگرانش هستم هیچ خبری از او‌ نداریم ابوبکر به همه دوستانش تماس گرفت ولی همه ای شان از او بی خبر هستند...

#ادامه_فردا_شب

لایک👈 ❤️❤️❤️

Читать полностью…

مطالعه گران

هـرکسی‌میتواندبارنج‌های‌دیگران
همـدردی‌کند،امــاخشنودشــدن‌از
موفقیت‌های‌دیگران‌سِرشتِ‌بسیار
پاکی‌می‌خواهد💕

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت چهاردهم

از جایش بلند شد که پدرم محکم اسم او را صدا زد این اولین بار بود که پدرم بالای یکی از فرزندانش صدایش را بالا برده بود بهادر از شدت صدای پدرم تکانی خورد و به صورت پدرم دید پدرم به او اشاره کرد تا دوباره در جایش بنشیند بهادر بدون حرف در جایش نشست پدرم با همان لحن قبلی گفت شازیه همسر تو است همسری که خودت او را برگزیدی پس این رفتارت به معنی چی است؟ ما که تا امروز جز احترام از شازیه چیزی ندیدیم چرا با او اینگونه رفتار میکنی؟ آیا چیزی است که ما از آن خبر نداریم؟ بهادر سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد پدرم چند لحظه به بهادر خیره شد بعد گفت من بخاطر اینکه در این خانه آرامش حاکم باشد هر چی خواستید برای تان انجام دادم وقتی شازیه را انتخاب کردی بدون چون و چرا او را برایت خواستگاری کردیم تا هم تو خوشحال باشی و هم خانواده ام در آرامش به سر ببرند پس بعد از این رفتارت را درست کن چون من نمیخواهم این رفتار بی دلیل تو روی آرامش این خانه تاثیر بگذارید در بیرون از خانه هر مشکلی که دارد وقتی داخل این خانه میشوی مشکل را بیرون بگذار  از طرف دیگر نمیخواهم شازیه اذیت شود او حمل دارد قرار است چند ماه دیگر فرزند ترا به دنیا بیاورد مادرم میان حرف پدرم دوید و گفت پدرت راست میگوید پسرم شازیه نه تنها خانمت بلکه مادر دو فرزند تو است پس کوشش کن به خود بیایی بهادر چند لحظه من من کرد بعد ببخشید گفت و از اطاق بیرون رفت مادرم غمگین لب زد این پسر را چی شده؟ اینکه دیوانه وار شازیه را دوست دارد حالا چرا اینقدر بی تفاوت شده… پدرم آهی کشید و به دیوار مقابلش خیره شد
ساعت از نه شب گذشته بود مادرم با نگرانی به پدرم گفت این پسر کجاست تماس ام را هم جواب نمیدهد پدرم پیاله ای چایش را روی زمین گذاشت و گفت نگران نباش حتماً دنبال زنش رفته است در همین اثنا دروازه ای حویلی زده شد مادرم با خوشحالی به ابوبکر دید و گفت بلند شو پسرم دروازه را باز کن حتماً برادرت است ابوبکر از اطاق بیرون شد بعد از چند دقیقه شازیه با ابوبکر داخل اطاق شدند بعد از اینکه با همه احوال پرسی کرد مادرم پرسید بهادر کجاست؟ شازیه جواب داد او خسته بود گفت استراحت میکند..

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

🍃📖🍃

چه افتخاریه
که کسی حریفِ زبونت،
متلک‌هات،
مکرت
و بازیت نشه؟!

چه افتخاریه
که حرفی بزنی و کاری کنی
کسی تا مدتها
توی خلوتش
ذهنش درگیرش باشه وحالش بد بشه؟!

افتخار واقعی،
اونجاست که
کسی حریفِ
معرفت،
تواضع
و انسانیتِ تو نشه.




‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
/channel/addlist/d1yz9SVhhB5iMzg0
#تبلیغ_نیست

Читать полностью…

مطالعه گران

«نجوای قلم»؛ جایی برای حرف‌هایی که از دل می‌آیند و به دل می‌نشینند…
چند خط برای آرامش، ایمان و اندکی مکث میان شلوغیِ دنیا. 🕊️✍🏻
اگر اهلِ حرف‌های عمیقِ دل هستی، اینجا برای توست. 🤍


/channel/Fa_Eran

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت یازدهم

ابوبکر چشم گفت و با گرفتن ظرفها از اطاق بیرون رفت مادرم از جایش بلند شد و پهلوی بهادر نشست دستی به موهای کم پشت اش کشید و گفت مبارک باشد شازیه جان حمل دارد بزودی پدر می شوی؟ چشمان بهادر برقی زد به سوی شازیه دید شازیه لبخندی زد بهادر با خوشحالی از جایش بلند شد نزدیک شازیه رفت دستانش را میان دستانی خودش گرفت و‌ گفت ان شاالله قدمش برای ما خیر باشد پدرم با خوشحالی آمین گفت و از جیب اش مقدار پول بیرون آورد و مصطفی داد و گفت فردا از نانوایی نان بخیر و میان فقرا توضیح کن الله خوشی ها ما را بیشتر بسازد همه آمین گفتند
از آن روز به بعد همه خیلی مواظب شازیه بودیم و مادرم اجازه نمیداد شازیه دست به سیاه و سفید بزند نه ماه گذشت و فرزند اول برادرم که پسر بود به دنیا آمد پدرم اسم او را مبین گذاشت بعد از بدنیا آمدن مبین او شد نور چشم همه ای ما و همه همانند پروانه دور او می چرخیدیم و بخاطر وجود او هر لحظه شکرگذاری میکردم مبین یک و نیم ساله شد که شازیه به بار دوم حمل گرفت مادرم دوباره مثل بار قبل خیلی مواظب شازیه بود ماه سوم حاملگی شازیه شروع شده بود با او در حویلی نشسته بودیم مادرم با پتنوس چای نزد ما آمد پتنوس را از دستش گرفتم و پیاله ها را پر از چای کردم مادرم به شازیه دید و پرسید چی شده دخترم؟ چی فکر میکنی؟ شازیه به سوی مادرم دید لبخند مصنوعی روی لبانش جاری ساخت و جواب داد در مورد بهادر فکر میکنم مادر جان مادرم پرسید چی فکر میکنی دخترم؟ همه چیز خوب است؟ شازیه پیاله ای چایش را میان دستانش گرفت و گفت مادر جان این روزها بهادر رفتار عجیب دارد او خیلی کم با من حرف میزند احساس میکنم رفتارش با من سرد شده است مادرم لبخندی زد و گفت تو حامله هستی دخترم در این دوره زنها حساس میشوند تو هم همینگونه شدی شازیه معترض گفت نخیر مادر جان این بخاطر حساسیت من نیست احساس میکنم بهادر مشکلی دارد که به من نمی گوید مادرم با شنیدن حرفهای شازیه نگران شد و گفت تو مرا هم نگران ساختی شب وقتی خانه آمد همرایش حرف میزنم شازیه پیاله ای چای را روی زمین گذاشت دست مادرم را گرفت و گفت نخیر مادر جان اگر شما همرایش حرف بزنید بالای من قهر میشود شما همرایش حرف نزنید مادرم چند لحظه به شازیه دید بعد گفت درست است دخترم هر طور تو بگویی بعد به فکر فرو رفت
شب همه دور سفره مصروف خوردن غذا بودیم که بهادر به شازیه گفت برو برایم نمک را بیاور شازیه خواست از جایش بلند شود که مادرم گفت دخترم تو غذایت را بخور من نمک را می آورم..

ادامه دارد

#لایک‌فراموش‌نشود

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت دهم

پدرم گفت عزیزم او پسر ما است اگر ما خواهشات اش را پوره نکنیم کی کند؟ من تا وقتی زنده هستم هر چی در توان داشته باشم برای فرزندانم انجام میدهم این وظیفه ای پدر است که پسرش را داماد بسازد فراموش کردی من نوزده سال داشتم وقتی با تو ازدواج کردم عروسی مرا هم پدرم برگذار کرده بود اما من بی مسولیت نشدم بعد از عروسی زحمت کشیدم و به اینجا رسیدم مادرم آهی کشید و گفت هر چی شما صلاح‌‌ می بینید من هم راضی هستم ان شاالله خیر باشد  پدرم لبخندی زد و‌ گفت حالا برو‌ به بهادر بگو اینگونه غمزده نباشد بزودی عروسش را به این خانه می‌ آوریم مادرم از جایش بلند شد و از اطاق بیرون رفت
دو هفته بعد پدرم محفل عروسی بهادر را با شان و شوکت برگذار کرد و بهادر و شازیه با هم ازدواج کردند همه دور هم روزهای خوش را سپری میکردم درست دو ماه بعد از ازدواج بهادر او توانست در یک شرکت ساختمانی وظیفه بگیرد و اینگونه خیال پدرم از طرف او راحت شد.
چهار ماه از ازدواج بهادر و شازیه میگذشت مادرم و شازیه در حیاط حویلی لباس می شستن و من با مرتضی گرم بازی بودیم که شازیه از جایش بلند شد و با عجله به سوی دستشویی دوید مادرم با نگرانی اسم او را صدا زد ولی شازیه بدون اینکه جواب مادرم را بدهد داخل دستشویی رفت و دروازه را پشت سرش بست مادرم خودش را پشت دروازه ای دستشویی رسانید و پرسید دخترم تو خوب هستی؟ شازیه جوابی نداد بعد از چند لحظه دروازه باز شد شازیه با صورت رنگ پریده از دستشویی بیرون آمد و گفت مادر جان این روزها حال خوش ندارم همیشه احساس ضعف دارم و گهگاهی بالا می آورم لبان مادرم به لبخند کش آمد و آهسته نزدیک گوش او چیزی پرسید شازیه جواب داد نخیر مادر جان خودم هم نگران هستم که چرا تا هنوز… مادرم با خوشحالی گفت زود باش برو حجاب ات را به تن کن شازیه با حیرت زده پرسید کجا میرویم؟ مادرم همانطور که به سوی دهلیز میرفت جواب داد باید نزد داکتر برویم زود باش آماده شو من هم حجابم را می پوشم بعد از چند دقیقه مادرم و شازیه از خانه رفتند مرتضی به من دید و پرسید خواهر جان شازیه خواهر مریض است که مادرم او‌ را نزد داکتر برد؟ جواب دادم حتماً مریض بود الله برایش شفا بدهد
شب بعد از اینکه همه دور یک سفره غذا خوردیم من دسترخوان‌ را جمع کردم شازیه خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد که مادرم مانع اش شد و به ابوبکر گفت بلند شو پسرم ظرفها را در آشپزخانه ببر....

#ادامه_فردا_شب

عزیزان لایک های تان قوت قلب است، برای مان دریغ نکنین ان شاءالله ❤️

Читать полностью…

مطالعه گران

‌‌🍃📖🍃
#تیکه_کتاب

هر اندازه آدمی بهتر بتواند به وقت شادمانی بخندد، به وقت اندوه بگرید،
برای تعیین حد و مرزها ابراز خشم کند،
با شور و اشتیاق به معاشقه بپردازد و محبت را با گشودگی و بی‌قید و شرط ببخشد و بپذیرد، به همان اندازه از رنج به دور خواهد بود
و هر چه آدمی بیشتر با لذت هستی درآمیزد، نسبت به خود و دیگران بخشنده‌تر خواهد شد.

هیجان‌ها به ما کمک می‌کنند تا رفتارمان را تنظیم کنیم؛ حالات درونی و وضعیت روابطمان را زیر نظر بگیریم؛ یادگیری‌مان را بهتر کنیم؛ تصمیم‌گیری‌هایمان را آسان‌تر کنیم و به زندگی‌مان معنا بخشیم!


📙دگرگونی زندگی‌ها
👤دیوید مالان

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران


🍃📖🍃

«بلوغ یعنی دست کشیدن از این امید که گذشته می‌توانست متفاوت باشد.»

بعضی از خستگی‌های ما
از آنچه بر ما گذشته نمی‌آیند.
از جنگیدن با آن می‌آیند.
از گفت‌وگویی که سال‌ها در سکوت ادامه پیدا می‌کند:
«کاش آن اتفاق نمی‌افتاد...»
«کاش جور دیگری انتخاب کرده بودم...»
و شاید دشوارترین بخشِ ماجرا این باشد که
بخشی از ما هنوز امیدوار است گذشته روزی تغییر کند.
اما زندگی به عقب باز نمی‌گردد.
و بلوغ شاید از جایی آغاز می‌شود
که آرام‌آرام می‌پذیریم:
این اتفاق افتاده است.
نه اینکه عادلانه بوده.
نه اینکه دردناک نبوده.
نه اینکه نباید برایش سوگواری کرد.
فقط اینکه رخ داده است.
و از آن لحظه،
پرسش دیگری متولد می‌شود:
با این زندگی که اکنون در دست من است،
چه می‌خواهم بکنم؟
شاید آزادی،
در فراموش کردنِ گذشته نباشد.
در این باشد که دیگر تمامِ نیروی زندگی‌مان را
صرفِ تغییر دادنِ چیزی نکنیم
که تغییر نخواهد کرد.

👤 اروین یالوم


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت هشتم

از خوشحالی هورااا گفتم و با عجله به سوی دستشویی دویدم پدرم پشت سرم صدا زد مواظب باش دخترم داخل دستشویی رفتم و دست و صورتم را شسته لباس جدید پوشیدم و با خانواده به سوی باغ ما حرکت کردیم وقتی به آنجا رسیدم با مادرم در پهن نمودن سفره کمک کردم بعد همه دور سفره نشستیم من کیک را قطع کردم و همه تحفه های که برایم آماده کرده بودند را برایم دادم من گرم باز کردن تحفه هایم بودم که بهادر پدرم را مخاطب قرار داده گفت پدر جان من میخواهم در‌ مورد یک موضوع همرای تان صحبت کنم پدرم با مهربانی گفت بفرما پسرم چی میخواهی بگویی؟ بهادر که نمیدانست عکس العمل پدرم بعد از شنیدن حرفش چی خواهد بود دل و نادل گفت من میخواهم ازدواج کنم صدای چی گفتن مادرم باعث شد همه با تعجب به بهادر نگاه کنند بهادر خجالت زده سرش را پایین انداخت مادرم با جدیت گفت میدانی چند ساله هستی؟ تو هنوز هفده سال داری چطور میخواهی ازدواج کنی؟ بهادر همانطور که نگاهش را به زمین دوخته بود جواب داد من عاشق شده ام اگر زودتر برای خواستگاری اقدام نکنیم خانواده اش او را با کسی دیگر نامزد می سازند پدرم با خونسردی پرسید این دختر کی است؟ کجا زندگی میکنند؟ چطور همرایش معرفی شدی؟ همه چیز را برایم تعریف کن ان شاالله یک تصمیم درست با هم میگیریم بهادر با شنیدن این حرف پدرم قوت قلب گرفت به پدرم دید و گفت دختر دومی کاکا شریف همسایه ای بغلی ما را دوست دارم میخواهم همرایش ازدواج کنم دیروز از یکی از بچه های اهالی ما شنیدم که قرار است او را نامزد کنند پدرم لبخندی زد و گفت اوه پس دختر شریف قلب پسر ما را ربوده است؟ بهادر از خجالت سرخ شد پدرم با دیدن صورت سرخ شده ای بهادر خندید و گفت شریف خیلی مرد خوب و دینداری است دخترانش هم دختران با عفت هستند و مهم تر از همه دل پسرم در آن خانه بند شده است به سوی مادرم دید و گفت امروز وقتی خانه رفتیم به خانه ای شریف برو و از دخترش خواستگاری کن مادرم که هیچوقت در مقابل تصامیم پدرم حرف نمیزد گفت درست است اگر شما اینگونه صلاح میبینید من امروز به خواستگاری شازیه جان میروم مصطفی با خوشحالی گفت اوهووو پلو طوی درک است بعد دست ابوبکر را گرفت و گفت بلند شو باید برقصیم هر دو شروع به رقصیدن کردن من هم خودم را میان آنها انداختم و میان کف زدن و آهنگ خواندن پدر و مادرم یک دل سیر با خوشحالی رقصیدیم
مادرم طبق گفته ای پدرم آنروز به خواستگاری شازیه رفتند کاکا شریف که به پدرم خیلی احترام داشت با چند بار خواستگاری رفتن جواب بلی را داد و بهادر و شازیه در یک روز تابستانی با هم نامزد شدند.....

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

«هرکس در دین با تو به رقابت برخاست، با او به رقابت برخیز؛
و هرکس در دنیا با تو به رقابت افتاد، دنیا را پیش روی خودش رها کن و وارد این مسابقه نشو»

• حسن بصری رحمه‌الله


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

🌱🌱🌱

💎برترین کانال‌های تلگرام:

🍎شاید روزی یڪ  شـ؏ــ۪ر‎‌‎‌‌‎‌‌‎ ما را بهم برساند
@Saghiye_Sher
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

آرزوهای قـشنگ بـر روی لبها لبخند می نشاند، لبخندهای پـر انـرژی دل ها را گـرم می ڪنند و دل های گـرم دنیـا را می سازند.
دنیایی قشنگ بسازیم با لبخند و مـهربانی😊🌸
سلام پنجشنبه تان شاد شاد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#قسمت
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت هفدهم

پدرم همانطور که به دروازه ای حویلی چشم دوخته بود جواب داد نگران نباش مادر فرخنده من او را می شناسم او قصداً خودش را از ما پنهان کرده تا ما نگرانش شویم و او به مقصد دلش برسد مادرم آهی کشید و گفت با شازیه حرف بزنیم اگر او راضی باشد… پدرم حرف مادرم را قطع کرد و گفت دیگر هیچگاه این حرف را نزنی تو بخاطر خودخواهی پسرت در حق عروس ات میخواهی ظلم کنی چشمان مادرم پر از اشک شد و گفت پس چی کار کنم؟ من میترسم اینگونه بهادر بیشتر از شازیه دور شود این‌ یک هفته شازیه نه خواب دارد نه خوراک… شاید اگر اجازه بدهد بهادر دوباره ازدواج کند رابطه ای بهادر دوباره با شازیه بهتر شود پدرم با ناراحتی گفت هوش‌ کنی در این مورد با شازیه حرف نزنی او دختر دل پاک است خداناخواسته حرفهایت رویش تاثیر خواهد کرد و‌ تصمیم اشتباه خواهد گرفت من سرم را بالا کردم چشمم به شازیه افتاد که نزدیک دروازه ای دهلیز ایستاده بود و با چشمان پر از اشک حرفهای پدر و مادرم را می‌ شنید.
در همین لحظه دروازه ای حویلی زده شد من از جایم بلند شدم و به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم با دیدن بهادر بلند صدا زدم لالا بهادر آمده مادرم با خوشحالی به سوی دروازه آمد بهادر داخل حویلی شد مادرم پرسید تو‌‌ کجا بودی پسرم؟ بهادر به مادرم نگاه کرد مادرم با دیدن چشمان بهادر نزدیکش شد دستانش را دو طرف صورت بهادر قرار داد و گفت تو با خودت چی کردی پسر عزیزم چرا اینقدر هم خودت و‌ هم ما را عذاب میدهی؟ بهادر دستانی مادرم را از دو طرف صورت خودش برداشت و گفت خیلی خسته هستم‌ میخواهم استراحت کنم بعد به سوی خانه رفت نگاهش به پدرم خورد آهسته سلام کرد پدرم بدون اینکه به او نگاه کند جواب سلامش را داد شازیه اسم بهادر را صدا زد ولی بهادر بی اعتنا به او داخل خانه رفت.
سیل اشک‌ از‌ چشمان شازیه جاری شد و گریه کنان داخل اطاقش رفت پدرم آهی کشید دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت یا الله تو بهادر را به راست درست هدایت کن اجازه نده خودش و خانمش را اینقدر اذیت کند.

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت پانزدهم

روزهای آخر حاملگی شازیه بود او برعکس دفعه ای قبل خیلی درد داشت و از خواب و خوراک مانده بود آنشب هم از درد می نالید و مادرم بالای سرش نشسته بود و برایش قرآن تلاوت میکرد که ناگهان دردش شدت گرفت و با گریه گفت مادر جان فکر کنم وقت ولادتم رسیده مادرم با تعجب گفت ولی داکتر گفت چند روز دیگر هم زمان داری بعد به من دید و گفت زود باش دخترم بلند شو لالایت را خبر کن موتر را آماده کند باید شازیه را به شفاخانه ببریم من با عجله از اطاق بیرون شدم و حرف مادرم را به لالا بهادر گفتم بعد از چند دقیقه مادرم و بهادر با شازیه به شفاخانه رفتند و چند ساعت بعد با دختری زیبای که در آغوش مادرم بود به خانه برگشتند
همه در اطاق نشسته بودیم پدرم دختر لالایم را در آغوش گرفته بود و او را ناز میداد چشمم به بهادر خورد که به سوی دخترش خیره شده بود به پدرم گفتم پدر جان برادر زاده ام را به پدرش بده ببین چقدر بیقرار است که او را در بغلش بگیرد پدرم لبخندی زد و طفل را به سوی بهادر دراز کرد بهادر چند ثانیه به پدرم دید بعد با دستانی که میلرزید نوزاد را در بغلش گرفت به صورتش دید قطره ای اشک از چشمش به صورت دخترش افتاد پدرم با دیدن اشک بهادر با مهربانی گفت وقتی شما تولد شدید خیلی خوشحال بودم ولی وقتی فرخنده بدنیا آمد برای اولین بار با دیدنش ناخودآگاه گریه کردم و اشک شوق ریختم دختر خیلی نعمت بزرگ است الله این طفل معصوم را اول زیر سایه رحمت خودش بعد زیر سایه تو و مادرجانش بزرگ کند به چشمان بهادر دیدم ولی نمیدانم چرا حس کردم اشک های او اشک شوق نیست بعد از چند دقیقه مادرم داخل اطاق آمد و گفت طفل را بدهید نزد مادرش ببرم بهادر با عجله دخترش را به مادرم داد و با صدای که بخاطر بغض میلرزید گفت من قدم زدن میروم از اطاق بیرون شد پشت سر او من هم از اطاق بیرون شدم بهادر گوشه ای حویلی نشست و شروع به اشک ریختن کرد دلم میخواست نزدیکش بروم و دلیل گریه هایش را بپرسم ولی میترسیدم او بالایم قهر شود بعد از چند لحظه تماشای او دوباره داخل اطاق رفتم و گوشه ای ساکت نشستم
بعد از آن روز بهادر خیلی ساکت شده بود هر روز صبح زود بدون اینکه صبحانه بخورد سر کار میرفت و شب هم وقتی به خانه می آمد مستقیم به اطاق خوابش میرفت وقتی پدر و مادرم دلیل این کارهایش را می پرسیدند خسته گی را بهانه میکرد و میگفت در دفتر کارهایش زیاد شده است..

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

بیش از حد دقیق و ریزبین بودن از نظر روانی بسیار خسته‌کننده‌ست. چون تو جزئیاتی رو می‌بینی و می‌فهمی که دیگران حتی متوجه‌ش نمی‌شن و این حساسیت بالا مدام در تو اضطراب و اندوه ایجاد می‌کنه..

-یک دیوانه 🌱

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت سیزدهم

شازیه گریه کنان جواب داد به الله قسم من هم نمیدانم چی شده مادر جان چند ماهی است که رفتار بهادر با من سرد شده هر قدر برایش محبت میدهم برایش توجه میکنم ولی او از من فاصله میگیرد با من درست حرف نمیزند وقتی میخواهم همرایش حرف بزنم بالایم قهر میشود چند دقیقه قبل برایش گفتم که شب به خانه ای مادرم برویم گفت من حوصله ندارم گفتم مادرم ما را دعوت کرده بد است که نرویم نمیدانم چرا به یکباره گی قهر شد و صدایش را بلند کرد مادرم با مهربانی دستی به موهایش شازیه کشید و گفت من به پدرش میگویم همرایش حرف بزند و او را نصیحت کند تو تشویش نکن در همین اثنا تقی به دروازه خورد بعد پدرم داخل اطاق شد وقتی شازیه را در حال گریه دید پرسید چی شده؟ چرا بهادر اینقدر عصبانی بود و تو چرا گریه میکنی؟ مادرم با محبت به شازیه گفت دخترم تو فعلاً استراحت کن بعد به سوی پدرم رفت و گفت بیا من همه چیز را برایت تعریف میکنم شازیه باید بخوابد پدرم و مادرم از اطاق بیرون رفتند من چند لحظه به شازیه خیره شدم بعد غمگین از اطاق بیرون شدم
روزها پشت سر هم میگذشت بهادر بعد از اینکه پدرم همرایش حرف زد دیگر با شازیه بدرفتاری نمیکرد ولی هنوز هم سردی میان شان احساس میشد
شکم شازیه روز به روز بزرگتر میشد مادرم میگفت چون شکم شازیه گِرد است پس حتماً طفل دختر است ولی پدرم همیشه میگفت دختر و پسر فرقی ندارد مهم این است که سالم باشد
یکروز مادر شازیه به خانه ای ما آمد و از مادرم خواست به او اجازه بدهد برای دو هفته شازیه را به خانه خود شان‌ ببرند مادرم هم با خوشی شازیه را به آنجا فرستاد دو‌ هفته ای که شازیه در خانه نبود بهادر مثل گذشته با ما بگو بخند میکرد و احساس میشد از نبودن شازیه خیلی خوشحال است دو هفته گذشت آن صبح همه دور سفره نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم که مادرم به بهادر دید و گفت امروز وقتی از وظیفه آمدی دنبال شازیه جان هم برو نان شب را آنجا خورده بعد عروسم را گرفته به خانه بیا با شنیدن این حرف مادرم چینی میان ابرو های بهادر افتاد و گفت نیاز نیست چند روزی دیگر هم خانه ای مادرش باشد مرتضی گفت من دلم به ینگه جان و مبین تنگ شده لطفاً دنبالش برو بهادر بدون‌ اینکه به مرتضی ببیند گفت پس هر کس دلش تنگ شده همان دنبالش برود پدرم گفت این چی طرز حرف زدن است ما در مورد خانم ات حرف میزنیم بهادر با بی حوصلگی گفت پدر جان من از اینکه همیشه طرف او را میگیرید خسته شده ام....

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

تبلیغ نیست سه نفر دیگه بیاد لینک رو ببندم 😡☝🏻

Читать полностью…

مطالعه گران

🔮💥🔮

💎برترین کانال‌های تلگرام:

📒کتاب‌های نایاب و خواندنی:
@farin_ebook

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت دوازدهم

بعد از جایش بلند شد که بهادر با عصبانیت به شازیه دید و غرید وقتی یک کار را برایم میگویم برو انجام بده شازیه با ناراحتی گفت مادر جان اجازه… با داد که بهادر زد شازیه ساکت شد همه با تعجب به بهادر دیدیم پدرم اسم او را صدا زد بهادر با خجالت گفت ببخشید که صدایم را بلند کردم بعد از جایش بلند شد و ادامه داد من سیر شدم نوش جان بعد با قدم های بلند از اطاق بیرون شد شازیه با ناراحتی رفتن او را تماشا کرد پدرم به او گفت غذایت را بخور دخترم اما خودش دیگر غذا نخورد و در فکر فرو رفت
چند روز گذشت روز جمعه بود با مادرم در آشپزخانه مشغول آشپزی بودم که ناگهان صدای داد بهادر را شنیدیم مادرم با نگرانی دستش را روی قلبش گذاشت و گفت خدایا خیر چی شده؟ دوباره صدا خشمگین بهادر به گوش رسید من خواستم از آشپزخانه بیرون بروم که مادرم گفت نرو‌ دخترم اجازه بده هر مشکلی که دارند با هم حل کنند اگر ما مداخله کنیم عصبانیت برادرت بیشتر میشود هنوز حرف مادرم تکمیل نشده بود که صدای گریه ای شازیه بلند شد مادرم با شنیدن صدای گریه شازیه طاقت نیاورد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت و داخل اطاق بهادر و شازیه رفت من هم پشت سر مادرم داخل اطاق شدم شازیه گوشه ای اطاق نشسته بود و اشک میریخت و بهادر با قیافه غضبناک بالای سر او ایستاده بود مادرم نزدیک شازیه رفت او را در آغوش گرفت بعد به سوی بهادر دید و پرسید چی شده چرا زن حامله را اذیت میکنی؟ بهادر دستی به موهایش برد و گفت این موضوع شخصی ما است لطفاً مداخله نکنید و از اطاق بیرون شوید مردمک چشمان مادرم لرزید و گفت متوجه هستی مقابل تو مادرت است تو با مادرت اینگونه حرف میزنی؟ بهادر با همان لحن جدی گفت مادر من خیلی عصبانی هستم لطفاً‌ دست این زن را گرفته از اطاق بروید مادرم مثل خودش با جدیت گفت این زن؟؟؟ این زن همسر تو است تو به من بگو شازیه چی گناه کرده که تو همرایش اینگونه رفتار میکنی؟ فکر میکنی من متوجه نیستم که چقدر همرایش بدرفتاری میکنی؟ بهادر بدون اینکه به مادرم و شازیه نگاه کند گفت اگر شما از اطاق نمیروید من میروم بعد به سوی دروازه ای اطاق رفت شازیه خواست پشت سرش برود که مادرم دستش را گرفته گفت اجازه بده برود بگذار فکرش به جا بیاید او حق ندارد با تو اینگونه رفتار کند بعد شازیه را روی تخت خوابش نشاند و پرسید بین شما چی اتفاق افتاده؟

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃




“پیشترها فکر می‌کردم، بدترین اتفاق در زندگی، تنهایی است. اما اشتباه می‌کردم!
بدترین اتفاق، زیستن در کنار کسانی است که حس تنهایی در تو ایجاد کنند”

#رابین_ویلیامز

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت نهم

دو ماه از نامزدی بهادر میگذشت آنروز با مادرم در اطاقش نشسته بودیم و مادرم موهای مرا شانه میزد که بهادر داخل اطاق شد مادرم با دیدن‌ او گفت خوش آمدی پسرم بیا بنشین بهادر مقابل من و مادرم نشست و به فکر فرو رفت مادرم با دیدن قیافه ای او پرسید چی شده جان مادر؟ چرا ناراحت هستی؟ بهادر جواب داد مادر جان با پدرم حرف بزن که آمادگی عروسی من را بگیرد من میخواهم شازیه را زودتر به این خانه بیاورم مادرم موهای مرا با کش مو بست بعد به بهادر دید و گفت مگر قرار نبود یکسال بعد از نامزدی ازدواج کنید؟ هنوز دو ماه از نامزدی شما میگذرد چرا میخواهی اینقدر زود ازدواج کنی؟ بهادر با خُلق تنگی گفت من اینگونه‌ میخواهم من نمیتوانم یک سال صبر کنم از مکتب هم فارغ شده ام مادرم با مهربانی گفت درست است از مکتب فارغ شدی‌ ولی تو هنوز برایت کار پیدا نکردی زندگی از خود خرج و مصرف دارد درست است پدرت همیشه کنار تان است ولی شازیه هم از خود خواهشات دارد لازم است که خواهشات او را هم پدرت برآورده کند؟ باز تو پوهنتون هم باید بخوانی باید به کانکور آماده گی بگیری بهادر با بی حوصلگی گفت من اولین پسر نیستم‌ که میخواهم در این سن ازدواج کنم پسر کاکا قدیر را ندیدی که هفده ساله بود عروسی کرد پدرش کنارش بود و کمکش کرد مادرم خواست حرفی بزند که پدرم داخل اطاق شد و پرسید چی‌ شده چرا بهادر اینگونه با مادرت حرف میزنی؟ بهادر با دیدن پدرم لحن‌ اش را آرامتر ساخت و جواب داد مادرم همه چیز را برایت تعریف میکند پدر جان من باید بروم بعد از جایش بلند شد و‌ از اطاق بیرون رفت پدرم با تعجب رفتن او را تماشا کرد بعد پهلوی من نشست دستی به موهایم کشید و منتظر به مادرم دید مادرم با ناراحتی گفت بهادر میگوید‌ که‌ میخواهد زودتر ازدواج کند وقتی خواستم او را نصیحت کنم از دستم ناراحت شد پدرم کمی فکر کرد بعد گفت با مادر شازیه جان حرف بزن در همین روزها برای تعین تاریخ ازدواج به خانه ای شان میرویم مادرم گفت ولی ما تصمیم داشتیم این دو نفر یکسال نامزد بمانند پسر ما باید سر پای خودش ایستاده شود باید از خود درآمد داشته باشد تا چی وقت همه خواهشات اش را ما پوره کنیم؟

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

علم رمل از علوم مولاامیرالمومنین علی علیه السلام و دانیال نبی میباشد و از علوم معتبره است.
هر سوالی از گذشته و حال و اینده از طریق این علم مکشوف و جواب داده میشود.

رمل علمی است که همگان محتاج اویند

🌺کانال مقدس علم رمل 🌺👇👇
/channel/kolhydar
/channel/kolhydar

Читать полностью…

مطالعه گران

🌈🌈🌈

💎برترین کانال‌های تلگرام:


🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشــــم در راهم در کافه هنر
@kafeh_honar31

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت هفتم

بهادر مرا از آغوش پدرم گرفت که ناگهان صدای چیغ مادرم بلندتر شد و پشت آن صدای گریه ای طفلی به گوش رسید پدرم با وارخطایی خودش را پشت دروازه ای اطاق که مادرم با قابله و عمه ام داخلش بود رسانید و بی صبرانه منتظر بیرون شدن عمه ام شد بعد از چند دقیقه عمه ای با طفل که در آغوش داشت از اطاق بیرون شد و گفت مبارک باشد برادر جان طفل و مادر هر دو سالم هستند و همسرت برایت یک پسر کاکل زری بدنیا آورده چشمان پدرم از خوشحالی پر از اشک شد برادر تازه به دنیا آمده ام را در آغوش گرفت و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت یا الله شکر دست آزادش را داخل جیب اش برد و مقدار پول از جیب اش بیرون آورد و به عمه سمیرا داده گفت این را به خانم قابله بده مژدگانی ترا هم بعداً میدهم عمه ام لبخندی زد و گفت چشم برادر عزیزم
آنروز در خانه ای ما جشن بود پدرم همیشه وقتی الله برایش فرزندی میداد مهمانی بزرگ میگرفت و فقرا را غذا میداد آنروز هم داخل حویلی ما مردم جمع شده بودند و پدرم خودش ظروف غذا را مقابل آنها میگذاشت و از آنها میخواست برای عمر دراز برادرم دعا کنند پدرم اسم برادر کوچکم را مرتضی گذاشت
من سه برادر بزرگتر از خودم به اسم های بهادر، مصطفی و ابوبکر داشتم و حالا الله برایم یک برادر کوچک به اسم مرتضی هم داده بود پدرم مرد مهربان و خیر بود که همه ای اقوام و همسایه های ما او را خیلی دوست داشتند مادرم هم زن آرام و دلسوز بود که عاشقانه پدرم و زندگی که داشت را دوست داشت
وقتی من شش ساله شدم با وجود محدودیت های موجود در کشور پدرم مرا به مکتب فرستاد من هر روز با برادرانم به مکتب میرفتم و دوست داشتم در آینده داکتر شوم

#_۴سال_بعد

تولدت مبارک، تولدت مبارک
چشمانم را باز کردم و همه از خانواده را بالای سرم دیدم با دیدن کیک تولدی که در دست بهادر بود با خوشحالی از جایم بلند شدم کیک را از دست او گرفتم پدرم خندید و گفت نمیخواهی قبل از گرفتن کیک پدرت را در آغوش بگیری؟ کیک را دوباره به دست بهادر دادم و خودم را در آغوش پدرم انداختم پدرم بوسه ای بر موهای پریشانم زد و گفت تولد ده سالگی ات مبارک دختر زیبایم بعد مادرم صورتم را بوسید و گفت سالگره ات مبارک دخترم به ترتیب برادرانم هم تولدم را تبریکی دادند مادرم گفت زود باش برو دست و صورتت را شسته آماده شو قرار است با هم باغ ما برویم و تولدت را آنجا جشن بگیریم

لایک❤️

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت ششم

شازیه دستی به موهایم کشید و گفت خیال پدر جان اینگونه راحت است که دخترش کنارش است وگرنه چند وقتی بود که همیشه میگفت دلم برای فرخنده شور می زند میگفت احساس میکنم مشکلی دارد ولی از ما پنهان میکند تا اینکه از چند نفر خبر شد که فریدون اعتیاد دارد آهی کشیدم و گفتم همیشه کوشش کردم حداقل پدرم از طرف من درد نبیند ولی بازی روزگار را ببین چند لحظه ساکت شدم بعد به شازیه دیدم و پرسید راستی از مرتضی خبری است؟ اینجا نیامده؟ شازیه غمگین جواب داد ما هم آخرین بار او را در مراسم تدفین مادر جان دیدیم بعد از آن هیچ خبری از او نشد با شنیدن اسم مادرم دردم دوباره تازه شد شروع به اشک ریختن کردم و گفتم چقدر جای مادرم چقدر اینجا خالیست چشمان شازیه هم پر از اشک شد بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم و گفتم تو بخواب خواهر جان من به حویلی میروم میخواهم کمی آنجا نشسته هوای تازه نفس کنم و ذهنم را آرام بسازم شازیه چشم گفت و من از اطاق بیرون شده به حویلی رفتم روی چپرکت که گوشه ای حویلی گذاشته شده بود نشستم و در تاریکی شب به اطراف نگاه کردم بعد نگاهم را به آسمان دوختم ستاره گان به سویم چشمک میزدند و ماه با تمام قشنگی اش می درخشید چشمانم را بستم و صدای ناله های زنی را شنیدم و پشت سر آن صدای خنده های خیلی آشنا به گوشم رسید به بیست و چهار سال قبل رفتم:
+ فرخنده دخترم اینجا چی میکنی؟
سرم را بلند کردم و به پدرم که با مهربانی به سمت من می آمد دیدم دستانی کوچکم را به سمتش دراز کرده و ذوق زده خندیدم پدرم مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر صورتم زده گفت ببین همه لباس هایت را کثیف کردی دختر زیبایم همانطور که مرا در آغوش گرفته بود صدایش را بالاتر برد اسم بهادر را صدا زد بعد از چند ثانیه برادر بزرگم با عجله خودش را به ما رسانید و پرسید بلی پدرجان؟ پدرم گفت پسرم مگر فرخنده را به شما نسپرده بودم؟ چرا او را تنها گذاشتید اگر خدا ناخواسته بلایی سر خودش می آورد من چی خاک بر سرم می ریختم بهادر خجالت زده گفت ببخشید پدرجان من گرم بازی با مرتضی و ابوبکر شدم پدرم لبخندی زد و گفت درست است پسرم بعد از این مواظب باش حالا بیا فرخنده را بگیر من نزد عمه ات بروم که چیزی نیاز نداشته باشند....

#ادامه_فردا_شب‌ان‌شاءالله

Читать полностью…
Subscribe to a channel