mutaliagaran | Unsorted

Telegram-канал mutaliagaran - مطالعه گران

17668

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. ‌ ‌🍸دوستان "کتاب‌خوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh

Subscribe to a channel

مطالعه گران

‌🍃📖🍃
خدایا…
شکرت برای نفس کشیدنم،
برای قلبی که هنوز می‌تپه،
برای چشمی که دنیا رو می‌بینه،
برای پایی که راه میره،
و برای همه چیزهایی که حتی یادم نیست…🤲🥹
سلام صبح تان بخیر

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت سی و یکم

پرسیدم چرا با پدر و مادرم حرف نمیزنی؟ همه چیز را برای شان تعریف کن قبل از اینکه ناوقت شود مادرم به خواستگاری یاسمین برود ابوبکر غمگین لب زد ولی خانواده ای یاسمین تصمیم شان را گرفته اند من از بازوی ابوبکر گرفتم و گفتم زود باش داخل رفته با پدرم صحبت کن مادرم باید فردا به خواستگاری یاسمین برود خدا را چی دیدی شاید خانواده ای او از ما خوش شان بیاید ابوبکر چند لحظه حرکتی نکرد بعد گفت تو راست میگویی من نباید دست روی دست گذاشته بنشینم با هم داخل خانه رفتیم پهلوی او در اطاق نشستم به ابوبکر اشاره کردم حرف بزند ابوبکر به سوی پدرم دید و گفت پدر جان میخواهم در مورد یک موضوع همرای تان حرف بزنم پدرم با مهربانی به ابوبکر دید ابوبکر کمی من من کرد بعد به من دید و گفت تو بگو لبخندی زدم و گفتم دل شیر نداری سفر عشق نکن بعد به پدر و مادرم دیده گفتم ابوبکر عاشق یک دختر شده است و میخواهد شما به خواستگاری او بروید اگر شما زودتر اقدام نکنید شاید ابوبکر او را از دست بدهد چون خانواده ای دختر تصمیم دارند او را با کسی دیگر نامزد کنند مادرم به ابوبکر دید و گفت واقعاً اینطور است پسرم؟ ابوبکر نگاهش را به قالین روی زمین دوخت و‌ همه چیز را به آنها تعریف کرد وقتی حرفهایش تمام شد پدرم گفت درست است پسرم وقتی تو دختر را می شناسی و او را دوست داری من مشکلی ندارم چون عجله دارید فردا صبح مادرت با شازیه و فرخنده به خانه ای آنها برود ان شاالله که خیر باشد ابوبکر لبخندی زد و نزدیک پدرم رفته دستش را بوسید و‌ گفت تشکر پدر جان بعد به من دید و چشمکی زد
فردا صبح من با مادرم و شازیه به سوی خانه ای یاسمین روانه گشتیم وقتی به آنجا رسیدیم مادر یاسمین با خوشرویی از ما استقبال کرد و ما‌ را به مهمانخانه برد بعد خودش از اطاق بیرون شد مادرم به اطراف اطاق دید و گفت ماشاالله چقدر خوش سلیقه هستند شازیه هم به تایید حرف مادرم گفت دقیقاً در همین هنگام مادر یاسمین با پتنوس چای داخل اطاق شد پتنوس را روی میز گذاشت و پیاله ها را پر کرده مقابل ما گذاشت بعد گوشه ای روی مُبل نشست و گفت بفرمایید خواهر جان چای بنوشید مادرم پیاله اش را در دست گرفته گفت خواهر جان مطمین هستم در ذهن تان سوال خلق شده که ما کی هستیم و برای چی اینجا آمده ایم راستش ما بخاطر امر خیر به خانه ای تان تشریف آوردیم.....

ادامه‌ دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

🌈🌈🌈


💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام:

☕️کافه هنر

@kafeh_honar31
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و نهم

مصطفی بوسه ای بر شانه ای پدرم زد و گفت میدانم پدر جان وعده میدهم هر روز برای تان زنگ بزنم و همینکه درسهایم تمام شد زود نزد تان برگردم صدای زنگ مبایل مصطفی باعث شد حرفش را قطع کند به صفحه ای مبایلش دید و تماس را جواب داد چند لحظه با زن که پشت خط بود حرف زد ناگهان حالت چهره اش تغیر کرد و گفت بسیار زیاد تشکر من فردا خدمت تان میایم بعد خداحافظی کرد با خوشحالی گفت ویزه ام آمد پدر جان همه با خوشحالی او را در آغوش گرفتیم مادرم با وارخطایی داخل اطاق شد و پرسید چی شده؟ مصطفی به سوی مادرم رفت و گفت ویزه ام آمد مادر جان مادرم نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت.. مصطفی خودش را در آغوش مادرم انداخت اشک از چشمان مادرم جاری شد و با محبت گفت ان شاالله خیر باشد پسرم…
یک هفته بعد همه برای بدرقه ای مصطفی با او به میدان هوایی رفتیم ابوبکر و مرتضی بکس های سفری او را از‌‌ موتر پایین کردند مصطفی نزدیک پدرم رفت و گفت برایم اجازه بدهید بروم با شنیدن این حرف مصطفی اشک در چشمان پدرم حلقه زد و مصطفی را در آغوش کشید و گفت بخیر بروی پسرم درسهایت را درست بخوان و خیلی مواظب خودت باش همیشه برای ما زنگ بزن ما را از خودت بی خبر نمان مصطفی از آغوش پدرم بیرون شد دستان پدرم را بوسه باران کرد و گفت وعده میدهم وقتی دوباره نزد تان برگشتم بالایم افتخار کنید بعد به سوی مادرم رفت با دستش اشک های مادرم را پاک کرد و گفت لطفاً گریه نکن مادر جان مادرم با گریه گفت جیگرگوشه ام از من دور می شود چطور میتوانم گریه نکنم پدرم نزدیک مادرم شد و گفت لطفاً خانم برایش دعا داده بگذار برود اینگونه رفتن را برایش سخت می سازی مادرم مصطفی را در آغوش گرفت و گفت ان شاالله بخیر برسی و درسهایت را تمام کرده دوباره نزد ما برگردی پدرم زیر لب ان شاالله گفت مصطفی با همه ای ما خداحافظی کرد بعد با گرفتن بکس هایش از ما دور شد
من و مرتضی تا آخرین لحظه پشت سر او دست تکان میدادیم تا اینکه مصطفی کاملاً از نظر ما دور شد بعد از نیم ساعت پدرم به سوی ما آمد و گفت بیایید به خانه برویم فرزندانم دست پدرم را گرفتم و با او به سوی موتر رفتم وقتی سوار موتر شدیم ابوبکر موتر را حرکت داد میان راه همه ساکت بودیم مادرم با صدای خفه اشک میریخت و پدرم از شیشه ای موتر به بیرون چشم دوخته بود مصطفی صدای موسیقی که داخل موتر پخش بود را بلند تر کرد که امیر جان صبوری میخواند( خانه خراب آخر ای جدایی…).....

#ادامه_دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و هشتم

مرتضی به شوخی گفت من هم میخواهم خانم برادرم را ببینم ابوبکر از حرف مرتضی خنده اش گرفت و گفت پس وعده بدهید به پدر و مادرم حرفی نمیزنید هر دو با خوشحالی وعده دادیم ابوبکر عکس را از جیبش بیرون کرد و به ما نشان داد با دیدن دختر زیبای که در عکس بود لبانم به لبخند باز شد و گفتم چقدر زیباست ابوبکر عکس را دوباره در جیبش گذاشت مصطفی پرسید او از احساست خبر دارد؟ ابوبکر خجالت زده جواب داد بلی برایش پیشنهاد کردم او هم جواب مثبت داد ولی یک مشکلی است مصطفی پرسید چی مشکل؟ ابوبکر راست نشست و گفت خانواده ای یاسمین خیلی متعصب هستند و فقط دختر به قوم خود شان میدهند پدرش هم روی این موضوعات عشق و عاشقی خیلی حساس است و اگر خداناخواسته از اینکه ما یکدیگر را دوست داریم خبر شود او را خواهد کشت مصطفی با عصبانیت گفت خدانکند کسی روی برادر من دست بلند کند دستش را میکشنم باز پدر یاسمین خدایش را شکر کند که تو دامادش شوی دستش را روی شانه ای ابوبکر گذاشت و ادامه داد با پدرم حرف بزن تا به خواستگاری یاسمین بروند ابوبکر سرش را تکان داد و گفت هنوز خیلی به این موضوعات وقت است لالا جان من هنوز درسم تمام نشده از طرفی هم باید برای خودم کار پیدا کنم باز حال نوبت تو است که ازدواج کنی مصطفی خندید و گفت من تا ده سال دیگر تصمیم ازدواج را ندارم شما میدانید که من برنامه های مهمتر از ازدواج در زندگی ام دارم من با رضایت کامل نوبت خود را به تو میدهم همه با این حرف مصطفی خندیدیم که در همین اثنا پدرم داخل اطاق شد و گفت الله را شکر همیشه همینگونه با هم گل بخندید مصطفی با محبت گفت بیا پدر جان اینجا بنشین پدرم پهلوی مصطفی نشست و پرسید خوب در مورد چی حرف میزدید به من هم تعریف کنید مصطفی به ابوبکر دید و آهسته پرسید بگویم؟ ابوبکر صورتش از خجالت سرخ شد و سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد پدرم که متوجه اشاره بازی مصطفی و ابوبکر شده بود به شوخی گفت فکر کنم موضوع شخصی است ابوبکر گفت چیزی نیست پدر جان در مورد رفتن لالا مصطفی صحبت میکردیم این حرف کافی بود تا لبخند روی لبان پدرم جمع شود مصطفی دستش را دور بازوی پدرم پیچید و گفت اینگونه ناراحت نباش پدر جان وگرنه من هم انگیزه ام را از دست میدهم برایم دعا کن و با پیشانی باز اجازه بده بروم پدرم دستی به سر او کشید و گفت دعای من همیشه همرای همه ای تان است، ولی مرا هم درک کنید من تا امروز یکروز هم از شما دور نبوده ام برایم سخت است....

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

🌹زیباترین حرف ،حق
🍀زیباترین حق ،گذشت

🌹زیباترین رحمت ،باران
🍀زیباترین ڪلمه ،محبت

🌹زیباترین عهـد ،وفـا
🍀زیباترین زینت ،ادب
🌹زیباترین دوست ،مـادر

🍀پس به دنبال زیباترین ها باش🌹


سلام صبح بخیرررر

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و ششم


با شنیدن این حرف شازیه اشک در چشمان پدرم حلقه زد از جایش بلند شد و با قدم های خسته از اطاق بیرون رفت…

#شش_ماه_بعد:

مصطفی دستان مادرم را گرفت و گفت شما به پدرم بگویید حتماً قبول میکند مادر جان لطفاً با پدرم حرف بزن مادرم دستانش را از میان دستانی مصطفی بیرون کرد و دوباره مصروف پاک کردن برنج شد و گفت از اینجا برو اجازه بده برنج را پاک کنم پدرت هیچگاه این موضوع را قبول نمی کند خودت میدانی او توان دوری از اولادهایش را ندارد در همین هنگام پدرم داخل اطاق شد و پرسید چی شده مادر و پسر چی پچ پچ میکنید؟ مصطفی با دیدن پدرم لبخندی زد و‌ جواب داد چیزی نیست پدر جان مادرم حرف او را قطع کرد و گفت چرا چیزی نیست حرفی که به من زدی را خودت را به پدر جانت بگو پدرم پهلوی مصطفی نشست دستش را روی شانه ای او انداخت و با مهربانی پرسید به مادرت چی گفتی؟ مصطفی به صورت پدرم دید و گفت پدر جان من میخواهم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم پدرم با تعجب پرسید به خارج از کشور؟ مصطفی جواب داد بلی پدر جان شما میدانید من چقدر خواب های بزرگ در زندگی دارم در افغانستان من نمیتوانم درست پیشرفت کنم برای همین میخواهم به خارج از کشور بروم من مدتی است در این مورد تحقیق میکنم یک نفر را پیدا کرده ام که در بدل مقدار پول کارهای رفتن ام را به لندن درست میکند پدرم دستی به ریش خود کشید و گفت درست است که تو میخواهی پیشرفت کنی ولی من و مادرت نمیدانم از تو دور باشیم خودت میدانی تا امروز یکروز هم شما را از خود ما دور نساختیم حالا اینگونه یک کشور دیگر میخواهی بروی ما باید برای دیدنت سالها صبر کنیم مصطفی دست پدرم را گرفت و با مهربانی گفت من وعده میدهم همیشه به دیدن تان بیایم بعد وقتی درسهایم تمام شد من دوباره نزد شما برمیگردم فقط گپ چند سال است مگر شما نمیخواهید پسر تان به آرزوهای که دارد برسد پدرم نگاهی به مادرم انداخت بعد گفت این آرزوی هر پدر و مادر است پسرم ولی.. مصطفی حرف پدرم را قطع کرد و گفت پس ولی و مگر را کنار بگذارید برایم دعای خیر بدهید تا آنجا رفته و سر شما را از فخر بلند کنم پدرم لبخندی زد و پرسید چقدر مصرف دارد؟ مصطفی با خوشحالی ورق را از جیبش بیرون آورد و به دست پدرم داد و گفت همه ای مصارف اینجا نوشته شده است شما فعلاً این پول را برایم بدهید من وعده میدهم وقتی آنجا رفتم در کنار اینکه درس میخوانم کار هم میکنم تا پول تان را برای تان بفرستم پدرم نگاهی به ورق انداخت و گفت هر چی دارم برای شما فرزندانم است پس دیگر این حرفها را نزن....

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

جامعه را کسانی ساخته و می‌سازند که در هرحالی و هر شرایطی امیدوارند.بی‌تفا‌وت نیستند و در مسیر خیرخواهی قدم برمی‌دارند.وجودشان را تنها در خودشان محدود نکرده‌‌ و دغدغه‌ی اصلاح جامعه و کمک به دیگران را هم دارند

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

🌹🌹🌹


💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام:

📕مولانادوست داری بیا اینجا

@toranjam_7
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و چهارم

شازیه با دست آزادش اشک هایش را پاک کرد و گفت من میدانم او دیگر بر نمیگردد اگر هم برگردد دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود.
فردا صبح با مادرم صبحانه آماده میکردیم که دروازه محکم زده شد با عجله رفتم تا دروازه را باز کنم وقتی دروازه را باز کردم مادر شازیه پشت دروازه بود سلام کردم بدون اینکه جواب سلام را بدهد داخل حویلی شد و پرسید مادرت کجاست برو صدایش بزن در همین اثنا شازیه به حویلی آمد با دیدن مادرش با تعجب گفت مادر جان خوش آمدید من امروز میخواستم.. مادرش حرف او را قطع کرد و پرسید چرا به ما چیزی نگفتی؟ چطور از ما موضوع به این مهمی را پنهان کردی شازیه خجالت زده سرش را پایین انداخت و جواب داد امروز میخواستم برای تان بگویم مادرش نزدیک او رفت و گفت چی کار کردی که از دستت فرار کرد؟ شازیه حیرت زده به مادرش دید و با ناباوری لب زد من چی کار کردم؟ مادرش خواست حرفی بزند که چشمش به مادرم افتاد که به حویلی آمده بود حرفش را قورت داد بعد به سوی مادرم رفت مادرم با خوشرویی گفت خوش آمدید خواهر جان مادر شازیه پوزخندی زد و گفت با دسته گلی که پسر شما به آب داد آیا میتوانم خوش بیایم؟ مادرم شرمزده گفت پسر من اشتباه بزرگی کرده است بخاطر این من نمیدانم چگونه از شما معذرت خواهی کنم شازیه به مادرش دید و گفت من امروز میخواستم دوباره به خانه برگردم مادرش با شنیدن این حرف با دستانش محکم به سرش کوبید و گفت یا الله این چی مصیبت است که روی سر ما پایین آوردی؟ بعد به شازیه دید و‌ ادامه داد چرا میخواهی به خانه ای ما بیایی؟ آیا بهادر ترا طلاق داده؟ شازیه سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد مادرش گفت وقتی ترا طلاق نداده است اینجا خانه ای تو است و تو باید اینجا زندگی‌ کنی شازیه با ناراحتی گفت چطور از من میخواهید اینجا زندگی کنم وقتی شوهرم با زن دیگر فرار کرده است‌ و شاید هیچگاه برنگردد مادرش داد زد پس میخواهی چی کار کنم ترا به خانه ای خود ببرم که مردم پشت سرت حرف بزنند و بخاطر تو زندگی دو دختر کوچکم هم خراب شود؟ دخترم قرار است چند روز بعد شیرینی لیدا خواهرت را بدهیم خسران او خیلی مردم نامدار هستند و روی این حرفها خیلی حساس هستند میدانی قبل از اینکه به خواستگاری خواهرت بیایند در مورد هر یکی اعضای خانواده ای ما تحقیق کردند اگر تو به خانه ای ما برگردی و آنها خبر شوند شوهرت با زن دیگر فرار کرده همین ثانیه این نامزدی به هم میخورد تو میخواهی بخاطر تو زندگی‌ خواهرانت خراب شود؟

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

🏺🏺🏺


💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام:

🌱بیو ادبی تک خطیتو از اینجا بردار

@toranjam_7
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و یکم

جواب داد مطمین نیستم ولی دیشب لالایم خیلی عجیب رفتار میکرد او با من و معین طوری حرف زد که فکر میکردی دیگر قرار نیست ما را ببیند و صبح هم وقتی سر کار میرفت خیلی مشکوک معلوم میشد احساس میکردی چیزی را پنهان میکند شازیه داخل اطاق شد و گفت یعنی کار بهادر است؟ او چرا باید طلا های زنش را بدزدد مادرم ناگهان با صدای بلند به من گفت زود باش مبایلم را بیاور وقتی مبایلش را برایش دادم شماره ای بهادر را گرفت وقتی زن پشت خط خبر خاموش بود شماره ای بهادر را داد مبایل را از نزدیک گوشش دور کرد با ناراحتی به شازیه نگاه کرد شازیه معنای نگاه مادرم را فهمید نگاهش لرزید و گفت امکان ندارد او نمیتواند با من این کار را کند مادرم از جایش بلند شد و خودش را به شازیه رسانید او را در آغوش گرفت و گفت تو نگران نباش حالا من به حاجی صاحب تماس میگیرم او بهادر را حتماً پیدا میکند بعد شماره ای پدرم را گرفت بعد از چند بوق پدرم تماس را جواب داد مادرم با گریه همه چیز را برایش تعریف کرد و تماس را قطع نمود چند ساعت میگذشت و من با مادرم و شازیه منتظر آمدن پدرم بودیم نظر اذان عصر بود که پدرم با ابوبکر و مصطفی به خانه برگشتن مادرم با نگرانی پرسید چی شد او را پیدا نکردید؟ پدرم روی زمین نشست دستانش را دو طرف سرش گذاشت و جواب داد به دفترش رفتیم گفتن امروز اصلاً به دفتر نرفته است آن دختر هم امروز دفتر نیامده بود خانه ای چند دوستش هم رفتیم ولی آنها هم نمی دانستند بهادر کجا رفته ولی تا جای که فکر میکنم بهادر با آن دختر فرار… مادرم حرف او را قطع کرد و گفت اینگونه نگو پدر فرخنده پسرم چطور میتواند با ما این کار را کند پدرم آهی کشید ولی حرفی نزد نگاهش به مصطفی افتاد که عرق از سر و صورتش جاری شده بود پدرم پرسید چی شده پسرم چرا اینقدر عرق کردی؟ مصطفی حرفی نزد پدرم دوباره پرسید تو چیزی در مورد برادرت میدانی؟ مصطفی سرش را به نشان نه تکان داد مادرم نزدیک مصطفی رفت دستش را روی سر خودش گذاشت و گفت ترا به سر من قسم هر چی میفهمی بگو....

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃
شاید سخت ترین نبرد آدمے،
زیستن امیدوارانہ
شونہ بہ شونہ‌ی ناامیدی باشہ :)!🌕

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

من قشنگ ترین نوشته هارو اینجا دیدم🫀🌒🤌🏻

/channel/Fa_Eran

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیستم

پرسیدم چیزی شده لالا جان چرا اینقدر ناراحت هستی؟ بهادر نگاهش را از معین گرفت و به من انتقال داد لبخند پر از غم زد و دستانش را به سویم باز کرد و اشاره کرد نزدیکش بروم وقتی نزدیکش شدم دستانم را میان دستانش گرفت و بوسه ای بر دستانم زده گفت تو شاهدخت لالایت هستی خیلی برایم عزیز هستی در همین هنگام صدای قدم های کسی به گوش ما رسید بهادر با وارخطایی اشک هایش را پاک کرد و گفت من بیرون به قدم زدن میروم بعد با قدم های بلند از حویلی بیرون شد پدرم به حویلی آمد و پرسید بهادر این وقت شب کجا رفت؟ گُنگ جواب دادم نمیدانم پدر جان خیلی گرفته به نظر میرسید پدرم زیر لب گفت الله خودش بالای ما خیر کند بعد معین را در بغل گرفت و مرا مخاطب قرار داده گفت داخل بیا دخترم ناوقت شب است بعد خودش با معین داخل خانه رفتند من به دروازه ای حویلی خیره شدم و به حرفهای که بهادر به من و معین زده بود فکر کردم
فردا صبح با مادرم در اطاق نشسته بودم به قیافه ای مادرم دیدم و پرسیدم چی شده مادر جان؟ چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسی؟ مادرم آهی کشید و جواب داد نمیدانم دخترم دلم‌‌ گواهی بد میدهد احساس میکنم اتفاق بدی قرار است رخ بدهد نزدیکش نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشته گفتم به الله توکل کنید ان شاالله هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد در همین اثنا صدای داد شازیه به گوش ما رسید مادرم گفت خدایا خیر باز چی شده؟ خواست از جایش بلند شود که شازیه داخل اطاق شد روی زمین نشست و با دستانش محکم به سرش کوبید و گفت بدبخت شدم مادر جان بیچاره شدم مادرم با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ شازیه با گریه گفت طلا هایم نیست مادرم با تعجب پرسید یعنی چی نیست؟ شازیه جواب داد طلاهایم دزدی شده حتا یک انگشترم هم نیست مادرم با عجله از جایش بلند شد و همانطور که از اطاق بیرون میشد گفت حتماً جایی گذاشتی فراموشت شده کی طلا هایت را می بردارد کسی داخل اطاق تو نمیشود من هم‌ پشت سر مادرم از اطاق بیرون شدم و داخل اطاق شازیه رفتیم با دیدن قوطی خالی طلاهایش رنگ از صورت مادرم پرید پاهایش سُست شد و روی تخت خواب شازیه نشست و گفت کار کی بوده میتواند؟ ناخودآگاه اسم بهادر روی زبانم جاری شد مادرم خشمگین به من دید و تشرکنان گفت مطمین هستی چی میگویی؟

#ادامه_فرداشب

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت سی و دوم

مادر یاسمین به مادرم دید مادرم ادامه داد پسر من اسم اش ابوبکر است سال دوم پوهنتون اش است و در کنار اینکه درس میخواند در یک شرکت ساختمانی در بخش مالی کار میکند وضع زندگی ما هم خوب است پسرم دختر شما را در پوهنتون دیده و شیفته ای اخلاق و شخصیتش شده است ما هم خوشبختی پسر ما را میخواهیم برای همین آمده ایم تا از دختر تان یاسمین جان برای پسرم خواستگاری کنم مادر یاسمین با شنیدن اسم یاسمین تعجب کرد و گفت قدم های روی دو دیده خواهر جان ولی یاسمین دخترم قرار است در همین روزهای نزدیک نامزد شود مادرم پیاله اش را دوباره روی میز گذاشت و گفت هنوز که نامزد نشده است یکبار در مورد پسرم و خانواده ای ما تحقیق کنید شاید نظر شما را جلب کنیم باز پسرم دختر شما را دوست دارد مطمین هستم اگر شما لطف کنید و دختر تان را عروس خانواده ای ما بسازید دختر تان با پسرم تا ابد خوشبخت زندگی خواهد کرد مادر یاسمین با لحن مهربان گفت خواهر جان در خانواده ای ما اولاً رسم نیست دختر به بیگانه بدهیم دوماً اگر شوهرم در مورد اینکه پسر شما دخترم را دوست دارد بفهمد قیامت خواهد کرد چون او از این موضوعات عشق و‌ عاشقی متنفر است و در اخیر هم شوهرم قول دخترم را به کسی دیگر داده است حالا کار از کار گذشته من هم نمیتوانم در این موضوع حرف بزنم چون حرف فقط حرف شوهرم است پس لطفاً چای تان را نوشیده از اینجا بروید و دیگر به اسم خواستگاری یاسمین جان اینجا نیایید مادرم با التماس گفت خواهر جان شما یک مادر هستید مطمین هستم مرا درک میکنید پسرم خیلی دختر شما را دوست دارد اگر او را از دست بدهد… در همین اثنا صدای مردی بلند شد که مادر یاسمین را صدا زد مادر یاسمین از جایش بلند شد و گفت شما چای تان را بنوشید من برمیگردم بعد از اطاق بیرون شد صدای مرد دوباره بلند شد که پرسید مهمان داریم؟ پشت آن صدای مادر یاسمین به گوش رسید که جواب داد بلی از قوم های دور ما مهمان آمده است دیگر صدای شان را نشنیدیم شازیه به مادرم دید و گفت حالا چی کار کنیم این خانواده فکر نکنم راضی شوند مادرم هم با ناچاری لب زد بلی مادرش گفت که قول دختر شان را به کسی دیگر داده اند یعنی دیگر ناوقت شده است من خودم را میان حرف آنها انداختم و گفتم مادر جان اینقدر زود نباید ناامید شویم ابوبکر یاسمین را دوست دارد اگر او را از دست بدهد قلبش می شکند هر طور شده باید مادر یاسمین را راضی کنیم.....

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

🕋🫠

اگر اللهﷻ تو را به فرستادن زیاد صلوات بر پیامبر ﷺ توفیق داد، بدان که می‌خواهد تو را مورد لطف و کرم خود قرار دهد؛ غم‌هایت را برطرف کند، گناهانت را ببخشد، دلت را آرام کند و درهای خیر و برکت را به رویت بگشاید.
پس صلوات ابراهیمی را زیاد بفرست و از آن غافل نشو؛ شاید همین صلوات، آغازِ گشایش‌هایی باشد که حتی تصورش را هم نمی‌کردی. ❤️🌸

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت سی‌ام

مادرم مبایل را از نزدیک گوش اش دور کرد و گفت پنج روز است برایش زنگ میزنم جواب نمیدهد این پسر آخر مرا از نگرانی میکُشد ابوبکر همانطور که سرش در مبایل گرم بود و مصروف پیامک کردن با یاسمین بود گفت مادر جان حتماً مصروف درسهایش است اینقدر برایش زنگ نزن بیکار شد خودش برایت زنگ میزند مادرم با ناراحتی گفت اینقدر مصروف است که حتا نمیتواند یک بار برایم پیام کند تا از نگرانی بیرون شوم؟ ابوبکر دیگر جوابی نداد در همین اثنا صدای دروازه ای حویلی بلند شد مادرم از جایش بلند شد و گفت فکر کنم پدر جانت آمد و از اطاق بیرون شد من به ابوبکر دیدم و گفتم تو همرای مصطفی لالا در تماس نیستی؟ ابوبکر با صدای آهسته گفت لالایم جواب پیام های مرا هم نداده راستش من هم نگران شده ام ان شاالله خیریت باشد تو به مادرم چیزی نگو وگرنه تشویش کرده مریض میشود سرم را به نشانه ای درست است تکان دادم پدرم با مادرم داخل اطاق شدند همه برای پدرم سلام کردیم پدرم پهلوی من روی دوشک نشست و پرسید دختر من مصروف چی کار است؟ به کتابچه ام اشاره کرده گفتم کارخانگی ام را نوشتم پدرم دستی به سرم کشید و گفت آفرین دختر درسخوان من بعد به ابوبکر دید و گفت پسرم درسهای تو در پوهنتون چگونه میگذرد مشکلی نداری؟ ابوبکر مبایل را روی زمین گذاشت و جواب داد نخیر پدر جان مشکلی ندارم خدا را شکر درسها خوب است پدرم شکر گفت و با مرتضی مشغول حرف زدن شد ابوبکر دوباره مبایلش را در دست گرفت چند لحظه بعد رنگ چهره اش تغیر کرد من با دقت به او خیره شده بودم ناگهان با عصبانیت از جایش بلند شد و از اطاق بیرون رفت من به اطراف دیدم وقتی دیدم کسی متوجه رفتن او نشده آهسته از جایم بلند شدم و از اطاق بیرون شدم به حویلی رفتم دیدم ابوبکر گوشه ای روی زمین نشسته و مبایل را نزدیک گوش اش گرفته بعد از چند ثانیه مبایل از گوش اش دور کرد و گفت چرا جواب نمیدهی لعنتی!!؟؟ نزدیکش رفتم و اسمش را صدا زدم نیم نگاهی به من انداخت بعد پرسید با من کاری داری؟ پهلویش نشستم و پرسید چیزی شده؟ ابوبکر سرش را تکان داد و گفت نخیر چیزی نیست دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم لالا جان اگر مشکلی است برایم بگو شاید بتوانم کمکت کنم با یاسمین دعوا کردی؟ ابوبکر با شنیدن اسم یاسمین با ناراحتی گفت دعوا نکردیم فرخنده ولی یاسمین برایم گفت خانواده اش تصمیم دارند او را با پسر کاکایش نامزد کنند به من دید و ادامه داد من یاسمین را دوست دارم اگر او را از دست بدهم دیوانه می شوم...

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃
#انگیزشی

تو همیشه خوب باش!!
اونی که می‌فهمه همیشه قدرتو می دونه و اونی هم که نمی فهمه حتماً یه روز دلش برای خوبیای تو تنگ میشه!!!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت  بیست و هفتم

مصطفی بوسه ای بر دست پدرم زد و گفت فردا صبح یکبار با من به دیدن این مردی که قرار است کارهایم را درست کند برویم پدرم لبخند زد و گفت درست است پسرم، فردا با هم می رویم. مصطفى از جایش بلند شد و گفت پس فعلاً من می روم پدرجان که بعضی کارهای نیمه کار را دارم، باید آنها را انجام بدهم. بعد از رفتن مصطفى‌مادرم نگاهی به پدرم انداخت و با ناراحتی گفت واقعاً می خواهی او را به کشور دیگر بفرستی؟ من طاقت دوری از پسرم را ندارم. پدرم همانطور که نگاهش را کلکین اطاق به بیرون دوخته بود جواب داد من هم نمی خواهم پسرم از ما دور شود، ولی نمی توانیم او را همیشه کنار خود نگهداریم. او آرزوهای در زندگیش دارد که باید با آنها برسد، من نمیخواهم پسرم فکر کند برای اینکه او از ما دور نشود خواسته هایش را نادیده میگیریم. چشمان مادرم پر از اشک شد و گفت من هنوز با دوری بهادر کنار نیامده ام هنوز چشم به راه او هستم و هر لحظه منتظر هستم دروازه ای خانه باز شود و پسرم دوباره برگردد، حالا مصطفی هم میخواهد از ما دور برود قطرات اشک‌ روی صورتش جاری شد که با نوک چادرش آنها را پاک کرده ادامه داد چقدر به زحمت اولاد را بزرگ می سازیم بعد آنها به هر بهانه ای از ما دور میروند من نزدیک مادرم رفتم و گفتم من هیچگاه تو و پدرم را ترک نمیکنم همیشه کنار تان میباشم مادرم به صورتم نگاه کرد لبخندی زد و گفت تو هم یکروز ازدواج میکنی و به خانه ای خودت میروی با حالت قهر گفتم خانه ای من اینجاست پدرم مرا به آغوش کشید و گفت البته که خانه ای تو اینجاست تو دختر نازدانه ای من هستی بعد بوسه ای بر موهایم زد…
سه ماه سپری شد پدرم کارهای رفتن مصطفی را در جریان انداخته بود و قرار بود بزودی کارهایش انجام شود و مصطفی به خارج از کشور برود آنروز من با برادرانم در اطاق نشسته بودیم ابوبکر گرم صحبت با مصطفی بود که ناگهان مصطفی دستش را در جیب ابوبکر برد و عکس را از جیب او بیرون آورد ابوبکر خواست عکس از دست مصطفی بگیرد که مصطفی به چهره ای که در عکس دید و گفت ماشاالله چقدر ینگه ما مقبول است ابوبکر عکس را از دست مصطفی گرفت و داخل جیب اش گذاشت بعد به من و مرتضی دید و گفت چی را نگاه میکنید سر تان در کار خود تان باشد...

ادامه دارد ان شاءالله

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃
سلام بر تویی که
آنقدر قوی حسابت کردند که نه کسی
همراهی‌ات کرد و نه کسی نگرانت شد
و همیشه خودت تک و تنها زخم‌هات را بستی
و اشک‌هات را پاک کردی و مقتدرانه
به پیش رفتی و ادامه دادی، جوری که
با وجود آن‌همه زخم، حتی احتمال هم ندادند
که تو در خلوتت چقدر شکننده‌ای و چقدر نیاز به حمایت داری.
-نرگس صرافیان.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و پنجم

در همین اثنا پدرم از خانه بیرون شد به مادر شازیه سلام کرد و گفت بفرما خواهر جان داخل خانه بیا شما بیگانه نیستید که اینگونه در حویلی با عروس و خانمم حرف میزنید مادر شازیه داخل خانه و همه در مهمانخانه دور هم نشستیم مادر شازیه همانطور که فین فین گریه میکرد اشک هایش را با دستمال دستش پاک کرده پدرم را مخاطب قرار داده گفت حاجی صاحب از دیشب که از موضوع فرار بهادر خبر شده ام یک لحظه نتوانستم بخوابم منتظر بودم صبح شود و اینجا بیایم من نمیتوانم شازیه را با خودم به خانه ببرم موضوع زندگی دو دخترم در میان است شازیه عروس شماست بهادر او را طلاق نداده پس خانه ای شازیه اینجاست پدرم نگاهی به شازیه انداخت که از بیچاره گی اشک میریخت بعد گفت شازیه عروس ام نیست بلکه دخترم است من او را همانند فرخنده دوست دارم دیشب وقتی برایم گفت میخواهد نزد شما برگردد خیلی ناراحت شدم ولی نمیتوانستم مانع او شوم چون پسر ما به اندازه ای کافی بالایش ظلم کرده است من فقط خواستم هر کاری که دوست دارد بدون قید و شرط انجام دهد ولی حالا که میبینم بهتر است شازیه اینجا کنار ما باشد و بعد از این من شازیه را به چشم دختر خودم میبینم نه خانم بهادر… بهادر روزی که از اینجا رفت برای من تمام شد ولی جای شازیه و فرزندانش تا ابد بالای چشمانم است تا زنده هستم اجازه نمیدهم به کسی محتاج شوند به مادر شازیه دید و ادامه داد شما را هم درک میکنم پس نگران نباشید از امروز به بعد مسولیت شازیه در گردن من است شما راحت میتوانید عروسی دختر تان را برگذار کنید  خیال تان از طرف من و خانواده ام جمع باشد ان شاالله هیچ مشکلی برای کسی ایجاد نخواهیم کرد مادر شازیه لبخندی زد و گفت الله از شما راضی باشد من باید بروم خیلی کار دارم باید به کارهای ما رسیدگی کنم از جایش بلند شد نزدیک شازیه رفت و گفت از من ناراحت نباش دخترم تو هم مادر هستی مطمین هستم مرا درک میکنی بعد دستی به موهای شازیه کشید و ادامه داد دو روز بعد شیرینی لیدا را میدهیم تو هم با خشویت حتما بیا اگر کسی در مورد بهادر پرسید بگو او خارج از کشور رفته است درست است دخترم؟ شازیه جوابی نداد مادرش بوسه ای بر صورت او زد و گفت خداحافظ دخترم بعد از پدر و مادرم خداحافظی گرفت و از خانه بیرون رفت بعد از رفتن او بغض گلوی شازیه ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد میان گریه هایش زمزمه کرد چقدر من بدبخت هستم همه از من گریزان هستند نه شوهرم مرا میخواهد نه خانواده ام..!

ادامه دارد ان شاءالله

Читать полностью…

مطالعه گران

این خصوصیات ، درد و رنج انسان را افزایش می‌دهند:

۱- اهمیت دادن به قضاوت دیگران
۲- گیر کردن در گذشته یا پیش‌خور کردن آینده
۳- حواس‌پرت بودن
۴- بی اخلاقی
۵- گریز از مسئولیت یا پاسخ‌گویی
۶- عجول بودن یا شتاب زده رفتار کردن
۷- وراجی یا پرگویی
۸- کتاب نخواندن
۹- نداشتن اوقات فراغت
۱۰- پُر کاری یا بی کاری
۱۱- ناتمام گذاشتن کارها
۱۲- داشتن منبع کنترل بیرونی
۱۳- زیاده از حد اهمیت دادن
۱۴- برهم خوردن ریتم خواب

Читать полностью…

مطالعه گران

💕سرتـان سبز، لبتان گـل

💕چشماتان نور، کامتان عسل

💕لحن‌تان مهر، حرفاتان غزل

💕حس تان عشق، دلتان گرم

💕لبتان خندان،حالتان خوبِ خوب

🌼سلام صبحتان بخیر و خوشی🌼


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و سوم

بعد مقابل پدرم نشست و گفت پدر جان اگر اجازه بدهید من فردا دوباره به خانه ای پدرم بروم دیگر در این خانه جای برای من نیست سه ماه گذشت اگر بهادر برمیگشت این مدت حتماً پیدایش میشد قلبم میگوید او هر جا است خوشحال است و دیگر بر نمی گردد مادر و پدرم هم این مدت خیلی در مورد من سوال میکنند که چرا به دیدن ما نمیایی وقتی هم اینجا آمدند مجبور شدم برای شان دروغ بگویم که بهادر به سفر رفته است یکروز باید حقیقت را برای شان بگویم پس فکر کنم زمانش … بغض گلویش باعث شد که سکوت کند پدرم چند لحظه فکر کرد بعد با ناراحتی گفت من برایت گفته بودم نیاز نیست موضوع فرار بهادر را پنهان کنی ولی گفتی نمیخواهی آبروی بهادر برود و شاید او برگردد او نیامد و حالا که تصمیم گرفتی برای خانواده ات در این‌ مورد میگویی کار خوب میکنی دوم دخترم اینگونه‌ نگو که جای برای تو در این خانه نیست این خانه از تو هم است من اصلاً دوست ندارم از اینجا بروی دوست دارم همینجا کنار ما زندگی کنی ولی نمیخواهم بالایت فشار بیاورم بخاطر پسرم به اندازه ای کافی ناراحت شدی پس هر تصمیم که‌ میخواهی بگیری من و مادر جانت کنارت هستیم شازیه نگاهی به معین و فرشته کرد و پرسید اجازه میدهید اولادهایم را با خود ببرم؟ مادرم با شنیدن این حرف شازیه غمگین لب زد من نمیتوانم از نواسه های خود دور باشم پدرم حرف مادرم را قطع کرد و مادرم را مخاطب قرار داده گفت درست است معین و فرشته نواسه های ما هستند ولی شازیه مادر شان است الله بالای ما قهر میشود اگر یک مادر را از فرزندانش دور کنیم بعد به شازیه دید و ادامه داد معین و فرشته اولادهایت هستند تو تصمیم میگیری که آنها کجا باشند ولی اگر امکانش باشد بعضاً اجازه بده نزد ما هم بیایند خودت میدانی من و مادر جانت چقدر وابسته شان هستیم شازیه لبخند تلخی روی لبانش جاری ساخت و گفت پس من میروم لوازم ام را جمع میکنم از جایش بلند شد پدرم به من دید و گفت برو دخترم با شازیه جان کمک کن من هم پشت سر شازیه از اطاق بیرون شدم داخل اطاق خوابش رفتیم شازیه لباس هایش را از الماری بیرون آورد و داخل بکس سفری گذاشت مقابل او نشستم و پرسیدم خواهر جان شما دیگر اینجا بر نمی گردید؟ شازیه لباسی که در دست داشت را روی تخت گذاشت بعد با چشمان پر از اشک به من دید و جواب داد کاش بتوانم دوباره برگردم تو نمیدانی که رفتن از اینجا چقدر برایم سخت است دستش را گرفتم و گفتم پس لطفاً نرو لالایم حتماً برمیگردد....

ادامه دارد

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت بیست و دوم

مصطفی کمی من من کرد بعد به شازیه دید و گفت میبخشی ینگه جان من در مورد اینکه بهادر میخواهد با فریبا فرار کند میدانستم ولی به الله قسم از اینکه میخواهد طلاهای شما را دزدی کند خبر نبودم چند روز قبل بهادر برایم گفت که خانواده فریبا برایش شرط گذاشتند که شما را طلاق داده بعد به خواستگاری او برویم چون خانواده ای فریبا او را به مرد متاهل نمیداد بهادر و فریبا هم میفهمیدند خانواده ها راضی نمی شوند برای همین تصمیم گرفتند که با هم فرار کنند بعد با هم نکاح کرده و بعد از مدتی دوباره برگردند اینگونه خانواده ها مجبور هستند رابطه ای او را با بهادر بپذیرند مادرم با تعجب پرسید تو میدانستی برادرت چی نقشه ای بر سر دارد ولی باز هم خاموش بودی و برای ما در این مورد چیزی نگفتی؟
مصطفی غمگین لب زد بهادر خیلی ناراحت بود او نزد من بسیار گریه کرد و گفت اگر فریبا را از دست بدهد خودش را از بین خواهد برد من هم طرفدار اینکه او فرار کند نبودم ولی او به من قسم داد که چیزی در این مورد به کسی نگویم ولی حالا که شما قسم.. سیلی که به صورت مصطفی زده شد حرفش را قطع کرد مادرم با عصبانیت گفت دعا کن پیدایش شود وگرنه با او یکجا ترا هم هیچوقت نخواهم بخشید بعد به سوی پدرم رفت از بازویش گرفت و با مهربانی گفت بلند شو عزیزم داخل خانه برویم پدرم با مادرم داخل خانه رفتند شازیه گریه کنان مصطفی را مخاطب قرار داده گفت از وقتی به این خانه آمدم همیشه ترا همانند برادر خودم دوست داشتم ولی تو اشک های برادرت را دیدی ولی اشک های مرا ندیدی تو دیدی که برادرت بدون آن دختر زندگی نمیتواند ولی اینکه قرار است بعد از این اولادهایم بدون پدر شان زندگی کنند برایت اهمیت نداشت ترا هیچ وقت نمیبخشم بعد دست معین را گرفته داخل خانه رفت مصطفی خجالت زده نگاهش را به زمین دوخته بود و حرفی نمی زد.
چهار ماه از رفتن بهادر میگذشت این مدت پدرم خیلی تلاش کرد تا او را پیدا کند ولی تلاش هایش بی نتیجه بود شب همه دور هم نشسته بودیم پدرم با فرشته و معین بازی میکرد که شازیه داخل اطاق شد پدرم با دیدن او با مهربانی گفت بیا دخترم اینجا بنشین بعد به ابوبکر دید و گفت بلند شو برای شازیه دخترم میوه بیاور ابوبکر خواست از جایش بلند شود که شازیه گفت میوه نمیخورم ابوبکر جان میخواهم با پدر جان حرف بزنم...

#ادامه_فردا_شب

Читать полностью…

مطالعه گران

🔥 فرصت ثبت‌نام رایگان در ۵۰۰ دوره مکتب‌خونه تا ۱۳ شهریور تمدید شد.

توی طرح «ایران‌ماهر» می‌تونی بدون دغدغه هزینه روی مهارت‌هایی کار کنی که هم توی زندگی روزمره و هم توی محیط کار به کارت میان:

🗣 فن بیان، مذاکره و ارتباط مؤثر

⏱️ مدیریت زمان، تمرکز و بهره‌وری

🧠 خودشناسی، تصمیم‌گیری و مدیریت استرس

در کنار این‌ها، آموزش‌های متنوعی در زمینه مدیریت، زبان، هوش مصنوعی و مهارت‌های شغلی هم هست.

کافیه آموزش مورد نظرت رو از لینک زیر انتخاب کنی و با کد IRANMAHER رایگان ثبت‌نام کنی👇

🔗 لینک دوره‌ها:

https://mktb.me/fir6/

Читать полностью…

مطالعه گران

‌.
و خدایی که در این نزدیکی
می زند لبخندی
به تمام گره هایی
که تصور دارم
همگی کور شدند....
صبح تان بخیر

Читать полностью…

مطالعه گران

‌🍃📖🍃

دوباره "صبح شد" 🍳
یک شروع تازه
زمانی برای با هم بودن
مهرورزی را دوره کردن...

از زندگی لذت بردن
گل خنده به
یکدیگر "هدیه دادن" ...

🌱سلام صبح زیباتان بخیر🌱

‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃

Читать полностью…

مطالعه گران

#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت نزدهم

مادرم با عصبانیت گفت دیوانه شدی؟  بعد با وارخطایی به سوی دروازه ای آشپزخانه رفت و دروازه را بست دوباره مقابل بهادر ایستاده شد و ادامه داد هوش کنی این حرف را مقابل پدرت نزنی ورگرنه دستت را گرفته از این خانه بیرونت میکند موضوع آن دختر خودخواه هم بسته شد نه من به خواستگاری اش میروم نه تو زن دوم میگیری جوابش میدهی که دنبال کارش برود من باید از اول میفهمیدم این دخترهای که میخواهند روی آواره زندگی یک زن دیگر زندگی بسازند چقدر شر و فساد هستند الله لعنتش کند چطور میتواند به تو این شرط را بگذارد بهادر با صدای پر از بغض گفت ولی من دوستش دارم نمیتوانم از او بگذرم مادرم با جدیت پرسید پس میخواهی چی کار کنی؟ میخواهی شازیه را.. زبانش را دندان گرفت و گفت حتا نمیتوانم این جمله را به زبان بیاورم چشمان بهادر پر از اشک شد و گفت مادر من بدون فریبا نمیتوانم زندگی‌ کنم من او را دوست دارم مادرم با دیدن اشک بهادر دلش گرفت ولی خودش را نباخت و گفت حتا اگر این عشق باشد من اجازه نمیدهم خانه یک بیگناه در این میان خراب شود یکبار به معین و فرشته فکر کن بخاطر عشق که به آن دختر داری میخواهی به فرزندانت ظلم کنی بهادر اشک هایش را پاک کرد خواست حرفی بزند ولی منصرف شد و با قدم های بلند از آشپزخانه بیرون رفت با رفتن او مادرم به گریه افتاد و زیر لب‌ گفت یا الله خودت بالای ما رحم کند
چند روزی بدون هیچ اتفاق سپری شد این مدت بهادر خیلی ساکت شده بود با هیچکس حرف نمی زد و همیشه در فکر فرو میرفت آنشب هم در حویلی نشسته بود و به آسمان خیره شده بود من با معین به حویلی رفتیم بهادر نیم نگاهی به ما انداخت بعد به معین اشاره کرد که نزدیک او برود معین نزدیک او رفت بهادر او را در آغوش گرفت و با صدای که از بغض میلرزید گفت خیلی دوستت دارم پسرم بعد او را از آغوش اش جدا کرد دستانش را دو طرف صورت او گذاشت و گفت تو یکروز بزرگ میشوی و برای خودت مردی میشوی قول بده حتا اگر من نباشم از مادر و خواهرت مراقبت کنی معین که برای درک حرفهای برادرم خیلی کوچک بود فقط سرش را تکان داد بهادر بوسه ای بر صورت او زد و قطره ای اشک از چشمش روی صورتش غلطید...

ادامه دارد ان شاءالله

Читать полностью…
Subscribe to a channel