44090
تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi
🔊فایل صوتی _79
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ شرح و تفسیر تعظیم ساحران مرموسی علیه السلام را که چه فرمایی_ از بیت 1649
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم:11MB
🗓 سال2020
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
چو دید و دانشِ ما آفریدست
که دانستست او را و که دیدست؟
📗 اسرارنامه، بخش اول، مقالهٔ نخست در توحید.
✍ عطار نیشابوری
[ عقل و دانشی که انسان با آن جهان را میشناسد، خود آفریدهٔ خداوند است؛ پس چگونه میتواند به تمام حقیقت ذات او احاطه پیدا کند؟ معرفت حقیقی، در کنار شناخت، آگاهی به محدودیت شناخت خویش نیز هست.]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
"دياتي باللين ما يأتي بالقهر، ولا يأتي بالقهر ما يأتي باللين" آن چه با زور می شود با مهربانی هم می شود، اما آن چه با مهربانی می شود، با زور نشدنی است.(ابن عربی )
از بغداد خبر آمد که خلیفه ناصر مُرده است. دمشقیان از مرگ او شگفت زده بودند. انگار که بعد چهل و هشت سال خلافت نباید می مُرد!۱ بغدادی هایی که در تکیه و بازار با ما بودند سر درگم مانده که مگر می شود خلیفه بمیرد؟ بیشتر آن ها از زمانی که راست و چپ خود را شناخته بودند، خلیفه شان ناصر بود و بس. حالا خلیفه مُرده بود و خلق، حس میکردند پس از او بغداد، آبستن حادثه غریبی است. نیّتها و دیدگاه ها متفاوت بود. بغدادیانی که از ترس مالیات و سخت گیری ها و ظُلم خلیفه، به دَمشق گریخته بودند، قصد بازگشتن داشتند و از سوی دیگر، گروهی از اهل بغداد که از پریشانی اوضاع و نزدیک شدن تاثار و طمع خوارزمیان در هراس بودند به مستق می آمدند. چه اوضاعی!
مَلِکِ معظّم، بر خلیفه ناصر، نماز غالب خواند و مجلس عزایی برپا کرد. مردم به سوگ خلیفه ای نشستند که به واقع، خلیفه نبود و به خلافت، اهمیتی نمیداد. من هم در آن مجلس، حاضر شدم و به مَلِک سلام کردم. جوانی داد و طبق عادت، چند بار پشت هم خوش آمد گفت. البته نام و لقب مرا به یاد داشت. کنار قاضی القضات، جایی برایم باز کردند و نشستم. کمی از حال و روزم پرسید و احوالم را جُست. پس از سکونی کوتاه سرش را پیش آورد و در گوشم زمزمه کرد:
_سرورم، میخواهم در باب مسأله ای با تو مشورت کنم. آن مرد را که به پادشاه سلام می کند می بینی؟
مردی تنومند و درشت اندام دیدم، بی ریش که بر شانه ی پسرش تکیه داده بود و به زحمت حرکت میکرد:
_آری کیست؟
_فکر میکنم تنها دمشقی که او را نمی شناسد تو باشی. او هبة الله بن رواحه است. بزرگ تاجران دمشق.
لبخندی زدم و گفتم:
_ تجارت او با تجارت من متفاوت است و بازار من با بازار او.
قاضی، مکثی کرد. بعد گوشه ی لبش به نشانه ی لبخند، کمی بالا رفت و پایین آمد.
_میدانم سرورم. میدانم. مهم این است که او چند روز پیش، مرا دید و گفت میخواهد مدرسه ای برای مذهب شافعی بنا و وقف کند.
_یک مدرسه ی شافعی دیگر؟! نُه دهم مدارس دمشق، شافعیاند. آیا این همه اسراف بس نیست؟
_خب مذهب او شافعی است و نمیتوانیم ملامتش کنیم. با درخواستش موافقت کردم و قرار شد مدرسه در دروازه فرادیس ساخته شود. اما کسی که من می خواستم درباره اش از تو بپرسم تقیالدین شهرزوری است.
_چه شده است؟
ابن رواحه میخواهد کار این مدرسه را به او واگذارد.
بی توجه، سری تکان دادم که:
_مدرسه را او وقف کرده و کار آن را هم به هر کس که بخواهد و ا می گذارد.
_اما برای این کار، نظر موافق من هم لازم است. نظر تو در این باره چیست؟
_من نظری ندارم. تو میدانی که میان صوفیان و فقها دشمنی وجود دارد. می ترسم اگر نظری بدهم از سَرِ دشمنی باشد. خداوند همه ی ما را ببخشاید. مرا معاف کن. کمی بعد، مجلس را به قصدِ حلقه ی درس خود ترک گفتم. فکرم پیش این مدرسه ی تازه بود. مهم نبود شافعی باشد با حنفی یا هر شاخه ی دیگری. اما چیزی که نگرانم میکرد تعداد زیاد این مدارس بود که شاگردان خود را بر رد صوفیه و کاستن شان ایشان و شک در باورهایشان
تشویق می کردند. هر روز، افرادی در خانقاه، بر ما وارد میشدند که دشنام میدادند و گروهی نیز با ادعای تصوّف می آمدند امّا صرفا برای جاسوسی. برخی نیز تلاش میکردند، ما را پند دهند و دستمان را بگیرند و از گمراهی برهانند. سبحان الله! این همه کینه ی عشق الهی؟! عقل آنان، توان درک باطن را نداشت پس دایم ما را مواخذه میکردند و من چگونه می توانستم ایشان را با سخنانی که نتیجه ی سالها خلوت و عزلت و تدبّر و سفر بود، قانع کنم؟! مگر لطف خداوند، شامل ایشان شود! آنان نیز کجا می توانستند درک کنند که علمِ لَدُّنی، آموختنی نیست و با منطق، درک نمی شود بلکه خداوند، آن را بر صاحبان ذوق فرو می فرستند و دلهایشان را پیش از عقلشان قرار می دهد و جانشان را پیش از چشمانشان.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_ ص ۴۶۹ تا ۴۷۱
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
(۳۳۶۲) می نماید پست این کشتی* ز بند
می نماید کوه* فکرت بس بلند
این کشتی به دلیل بند و زنجیری که به آن بسته شده، کوتاه و پایین به نظر میرسد؛ اما کوه اندیشه و تأمل، بسیار بلند و عظیم جلوه میکند.
*کشتی : نماد اولیاء و پیامبران
*کوه: نماد عقل جزئی_ بی اعتمادی به واصلان.
(۳۳۶۳) پست منگرهان و هان این پست را
بنگر آن فضلِ حق پیوست را
به پستی و کوچکیِ ظاهری نگاه نکن؛ هشیار باش و به آن نگاه کن که فضل و لطف الهی چگونه پیوسته در کار است.
در داوری شتاب نکن؛ گاهی در پسِ ظاهر کوچک و کم اهمیت، عنایت و حکمتی بزرگ نهفته است.
[ به ظاهر امور بسنده نکن و تنها به جایگاه و اندازهٔ ظاهری افراد و پدیدهها چشم ندوز. آنچه اهمیت دارد، لطف و عنایت حق است که میتواند از چیزی کوچک و ناچیز، نتیجهای بزرگ و شگفتانگیز پدید آورد.]
(۳۳۶۴) در علوّ* کوهِ فکرت کم نگر
که یکی موجش* کند زیر و زبر
به بلندی کوه اندیشه نگاه نکن زيرا يك موج آنرا زیر و رو می کند.
*علوّ: بزرگی
*موج: تجلی قهر الهی
(۳۳۶۵) گر تو کنعانی نداری باورم
گر دوصد چندین نصیحت پَروَرَم
اگر تو مانند کنعان ستیزهگر باشی، صدها برابر این هم تو را نصیحت کنم، حرفم را باور نمی کنی.
(۳۳۶۶) گوش کنعان کَی پذیرد این کلام؟
که بَرو مُهرِ خدایست و خِتام*
گوشِ کنعان چگونه میتواند این سخن* را بپذیرد، وقتی بر آن مُهر زده شده و راه شنیدن و پذیرش حقیقت بر او بسته است؟
*اشارهٔ به داستان کنعان، پسر حضرت نوح، دعوت پدرش را نپذیرفت و به او ایمان نیاورد.
خِتام: پایان کار، اینجا بسته
(۳۳۶۷) کَی گذارد موعظه بر مُهرِ حق* ؟
کَی بگرداند حَدَث* حکم سَبَق* ؟
موعظه و پند چگونه میتواند بر مُهری که خدا نهاده است اثر بگذارد؟ و چگونه یک امر تازه و حادث میتواند حکم از پیش گذشته و مقدّر را تغییر دهد؟
*مُهرِ حق: مُهری که خداوند نهاده است؛ اشاره به بستهشدن راه پذیرش حقیقت.
*حَدَث: امر تازه و پدیدآمده.
*سَبَق: چیزی که پیشتر گذشته یا پیشی گرفته است؛ در اینجا اشاره به حکم پیشین و تقدیر الهی دارد.
(۳۳۶۸) ليك می گویم حدیثِ خوش پَیی*
بر امید آنکه تو کَنعان نه یی
اما با این امید که تو کنعان صفت نیستی سخنی فرخنده و نيك به تو می گویم.
*خوش پی: سخن نیک و فرخنده
(۳۳۶۹) آخِر این اقرار خواهی کرد هین
هم ز اول روز آخِر را ببین
بهوش باش که تو نیز سرانجام بدان اعتراف خواهی کرد. پس از روز اول، روز آخر را ببین.
(۳۳۷۰) می توانی دید آخر را مکن
چشمِ آخر بینت را کورِ کَهُن
اگر میتوانی با دیده عقل خودت پایان کار را ببینی، از آن غافل نشو؛ مبادا چشمِ آیندهنگر خود را با نگاه کهنه و محدودت نابینا کنی.
(۳۳۷۱) هر که آخِربین* بُوَد مسعودوار*
نبودش هر دَم ز رَه رفتن عِثار*
هرکس مانند انسان نیکبخت، به عاقبت و سرانجام کارها بیندیشد، در مسیر زندگی کمتر دچار لغزش و خطا میشود.
*آخِربین: کسی که پایان و نتیجهٔ کار را میبیند.
*مسعودوار: مانند سعادتمندان و نیکبختان.
*عِثار: لغزش و زمینخوردن.
(۳۳۷۲) گر نخواهی هر دَمی این خفت و خیز*
کُن ز خاکِ پایِ* مردی چشم تیز*
اگر نمیخواهی پیوسته دچار لغزش و زمینخوردن شوی، به راه و روش انسانِ کامل و آگاه چشم بدوز و از او پیروی کن.
*خفتوخیز: افتادن و برخاستن؛ کنایه از لغزشها و گرفتاریهای پیدرپی.
*خاک پای مرد: کنایه از فروتنی در برابر انسانِ وارسته و راهدان.
*چشم تیز کردن: با دقت نگریستن و مراقب بودن.
(۳۳۷۳) كُحلِ* دیده ساز خاکِ پاش را
تا بیندازی سر اوباش* را
خاک پای او را سرمه چشم کن تا سر فرومایگان حق ستیز را از تن جدا کنی.
*اوباش: نفس اماره
(۳۳۷۴) که ازین شاگردی و زین اِفتقار*
سوزنی* باشی شوی تو ذو الفقار*
اگر شاگردی کنی و فروتنی پیشه کنی، ممکن است از سوزنی ناچیز به شمشیری نیرومند چون ذوالفقار تبدیل شوی.
*اِفتقار: نیازمندی و اظهار فقر و ناداری؛ در عرفان، آگاهی از نیاز خود به حق و راهنمایی او.
*سوزن: نماد چیزی کوچک و کمتوان.
*ذوالفقار: شمشیر مشهور منسوب به امام علی (ع)، نماد قدرت و دلاوری.
(۳۳۷۵) سُرمه کن تو خاک هر بگزیده را
هم بسوزد هم بسازد دیده را
خاک پای انسانهای برگزیده را سرمه چشم خود کن تا حجاب ها را از برابر دیدگانت بسوزاند و بینایی و بصیرتت را بهبود بخشد.
(۳۳۷۶) چشم اُشتر زان بُوَد پس نوربار
کو خورَد از بهر نورِ چشم خار
چشم شتر از آنرو پرنور و نیز بین است که برای تقویت چشم خود خار می خورد.
(ای طالب حقیقت اگر تو نیز میخواهی بصیرت باطنی پیدا کنی باید مدتی خار ریاضت و محنت تناول کنی. )
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊فایل صوتی
💬 همراه حافظ
✍ فریدون مشیری
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦حجم:18MB
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
اية ۵ سورة حج
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّىٰ وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا ۚ وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ
ای مردم، اگر شما را در روز قیامت شک و تردیدی هست پس بنگرید که ما شما را نخست از خاک آفریدیم و سپس از نطفه و از آن پس از خون بسته و آنگاه از پارهای گوشت تمام و ناتمام تا در این مراحل آیات قدرت خود را بر شما بنماییم و هرچه را مشیت ما تعلق گیرد در رحم قرار میدهیم که تا زمانی معین در آن رحم بماند و آنگاه شما را چون طفلی از رحم بر آوریم تا رشد کنید و به کمال قوت خود برسید و در این میان بعضی از شما بمیرید و بعضی دیگر به سن پیری و دوران ضعف و ناتوانی در رسید چنانکه پس از دانش و هوش به کلی نادان شوید و هیچ در نیایید و تو می بینی زمین را خشک و بی گیاه که چون بارانی بر آن فروباریم سبز و خرم شود و از هر نوع گیاهان زیبا و نشاط انگیز ( چون عروسان و دامادان) از آن برویند (۵).
[] بیشتر مردمان در این شک و تردید به سر میبرند که آیا به راستی ما بعد از مرگ بار دیگر زندگی مییابیم و نگرانند که چگونه خداوند استخوان های پوسیده ما را بار دیگر جان می بخشد و از آن سو خداوند از غفلت ما در اعجاب است که چگونه در این شک و تردید داریم در حالی که ما بارها مرده ایم و زنده شده ایم و مرحله به مرحله از خاک تا نطفه و از نطفه تا جنین و از جنین تا کودک نوزاد و از آنجا تا نوجوانی و قدرت و شکوفایی قدم به قدم پیش آمده ایم و هر بار با هر مرگی به حیات تازه ای رسیده ایم. عجبا که مردم نمی بینند که در زمستان زمین خشک و بی آب و علف است پس بهار میشود و باران رحمت میبارد و زمین طراوت و خرمی مییابد و هزاران هزار زوج شاد و سرخوش از حجله خاک بیرون می آیند و صد هزاران لیلی و مجنون باز به عشق یکدیگر وجد و شادی میکنند و عجب است که این همه معجزات لحظه به لحظه را مردم مینگرند و باز نگرانند که بر سر ما چه خواهد آمد.
ای که وقتی نطفه بودی در شکم
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
همچنان بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مردِ نام آور شدی
فارس میدان و روز کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
و آنچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
( سعدی)
آری آن جسم خاک میشود و غبارش به آسمان می رود اما به قول نظامی:
وقت بیاید که روارو زنند
سکه ما بر در می نو زنند
تازه کنند این گُل افکنده را
باز هم آرند پراکنده را
گر مرگ رسد چرا هراسم
کان راه به توست میشناسم
از خوردگهی به خوابگاهی
وز خوابگهی به تخت شاهی
خوابی که به سوی توست راهش
گردن نکشم از خوابگاهش
(نظامی)
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
که بودی نطقه مدفون و مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک
جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشتت مرتب کرد بر کف
دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همت
که خواهد کردنت روزی فراموش
(سعدی)
[] امروز یکی از رشته های مهم علوم پزشکی و تجربی جنین شناسی (Embyology) است و با پیشرفت شگفت فن آوری در این روزگار ما می توانیم احوال و اطوار هزار چهره جنین را که در قرآن به اشاره و اختصار آمده به تفصیل تماشا کنیم و نمایش عجیب ترین عجایب آفرینش را که چگونه انسان از پیوند دو سلول ذره بینی آهسته آهسته از عالم غیب پا به جهان شهود می گذارد تماشا کنیم. یکی از شگفت ترین حوادث داستان این است که در مرحله خاصی مشاهده می کنیم که چنین انسان و اسب و گاو و گوسفند همه شکل واحدی پیدا می کنند و از آنجا هر یک به سوی تکامل خویش سیر میکنند. این همان حرکت جوهری است از هیولا یعنی قابلیت به طرف کامل ترین صورت که عقلها از حیرت آن مدهوش می شوند و هیچ برهانی از این روشن تر نیست بر اینکه دستی لطف و خبیر و علیم و هنرمند و نقاش و مجسمه ساز و معماری عظیم در پشت این تکامل جهانی حضور دارد و راست گفت وُردزوُرث (Wordsworth شاعر انگلیسی انگلستان بود.) که هزاران هزار فرشته ما را از جهان غیب تا تولد همراهی کرده اند و دامن دراز شکوهمند این شاهزاده عالم را هزاران ساقدوش به دست گرفته و بدین تماشاخانه آورده اند.
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۸۴و ۴۸۶
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
🎼 افسانه تنبور
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گرچه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بیسر و بیپایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
✍ مولانا_غزل شمارهٔ ۱۶۴۹_ دیوان شمس تبریزی
🎤 بیژن کامکار
تنظیم و آهنگساز : کیخسرو پورناظری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 دیدن حق
🎙 دکتر دینانی
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
گذشته از همه این حرفها، روشن است که مقام مولانا جلال الدین برتر از آن بوده که مرید مبتدی شمس باشد: مولانا در همان زمان، شیخ بود؛ شیخی بود صاحب فضایل و کمالاتی که خود شمس شاید نداشت، مانند توانایی بیان حقایق عرفانی به زبان ساده برای مردم عادی:
صریح گفتم مولانا پیش ایشان، که سخن من به فهم ایشان نمیرسد، تو بگو. مرا از حق تعالی دستوری نیست که از این نظیرهای پست بگویم (مقا*، ۷۳۲).
اما، اگر مولانا میتواند بر مردم عادی پرتوافشانی کند، تنها بدان سبب است که نوری را منعکس می سازد که شمس بر او می تابد:
نفاق کنم یا بی نفاق گویم؟ این مولانا مهتاب است. به آفتاب وجود من دیده در نرسد، الّا به ماه در رسد. از غایت شعاع و روشنی، دیده طاقت آفتاب ندارد. و آن ماه به آفتاب نرسد، الا مگر آفتاب به ماه برسد (مقا، ۱۱۵)
روی آفتاب به مولاناست. زیرا روی مولانا به آفتاب است (مقا ۷۲۰)
خود مولانا به صراحت از این پرتوافشانی سخن میگوید و به آن اشارت میکند:
شمس تبریز از آفتاب رویت
همچون قمریم؛ ما چه دانیم؟
(د ، ۱۵۷۹ ، ب ۱۶۵۶۶)
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است.
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم
(دیوان شمس،غزل ۱۶۲۹ ، بیت ۱۷۰۶۸)
جای دیگر، مولانا خود را به سایه ای تشبیه میکند که از نور شمس در سراسر افق می افتد:
شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه از پیش گردیدم
(د ، ۱۶۳۷، ب ۱۷۱۴۹)
گرچه مولانا خود را پرتو شمس می بیند، شمس، در وجود مولانا که با اولیا و حتی انبیا همسر است، مقامی عظیم تر را می نگرد:
او را دو سخن هست: یکی نفاق و یکی راستی. اما آنکه نفاق است همه جانهای اولیا و روان ایشان در آرزوی آنند که مولانا را دریافتندی و با او نشستندی. و آنکه راستی است و بی نفاق است روان انبیا در آرزوی آن است: "کاشکی در زمان او بودیمی، تا در صحبت او بودیمی، و سخن او بشنیدیمی. اکنون شما باری ضایع مکنید، و بدین نظر منگرید؛ بدان نظر بنگرید که روان انبیا مینگرد، به دریغ و حسرت (مقا، ۵-۱۰۴)"
الانبياء في حسرة حضوره (انبیا حسرت دیدارش را می برند) (مقا، ۶۸۴)
روی تو دیدن والله مبارک است. کسی را آرزوست که نبی مرسل را ببیند، مولانا را ببیند بی تکلّف، بر رسته، نه به تکلّف؛ که اگر خلاف آن خواهد، خود نداند زیستن.
خُنُک آنکه مولانا را یافت. من کیستم؟ من باری یافتم؛ خُنُک من! (مقا، ۷۴۹).
والله که من در شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست و تأویل، که من از شناخت او قاصرم. مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مولانا را بهترک از این دریابید، تا بعد از این خیره نباشید. "ذلك يوم التغابُن" [قرآن، سوره ۶۴، آیه ۱۹، روز تغابن، یا رستخیز، آن است. زیرا آنان که خود را رستگار می پندارند کیفر ببینند و آنان که بیم دوزخ داشته اند فردوس یابند]. هم این صورت خوب و هم این سخن خوب میگوید، بدین راضی مشوید، که ورای این چیزی هست. آن را طلبید از او( مقا،۱۰۴).
خوب گویم و خوش گویم، از اندرون و منوّرم. آبی بودم بر خود می جوشیدم و می پیچیدم و بوی می گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد. اکنون می رود خوش و تازه و خرّم (مقا،۱۴۲).
شمس در وصف مولانا می گوید که به دومین مرتبه از مراتب چهارگانه کمال، «مستی روح»، رسیده است. سید برهان الدین را "بوی روح و مستی روح" بیش از مولانا بود، اما بیشتر از همه واصلان به کمالات روحانی که شمس آنان را می شناخته، شیخ ابوبکر (سلّه باف) را "مستی از خدا" بوده "ولیکن آن هشیاری که بعد از آن است" نبوده.
وصف آفتاب شمس از نگاه مولانا
شگفت است که مولانا، چه در فیه مافیه و چه در مثنوی درباره شمس به روایت نکات خاص بسیار نمی پردازد، بلکه همه چیز را در استعارات شاعرانه می آمیزد. اما افلاکی (اف، ۶۵۲) گزارشی را نقل میکند که: مولانا زمانی گفته بوده و در اوایل حالات نوشته های پدرم را مطالعه میکردم و "لایزال بایستی که در آستینم بودی و حضرت مولانا شمس الدين از مطالعه آن مرا منع میکرد". و مولانا جلال الدین جهت رعایت خاطر شمس مدتی ترک مطالعه کلمات پدر خود میکند. شبی در خواب میبیند به خواندن معارف پدر خود مشغول گشته است و چون بیدار میشود، میبیند" مولانا شمس الدین از در درآمد و فرمود که: چرا باز به مطالعه آن شروع کردی ؟" مولانا جلال الدین جواب میدهد که "حاشا! زمانی است که به مطالعه آن مشغول نگشته ام." شمس با شنیدن این سخن، خوابی را که مولانا دیده بود یکسره بر او باز میگوید و خاطرنشان می سازد که:
اغلب خوابها فکری و ذکری است؛ چه اگر در فکرتت نبودی هم در خوابت ننمودی.
*مقا: مقالات شمس_ دکتر موحد
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۲۱۸ و ۲۲۰
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
شرح غزل ۲۷۷۸ دیوان شمس تبریزی_ مولانا
🖋ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی
در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی
ای خداوندی که شادی و آرامشبخشِ رنجدیدگان هستی، تو در میان لطف و مهربانی، همچون جان در پیکر، پنهان و جاری هستی.
🖋خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند
چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی
بندگان خود را گرفتار رنج و دشواری میکنی تا با سوز دل به درگاهت زاری و دعا کنند؛ زیرا تو خواهان ناله، التماس و فریاد عاشقانهٔ آنهایی.
🖋جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست
آنک درد و دارو از وی خاست بیشک آن توی
همگی به دنبال درمان و رهایی از درد هستند، اما درمانگر که میخواهند خودِ تویی. آنکه درد و درمان را پدید میآورد، بیگمان تو هستی.
🖋دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد
آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی
دردها و رنجهایی که انسان را به درگاه دیگران میبرند و او را محتاج کمک مردم میکنند، در حقیقت حجابی میان او و شناخت حقیقتاند؛ اما تو، ای خداوند، هم آغاز هستی و هم پایان و مقصد نهایی.
🖋هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند
هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی
هر جا کاری گره میخورد و راهی بسته میشود، تویی که چشم و نگاه انسان را از دیدن راه بازمیداری؛ و هر جا روشنی و گشایشی پدیدار میشود، آن شعلهٔ تابان نیز تویی.
🖋ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند
چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی
تو به رنجدیدگان ناله و زاری میبخشی تا با بیان درد و نیاز خود آرام گیرند؛ اما وقتی به حقیقت نگاه میکنم، درمییابم که در دلِ درد و نالهٔ ما، این تویی که نالان و حاضر هستی.
🖋هم توی آن کس که میگوید توی والله توی
گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی
هم تویی آن کسی که میگوید «تو هستی»؛ به خدا سوگند که تویی. هم گوی و چوگان و هم تماشاگرِ این میدان، همه تویی.
🖋و آنک منکر میشود این را و علت مینهد
در میان وسوسه او نفس علت خوان توی
آنکس که این حقیقت را انکار میکند و برای انکار خود دلیل و توجیه میتراشد، در میان وسوسههای ذهنی خویش گرفتار است؛ و آن نیرویی که در درون او پیوسته بهانه و دلیل میسازد، همان نفسِ اوست. و آنجا هم تو حضور داری.
🖋و آنک میگوید توی زین گفت ترسان میشود
در میان جان او در پرده ترسان توی
کسی که میگوید «تو وجود داری»، از همین سخن گفتن میترسد؛ زیرا در ژرفای جانش، حقیقتی پنهان حضور دارد که او را از ادعای خود آگاه میکند.
🖋کنج زندان را به یک اندیشه بستان میکنی
رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی
انسان میتواند با یک اندیشه و تغییر نگاه، گوشهٔ زندان را به بوستانی دلانگیز تبدیل کند؛ زیرا رنجی که از زندان احساس میکند، تا اندازهای از نگرش و برداشت خود او سرچشمه میگیرد، همانگونه که لذت و شادی بوستان نیز در تجربه و ادراک اوست.
🖋در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور
تو مخالف کردهای شان فتنه ایشان توی
در یک کار، یکی مشتاق و علاقهمند است و دیگری از همان کار بیزار و گریزان؛ تو میان آنها اختلاف و ناسازگاری پدید آوردهای و عامل این کشمکش و فتنه نیز تویی.
🖋آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن
چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی
کسی که محبوب و دوستداشتنیِ یکی است، ممکن است در چشم دیگری منفور و ناخوشایند باشد؛ این تفاوت در نگاه و داوری انسانها، همچون پردهای بر چشم و دل آنها میافتد. تویی که جهت و سامانِ نگاه و دلها را تعیین میکنی.
🖋صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی
گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی
تو میتوانی صدها هزار نقش و صورت را چنان مجذوب یک نقش کنی که در برابر آن، بندگی و دلبستگی پیشه کنند؛ چنانکه گمان ببرند آن نقش، سلطان و صاحب قدرت است، درحالیکه آنچه حقیقتاً فرمان میراند و این جلوهها را پدید میآورد، خود تویی.
🖋بندگی و خواجگی و سلطنت خطهای توست
خط کژ و خط راست این دبیرستان توی
بندگی و سروری و پادشاهی، همگی نقشها و نوشتههایی هستند که تو رقم زدهای؛ هم خط کج و هم خط راستِ این مدرسه، نوشتهٔ توست.
🖋صورت ما خانهها و روح ما مهمان در آن
نقش و جانها سایه تو جان آن مهمان توی
صورتهای جسمانی ما مانند خانههایی هستند و روحهای ما مهمانانی که در این خانهها سکونت دارند. نقشها و جانها نیز سایههایی از حقیقتی برترند و تویی که جانبخش و حقیقتِ وجود آن مهمانان هستی.
🖋دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم
بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی
ما دست به عبادت و فرمانبرداری میگشاییم و چشم امید به ایمان میدوزیم؛ به این امید که تو حقیقت خود را بر ما آشکار کنی، زیرا در نهایت، سرچشمه و حقیقتِ ایمان نیز تویی.
ادامه...👇👇👇
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
حکایت پنجم_ باب پنجم گلستان_ در عشق و جوانی_ عشق معلم به شاگرد
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:
چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
ور شکرخندهایست شیرینلب
آستینش بگیر و شمع بکش
📗 گلستان_ صفحه ۱۴۴
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
رساله سی فصل_ بخش ششم
بگویم با تو تا حق را که دیده است
کدامین قطره در دریا رسیده است
هر آنکس در حقیقت راه بین شد
بمعنی واقف اسرار دین شد
به دین مصطفی او راه جوید
حقیقت رو بسوی شاه جوید
تو دین مصطفی را راه میرو
ز سر مرتضی آگاه میشو
سخن از مصطفی و مرتضی گو
دلیل ره براه مرتضی جو
بدانی مظهر انوار حق را
ز پیر راه جوئی این سبق را
ترا اندر حقیقت ره نماید
ز اسرار ولی آگه نماید
چو دانی بر ره تسلیم او شو
ز هر راهی که فرماید برو شو
پس آنگه اختیار خویش بگذار
بهر امری که گوید گوش میدار
بدو ده دست و برهم نه دو دیده
که تا درحق رسی ای آفریده
بمعنی چونکه اندر حق رسیدی
بدریا همچو قطره آرمیدی
بدیدی در حقیقت روی دلدار
شوی اندر حقیقت واقف کار
شناسائی شود ناگاه حاصل
شوی چون قطره اندر بحر واصل
شناسا شو چو قطره اول بار
که تا گردی ز بحر او خبردار
ترا از هر دو عالم آفریدند
بمعنی از دو عالم برگزیدند
هر آنچه هست پیدا در دو عالم
همه موجود شد در ذات آدم
درو موجود شد پیدا و پنهان
نمودار دو عالم گشت انسان
ولی انسان کسی باشد در این دار
که او باشد ز حال خود خبردار
ز حال خویشتن آگاه باشد
بمعنی در طریق شاه باشد
درین ره خاک پاک مرتضی شو
ز خود بیگانه با او آشنا شو
محمد هست انوار شریعت
ولیکن مرتضی بحر حقیقت
سخن در راه دین مصطفی گوی
طریق راه دین از مرتضی جوی
چنین کردند دانایان حکایت
ز عبدالله عباس این روایت
که در جنگ جمل آن شاه مردان
میان هر دو صف چون شیر غران
ستاده بود و وصف خویش میکرد
دل آن کافران را ریش میکرد
نخست گفتا منم شاه دو عالم
پناه جمله آفاق و آدم
منم گفتا حقیقت بود الله
که کردم از دو عالم دست کوتاه
ظهور اولین و آخرینم
من از انوار رب العالمینم
منم بر هرچه میبینی همه شاه
بفرمان من از ماهیست تا ماه
محبان مرا باشد بهشتم
خوارج را به دوزخ میفرستم
گنه کاری که عذر آرد پذیرم
چو آرد توبه او را دست گیرم
کسی کو در ره ما برد زحمت
کنم بر وی به لطف خویش رحمت
چو کفار این سخن از وی شنیدند
به قصد شاه مردان در دویدند
کشید آن گاه حیدر تیغ کین را
سراسر کشت کفار لعین را
بجز آن کس که او آورد ایمان
نبرد از کافران دیگر کسی جان
نفرمود این سخن حیدر ببازی
ندانی این حکایتها مجازی
تفکر کن در این گفتار ای یار
که باشد این سخنها جمله اسرار
باسرار علی گر راه بینی
حقیقت را همه در شاه بینی
در او بینی بمعنی نور یزدان
شوی اندر ره عقبی خدا دان
هم او باشد بمعنی شاه و سرور
هم او باشت حقیقت راه و رهبر
تو او را از دل و جان باش مأمور
که تا گردد سر و پایت همه نور
مرا جان و دل از وی زنده باشد
دل و جانم مرا او را بنده باشد
مرا قدرت نباشد وصف آن شاه
که وصف او دراز و عمر کوتاه
ز وصف خود سخن را اندکی گفت
سخن از صدهزاران او یکی گفت
نیاید وصف او از صد هزاران
رود گر عمر جاویدان بپایان
اگرگویم حدیث از سر حیدر
جهان بر هم زنم جمله سراسر
بگوید نی حدیث سر آن شاه
برآید ناله و فریاد از چاه
بگوید از زبان بی زبانی
حدیث او بود سر نهانی
من آن گویم که ای نور منور
توی اندر حقیقت شاه سرور
توی بر هرچه میبینم همه شاه
توی از هرچه بینم جمله آگاه
توی فرمانده اندر هر دو عالم
سلیمان یافت از تو ملک و خاتم
تو دادی جنت الماوی به آدم
بطوفان نوح را بودی تو همدم
خلیل الله را نمرود بی دین
در آتش چون فکندش از ره کین
در آن دم مر ترا خواند از دل و جان
شد آتش در وجود او گلستان
ترا میخواند موسی در مناجات
برآوردی مر او را جمله حاجات
ترا عیسی و مریم بود بنده
به نامت مرده را میکرد زنده
[شرح روان و مختصر
سالک برای رسیدن به حقیقت باید از خودخواهی و تکیه بر دانستههای خویش عبور کند و با راهنمایی پیر آگاه، در مسیر شناخت حق گام بردارد. شاعر، حضرت محمد (ص) را مظهر شریعت و حضرت علی (ع) را نماد حقیقت و معرفت باطنی معرفی میکند.
تمثیل قطره و دریا بیانگر آن است که انسان با رهایی از خودبینی و شناخت حقیقت وجود خویش، به معرفتی عمیقتر دست مییابد.
در پایان، شاعر با ستایش مقام معنوی حضرت علی (ع)، او را راهنمای طریق حقیقت میداند و از ناتوانی زبان در بیان عظمت او سخن میگوید.
برای رسیدن به حقیقت، تنها دانستن کافی نیست؛ باید از خودخواهی، تعصب و توهم دانایی عبور کنیم. از انسانهای آگاه بیاموزیم، اما آموختهها را با خرد و تجربه بیازماییم. هرچه شناخت ما عمیقتر شود، فروتنیمان بیشتر و وابستگیمان به خودبینی کمتر میشود.
راه حقیقت از جایی آغاز میشود که بهجای اصرار بر دانستههای خود، آمادهٔ آموختن و دگرگون شدن باشیم. ]
✍ منسوب به عطار
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
آدمی سه حالت دارد: اولش آن است که گرد خدا نگردد، و همه را عبادت و خدمت کند از زن و مرد و از مال و کودک8 و حجر و خاک، و خدا را عبادت نکند. باز چون او را معرفتی و اطلاعی حاصل شود غیر خدا را خدمت نکند. باز چون در این حالت پیش تر رود خاموش شود، نه گوید خدمت خدا نمیکنم و نه گوید خدمت خدا میکنم. بیرون از این هر دو مرتبت رفته باشد. از این قوم در عالم آوازه ای بیرون نیامد.(۱)
خدایت نه حاضر است و نه غایب. و آفریننده هر دو است، یعنی حضور و غیبت. پس او غیر هر دو باشد. زیرا اگر حاضر باشد، باید غیبت نباشد، و غیبت هست. و حاضر نیز نیست، زیرا که عند الحضور غیبت هست. پس او موصوف نباشد به حضور و غیبت، و الّا لازم آید که از ضد ضد زاید، زیرا که در حالت غیبت لازم شود که حضور را او آفریده باشد، و حضور ضد غیبت است، و همچنان در غیبت. پس نشاید که از ضد ضد زاید و نشاید که حق مثل خود آفریند، زیرا که می گوید لا نِدّ لَهُ(۲). زیرا که اگر ممکن شود مِثل مِثل را آفریند ترجیح لازم شود بلا مرجّح، و هم لازم آید ایجادُ الشَّيْءِ نَفْسَهُ(۳)، و هر دو مُنتفی است(۴). چون این جا رسیدی بایست و تصرف مکن. عقل را دیگر این جا تصرف نماند تا کنار دریا رسید. بِایستد چندان که ایستادن نماند.
۱_ خلاصه مطلب آن است که آدمیان بر سه گروه اند. گروهی اصلاً خدا را یاد نمی کنند و خود را وقف خدمت زن و فرزند و مال و منال کرده اند. گروهی دیگر دم از خدمت خدا میزنند. و گروه سوم، که خاموش اند، خود و خدمت خود را فراموش میکنند. "از این قوم در عالم آوازه ای بیرون نیامد." یعنی این گروه ناشناخته اند. اولیای مستور حق اند.
۲_ همانندی نیست او را.
۳_آفریدن چیزی خود را.
۴_ اگر بگویی خدا حاضر است معنی آن این است که خدا در غیب نیست و اگر بگویی خدا غایب است این معنی را میدهد که وی در حضور نیست و حال آن که خدا در غیب و حضور به یکان هست "پس او موصوف نباشد به حضور و غیب".
باز اگر بگوییم خدا حاضر است و در عین حضور آفریننده غیبت هم اوست لازم می آید که غیبت از حضور زاییده باشد و حال آن که قاعده عقلی است که صد از صد نزاید.
اگر هم بگوییم که حضور حق ضد غیبت او نیست و مماثل آن است لازم می آید که مِثل مِثل خود را آفریده باشد و این خود با دو قاعده عقلی دیگر منافات دارد؛ اول آن که ظهور مِثل از مِثل مستلزم ترجیح بلا مرجّح است. اگر چیزی از همه جهت مماثل چیز دیگری باشد تمیز بین آنها و فرق بین این و آن غیر ممکن خواهد بود. دوم آن که در آن صورت لازم می آید که صفت ظهور صفت غیبت را، که عین خود اوست، آفریده باشد. این نیز عقلاً محال است که چیزی آفریننده خویشتن خود باشد.
[برداشت روان:
🖋انسان در مسیر شناخت خدا سه مرحله را میگذراند:
1\. حالت نخست: انسان خدا را نمیشناسد و بهجای او، دلبسته و خدمتگزار مخلوقات است؛ از انسانها گرفته تا مال و دیگر موجودات.
2\. حالت دوم: وقتی به شناخت خدا میرسد، دیگر دلبسته و خدمتگزار غیر خدا نمیشود و توجهش به حقیقت الهی معطوف میگردد.
3\. حالت سوم: انسان از این مرحله نیز فراتر میرود؛ نه خود را خدمتگزار خدا میخواند و نه منکر خدمتگزاری خویش میشود. او از این دوگانه عبور میکند و به مرتبهای میرسد که حتی ادعای شناخت و مقام معنوی هم ندارد.
🖋عقل تا جایی میتواند پیش برود، اما برای شناخت حقیقت الهی، باید محدودیتهای خود را نیز بشناسد. در آنجا، بهجای اصرار بر تعریف و استدلال، باید مکث کرد و از ادعای احاطه بر حقیقت دست کشید.
🖋در مسیر معرفت، انسان از دلبستگی به مخلوقات، به شناخت خدا و سپس به مرحلهای فراتر از ادعا و خودبینی میرسد؛ جایی که دیگر خود را صاحب مقام و معرفت نمیبیند.
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۲۱۷ و ۲۱۸
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 بزرگداشت شمس
🎙استاد مصطفی ملکیان
حجم:93,1MB
🗓8 مهر 1405
🏛باغ موزهی گلستان
🔗 منبع اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
بیان آنکه يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر خدا و رسولش پیشی مگیرید.
چون نبی نیستی ز اُمت باش
چون که سلطان نه یی رعیت باش
اگر از پیامبران نیستی از پیروان آنان باش، اگر در مقام پادشاهی نیستی بنده باش.
(بیت اصلی:
مرد همّت، نَه مرد تهمت باش
چون پیمبر نِه یی، ز امت باش
سنایی)
(۳۳۴۸) پس برو خاموش باش از انقیاد*
زير ظِلّ امرِ شیخ* و اوستاد
پس برو سکوت کن و فرمانبردار باش، زیر سایه امر شیخ و استاد بروی و از وی اطاعت کن.
*انقیاد: فرمانبرداری.
(۳۳۴۹) ورنه گرچه مستعدّ و قابلی
مسخ گردی تو از لافِ کاملی
اگرچه تو استعداد و شایستگی رسیدن به کمال را داشته باشی، اگر ادعای کمال کنی و خود را بینیاز از آموختن بدانی، همین خودبینی میتواند تو را از مسیر رشد منحرف کند و حقیقت وجودت را تباه سازد.
(۳۳۵۰) هم از استعداد وامانی* اگر
سرکشی* از استاد راز و باخبر
اگر از استادِ آگاه به اسرار سرپیچی کنی و خودسرانه راه بروی، حتی استعداد و شایستگیای را هم که برای رشد و کمال داری، از دست میدهی و از آن بیبهره میمانی.
*وامانی: محروم شوی
*سرکشی:نافرمانی کنی
(۳۳۵۱)صبر کن در موزه دوزی* تو هنوز
ور بوی بی صبر، گردی پاره دوز
تو هنوز در فراگیری حرفه چکمه دوزی صبر کنی، اگر بی صبری کنی به جای چکمه دوز، پینه دوز می شوی.
* موزه دوزی: چکمه دوزی
(۳۳۵۲) کهنه دُوزان گر بُدیشان صبر و حلم
جمله نَو دوزان شدندی هم به علم
اگر پینه دوزان در فراگرفتن فن کفشدوزی صبر و شکیبایی می داشتند، همه آنان با مهارت و آگاهی کفشهای نو می دوختند.( هر کس برای رشد و کمال نیازمند استاد است وگرنه به جای خوبی نمی رسد.)
(۳۳۵۳) پس بکوشی و به آخِر از کَلال*
هم تو گوئی خویش کِالعقلُ عِقال*
تو بسیار تلاش میکنی و عاقبت درمانده و خسته شده می گویی که عقل(جزئی) مانند زانو بند شتر زانوبند است و مانع حرکت به سمت کمال میشود.
*کلال: خستگی درماندگی
*عِقال: زانوبند شتر
(۳۳۵۴) همچو آن مردِ مُفَلسِف روز مرگ
عقل را می دید بس بی بال و برگ
مانند آن مرد فیلسوف(اشاره به فخر رازی) که هنگام مرگ، عقل را بسیار بی ارزش و بی شاخ و برگ میدید.
(۳۳۵۵) بی غرض می کرد آن دم اعتراف
کز ذکاوت راندیم اسب از گزاف
بی هیچ شائبهای لحظه مرگ اعتراف کرد که ما با این عقل جزئی در میدان قیل و قال راندیم .
(۳۳۵۶)از غروری سَر کشیدیم از رجال
آشنا* کردیم در بحر خیال
ما براثر غرور و تکبر از مردان الهی سرپیچی کردیم و در دریای خیالبافی به شنا پرداختیم.
*آشنا: شنا
(۳۳۵۷) آشنا هیچست اندر بحر روح
نیست اینجا چاره جز کشتی نوح
با عقل جزئی شنا در دریای حقیقت (اسرار عالم معنا)کاری بیهوده است، پس چاره ای نیست جز سوار شدن در کشتی نوح کشتی.
(۳۳۵۸) این چنین فرمود آن شاه رُسُل
که مَنم کشتی درین دریای کُل
آن پادشاه رسولان الهی حضرت محمد ص چنین فرمود: منم کشتی نجات در دریای کُل (جهان هستی).
(۳۳۵۹) یا کسی کو در بصیرت های من
شد خلیفه راستی بر جای من
آن شخصی است که بینش و معرفت باطنی مرا به دست آورد و حقیقتا جانشین من باشد.
(۳۳۶۰) کشتی نوحیم در دریا که تا
رُو نگردانی از کشتی ای فَتی
در این دریا ما به منزله کشتی نوحیم، ای جوانمرد مبادا از این کشتی رو برگردانی.
(۳۳۶۱) همچو کَنعان سوی هر کوهی مرو
از نُبی* لا عاصِم اليَومَ شنو
مانند کنعان (پسر) (نوح) به هر کوهی پناه مبر، از قرآن کریم این آیه را بشنو «امروز نگهدارنده ای نیست.»
*نبی: قرآن کریم
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _79
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ شرح و تفسیر تعظیم ساحران مرموسی علیه السلام را که چه فرمایی_ از بیت 1649
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 201,2MB
📽لینک یوتیوب 👈 اینجا
🗓 سال2020
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
فرمود اول که شعر میگفتیم داعیهای(۱) بود عظیم، که موجب گفتن بود. اکنون در آن وقت اثرها داشت و این ساعت که داعیه فاتر(۲) شده است. و در غروب است.
هم اثرها دارد. سنّت حق تعالی چنین است که چیزها را در وقت شروق (۳) تربیت می فرماید و از او اثرهای عظیم و حکمت بسیار پیدا می شود. در حالت غروب نیز همان تربیت قائم است رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ(۴). يعنى يُرَبِّي الدَّواعِيَ الشَّارِقَة و الْغَارِبَة (۵).
معتزله(۶) می گویند که خالق افعال بنده است، و هر فعلی که از او صادر می شود بنده خالق آن فعل است. نشاید که چنین باشد. زیرا که آن فعلی که از او صادر می شود یا به واسطه این آلت است که دارد، مثل عقل و روح و قوت و جسم، یا بی واسطه. نشاید که او خالق افعال باشد به واسطه اینها، زیرا که او قادر نیست بر جمعیت این ها. پس او خالق افعال نباشد به واسطه آن آلت. چون آلت محکوم او نیست و نشاید که بی این آلت خالق فعل باشد. زیرا محال است که بی آن آلت از او فعلی آید.
پس علی الاطلاق (۷) دانستیم که خالق افعال حق است نه بنده. هر فعلی اِمّا خیر و اِمّا شر(۸) که از بنده صادر میشود، او آن را به نیتی و پیش نهادی می کند، اما حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصور او آید.
اکنون آدمی در دست قبضه قدرت حق همچون کمان است و حق تعالی او را در کارها مستعمل(۹) میکند و فاعل در حقیقت حق است نه کمان. کمان آلت است و واسطه است، لیکن بی خبر است و غافل از حق، جهت قوام دنیا.
زهی عظیم کمانی که آگه شود که من در دست کیستم! چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد(۱۰(. و نمی بینی که چون کسی را بیدار می کنند از دنیا نیز بیزار می شود و سرد میشود و او نیز می گدازد و تلف می شود؟
آدمی از کوچکی که نشو و نما گرفته است به واسطه غفلت بوده است. والا هرگز نبالیدی و بزرگ نشدی. پس چون او معمور و بزرگ به واسطه غفلت شد، باز بر وی حق تعالی رنج ها و مجاهده ها، جبراً و اختیاراً، برگمارد، تا آن غفلت ها را از او بشوید، و او را پاک گرداند. بعد از آن تواند به آن عالم آشنا گشتن.
[خلاصهٔ متن:
مولانا میگوید هر پدیدهای، چه در آغاز شکوفایی و چه در زمان افول، تحت تربیت و تدبیر خداوند است. حتی هنگامی که شور و انگیزهٔ انسان کاهش مییابد، آثار و حکمت الهی همچنان جاری است.
او انسان را مانند کمانی در دست قدرت خداوند میداند؛ انسان وسیله و واسطهٔ انجام کارهاست، اما حقیقت و حکمت نهاییِ افعال در اختیار خداوند است و از نیت و تصور محدود انسان فراتر میرود.
مولانا همچنین توضیح میدهد که غفلت، زمینهٔ رشد انسان در دنیاست؛ اما وقتی انسان به آگاهی میرسد، از دلبستگیهای دنیوی فاصله میگیرد. سپس رنجها و مجاهدتهای زندگی، چه ناخواسته و چه آگاهانه، بهتدریج غفلت را از او میشویند و زمینهٔ پاکی و آشنایی با عالم معنا را فراهم میکنند.
پیام اصلی متن: انسان در آغاز زندگی در غفلت رشد میکند، اما با گذر از رنجها و مجاهدتها میتواند از غفلت بیدار شود و به حقیقت نزدیکتر گردد.]
۱_داعیه: انگیزه
۲_ فاتر: سست
۳_ شروق: طلوع برآمد، در برابر غروب
۴_ خدای مشرق و مغرب ( سوره شعرا _۲۶، پاره ای از آیه ۲۸)
۵_ تربیت میکند انگیزه های طلوع و غروب را، یعنی عوامل مؤثر در پیدا شدن احوال مختلف و زوال آنها همه در یَد قدرت پروردگار متعادل است.
۶_فرقه ای از متکلمین اسلام. پیروان طریقه اعتزال که نمونه ای از اعتقاداتشان در همین جا آمده است. معتزله انسان را صاحب اختیار اعمال خود می دانستند. مخالفان آنها می گفتند چطور ممکن است انسان آفریننده افعال خود باشد و حال آن که هر فعلی با مشارکت و همکاری اجزای مختلف مزاج آدمی به وجود می آید و آن اجزا و هماهنگی در میان آنها در اختیار آدمی نیست، پس چگونه عملی که بدون مساعدت و هماهنگی مجموعه اجزا صورت نمی پذیرد می تواند به اراده آزاد و اختیار آدمی نسبت داده شود.
۷_على الاطلاق: به طور مطلق، بی قید و شرط
۸_ اِمّا: يا _اِما خیر و اِما شرّ: چه خیر و چه شر. خیر باشد یا شر.
۹_ مستعمل: به کار گرفته شده. "حق تعالی او را در کارها مستعمل میکند" ، یعنی او را به کار می گیرد.
۱۰_ همان بحث غفلت است و قائم بودن کار جهان به غفلت. قدما ضمیر او را در ذوی العقول و غير ذوي العقول به یکسان به کار می بردند. سعدی گوید:
دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
ای برادر که به محسود بماند به حسود
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۲۱۹ و ۲۲۱
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان دفِ شما پر زر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
✍ مولانا_ غزل شماره ۱۳۷۴_ دیوان شمس
شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زُهرهرخِ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد!
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب میدَرَد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
اه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم
✍ مولانا_ غزل شمارهٔ ۱۷۷۱_ دیوان شمس
🎼 ساخته شده با هوش مصنوعی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی
تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از
بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست
دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از
م هر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی
هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار
هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم
سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر
همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
«چه بسیار شنیدهایم که گفته میشود، و این سخن نیز تا اندازهای پذیرفتنی است، که انسان کمخرد در ژرفای وجود خود شادتر است، هرچند بخت و اقبالش چندان رشکبرانگیز نباشد.»
📗در باب حکمت زندگی(The Wisdom of Life)،
فصل اول، «تقسیمبندی موضوع».
✍آرتور شوپنهاور
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
بوستان_ در نیایش خداوند
بخش ۱ - سرآغاز
۱_به نام خداوندِ جانآفرین
حکیمِ سخن در زبانآفرین
آغاز میکنیم با نام خدایی که جان را آفرید و به انسان توانایی فکر کردن و سخن گفتن بخشید.
۲_خداوند بخشندهٔ دستگیر
کریم خطابخش پوزشپذیر*
* پوزش پذیر عذر بندگان را میپذیرد.
۳_عزیزی که هر کز درش سر بتافت*
به هر در که شد هیچ عزّت نیافت
هر کسی که از درش روی گردان شد، در هیچ جا سربلندی و غزت پیدا نکرد.
۴_سر پادشاهان گردنفراز*
به درگاه او بر زمینِ نیاز*
*گردان فراز: مغرور و قدرتمند
* بر زمین نیاز: فروتن و نیازمند
۵_ نه گردنکشان* را بگیرد به فور*
نه عذرآوران را براند به جور
*گردنکشان: خطاکاران
فور: فوراََ_ با عجله
۶_ وگر خشم گیرد ز کردارِ زشت
چو بازآمدی* ماجرا درنوشت*
*باز امدی: توبه کردی
درنوشت : از نوشتن در پرونده اعمال خودداری کرد.
۷_اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بیگمان خشم گیرد بسی
۸_ وگر خویش* راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
*خویش: خویشاوند _ نزدیکان
۹_ وگر بنده چابک نباشد به کار*
عزیزش ندارد خداوندگار
*چابک نباشد به کار:وظایف خود را به خوبی انجام ندهد.
۱۰_ وگر بر رفیقان نباشی شفیق*
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
*شفیق: مهربان و دلسوز
۱۱_وگر ترکِ خدمت کند لشکری*
شود شاهِ لشکرکُش از وی بری*
*سربازی از خدمت سرپیچی کند.
*بَری: دور شدن ، راندن
۱۲_ولیکن خداوندِ بالا و پست*
به عصیان*، درِ رزق بر کس نَبست
*بالا و پست : هستی
*به عصیان: بخاطر سرکشی
۱۳_ دو کونش* یکی قطره از بحرِ علم
گنه بیند* و پرده پوشد به حلم*
*دوکون: هستی
*گنه بیند : از گناهان آگاه است
* حلم: صبر و بردباری
۱۴_ ادیمِ زمین*، سفرهٔ عام اوست
بر این خوان یغما* چه دشمن چه دوست
* ادیم زمین : روی زمین
*خوان یغما : سفره گسترده و پرنعمت
۱۵_ اگر بر جفاپیشه* بشتافتی
که از دست قهرش* امان یافتی؟
*جفا پیشه: ستمکاران
*قهرش : خشم و مجازات او
۱۶_ بَری* ذاتش از تهمتِ ضد و جنس
غنی*، مُلکش از طاعتِ جن و انس
*بشری: پاک و منزه
*غنی: بی نیاز
۱۷_ پرستارِ امرش* همه چیز و کس
بنیآدم و مرغ و مور و مگس
*پرستار امرش : فرمانبردار و مطیع فرمان او
۱۸_ چنان پهن خوان* کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد*
*پهن خوان: سفره گسترده
*قسمت خورد: بهرهمند شود
۱۹_ لطیف کرمگستر کارساز
که دارای خَلق است و دانای راز
خداوند مهربان و بخشنده که همه آفرینندگان از آن اویند و به رازهای آنها آگاه است .
۲۰_مر او را رسد کبریا و منی*
که ملکش قدیم* است و ذاتش غنی*
*بزرگی حقیقی شایسته اوست
*ملکش قدیم : فرمانروایی او ازلی است
*ذاتش غنی : و دات او بینیاز است
۲۱_ یکی را به سر بر نهد تاج بخت*
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
*تاج بخت: تاج اقبال و سربلندی
۲۲_کلاهِ سعادت یکی بر سرش
گلیمِ شقاوت* یکی در بَرش*
یکی در جایگاه سعادت قرار میگیرد و دیگری در وضعیت شقاوت؛ یعنی سرنوشت انسانها در جهان یکسان نیست.
*گلیم شقاوت: فرش بدبختی_ محروم از سعادت
*در بَرش: به تن او
۲۳_گلستان کند آتشی بر خلیل
گروهی به آتش بَرَد ز آب نیل
۲۴_گر آن است، منشورِ* احسان اوست
ور این است*، توقیعِ* فرمان اوست
اگر کسی از نعمت و نیکی برخوردار شود، این به لطف و بخشش خداوند است؛ و اگر کسی با سختی و محرومیت روبهرو شود، آن نیز در قلمرو فرمان و ارادهٔ اوست.
*منشور: فرمان یا حکم رسمی.
*احسان: نیکی، بخشش و لطف.
*توقیع: امضا یا فرمانِ تأییدشده.
۲۵_ پسِ پرده* بیند عملهای بد
هم او پرده پوشد* به آلای* خَوْد
*پسِ پرده: در نهان و پنهانی.
*پردهپوشیدن: پوشاندن عیب
*آلای: نعمتها، بخششها
۲۶_به تهدید اگر برکشد تیغِ حکم
بمانند کروبیان صُمّ و بکم
اگر خداوند فرمان کیفر صادر کند، فرشتگان مقرب هم در برابرش فرمانبردارند.
۲۷_وگر دردهد یک صلای کرم*
عزازیل* گوید نصیبی برم*
*صلای کَرَم : ندای بخشش
*عزازیل : ابلیس
*نصیبی برم: بهره مند شوم
۲۸_ به درگاهِ لطف و بزرگیش بر*
بزرگان نهاده بزرگی ز سر
*بَر: برابر
۲۹_فروماندگان* را به رحمت قریب*
تضرعکنان* را به دعوت مجیب*
*فروماندگان: درماندگان
*قریب: نزدیکی معنوی
*تضرع کنان: فروتنی در هنگام دعا
مُجیب: پاسخ : اجابت کردن دعا
بر احوالِ نابوده*، علمش بصیر*
به اسرارِ ناگفته، لطفش خبیر*
*نابوده:رخ نداده
*بصیر دانا
*خبیر : آگاه
۳۰_به قدرت، نگهدارِ بالا و شیب
خداوندِ دیوانِ روزِ حسیب*
*حسیب: روز حساب و رسیدگی اعمال
۳۱_نه مستغنی از طاعتش پشت کس
نه بر حرف او جای انگشت کس
هیچکس از فرمان بری خداوند بی نیاز نیست و در برابر حکم او آیراد و اعتراضی ندارد.
[رحمت خداوند از خطای انسان گستردهتر است؛ پس نه باید از رحمت او ناامید شد و نه از مسئولیت کردار خویش غافل ماند].
📗کلیات سعدی به تصحیح محمدعلی فروغی، چاپخانهٔ بروخیم، ۱۳۲۰، تهران
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
جلسه پیشین👈 اینجا
پس از تأیید اینکه پیامهای متقاعد کننده موجود در این آگهی ها اهداف متفاوتی از انگیزه های مختلف مصرف کننده بر اساس جهت گیری فرهنگی آن جامعه داشتند، محققان میخواستند یک سؤال مهم تر از نظر روان شناختی را پاسخ دهند: آیا پیامهای فردگرا محور و جمع گرا محور واقعاً در فرهنگ های
خودشان به ترتیب، متقاعد کننده ترند؟
روی هم رفته همان طور که در مقدمه بحث کردیم، بازاریاب ها فکر می کنند انواع خاصی از پیامها که کارآمد خواهند بود به سادگی این کار را نمی کنند.
هان و شاویت برای پاسخ به این سؤال، دو نوع آگهی تبلیغاتی برای محصولات متنوعی خلق کردند. یک گونه فردگراتر بود و دیگری جمع گراتر. به عنوان مثال، گونه فردگرای یک آگهی برای یک مارک آدامس می گفت: "خودتان را مهمان یک تجربه نفس تازه کن کنید" توجه کنید که این پیام بر فواید نفس تازه کردن صرفاً برای مصرف کننده متمرکز است و اما همان طور که همه به طور تجربی میدانیم، وضعیت نفس یک مرد یک موضوع صرفاً شخصی نیست؛ و میتواند برای اطرافیان آن شخص نیز تأثیر بگذارد و سپس به طور قابل فهمی گونه جمع گرا محورتر از این آگهی گفت: "تجربه نفس تازه کردن را سهیم شوید" . البته این آگهی ها برای شرکت کنندگان آمریکایی به زبان انگلیسی و در کره جنوبی به زبان کره ای نوشته شده بودند. نتایج نشان داد که شرکت کنندگان کره جنوبی توسط آگهی جمع گرا نسب به فردگرا بیشتر متقاعد شده بودند و برعکس این موضوع برای شرکت کنندگان آمریکایی صدق میکرد و هماهنگ با مطالعه قبلی تر، این تأثیر به ویژه برای محصولاتی که مردم تمایل داشتند با دیگران سهیم شوند قدرتمند بود.
این یافته ها باید توقفی برای هر بازاریاب باشد که تحت پوشش قرار دادن کشورهای مختلف با یک استراتژی برای همه کمپینهای بازاریابی را در نظر دارند در عوض، چنین کمپینهایی باید برای جهت گیری فرهنگی خاص جوامعی متناسب شوند که در آنها رخ میدهند نقش کل ملت ممکن است به آن بستگی داشته باشد.
چگونه میتوانیم از به هم ریختن تأثیر فرهنگی خود جلوگیری کنیم؟
چندین سال قبل گلف باز آمریکایی افسانه، جک نیک لاوس متحمل یک تراژدی تقریباً غیر قابل تحمل شد. او شاهد مرگ غم انگیز نوه اش بود. چندین سال بعد نیکولاس در مصاحبه ای به طور شفاف گفت که شانس او برای بازی کردن در یکی از باکلاس ترین رویدادهای گلف یعنی "مسترز"،"بین "ناچیز و هیچ" بود. با این وجود در اوج شگفتی بسیاری، او نیز اعلام کرد که در دو بازی گلف دیگر در آینده ای نزدیک بازی خواهد کرد. چه عامل قدرتمندی میتوانست یک مرد اندوهگین را متقاعد سازد تا در این رویدادها پس از آن ضربه غم انگیز شرکت کند؟
مشخص میشود که نیکولاس برای بازی در هر رویداد قبل از فوت نوه اش قولهایی داده بود همان طور که این گلف باز میگوید: "شما تعهد میدهید و مجبورید آن را انجام دهید". همان طور که قبلاً بحث کردیم، انگیزه ای که با تعهدات شخص هماهنگ باشد میتواند در تأثیر گذاری و فعالیتهای فرد نسبتاً قدرتمند باشد. اما آیا این انگیزه در فرهنگهای مختلف دارای نیروی برابر است؟
اگر همه چیز دیگر برابر باشد آیا شخصی از یک پیشینه فرهنگی متفاوت در زمان یک تراژدی خانوادگی احساس محدودیت به فعالیتها و تعهدات قبلی اش میکند؟
برای کمک به فهم بهتر، پاسخ به این سؤال، یک آزمایش را در نظر بگیرید که یکی از ما با محقق رهبر پتروا انجام دادیم. در آن آزمایش دانشجویانی که بومی
ایلات متحده بودند (عموماً فردگراتر) و دانشجویانی که دانشجویان بین المللی آسیایی (عموماً جمع گراتر) بودند، ایمیلی دریافت کردند که شرکت آنها در یک نظر خواهی آنلاین دیگر مربوط به پروژه اول را میخواست که به آنها گفته شده بود که وقتشان را دو برابر بگذارند تا این نظر خواهی مثل نظر خواهی اولیه تکمیل کنند.
وقتی به میزان پیروی از اولین درخواست نگاه کردیم، فهمیدیم که دانشجویان آمریکایی در واقع با احتمال کمتری از درخواست اولیه اطاعت کردند، نسبت به همتاهای آسیایی شان. با این وجود، از بین شرکت کنندگانی که از درخواست اولیه اطاعت و پیروی کرده بودند، پیروی شرکت کنندگان آمریکایی در واقع از درخواست دوم محتمل تر بود (حدود ۲۲ درصد)، نسبت به شرکت کنندگان آسیایی (حدود ۱۰ درصد).
ما همچنین دریافتیم که پیروی از درخواست اولیه تأثیر بسیار بیشتری بر پیروی بعدی، میان شرکت کنندگان آمریکایی نسبت به شرکت کنندگان آسیایی داشت.
📗بله! ۵۰ روش علمی برای متقاعد کردن
صفحه ۱۸۷ تا ۱۹۰
✍ نووا گلدستین استیو مارتین_رابرت بیسیالدینی_ترجمه حامد قلیزاده فرد
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم
آن کف که به خون عشق آلودستی
بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم
✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۲۰۴
[مولانا خداوند را دریایی از لطافت و هستی میبیند و انسان را کفی کوچک بر سطح آن دریا. کف با موج حرکت میکند و هر سو که موج برود، به همان سو میرود؛ یعنی هستی ما وابسته به دریای وجود حق است.
در دو بیت پایانی، شاعر با زبانی عاشقانه میگوید: ای معشوق، دستی که به خون عشق آغشته کردهای، بر ما فرود آور؛ ما همچون دَف، آمادهایم تا با ضربهٔ دست تو به نوا درآییم.
پیام عرفانی رباعی: عاشق در برابر معشوق از خودخواهی و ارادهٔ مستقل دست میکشد؛ نهتنها حرکت و هستی خود را از او میداند، بلکه رنج عشق را نیز میپذیرد تا سازِ دست او باشد و نوای عشق از وجودش برخیزد.]
هوش مصنوعی Ai
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
ادامه 👇👇👇
🖋دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما
چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی
ای خداوند، از سر لطف و بخشندگی، دست احسان و مهربانی بر سر ما بگذار؛ نه صرفاً برای آنکه ما از تو بخششی دریافت کنیم، بلکه برای آنکه چشم و دل ما به تو روشن و امیدوار شود، زیرا سرچشمهٔ حقیقی هر احسان و نیکی، خود تویی.
🖋غفلت و بیداری ما در، توی بر کار و بس
غفلت ما بیفضولی بر، چو خود یقظان توی
غفلت و بیداری ما هر دو در قلمرو ارادهٔ توست و کارها به دست تو سامان مییابد. حتی غفلت ما نیز از آگاهی و حضور تو بیرون نیست؛ زیرا تو خود همیشه بیدار و آگاهی.
🖋توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر
نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی
در برابر خداوندی که سرچشمه و در برگیرنده همهچیز است، حتی توبه و بازگشت انسان نیز نمیتواند مستقل از او باشد.و شکستن توبه و پیمان، کاری ناپسندتر و زیانبارتر است. اگر صورت و ظاهر پیمان شکسته شود، حقیقت و جانِ آن پیمان همچنان به تو وابسته است.
🖋روحها میپروری همچون زر و مس و عقیق
چون مخالف شد جواهر، ای عجب چون کان توی
تو روح ها را تعالی میبخشی مانند طلا و عقیق، با ارزش های متفاوت، عجیب که سرچشمه همه این ها تو هستی.
🖋روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی
در طول روز، صفات و ویژگیهای گوناگون در وجود ما جلوه میکند، و شب، این صفات به سوی تو بازمیگردند، زیرا که تو سرچشمهٔ آنهایی.
🖋روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی
ما از روز تا شب به یکدیگر محبت و مهربانی میکنیم؛ اما شب این رحمت و مهربانی همگی به سوی تو بازمیگردد، زیرا تویی که سرچشمهٔ رحمت و مهربانی هستی.
🖋کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بودهاند
پس بدانستیم بیشک کاندر این ایوان توی
پادشاهان کجاوهستند و چه از آنان باقی مانده است؟ اگر روزگاری در کاخها فرمان میدادند.اکنون ناپایداری قدرتشان نمایان شده است بدون شک پادشاه و صاحب هستی، تویی
🖋برداشت کلی از غزل این است که انسان در برابر خداوند، هم در بندگی و هم در ایمان و احسان، نیازمند اوست؛ زیرا سرچشمهٔ همهٔ کمالها و نیکیها خودِ اوست. شاعر با زبانی عاشقانه میگوید آنچه ما به نام ایمان، طاعت و احسان میشناسیم، جلوهای از حضور و لطف الهی است و انسان با امید به عنایت او زندگی میکند.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
چو نتوانی بذات او رسیدن
قناعت کن جمالِ صنع دیدن
[ به حقیقت ذات خداوند نمیتوان بهطور کامل دست یافت؛ اما میتوان از راه تماشای زیباییها و شگفتیهای آفرینش، نشانی از قدرت و حکمت او دید.]
🔗 اسرارنامه، بخش اول، مقالهٔ توحید.
✍ عطار
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
⏮جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _ 137
💬 شرح حکایت پنجم، باب پنجم گلستان _ در عشق و جوانی_ ورود عشق سعدی
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊فایل صوتی
🎙دکتر الهی قمشهای
💬عاقبت ظلم.
📽لینک یوتیوب👈 اینجا
🔅 کیفیت صدا : 128Kbps
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 بزرگداشت شمس
🎙استاد مصطفی ملکیان
حجم:5,2MB
🗓8 مهر 1405
🏛باغ موزهی گلستان
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
«زیرا خوشبختانه، انسان فقط از نومیدی ساخته نشده است؛ بلکه ایمان و امید نیز در وجود اوست؛ نه فقط مرگ، بلکه اشتیاق به زندگی نیز در اوست؛ و نه فقط تنهایی، بلکه لحظههایی از پیوند و عشق نیز در زندگیاش وجود دارد.»
📗 قهرمانان و گورها (Sobre héroes y tumbas)
✍️ ارنستو ساباتو_ترجمهٔ آزاد از متن اسپانیایی؛
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
فایل صوتی_69
📗برادران کارامازوف
✍فئودور داستایوفسکی
ترجمه پرویز شهدی
💬 کتاب هشتم، فصل هشتم_ شور و شیدایی
🎙 آرمان سلطانزاده
حجم : 2,5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان