-
🍀کافه لیلی (ادبیات ، هنر، فلسفه) عشق در قبيله ی من خنكای برف است و شعور ضمنی آب. هفت دروازه آسمان از آن هفت پيكر ناظم من اگر كفنی داشتم نگاهِ ليلی می كردم و می مردم. #بهرام_اردبیلی ارتباط با ادمین: @Mahsa_Ey1988 @ainazrajabi @Aghigh_1354
چیزی به مرگ فجیع رؤیاهایم نماندهبود
که آسمان آبی شد
و اعتراف میکنم که پای چشمهای تو در میان بود
من چشمهایم را
مثل دردی فراموش و مزمن
مثل جراحتی عمیق و جوشخورده فراموش کردهبودم
برای دیدنت امّا دیدم
بر صورتم دو زخمِ تازه سر بازکردهاند
و برای تماشای تو باهم رقابت میکنند
پاییز از راه رسید و
برای نوشتن از تو
چند انگشتِ اضافه درآوردم
سکوت کوتاه آمد و
نامت را بر زبان آوردم و
شب طولانی شد
و دیدم هرصبح
چنددقیقه زودتر بیدار میشوم و
دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل شروع میکنم
دوستت دارم
و چقدر توضیحدادن حرفهای ساده سخت است!
دوستت دارم
و چقدر اینروزها دلم سخت میگیرد
کارهای به اینهمه سادگی را.
#لیلا_کردبچه
@Leilycafe
به قول #احمد_شاملو:
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاهپوش
-داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-
هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند..
@Leilycafe
نار بانو
ترکه ی تاریکِ انارِ این پاییز
نشاطِ شکوفه از زلالِ سرانگشتِ تو می جوید
پشتِ حصارِ باغِ ممنوع،
برآر رایتِ کاروانِ رحیل از ژرفنای این شبِ دیرپا
قایقی بساز بی لنگر
کاغذین
رویینه از رویایِ جاریِ خواب های گریزپا
طاق و جفت... فوجِ آرزوهایت را سوار کن
گیره باز کن از گرهِ موهات
طوفان کن به موج موجِ سیاهِ طره ی بی تاب
سکّان رها کن بانو
بران به سوی هر کجا که اینجا نیست
تا هر زمان که حالا نیست
بگذار تا گرم بسوزد این آتش
این آتشِ شهوت
شهوتِ رفتن
نرسیدن...
دیدارِ ما به قیامتِ لب ها
جایی میانِ همین دریا
جایی میانِ همین رویا
#پوريا_اشتری
از کتاب "گمشده در حزنِ صدایی"
@Leilycafe
یه گوشه از تهران خانهی حسین خداداد.
(موزه زمان، تجریش)
سلام صبح بخیر
@Leilycafe
خونهای زیادی را به گردنش
انداخته اند
بی آنکه معنی مرز را بداند
این دره
مانند همه ی دره های دنیا
صخره هایی دارد
که برای همه ی موجودات
سایه می گیرد
این دره
بی آنکه معنی مرز را بداند
هر روز
باید از گلوله حرف بشنود
امروز هم
جنازه ای را روی دستش گذاشته اند
که خون دارد از شقیقه اش
به سمت سایه خودش را می کشاند
هنوز
از خون گرم
میشود ترانه های عاشقانه شنید
روی دستش گذاشته اند
جنازه ای با کوله باری
و طنابی محکم بر گردنش
که نباید
به این طرف دره میرسید
آفتاب
درست بالای سر ایستاده است
سایه ها
به درون سنگها رفته اند
ماموران مرزی
پزشک قانونی
نوارهای زرد
مرگی را
برای نان
تایید میکنند.
#پاکزاد_اجرایی
مجموعه "توپخانها پنجره میسازند"
@Leilycafe
پاییز سوئیس
سلام صبح بخیر
" لک لک خدا بگم چیکارت نکنه"
@Leilycafe
#زیبای «کوچههایی که به دریا میرسن»
روستای سنگاچین، #گیلان
#صبح_بخیر
@Leilycafe
دوستم داشته باش...
و بیمناکِ گامهایت نباش
بانوی آبگونم
در زنانگی نمیکوشی
تنت بیرون از آب
و گیسوانت بیرون از آب
و پستانت... مرغابی سپید
که بیآب زنده نمیماند
دوستم داشتهباش... با پاکی و گناهم
در طلوع و غروبم
و بپوشانم
ای طاقِ گل
ای بیشهزارِ مهر
عریانم کن
و ببار
بر تشنگیِ بیابانم
چون شمع در دهانم آب شو
و بهجانم بیامیز
عریانم کن... و دو نیم کُن لبانم را
ای موسایِ در سینا!
■
نزار قبانی | آرش افشار
@Leilycafe
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن، زیرا هیچکس به غیر از تو، بهای سکونتشان را نخواهد پرداخت.
جبران خلیل جبران
@Leilycafe
حالا چه چيز بايد چاره كند وهمي را كه در هواست؟
و لرزههاي دل را ميآويزد با صداي بيراهي كه ميآيد ناهوا
و ميرود بيمحابا
حالا چگونه بايد شبها پروا كرد از نجوايي ناپيدا
كه گوش را ميبرد تا جايي
كه آه باز ميآرد تنها؟
آواي بيقرار ماه است آيا
يا كه دلي فرو ميريزد در رؤيا؟
خطي كه ميرود از چشم
تا ماه و باز ميگردد تا واهمه
تاريكي كه را ميآرايد؟
حالا كجاست لبهايي كه تنها وقتي آرام ميگيرد
كه بيآرام كرده باشد؟
حالا كجاي دنيا آرامست ها؟
#محمد_مختاري
آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
▪️در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سُرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ...▪️
#فروغ_فرخزاد
@Leilycafe
امروز
آفتاب را ببوس
و یک قاشق عشق
چاشنی ِ تمام فنجان هایت کن!
امروز رها باش
چون باران ِ بی هوا
چون آوازِ پرنده ها
چون خیال ِ آنکه دوستش داری...
@Leilycafe
شاید اگر پاییز نبود،
جمعهها
اینهمه ادامه نداشتند
آنقدر که با حسِ رفتن
کسی
از پنجره تا دل را
رسید
شاید اگر برگها
رنگ نمیباختند،
کسی نمیفهمید
چقدر چیزها
در انتظار
کهنه میشوند…
و جمعه
شاید
هنوز
چیزی در تقویم
جا گذاشته است
که هر هفته
یک نفر
دنبالش میگردد…
#رویا_سامانی 🍂
@Leilycafe
آدمی فقط از دردهایی که بر او گذشته ساخته نشده؛
بخشی از شخصیتش را از شیوهای ساخته که با آن دردها کنار آمده است.
بعضی زخمها درمان نمیشوند، اما نگاه انسان به جهان را عمیقتر میکنند...
- فئودور داستایفسکی
@Leilycafe
🇦🇷
ویدیوی زیبا و احساسی آدیداس که به مناسبت خداحافظی لیونل مسی منتشر کرد💜
@Leilycafe
درختان پرشکوفهی بادام را فراموش کن
این موضوع نیز
ارزشی ندارد
چیزهای بیبازگشت را نباید بهخاطر آورد
گیسوان خیسات را در ظل آفتاب خشک کن
بگذار بدرخشد
در عطر مدهوشکنندهی میوههای رسیده،
گیسوان نمناک و بور و باوقارت
محبوبام، محبوبام
فصل
پاییز است...
#ناظم_حکمت
ترجمه: علیرضا شعبانی
@Leilycafe
باور کن تمام هفته را
منتظر همین پنجشنبه بودم
دلتنگی مگر چگونه است؟
شاخ و دم که ندارد، زمان و مکان هم که نمی شناسد!
من تمام روزها را دلتنگ بودم
باور کن انتظار زیادی نیست که
جلوی در خانه پیدایت شود، عصرمان را شریک خیابان های زرد شهر شویم
دلتنگی ام را مچاله کنی...
پنجشنبه را اگر نیایی
از دلتنگی خفه می شوم...!!
@Leilycafe
باید آموخت تا چگونه
با سینهٔ زخمی
به زخمِ تازه نشست
#محمود_شجاعی
#با_من_همراه_این_لحظه_های_گریزان
@Leilycafe
درناها
یک لحظه تصور کنید
سربازانی که هرگز
از میدانهای خونین جنگ نیامدهاند
در خاک نخوابیدهاند.
که به هیئت درناهایی درآمدهاند
به سپیدی برف
و همهی این سالها
از آن روزها تا به امروز
در آسمان بالای سرمان پرواز میکنند
و فریاد میزنند
و برای همین است
که بسیار و با اندوه
سکوت میکنیم
و چشم به آسمان میدوزیم
***
درناها از نفس افتاده و خستهاند
میان مِه پرواز میکنند
پیش از طلوع آفتاب
و میانشان شکافی است.
شاید منام که باید شکاف را پر کنم.
روزی خواهد آمد
که به باقی درناها میرسم
و باهم در آسمان مه گرفته
پرسه میزنیم
و با مردمانی که هنوز
زنده روی زمیناند
به زبان درنایی صحبت میکنیم.
@Leilycafe
می خواهمت
برای روزهای ابتدای پاییز...
عاشقت می شوم
در تک تک جوانه های بهاری...
می بوسمت
در انتهای یک روز بلند تابستانی...
هزار بار جان می دهم
در گرمای آغوشت
میان هجوم دانه به دانه ی برف های زمستانی...
و تو
هنوز نمی دانی که من
چقدر در تو زندگی می کنم!
#علیرضا_اسفندیاری
@Leilycafe
آدم با بارون پاییز عاشقتر میشه،
غمگینتر میشه،
آدم با اولین بارونهای پاییز انعطافپذیرتر میشه
@Leilycafe
نگاه میهنم پیرم کرده است.
چراغ ماتم است گلایل.
کسی توازن انسان و خاک را می خواهد برهم زند
صدای زنجره می گیرد
و کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول می خورد
شمایل کدر مرگ
و هاله ای که گرداگردش بسته اند.
نگاه نیم بسته بر دوایر فرا رونده
گلوی آفتاب و شیشه ای شکسته
که برق می زند.
و خون روز و رودخانه در غبار و پلک های خسته
گم می شود.
نمک دهان و زخم را فرو می بندد.
و گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذی
که مهره های پشت را می لرزاند.
غبار جای گام های تند
نشسته است
و گام ها که باد را مهار کرده بودند
مساحت کویری حیات را اندازه می گیرند.
#محمد_مختاري
@Leilycafe
همه عاشق شدن را بلدند،
اما فقط تعداد کمی هستند
که بلدند چگونه در عشق با یک نفر
برای مدتی طولانی بمانند ...
#آنا_گاوالدا
@Leilycafe
مه داشت پل را میبلعید
زنِ سیاهپوش به ابتدای پل رسیده بود
باد
روسریاش را باز کرد
رنگها پاشید روی کمرش
قرمز نارنجی زرد
زن همچنان میرفت
ناخنهای بلندِ درختهای عریان حریفِ مه نمیشد
سوزنِ درختِ کاج مه را پاره نکرد
باد بافههای رنگی را میشمرد
نه
اینهمه رنگ به این شهرِ سیاه سفید نمیآید
مه زن را بلعید
بافه موهایش روی چنگالِ شاخهها اینجا و آنجا آویزان ماند
برای سالها
قرمز
نارنجی
زرد
#اکرم_رادپور
@Leilycafe