5960
می نویسم از تو وتو چه خوب مرا می خوانی .. #الهام_پورعبدالله دلچینِ کوتاهی از شعرو موسیقی ودلنوشته .. #کپی آزاد؛ مشروط به اینکه با اسم و آیدی کپی کنید .. اینستاگراممون Instagram.com/Lahze.prem_2904
گمان میکردم عشق نجاتدهنده و رهاکننده انسان است، پنجرهای است رو به آسمان و طلوع خورشید، یا دستکم بوسهای لطیف و دلنشین از معشوقی است که در خیالم، مرا به رویایهای شیرین و آرزوهای بیپایان دعوت میکند. تصور میکردم آن عشق درونم را روشن میسازد و راه را بر دیدن آیندهای نیکتر هموار میکند، چیزی که روح مرا آرام و آرامش را به جانم مینشاند ..
#الهام_پورعبدالله
تروماى من اين بود كه بايد از خودم در مقابل كسانى دفاع مىكردم كه قرار بود از من مراقبت كنند ..
•Gabor Mate
مولوی در فیه ما فیه میگوید:
عبادتی پیدا کنید که از آن لذّت ببرید، عبادتی که شما را به وجد آورد، عبادتی که به شما جنبش بدهد.
حافظ از میان طاعات مختلف با سحرخیزی خوش بود ولی از روزه گرفتن زیاد لذت نمیبرد. مولوی با موسیقی و سماع خوش بود و آن را نوعی عبادت میدانست. گاهی به فرزندش میگفت: صدای موسیقی برای من مثل صدای باز شدن درهای بهشت است. در حالی که برای پارهای از فقها مثل صدای بسته شدن درهای بهشت است ..
قشنگ ترین جمله ی که امروز خوندم:
"کاری کُن که هرکسی که تو را میبیند،
برای آنکس که تو را تربیت کرده، دعایِ خیر کند ..
عجیبترین حالت آدمی، آن زمانی است که در میانهی سردرگمی میان عادتها متوقف میماند. هنوز در لایههای پنهان وجود، میان چیزی قرار گرفته است که میپذیرد، خو میگیرد، و در آن غرق میشود، بیآنکه بداند چه چیزی را از دست میدهد. اما در پس این عادتهای روزمره، همواره سایهای است که سالها در تعقیب آن است
سایهی خودش، همان که شبهنگام، در تاریکیها، در جستوجوی شدتی است که او را باز پس گیرد، تا در بازگشتش، خودش را دوباره یابد. بخشی از وجودش هنوز گرفتار بندهایی است که نتوانسته است از آنها بگذرد؛ بندهایی که او را به چیزهای بیجان و تکراری، و در عین حال، به انسان دیگری بدل ساخته است ..
#الهام_پورعبدالله
مولانا: آدمی چگونه آرام میشود؟
شمس: وقتی دیگر از رفتن و نداشتنِ آدمها نمیترسد ..
هنوز نمیدانم چه احساس ناشناختهای در من مانده که وجودم را فراگرفته؛ به حدی که فکر به غیرِ او، خیانت به خودم است ..
#الهام_پورعبدالله
@Lahzelove
مرسی از تمام عزیزانی که امروز روز قلم به من تبریک گفتن 😍 مرسی که هستید دوستتون دارم 😘
Читать полностью…
از یک سنی به بعد، آدم دیگر دنبال روزهای فوقالعاده نیست. دلش یک روز معمولی میخواهد که آخرش مجبور نباشد بنشیند و اتفاقهایش را جمع کند. روزی که چیزی نشکند، کسی نرود، خبری نرسد، دلشورهای بیاجازه از وسط عصر رد نشود. تازه همان موقع میفهمد آرامش، هیچوقت هیجانانگیز نبود؛ فقط آنقدر کمیاب بود که قدرش را دیر فهمیدیم ..
Читать полностью…
چقدر دردناک است آن زمان که به تاریکیاش ایمان داشتی؛ همان تاریکی که عریانیِ خورشید را در آغوش گرفته بود ..
#الهام_پورعبدالله
تنها چیزی که انگار میان دستاوردهای زندگیاش برایش مانده بود، یک قاب عکس قدیمی بود. هر بار از خواب برمیخاست، آن تصویر با نگاهی سنگین و ساکت به او خیره میشد؛ بدون آنکه واژهای بر زبان آورد. گویی روحش هنوز میان کسی که باید بود و نیست، سرگردان مانده و هر روز کمی بیشتر از اتاق و خانه دور میشد ..
#الهام_پورعبدالله
ژرفترین زخمها، ثمرهٔ احساسات واقعی در باورها ریشه دوانده و در عشقِ کسی،
در دلِ خود جهانیِ دیگر خلق کرده است
که هرگز قادر به فراموشی آن نیست ..
#الهام_پورعبدالله
در دل تاریکی بیپایان، قلب جهان میتپد و قلبِ تو را خالی میکند؛ اما در این تاریکی، پرده از آسمانِ پنهانِ امید است که در هر دم، نورِ درونیات را میخواند ..
#الهام_پورعبدالله
@Lahzelove
تراژدی واقعی آنجایی بود که تو از کسی طلب نور میکردی که خودش تاریک بود ..
Читать полностью…
ای شجاعت،پیالهام را همیشه پُر نگه دار.
عشق و امید یکی هستند،تنهایی و شجاعت یکی ..
وقتی یک زن با شما صحبت می کند
به چشمانش گوش کنید ..
ویکتور هوگو
در تمام لحظات غمانگیز و ناامیدکنندهی زندگی، این بخش از انجیل متی رو زمزمه میکنم:
پس در فکر فردا نباشید، زیرا که فردا فکر خودش را خواهد کرد. رنج هر روز برای همان روز کافی ست ..
فردا رنجهای هیجانانگیز دیگری در انتظار ماست.
یه سوال دارم چرا نوشته هام ری اکشن هاش کمه؟
وقتی هر حرفی می زنم بیشتر سین می کنید و می خونید و لایک می زنید 🤔 ری اکشن ها فعال تر میشن 😅
هنوز میخواهم در کنار تو خود واقعیام باشم؛ آن بخش از وجودم که سالها پنهان بود را آشکار کنم و دست خویشتن را محکم بگیرم تا در این هیاهوی مردم، گم نشود ..
#الهام_پورعبدالله
دوستی یعنی اینکه من بی هیچ تردیدی تو را شایستهی آن میدانم که امانت دار بخشی از آبروی من باشی ..
احمد خالق توفیق
نیتهایم آنقدر پاک بود که خداوند خودش،
حقیقت خیلیها را به من نشان داد ..
پرسیدم "میترسی چه چیزی در آینده برات اتفاق نیفته؟" کسی نوشت "معشوق بودن". البته معشوق بودن شیرینه، وقتی طرفِ توجه، تایید و مهری، حتما خوبه؛ اما این موقعیت، طبق ذاتش همراه با انفعال و انتظاره. چرا در پیِ عاشق بودن نباشی؟ عاشق، فعال و کنشگره. نیروگذاره. اگرچه گویا سرانجام این نظر معشوقه که تعیینکننده است، اما اگر "عاشق"ی نباشه، معشوق حتی تعریف نمیپذیره. معشوق، مخلوقِ دیگری است. گاهی به این فکر میکنم یک عاشق بعد عشقی طولانی شاید حتی ابژهی میلش (یعنی معشوق) رو از یاد ببره و یا از مرکز دل کنار بذاره و گم کنه. اما خود میل و عشق باهاش بمونه و به شکلهای دیگر، عشق هنوز موجود باشه. اما [مقام] معشوق، صرفا در جهان دیگری و میدانِ خیال او میتونه وجود داشته باشه. پس اگر بین عاشق و معشوق مغناطیسی هست، برخلاف تصور رایج، این معشوقه که در میدان مغناطیسی عاشق قرار داره! و بدون میل عاشق، هویت و خاصیت و منزلتش رو از دست میده. سرچشمهی اين میدان، خودِ عاشقه اما معمولا برعکس میبینند.
عاشق سالها میتونه در غیبت کامل معشوق، هنوز عاشق باشه. اما معشوق در غیبت کامل عاشق، از کجا مطمئنه هنوز هم معشوقه؟ برای همین شاید دلش بخواد گاهی سرک بکشه، خبر بگیره و جویای حال باشه و یا حتی عمدا زخمی رو در عاشق فعال نگه داره تا مقام خود رو از دست نده ..
#معین_دهاز