ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

«« پول، عامل خوشبختی
انسان در عالم مادی است،
بنابراین فردی که نمی‌تواند
با یک قطعهٔ موسیقی به
به سعادت برسد،
تمامِ روح خود را به‌پول
می‌فروشد. »»

<<Remmber how we
Laughed away the hours
those where the thays
My Friends
We though thay'd
never end
>> 🎼

« گاهی خاطرات و تخیلات ما
صحنه‌ای را که در گذشتهٔ
دور حادث شده است چنان
در برابر چشمان ما ظاهر
می‌کند که گویی دیروز
اتفاق افتاده است طوری‌که
صحنه را به زمان‌حال بسیار
نزدیک احساس می‌کنیم.
علت این است که ممکن
نیست زمان طولانی بین
حال و گذشتهٔ دور را به
همان روشنی به‌یاد آوریم
که آن صحنه را به‌یاد
می‌آوریم. چنان که بتوان
فاصلهٔ زمانی و صحنه را
در یک تصویر باهم
مشاهده کرد.»

« عالی‌مقام ؛ آرتور شوپنهاور »

🎼 یادِ آن روزها بخیر
🎙 ماری هاپکین

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📖 #مطالعه گروهی
قسمت ۳۳

« بزرگ‌ترین شادی
یک انسان این نیست که
آیندگان چیزی درباره‌اش بدانند،
بلکه در آن است که اندیشه‌ای
بیافریند که شايستهٔ قرن‌ها
تأمل و پاسداری باشد. »
آرتور چیرگی بر شهرت را به
« بیرون کشیدن خاری دیرپا
و دردناک از تنمان تشبیه کرده؛
عطش شهرت آخرین چیزی است
که خردمندان کنار گذاشتند »

« اگرچه هرگز از باورش بر
اینکه زندگی چیزی نیست
جز لایهٔ نازکی از کپک که
سطح زمین را پوشانده است »
و « پردهٔ مزاحم و بیهوده‌ای
از نمایش؛
چاره‌ای نداریم جز آنکه
محکوم به زندگی باشیم و برای
○ گفتار ارسطو ارزش زیادی
قائل بود؛ فرد محتاط در آرزوی
بی‌دردی است و نه لذت. »
...

دیدارکنندگان کنجکاو
می‌آمدند تا فیلسوف را
هنگام نهار ببينند. نامه‌های
ستایش‌آميز به دستش
می‌رسید... همه با او
احوالپرسی می‌کردند و
کتاب‌هایش در فروشگاه‌ها
دوباره ظاهر شد...
آرتور گفت
● « گربه‌ای مورد توجه قرار
می‌گیرد، خرخر می‌کند؛ و
بی‌شک زمانی هم که انسان
ستایش و تمجید می‌شود،
شعف و از خود‌بی‌خودی
دل‌انگیزی را در چهره‌اش
می‌توان دید » ◇ و امید..‌.
«خورشید صبحگاهی شهرت
من با نخستین پرتوهایش،
شامگاه زندگی‌ام را روشن کند
و تیرگی‌اش را از میان بردارد. »
از مهر و لذت سخن می‌گفت ...

● هیچ انسانی نیست که در
پایان عمر - در صورتی‌که
سالم باشد و قدرت دماغی‌اش
را حفظ کرده باشد- آرزو
داشته باشد زندگی را از
سر گيرد. بیشتر ترجیح
خواهد داد که نیستی را
کامل برگزیند. ●

فصل ۴۰

برخی اعضا از به پایان
رسیدن گروه غمگین بودند...
پم کاغذی را خواند:
■ « هرگز یک نجار نزد من
نمی‌آید و نمی‌گوید به‌من گوش
کن! این خطابه‌ای است از هنر
چوب‌بری »
شما هم همین کار را بکنید:
مثل آدمیزاد بخورید؛
مثل آدمیزاد بنوشید..‌.
ازدواج کنید... بچه‌دار شوید.
●■ یاد بگیرید با توهین‌ها
کنار بیایید و دیگران را تحمل
کنید. ● این نوشته از
اپپکتتوس هست.
فیلیپ تو هیچ‌وقت توی زندگی
نبودی! ... ربه‌کا گفت
■ « این حرف شوپنهاور؛
دلتون میخاد دوباره به زندگی
برگردین
؟! » تونی گفت «من
زندگی رو انتخاب می‌کنم با
اینکه سخته ولی کیف داره»
همه موافق بودن. حتی
جولیوس. فیلیپ گفت
«من نه! زندگی رنجه! »...
- این چه‌جور برهانیه؟
اعلام حقیقت؟ اثبات
حقیقت؟ فیلیپ گفت
« فرق هست بین تکوین و
صحت یه نظریه و من با
شوپنهاور درمان شدم.»
جولیوس ادامه داد «تو
شاهکار کرده‌ای؛ شیوه‌ای برای
کنترل غريزهٔ مهارنشدنی و آیا
احتمال میدی که اون شیوه
منسوخ شده باشه؟ تو تجربهٔ
کمی از صمیمیت و ابراز
احساسات داری. ... »
پم گفت «تو احساس گناه
نداری... » فیلیپ پاسخ داد
«اگر اون موقع این چیزها رو
می‌دونستم کاری نمی‌کردم
ناراحت بشی.... »
■ در اصل یک انسان هرگز شاد
نیست بلکه تمام عمرش را به
پیکار برای دستیابی به چیزی
می‌گذارند که می‌اندیشند
شادی می‌آورد؛ به ندرت به
هدفش می‌رسد وقتی هم
رسید نتیجه‌اش یأس و
نومیدی است... زندگی
درحال ازدست‌رفتن است و
اکنون نیز به پایان رسیده
است.
پم گفت « اما هيچ‌کس به پای
نیچه نمی‌رسه »
جولیوس گفت « ... ما فقط
پیکرهای زنده‌ای هستيم که
به‌درون جهانی کاملآ بی‌اعتنا
و بدون هدف پرتاب شديم؟
در کتاب چنین گفت زرتشت
● نیچه
خوندم؛
□○ اگر فرصت دوباره و
دوباره زیستن همین زندگی
رو بهمون پیشکش کنند،
بگوییم آری
. ... من حس کردم
درست زندگی کردم، باید
تصمیم بگیرم باقی‌ماندهٔ زندگیم
رو چطوری سر کنم.»
اپیکور: دوستی مهم‌ترین
عنصر یک زندگی شاده،
خوردن بدون حضور یک
دوست صمیمی، به زندگی
شیر یا گرگ شبیهه.

پم گفت ... زرتشت می‌گه؛
○● همین بود زندگی؟
پس یک‌بار دیگر!


جولیوس گفت «هرکس به
دلیلی وارد جلسات روان‌درمانی
شد، تک‌تک اعضا مشکلاتی
دارند نمی‌شه روابط رو پ
نادیده گرفت. » فیلیپ
گفت... من از همه دوری کردم،
چشمانش پر از اشک شد...
پم کنار او نشست: «من
می‌تونستم عاشقت باشم ولی
تو آلوده‌ش کردی... » ...
فیلیپ در بیرون اتاق با
صدای بلند می‌گریست.
جولیوس او را برگرداند؛
لازم بود ... وقتی برگشت
حالش بهتر بود ...
جولیوس احساس ناراحتی
می‌کرد.
جلسهٔ خداحافظی رسمی
در کار نبود. روز بعد
جولیوس گرفتار سردردهای
شدیدی شد. به اغما رفت
و سه‌روز بعد، درگذشت.

اعضا در کافه گرد هم آمدند.

(
یک قسمت مانده تا پایان )

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

من میخام برُم جایی‌که
۸ ساعت کار کنُم،
۸ ساعت بخوابُم و
۸ ساعت تفریح کنُم..

🎦 ارتفاع پست ' دیالوگ

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۶


از مکالمه و لحن شما
لذت بردم.
«شما از کاترینا نیکولایونا
خصمانه حرف می‌زدید»
گفتم «او دروغ بزرگی گفته
که با آندری پتروویچ دشمن
است... به شاهزاده سرگی
قول ازدواج داده... و زده
زیر حرفش... ناسکوچین "
گفت قصد ازدواج با
بورینگ " را دارد...‌»
«ناسکوچین در خانهٔ
شاهزاده سرگی بود؟ »
« بله. گویا ازدواج، شایعه‌ای
است. حقیقت ندارد.... من
شاهزاده سرگی را دوست دارم.
اشتباهات او دلیل بر سادگی
اوست.»
او می‌دانست چرا او را
می‌ستایم. ... گفتم
« زمانی‌که نزد شما می‌نشینم
زبانم به پلیدگویی وا
نمی‌شود... شما چیزی
خواهرانه از خود نشان دادید.»
لیزا آستینم را کشید...
۴- گفت « دختر بدجنسی
است... می‌خواهد اطلاعات
جمع کند...»
محض رضای خدا!
«پس من بدجنسم. آکاردی
عزیز دست از قمار بردار...»
من قرض بالا آوردم... بعدا
آن را ترک می‌کنم. لیزا مرا
به پشت پرده هل داد...
صدای شاهزاده سرگی بود...
بیرون رفتیم... لیزا شاید آمده
از تو خواستگاری کند...
من او را دوست دارم... ما
وقتی خوشحال هستیم
آدم‌های خوش‌خلقی هستیم
....‌ ستبلکوف با یک سفته
او را در دست دارد... توی
درشکه پریدم...‌چرا مثل
موش‌کور نابینا بودم.
فصل چهارم.
۱- با آنا ناتالیا پاولونا قرار
ملاقات داشتم... خانه نبود
... کاترینا نیکولایونا کنار
پنجره نشسته بود...
پرسیدم «خیال دارید با
بارون بورینگ ازدواج کنید.
از ناسکوچین شنيدم»
لبخند می‌زد و می‌لرزید...
«قبل از ترک مسکو دربارهٔ
شما سخن گفتم... حالت
چهرهٔ‌تان کودکانه و
خوش‌حالت است...
چشمانتان سیاه نه، بلکه
روشن است...‌زیبا، زیرک و
تیزهوش... لبخند شما
بهشت من است... متانت و
آرامش شما... محبوب!
کاترینا نیکولاونا آخماکوف
گیسوان درخشان و بدن نرم
و سفید... »
خواست مرا متوقف کند...
«نباید از این چیزها بگوئید...
من از شما می‌ترسم...»
کاترینا نیکولایونا من جاسوس
شما هستم یا نه؟ ...
۲- دوماه پیش همین‌جا پشت
پرده با ناتالیانا پاولونا
دربارهٔ آن نامه صحبت
می‌کردید... نامهٔ شما به
آندریونکوف... همان نامه،
درست است؟...
«شما آن نامه را دیده‌اید؟»
بله، در خانهٔ کرافت. آن را
پاره کرد. چون احتمالا
می‌دانست می‌میرد...
نفس عمیقی کشید.
خدا را شکر....
«نامهٔ موردنظر نزد من بود
و هرگز به‌دست کرافت
نرسید. اما خیال داشتم آن
را بسوزانم. خجالت کشیدم
بگویم نامه نزد من بوده.»
شما به‌همین‌خاطر به‌من احترام
می‌گذاشتید. تا به‌من دست‌پیدا
کنید.‌ من دشمن شما بودم اما
شما را درستکار می‌پنداشتم...
دورویی و دورنگی شما از
خشم بود...‌عصبانی نیستم...
کاملآ طبیعی است. چرا مرا
زیاد تحویل می‌گرفتید؟
برای این بود که آن نامه را از
من بگیرید... ؟
طوری صحبت کردم که انگار
از یک بلندی به‌زیر افتاده
بودم. ... به سخنانم گوش
می‌داد بدون اینکه درک کند؛
تا حدودی شرمگین بود.
با صدای آهسته و بمی گفت
«مرا ببخشید، من بد کردم.»
فریاد زدم به همین سادگی!...
«من از این فریبکاری منزجر
شدم... این کار پر دردسر...
از شما می‌ترسیم، به‌شما
اعتماد نداشتم.»
گفتم بله، بله، من آدم قابل
تحقیری بودم!
شما نمی‌دانید من در
چه ژرفایی فروغلتیده‌ام.

...جوان‌خام

ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

پست موقت:
یک تجربهٔ‌معنوی
نیازی به‌نمایش‌ندارد
...

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

بهترین تیتر مطبوعات
این بود عشق سراغ
اندی هاردی می‌آید
نام فیلمی با شرکت
میکی‌رونی محصول
۱۹۳۸ برایش پیغام
کوتاه فرستادم
برای همه‌چیز متأسفم
جوابی به من نداد
آفرین به او ...

قسمت قبل

پایان

Читать полностью…

کتاب دانش

..

📖
قسمت ۴

اتکینز معتقد است وقتی
شرایط طبیعی مناسب
ایجاد شود، تکامل چیزهای
پیچیده- اجتناب‌ناپذیر است.
حداقل شرایط طبیعی
چیست
... از دید یک
فیزیکدان خالق باید
بی‌نهایت تنبل باشد؛
« ذرات بنیادی یا هیچ‌اند
یا بسیار ساده
. »
اتکینز چون رشته‌اش فیزک
است تئوری تکامل
زیست‌شناسی را مسلم فرض
می‌کند. مسلم کردن حقايق
را ساده می‌کند...
توصیف من از چیز پیچیده
یعنی: « ازنظر نامحتمل‌ها،
تشخیص آن‌چه قبلآ بوده،
ممکن نیست
....»
کار پردهٔ عنبیه این است که
مدام روزنهٔ ورود نور را
تنظیم کند...

بخشی از
مجموعهٔ عدسی‌ها ، تنظیم
تمرکز با تغییر ماهیچه‌ها. ‌..
اولین چیزی که سر راه نور
است، گرهی از سلول‌های
نوری و مغز است. سلول‌های
گرهی، پردازش اطلاعات قبل
از فرستادن به مغز را برعهده
دارند... یادتان باشد همهٔ این
پیچیدگی‌ها در هر شبکیه
۱۲۵ میلیون‌بار و در کل بدن
۱۰۰ تریلیون بار تکرار می‌شود..
« سریع‌ترین و حساس‌ترین
محلول فیلم که در اختیار
عکاسان قرار دارد به
بیست‌و‌پنج‌بار بيشتر فوتون
نیاز دارد تا یک نقطه از نور
را بگیرد. » میتوکندری را
می‌توان یک نیروگاه درنظر
گرفت که بیش از ۱۰۰ مادهٔ
شیمیایی را در غشای داخلی
پردازش می‌کند. هسته در
تمام گیاهان و جانوران
وجود دارد.
کل سلول‌های بدن انسان
حدود ۱۰ تریلیون است.

وقتی استیک می‌خورید
دارید چیزی برابر ۱۰۰
میلیارد جلد دایرةالمعارف
را پاره‌پاره می‌کنید.

فصل ۲ طرح خوب

انتخاب طبیعی مانند
ساعت‌ساز نابیناست.
نابیناست چون پیشِ رو را
نمی‌بیند، نتیجهٔ کار را
نمی‌سنجد و هدفی را دنبال
نمی‌کند. اما حاصل کار،
ظاهراً سازنده‌ای ماهر است...‌
وقتی صحبت از زیبائی و
پیچیدگی است، پالی هنوز
ابتدای راه است. یک جاندار
را درصورتی خوش‌ساخت
می‌دانیم که از روی ظاهر آن
احساس کنیم سازنده‌ای آگاه
و هوشمند از ساختن آن
هدفی معقول داشته...

« لزومی ندارد طرح بدن
یک‌جاندار یا یک عضو
را بهترین طرح ممکن
بدانیم
. » ما از طرح و
هدف یک مهندسی به
کاربرد آن پی می‌بریم.
در این فصل به یک نمونهٔ
واقعی بپردازیم.

«رادار در خفاش‌ها. برای
مهندسی که از مشاهدهٔ
خفاش‌ها شگفت‌زده
می‌شود.»
برای توضیح هر نکته،
ابتدا مشکل موجود زنده
مطرح می‌شود. ... سپس
راه‌حل‌ها و سرانجام چاره.
مشکل خفاش، ابتدا پیدا
کردن راه در تاریکی است.
خفاش‌ها شب به شکار
می‌روند و برای دیدن طعمه
و موانع نمی‌توانند از نور
استفاده کنند. ... فکر‌می‌کنید
این مشکل را خودشان ایجاد
کرده‌اند؟ یعنی در روز به
شکار بروند؟ مشکل حل
می‌شه؟ - بازار روز را
جانوران دیگر اشغال
کرده‌اند! انتخاب طبیعی این
لطف را به خفاش‌ها کرده‌ و
آن‌ها در شب، غذا یافت
می‌کنند. رادار آن‌ها در
شب کار می‌کند، اما حشرات
شب هم باید راه خود را
بیابند. ماهی‌ها و وال‌ها در
اعماق اقیانوس نیز باید
... در گِل‌ولای آب نوری
پیدا کنند. برای حل
مسئلهٔ تاریکی یک مهندس
چه راه‌حلی درنظر می‌گیرد؟
نخستین فکر ایجاد نور یا
نورافکن است!
حشرات شب‌تاب خودشان
این منبع را دریافته‌اند...
اما استفاده از نور برای
پیدا کردن راه باید انرژی
زیادی داشته باشد. به
استثنای بعضی ماهی‌ها
غیر از انسان، هیچ جانداری
از چراغ استفاده نمی‌کند...
دیگر چه راه‌حلی به ذهن
مهندس ما می‌رسد؟
ظاهرآ آدم‌های نابینا حس
اسرارآمیزی دارند که به
آنها کمک می‌کند از موانع
عبور کنند.! این چه
حسی‌ست؟!

📚 ساعت‌ساز نابینا
👤ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و شهلا باقری
انتشارات مازیار

... ادامه در قسمت ۵

Читать полностью…

کتاب دانش

.
- سَراسرِ وجودِ خویش را
وقفِ او کردم.
+ او چه‌کرد؟

- اَز یاد بُرد.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📖 #مطالعه گروهی
یک رسالهٔ تاریخی سیاسی


چرا لوئی فرانسه لمباردی
رو از دست داد
«برای اینکه به هیچ‌یک از
دستورات فوق که برای
نگاهداری ممالک متصرفی
به‌کار می‌برند عمل نکرد
من با دآمبوز " که در
نانت " بود صحبت کردم
گفت اهل ایطالیا نمی‌فهمند
اگرهم می‌فهمیدن راضی
نمی‌شدند کلیسا قدرت و
عظمت‌دار شود. سبب بزرگی
کلیسا و دخالت اسپانیول در
ایطالیا همان فرانسه بود.
[ پس بدانیم ک هرکس سبب‌
قدرت و عظمت دیگری شود
کار خود را ساخته است.
بدانیم روابط با چنین
شخصی باید از روی حیله
و تزویر باشد یا از طریق
زور و قدرت حس عدم
اعتماد را در اون شخص
بیدار کند
. ]

فصل چهارم
در باب مملکت داریوش

مملکت داریوش به تصرف
اسکندر مقدونی درآمد؛ چرا
سکنه بر علیه جانشینان
اسکندر یاغی نشدند؟

اسکندر کبیر ممالک آسیا رو
طی چند سال تصرف کرد و
قبل از فتح کامل، وفات کرد.
... جانشینان اسکندر
می‌توانستند اين ممالک را
نگه‌دارن؛ موانع آن‌ها،
جاه‌طلبی و حسادت بین
خودشون بود...
بهت‌زده شدین! جواب می‌دم؛
«از دوحالت خارج نیست؛
یا فقط یک پادشاه مطلق و
سایرین نوکرهاش هستند که
شامل الطاف او می‌شوند که
در ادارهٔ کشور کمک می‌کنند
مثل وزرا. یا یک پادشاه
سلطنت می‌کنه و با اعیان
و اشراف که هرکدام از
زمان‌های قدیم قلمرو دارند،
ولایت... را شخصا اداره
می‌کنند و اتباع هم آن‌ها را
حکمران واقعی خود می‌دانند.»
در یک مملکتی که قدرت مطلق
در دست یک پادشاه است،
دیگر کسی صاحب نفوذ نیست
فقط از وزرا که از طرف
پادشاه منسوب شدند اطاعت
می‌کنند. ولی ملت به آن‌ها
علاقه نشان نمی‌دهند.
از هردوشون داریم؛
سلطان عثمانی و پادشاه
فرانسه. مملکت عثمانی یک
سلطان مطلق داره و همه
نوکرش‌هستن. به ولایات
تقسیم شده و هرجا ی
حاکم داره. ولی سلطنت
فرانسه این‌طور نیست؛
شاه رو عدهٔ زیادی احاطه
کردند که رعایا کاملآ مطیع
آن‌ها هستند. لقب و ارثشون
هم تثبیت شده. پادشاه
نمی‌تونه قلمرو اونا رو دخالت
کنه مگر مواقع حساس. پس
ببینید چقدر مشکل هست که
به ممالک ترکی دست پیدا
نمود. ولی اگر تصرف بشوند
نگاهداری آن‌ها آسان است
زیرا اعیان و اشراف ندارند
چون این‌ها نوکر شخص سلطان
بودند و اعتبارشون فقط از
سلطان داشتند... نفوذی هم
ندارند که سکنه رو باخود
همراه کنند.
« پس هرکسی که بخواهد به
ممالک ترکی حمله کنه باید به
شخص خودش متکی باشد.
هیچ ترسی هم نداشته باشد.
اما در مملکت فرانسه با کمک
افراد ناراضی که حاضر به
تغییرات هستند این کار با
سهولت خواهد بود. اما هريک
از اعیان و اشراف بانفوذ
می‌تواند در رأس جنبش‌های
بعدی باشد. می‌توانند تصرف
شما را از بین ببرند.»

« پس دانستید اوضاع و
احوال مملکت داریوش،
شباهت به ممالک ترکی
داشته. برای اسکندر کافی
بود داریوش را در جنگ
مغلوب نماید و‌قشون را
درهم بشکند و تمام مملکت
برای اسکندر مسلم گردد.
اگر سرداران اسکندر بعد از
مرگ او متحد باقی می‌ماندند
برای همیشه ایمن بودند زیرا
هیچ حادثهٔ سوئی رخ نداد.»

📚#شهریار ll principe
✍ #نیکولو_ماکیاولی
مترجم محمود محمود
#انتشارات_نگاه
پایان قسمت ۳

هر انسانی‌که سعی‌کند
همیشه خوب‌ باشد،
در نهایت به‌دست آنانی‌که
خوب‌نیستند، نابود‌ می‌شود..
_ ماکیاولی

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

می‌خوای برگردی به
وجود ضعیف و بازنده
خودت حتی اگه
الان هم بخوای دیگه
نمی‌تونی این کارو کنی
فکر میکنی بتونی زندگیتو
رو همچین گذشته‌ای
بنا کنی واقعآ می‌خوام
بدونم تصور خودت از
زندگی آیندت چیه
برای او آسان بود که
در نوشته‌هایش مرا
روانی خطاب کند
می‌خواست از شر من
خلاص شود

قسمت قبل 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه 📖 ادبیات کلاسیک

باری‌تعالی ادامه فرمود:
غسل‌تعمید مشکلاتی ایجاد
می‌کند: به‌نام آب، ابن و
روح‌القدس به زبان لاتین
غلط است.
نباید از زبان افلاطون
نارساتر و از بیان سیسرون
کم‌تر باشد. ...
سن‌گال گفت پروردگارا!
مرغان دریایی صحیح غسل
تعمید یافته‌اند یا نه؟ البته
جواب مثبت است.
( همه متحدالقول بودند )
سن‌کور‌نه‌ی گفت ... این با
آداب کلیسا سازگار نیست،
اونا فهم ندارن. شعور ندارن.
عقل ندارن، این عمل خنثی‌
هست. ‌
باریتعالی فرمود: بله.
اشکال همينه.
سنت‌اوگوستن گفت
بندازینشون جهنم.
- روح ندارن که!
- عجب داستان دلخراشی!...
- سن‌مائل عجب پیرمرد
خرفی است...
پروردگار فرمود: اون بیچاره
علم لدنی نداره، تقریبآ کور
و کره! گناه داره...
سن‌گره‌گورا گفت بارلها
بهشون عمر جاودان عطا
فرما...
- روح جاودان میخوان
چکار؟ بلد نیستن ستایش
کنن. ...
- پروردگارا در آتش جهنم
بسوزونشون...
باریتعالی فرمود: با حکمت
و دانش ما سازگار نیست...
رحمت ما افزون است...
... خلاصه مشاجره شد ...
تصمیم‌گرفتند با مادام
سنت کاترین دالکساندری
مشورت کنن. که فلسفهٔ
افلاطون رو بلد بود و از
انجیل هم اطلاع کافی داشت
... لباس حریر و حمایل مریم و
... چشم همه بهش بود...

فصل هفتم
انجمنی در بهشت
( دنباله )

سنت کاترین: « بارالها فقط
بگم که جانوران عجیبی
هستند که هم اتسان‌اند
هم حیوان؛ نصف پری، نصف
مار. بالاتنه زن، دم ماهی..‌
فکر کنید کیرون ( از دودمان
زئوس ) به تربیت آشیل "
پهلوان یونانی پرداخت...
داشتن چند عضو انسانی ...
برای درک سعادت کافی است
... به مرغان قطبی سر و تن
انسانی و روح جاودان، لیکن
حقیر عطا فرمائید و حله
همه‌چی » همه تشویق کردند
... سنت آنتوان فریاد زد

«خداوندا، الحذر، الحذر،
چنین کاری مکن! ... این‌گونه
حیوانات موذی در دنیا
موجود است و اسمشون
زن بالدار است... من اگه
بخوام از این‌ها صحبت کنم
عمر جاویدانم کافی نخواهد
بود... ویرژیل هم توی کتابش
اشاره‌ داشته»
حق سبحان تعالی فرمود:
عجبا، « زن مادر » و « زن
ماهی و زن بالدار چیه؟ »
صحبت از مرغان قطبی است.

شیخ‌الرئیس آن پنجاه
فیلسوف گفت پروردگارا چه
نیکو فرمودین. به اون
مرغان یه نیم‌تنه انسانی و
روح عطا فرمائید که جنجال
تموم شه ...
مشاجرات آخوندی در گرفت..
پیرمردی به‌نام هرماس گفت
لطفا پنگوئن‌ها رو تبدیل به
انسان کنید... این راه‌حل
شایسته عدل و انصاف است...
خداوند با یک حرکت همه
رو ساکت کرد و ... به
فرشتهٔ رفائیل فرمود:
«برو سن‌مائل را پیدا کن...
بگو به‌نام من، به‌اسم
اعظم من مرغان قطبی را
به‌صورت انسان مسخ کند

📚 جزیره_پنگوئن‌ها
✍ آناتول_فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۵.

Читать полностью…

کتاب دانش

══ 🔻 ══ ❥

‏🛑 قدرت های درونی را بشناسیم !
Gognus•Kimiagar
⚘️⚘️

Читать полностью…

کتاب دانش

.

2- آکانا پاسخ داد
« چرا نتوانم؟ من چندان
تجربهٔ سفر دارم که می‌توانم
از پیش بگویم چه زمان به
درازا می‌کشد تا به‌جایی
برسم؛ و با آسودگی خاطر به
تو قول می‌دهم در روز
معینی اینجا باشم. بگو
ببینم روز جشن چویو' چه
روزی است؟» هاسه‌به گفت:
« آن جشن در روز نهمین از
نهمین ماه سال است. در آن
هنگام گل‌های داوودی به
شکوفه می‌نشینند و
می‌توانیم باهم به تماشای
آن‌ها برویم. چه روز
به‌یادماندنی خواهد شد!
پس قول می‌دهی که در
نهمین روز از نهمین ماه خود
را به اینجا برسانی؟» آکانا
تکرار کرد: « در نهمین روز از
نهمین ماه! » آنگاه با روی
خندان آنان را بدرود گفت
و با گام‌های بلند و استوار
دهکدهٔ کاتو در استان
هاریما را پشت سر گذاشت؛
هاسه‌به و مادرش با چشمانی
اشکبار دور شدن او را نظاره
کردند. می‌گویند:
« خورشید و ماه هرگز از
فروشدن و برآمدن
باز‌نمی‌ایستد.»
ماه‌ها به تندی از پی هم
گذشتند و پائیز از راه رسید،
فصل شکفتن گل‌های داوودی.
در پگاه نهمین روز از ماه نهم،
هاسه‌به برای استقبال از
برادر خوانده‌اش آماده گشت.
جشنی برپا کرد، خوردنی‌ها و
نوشیدنی‌ها خرید، خانه را
آراست و در گلدان‌ها گل‌های
داوودی از رنگهای گوناگون
نهاد. مادرش که شاهد کارهای
او بود گفت: « پسرم، استان
ایزومو بیش از یکصد فرسنگ
از این‌جا دور است و راه آن
نیز کوهستانی و گذار از آن
دشوار؛ نمی‌توان یقین داشت
که آکانا همین امروز بتواند
خود را به این‌جا برساند.
بهتر نیست پیش از این‌همه
تدارک، منتظر رسیدنش شوی؟»
هاسه‌به پاسخ داد: « مادر!
آکانا قول داده که همین امروز
اینجا باشد و نمی‌تواند
پیمان‌شکنی کند! اگر بیاید و
ببیند که ما پیش از رسیدنش
جشنی فراهم نکرده‌ایم،
خواهد دانست که در درستی
سخنش تردید روا داشته‌ایم و
آنگاه شرمسار خواهيم شد.
روز دل‌انگیزی بود، در آسمان
ابری نبود و هوا چنان آرام
بود که گویی جهان، هزاران
فرسنگ پهن‌تر و گسترده‌تر از
روزهای دیگر شده است. در
بامداد آن روز، رهگذران
بسیار از آن ده گذشتند و
شماری از آنان سامورایی
بودند؛ هاسه‌به به تک‌تک آنان
می‌نگریست و چندبار پنداشت
آکاناست که نزدیک می‌آید.
زنگ‌های معبد از رسیدن
نيمروز خبر داد ولی از آکانا
خبری نشد. پس از نیمروز
نیز هاسه‌به پیوسته چشم به
بازگشت برادرش داشت.
آفتاب فرونشست و باز هم
آکانا پدیدار نگشت. با این‌همه،
هاسه‌به همچنان بر در دروازه
ماند و به جاده چشم دوخت.

🇯🇵 ادبیات ژاپن
داستان‌های کوتاه
پیمانی که نگه‌داشته‌ شد
از مجموعه داستان‌های
( پیمانی که شکسته شد )
👤 لافکادیو هرن
ترجمه: امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...

Читать полностью…

کتاب دانش

.

دروس‌ خارج از فقه

محدود کردن سوخت‌گیری
کم‌کردن سهمیه و ...
گران کردن اینترنت
این‌طوری ک خوشون مصرف
گیگ رو محاسبه می‌کنن ...
نحوهٔ برگزار امتحانات ...
برخورد با نوع پوشش ...
تورم ...
دستور حمله ...
و ...
چطور دوام میاریم ؟!

Читать полностью…

کتاب دانش

📸 هرمزگان


ده‌سال طول می‌کشد
تا
یک‌شبه، موفق شوید.

👤محمد‌حسن شهسواری
_ حرکت در مه

@ktabdansh 📚🌾

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧
کتاب #صوتی
📖 قهوهٔ سرد
آقای نویسنده

روزبه معین

من هم
تصمیم گرفتم
ی داستان واقعی
بنویسم داستان
روزیُ نوشتم که
زنگ خونم به‌صدا
دراومد و پستچی
نامه‌ای رو اشتباهی
به‌من داد وقتی
پاکت نامه رو باز
کردم...

قسمت اول

Читать полностью…

کتاب دانش

... پیمانی که نگه‌داشته‌شد؛

4-
« به این درخواست او تن
در دادم بیشتر از این رو که
می‌خواستم فرماندار جدید
را ببینم و از شخصیتش آگاه
شوم. او را سربازی شایسته
و جنگجویی با شهامت یافتم
ولی دریافتم که سخت بی‌رحم
و خونریز است. پس لازم
دانستم که بداند من هرگز
به خدمت او در نخواهم
آمد. زمانی‌که از حضورش
بیرون آمدم، او به تانجی
فرمان داد مرا بازداشت کند
و درون خانه‌اش زندانی
گرداند. به او اعتراض کردم
که من پیمان بسته‌ام که در
نهمین روز از نهمین ماه سال
به هاریما بازگردم. لیکن او
نگذاشت که بروم. آن‌گاه
اندیشهٔ گریختن از آن دژ را
در سر گرفتم ولی شب و روز
و پیوسته زیر نظر بودم و
چشم از من برنمی‌داشتند؛
و تا امروز نتوانستم راهی
برای انجام پیمانم بیابم... »
هاسه‌به حیرت‌زده گفت:
« تا امروز! آن دژ از اینجا صد
فرسنگ دور است! » آکانا
پاسخ داد: « بله، و هیچ
انسان زنده‌ای نمی‌تواند یکصد
فرسنگ را در یک روز بپیماید.
ولی احساس کردم اگر به
قولم عمل نکنم، تو دربارهٔ
من نظر خوبی نخواهی
داشت. ضرب‌المثل قدیمی را
به‌یاد آوردم که می‌گفت: اگر
تن آدمی نتواند، روان وی
می‌تواند در یک روز صد
فرسنگ راه بسپارد.»
خوشبختانه به من اجازه
داده شده بود شمشیرم را
با خود داشته باشم؛ و تنها
بدین گونه بود که توانستم
خود را به تو برسانم... با
مادر مهربان باش!
با گفتن این سخنان از جا
برخاست و ایستاد، تعظیمی
کرد و در همان دم ناپدید
گردید. هاسه‌به آن‌گاه دانست
که آکانا به‌خاطر عمل کردن
به قولش خودکشی کرده
است. پیش از دمیدن آفتاب،
هاسه‌به رهسپار دژ توندا در
استان ایزومو شد.‌ زمانی‌که
به آنجا رسید به او گفتند
آکانا سویِمون در خانهٔ آکانا
تانجی در زمین آن دژ،
هاراگیری* کرده‌ است.
هاسه‌به بی‌درنگ به خانهٔ
آکانا تانجی شتافت، وی را
به‌سبب‌ خیانتش سخت
سرزنش کرد و سپس او را
در برابر کسانش کشت و
خود توانست بی‌آنکه آسیبی
ببیند از آنجا بگریزد. زمانی‌که
فرماندار، سونه‌هیسا داستان
را شنید دستور داد از دنبال
کردن هاسه‌به دست‌بردارند.
او هرچند خود مرد بی‌وجدان
و بی‌رحمی بود، به
راست‌کاری دیگران احترام
می‌گذاشت و دوستی و
شهامت هاسه‌به سامون را
می‌ستود.
( * هاراگیری؛ در ژاپن،
خودکشی رسمی از طریق
بیرون آوردن روده‌ها از شکم.
مقامات عالی‌رتبهٔ ژاپنی
برای پرهیز از بدنامی و
رسوایی دست به این کار
می‌زدند. )
پایان.

• در برابر دادگاه ایزدی

1- راهب بزرگ بودایی،
مونگاکو شونین، در کتابی
به نام kyo-gyo-shin-sho
می‌گوید: « بسیاری از خدایانی
که مردمان می‌پرستند،
خدایانی نادرست‌اند؛ چنین
خدایانی را آنان که
« سه گوهر گرانبها * » را
می‌ستایند، نمی‌پرستند. و
کسانی‌ هم که در پاسخ
نیایش‌هایشان از جانب این
خدایان، رحمتی به آنان
می‌رسد، در فرجام کار،
چنین مرحمت‌هایی را
دردسر‌آفرین خواهند یافت»
این حقیقت، در داستانی که
در کتاب Nihin-Rei-Iki ثبت
شده به خوبی روشن گرديده
است. در روزگار امپراطور
شومو ' در ناحیه‌ای به‌نام
یاماداگوری ' در استان
سانوکی ' مردی به‌نام
« فوشیکی- نو - شین »
زندگی می‌کرد. او تنها یک
فرزند دختر داشت. دختری
به‌نام کینومه(شکوفهٔ گیلاس)

( * سه گوهر گرانبها؛ به
زبان سنسکریت یعنی
بودا، تفکر و ریاضت )

🇯🇵 ادبیات #ژاپن
👤 لافکادیو هرن
داستان‌های کوتاه
📖 در برابر دادگاه ایزدی
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
از مجموعه داستان‌های کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
ادامه دارد...

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

.
●■ در زندگی‌مان،
لذت، خشم، اندوه و هزاران
حس دیگر را تجربه می‌کنیم،
ولی همهٔ این حس‌ها روی‌هم
به‌زور یک‌درصد از زمان
زندگی‌مان را دربر می‌گیرند.
نودُنه درصد دیگر را
دندان روی جگر می‌گذاریم؛

تنها از یک چیز می‌شود
مطمئن بود:
آدمی برای بقا باید
ادا دربیاورد
...

📚 شایو - اوسامو دازای

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃🌺

• ممکن است توانايي
شما را به اوج برساند،
• اما این سرشت و شخصیت
است که شما را در اوج
نگه‌می‌دارد.
🌱🌱🌱

• بهترین نوع جاه‌طلبی،
به رشد شخصیت و توانایی
مربوط است، نه موقعیت و
قدرت که به‌راحتی ازدست
می‌روند.
• شما هرجا که بروید،
شخصیت‌تان را باخود
همراه دارید و این به‌شما
امکان می‌دهد تا در برابر
ناملایمات پیروز شوید. 🌱

_ جردن پترسون

Читать полностью…

کتاب دانش

..

- من، ایستادن، راه‌رفتن وَ
دویدن را بلد بودم.
+ او چه‌کرد؟!

- بامن اَز پریدن سخن‌گفت
وَ رفت.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

✍ هرچیزی که دوست‌داریم،

یک روز همچون
برگ‌های پائیزی
ناپدید می‌شوند.
پس باید آگاه باشیم،
نگذارید لذت آن‌ها
باعث شود، به‌حدی
دوستشان داشته باشید
که فقدانشان آرامش
ذهنی‌تان را برهم بزند.

[ 📔 قطار فلسفه
/ - اریک واینر
صفحهٔ ۳۹۴ - طاقچه ]

Читать полностью…

کتاب دانش

انگیزشی:👇🏻
《و اعتماد به خدا،محکم‌ترین امید من است♥️ 》

🦋🌱با چنلای این فولدر ارتعاش و فرکانس زندگیت رو تغییر بده و به اطلاعاتت بیافزا🌱🦋
✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿
👇🏽بهترین چنلای تلگرام در یک نگاه،جوین شو تا لیست پاک نشده👇🏽

Читать полностью…

کتاب دانش

...

3- پس از نیمروز نیز
هاسه‌به پیوسته چشم به
بازگشت برادرش داشت.
آفتاب فرونشست و بازهم
آکانا پدیدار نگشت.‌
با این‌همه، هاسه‌به همچنان
بر در دروازه ماند و به جاده
چشم‌دوخت.‌ در آن شب
مادرش نزدش رفت و گفت:
« پسرم، می‌گویند رأی آدمیان
چنان دگرگون می‌شود که
آسمان خزان. ولی گل‌های
داوودی تو فردا نیز تازه
خواهد بود. بهتر نیست
امشب بخوابی و فردا منتظر
آمدنش شوی؟»
هاسه‌به گفت: «مادر، تو برو
و آسوده بخواب، من هنوز هم
از آمدن آکانا نااميد نشده‌ام.»
مادرش به خانه برگشت و
هاسه‌به همچنان در دروازه
ماند. آسمان شب همچون
روز آرام و بی‌ابر بود .ستاره‌های
بی‌شمار در آسمان
می‌درخشیدند و شب را
روشن می‌کردند. دهکده در
خواب بود؛ -' سکوت شب
را تنها آوای جویبار کوچکی
می‌شکست و پارس‌های
گاه‌و‌بیگاه سگ‌های دهقانان
که از دوردست‌ها برمی‌خاست.
هاسه‌به بازهم منتظر ماند، تا
زمانی‌که ماه در پشت تپه‌ها
فرو رفت. و در این هنگام،
نخستین بار در آمدن دوستش
تردید کرد. ولی درست
زمانی‌که می‌خواست به خانه
برگردد، در دور و در راه، مرد
بلندبالایی را دید که نزدیک
می‌آمد- بسیار سبک و بسیار
تند؛ و لحظه‌ای دیگر توانست
آکانا را بازشناسد.
هاسه‌به از شادی فریادی
کشید و به‌سوی آکانا شتابید؛
« آکانا خوش آمدی! من از
بامداد تا کنون چشم به راهت
بوده‌ام!... ولی به هر روی تو
به قولت عمل کردی... برادر
بیچاره‌ام، بی‌گمان بسیار
خسته‌ای. - بیا که همه‌چیز
برای پذیرایی از تو آماده
است.»
آکانا را به خانه برد و در صدر
مجلس نشاند چراغ را که با
سوی کم پرتو افشانی
می‌کرد افروخته‌تر کرد و
افزود: «مادر امشب کمی
خسته شده بود و پیش از
این به بستر خواب رفته است؛
ولی هم اکنون می‌روم و او را
بیدار می‌کنم.» آکانا به نشانهٔ
مخالف سر جنباند و
ناخرسندی نشان داد.
هاسه‌به گفت: « هرگونه که
تو بخواهی برادر.» و خوراک
گرم و باده در برابر مرد از
سفر برگشته گذاشت. آکانا
به خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها
دست نزد و همچنان خاموش
و بی‌جنبش بر جای ماند.
سپس با آوایی نرم - پنداری
که از بیدار شدن مادر هراس
داشته باشد- گفت: «اکنون
باید به تو بگویم که چه شد
که چنین دیر به اینجا رسیدم.
زمانی‌که به ایزومو رسیدم،
دریافتم که مردم آنجا،
مهربانی فرمانروای پیشین
آنجا، اِنیا " را از یاد برده‌اند
و خدمت سونه‌هیسا " ،
فرمانروای غاصب، که دژ
توندا ' را به چنگ آورده،
پذیرفته‌اند. در آنجا به دیدار
یکی از خویشاوندانم به نام
آکانا تانجی رفتم. هرچند که
می‌دانستم او به خدمت
سونه‌هیسا درآمده است و
همچون یکی از بندگان او درون
آن دژ به‌سر می‌برد. او مرا
برانگیخت که خود را با
سونه‌هیسا آشنا گردانم.»

🇯🇵 ادبیات #ژاپن
#لافکادیون_هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
از مجموعه داستان‌های
داستان‌های کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
• پیمانی که نگه‌داشته شد.
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

.

ستاره‌های سُربی،
فانوسک‌های خاموش،

منُ هُجومِ گریه،
از یادِ تو
... فراموش.

اردلان سرافراز

Читать полностью…

کتاب دانش

《 بهتر است به خاطرِ
کسی‌که هستی
موردِ نفرت باشی تا این‌که
برای کسی که نیستی
دوست داشته شوی

👤#آندره_ژید. 》

Читать полностью…

کتاب دانش

ما عاشق عشقیم که
در موم رسیدیم
چون شمع به پروانهٔ
مظلوم رسیدیم
یک حملهٔ مردانهٔ مستانه
بکردیم
تا علم بدادیم و به
معلوم رسیدیم
🍃🌺

رازِ دل اگر به کلام شود،
دیگر حرمتی برایش
نمی‌ماند، حکیم،
جز این است
؟
چشم‌ها نوری دارند که
فقط با دیدنشان
می‌شود فهمید
در پسشان چه می‌گذرد.
" آدمِ هوشیار با یک
تیر نمی‌رود شکار
..."

رابعه و بکتاش،
عاشقانه‌‌ای منظوم
براساس الهی‌نامه
شیخ فریدالدین
عطار نیشابوری.
#رابعه نخستین
زن شاعر پارسی.
#حکایت #عطار

@ktabdansh 📚🌺🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

- من از تو توقع دارم.‌

+ ناکام خواهی شد.

Читать полностью…

کتاب دانش

📚✍

▫️برای اعتراف نزد
کشیش رفته و کشیش
به او گفته بود خداوند
همه‌چیز را می‌خواند
و می‌بیند.
▫️کدام خدا؟ آن خدایی که
مخلوق فکر ماست و ما
فکر می‌کنیم با پرستیدن او
رستگار می‌شویم؟
چه رستگاری‌ای از این بالاتر
که آدمی خویش را بشناسد.
خداشناسی یعنی خودستائی
اما خویشتن‌شناسی اصل
وجود انسانی است.
▫️اگر بندگان آن خدا
خودِ حقیقی خود را بشناسند
به کمال‌مطلوب می‌رسند،
زیرا خودشناسی یکی از
راه‌های رستگاری است
نه خداشناسی که ما را به
خودستائی بکشاند.

« این است راه خودستائی:
تمام مردم همین‌اند،
خدا را می‌ستایند،
در مقابل فرماندهان
تعظیم می‌کنند،
به همه دروغ می‌گویند،
حیله و تزویر می‌فروشند،
چون خود را ناشناخته‌اند
و به موجودیت انسان
پی نبرده‌اند
. »
|| ژان_پل_سارتر
آخرین مهلت |
..

Читать полностью…

کتاب دانش

.

#مطالعه 📖 قسمت نهم ;

ازنظر گوران، انسان‌ها شبیه
ماهی بودند، همدیگر را
می‌گرفتند و می‌خوردند و
او نمی‌خواست خورده شود...
رئیس باشگاه ماهیگیری یکی
از شاهدان دفاع بود....‌او
شهادت داد که « یلیسیچ مردی
آرام است و مطمئنا
آزارش به‌مورچه هم نمی‌رسید

گوران یلیسیچ، مادرش
شاغل بود و در خیابانی بزرگ
شد که صرب‌ها و مسلمانان
کنارهم زندگی می‌کردند...
او هرگز توهینی دربارهٔ کسی
بر زبان نیاورد. توجهی به
تفکر صرب‌ها نداشت
؛
سیاست از آن سیاستمداران
بود .‌.. وقتی مدرسه را به‌پایان
رساند، مکانیک مزرعه شد...‌
برای پول‌دارشدن ایده داشت؛
جعل چک، اما دستگیر شد...‌
یلیسیچ به‌عنوان شاهد
« اسد لاندینو؛ این‌که در زندان
به زندانیان کمک می‌کرد؛
اسد درواقع مسلمانی بود که
در آتش زدن زندانیان جنگی
صرب، نقش داشت.» ...
به‌هرحال یلیسیچ داوطب
نیروی پلیس برچکو ' شد...
نقطهٔ سقوطش آغاز شد...
حتی نمی‌دانست داوطب شدن
به‌چه‌ معناست. اگر کسی
شهادت می‌داد که از
رنج‌بردن ماهی‌ها لذت برده
دست‌کم نشانه‌ای بود! ...
تصویر او توسط شاهدانش
آدم را متعجب می‌ساخت.
همه دوستان و همسایگان
مسلمانش بودند و گفتند
« به همه کمک می‌کرده؛ کسی
را به بیمارستان برده، به یکی
کمک کرده از مرز فرار کند
و...»
پس چرا کارش به اعدام
زندانیان مسلمان کشیده؟
یلیسیچ در فاصلهٔ یک‌متری،
مأمور اعدام، به سر زندانی
شلیک کرده.‌
« برای انسان چه اتفاقی
می‌افتد که او را به کشتن
انسان‌های دیگر با بی‌رحمی
وا می‌دارد
؟»
نه دادستان و نه وکیل مدافع
نمی‌توانستند کوچک‌ترین
دلیلی دربارهٔ اینکه چگونه او
تبدیل به یک قاتل شد ارائه
دهند. یلیسیچ ۲۳ ساله
بوده. هیچ‌چیز او ذاتی
خشن را بروز نمی‌داد..‌.
در دادگاه، کاملآ خونسرد
نشسته بود...
دو روانپزشک گزارش دادند
او جامعه‌ستیز، خودشیفته،
نابالغ و تأیید‌خواه است؛
او اختلال شخصیتی دارد.
او با نگاهش ترس را
مستولی می‌کرد...‌من سابقا
این نوع نگاه را در فیلم‌ها
ديده بودم.
یلیسیچ خود را به زندانیان
این‌طور معرفی می‌کرد
« هیتلر آدولف اول بود و
من دومی هستم »
در اردوگاه از صدایش
می‌لرزیدند؛ قربانیان را
تصادفی انتخاب می‌کرد؛
تو و تو ... اشیای قیمتی را
می‌گرفت و اغلب آنها را کتک
می‌زد.‌ با شلیک دو گلوله به
سر از پشت آن‌ها را اعدام
می‌کرد، هرچه‌ قربانی بیشتر
التماس می‌کرد، کشتن او
برای یلیسیچ لذت داشت. ‌
می‌گفت « کشتن چقدر
خوشایند است »
از قرار معلوم بیش از یکصد
زندانی را طی مدت هجده
روز در مه ۱۹۹۲ اعدام کرد.
سپس کامیون یخچال‌دار
برای حمل قربانی به‌سمت
گور دسته‌جمعی.
یلیسیچ از بی‌نظمی نفرت داشت.


کتابِ ؛
آزارشان به مورچه هم نمی‌رسید
نوشتهٔ؛ اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر #ستاک
ادامه‌هم‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻


تکه هایی از یک🫂 رویا



♦️مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید♦️

Читать полностью…
Subscribe to a channel