1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
📚#جزیره_پنگوئنها
✍ #آناتول_فرانس
رمان طنز، روایتی تمثیلی
انتقادی از تاریخ،
نقد سنتها، خرافات...
فصل اول سنمائل کشیش
مائل از خانوادهٔ سلطنتی
کامبری ' بود... خود را وقف
عبادت خدا کرد و زمام امور
صومعهٔ ایورن را بهدست گرفت
... مائل از کاشت درخت تا
تعلیم شاگردان... را انجام
میداد و در زهد و تقوی
پیش میرفت...
فصل دوم
روزی که در ساحل قدم
میزد یک قایق کوچک سنگی
دید ( کشیشان دیگر، از آن مدل
قایق برای تبلیغ دین مسیح و
شفا استفاده میکردند )
سنمائل هم دریافت خداوند
او را برای ارشاد ساکنین
جزیرهٔ هودیک ' برگزیده...
مائل رفت... جزیرهای که
در معرض باد و فقر بود..
درخت زیبایی که مردم آن را میپرستیدند ... سنمائل هم
از زیبائیهای انجیل گفت و آنان
را غسلتعمید داد... به خانهٔ
پیرمردی بتپرست رسید که
تصویری از مریم مقدس را
داشت... مائل هم آنان را هدایت
کرد و غسلتعمید و ...
در طی سیوهفتسال کلی
کارهای مقدس انجام داد...
نود و هفت سالش شده بود که
خبردار شد کشیشهای صومعه
از دین برگشتند.
پس نزد گمراهان برگشت.
قائم مقام او سنبودوک کلیهٔ
ماجرا را گفت؛ از نزاع و
افتراق مقدس، صومعه ایورن
و زنان مقدس جزیرهٔ گاد'
که فضیلت خود را
ازدستدادهبودند ... تقوای
کشیشان سنمائل، ربوده شده
بود...
مائل گفت: بودوک،
زن بهمثابهٔ دام ماهرانهایست
که در سر راه مردان گسترده
شده و قوهٔ جاذبهٔ او این است
که از دور مؤثرتر از نزدیک
است؛ چون در حضوری از تو
میگریزم و چون از نظر دوری
کوبهکو تو را میجویم.
تأثیرات عشق در منزویان و
کشیشان تارک دنیا قویتر است
... من اما وسوسه نشدهام...
بههرحال سنمائل نظم را
مستقر ساخت... و گفت
تحقیر و تخفیف این زنان
باید متوجهٔ گناهانشان باشد
نه شخصیتشان... متذکر شد
که؛ کشتی چون در فرمان
سکان خود نباشد ناچار در
چنگ صخرههای ساحلی
خواهد افتاد...
ترجمهٔ محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۱
🌱🎯اونها که دنبال رشد و پیشرفت هستند
قطعا این فولدر رو از دست نمیدن
👇👇👇👇👇
/channel/addlist/7Z8l7gSkEkBiY2Nk
❇️💎پیشنهاد ویژه عضویت:
@organicketo
📖📚 ابوالعلا معری
مردم امیدوارند که
پیشوایی سخنور
با لشکری فراوان و مسلح
ظهور کند!
پنداری دروغست،
پیشوایی جز عقل وجود ندارد
که در صبح و شام
مردم را رهبری کند.
یرتجی الناس ان یقوم َ
امامَ ناطق
في الکتیبة الخرساء
کذب الظنُّ لا امام سوی
العقل مشیرا
في صبحه والسماء
|| عقاید فلسفی ابوالعلا معری |
#عمر_فروخ ص۱۴۳
.
.
درست در همین لحظه
کاکسها هم به این تفکر
پرداخته بودند که ممکن
است گودسان مرحوم در
وقت پول دادن به آن غریبه
چه گفته باشد و چه نصیحتی
کرده که ۴۰/۰۰۰ دلار ارزش
داشته باشد.
صبح روز بعد شهر
تباهیناپذیر هادلی بورگ
ورد زبان همه شد. آن مرد
غریبه و کیسه طلا بحث
همه شد. همه بهسوی بانک
هجوم آوردند تا کيسهٔ محتوی
شمش طلا را ببينند.
سیل خبرنگاران تا این
موضوع را گزارش کنند و
عکسهای ریچاردزهای قابل
لعنت و پینکرتون ' بانکدار و
کاکس و پیشکار روزنامه و
عالیجناب بورگس را در
جراید چاپ کنند.
پینکرتون بانکدار با آن خندهٔ
سفیهانهاش دستهایش را
بههم میمالید و امیدوار بود
آوازهٔ شهر و شهرتش به تمام
امریکا برسد.
ناگهان تغییری شگرف پیش
آمد. سخنانی بین زن و
شوهران ردوبدل میشد:
یعنی گودسان چه نصیحتی کرده؟
اوه اگر میتوانستیم حدس بزنیم!
خندهٔ جک هالیدی ' تنها چیزی بود
که در آن شهر باقی مانده بود و
خلاء و تنهایی دیگران را پر
میکرد. حتی شوخیهای او
قیافههای گرفته و اخمآلود
را باز نمیکرد.
سههفته به این ترتیب گذشت.
ریچاردز و همسرش در اتاقک
خود کز کرده، گویی به
دورانهای بسیار دور برگشته
بودند. اصولا همهٔ اهالی چنین
بودند. دیگر نه کسی مطالعه
میکرد و نه میهمانی میرفت...
همه در خانههایشان مینشستند
و دلشان شور میزد. عاقبت
یک روز پستچی نامهای آورد.
ریچاردز با بیاعتنایی آن را
به گوشهای انداخت.
نامه را بخوان- بخوان!
ریچاردز نامه را خواند. بهتر
است بگوییم آن را بلعید.
گوئی جان گرفت.
" من برای شما یک بیگانه
هستم و این امر چندان مهم
نیست. از مکزیکو برگشتم.
من او را میشناسم. او
گودسان بود. من در قطار
مهمان او بودم. برحسب تصادف صحبتهایش را در خیابان
هیل با آن غریبه شنیدم.
پس از آن باهم بهطرف
خانهاش رفتیم. او از
همشریانش دل پرخونی
داشت. اما نظرش درمورد
شما مساعد بود. برای او کار
بزرگی انجام دادهاید. آرزو
میکرد ثروتی داشت تا برای
شما به ارث بگذارد. شما وارث
او محسوب میشوید و
استحقاق تصاحب کيسهٔ طلا
را دارید. من گفته آن مرد را
افشا میکنم چون یقین دارم
اگر شما آن کسیکه منظور وی
بوده نباشید، خود در صدد
یافتن شخص مورد نظر
برمیآیید و حق را به حقدار
میدهید. گفتهٔ او اين است:
بعید است شما آدم بدی باشید:
بروید و خودتان را اصلاح کنید.
وای ادوارد پول مال ما شد!
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۶
ادامه دارد
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/76-02d7o1hg1Y2Y0
داشتم در ازدحامِ آدمها
غرق میشدم،
مثل کسیکه زیر دستوپا برود.
غرقشدن در بشریت؛
چه مسیر سخت و دشواری!
[ آندری نیکولایدیس
کتاب پسر
نشر چشمه/ ص ۶۳ ]
.
مطالعه 📖 قسمت ششم ;
ادامهٔ فصل ۴.
هنگامیکه از آنها میخواستند
جزئیات اعدام را بازگو کنند،
حافظهشان خوب کار میکرد
اما وقتی نوبت به نامبردن
اسامی دستور اعدامها میشد،
چیزی بهخاطر نمیآوردند...
یکی از شاهدان بهنام گلوشاتس '
اول گفت نوراتس دستور
تیرباران داده بعد اظهار
بیاطلاعی کرد! ...
اسلوکا ' هم بعد از شهادت
مورد ضربوشتم واقع شد...
فشار روی شاهدان در ریهکا
زیاد بود... ترجیح دادند
دهانشان را بسته نگهدارند؛
بخاطر مجازات دادگاه، یا تهدید..
اما آنها همین حالا هم باختهاند؛
ربودن، سوزاندن و غارت
خانهها... . ادای شهادت در
ریهکا با ادای شهادت در لاهه
تفاوت داشت؛ اما نوراتس با
دو ژنرال دیگر از شهروندان
افتخاری اعلام شدند: پس از
تحقیق دربارهٔ گسپیچ
دیوان لاهه محاکمهی حدود
۲۰۰ مظنون را برعهده میگیرد
و بقيه در دادگاه محلی، تا
ثابت کنند دستگاه قضایی
کرواسی آمادگی این کار را
دارد... بهلطف قاضی
شیرزن ایکا شاریچ '
تیهومیر ارشکوویچ به پانزده
سال و میرکو نوراتس به
دوازده سال زندان محکوم شد.
فصل ۵
دراگولیوب کنارتس،
رادومیر کوواچ،
زوران ووکوویچ
( صربهای بوسنیایی )
بهجرم شکنجه، تجاوز و ...
محکوم شدند. بسیاری از
زنان، چهره و صدایشان را
تغيير دادند.
این زن را بهیاد دارم؛ روبروی
کواچ نشست. مردی که به
دخترش تجاوز و او را حبس
کرده و او را فروخته بود...
جنگ پایان یافت اما او
بازنگشت. انگار دستی گلویش
را میفشرد. در دادگاه، وکیل
مدافع تصویری از دخترش را
نشان داد... آن هقهق، صدای
نالهٔ عمیق، شبیه حیوانی که
زخمی بود...
دختر دوازده ساله بود که
اسیر کوواچ شد... تجاوز
یا کودکآزاری، مادر فقط
میخواست مجازات او را ببیند
... هیچ مجازاتی دخترش را
برنمیگرداند... من نالهٔ سگ
را نمیتوانم تحمل کنم،
چهبرسد به نالهٔ انسان.
در این جهان اندوهی
عظیمتر از دستدادن فرزند
نیست :(
در برابر کوواچ نشست و
این رنج او را از پا درآورد.
کوواچ بیتفاوت بود...
ازنظر وکلای مدافع این
سوءتفاهم بود. گناهی نداشت.
بلندقامت، چهرهای کشیده،
حتی خوشقیافه با لبخندی
ساختگی در جایگاهی فراتر از
دادگاه! کتوشلوار خاکستری
رنگ در صندلی لمیده! ظاهری
دارد که میتوانید به او اعتماد
کنید.
کنارتس؛ حدود چهل ساله،
چهرهای زمخت، موهای تيره
مجعد، تجسم او با لباس چریکی
و اسلحه بهدست دشوار نیست.
بهجلو خم شده و قضات را
عصبی نگاه میکند.
ووکوویچ گویا خطرناک بهنظر
نمیرسد با قرار گرفتن در کنار
کوواچ، بیآزار، حقیر و ضعیف
است، موهایی بور، چانهاش در
غبغبش گم شده! از چهرهاش
نمیتوان به احساسش پی برد...
مسنترین فرد که کمتر از دیگران
بیرحم و پست نبود.
اگر هريک از این سهمرد را
پیش از جنگ دیده بودید،
احتمالا فکر نمیکردید خیلی
خشن باشند. 📚
#آزارشان_به_مورچه_هم_نمیرسید
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
حالا که کار سیاسی و
ریختن به خیابانها
هزینه دارد و شاید
ناممکن باشد،
قدم به عرصهٔ
پیشا _ سیاسی بگذارید
و با زیستن در دایرهٔ
حقیقت، رژیمها را از
قدرتمندترین سلاحش،
دروغ، محروم کنید.
رژیمهای مستبد، درواقع
بناهایی هستند ساخته شده
بر ستونهای دروغ و تا زمانی
دوام خواهند آورد که مردم
حاضر باشند
زیر سقف دروغ زندگی کنند.
من اعتقاد ندارم فقط
کسانیکه فعال سیاسیاند و
علیه رژیمها میجنگند
شايستهٔ ستایش هستند.
من برای این افراد ارزش
بسیار قائلم اما کسان دیگری
هم هستند که شایستهٔ
ستایشند.
کسانیکه تصمیم گرفتهاند
از این پس در هیچ حرکتی
که در آن رگهای از دروغ و
ناراستی باشد شرکت نکنند.
من از شما که از کار
سیاسی پرمخاطره بیمناکید
یک درخواست دارم;
قد راست کنید و به فردیت
خودتان کرامت بیشتری
ببخشید و به حقیقت خدمت
کنید تا
رژیمهای دروغ فروبریزند.
✍ #واتسلاو_هاول
📚 #قدرت_بی_قدرتان
متن از کتاب pdf
اجازه ندیم آدمهای ارزون
برامون گرون تموم شن...
🎦 ما همین یک زندگی را داریم.
میخواهم طوری زندگی کنم
که از آن لذت ببرم.
اگر در کنارش موفقیتی هم
حاصل شد چ بهتر.
ولی اگر نشد،
لااقل خوب زندگی کردهام و
همین کافی است.
🖊 _ برایان مگی
.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۱۰
میخواهم این تاج گل افتخار
را بر سر آگاتون که داناترین
است نهاده و بازگردم.
حالا چون مستم، بهمن میخندید...
حضار او را به داخل آوردند.
آلکیبیادس متوجهٔ سقراط نشد...
بین آگاتون و سقراط نشست....
ناگهان گفت این دیگر کيست؟
سقراط اینجا چکار میکنی؟...
آگاتون این تاج گل را بده تا بر
سر سقراط گذارم... این مرد با
فصاحت همهٔ جهان را مسخر
خود میسازد.... بر همه برتری
دارد...
گرانترین پیمانهها را لبریز کنید...
سقراط هرچه بنوشد، هیچ تأثیری
در او دیده نمیشود...
آروکسی ماخوس گفت پیش از
آمدن تو ما هر کدام در ستایش
عشق سخن گفتیم و حال نوبت
توست...
این پیشنهاد عادلانه است، هرچند
سخن حریف مست و ازدسترفته
را با هوشیاران اجحاف است...
در حضور سقراط فقط او را
ستایش میکنم...
برشمردن صفات او کار آسانی
نیست.
من حقیقت را میگویم.
سقراط شباهتی به سیلنوس*
( در افسانههای یونان باستان
موجوداتی که نیمهانسان و
نیمهاسب بودند، به آنها سانبر
هم میگفتند ) دارد.
پیکرهٔ خدایان در درون
او نمایان است... ای سقراط تو
همانند مارسیاس نوازنده
نیستی؛ بلکه در هنر، گوی
سبقت را ربودهای. من از
پیش او میگریزم... وقتی به
او میرسم شرمسار و از هیبت
سخنانش گویی که پیر میشوم.
تا زمانیکه با او هستم از روش
زندگیام شرمسار و خجلم.
آرزوی مرگ او را داشتم اما
میدانم که از مرگش بیشتر
اندوهگین خواهم شد...
براستی سقراط را نشناختهاید.
همیشه بیقرار زیبارویان است
و طوری اقرار میکند که در هیچ
رشتهای چیزی نمیداند و خود
را نادان و بیاطلاع جلوه میدهد.
در اندرونش بیداری و دانایی و
اعتدال موج میزند. او مظاهر
مادی را خوار میداند. نیت
واقعی او از دید ما پنهان است.
درون او پیکرهای زرین خدایان
است. من به زیبائی خود
مغرور بودم، خواستم تسلیم
عشق او شوم و از دانشهایش
آگاه شوم، اما او با من رفتار
معمولی داشت... در خانه تنها
ماندیم، هربار او را آزمودم
او قصد رفتن کرد...
باده نوشیدهام و حقیقت میگویم
که حقیقت در مِی است.
من تنها به کسانی شِکوه میکنم
که درد مرا ادراک کنند...
سقراط تو یگانه فردی هستی
که سزاوار محبتی... مرا در راه
کسب فضیلت راهنمایی کن.
سقراط ریشخندزنان گفت
تو میخواهی فضایل تن را با
فضایل روح عوض کنی، همانند
دیومس * ( در ایلیاد هومر، یکی
از پهلوانان که سلاح خود را
که بهاندازهٔ گاو ارزش داشت،
با مس مبادله کرد )
یعنی با دادن سایهای از حقیقت
خود، حقیقت زیبایی را
بهدستآوری. من مغبون
نخواهم شد.
عدالت زمانی حاکم میشود
که وقتی ظلمی برکسی وارد
میشود آنها که ظلم بر
ایشان وارد نشده هم همانقدر
متغير و رنجیده شوند که
شخص ستمدیده.
✍ سقراط
این ضیافت داره بهانتها میرسه!
ترجمه محمدعلی فروغی
بازترجمانی
محمدابراهیم امینیفرد
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
شانههایم را از سر
بیچارگی بالا انداختم
بحث با زنها
بهنظر من از تمام
معادلات جهان
پیچیدهتر بود
چشمهایش پر از
اشک شد همان سلاح
زنانه
همان عجز دائمی
مردان
دربرابر شلیک
آخرین تیر اسلحه
زنان
نمیتوانستم تصور کنم
چ اتفاقی خواهد افتاد
قسمت قبل
دورانِ بدِ زندگی
دوران خوبی
برای یادگیری است.
اوگن وبر
تماشا کنیم ♡
روزها، هفتهها، سالها
کودکی، جوانی و پیری...
تقویمها مملو از روزهای
غمُ شادی..
زمان؛ باارزشترین متاع،
همچون تیری که از کمان
رها شده، هیچگاه بازنمیگردد.
هر نسلی زبان، دغدغه و شیوهٔ
خاص خود را برای درک جهان
دارد. جوانان امروز با
چالشهایی مواجهند که
نسلهای گذشته کمتر با
آنها درگير بودند..
فرقی نمیکند در چه سنی
با چه ویژگیهایی هستیم؛
ناکامی، ناامیدی، شکست،
سختیها، مشکلات...
جزئی از واقعیات زندگی
همهٔ ما بوده و هست.
طوری زندگی کنم که وقتی
بهگذشته برمیگردم لبخند
رضایت داشته باشم.
تا فرصت دارید، زمان را
گرامی بدارید، بهوقت کار،
آیندهنگر باش و در زمان
فراغت از بودن در کنار
عزیزانتان بهره ببرید.
اگر تنها هستيد، هرگز برای
رفع تنهایی بهسراغ هرکسی
نروید و یاد بگیرید وقت
ارزشمتدتان را صرف اموری
کنید که بعدها سبب
تسکینخاطر باشد.
اجازه ندهيد برای خوشامد
دیگران، به انواع نقابها،
مزین شوید!
خودِ واقعیمان باشیم.
مطالعه و آموزش فقط
زمانی کاربرد داره که
من سعی به تغییر خودم
داشته باشم. با رفتار هست
که نشون میدم چطور آدمی
هستم.
° شعار مهم نیست؛
• شعور مهمِ.
کتاب دانش📚📖
.
ادوارد میدانی من چقدر دلم
برای تو میسوزد اما جای
شکرش باقیست که لقمهنانی
داریم و احترام و آبرویی.
درسته ماری و این به
همهچیز میارزد.
من شکایتی از زندگی ندارم.
خب تو چکار میکردی؟
وقت آن رسید که ماری راز کیسه
و نامه را بازگو کند...
ریچاردز لحظهای خاموش ماند.
یعنی ۱۶۰ پوند طلای ناب و
خالص تو اونه؟ یعنی ۴۰۰۰۰
دلار! ... حتی دهنفر هم تو این
شهر چنین ثروتی ندارند.
کاغذ را بده ببینم!
نامه را خواند و سپس گفت:
ما پولدار شدیم ماری جان.
باید چالهای بکنیم و پولها را
چال کنیم و کاغذ را بسوزانیم.
اگر آن قمارباز پيدايش شد
نگاه سردی به او میاندازیم و
میگوییم این چه مزخرفاتی
است که میبافی! ما هیچچیز
دربارهٔ آن نشنیدیم... اول به
تحقیق بپردازیم؟ نه.
من باید به چاپخانه بروم...
اوه، نه، صبر کن...
اما ادوارد از در بیرون رفت و
از قضا به سردبیر روزنامهٔ
محلی برخورد کرد و آن نامه را
به او داد و گفت مطلب جالبی
برایت آوردهام کاکس... زود
چاپش کن!
ممکن است دیر شده باشد
آقای ریچاردز، ببينم چکارش
میکنم.
سؤالی که آنها نمییافتند این
بود که کدام یک از همشهریان
آنان بوده که ۲۰ دلار به آن مرد
غریبه داده؟
هردو یکصدا گفتند _ بارکلی
گودسان...!
ریچاردز گفت بله، از او چنین
کارهایی برمیآید.
ادوارد از هرکس ديگری هم
این کار ساخته است. هرکسی
میتواند بذلوبخشش کند.
باید حساب جناب بورگس را
جدا کرد. او در اینجا یک قدیس
است. همه به او احترام
میگذارند. ولی ادوارد بهنظر تو
عجیب نیست که این غریبه
بورگس را برای تحویل پول و
نظارت آن انتخاب کرده؟
خب چرا... عجیب است...
یعنی...
ریچاردز عاجز ماند. ماری،
بورگس آدم بدی نیست.
زنش حیران شد و فریاد زد:
من میدانم که او مرد بدی
نیست. تنها یک موضوع باعث
شد که مردم از او بدشان بیاید
و او مقصر بود. ماری، من قسم
میخورم او گناهی نداشت.
تو این را از کجا میدانی؟
اعتراف میکنم که میدانم.
چون من با کمترین اشارهای
میتوانستم او را نجات بدهم
ولی کاری نکردم. رذالت کردم و
پستی کردم و مردانه نایستادم.
ماری گفت این کاری سخت و
دشوار بود.
الان نمیشود دسترویدست
گذاشت و خودمان را از این
نعمت محروم کنیم.
بورگس دربارهٔ ما چه نظری دارد؟
بورگس؟... او اصلا بهفکرش
خطور نکرده که من میتوانستم
نجاتش بدهم.
خوب شد که بیخبر است.
خیلیها او را دوست ما میدانند...
ماری اين هم نیاز به اقرار دارد؛
وقتی که آن موضوع هنوز داغ
بود، مردم شهر میخواستند
سزایش را کف دستش بگذارند
و برایش نقشهها کشيده بودند.
اما با عذاب وجدانم رفتم و او
را پیدا کردم و از این موقعیت
آگاهش کردم و او به خارج شهر
رفت تا آبها از آسیاب بیفتد...
هنوز هم از آن روزها بدنم به
لرزه ميفته. اما متوجه شدم
هیچکس سوءظنی پیدا نکرده و
این قائله تمام شده.
اگر یک روز موضوع آفتابی
بشود چه؟
چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
برای اینکه همه فکر میکنند
کار گودسان بوده...
رفتهرفته سکوت شد و به فکر
فرو رفتند. تا آنکه ریچاردز
در تفکرات خویش غرق شد.
درحالیکه دستهایش را
بهحالت عصبی درهم میپیچاند،
بهنظر میرسید دچار آشفتگی و
هیجان شده. از جایش بلند شد
و شروع کرد به قدمزدن. بیآنکه
حرفی بزند کلاهش را برداشت
و از خانه خارج شد.
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۵
ادامه دارد
.
قسمت پنجم ;
فصل ۴
شبی خاموش در اکتبر
محاکمهٔ گروه گسپیچ رخدادی
برای دستگاه قضایی کرواسی
بود، حدود یکصدوپنجاه شاهد
علیه آن پنجنفر شهادت دادند.
دونفر تبرئه شدند... نیمههای
شب، ۱۲نفر مردان مسلح از
کامیون ارتش پیاده شدند...
صدای مردی که میگفت:
شلیک،شلیک. این صدای
میرکو نوراتس، فرمانده نظامی
گسپیچ بود... گزارشها حاکی
از آن بود که یکصد تن در
گورهای دستهجمعی ناپدید شدند
... میرکو نوراتس؛ جوان، چاق،
با لبخند خجالتی، مهربان بهنظر
میرسید تا خطرناک...عموی
نوراتس کشیش بود و خودش
خادم کلیسا... نوراتس در آگوست
۱۹۹۱ داوطلب واحد ویژه شد...
در دفاع از حملهٔ صربها به
گسپیچ رفت... وظیفهٔ او و
تیهومیر ارشکوویچ که از
زاگرب آمده بود، پاکسازی
صربها بود... نوراتس در
عملیات بسیاری شرکت کرد...
او جوانترین ژنرال شد....
پس از کمتر از یکماه از
دستگیری آن پنجنفر، ارشکوویچ
هم در میان آنان بود... پس از
تقدیر برای دفاع از کرواسی،
ناگهان آنها مظنون به ارتکاب
جنایات جنگی شدند...
رهبران تظاهرات خیابانی
مدعی بودند قضاوت قهرمان
جنگ توهینآمیز است...
خیانتی به منافع ملی است....
نوراتس هم بهجای تسلیم،
مخفی شد... طی یکدهه
شهروندان کرواسی در
معرض ماشین تبلیغات تودیمان
بودند که مدعی بود سربازان
کروات مدافع وطنشان
نمیتوانستند مرتکب جنایات
جنگی شوند... هنوز پذیرش
حقیقت دشوار و خطرناک است.
وقتی نوراتس ناپدید شد،
التهاب سراسر کشور را
دربرگرفت برخی تصور
میکردند او کار درستی کرده...
اما پیش از تسلیم نوراتس، کل
کابینه تقریبا سقوط کرد...
انتخابات در پیش بود و
نخستوزیر موفق شد دولتش
را از آن وضع برهاند...
همزمان اعتراضات سیاسی
پیشکسوتان جنگ هم بحران
دیگری شد.... بیکاران و فقرا،
عملی نشدن وعدههای دولت
و تظاهرات داشت به قیام
خیابانی تبدیل میشد...
پیدایش این شورش برای
نوراتس فشار عظیمی بود...
در آن زمان صدای بسیاری از
نمایندگان مجلس بلند شد....
درواقع سهحزب دستراستی
درخواست کردند تا مجلس،
قانونی را تصویب کند که
نوراتس را دستگیر نکنند.
بزرگترين مشکل، شاهدانی
بودند که به دو گروه تقسیم
شدند؛ جلادان ( که در اعدامها
حضور داشتند ) و قربانیان
( که زندانی بودند و نجات
یافته بودند... ) افرادی که شب
۱۶ اکتبر در اعدامها شرکت
داشتند میخواستند وانمود کنند
که آنها را وادار به تیراندازی
کردهاند.
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی نشر
ستاک
ادامههمداره
🎦 قدیمیترین نسخهٔ شاهنامه
در کتابخانهٔ فلورانس ایتالیا
چنین است رسم سرای فريب
گهی بر فرازّ گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی چنگُ زهرست گه نوشُ مهر
یکی را برآری به چرخ بلند
یکی را کنی خوارُ زارُ نژند
جهان را بلندیُ پستی تویی
ندانم چهای هرچه هستی تویی
( بدانگاه یادت آید راستی
که ویران شود کشور از کاستی... )
@ktabdansh 📚🍃🌾
💭
✍ توماس پین
انسانیکه
از دلخور کردن دیگران
ترس دارد،
نمیتواند انسان
صادقی باشد..
.
..
✍ برتولت برشت؛
شهروندانِ " نادان "
توجه ندارند که
فحشا، اعتیاد،
کودکان خیابانی،
فساد و
سایر بدبختیهای اجتماعی
نتیجهٔ مستقیم
بیتوجهی به سیاست است
..
...
قسمت سوم
پدرشان اسعد کایانی در
رخدادی سياسی گموگور شد..
دریاس خیالباف و پرسشگر
بود... الیاس تنها هنرش کارهای
دستی.
دوقلوهایی مستقل و
بیشباهت، متفاوت. بعد از
دبیرستان، دریاس به اروپا
رفت تا تاریخ بخواند.
الیاس آرایشگر شد...
تنها چیزیکه از او میشندیدی،
فحش به مسؤلان و سیاسیون
فاسد بود...تلاشش برای
یافتن پدر بیثمر بود...
به دو نوع کتاب علاقه داشت،
دینی و زندگینامهٔ انقلابیون.
آدم مطالعه میکند تا عاقبت
بفهمد باید چهچیزی را بپرستد.
پس از ۸سال دریاس برگشت...
مطمئن بود مادرش از جهان
بستهٔ خود، جهان انتظار مردهها
بیرون نیامده.
یک آپارتمان در هیرمانسیتی
گرفتند، اما دریاس نتوانست
استاد دانشگاه شود...
کارمند ادارهٔ آرشیو شد...
سید برهان مدیر آنجا بود...
چهرهای خشن در لطفی دروغین.
شهر هم دگرگون شده بود،
ساختمانهایی نو، تالار...
آرایشگاه الیاس کنار مسجدی
بزرگ، گاهی نمازی میخواند
از ترس، یا پوچی؟ آیا این همان
خدایی است که دنبالش میگردد؟
خدا مسئلهٔ بزرگ من است.
روزی جوانی وارد مغازهاش شد
و ... گفت ساکن روستا هستم.
منتظر قیامم. قیام، انقلاب،
شورش مردم علیه ستمگری.
این شهر مرده و قیام؟!
شانه و قیچی مثل تسبیح در
دست الیاس بود...
دریاس هم با پیچوخمهای
تاریک ادارهٔ آرشیو آشنا میشد
... دریاس شبیه اروپاییها
بود، زیبا و ظریف... در جهان
ویژه و بسته و پیچیدهٔ خود
غرق بود... با مدرک دکترا
کارمندان وحشت کردند که
آرشیو را بههم بریزد.
ترس مردم شهر این بود که
چیزی تازه بیاید که به آن
عادت نداشته باشند.
جلوی پای دریاس سنگ
میانداختند... دریاس تمام
کشور را بههمین شکل میدید
... به این باور رسید که نه
انسانها، نه شکل زندگیشان،
نه اندیشهشان، قابل تغییر
نیست...
فقط میتواند مثل مردم با
نومیدی کنار بیاید و آسوده
زندگی کند...
قبول کرد در پایینترین مقام
کارمندی مشغول شود...
ثریا برهان، دختر سید برهان
سرپرستش بود...
ناگهان اتفاقی غیرعادی
در اداره افتاد.
تعداد زیادی از کارمندان
آگاه و هوشیار به جنبوجوش
افتادند. ...
همراه برهان،
ژنرال بلال، مردی قدبلند،
باریکاندام و اخمو، با موهای
سفید و مجعد و بور که سایهٔ
خشمی کنترلشده بر چهرهاش
نشسته بود وارد شد...
ژنرال از مهمترین سیاستمداران
کنونی شهر بود...
ص۳۱
📚 #دریاس_و_جسدها
✍ #بختیار_علی
ترجمه #مریوان_حلبچهای
نشر #ثالث
چاپ نهم ۱۴۰۴
ادامهداره
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
زیبایی🤩 ببینیم
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
اون لعنتی خیلی
خیلی باهوشه
ذهنش همیشه داره کار
میکنه اون تو رو با ی
چیز دیگه غافلگیر
میکنه بعدش مجبوری
همهچیز از نو شروع
کنی اون اشتباه تو
کارش نیست دلش
میخاد حق آدما رو
بزاره کف دستشون
داشت فکر میکرد
شاید من هم دارم
دروغ میگویم
قسمت قبل
موسیقی بیکلام
➖➖
شمس گفت
دو مسیر برای رسیدن
به تقدس وجود دارد
مسیر طولانی و دراز
واشاره به کتابها کرد.
یا مسیر کوتاه
مولانا پرسید
نام آن مسیر کوتاه چیست
شمس گفت طریقت عشق
یار ما عشق استُ
هرکس در جهان یاری گزید
کز الست این عشق
بیما و شما مست آمدست
ای طایفه پا کوبید
چون حاضر آن جویید
باشد که سعادت پا در پای
شما کوبد 🌱🌻
.
قسمت ۱۹ 📖
۲-" بیخبر از خویشتن"
زندگی این بچه اینجور بود؛
فقر، میان خانوادهای معمولی،
باهوش، سرکش و تشنه...
دنیایی ناشناخته که بر او
تحمیل میشد... اطمینان قلبی
که بههرچیز بخواهد میرسد.
《 آنچه در زندگی نیکو و
اسرارآمیز است،
هرگز خریدنی نیست. 》
در چهلسالگی، زیر بار
تابستان، سختی زمستان،
بیپدر، بیمیراث... طی
یکسال پدری پیدا کرده بود...
آیا همه همین بود؟...
البته همین بود.
هستی او بخش مجهولی
هم داشت... آدم نمیداند از
کجا میآید... از گداختهٔ زمین...
دوروبر او این مردم جذاب
و آشوبگر، نزدیک و جدا بودند...
زنهایی با روبنده و چشمان
سیاه شهوانی... عربهای
محله با لباس کار... دعوا با
فرانسویها... پاسبان آنها
را از زیر پنجرههای خانهٔ ژاک
رد میکرد... بچه حس میکرد
خشونت و ترس در خیابان
پرسه میزند... در همین تاریکی
بود که ولع سوزان زندگی
پدیدار شد.
دوران جوانی با شتاب
میگذرد، مانند زنی که با
تمام جان و تنش، شاهانه
دوستش میداشت، چون
زیبا بود و شور زندگی داشت...
میخواست همیشه جوان بماند..
با خنده به آن زن گفت که
جوانی میگذرد و آفتاب عمر
غروب میکند و زد زیر گریه...
من از عشق خوشم میآید.
باهوشتر و برتر از دیگران بود، بههمینسبب دنیا را چنانکه
بود نمیپذیرفت... دیدارهای
حزنآلود با عمهها و خالههایی
که دربارهٔ آنها به او میگفتند
این آخرین باری است که آنها
را میبینی. پژمردگیشان...
مادربزرگ که در جوانی چه
زیبایی حیرتانگیزی داشت...
آنوقت خونش بهجوش میآمد
میخواست به جایی فرار کند
که در آن نه هيچکس
پیر شود نه بميرد... به جایی
که زیبایی تباه نشدنی باشد.
زندگی همواره پرجوش باشد
و چنین جایی وجود نداشت.
در آغوش آن زن گریست و او
بیاختیار دوستش داشت.
و او نیز، شاید از آن زن بدان
سبب که در سرزمینی بینیاکان
و بییادگار بهدنیا آمده بود...
یکپارچه شور زندگی رودروی
فنای محض.
امروز احساس میکرد هستی
و جوانی از او میگریزند و
بهدست امید کوری رها شده.
که این نیروی مجهول که
سالها او را بر فراز روزگار
کشانده... با همان سخاوت،
که حکمت زیستن فراهم میآورد
حکمت پیر شدن و مردن
بیشورش را نیز فراهم میکرد.
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
《 پایان 》
انقلاب، لحظهای است که
انسانِ تحقیرشده
تصمیممیگیرد
دیگر خم نشود. طاغی
شروع مطالعهٔ
کتاب یخبندان؛ توماس برنهات
( برنهارد ) بهزودی
...
ماری فیتیله چراغ را پائین
کشید و آهسته کنار کيسهٔ
طلاها زانو زد، روی آن
دستکشید. چشمان بیرمق و
ضعیفش پرتوی درخشیدن
گرفت. آه اگر کمی صبر کرده
بودیم...
در آن احوال، کاکس از دفتر
روزنامه به خانه رفته و آن
ماجرای عجیب را برای همسرش
تعریف کرد و گفته بود اگر
گودسان زنده بود حدس میزد
کار او بوده.
کاکس و ادوارد هردو در جهت
مخالف خیابان با شتاب
راهمیرفتند تا آنکه در پلکان
نشریه بههم رسیدند.
کاکس به جانی ' پادوی نشریه
گفت پست اول و یا هیچ پستی
را بار نکنید تا خودم خبر دهم.
ولی قربان، محمولهها پست شدهاند.
آنها را فرستادید؟
بله قربان، بیستدقیقه زودتر.
کاکس به ادوارد گفت ابدا خیال
نمیکردم اینقدر عجله کنی!
سپس آن دو دوست بیآنکه
شببخیر بگویند و خداحافظی
کنند، از یکدیگر جدا شدند.
رفتار آدمهای کتکخورده را
داشتند. هردو در خانههایشان
بحث داغی کرده که دربارهٔ
سرقت آشکار و علنی دور میزد.
خانم ریچاردز گفت ادوارد،
اگر فقط یکخورده صبر کرده
بودی و اگر فکرت را بهکار
میانداختی، تو بدو بدو نامه
را دادی چاپ کنند، تا همه
خبردار شوند!
در متن آمده بود که باید
چاپ شود.
چه حرفها... نوشته بود اگر
مایل بودید. درست است؟
آره بابا... بله... چه آتشی بهپا
میشد، یک غریبه به هادلی
بورگ اعتماد کرده.
اما اگر عجله نمیکردی و
عقلت رو بهکار مینداختی
مثلا به این نتیجه میرسیدی
که نمیتوانی آن مرد درستکار
را پیدا کنی چون مرده و
هیچکس را ندارد که بشود
طلاها را به او داد... چه میشد
که پولها بهدست مستحق برسد
... و زد زیر گریه.
اوه، ماری، ما این را میدانیم
که دستورالعمل آن بود.
البته به آدم احمق دستور
میدهند. این پول در اختیار
ما بود. خواست خدا بود تا از
فقر نجات پیدا کنیم. این تو
بودی که لگد به بختت زدی.
اما ماری... میدانی اهالی شهر
چطور تعلیم دیدهاند. در کار خیر
درنگ جایز نیست.
اوه، میدانم آنهم از گهواره تا
گور. ولی این شرافت آبکی و
مصنوعی بوده چون وسوسه
شديم. شهرم مثل شرافت
خودم و تو کرمخورده است،
یک پایش میلنگد. یک شهر
معمولی و خسیس که آب از دستش نمیچکد. شهری که آوازهاش
پیچیده و با وسوسهای
خدشهدار میشود. حالا که
اعتراف کردم کمی سبک شدم
چون لافزن و دغلکار بودم و
این را نمیدانستم. اجازه
نمیدهم کسی مرا انسانی
شریف بخواند چون بویی از
آن نبردم.
سکوتی ممتد بهوجود آمد و
هردو بهفکر فرو رفتند.
🔹 داستانهای کوتاه
مردی که
شهر هادلی بورگ را فاسد کرد
اثر مارک تواین
گردآورنده آیزاک آسیموف
ترجمه هوشیار رزمآرا
قسمت ۵
ادامه دارد
با خودم
فکر کردم اگر
[ ... ] اینجا بودی و
صدایش را میشنیدی،
به او نشان میدادی که
چطور غمهایش را از
همديگر جدا کند و
بعد یکییکی
سبکسنگین کرده و
ببیند کدامشان
چاره دارند و
کدامشان
ن. ...
کتابِ از آ به خ
نوشتهٔ جان برجر
📚 ندبه
👤 بهرام بیضایی
روزی باشد که دروغها
راست بهنظر آید،
راستها دروغ
روزی باشد که فنا بیاید
روزی باشد که دیوارها نایستد
روزی باشد که راستی بههزار
دست بمیرد
روزی باشد که راستی خود
را به آتش بیفکند
روزی- که آن- امروز است!
@ktabdansh 📚📖
.
📚 جوان خام
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۲
... با عجله در را بستم و
آشفته به شاهزاده سرگی
گفتم باید به خانه برگردم ..
مسافتی را طی کردم... لیزا
بهمن رسیده بود! ...
ایستاده بودی و مسخره شده
بودی! آمده بودم آنا فیودوروونا
را ببینم این آپارتمان برای اوست
با شاهزاده سوکولسکی زندگی
میکند...
لیزا خبر داری ورسیلوف از
ارثیه منصرف شده. تو و
مادر نگاههایی دارید نافذ و
انسانی... لیزا من هیچ دوستی
نداشتهام... ما باهم دوست
خواهيم بود... بدون قیدوشرط،
بدون قرارداد... لیزا دوست
ندارم کسی بر نقطههای
حساس روحم انگشت بگذارد...
شرمآور است که انسان برای
تحسینگویی همگان احساسات
خاصی بروز بدهد. آدم باید از
همنشینی آدمهای بد بگریزد...
بخش ۲ فصل ا
اولآ من خیلی شیکپوش
شدهام... یک درشکهچی دارم
به اسم ماتِوی'
از کجا اینها را آوردهام؟
میگویم.
یک دورهٔ شرمساری... آن
خانه را هنوز دارم...
صاحبخانهام با ورسیلوف
گرم داستانسرایی بود...
ورسیلوف گفت تمایل به
دروغپردازی بهخاطر جلب
رضایت و خشنودی همسایهها
در والاترین قشر روسی دیده
میشود. ما به ضعف
ناخویشتنداری دچاریم...
بگذار مردم دروغ بگویند، هیچ
عیبی ندارد درمقابل آنها هم
میگذارند ما دروغ بگوئیم
(چقدر شیطانی)...
دست ورسیلوف را موقع رفتن
بوسیدم...
تمام این دو ماه از مسائلی
جز خودم صحبت کردیم...
گاهی تا مرز اهانت پیش
رفتم... سبکسریها و کارهای
جلف مرا میدید و مرا منع
نمیکرد.!
گفت با قدرت خودبرانگیختهٔ
سازگاری با همهچیز نیرومندم..
میتوانم دو احساس متضاد
داشته باشم. دنیا برای افرادی
مثل ما ساخته شده... بهرغم
تمامی ترازنامههای مربوط به
دخل و خرج و عدم کسر
بودجهها، همهٔ دولتها در
ورطهٔ ورشکستگی سقوط
خواهند کرد... تمام عناصر
محافظهکار به مخالفت خواهند
برخاست زیرا هم بدهکارند
هم بستانکار و بهاصطلاح یک
تصفیهٔ عمومی بهدنبال خواهد
آمد... آنوقت بینوایانی که در
هیچچیز سهمی ندارند
نمیخواهند در این تصفیه
شرکت جویند... پیکاری آغاز
خواهد شد... نمیتوانم پیشگویی
کنم کدام چهرهٔ دنیا عوض
خواهد شد..
پرسیدم آیا دنیای مدرن فقط
بر اثر وضع اقتصادی پایان
میگیرد؟! چه باید کرد؟
درستکار باش، هرگز دروغ نگو،
غبطهٔ همسایهات را مخور؛
ده فرمان را بخوان- آن برای
همهٔ زمانها نوشته شده.
به آن وفادار باش تا به بزرگی
برسی. و [ ماه همیشه زیر ابر
پنهان نخواهد ماند. ] معماری
بخوان یا حقوق. | سرگرم کار
جدی شو آنوقت چیزهای
پیشپاافتاده را از یاد
خواهی برد. ||
...جوانخام
ادامه دارد
وَ
غممخوری
وَ
نومید نشوی
از دراز شدن ظلمت که چون
تاریکی دراز آید بعد از آن
روشنی دراز آید.
خمی از شراب ربانی
مقالات شمس ||
.
ما برای چیزهای اشتباه
ارزش قائلیم و
همین باعث میشود
تمام زندگیمان سروته شود!!
دربارهٔ این باید خیلی فکر کنیم.
سهشنبهها با موری
برای اینکه سعادتمند ُ
محترم بمانید؛
دریایتان را در
استکان کوچک آدمی
نریزید که
بعدها
شما را از یاد ببرد....
📚📖🍃