تداوم وبلاگنویسی از سال ۱۳۸۳ در قالب تلگرام. تلاش برای تداوم سختترین و در عین حال لذتبخشترین کار عالم: امیدوار بودن و امید دادن
و خدا در او بیمانع به عمل درآید...
@happy_private_life
اگر بپرسید در زندگی چه میکنی؟ میگویم کسب و کار من با چیزهای بسیار کوچک است، کار من نشان دادن یک جوانهٔ علف است. میدانم دنیا راه بدی را پیش گرفته است. اما نمیتوانم یک جوانهٔ علف را نادیده بگیرم. بله، مصیبت و فاجعه دنیا را پر کرده است.
اما با اینهمه و در چنبرهٔ مصیبت، من دربارهٔ آنچیزی مینویسم که تن به مقاومت میدهد. این چیز، به شکلی گریزناپذیر بسیار کوچک است و بهطرزی مقایسهناشدنی بزرگ.
او فضیلت بس کوچک بودن و بس بزرگ بودن را از ارادهٔ معطوف به مقاومت کسب کرده است. همهٔ حرفهای من و تلاشم این است که آنها را بفهمم... من اینجا هستم و کارم این است: از گلهای رُز و جوانهٔ علف مراقبت میکنم و در بین موجودات ساده دست به نوشتن میزنم تا این چیز ساده را بگویم: دنیا در تباهی است و زندگی در سرزندگی. من از جانب جوانهٔ علف که شکوهش جاودانه است پیامی دارم: در تلألو خُردک شررها، در سایهٔ رُزهای صورتی، تولد دوبارهٔ همهٔ چیزهاست.
کریستین بوبن
این برگ را امروز دیدم...بافتش چرمیست با بوی بهشت..رنگهای جدید را پذیرفته اما نگذاشته رنگهای تابستانی هم بروند...زیبایی و ظرافتش واقعا خیرهکننده است🍁
@happy_private_life
کتاب پنجم: خلق رفتارهای ماندگار: تبدیل شدن به فردی که دوست دارید باشید/ اثر مارشال گلدسمیث و مارک رایتر/ نشر آریانا قلم/ ۱۳۹۹
Читать полностью…الله مفتاحُ الابواب
دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ داروی خوش نشود، نه به خفتن، نه به خوردن؛ الا به دیدار دوست که "لِقاءُ الخلیلِ شِفاءُ العلیل"
مولانا
فیه ما فیه
#نور
@happy_private_life
از جنگهای بسیاری نجات یافتم...
اما ترانهای مرا کشت...
🐌
@happy_private_life
هیچ فَلَک دَفْع کُند از سَرِ خود دورِ سَفَر؟
هیچ زَمین دَفْع کند از تَنِ خود زَلزَله را؟
میکَشَد آن شَه رَقَمی، دل به کَفَش چون قَلَمی
تازه کُن اسلام دَمی، خواجه رَها کُن گِله را
آنچه کُند شاهْ جَفا، آبِله دان بر کَفِ شَهْ
آن کِه بیابد کَفِ شَهْ، بوسه دَهَد آبِله را
عکس: خانه دِه
#نور
@happy_private_life
دَر زد
سرش را به بالین گرفت
...
به دیدارِ صندلیِ شکسته آمده بود درخت...
@happy_private_life
#کشکول
کشکولهای قبلی
/channel/Happy_Private_life/1097
/channel/Happy_Private_life/1148
۱. أَلایمانُ کُلُّهُ ذَوقٌ و شَوقٌ...
۲. بشارة لک؛ ولك لیلة لن تنام فیها من شدّة الفـرح.
به تــو قول میدهم؛
در زندگیات شــبی خواهد بود
که از شـدت خوشحالی خوابـت نمیبرد.
۳. نقل است که گفت: یک شب حق تعالی را به خواب دیدم، گفتم شصت سال است تا در امید دوستی تو میگذارم و در شوق تو باشم. حق تعالی گفت به سالی شصت طلب کردهای و ما در ازلالآزال در قدم دوستی تو کردهایم.
ذکر ابوالحسن خرقانی/تذکرهالاولیا
۴. شبانگه به سر فکر تــاراج داشـت
سـحرگه نـه تن سر؛ نـه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفـری
نه تاجی به جا ماند و نـه نادری 🇸🇾
۵. ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سختِ ادامه!
از پشتِ لحظه ها به در آیید
قیصرامینپور
۶. در خاموشترین گاهِ شب است که شبنم بر سبزه فرو مینشیند.
@happy_private_life
۱. من همیشه نیایش را در سکوت آغاز میکنم، زیرا در سکوتِ قلب است که خداوند با ما سخن میگوید. خداوند، دوستدار سکوت است. این ماییم که باید به خداوند گوش بسپاریم، زیرا آنچه او میگوید مهم است، نه آنچه ما میگوییم.
مادر ترزا / کانال عقل آبی
۲. از حاج آقا پرسیدم اینکه میگویند دائم الذکر باشید، یعنی چی؟
فرمود: ذکر یعنی یاد.
اینکه به رفیقت میگویي مشهد یادت بودم، تسبیح که نگرفته بودی اسمش را صدا بزنی، یعنی همه جا در نظرت بود.
دائم الذکر یعنی همه جا خدا در نظر و دلت باشد.
هر ذکری که به زبانت آمد همان ذکر خداست.
بگو خدایا چقدر خوبی، چقدر خوبی، چقدر خوبی!
کانال بزم قدسیان
گاهی هم انسان به جایی میرسد که میبیند بجای درخواست کردن، فقط مشغول تسبیح پروردگار است. آنوقت زبان جهانی گیاهان و حیوانات و سنگها و آب روان و خاک به ظاهر بیجان را هم میفهمد و با آنها همنوا میشود...همان که خدا میفرمایند هفت آسمان و زمین تسبیح پروردگار را میگویند، اما شما نمیفهمید... حالا انگار او میفهمد.
تصویر: لذت زنده بودن/تسبیح گیاه روی دیوار که از آب ناودان تغذیه میکند. هرزمان باران ببارد...صبور است.
#نور
@happy_private_life
آدمی چیزی شبیه
بوی خوش باران است ...
صبح زودِ این روزهای زیبای بارانی تهران...
@happy_private_life
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ
فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا
و در برابر حُکم پروردگارت شکیبا باش
که تو حتماً زیر نظر ما هستی
(سوره طور، آیه ۴۸)
@happy_private_life
«ای طالبِ صدّیق دل خوش دار، که خوشکنندهٔ دلها در کار توست و در تمام کردن کار توست.»
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۷)
عکس: جوانه گیاه خانه بعد از مدتی بیماری
@happy_private_life
ذکر حال خوب / ۲
توضیح این سری از پستهای کانال و همزمان شماره نخست حال خوب
/channel/Happy_Private_life/1164
۲. ذکر حال خوب / کانال درنگین
رابطه گل و بلبل با همدم و دخترانم، آن هم دختر کوچکم که از دلبری هر روز یکی چند آس رو میکند
آشنایی با فیلسوف-کراش جدیدم
شکار یک مفهوم عجیب نو که فکرش نفسم را از هیجان بند میآورد
بازیگوشی با هوش مصنوعی
با خود آشتی شدنهای شیدایی
رسیدن به یک ایده عمیق فلسفی
رابطه از سر گرفته و سرحال با یکی از بستگان
کیف و کوک با چند کتاب تودلبرو
کلاسهای فلسفه هنر
کمی گردشگری در دنیای تاریخ نقاشی
عشقبازی عمیق با چند موسیقی
شادابی کم کمک شدیدتر تن
کوتاه کردن مو بعد یک قرن
چشیدن چندباری شوق شوکآور به خودم، حیات و شیرینکانم...
#دلگرمکنک
@happy_private_life
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعایِ خوش است، آمین کن!
مولانا
🐌
عکس: یک قایق و دو پرنده/ دریای خزر
@happy_private_life
پروردگارا ...
یا نوری بیفکن یا توری...
@happy_private_life
🍀🍀 تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا...
سبکبار شوید تا به مقصد برسید...
مولا علی (ع)
#نور
@happy_private_life
☝🏼
چه میشود که تغییر کردن سخت میشود و از آن مهمتر، نگاهداشتن و ثبات دادن و بعد هم تداوم دادن به آن سختتر؟ آیا ضعف ما در تغییر دادن رفتار یا عادت، از ضعف اراده و توان و روحیه و شخصیت ما نشات میگیرد، یا عوامل دیگری هم که الزاما همیشه تحت کنترل ما نیستند (مثل محیط) در آن دخالت دارند؟ اگر بله، دخالتشان چقدر است، کم؟ زیاد؟ خیلی زیاد؟
مارشال گلداسمیث نویسنده ۷۵ ساله و باتجربه این کتاب همراه با همکارش، برای نگارش این کتاب تحقیقات بزرگی را انجام داده که مهمترین بخش آن پرسیدن این سوال ساده از مردم بوده: «بزرگترین تغییر رفتاری که انجام دادهاید چه بوده است؟» نکته جالب توجه آن است که ما در این کتاب، برخلاف بسیاری از کتابهای انگیزشی، حسرت کاری که نکردهایم یا سفری که نرفتهایم را نمیخوریم. ما با پاسخمان به این سوال نویسنده، احساس افسوس و پشیمانی میکنیم از انتخابهای بهتعویق افتاده، کوششهای ناکرده و استعدادهای ناپرورده که دوست داشتهایم در زندگیمان انجام دهیم، اما امکان بروز نیافتهاند. به اعتقاد گلداسمیث ما اغلب آنچنان که باید و شاید به حس گزنده و آزارنده افسوس توجه نمیکنیم و با آن همچون عاملی بیخطر رفتار میکنیم. به خود میگوییم: «شاید من انتخابهای درستی نکردهام، اما آنها از من چیزی را ساختهاند که الان هستم. تاسف خوردن بابت گذشته وقت تلف کردن است. من درسم را گرفتهام، حالا وقت حرکت به جلو است».
گرچه خودگویی بالا به نظر منطقی میآید، اما ما در کتاب با نگرش دیگری آشنا میشویم؛ روشی که در آغوش کشیدن افسوس (البته نه چندان تنگ و نه چندان طولانی) نام میگیرد. یعنی تبدیل درد برخاسته از افسوس به یک برانگیزنده قوی. یعنی «گرچه میپذیریم خرابکاری کردهایم، اما همانجا نمیایستیم و نمیگوییم دیگر شده و کاری از دست من برنمیآید و همین هم تجربه است. برعکس، آنرا میپذیریم اما متعهد میشویم بهتر عمل کنیم»... و این یکی از قویترین حسهایی است که ما را بسوی تغییر هدایت میکند.
با همه این احوال، نویسنده باز هم تاکید میکند که تغییر کردن اصلا ساده نیست. خصوصا برای بزرگسالان که این کتاب برای کمک به آنها در تغییر کردن نوشته شده. و همین تاکید نویسنده بر دشوار بودن تغییر و همدردی با خواننده، زیبایی این کتاب را دوچندان میکند.
قول میدهم لذت بسیاری از این کتاب خواهید برد.
#آنچه_میخوانم
@happy_private_life
ذهن را درگیر درست بودن اینکار، شیوه انجام دادنش، نیت واقعی، چرایی فیلمبرداری، زهرهترک شدن آدمها و ... نکنیم.
فقط نگاه کنیم و آرام لبخند بزنیم. ببینیم میشود؟
#حس_خوب
@happy_private_life
وقتی کسانی که دوستمان دارند تسلیم خواب میشوند هیچ اتفاق بدی نمیتواند بیفتد. اگر آنها بخوابند پس اطمینان حاصل کردهاند که ما دچار هیچ حادثه هولناکی نخواهیم شد.
کریستیان بوبن
عکس: پارک قیطریه. اردیبهشت
@happy_private_life
کتاب چهارم: عادات و آداب روزانه بزرگان، نگارش میسن کری، ترجمه حسن کامشاد، نشر فرهنگ جاوید
سالهاست یکی از موضوعات مورد علاقه من اطلاع از شیوه زندگی روزمره افراد بزرگ بوده است.
اینکه مثلا:
چه ساعتی بیدار میشوند؟
چگونه برای شروع کار یا هنر یا اندیشهورزیهایشان آماده میشوند؟
در روز، چند وعده غذا و چه چیزهایی میخورند؟
اغلب چه زمانی میخوابند؟
چه شکل و چه گسترهای از روابط اجتماعی را دارا هستند؟
رفتارشان هنگام غرق شدن در کار با خانوادهشان چگونه بوده؟
اگر شغلشان با هنرشان یکی نبوده، چگونه امرار معاش میکردهاند؟
عادات بدشان چه بوده و اینکه آیا خودشان آنها را بد میدانستهاند یا نه...
این کتاب به بیشتر این سوالات پاسخ داده است. من چاپ سال ۱۳۹۸ آنرا دارم که آن زمان ۳۵ هزار تومان قیمت داشته. اگر چاپ جدید شده باشد حتما چند برابر گرانتر شده. اما اطلاع از زندگی افرادی از مارکس گرفته تا موراکامی ، از فروید تا مایا آنجلو و از بتهوون تا مارینا آبراموویچ (بیش از ۱۵۰ نفر) بصورتی کوتاه و بدون اضافات، آنهم با ترجمه (همیشه) بینقص آقای حسن کامشاد ارزش این خرید را دارد.
#آنچه_میخوانم
@happy_private_life
فقط میفرماید:
دوستِش داشتُم خیلی...
#نور
@happy_private_life
☝🏻
کتاب سوم: ما ایوب نبودیم، به کوشش فاطمه ستوده، نشر اطراف، ۱۴۰۳
🍁 با توقع نداشتن از دیگران در فرایند مراقبت از فرزند اتیسمیام، توانستم به تعریف کاملی از تنهایی برسم. همین تعریف به صورتی اعجاب آور جهان پیش رو را برایم وسیع و زمان را بیمقدار و بسیار بلند کرد. توانستم به آرامش برسم و در همین آرامش به فهم درستی از خود و خواستههایم هم رسیدم. در همین تنهایی و عمق آن بود که فهمیدم خودم را فراموش کردم. آن خودی که بودم و از خود ساخته بودم. آدم دیگری شده بودم...
🍁 در جهانبینی مامان و آدمهای شبیه او مراقبت هم مرحلهای از زندگی بود. مرحلهای کاملا طبیعی مثل مدرسه رفتن، ازدواج کردن و بچهدار شدن. برای هر کسی در روند زندگی پیش میآمد. اینجور وقتها کسی فکر نمیکرد «پس زندگی من چی؟» موقعیت کاری و شغلی و خانوادگی میرفت در اولویتهای بعدی و جهان دور و برِ یک تخت معنا پیدا میکرد...
🍁 پیروز (توله یوز ایران) حیوان خانگی من نبود که بعد از رفتنش منقلب شوم و حالم بد شود. من ۱۰ ماه با پیروز نه فقط زندگی کردم که برای زنده ماندنش جنگیدم... از یک روزگی از دستم شیر خورده بود مهر مادری ندیده بود باید حواسم به جسم و روحش میبود...
🍁 مادرم بدو بدو آمد سمتم. دید شاخهای که کندهام برگ سبز دارد. معلوم بود شاخه را از درختی زنده کندهام. ناگهان آن مهر عمیق به خشم مادرانه تبدیل شد. چنان بازوی نحیف و لاغرم را فشار داد که نزدیک بود خردش کند. با دست دیگرش به صورتش میزد و به لری میگفت: روم سیاه، روم سیاه، درخت سبز را شکوندی؟ خدا کورت میکنه...
📕 کتاب ما ایوب نبودیم، سیزده روایت از فراز و فرود آدمهایی مثل ما، در همین ایران خودمان و در همین سالهاست، در تجربه مراقبت از دیگری...(به قول عزیز اهل دلی، attentive بودن) کتابی به شدت دلنشین و عمیق که خواندنش روح را جلا میدهد. دیروز دستم رسید و امروز تمام شد.
یک هفتهای به چاپ دوم رسیده... خواندنش را از دست ندهید.
#آنچه_میخوانم
@happy_private_life
یه نفر مثل احمقها
هنوز از اسم تو یاد میکنه...
🐌
#از_نواهای_آسمانی
@happy_private_life
دوتا خوشفکری دلنشین دیدم دیشب و امروز. به ذهنم رسید اینجا ثبتشان کنم هم برای شما و هم خودم که یادمان بماند میتوان از یک اتفاق بهظاهر معمولی یک روایت بهتر بیرون کشید.
اولی، ابتکار یه نویسنده آمریکائیه. یه مقدار خوبی سود کرده توی وضعیت افزایشی بیتکوین. بعد اومده دو میلیون دلار جواهر و طلا و سکه فیزیکی بیتکوین و زمرد و ... خریده. چند سال وقت گذاشته و اونها رو توی پنج تا جعبه گذاشته و چهارگوشه آمریکا مخفیشون کرده. بعد رفته یه کتاب نوشته و گفته Hدمهای باهوش میتونن از روایت و کدهایی که توی این داستان هست، بروند و گنجها رو پیدا کنن. اوج خوشفکریاش اونجاست که احتمال زیاد میره از این کتاب حداقل به مبلغ سه میلیون دلار فروش بره! یعنی هم کتاب نوشته، هم معروفتر شده و هم از پولی که سرمایهگذاری کرده بوده بیشتر براش سود فراهم بشه.
اصل داستان رو میشه اینجا دید
https://www.businessinsider.com/jon-collins-black-treasure-boxes-usa-treasure-hunt-bitcoin-2024-11
دومی، یه قطعه موسیقی قرقیزی است که توسط یه نوازنده متبحر سازی بنام کموس اجرا میشه. روایت دو پرنده است که اسیر خشکسالی شدهاند. یکی از پرندهها که دست راست نوازنده تداعیکننده آن است اصرار به مهاجرت دارد و پرنده دوم که دست چپ نوازنده نقشش را ایفا میکند اعتقاد به ماندن در سرزمین مادری دارد. کشمکش و بگومگوی این دو پرنده در این قطعه به خوبی آشکار است. برای من خوشفکریاش آنجاست که به فکر سازنده رسیده که از یک روال عادی، یعنی حرکتهای طبیعی دو دست نوازنده روی کاسه و دسته ساز، یه روایت جذاب و مبتکرانه خلق کنه. بگه پرنده چپی میگه میخوام بمونم، هرچی هم باشه اینجا وطنمه، و پرنده ورجه وورجهکن در دست راست، بگه هرجا میرم جز اینجا...
اجرای زیبای این داستان را میتوانید در این پست کانال فاخر دوتاری ببینید
/channel/dootari/2529
#دلگرمکنک
@happy_private_life
میخواستم درخت بشم
میوه بدم برات
انجیر
...
...
#از_نواهای_آسمانی
@happy_private_life
دعا میکنم انسانی در کنارت قرار گیرد که دوستت داشته باشد. رنجها و غمها و اضطرابهایت برایش مهم باشند. خوب گوش دهد وقتی حرف میزنی و بتواند آرامت کند، حتی شده با یک «میدانم این هم حل خواهد شد... تو قوی هستی و خدا هم کمکت میکند»
امیدوارم کسی در کنارت باشد که شک و تردیدش به تو از اعتماد و اطمینانش نسبت به تو بیشتر نباشد. دائم فکر نکند تو کم هستی برایش و دائم از تو بیشتر نخواهد...چه محبت، چه توجه، چه زمان و چه هر چیزی دیگر... این حس بد همیشه بدهکار و شرمنده بودن را بهت ندهد. درک کند که گاهی تو هم خسته میشوی و فشارهای بیرونی و درونی فرسودهات میکند و او هم میتواند نقش مامن و محل آرامش تو را بازی کند.
دعا میکنم همراهی در کنارت باشد که درک کرده باشد شکایت و ایرادگیریها و یادآوریهای دائم کاستیهای تو، و یا پافشاری همیشگی بر استنتاجها یا خواستههای خودش چه بلایی بر سر رابطه میآورد، حتی اگر همه را درست بداند، اما بفهمد غرور و شخصیت تو را. برایت احترام قایل باشد. از روی دوست داشتن نه اجبار.
دعا میکنم آدمی در کنارت بنشیند و به تو تکیه دهد و برایت ناز کند که واقعا دوستت داشته باشد...بداند تو هم ممکن است کم بیاوری و بداند کجاها همراه باشد و بگذارد تو به او تکیه کنی... آدمی نباشد که از همان ابتدا تصوری از تو پیدا کند و آن برچسب را در ذهن و روحش نگه دارد و هرچه هم بکنی آنرا تغییر ندهد...فقط از تو انتظار داشته باشد نشانش دهی ارزش این را داری که همراهش باشی... فراموش نکند که گاهی هم باید او همراهی کند ... نه آنگونه که خود صلاح و درست میداند، بلکه آنگونه که تو انتظار داری...
دعا میکنم انسانی همراهت شود که نه به زبان و نه به دل و نه در زمان بحث، همیشه حق را سمت خود نداند، آنهم صرف آنکه خود و نیت و واقعیت خودش را خوب میشناسد...احتمال دهد او هم اشتباه میکند و ممکن است حق با تو هم باشد.
خدا کند آدمی بیابی که خوشبین است. هم در ظاهر و هم در باطن، به آدمها اعتماد دارد. به تو اعتماد دارد و با یک لغزش یا اشتباه از سوی تو خوشحال نمیشود که فرضیهاش در مورد عدم اعتماد به انسانها و اینکه همه زنها / مردها همینگونه هستند و تو هم مثل آنهایی و ... ثابت شده.
خدا کند کسی را پیدا کنی که برای تو ارزش قائل باشد، بداند در هر وضعیتی که هستی اما همینکه تلاش میکنی به او نشان دهی دوستش داری و مراقبش هستی و تلاش میکنی هرطور میتوانی بارهای بر دوشش را کم کنی، این مهم است و خوبست تو هم نشان دهی قدر اینها را میدانی...
آرزو میکنم انسانی در کنارت بیاید که بیمحلی را بلد نباشد. با هم به اختلاف هم میخورید، فردا که حل شد، باز آنرا به یاد نیاورد و چیز بیشتری در آن جستجو نکند... یادش برود دوست نداشتن تو را در آن لحظات سخت دیروز...
خدا نصیبت کند این همراه را...
@happy_private_life
همچنانش در میان جان شیرین منزلست...
🐌 🐜
@happy_private_life
کتاب دوم: وقت تنهایی: چهار شهر، چهار فصل و لذت تنهایی، نوشته استفانی روزنبلوم، نشر ثالث ۱۴۰۱
هفت پست قبلی مربوط به این کتاب:
/channel/Happy_Private_life/1133
/channel/Happy_Private_life/1135
/channel/Happy_Private_life/1138
/channel/Happy_Private_life/1146
/channel/Happy_Private_life/1149
/channel/Happy_Private_life/1152
/channel/Happy_Private_life/1161
⛰ باید چونان صخرهای باشی که در دریا پیش رفته، مدام زیر تازیانه امواج است اما هم خودش ثابت قدم است، هم امواج سرکش کنارش آرام میگیرندو از خروش میافتند
تاملات/ مارکوس آئورلیوس
🍁 آمدهام فلورانس... این روزهای اول پاییز مردم پشت میزهای کافهها مینشینند و نمیگذارند آخرین ساعات گرم سال از دستشان برود. من هم دنبال همان آرامش و سکوت بودم، قدری دولچه فار نینته یا علافی شیرین. اما اغلب میدیدم در گوشهای ، پشت سر گروهی توریست ایستادهام که راهنمایشان چتری بسته را چون مشعل، بالا نگاه داشته است. امروز کمتر جایی پیدا میشود که در فصلی خاص واقعا مسافر نداشته باشد. به علاوه فلورانس هیچوقت روی آرامش به خود ندیده است...
🪦همانطور که مککارتی اشاره کرده است: تقریبا همه کسانی که در فلورانس پیاده راه میروند در خطر مرگ هستند. اگر در پیادهرو قدمی به عقب بردارید تا نگاهی به کاخی بیندازید، احتمالا ماشینی به شما میزند. خواستم بروم کتابخانه مرکزی ملی فلورانس، آنجا میتوانستم اندکی سکوت پیدا کنم؛ اما زنی که پشت شیشه بود گفت بازدید نداریم.
هنوز جای دیگری بود که میکل آنژ در آن دستی برده بود و فکر کردم بتوان قدری آرامش در آنجا پیدا کرد: جایی که مطمئن بودم نیازی به رزرو نیست: گورستان پورته سانته.
🎨 به عقیده کوندیوی، میکل آنژ نه مغرور بود و نه عجیب و غریب: « کارش در عین حال که باعث میشد عزلت گزین باشد، چنان رضایت و لذت عمیقی به او میداد که مصاحبت دیگران نه فقط راضیاش نمیکرد بلکه او را پریشان میکرد. انگار حواسش را پرت میکرد و نمیگذاشت تامل کند».
📸 هیچکس جلوی نقاشی تولد ونوس نایستاده بود. فقط خودم بودم و الهه با آن موهای حناییاش. آمده بودم به اتاق بوتیچلی در گالری اوفیتزی. احدی آن جا نبود. این تصویر از الهه کار بوتیچلی بر روی همه چیزی که در کتابفروشی موزه، فروشی است وجود دارد: تیشرت، کیف، تقویم، جاسوئیچی. حتی یکطرف سکه ده سنتی یوروی ایتالیا. من با یکی از مشهورترین زنان دنیا تنها بودم. کاش میشد بگویم جلوی تابلو، چشم و روحم را رها کردم تا آرام و بی هیچ عجلهای، در آن موجهای دریای سبزآبیای که ونوس در آنها شناور بود، در رزهای صورتی که باد میبردشان، در طرههای بلند مویش، در چین و شکنهای عبایی که میخواستند دور شانههای برهنهاش بپیچند، پرسه بزنند... اما در عوض، آیفونم را بینمان گرفتم و شروع کردم به عکس گرفتن!
خیلی بهندرت پیش میآید که امکان دیدن چنین شاهکارهایی با چنین شرایط خلوت و تنهایی فراهم شود. چنین سعادتی نصیبم شده بود و با ونوس تنها بودم اما خرابش کرده بودم! میخواستم به چه برسم؟ سوزان سانتگ میگوید: عکسها راهی برای زندانیکردن واقعیتند... اما من با جاودانه کردن آن لحظه، لذت تنهایی با آن نقاشی و گالری ساکت را به خود حرام کردم. بعدها فهمیدم اینجور چیزها نه فقط آن لحظه بلکه چیزی را هم که از آن لحظه در خاطر میماند تحت تاثیر قرار میدهد. یافتههای لیندا هنکل استاد روانشناسی دانشگاه کانکتیکت نشان میدهد عکس گرفتن باعث میشود چیزهای کمتری از آن شی در خاطر فرد بماند. انگار قرار است دوربین بجای ما به خاطر آورد!
📱البته تحقیقاتی با نتایج کاملا متفاوتی هم وجود دارد. یافتههای آخرین تحقیقات هرچه میخواهد باشد، تعداد کمی از ما عکس گرفتن را کنار میگذاریم. اکنون که بیشتر ما از دوربین تلفنهای همراه استفاده میکنیم...
بر اساس پژوهشی، بزرگسالان میانگین سیبار در روز تلفن خود را چک میکنند درحالیکه نسل قرن بیست و یکم میانگین بیش از ۱۵۰ بار در روز! تعجبی ندارد که بسیاری از مردم جهان روز «شبات اینترنت» دارند: گوشیهایشان را خاموش میکنند تا به خودشان بازگردند...برخی هتلها، گاهی برنامه «سفر سمزدایی دیجیتال» عرضه و مهمانان را ترغیب میکنندتلفنهای هوشمندشان را به هتل تحویل دهند.
خلاصه و برداشت کتاب وقت تنهایی: چهار شهر، چهار فصل و لذت تنهایی، نوشته استفانی روزنبلوم، نشر ثالث۱۴۰۱/ از صفحه ۱۴۲ تا صفحه ۱۸۰
#آنچه_میخوانم
@happy_private_life
ذکر حال خوب/ ۱
زندگیهای ما پر از نوسان است. روزها و ساعتها و لحظاتی حالمان خوب است و گاهی حتی لحظهای بعد از تجربهای شیرین، روحمان سنگین میشود. آدمهای بسیاری دارو دادهاند برای رفع این سنگینی. یک روشش را در خلاصه این کتاب نشان دادهام. اینجا
با همین نگاه، یکی از جذابیتهای مطالعه، برخوردن به چیزهای کوچک یا بزرگی است که قلب و حال آدمهای دیگر اطرافمان را گرم کرده. حداقل فایده خواندن این تجربیات، آشنا شدنمان با بینهایت «چیز» و «راهی» است که میتوان حال را با آنها خوب کرد یا حداقل منحنی حرکت به سمت دلمردگی یا سنگینی روح را متوقف و حتی برعکس نمود.
با هشتک #دلگرمکنک (کوچک چیز/راههایی که دلمان را گرم میکنند) هر زمان چشمم خورد به نوشتهای از این جنس که ناشی از تجربه زیسته آدم اطراف یا همسفری از تاریخ باشد اینجا خواهم آورد. اول برای کمک به خودم و بعد به امید خدا برای کمک به خواننده. شاید نوری باشد.
۱. ذکر حال خوب / فهیم عطار
زیرزمین خانه ما فضای عجیبی است. پنجره ندارد و وقتی لامپها خاموش باشند، مثل سیاهچالههای فضایی آنقدر تاریک میشود که حتی خفاش هم راه خودش را پیدا نمیکند. از آنطرف چهار تا لامپ روی سقف دارد که وقتی روشن میشوند، از شدت نور عنبیه چشم آدم را جر میدهند. هر کس که این خانه را ساخته، احتمالا برنامه داشته تا زیرزمین را تغییر کاربری بدهد به اتاق عمل قلب باز. یا تاریکی مطلق یا نور مطلق. من از صفر و یک بدم میآید. من طیف دوست دارم. همین شد که رفتم یک دیمر خریدم. دیمر چیه؟ همین کلیدهایی که با آن میشود نور خروجی لامپ را تنظیم کرد. یک دیمر خریدم و زدم جای کلید برق.
حالا میتوانم نور را تنظیم کنم. از تاریکی سیاهچالگی تا وضعیت بیابانهای سمنان زیر نور ماه کامل، تا فضای رستورانهای کمنورِ بابِ شام خوردن با لیلای زندگی. تا نور مطلق و تجربه زندگی روی خورشید.
این دیمر خوشی کوچکی است که این روزها تجربهاش میکنم. نور و حس فضای زیرزمین را میتوانم با حال دلم تنظیم کنم. چه وقتهایی که دلم مثل آسمان ژاپن آفتابی است و چه وقتهایی که مثل آسمان لندن ابری است.
#دلگرمکنک
@happy_private_life
اینها را امروز دیدم... فارغ از غوغای بیرون و جنگ و پدافند و ... میان جوی کوچک وسط خیابان که روزی هزارها ماشین از رویشان رد میشوند خوش بودند...
خودشان را وفق داده بودند با خطر. اندازه آن شده بودند.
اینها زیرِ تهدید زندگی کردن را، مانند زیرِ هیچ تهدیدی زندگی کردن، زندگی میکنند...
شاید ما هم اینگونه شدهایم...
@happy_private_life