489
♥️اشعار زیبا♥️موزیک دلنشین♥️ برای نشر موزیک، دکلمه و شعرهای دلخواه تان درین کانال، پیام بگذارید. @ershadaminii https://t.me/ershadamini0
جوانی آمد و لالای مادر را گرفت از من
نوازش های معطوف برادر را گرفت از من
جوانی آمد و با خود غم و عشق و جنون آورد
شب و آرامش پهنای بستر را گرفت از من
عروسک ها و بازی های شیرین را از اینجا برد
لبِ خندان و لذت های دیگر را گرفت از من
غرورِ این جوانی پرتوی کوچک ولی روشن
به فردای که شاید بود آخر را گرفت از من
چرا میخواستم روزی جوان گردم!؟ نمیدانم
جوانی خاطراتِ مانده در سر را گرفت از من
جوانی آمد و محکوم کرد ام اندر این دوران
عزیزانی که از جان بود برتر را گرفت از من
برایم جلوه ای میساختم در ذهن آزادم
ز دنیای پر از آیینه باور را گرفت از من
#فرشته_نورزئ
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
سحر از کوچه گذر کن که فقط شب دارم
ماه در بستر من نیست و من تب دارم
سحر ای خاطره سازم که حودت میدانی
من از آن ماه فقط درد مرکب دارم
سحر از بغض گلویم خبری بر به کسی
که ازو در دل شب یاد مرتب دارم
سحر ای همدم من، قافیهٔ اشعارم
با تو حرف و گله ها هر شب و امشب دارم
سحر، از صاحب آن عینک دودی چه خبر
آنکه نامش به هزاران شوق بر لب دارم
سحرم، یاد تو و آنکه هنوز است بخیر
آه، از کوچه گذر کن که فقط شب دارم
#فرشته_نورزئ
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
گوشتاگوشِ جهان از خون مظلومان پر است
شهر از زندانی و زندان و زندانبان پر است
بیگمان گمگشتهی این روزها تنها خداست
در طواف کعبه هم دیندار بیایمان پر است
روز خلقت در جهان تنها یکی ابلیس بود
نسل آدم را ببین! در بینشان شیطان پر است
باز هم در حالت مستی کسی عهدی شکست
خاک این میخانه از پیمانه و پیمان پر است
روزگاری هم به کام ظلم شاید بگذرد
قصه تاریخ از آغاز و از پایان پر است
مجید ترکابادی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
چرا در باورم، تنها خیالی از جهان باشی؟
بهسانِ ماه میخواهم برایم آسمان باشی!
برایِ این کبوترهایِ تبدارم، شبی باید
تو با آغوشِ بازت، لذتِ یک آشیان باشی
مرا پیوسته میخواهی که مثلِ «دخترِ خوبی»
فقط در خانه بنشینم؛ خودت با دیگران باشی!
اگر «حوّا»ستم، یک «آدمِ» دیوانه میخواهم
نمیخواهم برایم امتیازِ آب و نان باشی
کجا پنهان کنم پیراهنِ رسواییِ خود را؟
اگر در سرنوشتِ قامتم، «نُه گز کتان» باشی
بهارانیستم غرقِ گل و آوازِ گنجشکان
دلت میآید ای آقا! که آغوشِ خزان باشی؟
مهتاب ساحل
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
فکر میکردم اگر آتش بگیرد پیکرم
بعد از آن ققنوس برمیخیزد از خاکسترم
بعد از این خاکستری در دست بادم، بگذریم
منّت آتش فقط ماندهست بر بال و پرم
شمع سوزانم که دارم گریه بر خود میکنم
بعد عمری جای آب آتش گذشتهست از سرم
تا دلم از قید خاک و آفتاب آسوده شد
شبنشین خلوت مرداب شد نیلوفرم
من نه فرهادم نه مجنونم ولی در عاشقی
قهرمان دیگری در داستانی دیگرم
هادی محمدحسنی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمندهٔ جانان زگران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند «امین» بستهٔ دنیا نیَم اما
دلبستهٔ یاران خراسانی خویشم
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
دخترِ چشم قهوهای، قصهٔ بارانِ منی
در شبِ تاریک و تار، ماهِ درخشانِ منی
صورتِ چون ماهِ تو، مصرعِ زیبایِ غزل
واژه کم میآورَد، آنقدر که تو جانِ منی
پوستِ چون برفِ سپیدت، روشنیِ قلب من
در زمـــستانِ دلـــم، گرمــیِ تابـــانِ منی
مویِ خرماییِِ تو، سایهٔ یک باغِ بهشت
من مسافر شدهام، تو راهِ پایانِ منی
دل به تو باختهام، در تبِ این بازیِ عشق
هم دل و هم دلبر و هم برگِ درمان منی
هر طرف رو کنم از عطرِ تو سرشار شوم
باغ و باران و بهار و گلِ خندانِ منی
من اگر رودِ غمم، سوی تو جاری شدهام
تو همان ساحلِ آرام و چراغانِ منی
عشقِ تو در دلِ من ریشه دواندهست چنان
که به هر فصلِ جهان، سروِ خرامانِ منی
دلِ من دفترِ شعریست پر از بیت غزل
بــهترین واژهٔ ایـــن دفتـــر و دیوانِ منی
هر کسی در پیِ گنجیست در این باغ شلوغ
گنــــجِ پیدا شــده در سیــنهٔ ویرانِ منی
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
آبرو داری کن ای عشق من دارم مجنون میشم
از فراقِ دوریت افسرده و دلخون میشم
قصهی دیوانگی در سینهام پیچیده است
نامت آید بر لبم، دیوانه و محزون میشم
شهر خوابیدهست اما چشمِ من آواره و
تا سحر در کوچهها، همصحبتِ بارون میشم
تو اگر یک لحظه هم از من بگیری رویِ خویش
همچو برگِ زردِ فصلِ پاییزی، داغون میشم
رفته ای، در خاکِ غم افتادهام چون مُرده ای
در دلِ این قصهی تلخ، عاقبت مدفون میشم
با تو حتی گنجِ عالم در نگاهم هیچ است
با تو در ویرانه هم، پولدار تر از قارون میشم
گر تو برگردی دوباره تا ابد در قلب من
شکر گویم، از خدای مهربان ممنون میشم
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
گاهــی دلــم به یادِ تـو دیوانه میشود
گاهــی سکــوتِ خانه پر از ناله میشود
گاهی نگاهِ سـردِ تو چون برف مـــیوزد
گاهی لبِ تو باعثِ صد شعله میشود
گاهی شبی که بیتو در این کوچه میروم
هر گوشـــهاش به یــادِ تو میخانه میشود
در میکـــدۀ چشــم تو هر شب نشستهام
جایی که اشــک، همدمِ پیمانه میشود
گاهی به دورِ شمعِ خاطرهها گشت میزنـم
ایـــن قصـه بــاز قصـهٔ پروانــه مــیشود
در دفتـــرِ قـــدیمیِ دل نـــامِ تــو هــنوز
زیبــــاترین ترانــهٔ ایــن خـــانه مــیشــود
رفتــی و بعــدِ رفــتنِ تو در تمـــامِ شهر
هــر کــوچه از نبـــودِ تو ویـرانه مـیشود
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
هر کلامش دلنشین، هر خندهاش یک انقلاب
خالِ زیرِ چشمِ او، نقطهی پایانِ کتاب
سبزه رویی دارد انگاری که گندمزارِ نور
زیرِ بارانِ بهاری خورده باشد آفتاب
من در او چیزی فراتر از قشنگی دیدهام
مثلِ باران، رویِ خاکِ تشنه در وقتِ سراب
او سیاه چشم است و شعرِ نابِ دنیای غزل
هر نگاهش میبرد دل را به صد جامِ شراب
ناز را آهسته میریخت از صدایِ خندهاش
مثلِ قندی که بیفتد داخلِ یک ظرفِ آب
فرفریمویِ پریشان، چشمِ مشکی، خالِ ناز
خوب میداند چگونه بدهد من را عذاب
او نمیداند که بر یک خندهاش جان میدهم
او نمیداند که این دلِ گشته از عشقش کباب
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
وطن به دوشِ خودش، گورِ آرزوها را
کشیده تا تهِ تاریخ، زخمِ فردا را
یکی به نامِ شریعت، سوارِ زر شده است
یکی برایِ دو لقمه، فروخت رویا را
نه کفر، چارهٔ این زخمِ کهنه خواهد شد
نه زهد، پُر کند این سفره های تنها را
به نــامِ عـدل، بُریــدند بـــالِ آزادی
کشانــده انـــد به زنجــیر، صبــحِ زیـــبا را
درونِ مسجد اگر نورِ عشق پیدا نیست
چه سود، حفظِ مداوم، حدیث و فتوا را؟
خدا اگرچه بلند است و پاک و بیهمتا
نخواست این همه زنجیر و رنجِ انسان را
ولی همیشه پس از این سکوتِ سنگین نیز
زمانه پس زده آرام، ظلمِ برپا را
و کاش روزی از این خاکِ مانده در تبعیض
دوباره سبز کند باغِ عشق، دنیا را
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
از آه دردناکم سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از «حزین» است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
حزین لاهیجی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می برید ؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من پس چه شد پیراهنت ؟
برچه خاکی ریخت خون روشنت ؟
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه می جوشد شب و روز از دلم
هوشنگ ابتهاج
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
دوباره شهر، پُر از خطبه هایِ تکراریست
و سهمِ مردمِ خسته، سکوتِ اجباریست
به رویِ منبر اگر از بهشت میگویند
برایِ کوچهٔ ما، زندگی عزاداریست
چه تلخ، آیه به آیه شکست سنگین است
وقتی عدالتِ شان نیز فقط گفتاریست
وطن! ببخش که نشد ما تو را آباد کنیم
به رویِ شانهٔ تو، قرنها بدهکاریست
این کفر نیست که دشمنِ این خاک شده
بلایِ خانه، همین جهلِ تاجبرداریست
کسی به فکرِ دلِ بیپناهِ ما نرسید
هنوز در دلِ این شهر، زخم ها جاریست
سالها رفت و کسی مرهمِ این زخم نشد
شهر این مردم غم دیده پر از بیماریست
هر طرف لشکرِ فقر است و غم و آوارگی
هر کجا می نگری درد و غم و بیکاریست
من از قبیلهٔ بغض و ترانه میآیم
که شعر، آخرِ این زخمِ بی پرستاریست
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
جوانی آمد و لالای مادر را گرفت از من
نوازش های معطوف برادر را گرفت از من
جوانی آمد و با خود غم و عشق و جنون آورد
شب و آرامش پهنای بستر را گرفت از من
عروسک ها و بازی های شیرین را از اینجا برد
لبِ خندان و لذت های دیگر را گرفت از من
غرورِ این جوانی پرتوی کوچک ولی روشن
به فردای که شاید بود آخر را گرفت از من
چرا میخواستم روزی جوان گردم!؟ نمیدانم
جوانی خاطراتِ مانده در سر را گرفت از من
جوانی آمد و محکوم کرد ام اندر این دوران
عزیزانی که از جان بود برتر را گرفت از من
برایم جلوه ای میساختم در ذهن آزادم
ز دنیای پر از آیینه باور را گرفت از من
#فرشته_نورزئ
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
در نگاهِ اولش، عاشقِ چشمانش شدم
زلف او رقص کنان، مبهوت مژگانش شدم
ماه را دیدم، ولی در پیشِ رویِ ماهِ او
شرمگین از نورِ خود، محوِ درخشانش شدم
طیفِ رنگیِ دو زلفش دور گردن ریخت و باز
من اسیرِ پیچ و خمهایِ فراوانش شدم
در سکوتِ شب، خیالِ او به دیدارم رسید
شمع گشتم، سوختم، پروانهگردانش شدم
روزگاری بودم آزاد از غمِ عشق و جنون
با نگاهی ساده، زندانیِ زندانش شدم
خواستم که باز گردد بعدِ سالها با لباسِ آشنا
باز نگشت و کور گشتم، پیرِ کنعانش شدم
عشق را در مکتبِ چشمانِ او آموختم
طالبِ یک حرف بودم، غرق دیوانش شدم
گفتم از دل برود هر آن که از دیده رود
این خیالِ خام را بگذار، ویرانش شدم
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
مانده تا بخت به کاشانه ی ما رو بکند
خنده بر آینه ی خانه ی ما رو بکند
یک سبد گندم الفت به دلم هست،دریغ
کو کبوتر که به یک دانه ی ما رو بکند
زیر بار غم دنیا کمری راست نشد
چه شود عشق به افسانه ی ما رو بکند
میرود تا به سرا پرده ی خورشید از شوق
کور سوئی چو به پروانه ی ما رو بکند
آنکه میداد ره عقل نشان از چپ و راست
هست مایل که به دیوانه ی ما رو بکند
ابر بی عاطفه ، ما خانه بدوشیم و خراب
چه غم ار سیل به ویرانه ی ما رو بکند
خون دل باد گوارای وجودت #واسع
نیست ساقی که به پیمانه ی ما رو بکند
سیدعلی کهنگی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
پدرم پیر نشو... روشنیِ خانه بمان
سقف بالاسرِ این خانه ی ویرانه بمان
خم نشو تا که جهان بر سرم آوار شود
قامتت خم نشود... پایه ی کاشانه بمان
قهرمان! سایه ی سر! کوهِ صلابت! سنگر!
پدرم! قاطع و اسطوره و افسانه بمان
چینِ دستت سند زحمت و عشق و شرف است
کار کافیست... کمی راحت و شاهانه بمان
تا بدین لحظه فقط غصه و غم نوشیدیم
قدر یک شادیِ کوچک...دو سه پیمانه بمان
می دهم عمر خودم را به شما گر بشود
می شوم شمع فروزنده تو پروانه بمان
چای بگذار بیایم که سخن بسیار است
محرم صحبتِ هم صحبتِ پرچانه بمان
بغلت را بگشا... امنیت مطلق من!
چون همیشه سرِ پر دردسرم...شانه بمان
جانِ من پیر نشو قصه ی ما مانده هنوز
محض خوشحالیِ این بچه ی دیوانه بمان
حـمـیـدرضـا گــلـشـن
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
تک درخت خشک و فرتوتم بدون بار و بر
زخـم ها دارم به سینه ، یادگاریست از تبر
یکـزمانی سبز و خرم بودم و پر شاخ و بال
قدر داشتـم نزد هرکس تاکه بودم پر ثمر
عـدهی از میوه هایـم ، عدهی از سایـه ام
حظ بردنـد سالها بی وقفه و بی درد سر
سر فرو بود شاخـه هایـم از وفور میوه ها
لذتش خیلیفزون وخوشتر از شهد وشکر
باغِ روی این زمین شاهانـه بود و بی نظیر
من بُدم انـدر میان و نو نهالان دور و بر ،،،
بلبلان بر شاخسارم نغمه خوانی داشتنـد
رقصطاووس باهمه زیبایی وبا شان و فر
گلشنِ بود خیلی آراستــه و با نام و نشان
عطر گلهایش ز هرمشک ختن خوشبوتر
از طفیل باغـبان بی درایـت ، ، ، ، این زمان
ماندنامش صرف اکنون باغ بی دیوار و در
یکزمین سوخته و مخروبه در اطراف من
هیچکسازوضع وحالم نیست حالا باخبر
عزت ات را می کنند تا وقتی داری چیزکی
پیش مخلوق خـدا می باشی حتمآ معتبر
سرگذشتمن(حسنیارا)رقم خورده چنین
بهر پنـد بر دیگران این قصـه را هر جا ببر
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
نیت کردم بخوانم شاه بیتی از دو چشمانت
ولی از شرمِ چشمانم، سر افگندی به دامانت
نیت کردم نماز معرفت در کعبه ات خوانم
بسازم سجده گاهی از خمِ زلف پریشانت
نخواهم جنتِ فردوس از آن شامِ زیبایی
که خفتم تا سحر در بسترِ آغوشِ رضوانت
نیت کردم بنوشم از لبت آب حیات این بار
نیت کردم بپوشم جامه ای از جنس دستانت
نیت کردم برایت هر کجا باشی غزل سازم
برای وصف بی همتا دو چشمان غزل خوانت
نیت کردم شبی دور از خیالت صبح گردانم
ولی در خواب بودم نازنین در خانه مهمانت
رقیب ماه گشتی؟! تا تو می آیی نمی ماند
کجا این ماه مغرور و کجا روی درخشانت
نیت کردم ترا از دیده ها پنهان کنم اما
ندانم صف کشیدند عشق بازان زیر ایوانت
ترا از ناز چون دیوانه میخوانم و می خندی
نمایان می شود آهسته مرواریدِ دندانت
دلم دیوان می خواهد اگر بالا کنی سر را
نیت کردم بخوانم شاه بیتی از دو چشمانت
#فرشته_نورزی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
/channel/ershadamini0/79
👆
من شهادت میدهم تو از همه زیباتری
در نگاهت رازِ عشق است و دلم را میبَری
من تمام این جهان را زیر و رو کردم نگارِ نازِ من
من ندیدم مثل تو زاییده باشد مادری
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
به نامِ دین، تبر بر ریشهٔ ایمان کشیدند
لباسِ قدس بر اندیشهٔ شیطان کشیدند
وطن را بر سرِ بازارِ قدرت، چور کردند
سپس بر گردنِ مردم هزار فرمان کشیدند
میان درس و تحصیلِ هزاران دختِ افغان و
میانِ آسمان و بالِشان زندان کشیدند
گلِ لبخند را از چهرهٔ کودک ربودند
به جایِ آن غبارِ جنگ و دودِستان کشیدند
نه از قرآن نشان ماند و نه از اخلاق چیزی
فقط دیوارِ نفرت دورِ هر انسان کشیدند
چو مردم دادخواهی را به میدانها سرودند
سرانجام شهر و مردم را به صد ویران کشیدند
نه تنها دختران، این سرزمینِ خسته را نیز
به زیرِ بارِ جنگ و فقر و صد بحران کشیدند
نه با اجبار گل روید، نه با تهدید آزادی
بر این باغِ ترکخورده فقط طوفان کشیدند
چه بسیار اهلِ دانش را که از میدان به در کردند و بر کرسیِ دانایی فقط نادان کشیدند
بنامِ حفظِ ناموس و حجاب و حرمتِ زنها هزاران پرده بر آیینهٔ عرفان کشیدند
به اسم دین و قرآن و به دستِ خویش آتش را
به جانِ باغِ سبزِ مردمِ افغان کشیدند
ولی از پشتِ دیوارِ ستم، آواز میآید
که آزادان نفس در سینه چون باران کشیدند
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0
ای خوبِ من!
بیا و از من که مَرجانم؛ بخوان!
منتظرت هستم. 🌸❤️
/channel/Marjan_Zahra
عید آمد و در پنجرها نورِ دعا ریخت
بر شانهی هر کوچه و شهر، عطرِ خدا ریخت
لبخندِ سحر، آیهی تکبیر به لب داشت
وقتی که اذان در دلِ گلدسته صدا ریخت
ابراهیمِ ما، تیغ به دنیای خودش زد
تا درسِ فداکاری در این خاک و هوا ریخت
اسماعیلِ ما، محض رضایِ پدر و عشق
لبخند زد و گردنِ تسلیم به پا ریخت
در کعبهی چشمانِ تو امشب چه قیامیست
انگار خدا نورِ خودش را به شما ریخت
عید است، بیا سجده کنیم عشق ببارد
شاید که خدا باز به دلهامان صفا ریخت
شعر: ارشاد امینی
عید قربان مبارک🤍♥️
/channel/ershadamini0
زندگی مجموعهای از رنج و حسرتهای ماست
آه از این دنیا که لبریز از شکایتهای ماست
کاش جای شرم، گاهی دل به دریا میزدیم
این که تنهاییم، تاوان خجالتهای ماست
از خدا میخواستم جام شراب عشق را
این خمار غصه تاثیر عبادتهای ماست!
از دویدنهای ما این چرخ، چرخیدن گرفت
آه، بازار زمین گرم از مصیبتهای ماست!
بیقراریهای من، حاضرجوابیهای دوست
شعرهای خواجه سرشار از حکایتهای ماست!
حسین دهلوی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
هزار شکوه به دل ماند و تا گلو نرسید
چه نامهها که نوشتم، ولی به او نرسید
خوشا به گریه، که روزِ وداع، دستانم
اگر رسید به گیسوش، بیوضو نرسید
هزار حرفِ جگرسوز بر دهانم بود
شکست بغضم و کارم به گفتگو نرسید
میانِ شهر، گریبان دریدم از غمِ خویش
رمیده بودم و عقلم به آبرو نرسید
جهان چه بزمِ خسیسانهای به پا کردهست
که عمرِ ما به سر آمد، ولی سبو نرسید
حسین دهلوی
━⊰🤍 دلبرِ ناز @Delbarenaz ❀🤍❀
زلفِ تو شبیه فصل زیبای بهار است
سرخــی لبـت آیـینۀ بـاغ انـار است
لبهایِ تو از سرخیِ یک باغِ رسیده
مانندِ اناریست که در اوجِ وقار است
آن زلفِ پریشانِ تو در بادِ سحرگاه
بر گردنِ احساسِ همه حلقۀ مار است
مویِ فرفری سلسله در اطرافِ گوش ها
هر حلقهی آن باعثِ عشقِ بی قرار است
آن قد بلندت، وسطِ کوچه و بازار
مانندِ درختی که لبِ یک چشمه سار است
مردم همه گشتند اســـیرِ رخِ نازت
هر کس که تو را دید، دلش تحت فشار است
وقتی که تو با ناز گذر میکنی از شهر
در سینۀ دیوانهدلان شورِ شکار است
شعر: ارشاد امینی
/channel/ershadamini0