295
ما همان چیزی هستیم که فکرش را می کنیم. تمام چیزی که ما هستیم از افکار ما ناشی می شود. ما با افکار خود، دنیا را می سازیم....💚🌱 ناشناسمون👇🏻👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4734163
یه نصیحت کوچیک برای آخر شب:
از ادمها انتظار آینه بودن نداشته باشین
چون حتی آینه هم جای چپ و راست رو تغییر میده . چه برسه به آدم ها
امان از آدما
امان...
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
چقدر حسرت ها و ای کاش های زندگیم زیادن.
ای کاش همینطور که من پیش بقیه بودم ، میتونستین تظاهر کنین که کنارمین
پرسش خوبی های الکی وقتی چشماتون مشمئز شدنتون رو نشون میده نفرت انگیزه.
ای کاش حداقل متظاهر خوبی بودین
هر چند کسی بخواد خوب میتونه تظاهر کنه به شرطی که بخواد.
اگر که بخواد...
از اول هم حماقت از من بود، درست از همون اول...
ای کاش میتوانستم فریاد بزنم: «خاک بر سر این احمق که از کسی انتظار داشت که نباید!»
اما حتی فریاد زدن هم برای این حماقت، دیر است.
#ماهنو 🌒
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
ای کاش کاری جز نشستن کنارت از دستم برمیومد
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
دردها را نمیشود از هم گرفت، اما میشود کنارشان نشست و نگهشان داشت. کاش این را یاد بگیریم که «تنها ماندن» بخشی از «درد کشیدن» نیست؛ یک انتخابِ ناخواسته است که ما آدمها با بیتوجهی به هم تحمیل میکنیم.
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
هرگز نباید از کسی چیزی بخواهی، هرگز مخصوصاََ از آنهایی که از تو قدرتمندترند.
اینگونه افراد به دلخواه خودشان پیشنهاد
کمک میکنند ...
📚مرشد و مارگریتا:
میخائیل بولگاکف
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
دلش میخواست همچون پرندهای پر بکشد و برود به جای دیگری، بسیار دور، در فضایی پاک و منزه دوباره جوان بشود.
مادام بوواری
گوستاو فلوبر
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
| کوه غم گشتم و هر لحظه کَنَم سینه خویش
طرفه حالیست که هم کوهم و هم کوه کَنَم!
- هلالی جغتایی
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
مگذار در لحظه هایی از زندگی،
به خاطر کوچکترین چیزها که بزرگ مینمایند
در چشمانت اشک بنشیند
اشک ها برای غم های بزرگ و شادیهای بزرگ است ...!
📚من از دنیای بی کودک میترسم:
هیوا مسیح
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
ای کاش آدما گاهی بجای حرف زدن با نگاه پر آبشون، با کلمات هم ارتباط برقرار میکردن.
نمیدونم شاید اینطوری درد قابل تحمل تر میشد یا شاید فقط شاید بهتر میتونستیم همدردی کنیم.
شاید...
شاید...
و کلی شاید....
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
میگن ظاهر مهم نیست
پس چرا له کردن یه سوسک
عادیه، ولی کشتن یه
پروانه دلتو میلرزونه در حالی که
هر دوشون یه حشره هستن!!
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
شما رو نمیدونم ولی اگه قرار بود برگردم عقب تمام متن های بلند و توضیحهایی که برای بعضی آدمها فرستادم رو پاک میکردم و به جاش فقط مینوشتم
«باشه!»
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
شما رو نمیدونم ولی اگه قرار بود برگردم عقب تمام متن های بلند و توضیحهایی که برای بعضی آدمها فرستادم رو پاک میکردم و به جاش فقط مینوشتم
«باشه!»
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
او دوست نداشت که تنها باشد. افزون بر این، علاقهای به بودن در کنار مردم نداشت.
آلیو کیتریج
الیزابت استروت
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند.
سمفونی مردگان
عباس معروفی
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
اما زمانِ شرط داشت به پایان میرسید.
دو سال تمام شده بود. آنیوئهنینگ حالا دختری ۱۵ ساله بود، با موهایی نقرهای، نگاهی آرام اما محکم، و هالهای از ارواحِ مهربان که همیشه دورش میچرخیدند.
او آماده بود تا از دروازههای روستا بیرون برود و از پادشاه، جدایی از شاهزادهی مغرور را طلب کند.
اما او نمیدانست که در بیرون از آن حصار، شاهزادهای که قرار بود از او متنفر باشد، با شنیدن اخبارِ دختری که در سرزمینِ مرگ به روی آبادی تبدیل شده بود، تصمیم گرفته بود تا خودش را به آن معرکه برساند...
شبِ آخرِ سال دوم است.
آن یوئهنینگ روی صخرهای بلند در حاشیهی دریا نشسته است. ماهِ کامل، نورش را روی موهای نقرهای او میپاشد. دیگر خبری از آن دختر لوس و پرخاشگر نیست. او حالا نفس عمیقی میکشد و بوی خاکِ بارانخورده و گندمهای تازه را حس میکند.
پشت سرش، روستای نفرینشده، حالا به یک آبادیِ پر از چراغهای روشن و خانههای گرم تبدیل شده است. بچهها در خواباند و بزرگترها برای فردا آماده میشوند.
او دستش را روی خاکِ کنار صخره میگذارد. چشمانش را میبندد. ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبیرنگ از دل خاک بیرون میآیند. ارواحِ درختانِ کهن، ارواحِ گلهای وحشی و حتی ارواحِ کسانی که سالها پیش در این سرزمین مرده بودند. آنها مثل زبانههای آرامِ آبی، دور او میچرخند. یکی از ارواح، مثل یک باد ملایم، دستش را روی گونهی او میکشد.
آن یوئهنینگ لبخند میزند و زمزمه میکند: «دیدی؟ ما زنده موندیم. من بهتون قول داده بودم.»
ارواح در سکوت، رقصی آرام را شروع میکنند. صدای زنگهای کوچک از دور شنیده میشود.
ناگهان، در سکوت شب، صدای سم اسبها از بیرونِ حصارِ جادویی بلند میشود. ارواح یکدفعه پریشان میشوند و دور او جمع میشوند، انگار میخواهند از او محافظت کنند.
آن یوئهنینگ سرش را برمیگرداند. در تاریکیِ بیرونِ حصار، سایهی یک ارتش دیده میشود. پرچم سلطنتی. و در رأس آنها، شاهزادهای است که حالا دیگر مغرور نیست؛ بلکه با چشمانی حیرتزده به این بهشتِ سبزِ وسطِ سرزمین مردگان نگاه میکند.
آن یوئهنینگ آرام بلند میشود، لباسش را مرتب میکند و به ارواح میگوید: «نترسید. حالا نوبت منه که با گذشتهام حرف بزنم.»
لالاییِ ارواح در شبِ آخر
آن یوئهنینگ صدای سم اسبها را میشنود، اما به روی خودش نمیآورد. او پلکهایش را روی هم میگذارد و به ارواح آبیرنگِ اطرافش پناه میبرد.
بادِ ملایمی از سمت دریا میوزد و بوی نمک و گلهای وحشی را با خود میآورد. یکی از ارواح، که روزگاری درختِ کهنسالی در همین جنگل بوده، به آرامی دور او میپیچد. مثل یک پتوی نرم و مخملیِ آبیرنگ. ارواح، دیگر التماس نمیکنند و نمیترسند؛ آنها فقط در سکوت، لالاییِ قدیمیِ زمین را زمزمه میکنند. صدایی شبیه به برخورد قطرات شبنم با برگها، یا صدای دورِ موجهایی که به صخره میخورند.
آن یوئهنینگ دستش را روی خاک میگذارد. زمین، گرم است. انگار که زمین هم نفس میکشد. او لبخند میزند و به ارواح میگوید: «بگذارید لشکر بیرونِ حصار منتظر بماند. شاهزاده میتواند سوار بر اسبش بماند، اما من... من امشب مهمانِ خواب هستم.»
ماهِ کامل، نور نقرهایاش را روی موهایش میریزد و هلالِ ماه، مثل یک چراغخوابِ کوچک، بالای سرش میدرخشد. ارواح آبی، آرامآرام به شکل ستارههای کوچک درمیآیند و دور تا دورِ او حلقه میزنند.
او چشمانش را میبندد. دیگر نه بوی خونِ معرکه را حس میکند، نه ترسِ تبعید را. فقط بوی گندمهای تازه و بوی خاکِ بارانخورده است.
و در ذهنش، قبل از آنکه خوابش ببرد، این جمله را زمزمه میکند:
«فردا، هر چه خدا بخواهد. اما امشب، من با ماه و دریا قرار دارم.»
#ماهنو
حتی انتظارِ دروغ هم دیگر برایم بیمعناست، وقتی نگاهتان حقیقت را فریاد میزند.
#ماهنو 🌒
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
هیچ درمانی برای درد تو پیدا نکردم. فقط آمدم کنارت نشستم. و امیدوارم این "نشستن"، کمی از سنگینیِ بارِ تو را کم کرده باشد.
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کاش میدانستی هر چه که باشد ،
هر چه که شود،
من باز هم کنارتم. حتی اگر نتوانم دردت را از تو بگیرم،
حتی اگر نتوانم کاری برایت بکنم،
لااقل...
لااقل این را بدان که در این مسیر تنها نیستی.
زیرا من با توام و پشتم خدا...
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
غم هر کس برای خودشه
درد هر کس برای خودش بزرگ و ارزشمنده
اما کاش میفهمیدین نیاز نیست تنها باهاش روبه رو شین
ای کاش میدونستین.
ای کاش
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
زندگی شاید مرا بدخُلق کرد، اما در بدذات کردن من موفق نشد.
ناشناس
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
تراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی، گاهی آمادهام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسانها نداشته باشم.
- آلبر کامو
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
مگذار در لحظه هایی از زندگی،
به خاطر کوچکترین چیزها که بزرگ مینمایند
در چشمانت اشک بنشیند
اشک ها برای غم های بزرگ و شادیهای بزرگ است ...!
📚من از دنیای بی کودک میترسم:
هیوا مسیح
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
سکوتِ آدمهایی که فقط نگاه میکنند، گاهی از فریاد هم بلندتر است.
چشمهای خیس، درد را نشان میدهند. اما فقط کلمهها هستند که میتوانند آن را تقسیم کنند.
پس حرف بزنید از کلمات استفاده کنید تا احساساتتان را فریاد بزنید .
اینگونه شاید ...درد شکست ....
شاید فرو ریخت
یا شاید.. التیام پیدا کرد....
از کجا معلوم، تا امتحان نکنید نمیفهمید .
پس خواهش میکنم!خواهش میکنم کلمات را فراموش نکنید... آنها معجزه گر های پنهان اما قوی هستند .
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
زندگی یعنی خواستن؛
و خواستن یعنی رنج.
📄آرتور شوپنهاور
#اهالی_قلم
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
میگن ظاهر مهم نیست
پس چرا له کردن یه سوسک
عادیه، ولی کشتن یه
پروانه دلتو میلرزونه در حالی که
هر دوشون یه حشره هستن!!
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست
با این حال برای حل كردن آنچه سخت است، چیز دیگری یارای مقابله با آب را ندارد
نرمی بر سختی غلبه میكند و لطافت بر خشونت
همه این را میدانند ولی كمتر كسی به آن عمل میكند ...!
📚دائو ده جینگ:
لائوزه
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
او دوست نداشت که تنها باشد. افزون بر این، علاقهای به بودن در کنار مردم نداشت.
آلیو کیتریج
الیزابت استروت
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کسی را که برای او گزینهای بیش نیستی، هرگز به اولویتت تبدیل نکن.
مایا آنجل
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کسی که
تورا ،
رنجانده
خواهد
رنجید
در حین شادی...
در حین امید..!:)
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کتاب: نگهبان ماه و دریای خاموش
فصل اول: معرکهی خون و خاطره
سیزده سالگی، سنی است که دخترها باید به فکر جشن بلوغ و انتخاب لباس باشند. اما برای «آن یوئهنینگ»، سیزده سالگی با صدای شکستن شمشیرها و بوی خون آغاز شد.
او در میان آشوب یک معرکهی بزرگ، درست وقتی که شورشیان به قصر یورش آورده بودند، ایستاده بود. آنیوئهنینگ دختری از اشراف پایینرتبه بود؛ دختری که به خاطر رفتار بد و تندش هیچ دوستی نداشت. مردم او را لوس و پرخاشگر میدیدند، اما هیچکس نمیدانست که او فقط از ترسِ مورد آزار قرار گرفتن، به دیگران حمله میکرد.
و درست در همان لحظهی هرجومرج، ضربهای به سرش خورد.
وقتی چشمانش را باز کرد، دنیای اطرافش تغییر کرده بود. نه، بلکه ذهنش تغییر کرده بود. سیلابی از خاطرات به سمتش هجوم آورد. زندگی در دنیای مدرن؛ ماشینها، آسمانخراشها، و... مزارع. او در آن دنیا یک کشاورز بود. او زندگی قبلی خود را به یاد آورد و ناگهان فهمید که الان در بدن یک دختر اشرافی در دنیایی پر از جادو تناسخ پیدا کرده است.
اما این بیداری، راز بزرگی را برایش فاش کرد. رازی که اگر دهانش را باز میکرد، مرگش حتمی بود. او چیزی را دید که نباید میدید و در همان معرکه، رازِ آن را فاش کرد.
فصل دوم: تبعید به سرزمین مردگان
راز افشا شد و خشم شاهزاده و پادشاه را برانگیخت. اما مجازات او مرگ نبود؛ بدتر از مرگ بود.
قانونِ هزار سالهی این پادشاهی میگفت که اگر دختری از خانوادهی آنها متولد شود، باید با شاهزاده ازدواج کند. هزار سال هیچ دختری به دنیا نیامده بود... تا اینکه آنیوئهنینگ متولد شد. شاهزادهای مغرور، خودپسند و بیعاطفه که از او متنفر بود و او هم متقابلاً از شاهزاده بیزار بود.
آنیوئهنینگ نمیخواست سرنوشت غمانگیز زنانی را تکرار کند که در تاریخ خانوادهاش به خاطر این وصلت نابود شده بودند. او نمیخواست در این ازدواج بمیرد. برای همین، با افشای آن راز، توطئهای چید تا خودش را از این بند نجات دهد، اما نتیجه معکوس داد.
شاه برایش شرطی گذاشت: «تبعید به روستای حصارکشیده. هیچکس تا به حال نتوانسته از آنجا زنده بیرون بیاید. اگر بتوانی دو سال در آن سرزمین نفرینشده زنده بمانی، من فقط یک خواستهی تو را برآورده میکنم.»
آنیوئهنینگ خواستهاش را گفت: «جدایی از شاهزاده.»
روز قبل از تبعید، آنیوئهنینگِ لوس و بدرفتار، کاری کرد که هیچکس انتظارش را نداشت. او به سراغ تمام کسانی رفت که به آنها بدی کرده بود و از آنها معذرتخواهی کرد. سپس با کولهپشتی بر دوش، موهای نقرهایاش را بست و به سمت دروازههای جهنم رفت.
فصل سوم: بوی خاک و زمزمهی ارواح
روستا، چیزی شبیه به یک گورستان بود.
حصاری بلند و جادویی دور تا دور آن کشیده شده بود که هیچکس را یارای عبور از آن نبود. نه آبی بود، نه غذایی. مردمِ آنجا هیچ بویی از تمدن نبرده بودند؛ مثل وحشیها با شکار زنده میماندند و هیچ بزرگسالی در میانشان دیده نمیشد.
آنیوئهنینگ با خودش فکر کرد: «من در دنیای قبلیام کشاورز بودم. من با خاک و گیاه بزرگ شدم. چرا نباید اینجا را تغییر دهم؟»
شبها، وقتی همه در ترس و گرسنگی میخوابیدند، او کنار دریا مینشست. ماهِ کامل در آسمان بود و لقبش را به او یادآوری میکرد: شاهزادهی دریای خاموش.
او صدایی شنید. صدایی که هیچکس دیگر نمیشنید. ارواح. ارواحِ مردگانِ این روستا، و ارواحِ درختانِ خشکیده. آنیوئهنینگ کشف کرد که قدرت «نگهبان ماه» را دارد؛ او میتوانست با ارواح صحبت کند.
اما این تمام قدرت او نبود. او که در دنیای مدرن کشاورزی میدانست، فهمید که میتواند با روح گیاهان ارتباط برقرار کند. او با ارواح درختان خشک حرف میزد، آنها را دلداری میداد و با جادویش، با کمکِ آن ارواح، ریشههای مرده را زنده میکرد. جادو به او میگفت گیاه چه میخواهد و تجربهی کشاورزیاش به او میگفت چطور آن را تأمین کند.
مردمِ وحشیِ روستا، با چشمانی حیرتزده دیدند که چگونه این دخترِ ۱۳ ساله، زمینهای بایر را شخم زد، آبیاری راه انداخت، دامداری را رواج داد و از دل خاکِ مرده، زندگی بیرون کشید.
فصل چهارم: آبادانی و سایهی تهدید
دو سال گذشت.
روستای وحشت، حالا به یک آبادیِ پررونق تبدیل شده بود. نوجوانانی همسن و سال آنیوئهنینگ دور او جمع شده بودند. آنها متحدان و دوستان جدید او بودند. او کمی جادو یاد گرفته بود و از همه مهمتر، یاد گرفته بود که چطور از قدرتهایش استفاده کند.
در این دنیا، دینی شبیه به ادیان ابراهیمی وجود داشت. مردم معتقد بودند که در برخی مکانها، خدا بیشتر حس میشود. آنیوئهنینگ اغلب با خود فکر میکرد شاید این حصارِ لعنتی، جایی است که خدا آن را برای نجات او ساخته است.