venus_boook | Unsorted

Telegram-канал venus_boook - گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

65

کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ اینجا آرشیو شخصی بنده است ،و علاقه‌مندان می‌توانند از مطالب استفاده نمایند.

Subscribe to a channel

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

ولیکن تحولات عجیبی در من رخ داده. نه‌تنها هیچ‌جور علاقهٔ بخصوصی در خودم حس نمی‌کنم، آن کنجکاوی سابق از سرم افتاده، بلکه میل مسافرت که سابقاً در من خیلی شدید بود، حالا دیگر کشته شده، و یا در اثر دقت دقیق در احوال اقتصادی و اجتماعی و سن‌وسال ووووو.... از صرافت این illusion (توهم) افتاده‌ام.

روزها را یکی پس از دیگری با سلام و صلوات به خاک می‌سپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه‌چیز این مملکت مال آدم‌های بخصوصی است. کیف و لذت گردش و همه‌چیز نصیب ما، این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد. مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است؛ آن‌های دیگر مسئولیت اتومبیل‌سواری و قمار و هرزگی را دارند.

گمان نمی‌کنم که هیچ جای دنیا وضعیت میهن شش‌هزارساله را داشته باشد. تراخم، سل، مالاریا، کثافت، شکنجه‌های قرون وسطایی، نفاق، حکم‌فرما است.





ص۵۷-۵۸ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

کتاب خواندن هم مثل همه‌چیز دیگر در این ملک، لوس و بی‌معنی شده. فقط دقیقه‌ها را سر انگشت می‌شماریم تا چند تا گیلاس بالا بریزیم و با کابوس شب در آغوش بشویم. آدم هی چین و چروک جسمی و معنوی می‌خورد و هی توی لجن پایین‌تر می‌رود. شاید هم این‌طور بهتر است.





ص۵۴ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

جای خوشبختی است که به حال سگم آشنا هستید و می‌دانید که نوشتن کاغذ برایم بلای عظیمی شده و اگر در جواب یا تشکر قصوری بشود، عمدی نیست. مثلی است معروف که: «یک جو از عقلت کم کن و هرچه خواهی کن.»





ص۵۱ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

نامه‌نگاری هیچ‌وقت نقطه‌ضعف (به قول فرنگی‌ها) اینجانب نبوده است. به کاغذنویسی در زمان مرحوم مادام دو سوینیه و شادروان قائم‌مقام و این‌جور موجودات پرچانه و پرمدعا و خودنما سوکسه داشته و یک‌جور اظهار لحبه به شمار می‌رفته؛ چون هنوز، گویا، تلگراف و تلفن پا به عرصه وجود نگذاشته بود.
از شما چه پنهان که وسایل چاق‌سلامتی اخیر هم دیگر از مد افتاده؛ حالا دیگر قرن، تلویزیون است.
- هدایت





ص۳۲ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

در ۱۸ مهر ۱۳۲۴ [۱۰ اکتبر ۱۹۴۵]، دکتر حسن شهید نورانی، استاد دانشکده حقوق دانشگاه تهران، به همراه همسر و سه فرزند برای مأموریتی درباره بررسی امکانات گسترش روابط تجاری ایران با کشورهای خاورمیانه، ایران را ترک کرد. پس از عبور از عراق و لبنان، راهی قاهره شد و تا پایان سال ۱۳۲۴ در آنجا ماند. سپس از طریق دریایی به فرانسه رفت و در ۹ فروردین ۱۳۲۵ [۲۹ مارس ۱۹۴۶] وارد پاریس شد.

او در پاریس یک سال مرخصی دانشگاهی داشت و در این مدت به چند کشور اروپایی، به‌ویژه آلمان، سفر کرد و در جست‌وجوی کار و شغل بود، اما موفق نشد. سال بعد دانشگاه با تمدید مرخصی او موافقت کرد و او در پاییز ۱۳۲۶ به ایران بازگشت. چند ماه بعد به‌عنوان وابسته بازرگانی و مستشار اقتصادی ایران در کشورهای اروپای غربی منصوب شد و در اواخر فروردین ۱۳۲۷ دوباره به پاریس رفت. این بار در زمینه تنظیم، تجدید و گسترش مناسبات بازرگانی ایران و اروپا فعالیت کرد و به موفقیت‌هایی نیز دست یافت.

با این حال، بیماری‌ای که سال‌ها با آن درگیر بود، از پاییز ۱۳۲۹ شدت گرفت و او را خانه‌نشین و سپس بستری کرد. درمان‌ها بی‌نتیجه ماند و حسن شهید نورانی سرانجام در دقایق پایانی روز دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ [۹ آوریل ۱۹۵۱] در پاریس درگذشت.

نکته مهم این است که مرگ او تقریباً هم‌زمان با مرگ صادق هدایت اتفاق افتاد؛ چند ساعت پیش از مرگ شهید نورانی، در گوشه‌ای دیگر از پاریس، جسد بی‌جان هدایت را یافته بودند. هدایت نیز دو یا سه روز پیش از آن به زندگی خود پایان داده بود.
مقدمه





خلاصه‌ص۳۰-۳۲ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

در آغاز این مکاتبه، هدایت ۱۳ سال دارد؛ تولد [۲۹ بهمن ۱۲۸۱ / ۱۷ فوریه ۱۹۰۳]. نویسنده‌ای است سرشناس و سخت مورد احترام روشنفکران ترقی‌خواه. اینکه دوستی حسن شهید نورانی [تولد ۲۵ حمل ـ فروردین ۱۲۹۱ / ۱۴ آوریل ۱۹۱۳] با هدایت از چه زمانی آغاز شده است، هیچ نمی‌دانیم.
مقدمه





ص۲۸ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

«من La Transmutation [استحاله] [منظور کتاب کافکا] را تمام کردم. یک بلاهت کامل است و آن هم در نوع رمان‌های غیرپلیسی، فلسفی و ملا‌لغتی‌مآب و پرطمطراق؛ ولی موضوع، با اینکه بد پرداخته شده است، شگفت‌آور است. واقعاً یک کشف است، چرا که نویسنده خودش را با لگن مدفوع هم‌هویت می‌کند. خیال می‌کنم که این خوک دست‌کم اقامت کوتاهی در مملکت شیر و خورشید کرده است، برای اینکه بتواند از یک چنین فکر نبوغ‌آمیزی الهام بگیرد. اینجا نه‌تنها آدم خودش را با لگن مدفوع هم‌هویت می‌کند، بلکه احساس لگن بودن را می‌کند؛ با این تفاوت که لگنی نیست که در یک هتل پاریسی باشد، برای مصرف مشتریانی به تعداد معدود، بلکه لگنی است که در معبر عام گذاشته‌اند، در اختیار تخمیهائی که ساکن کشوری هستند که اسهال خونی بیماری همه‌گیر است. البته ما اگزیستانسیالیست‌ها موافقیم که بگوییم همه‌چیز، همه‌جا، در ذات خودش گه‌آلود است.





ص۱۸ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

اگر به من گفته شود که برخی از نامه‌ها برای این یا آن کس برخورنده است، امری که در هر حال به تشخیص آن ناتوانم، همه‌کس می‌داند که هدایت و پدرم در قضاوت‌های خود گاهی جانب عدل را رعایت نمی‌کردند و غالباً هم زیاده می‌رفتند. بعد هم من فکر می‌کنم که باید رخصت داد که مردگان، مردگان را به خاک بسپارند. از آن زمان بیش از پنجاه سال می‌گذرد؛ کافی نیست؟
- پیشگفتار





ص۱۴ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





وقتی زندگی‌ات به نیمه برسد، ناچاری با مرگ رودررو شوی تا دیگر جدی بنویسی. بعضی آدم‌ها این پایان راه را خیلی زود می‌بینند، مثل رمبو. وقتی کم‌کم به چشمت می‌آید، حس می‌کنی باید این چیزها را نجات بدهی. مرگ، مَلِک اعظمِ نوشتن است؛ باید بنویسی، چون قرار نیست زنده بمانی.





ص۱۸۰ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی

پایانِ‌کتاب📚
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





از نوشتن میترسیم؛ چون مشت خودمان را باز می‌کند...!


👌


ص۱۷۳ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





چند سال پیش، دوست من، تیتو گراسی، از ژان پل سارتر اجازه گرفت تا زندگی‌نامهٔ او را بنویسد.

او به من گفت: «فکر بکری دارم. می‌روم پیش سارتر و از او می‌خواهم کتاب‌هایی را که در کودکی خوانده، برایم بنویسد و از روی آن کتاب‌ها، از چگونگی شکل‌گیری تفکر او سر در می‌آورم.»

کمی بعد، گراسی به سراغ من آمد و گفت: «این کتاب‌ها دیگر چه چیزی است؟ اصلاً اسمشان را نشنیده‌ام! کتاب‌هایی که سارتر در کودکی خوانده بود، همان کتاب‌هایی بود که ما در آمریکای لاتین می‌خواندیم.»





ص۱۳۸ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





نرودا هم‌زمان با الیوت می‌نویسد، اما نرودا در شهری باران‌خورده در جنوب شیلی شعر می‌گوید که هیچ کتابخانه‌ای ندارد. بااین‌همه، نرودا روی همان طول موج الیوت است. باید بگویم شاعران بودند که زبان را برای ما داستان‌نویس‌ها حفظ کردند.





ص۱۳۵ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





که‌وه‌دو شاعر بزرگ اسپانیا: «هیچ‌چیز مرا به حیرت نمی‌اندازد، چراکه دنیا مرا افسون کرده است.»





ص۱۲۶ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





فکر میکنم تنش داشتن، بهتر است از این که اصلا تنشی نداشته باشی...؛





ص۱۲۳ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





وقتی مطلب را روی کاغذ می‌نویسم، عملاً کامل شده؛ نه فصلی جا افتاده و نه صحنه‌ای. اساساً می‌دانم مطلب چطور پیش می‌رود و از نظر من کم‌وبیش کامل و تمام است؛ اما درعین‌حال، خودم را از عنصر غافلگیر شدن محروم می‌کنم.

هرکس که رمانی می‌نویسد، می‌داند که با آن مشکل پروستی دست‌به‌گریبان خواهد شد؛ یعنی این‌که به معنایی می‌داند قرار است چه چیزی را بنویسد و درعین‌حال، از آنچه عملاً بر کاغذ می‌آورد، تعجب می‌کند.

پروست فقط زمانی می‌توانست بنویسد که آنچه را که قرار بود بر کاغذ بیاورد، زیسته بود؛ بااین‌همه، طوری می‌نوشت که انگار چیزی از مطلب نمی‌داند و این خارق‌العاده است. 👌





ص۱۲۰ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد که شاید در روزنامه‌های تهران خوانده باشید، و آن هم کشتن کسروی در قلب وزارت دادگستری بود که به طرز عجیبی صورت گرفت، و پیداست که گروه زیادی در این کار دست به یکی برده‌اند. شهرت داشت که انجمن مسلمین پنجاه هزار تومان برای این کار تخصیص داده بوده.

به‌طور خلاصه، از این قرار است که کسروی با معاون خود، حدادپور، در مقابل مستنطق مشغول دفاع از خود بوده که دو نفر نظامی وارد می‌شوند و گلوله‌ای به گردن او می‌زنند. گویا معاون کسروی برای دفاع، دو تیر، یکی را به دست و دیگری را به پای هر یک از قاتلین می‌زند. جریان درست معلوم نیست، چون در روزنامه‌ها آنچه راجع به قاتل‌ها نوشته‌اند، که آزادانه خارج می‌شوند و فریاد «الله‌اکبر» می‌کشند و درشکه می‌گیرند و به مریضخانه می‌روند، بسیار گنگ و مشکوک به نظر می‌رسد. چیزی که حقیقت دارد، این است که مستنطق کسروی ظاهراً غش می‌کند و قاتلین، بعد از آنکه کسروی و معاونش را با گلوله می‌کشند، گویا فرصت زیادی داشته‌اند و با کمال فراغت بال مقدار زیادی زخم کارد به آنها می‌زنند، از ترس اینکه مبادا پیغمبر دوباره زنده بشود، و بعد هم با نهایت وقاحت از جلو عده زیادی می‌گذرند و «گراوُغلی» می‌خوانند و بعد، به طور بسیار مشکوکی، گرفتار می‌شوند.

این هم ماست‌مالی خواهد شد؛ یکی از لحاظ قضایی و دیگر به علت آنکه مقتول را می‌شناختید، اشاره کردم، ولی آن هم همان‌قدر عجیب است که باقیش. فقط یک geste symbolique، ژست / حرکت نمادین، در این جریان وجود دارد و نشان می‌دهد که در مملکت شاهنشاهی هیچ‌کس از جان خودش در امان نیست، حتی در قلب بنگاه دادگستری.






ص۵۵-۵۶ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

از اوضاع تهران خواسته باشید، به عادت معمول می‌گذرد. همان کافه فردوس بی‌پیر، همان قیافه‌ها، همان شوخی‌ها و آخر شب هم در Le Mascotte [لاماسکوت] می‌گذرد. این هم قسمت ما بود و در عالم ذر برایمان نوشته بودند. تقریباً یک‌جور محکومیت مادام‌العمر به اعمال شاقه است و مضحک اینجاست که به آن عادت هم کرده‌ام و هر جور تغییری به نظرم احمقانه و دشوار می‌آید.

کتاب‌های دیگر را هنوز فرصت خواندنش را نکرده‌ام؛ مثل ملانصرالدین که غربیل را تک‌چوب می‌گردانید، بند تنبانش باز شد و می‌گفت: «کو فرصت؟»






ص۵۲ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

در اکثر قریب به اتفاق موارد (۷۷) نامه با «یا حق» شروع می‌شود و (۶۷) نامه با «قربانت» و یا «زیاد قربانت» تمام می‌شود.
پایانِ‌مقدمه





ص۳۴ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

از صادق مرتب کاغذ می‌رسد. البته وقتی می‌گویم «مرتب»، باید با قید احتیاط این کلمه را تعبیر کنی، زیرا که ترتیب او هم مثل خودش می‌ماند. معهذا، من از او راضیم؛ ماهی یکی دو تا نامه سه، چهارصفحه‌ای می‌نویسد و خیال می‌کنم شق‌القمر می‌کند، چون برای والد محترمش هم از این غلط‌ها نمی‌کند. اما آن‌طور که تو می‌نویسی، بیکار به نظر نمی‌رسد. تو این دیوث را نمی‌شناسی؛ وقتی کار می‌کند، خود را به بیماری می‌زند.

یک نکته دیگر را هم می‌نویسم و آن این است که، راستی، در دقت و Ponctualité [وقت‌شناسی] من تاکنون احدی را مثل این قلندرِ از دنیا وارسته ندیده‌ام. موجود وحشتناک و عجیبی است؛ یک دنیا ضد و نقیض در آن جسم لاغر و چشم‌های ورقلنبیده و گردن باریک و لبخندهای زهرآلود و زبان تند و تیزش نهفته است.
- حسن‌شهیدنورانی





ص۳۲ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

در این سال‌ها، هدایت کارمند غیررسمی دانشگاه تهران است و در قلم شهید نورانی، روزهای او چنین می‌گذرد:

«هدایت فعلاً در هنرکده هنرهای زیبا کار می‌کند. حقوقش ۳۶۰ تومان است... کاری در حقیقت ندارد. ظاهراً مترجم است، ولی متنی وجود ندارد که محتاج ترجمه باشد...

روزی نیم ساعت آنجا سری می‌زند. اول کلاهش را برمی‌دارد و در گوشه‌ای می‌گذارد. بعد روی صندلی می‌نشیند و زنگ می‌زند و یک چای قندپهلو دستور می‌دهد. سپس مدتی به دیوارها نگاه می‌کند و اگر روزنامه‌ای زیر دستش باشد، به صفحه اول آن نگاه می‌کند، ولی نمی‌خواند و پس از صرف چای، مجدداً بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند، کلاهش را به سر می‌گذارد و از همان راهی که آمده بود، برمی‌گردد. این است برنامه روزانه هدایت؛ یک کلمه خلاف یا اغراق در آنچه عرض کردم نیست.

نه وزارت خارجه به دردش می‌خورد و نه وزارت داخله. خودش عقیده دارد که سرنوشتی است که باید طی شود. من عقیده دارم که از پر دویدن، پوزار پاره می‌شود. بنده و هدایت هر جا برویم، نحسی فطری خود را با خود می‌بریم. چاره‌ای هم نداریم.»
مقدمه





ص۲۹ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

با اینکه می‌دانم که هر کجا بروم چه چیزی انتظارم را می‌کشد، با این حال نمی‌توانم جلوی میل شدیدم را بگیرم به فرار از این جهنم و گم‌وگور کردن خودم در جنگل‌های دست‌نخورده یا در میان وحشی‌های آفریقایی یا حتی بهتر، در یک اردوگاه محکومان به اعمال شاقه (این مطمئن‌تر است)، به شرط اینکه این سوراخی را (با وجود ضعف من برای همجنس‌گرایی) یکسره ترک کنم و این کابوس را برای همیشه فراموش کنم. افسوس که نیرو و پول و بسیاری چیزها لازم است که من ندارم.

مسئله این نیست که زندگی‌ام را دوباره بسازم؛ وقتی که آدم زندگی نکرده باشد و همیشه زندگی حیواناتی را کرده باشد که شکارچیان را در تعقیب خود دارند، دوباره ساختن چی؟ نه، به زحمتش نمی‌ارزد. روزی که از در این دوزخ دانته‌ای پا به درون گذاشتم، هر امیدی را از دست دادم. در (اینجا به هیچ نماد جنسی نظر ندارم) تصمیمم گرفته شده است؛ باید که در این منجلاب دست‌وپا زد تا نفرت زندگی خفه‌مان کند. در بهشت گمشده، ملک جبرائیل به آدم می‌گوید: «Despair and die»، نومید باش و بمیر، یا چیزی از همین دست. با این وجود، کمی قضا و قدری شده‌ام؛ بیش از آن از همه چیز دلزده‌ام که کمترین کوششی بکنم. باید گه‌گرفتگی را تا آخر کشید.

اما با وجود همه این‌ها (و شما را از خطری خبردار می‌کنم)، اگر فرصتی پیش آید و به یمن تشویق‌ها و تلقینات شما از من برآید که همه چیز را ول کنم و در اوج هذیان، خانه‌کن، برای همیشه به پاریس بیایم. البته فقط به خاطر عظمت و شهرت وطن عزیزم هست که یک چنین دیوانگی را مرتکب می‌شوم تا یک لب و زبان دیگر (که به درد همدیگرلیسی هم نمی‌خورد) به لب و زبان‌های نمایندگان نژادی خطه پر افتخار شاهنشاهی ما اضافه شود.





ص۲۰ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

این نامه‌ها را در ۱۹۶۸، با نسخه‌هایی از ژورنال در تهران که داستان «لوناتیک» را چاپ کرده بود، همراه با تصحیحات دستی هدایت در حاشیه، به دوستی فرانسوی قرض دادم. دوست فرانسوی همه را گم کرد و به من هم گفت که هیچ متأسف نیست،اما من چرا...!

در یونان باستان، آن کس که درخت زیتونی را برمی‌افکند، به مجازات مرگ محکوم می‌شد. چرا قانون مجازات ما، آن کس را که دست‌نوشته‌هایی را گم می‌کند و، بدتر از آن، آن کس را که هیچ تأسفی هم از این کار خود ندارد، فراموش کرده است؟
- پیشگفتار





ص۱۶ 𖠚
📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

📖 #هشتادو_دو_نامه
🖊 #صادق_هدایت
  ❝ #به‌حسن‌شهیدنورانی❞
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





فکر می‌کنم فیلم بی‌دوام است، چون وابسته به تکنولوژی است که به‌سرعت پیش می‌رود و فیلم کهنه و منسوخ می‌شود، عتیقه می‌شود.

چیزی که به آن امید بسته‌ام، این است که تکنولوژی تا آنجا پیش برود که در آینده، فیلم وابسته به قرصی بشود که آدم می‌خورد؛ بعد می‌نشیند توی تاریکی و از چشم‌هایش، فیلمی را که می‌خواهد تماشا کند، بر دیواری سفید می‌اندازد.





ص۱۷۵ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





به من حمله کرده‌اند که زنانی بسیار آلوده‌دامن را تصویر کرده‌ام؛ اما علتش این بوده که فرهنگ من نگرشی منفی به زن دارد؛ فرهنگی که عرب و اسپانیایی و آزتک را با هم مخلوط می‌کند، خیلی با فمینیسم جور درنمی‌آید.





ص۱۴۸ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





شما در کوهستان، عصر آهن را دارید و در شهرهای ما، قرن بیستم را. دریافت این نکته که زمان خطی نیست، به‌خصوص در آثار فاکنر، خیلی مؤثر است.

فاکنر فراتر از هر چیز، نویسندهٔ شکست است. او تنها نویسندهٔ آمریکایی است که می‌گوید داستان ما فقط داستان پیروزی نیست؛ تاریخِ شکست هم هست.





ص۱۳۶ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





خیلی زود متوجه شدم که زبان انگلیسی دیگر به نویسنده نیاز ندارد. دریافتم زبان انگلیسی، سنتِ پیوسته‌ای در خلق آثار ممتاز دارد و هر وقت به خواب برود، همیشه یک ایرلندی هست که بیاید و بیدارش کند.





ص۱۲۷ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





مشغله‌های ذهنی من در تمام کتاب‌هایم پیداست؛ این‌ها بیشتر به ترس مربوط می‌شود. همهٔ کتاب‌های من دربارهٔ ترس است؛ یک حس همگانی: ترس از این‌که چه کسی ممکن است از در درآید، چه کسی مرا می‌خواهد، من چه کسی را می‌خواهم و چطور می‌توانم به این خواهش خود برسم.

این دلمشغولی‌ها را در همهٔ کارهای من می‌بینید و همراه با آن‌ها، مسائل کلی‌تر و تاریخی که به آن‌ها می‌پردازم. اما هم در زمینهٔ تاریخی و هم در زمینهٔ فردی، مضمون کار من ناتمام می‌ماند؛ چراکه ما از دنیا و از خودمان می‌ترسیم.





ص۱۲۴ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





همیشه این حرف ژاک واشه، سوررئالیست فرانسوی، در خاطرم هست که گفته: «برای کشتن آدم، هیچ‌چیز مؤثرتر از این نیست که نمایندهٔ کشورش باشد.» بنابراین، امیدوارم چنین موجودی نباشم.
👌👌

پابلو نرودا می‌گفت: «هر نویسندهٔ آمریکای لاتین که راه می‌رود، یک پیکر سنگین را به دنبال می‌کشد؛ پیکرِ مردمش، گذشته‌اش و تاریخِ میهنش.»





ص۱۲۲ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…

گزیده کتاب...(آرشیو شخصی)

...🪶





نوشتن مستلزم تمرکز نویسنده است، مستلزم این است که کاری جز نوشتن نکنی...





ص۱۱۸ 𖠚
📖 #زندانی_لاس_لوماس
🖊 #کارلوس_فوئنتس
  ❝ #عبدالله_کوثری ❞
⚑  #نشر_ماهی
🇲🇽 #نویسنده_مکزیکی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ☘

Читать полностью…
Subscribe to a channel