10193
بیهوده سَرک میکشی سپیدار بلند ؛ بسا پرندهها کہ باز نمیآیند...
اگر گمان میبری برخی چیزها را برای تو مینویسم در اشتباهی، من همه چیز را برای تو مینویسم...🥀♥️
Читать полностью…
من نگاه از مردم این شهر میدزدم ولی
آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی...
#محمدرضااحمدی
صبر را عاجز کند دردی که بیش از طاقت است...
#صائب_تبریزی
چه گویم ای که میپرسی ز حالِ روزگارِ من؟
که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمیدانم...
#ساوجی
دل خرابِ من دگر خرابتر نمیشود
که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند...
#هوشنگ_ابتهاج
پوشیده چون جان می روی
اندر میانِ جان من...
#مولانا
ای دوری تو نیمه تاریک جهانم
دلتنگی تو آتشِ افتاده به جانم...
گاهی هوای دست تو دارم و دستم نمی رسد...
#محمد_عسکری
/channel/nafasnevis84
هر شب، یک شعر برای دلت...
در کوچههای واژه، با ما قدم بزن."
🤍 گاهی چند خط، بیشتر از هزار حرف آرامت میکند...
اگر دلت شعر میخواهد، اگر با دلنوشتهها زندگی میکنی، اگر موسیقی برایت پناه است...
جای تو اینجاست.🌿
✨ شعر | دلنوشته | موسیقی | حرفهای ناگفته
@nafasnevis84
و دلتنگی
شاعری سرخورده است که شعری را
صدها بار بازنویسی میکند...
#محمود_درویش
دنیا، پُر از شگفتیها و رازهاست.
فکر میکنیم که آدمهای نزدیکمان را میشناسیم، امّا زمان با خودش چیزهایی میآورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردهایم، میدانیم؛ یعنی تقریبا هیچ!
همیشه بخشِ بزرگترِ حقیقت، در سایه قرار دارد. حتّی اگر بخشِ روشن، بزرگتر شود، باز هم بُرد با سایهها است...
#خابیر_ماریاس
📕قلبی به این سپیدی
ابتدا ما به غلط دل به تو بستیم و کنون
به تو برگشتنِ این دل، غلط اندر غلط است...
#محدثه_محمودلو
مثل قَلبی شدهام از تَپش افتاده ولی
به هر ایمایِتو از نو ضربان میگیرم...
#محمدبزاز
بارها غم به تو گفتیم ز ما نشنیدی
بعد از این مصلحت آن است که خاموش کنیم...
#هلالی_جغتایی
غمت را به من بده،
قلبت را بگذار برای دوست داشتنِ من...
دلم پیش توست
و امروز بیشتر از همیشه
حاضرم بهترین داشته هایم را بدهم
تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم...
#آلبر_کامو
مَکُن سرگشته آن دل را که دستآموزِ غم کردی...
#سعدی
بعد عمری، مات بودن در زمین فهمیده ام
بردن از تقدیر ،در قانون این شطرنج نیست...
شهری متحدثانِ حُسنَت ، الّا متحیرانِ خاموش...
#سعدی
دلم یک خانه ی قدیمی می خواهد ...
یک حال و هوایِ سنتی و اصیل ...
خانه ای با دری فیروزه ای ، حیاطی چند ضلعی و دیوارهایِ کاهگلی ،
با حوضی پر از ماهی هایِ قرمز و گل هایِ شمع دانی ،
پنجره هایِ چوبی و شیشه هایِ رنگ رنگی ...
خانه ای که کلون و هشتی و پنج دری و مطبخ داشته باشد ...
که وقتی دلم گرفت ، به تالارِ آینه اش بروم ،
میانِ آینه کاری های زیبایش بنشینم ... و حالِ دلم خوب شود ...
عصر هایِ تابستان ، تمامِ دلخوشی ام ؛
یک کاسه آبدوغ خیارِ خنک و نانِ خشک باشد ،
و شب هایِ زمستان ، تمامِ دلگرمی ام ؛
یک کرسی آتشیِ جانانه با یک سینی پر از آجیل و خشکبار !
صبح ها با شیطنت و صدایِ گنجشک ها بیدار شوم ،
به حیاطش بروم ،
و از عطرِ خاطره انگیزِ کاهگلش ،
جان بگیرم ...
من از حصارِ آهن و فولاد خسته ام ...
دلم خانه ای می خواهد ؛
که هر غروب ؛
رویِ تختِ قدیمیِ تویِ حیاط ،
روبروی حوض ، کنارِ باغچه ، بنشینم ،
چای بنوشم ،
و شعرهایِ زیبایِ فروغ را با شوقی بی وصف ؛
به روح و جانم ؛
تزریق کنم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
تنهایی ، موسیقی و
شعر را در قهوه انداختم
و تلخ نوشیدم در
دلتنگی ِ عصر جمعه...
#فردوس_فرهمند