sabadastan | Unsorted

Telegram-канал sabadastan - داستانهای پاساژ کیش

352

داستانهای آرش و صبا🍃انتقام دیو🍃هوروس و روح و مرا بخاطر بیاور و طلاق در کانال و اینستا قرار دارند ملوک و ملانی

Subscribe to a channel

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک ، قسمت آخر
عصای مادر جون رو از کنار دیوار برداشتم .
مانی شوکه شد اما گفت : منکه گفتم سو تفاهم شده ، ولی گردن من از مو نازکتره ، میخوای بزنی ، بزن .
یهو نیما دوید تو و گفت : میخوای چیکار کنی ؟ نزنیا !
گفتم : حساب تو رو که بعدا میرسم ، فعلا برو تو صف .
مانی زانو زده بود و سرشو پایین انداخته بود .
گفتم : عصای مادر جون برای من از شمشیر مقدس با ارزشتره .
مثل پادشاهان رومی که سر شمشیر رو به دو تا شونه ی سربازا شون میزدن و اونا رو شوالیه خطاب میکردن ، پای عصا رو آروم زدم به شونه ی سمت راست و چپ مانی و گفتم : من تو رو ملقب میکنم به شوالیه ی ملانی...
بعد جلوی مانی نشستم . مانی تو چشمام نگاه کرد . دستاشو باز کرد و منو به آغوش کشید .
در همین موقع پیمان گفت : هووی دارید چیکار میکنید ؟ از هم فاصله بگیرید!
ظرفیت میدون دادن داشته باشید !
نیما گفت : میدون آزادی ؟
پیمان دوید دنبالش و گفت : دلقک ، وایسا آدمت کنم .
مانی آروم گفت : تا آخر عمر مال منی...
طعم خوش عشق در تمام وجودم پیچید .
چند وقت بعد من با نگار آشنا شدم .
دختر خیلی خوبی بود و معلوم بود عاشق پیمانه .
پیمان هم نگار رو دوست داشت و خیلی زود ازش خواستگاری کرد و مامان اینا رفتن و قرار ازدواج گذاشتن .
نگار و نیما خنجر رو به دختر پیرمرد برگردوندن و به احتمال بعید دست از ساختن معجون زمان و چیزای عجیب برداشتن .
من و مانی هم لحظه شماری میکردیم واسه اینکه زودتر به هم برسیم .
بالاخره دو ماه بعد ، مراسم عروسی من و مانی برگزار شد .
البته پدر و مادرم میخواستن جشن ازدواج من و پیمان با هم باشه
ولی من مخالفت کردم ، چون این شب فقط باید مال من و مانی میبود !
بخاطر همین عروسی پیمان و نگار افتاد هفته ی بعدش .
حالا ما چهار تا با تجربه ای که هیچکس تو این دنیا نداره ، در کنار هم خوشحال و خوشبختیم .
با آرزوی خوشبختی برای همه ی عاشقها و همه جوونها و همه ی زوجها .
پایان
امیدوارم از این داستان خوشتتون اومده باشه !

داستان بعدی در مورد دختریه که سه تا انتخاب داره : اون باید بین زیبایی ، ثروت و عشق ، یکیو انتخاب کنه .
داستان «ماه پیشونی» به زودی .
دوستتون دارم ، خیلی زیاد ...

با تشکر فراوان از دوست عزیزم خانم زهرا درویش پور بابت ادیت داستان
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی ۸۸

امین ادامه داد : وقتی رخساره گفت نمیخواد ، عروسک خیمه شب بازی مادرش بشه و برای همیشه رفت ،
با شوق برگشتم ایران که بهتون بگم عشق اول و آخر زندگیمین .
ولی فهمیدم گم شدین ، میخواستم کل شهر و بگردم که یکی راپورت داد خونه مادامید و زن عمو و افرادش پیداتون کردن .
نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم به اون پشت بوم و جون اون از خدا بیخبر و گرفتم .
خدا رو شکر که به موقع رسیدیم وگرنه تا آخر عمر عذاب میکشیدم ! فقط بخاطر اون رعد و برق ، همه بیهوش شدیم و نفهمیدم شما کی اومدید به قصر .
فقط مطمئن باشید دیگه از هیچی نمیترسم و تا آخر عمر ، پاتون میمونم حتی اگه دارم بزنن...
با وجود اینکه متوجه حرفاش نمیشدم اما قلبم پر از شوق و عشق شده بود .
در همین موقع نگار اومد جلو و گفت : ببخشید ، یه بار دیگه تکرار میکنید
کدوم پشت بوم ؟ کدوم درگیری ؟
امین به من نگاه کرد که این دختره کیه؟
بهش گفتم : هر چی میدونی بگو ، خیلی مهمه .
امین همه چیو کامل تعریف کرد .
نگار با دقت گوش میداد و حرفی نمیزد . وقتی صحبت های امین تموم شد ، نگار برای مدتی به دور دستها و غرق در فکر خیره بود که پیمان صداش کرد :
نگار ، نگار...
و نگار اصلا انگار تو ی این دنیا نبود !
پیمان صداشو بلند تر کرد و گفت : نگار ، چی شده ؟
نگار زیر لب زمزمه کرد :
من فقط میتونستم مامانمو تا قبل از بارداری ببینم . دو نفر که جاشون عوض شده ، هم نمیتونن تو یه زمان با هم باشن . اونی که آقا امین ازش حرف میزنه ، ملانیه .
بعد دوید سمت پیمان ، بازوهاشو گرفت و گفت : تموم شد . پیمان ، تموم شد ؛ ملانی برگشته ، باید بریم .
گفتم : کجا برید ؟ لااقل تا صبح بمونید . شاه بابا میخواست ازتون تشکر شایسته کنه .
نگار گفت : نمیتونیم ، تو نامه گفته حتما باید شب برگردیم .
بعد منو بغل کرد و به سمت همون درخت باغ رفتن .
نگار یه مقدار شن تو خنجر ریخت ، از دور برام بوس فرستاد .
همگی رفتن پشت درخت و باز رعد و برق زد .
امین که هنوز هاج و واج بود ، گفت : اینا کی بودن ؟
در همین موقع شاه بابا وارد شد . گفتم : مهمونام رفتن .
گفت : چرا ؟ ای کاش مانده بودن تا در مراسم عقد شما و امین الدوله شرکت میکردند !
برق شادی در چشمان من و امین دوید .
شاه بابا گفت : ملوکم ، به بابا نگفتی شما و امین دلباخته اید ، وگرنه اجازه نمیدادم هیچ کدام از این اتفاقات بیفتد .
بعد جلو اومد و من و امین رو به آغوش کشید .

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک ۸۶
اون شب مادام دیر کرده بود و دلم شور میزد .
البته گفته بود : شاید شب ، دیر بیاد چون میخواد ، بره ، خونه ی خواهرش ولی من بازم دلم شور میزد . اگه نمیترسیدم ، میرفتم دنبالش .
با استرس تو حیاط راه میرفتم که یهو در حیاط با صدای وحشتناکی باز شد و چند نفر سیاهپوش وارد شدن و به سمت من اومدن . می‌خواستم فرار کنم ولی اینقدر شوکه شده بودم که انگار پاهام فلج شده بود .
یکی از سیاهپوش ها دستامو محکم گرفت . اون یکی جلو اومد و نقابشو کنار زد و بعد صدای خنده کریه ش تو گوشم پیچید ؛ زن عمو بود...
با حالت تمسخر گفت : دخترک عوضی ! فکر کردی میتونی از دست من فرار کنی ؟ من تا تو رو نکشم ، آروم نمیگیرم .
فکر کردی تمام نقشه های منو خراب میکنی و قسر در میری ؟ نه دختر جون ، کور خوندی ...
بعد اشاره کرد به اونی که دستمو گرفته بود .
مرد دست کرد پر شالش و یه چاقوی بزرگ آورد بیرون .
قلبم تند تند میزد ، دیگه تموم شد ، در یک لحظه تمام اتفاقات این چند وقت اومد جلو چشمم...
با خودم گفتم : نه ، نباید اینطوری تموم بشه .
به خاطر همین ، تمام قوامو جمع کردم و محکم با لگد کوبیدم بین پاهای مرد .
صدای زجه ی دردآلودش به آسمون رفت و روی زمین افتاد .
با تمام سرعتم به سمت پله های پشت بوم دویدم . میخواستم بوم به بوم فرار کنم اما وسط پله ها باز یکی پامو گرفت !
برگشتم و نگاه کردم ، زن عمو بود . با اون یکی پام محکم زدم تو صورتش .
دوباره دویدم تا رسیدم به پشت بوم .
اومدم بپرم رو بوم بغلی که دیدم ، خیلی دوره .
اما در همین موقع سربازهای شاه وارد کوچه شدن و به سمت خونه دویدن .
انگار یکی راپورت زن عمو و افرادشو داده بود . خیلی سریع اومدن تو...
داشتن از پله ها میومدن بالا که زن عمو خنجری از داخل لباسش کشید بیرون و گفت : خوشحال نباش ، حتی اگه یه ثانیه هم از عمرم مونده باشه ، تو رو میکشم .
به آسمون نگاه کردم ، هوا ابری بود . در همین موقع صدای رعد بلندی همه جا رو لرزوند و قطره های بارون ، وحشیانه به صورتم خورد .
بلند گفتم : خدایا کمکم کن !
زن عمو خنجر رو برد بالا . چشمامو بستم ، دیگه تموم شد ، راه فراری نبود .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

سلام دوستان عزیزم متن این کلیپو من نوشتم
و با صدای من و آرشه

مخصوصا تقدیم به کسانی که امشب تنهان
خیلی دوستتون دارم 💋❤️

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

دوستان عزیزم سلام
آخرین قسمت ملانی و ملوک فردا شب

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان کاملا تخیلی است

ملانی و ملوک
قسمت۸۴
گفتم مادام میشه بریم پیش این حاج آقایی که میگید
گفت بله یکم صبر کن رفت یه چادر و روبنده آورد گفت اینا رو بپوش تا مشکلی پیش نیاد
عالی بود حالا دیگه کسی منو نمی شناخت
اومدیم بیرون تا رسیدیم به بازار و حجره ی حاجی...
یه حجره عطاری بود. ته دلم روشن شد
از کجا معلوم که کلید برگشت من پیش همین حاج آقا نباشه
رفتیم جلو پسر بچه ای سیزده چهارده ساله دم حجره نشسته بود
مادام گفت پسر جان حاج آقا هست
پسر گفت نه
مادام گفت کجاست رفته طبابت مریض
پسر گفت نه رفته دکان آهنگریش
مادام گفت بیا بریم... وا رفتم
گفتم بریم خونه؟
گفت نه بریم آهنگری
چند تا کوچه رفتیم تا رسیدیم
صدای پتک و بخار همه جا رو گرفته بود
مادام از یه نفر پرسید اوس محمود هست
طرف گفت آره و اشاره کرد به ته دکان و کوره ای که در غبار کم و بیش دیده میشد
رفتیم جلو
مرد مسنی با صورت سرخ و عرق کرده آهن گداخته ای رو از آتیش کشید بیرون و با پتک کوبید و بعد تو روغن فرو کرد روغن آتیش گرفت
در همین موقع اشکهای از چشمهای حاج آقا فرو ریخت و آروم گفت استغفرالله ربی و اتوب و الیه
تو دلم گفتم ای بابا اینم که از اوناشه و
داره به بهانه ترس از آتیش جهنم واسه ما فیلم بازی میکنه
یهو سرشو آورد بالا مادام سلام کرد منم سرمو به نشانه ی سلام آوردم پایین
خوشم نیومده بود
صورت گر گرفته و عرقیش رو پاک کرد پیشبندشو باز کرد و ما رو برد کنار آهنگری که یه کاروانسرای قدیمی بود اما حالا شده بود چایخونه
سفارش چای داد
مادام گفت غرض از مزاحمت این که....
حاج آقا پرید وسط حرفشو گفت شما مراحمید مادام راستی دوایی که دادم خدمتتون افاقه کرد
مادام گفت بله ممنون
تو دلم گفتم حاج آقای ما رو باش هنوز ننشسته داره با مادام لاس میزنه
معلوم نیست منظور از دوا چی هست و چه سر و سری با این مادام داره
بعدم فکر میکنه با استغفرالله فستغر الله میتونه ملتو گول بزنه
باور کن چند نفرم اجیر کرده بگن فلان جاها دیدنش
اینا که موبایل ندارن همون موقع فیلم بگیرن بفرستن تازه اگه داشتنم با هزار ترفند میشد فیلمسازی کرد
بدبخت این مردم ساده که مرید این آدمند
به خودم اومدم مادام داشت نمیدونم در مورد چه داروی گیاهی حرف میزد و انگار یادش رفته واسه چی اومدیم
سرمو آوردم بالا اما دیدم حاجی زل زده به منو لبخند میزنه
گفت مادام یه چیزایی جسمو درمون میکنه یه چیزایی روحو
روح که بیمار باشه جسم سالم رو هم بیمار میکنه
اما امون از قضاوت نابجا میتونه کوه که سهله زمانو هم جابجا کنه
میتونه شاهدخت و عامی و عامی رو شاهدخت کنه
یهو شوکه شدم
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان کاملا تخیلی است

ملانی و ملوک
قسمت ۸۲
با چشم دنبال مادام میگشتم که
افسر روس با لهجه ی خاصی به زن عمو گفت تا شاه بویی نبرده و از جان دخترش میترسه، شما باید سندها رو بگیری دولت روس کاملا حامی و پشتیبان شماست علیا حضرت...
بعد صداشو آورد پایین و گفت فقط اینو بدونید اگر ملوک السلطنه به هر طربقی برگرده، تمام محاسباتمون بهم میریزه بانو
زن عمو گفت نگران نباشید همه جا مامور گذاشتم که به محض دیدنش کارشو تمام کنند
مردک عوضی با سبیلای فر خورده ش خنده ی موذیانه ای کرد و گفت احسنت به درایتتون بانو.
وحشت تمام وجودمو گرفته بود که یهو کسی دستمو کشید مادام بود
گفت باید سریع از اینجا خارج بشیم گفتم چی شده
گفت بیا بهت میگم سوار کالسکه شدیم
قلبم تند تند میزد
وقتی راه افتاد گفت یکیو اینجا پیدا کردم که مورد اعتماده قرار شد به شاه خبر بده و سر بزنگاه پدر همشون رو در بیارن
قلبم سرشار از شادی و امید شد
اما تا کی باید صبر میکردم
تو فکر بودم که صدای مادام منو بخودم آورد
گفت دیدی جوونای روسی چقدر خوب و با اراده بودن برعکس جوانای این دوره همه خسته همه بی حوصله فقر و افسردگی و افیون تو این مملکت موج میزنه
البته شما شاهدخت این چیزا رو درک نمیکنی
شما نه طعم فقر چشیدی نه دربه دری
تو قصر بودی سرشار از نعمت، سفر خارجه و وسایل گرون قیمت از حال مردم عادی خبر نداری
گفتم چرا مادام خبر دارم و میدونم حرفایی که میزنم برات معنا نداره

اما حدود دویست سال دیگه ایران همین وضعیتو داره
همین مردم افسرده همین جوونای بیحال همین اعتیاد همین خستگی و روزمرگی
اما سی چهل سال قبل از اون جوونای مملکتمون خیلی سالم بودن شرف داشتن غیرت داشتن هیچ دختری رو بی ناموس نمیکردن اگه خطاییم میکردن پاش می ایستادن و نود درصد مغزشون رو سکس پوشش نمیداد بخاطر همین عروس دو روزه رو میذاشتن و میرفتن تو میدون مین
چون به شرف و ناموس اعتقاد داشتن
شباشون با فیلم سوپر سر نمیشد بلکه با اشک برای استغفار گناهان نکردشون سر میشد
فقط خواهر و مادر خودشون ناموسشون نبودن
ناموس براشون کل زنهای ایران بود
چ خبر داشتن یه روزی قاضی و وزیر و وکیل و....
شرط شون برا کار راه انداختن بی ناموسیه...
تن پاکشون رفت زیر خاک غافل از اونکه استخون شون آجر آجر میشه واسه قصر بی ناموسا
چه میدونستن یه روزایی جونای همسن و سالشون ترامادل میخورن که رابطه جنسی شون طولانی تر بشه و جون داشته باشن واسه دختر بعدی...
و بعدم که معتاد شدن اینقدر بی اراده هستن که عرضه ی ترک ندارن
چه میدونستن....
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت۸۱

مادام نگاه مهربونی بهم کرد و گفت : منظورت امینه ؟
اشک تو چشمام حلقه کرد و تو دلم گفتم : نه ، منظورم دقیقا خود مانیه ، همون پست خیانتکار...
اشک از گونه م سر خورد و افتاد رو دست مادام که داشت دامن لباسو درست میکرد .
با اون لهجه ی قشنگ ارمنیش گفت :
غصه نخور عزیزم ، زندگی همینه...
مشکوک بود .
با بغض گفتم : شما از همه چی خبر داری ؟! حتی عشق ملوک و امین...؟!
سکوت کرد . خیلی دلم میخواست بدونم این اطلاعات رو از کجا داره . شایدم زهرا سادات بهش گفته !
خلاصه با هم اومدیم بیرون .
گویا از قبل با کالسکه چی هماهنگ کرده بود چون بلافاصله سوار کالسکه ای سر پوشیده شدیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم . باورم نمیشد عمارتی زیبا ، غرق نور ، درست عین تو فیلمها ...
مادام گفت : اینجا بگی نگی محله ی روسهاست البته انگلیسی و فرانسوی و ملیتهای دیگه ای هم اینجا ساکنن .
کلا یه جورایی محله ی اقلیتهاست . یکم دور از شهره و در اصل یه روستاست .
گفتم : اسمش چیه ؟ گفت : دروس .
با تعجب گفتم : چی؟ میدونی خونه هاش متری چنده ؟
گفت : قیمت زیادی نداره .
گفتم : قیمت نداره؟ متری سی میلیونه !
گفت : چی میگی دختر جون ، بیا بریم تو . سرده ، سرما میخوری .
تو دلم گفتم : آخ آخ ! کاش از این مخمصه نجات پیدا میکردم ، بر میگشتم زمان خودم ، دستبند و زنجیرمو میفروختم . بعد با اون معجونی که نیمای شاسگول بهم داد ، برمیگشتم کل اینجا رو به اسم خودم سند میزدم . تازه پولم اضافه می آوردم .
بعد یادم افتاد پول ما نه تو این زمان ارزش داره ، نه تو زمان خودم...
داشتم حرص میخوردم که مادام گفت : نقابتو بزن .
نقابابمون رو زدیم و وارد شدیم . وای ! چه سالنی ! چه لوسترایی ! چه لباسایی ! چه پسرای خوش قیافه ای که هنوز ماسکشون رو نزده بودن...
وای دنیای رویایی تمام دخترای زمان من بود .
لباسای قشنگ مردای خارجی و رقص با دامن پف دار ...
ایستاده بودم و محو این دنیای رویایی بودم که یکی با لباس نظامی شیک جلوم خم شد و گفت : افتخار رقص میدید ، مادمازل ؟
راستش دوباره دلهره گرفتم . به مادام نگاه کردم .
گفت : متاسفانه مسیو ایشون فعلا حالشون مساعد نیست .
مرد با احترام دوباره تعظیمی کرد و رفت عقب .
یکی دو ساعتی گذشت که یکی که مادامو میشناخت ، باهاش مشغول حرف زدن شد و کم کم بردش اونور تر .
منم تنها کنار سالن ایستاده بودم و با هیجان به رقصها نگاه میکردم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید .
اگه میفهمیدم اون دختره ی عوضی کدووم گوری رفته ، میدونستم چه بلایی سرش بیارم . تمام تنم لرزید .
با وجود اینکه نقاب زده بود ، از صدا و بوی عطر آشناش شناختمش .
زن عمو بود که کنار یه افسر روس ایستاده بود .
وحشت زده چشم انداختم دنبال مادام اما نبود .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملوک و ملوک
قسمت۷۹
پیمان یه چیزی زیر لب گفت و از هوش رفت .
در همین موقع چند نفر از ندیمه ها و خدمتکارا به سمت ما دویدن .
صدای «الهی شکر ، الحمدلله » شون فضا رو برداشته بود اما ناگهان صدای گوش نوازی در گوشم پیچید :
- تصدق دخترکم...!
شاه بابا بود که پا برهنه به سمت من میدوید .
داشتم از دلتنگیش میمردم و منم به سمتش دویدم و چه خوش بود آغوش پدر...!
ادامه از زبان نگار

به محض اینکه چشم باز کردیم ، غلغله ای بر پا شد . اولش باغبونه ، بعدم کل خدم و حشم و خود شاه .
از این طرفم نفهمیدم پیمان چی گفت که یهو افتاد و از هوش رفت که اگه مانی نگرفته بودش ، مخش خرد میشد .
همینطوری گیج بودم که مردی سیبیلو به سمتمون اومد . خودِ خودِ شاه بود .
با خوشحالی گفت : شما دخترمو پیدا کردید ، بخدا سر تا پاتونو طلا میگیرم . باور کنید یه عمر به من گذشت !
اون جوونک چش شده ؟ آهای شما ! چرا ایستادید ، منو نگاه میکنید ؟! بلندش کنید یه شربت گلاب بدید به ناجی های دخترم ! بفرمائید خوش آمدید .
یهو منم سرم گیج رفت . اشک تو چشمای مانی حلقه زد . هممون انگار لال شده بودیم . صدای ضعیف پیمان تو گوشم پیچید : ملانی ، کجایی؟
و بعد صدای بغض آلود و وحشتزده ی مانی که گفت : اگر تو این مدت فهمیدن ملوک گم شده ، پس ملانی کجاست ؟ رفتیم تو ، شلوغ بود و پر سر و صدا ؛ از هر طرف نقل و نبات بود که دست به دست میشد و ما گیج و عصبی به این رفت و آمدها نگاه میکردیم و از ملوک هم خبری نبود .
تا اینکه ملوک اومد و از همه خواست برن بیرون .

ادامه از زبان ملوک

اولش که شاه بابا اونطوری ازم استقبال کرد ، همه چیو فراموش کردم تا اینکه بعد از یک ساعت حرف زدن با شاه بابا از میون حرفاش فهمیدم ، ملانی تمام این مدت اینجا بوده اما زن عمو اونو گروگان گرفته تا امضای شاه رو برای سند گیلان و تبریز بگیره . و بعدم در هر صورت میخواسته بکشدش .
شاه از ترس جون من ، یعنی دخترش ، میخواسته سند و امضا کنه .
اما جاسوسی بهش اطلاع داده که ملوک زیر عمارت زن عمو اسیر شده . اما دیگه خیلی دیر شده بود . ملانی نصفه شب با کمک زن یکی از نگهبانا فرار کرده بود .
زن عمو و افرادش داشتن از دهلیز فرار میکردن که درگیری میشه و اونا به دست افراد شاه کشته میشن اما زن عمو فرار کرده . چون خودش مزدور روسها بوده
احتمالا به سمت روسیه فرار کرده...
همه با دلهره گفتیم : خب الان ملانی کجاست ؟
ملوک سرشو انداخت پایین و گفت : متاسفانه افراد زن عمو قبل از مرگشون گویا زهرا سادات ، همون زن ناجی که جای ملانی رو میدونسته ، کشتن و الان سه روزه که ملانی که فکر میکردن منم، گمشده و هیچکس نمیدونه کجاست .
همه وا رفتیم .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

تلنگری به دختران علی الخصوص دوران دوستی ونامزدی

وقتي مردي شما را بخواهد، هيچ چيز نمي تواند جلویش را بگيرد!! پس بدانيد اگر برای ازدواج بهانه مشكلات را مياورد، يا شما را نمي خواهد يا هنوز ترديد دارد كه شما كيس ازدواجش هستید يا ديگري!

وقتي مردي شما را نخواهد، هيچ چيز نمي تواند نظرش را برگرداند و نگهش دارد!!! پس اگر برای نگه داشتنش مجبوريد خيلي وقتا از خيلي چيزا بگذريد يا متوسل به دعا و حاجت شوید، بدانید كه رفتنيست!! وقتتان را تلف نكنيد! او حتي بعد از ازدواج با شما نيز، متعهد به شما نيست!

@DrAzartash_delneweshteh

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت۷۶
ادامه از زبان ملانی
به زنی که کوفته و زخمی جلوم نشسته بود ، نگاه کردم و تمام امیدم یکباره به نا امیدی تبدیل شد!
اما یهو گفت : خانم ، غمت نباشه ؛ من خودم نجاتت میدم .
گفتم : چطوری ؟
گفت : فقط باید یکم صبر کنی . اینجا یه راه مخفی داره که هیچکس ازش خبر نداره ، فقط من راهشو بلدم . آخه میدونی ، آقام اینجا رو ساخته ، اوس ممد بنا ، این عمارتو به دستور عموتون عباس میرزا ساخت .
گفتم : عباس میرزا؟!
گفت : بله خانم ، شوهر همین زن عموتون دیگه... اون وقتا هنوز زن نداشت ، کم سن و سال بوده و سر پر بادی داشته گویا... یه شب آقام واسه ننه م تعریف میکرد که من یواشکی شنیدم که عباس میرزا بهش دستور داده زیر عمارت ،
این سرداب و این راه مخفی رو بسازه تا دور از چشم محمدشاه ، پدرش و بقیه ، بتونه معشوقه های رنگ به رنگشو بیاره تو عمارت ، بدون اینکه کسی ببینه...
آخه این دالون تهش میرسه به یه تپه ی نزدیک خیر خونه .
گفتم : خیر خونه دیگه کجاست ؟ منظورت موسسه خیریه س ؟
سرشو با شرم پایین انداخت و گفت : نه خانم ، کدوم خیریه ؟ آخه زشته من این چیزا رو جلو شما بگم .
گفتم : مگه چیه ؟
گفت : همون جا که زنای...
تازه دوزاریم افتاد ، تو اون حال خندم گرفت . چه اسمایی قدیم میذاشتن !
وقتی اینو گفت ، نور امید در قلبم شعله ور شد .
گفتم : مهم نیست به کجا برسه ، فقط من از اینجا خلاص شم .
واقعا اگه اینجوری بود ، می‌تونستم برم داخل شهر و شاید عطاری ، کیمیاگری ، شیمیدانی ، یکی پیدا میشد منو برگردونه خونه . به هر حال قدیمیا بیشتر حالیشون بود .
چشمام از خوشحالی برق میزد و یهو بی فروغ شد . گفتم : چجوری من از این سیاهچال بیرون بیام ؟ تو خودتم اسیری ! چجوری میخوای منو نجات بدی ؟
گفت ؟ تا شب صبر کن خانم ، تا نگهبانها بخوابن . بعد با این کلید در و باز کن ( کلید سرد آهنی رو گذاشت کف دستم)
این دالون رو بگیر و برو بعد از یه ساعت میرسی به یه غار رو یه تپه نزدیک شهر . از پشت ساختمون خیرخونه بیا تو شهر و سراغ خیاط خونه ی مادام لوپزو رو بگیر ، همون نزدیکه . یه زن ارمنیه . وقتی دیدیش بهش بگو زهراسادات منو فرستاده . خودم پیک میفرستم براش همه چیو میگم . اونجا جات امنه . بمون تا اوضاع درست بشه . خودم میام سراغت . ولی مراقب باش وقتی رسیدی خونه ش ، بیرون نیایی و کسی نبیندت .
گفتم : شوهرت چی ؟ مگه نمیشناستش ؟ اگه بیان سراغم ، چی ؟
گفت : نترس ، شوهرم یه آدم عوضیه ، از روزی که عروسش شدم ، دیگه نذاشت من خانواده مو ببینم ، چه برسه به فامیل و دوست و آشنا ...
حالا بیا خانم ، بیا غذاتو بخور جون بگیری تا شب . سینی رو به سمتم گرفت .
دستام از ضعف ، میلرزید . به سینی نگاه کردم ؛ یعنی این واقعی بود یا فریب ؟
دیگه به هیچکس اعتماد نداشتم .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾

🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی
قسمت ۷۴
نگار رنگ پریده و وحشت زده اومد تو،
مضطرب گفتم : چی شده ؟
یهو بغضش ترکید و گفت : ملوک ، بدبخت شدیم .
منم داشت گریه م میگرفت ، گفتم : چی شده ؟
گفت : پیرمرده مرد .
پاهام شل شد ، هجوم افکار آزار دهنده داشت دیوونم میکرد.
یعنی چی ؟ یعنی من باید تا ابد اینجا بمونم و ملانی اونجا معلوم نیست چه بلایی سرش اومده که حال من روز به روز بدتر میشه... مستاصل گفتم : حالا باید چیکار کنیم ؟
گفت : نمیدونم . بعد یهو بلند شد و گفت : باید بریم اونجا .
گفتم : کجا ؟
گفت : خونه پیرمرده . امشب بلیط هواپیما میگیرم واسه شیراز و بعد دو ساعت بعد اونجاییم .
پاشو وسایلتو جمع کن . من به پیمان و نیما هم زنگ میزنم ، باید اونام بیان .
شاید بتونیم تو خونه ش یه چیزی پیدا کنیم . من به دخترش زنگ میزنم ، اون اجازه میده ما وسایل پدرشو ببینیم .
گفتم : ولی پیمان خیلی عصبانی میشه .
فریاد زد : به جهنم ! الان موضوع پیمان نیست !وسایلتو جمع کن ، بهت زنگ میزنم .
و از در بیرون رفت .
نشستم روی زمین ، سرمو گرفتم سمت آسمون و اشکام سرازیر شد . گفتم : خدایا ! دیگه بسه ! دیگه ما رو امتحان نکن ! اگه هر کسی دور و بر من گناهی مرتکب شده ، اولا که تو بخشنده ای و بعد هم من همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم . تا حالا چیز زیادی ازت نخواستم چون همه ی نعمتهاتو به من دادی و من همیشه شاکر بودم . حتی وقیتم نتونستم عشق امین رو داشته باشم ، گناهی مرتکب نشدم و راضی به رضای تو بودم
اما دیگه الان واقعا طاقتم تموم شده .
قسمت میدم کمکمون کن تا این ماجرا به خوبی تموم بشه ! بعد بلند شدم و وسایلی رو که برای سفر نیاز داشتم ، جمع کردم .
اینکه پیمان چه آتیشی به پا کرد ، بماند . شب همگی رفتیم فرودگاه و دو سه ساعت بعد شیراز بودیم .
و از اونجا ماشین گرفتیم برای استهبان و صبح رسیدیم به خونه ی پیرمرد .
دخترش با چشمای قرمز در و به رومون باز کرد .
نگار گفت : متاسفم که تو همچین شرایطی مزاحم شدیم . ولی من و دوستام باید یه چیزی رو پیدا کنیم .
خیلی مهمه ، مسئله ی مرگ و زندگیه .
دختر با لحن محزونی گفت : خواهش میکنم بفرمایید تو ، پدر گفته بود شما می‌آیید . رفتیم تو و نشستیم .
در همین موقع دختر پیرمرد اومد جلو و جعبه ای رو به سمت نگار گرفت و گفت حاج بابا تو لحظه های آخر این جعبه رو داد که بهتون بدم .
همه متعجب شدیم .
نگار با دستی لرزان جعبه رو گرفت و نشست و بازش کرد .
همه کنجکاوانه به داخل جعبه نگاه کردیم تا ببینیم حاج بابا چی برامون گذاشته...
ادامه فردا

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
قسمت ۷۲
این سرنوشت من بود ؛ هر چی رو میخواستم ، باید با خون دل و اشک و آه و ناله از خدا میخواستم !
جالب هم این بود که وقتی اعتراض میکردم ، میگفتن خدا دوستت داره !
حتما به صلاحت نبوده یا قسمتت نبوده...
اما بعضی ها رو میدیدم مثلا تو تاکسی نشستن که مدیریت یه شرکت بهشون پیشنهاد میشد !
یا وسط صد تا دختر رنگ و وارنگ همون روزی که سرما خورده بودن و دماغشون قد یه بادنجون ورم کرده بود ، مورد عشق و پسند و خواستگاری قرار میگرفتن و بهترین همسر نصیبشون میشد !
پس چرا برا ما این اتفاقا نمیوفتاد ؟
یادمه کلاس اول که برای هر بچه ای اوج خاطره و عشق به معلمه ، منی که تو بهترین مدرسه بودم ، قسمتم یه معلم عقده ای شد که حتی به بچه ی خودشم که همکلاسی ما بود ، رحم نمیکرد و با کوچکترین اشتباه ، همچین میکوبید تو سرش که صدای بز میداد ! حالا ببین با ما چیکار میکرد !
اون وقتا که مثل الان نبود که همه زبونشون دراز باشه . پدر مادرا دست همچین معلمایی رو ماچ میکردن )
یا شب اول خوابگاه دانشجویی ، تو یه شهر غریب ، میون اون همه آدم به من و یه دختره اتاق نرسید و مجبور شدیم تو سرمای اون شهر سردسیر تو نمازخونه بدون بالش و پتو بخوابیم .
یا خواستگارایی که میپسندیدم ، ولی میرفتن و پشتشون رو دیگه نگاه نمیکردن !
یا همین مانی ، چی میشد همون اول میگفت عاشق یکی دیگه س ؟
چقدر الکی خوشحال بودم ! چقدر فکر کردم خدا بهم نظر داره که مانی تو زندگیمه !
یا مادربزرگ گلم دقیقا وقتی که بهش نیاز داشتم ، منو تنها گذاشت و...
اما بعد یادم اومد مادربزرگم زنده س
و اونیکه مرده مادربزرگ ملوکه .
پس چرا خوشحال نبودم ؟!
چرا ته دلم یه غم عمیق بود ؟ انگار که واقعا از دست دادمش ، چرا الان حس میکردم اینجاست ؟!
دوباره اشکم سرازیر شد . سرمو به دیوار تکیه دادم .
تمام وجودم پر از ضعف و خستگی بود .
حتی نای دعا کردنم نداشتم و بعد مغزم خالی شد ، از تمام دردها ، ترسها ، رنجها .
یهو یه نوری اومد تو... چشمام از اشک نیمه بسته بود .
زیر لب مادر جون رو صدا میکردم که شبح زنی تار به سمتم اومد . با صدایی که بیرون نمیومد ، گفتم : مادر جون...
مادر جون نجاتم بده ، کمکم کن .
دستشو به سمتم دراز کرد اما پاهام جون نداشت که بلند شم . نشست و آروم به آغوشم کشید . بوی یاس میداد . سرمو گذاشت روی پاهاش و موهامو نوازش کرد .
یاد دختر کبریت فروش افتادم که مادربزرگش اومد و بردش پیش خودش .
گرمای دستش رو روی صورتم حس میکردم و صدای مهربونش که میگفت : تصدقت بشم ، پاشو عزیزم .
من مرده بودم ، هیچوقت فکر نمیکردم مرگ اینقدر شیرین و آروم باشه .
اما ناگهان اون دستای گرم یخ کرد و صدای جیغی تو گوشم پیچید .
خدا ذلیلتون کنه ! دختره رو کشتید...

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

سوپرایز 🎉🎉🎉🎉
بدون هیچ اطلاع قبلی
🌹🌹🌹🌹🌹
من برگشتم با ادامه داستان 💋❤️

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک
قسمت ۶۷
شاه با غضب ، شبانه منو به حضور طلبید .
به محض اینکه داخل شدم ، فریاد زد : آیا این صحت دارد که تو دل به امین سپرده ای ؟
راستش یهو لال شدم ؛ چی باید میگفتم ؟ منکه ملوک نبودم ؟ و نمیدونم ملوک چی میگفت ، ولی خودم به شخصه اگه مانی بود ، دیگه نمیخواستمش ، حتی اگه طلاق گرفته بود یا زنش مرده بود ،
چون به نظرم اون دیگه دست خورده بود و دختر هم نبود که بگم از خودش اختیاری نداشته .
شاید امین بخاطر احترام یا ترس از شاه خودشو توجیه کنه اما بازم دلیل خوبی نبود چون در هر صورت میتونست مرد باشه و حرفشو بزنه یا میشد یا نمیشد ؛
برای مانی اما هیچ توجیه ای قابل قبول نبود
جز آشغال بودن و کثیف بودن یه آدم که یکیو گرفتار خودش کنه و بعد بره سراغ یکی دیگه...
مگه میشه همچین آدمایی رو بخشید ؟
هیچ وقت افرادی که پنهانی با عشق سابق متاهلشون رابطه داشتن رو درک نمیکردم و واقعا نمیفهمیدم چطور غرورشون رو زیر پا میذارن ...
تو همین فکرها بودم که یه از ندیمه ها اومد و گفت : زن عمو خواسته منو ببینه و در مورد مسئله ای سری با من حرف بزنه و ازم خواسته از راه مخفی برم به عمارتش .
خب من مطمئن بودم در مورد امینه ، بخاطر همین خواستم خیالشو راحت کنم که من کاری به امین ندارم .
اما تا رسیدم ، دیدم برافروخته و خشمگین اومد جلو و گفت : شاه فهمیده ملوک عاشق امین بوده . حالا میخواد طلاق دخترمو بگیره . برام مهم نیست تو ملوکی یا نه ، ولی دیگه نمیتونی زنده باشی .
بعدم بشکنی زد و یهو چند تا مرد ریختن سرم و قبل از اینکه بفهمم چی شده ، دست و پا و دهنمو بستن .
وحشت زده و تقلا کنان سعی کردم از دستشون فرار کنم اما یکیشون سیلی محکمی به گوشم زد ، اونقدر محکم که سرم خورد به دیوار . گیج بودم و چشمام درست نمیدید ، وحشت تمام وجودمو گرفته بود .
فقط مدام به خودم میگفتم ، نباید بیهوش بشم ، نباید بذارم ازم سو استفاده کنند .
یکی از مردها منو روی دستاش بلند کرد .
از ترس ، بیشتر تقلا کرد و با دهن بسته به زن عمو التماس کردم ولم کنه تا بهش قضیه رو بگم .
ولی اون اومد جلو موهامو پیچید دور دستش و گفت : خفه شو ، فقط خفه شو .
خون از کنار لبم شره کرد ، زیر گردنم .
زن عمو روشو برگردوند و با غیظ گفت : ببریدش .
چشمم به در بود ، شاید کسی بیاد و نجاتم بده اما هیچکس نیومد .
در همین موقع یکی از مردها آروم در گوشش چیزی گفت .
زن عمو لبخندی زد و گفت :
آره ، اینطوری بهتره .
دیگه فاتحه ی خودمو خوندم و بدترین چیزهایی که ممکن بود ، برام اتفاق بیوفته ، رو تصور کردم .
دیگه هیچ چیز این قصر رویایی طلایی برام جالب نبود .
فقط میخواستم برم خونه ، پیش مامانم بابام و داداش مهربونم...

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت۸۹
ادامه از زبان ملانی
چشمامو که باز کردم ، گیج بودم . نمیدونستم کجام اما همه چی به سرعت از مغزم گذشت : زن عمو ، خنجر ، رعد و برق ، درد شدید ، سیاهی ...
بلند شدم ، هنوز سرم گیج میرفت .
به در و دیوار نگاه کردم ، خونه ی مادر جون...
وای خدایا ! چطور ممکنه ، من برگشته باشم !
با خوشحالی از اتاق اومدم بیرون .
صدا زدم : مادر جون ، مادر جون ، کجایی ؟
عجیب بود ، نصفه شب بود ، کجا میتونست رفته باشه ؟!
خب شاید رفته خونه ی عمه اینا یا خونه ی ما .
منکه نمیدونم تو این مدت چه اتفاقی افتاده .
گرسنه م بود ، رفتم سر یخچال هیچی توش نبود ! از مادر جون بعید بود یخچالش خالی باشه .
نشستم پشت میز آشپزخونه ، لایه ی غلیظی از خاک روی میز بود ! با تعجب اومدم بیرون و با دقت به اطراف ، نگاه کردم . انگار ماهها بود کسی تو این خونه نبود . وارد سالن پذیرایی شدم ، روی مبلها ملافه کشیده شده بودند . کنار پنجره یه میز کوچیک بود و عکس مادر جون با یه نوار مشکی . بغل عکس و کنارش یه قرآن و ضبط صوت .
زدم رو دکمه ی پلی و صدای قرآن تو خونه پیچید .
زانوهام شل شد ، مادر جون مهربونم !
تا صبح سرمو کنار دیوار تکیه دادم و اشک ریختم .قلبم از درد فشرده میشد .
یاد حرفای اوس محمود افتادم :
یه شادی و غم بزرگ در انتظارته .
نمیدونم کی خوابم برد اما با صدای در از خواب بیدار شدم . یکی کلید انداخت رو قفل . دویدم جلوی در . در باز شد و پیمان اومد تو .
با گریه گفتم : پیمان !
پیمان هم دوید سمت من .
باورم نمیشد بعد از این همه وقت تو آغوش برادرم بودم . پیمان دست کشید به سرم .
با گریه گفتم : مادر جون...
گفت : خدا رحمتش کنه ! آروم باش .
در همین موقع چشمم افتاد به پشت سرش ، نیما و مانی ایستاده بودن .
راستش نمیدونستم با این دو تا باید چه رفتاری داشته باشم .یکشون خائن بود و اون یکی عامل تمام این دردسرا .
نیما داشت با موبایل صحبت میکرد :
آره نگار ، ملانی اینجاست .
در همین موقع پیمان گفت : ما میریم تو حیاط ، چون بعضیا میخوان یه چیزایی رو توضیح بدن .
و مانی رو به سمت من هل داد و با نیما رفتن تو حیاط .
مانی یکم مِن مِن کرد و بعد از اول تا آخر ماجرا رو گفت .
بهش نگاه کردم و لبخند زدم .
گفت : هیچی نمیخوای بگی ؟
گفتم : زانو بزن .
لبخند شرمگینی زد و گفت : شرمنده ! ما از فردوگاه مستقیم اومدیم اینجا
من حلقه...
دوباره خیلی جدی گفتم : زانو بزن !
عصای مادر جون رو از کنار دیوار برداشتم .
مانی شوکه شد اما گفت : من که گفتم سو تفاهم شده ، ولی گردن من از مو نازکتره ، میخوای بزنی ، بزن .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک
قسمت ۸۷
زن عمو خنجر رو برد بالا . چشمامو بستم ، راه فراری نبود .
در همین موقع ، صدایی گفت : بندازش !
چشمامو باز کردم .
امین ، عشق ملوک ، بود با تپانچه ای تو دستش .
زن عمو خندید و گفت : جوجه ی دو روزه ! همه این دعواها بخاطر توئه...
امین فریاد زد : بخاطر من یا زیاده خواهی شما؟ نه من و نه رخساره ، دخترت ، هیچکدوم همدیگر رو دوست نداشتیم . شما با فتنه هات ملوک رو از من جدا کردی ، به امیدی واهی ، اما هیچ میدونستید رخساره هنوز باکره س ؟
چون ما هیچکدوممون نتونستیم عشق زندگیمون رو فراموش کنیم . بخاطر همین در فرنگ از هم طلاق گرفتیم .
رخساره با عشق واقعی زندگیش رفت . دیگه هیچوقت دخترتون رو نمی بینید.
حالا هم اگر اون خنجر لعنتی رو پایین نیارید ، بخدا میزنم !
زن عمو گفت : خاک بر سر بی لیاقتت ! دختر من اگر باکره مونده ، لابد بخاطر این بوده که تو مردی نداشتی . دیگه برو تو قصه ها دنبال ملوکت بگرد !
و خنجر و فرود آورد .صدای بلند رعد ، صدای شلیک ، رد خونابه روی زمین و درد وحشتناکی که تا عمق وجودم رفت ،
نمی‌دونم درد خنجر بود ، یا رعد و برق بهم زد . فقط همه جا سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
.


ادامه از زبان ملوک

از همون وقت از زمان آینده و از زیر اون درخت ، چشمامون رو بستیم و به دوره ی خودم اومدیم .
درد عجیبی در تمام بدنم حس میکردم . هوا بارونی بود و مرتب رعد و برق میومد . با وجود اینکه بدنم درد داشت ، چیزی نگفتم و تحمل کردم .
پیمان که حالش بد بود ، بقیه هم که دست کمی نداشتن ، به خاطر همین شروع کردم به غیر محسوس ، پرس و جو کردن از خدمه تا بفهمم تو این مدت چه اتفاقی افتاده و ملانی کجاست .
در عرض نیم ساعت فهمیدم چی شده .
ملانی اینجا بوده ، اسیر شده ، فرار کرده و تنها کسی که میدونست ، کجاست ، کشته شده .
پیمان دستشو روی شیشه ی بخار گرفته ی اتاق گذاشته بود و به سیاهی خیس بیرون خیره شده بود .
مانی یه گوشه پاهاشو بغل کرده بود و بی صدا شونه هاش میلرزید .
اومدم تو ، واسه بقیه تعریف کنم ، چی شده که در اتاق ، باز شد و مردی خیس با چشمای اشک آلود اومد تو .
کلاهشو برداشت و گفت : ملوک کجا رفتی؟ مُردم از دلشوره تا برسم به اینجا.
وقتی رعد و برق زد ، هممون بیهوش شدیم . خدا روشکر که سالمی !
نمیفهمیدم چی میگه ، گیج نگاش کردم .

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

اینم تقدیم به تمام عاشقان نازنین
که قدر عشق این نعمت بزرگ خداوند رو میدونن
روزها و شبهاتان عاشقانه و عاشقانه و عاشقانه تر 💋

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

@sabadastan

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت ۸۵
انگار برق سه فاز بهم وصل کردن . روبنده رو کنار زدم و با تعجب بهش نگاه کردم . تو این دنیا فقط خودم میدونستم که دختر شاه نیستم .
مادام از این حرکتم ترسید و گفت : وا ! چی شد دختر ؟ جن دیدی ؟ بنداز روبندتو ، خطرناکه .
اشک تو چشمام حلقه زد . به مرد نگاه کردم و گفتم : شما میدونید...؟ ولی از کجا؟
لبخندی زد و گفت : خرده آبرویی پیش خدا .
بعد گفت : مادام ، اشکال نداره این دختر اینجا بمونه ؟ خودم میرسونمش خونه .
مادام فهمید که باید بره .
گفت : بله ، منم باید برم خیاط خونه و رفت .
گفتم : پس همه چیز و میدونید... میدونید من ملوک نیستم ؟ خب اگه میدونید ، منو برگردونید خونه .
میگن شما طی الارض دارید ، شاید روی زمان هم کار کنه .
لبخندی زد و گفت : تو میدونی طی الارض چیه ؟
گفتم : چه میدونم ، یه نوشته و دعاهای سری روی کاغذ .
گفت : مطمئنی کاغذ و نوشته س ؟
گفتم : پس چیه ؟
دستشو گذاشت رو قلبشو و گفت : هرچی هست ، اینجاست و اینجا و به سرش اشاره کرد . باید این دو تا پاک باشه ، پاک پاک ؛ مثل نوزاد .
گفتم : من تو زندگیم سعی کردم آدم خوبی باشم . حجابم کامل بوده ، نماز میخونم ، روزه میگیرم ، با نامحرم هم بگو بخند نکردم . اینا کافی نیست ؟
دوباره لبخند زد و گفت : به نماز و روزه و حجاب نیست ؛ اینا زینته قلبه ، ولی اصلش نیست وگرنه خیلیا صاحب کرامات بودن . پاکی به دل آدمهاست . گفتم : من دلم پاکه تا حالا در حق کسی بدی نکردم ، توسری خور بودم اما تو سر کسی نزدم .
گفت : یعنی تا حالا به هیچ آدم بیگناهی تهمت نزدی ؟ کینه ی آدم بیگناهو بدل نگرفتی ؟ بدون اینکه بدونی ، مقصره یا نه ؟ مال حروم نخوردی ؟ همین الان تو دلت قضاوت نکردی ؟
جوابی نداشتم بدم .
گفتم : یعنی هیچ کاری نمیتونید برام انجام بدید :
گفت : من نه ، اما خدا تنهات نمیذاره
ولی خودتو برای غم بزرگ و شادی بزرگ آماده کن .
منظورشو نفهمیدم ولی شادی حتما رسوا شدن زن عمو بود .
برگشتم خونه ی مادام تا اینکه فرداش مادام که رفته بود خیاط خونه ، هیجان زده در حالیکه لکنت گرفته بود ، اومد خونه و تعریف کرد : شاه همه چیو فهمیده ، افراد شاه و زن عمو درگیر شدن اما زن عمو فرار کرده.
هم ناراحت ، هم خوشحال شدم و گفتم : پس می‌تونم برگردم به قصر ؟
گفت : متاسفانه نه هنوز .چون افراد ناشناس زن عمو هنوز اطراف قصر در کمینند .
یهو یه چیزی یادم اومد . گفتم :
راستی از زهرا سادات خبر نداری ؟
سرشو انداخت پایین و گفت : نمیدونم چجوری باید اینو بهت میگفتم . زهرا سادات زیر شکنجه ی اون پست فطرتا جون داده ولی حاضر نشده جای شما رو لو بده .
قلبم تیر کشید و با گریه گفتم : لعنت بهشون !
گذشت تا اون شب که مادام دیر کرده بود .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan
با تشکر فروان از دوست عزیزم خانم زهرا درویش پور بابت ادیت


👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان کاملا تخیلی است
ملانی و ملوک
قسمت ۸۳
مادام زل زده بود بهم و به حرفام گوش میداد
گفتم آره مادام دویست سال بعد ایران هنوز همین جاست
البته با کلی تکنولوژی که ساخت خودش نیست
اینقدر که تو ساخت پوشک بچه مونده
اما میدونی تو شاخ شونه کشیدن و ادعا از همه گنده تره
موشک میسازه کل زمین با خاک یکسان میشن
انرژی هسته ای داره و کلی امنیت سیاسی
کسی جرات نمیکنه نگاه چپ کنه به ایران حتی همون ترامپ زردنبو ولی خب از اینورم مردمش تو نون شب موندن
مادام گفت چی میگی دختر من نمیفهمم
گفتم چی بگم فقط میدونم الان همه دارن به نویسنده داستانم فحش میدن که اینقدر داستانو کش میده
مادام گفت پاشو ، پاشو بخواب عزیزم
فردا صبح هزار تا کار داریم
راستش مادام به نظر روشن فکر میومد
گفتم مادام شما به سفر زمان اعتقاد داری
گفت یعنی چی گفتم مثلا یکی از یه زمانی بره یه زمان دیگه مثلا از گذشته بره آینده یا برعکس
گفت یه نویسنده ای تو فرانسه هست که از این نوع داستانا مینویسه
البته منکه نمیتونم باور کنم اما شنیدم تو راسته بازار یه حاج آقایی هست
میگن یه چیزی داره به اسم طی الارض
میدونی چیه گفتم آره
گفت بله مریدم زیاد داره
همین زهرا سادات میگفت الان که اینجاست چشماشو میبنده باز میکنه جمکرانه
میبنده باز میکنه کربلاست نجفه مکه و مدینه س
گفتم خودش گفته طی الارض داره گفت نه دیدنش
تو یه روز سه چهار نفر جاهای مختلفی که هر کدوم دو سه ماه با هم فاصله دارن دیدنش
با خودم فکر کردم حتی اگه زن عمو رسوا هم میشد فرقی به حالم نمیکرد من تو این زمان گیر افتاده بودم و الان تنها چیزی که میخواستم این بود که برگردم خونه
گفتم این حاج آقایی که میگید کجاست میشه دیدش
گفت اگه حجره ش باشه بله
باید هر جور بود میدیدمش و رازمو بهش میگفتم اون حتما منو درک میکرد

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

حتما لازم نیست هزینه زیادی بابت تتو که پاک کردنشم کلی مشکل داره بدید
با کمی تمرین و خیلی ارزونتر ابروهای طبیعی زیبایی داشته باشید😊
@sabadastan

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک ۸۰
ادامه از زبان ملانی
با مادام لوپز رفتیم تو . همه چیو تقریبا میدونست .
گفت : زن عموی تو یه روباه مکاره که تا به هدفش نرسه ، آروم نمیگیره .
گفتم : اون چرا منو اسیر کرد ؟ بخاطر چهار تا دونه سند ؟ یعنی شاه ایران اینقدر بی عرضه س که یه زن ، سر دست بچرخوندش سر ؟
گفت : زن عموی شما مزدور روسهاست و از خیلی قبل تر روسها بطور نامحسوس سربازهاشون رو تو تهران و تبریز و گیلان مستقر کردن و به محض امضای اون سند یه قشون جنگی و دولت روس پشت زن عموی شما هستن .
با تعجب گفتم : شما از کجا میدونید ؟
گفت : متاسفانه نمیتونم بگم اما روسها نفوذ و قدرت زیادی تو این مملکت دارن .
گفتم : یعنی چی ؟ خب ایران هم قدرتمنده ! از چی میترسن ؟
خنده ی معنی داری کرد و گفت : کدوم قدرت ؟!ببخشید اینو میگما ، ولی شاه و وزیر و دور و بریاشون فقط فکر عیش و نوش و خوشی خودشونن ، نه ملت .
ملتم اینقدر طعم فقر و چشیده ، که دیگه براش مهم نیست . از خداشونم هست روس بیاد اینا رو برندازه . جوونای این مملکت همه یا افیونین یا به قول شماها زهر ماری خور ، دیگه حس و حال جنگ و دفاع از وطن براشون نمونده . اما جوونای روسی رو ببین همه ورزشکار ، همه قوی و خوش هیکل ، مهمونی به مهمونی لب به مشروب میزن . شعار سزار بزرگ این بوده : « کل دنیا باید بره زیر سیطره ی روس » . هدف جوونای روس هم اینه . بعد با ذوق گفت : میدونی چیه ؟ فردا شب یه جشن بالماسکه در منزل یکی از دوستان ما برگزار میشه تا دلت بخواد افسرای مقبول روسی و دخترای زیبای فرانسوی اونجا هستن .
گفتم : ببخشید ، ولی من حال مساعدی ندارم . در ضمن اگه بیام بیرون ، ممکنه زن عمو منو پیدا کنه و...
گفت : اوه ، نه خیالت راحت باشه ، خوبی جشن بالماسکه اینه که همه نقاب میزنن .
راستش درسته تو برزخ بودم ولی آرزوم بود فقط یه بار تو یکی از این جشنها شرکت کنم .
وقتی فیلمای خارجی رو میدیدم ، قند تو دلم آب میشد . ولی حیف که تو زمان ما جشنهای اینچنینی ممنوع بود .
پیش خودم گفتم : حالا بشینم اینجا غمبرک بزنم چیزی عوض میشه ؟ مخصوصا وقتی مادام اون لباس رویایی که شبیه لباس سیندرلا با دامن پف دار بود ، نشونم داد ، دیگه مطمئن شدم که حتما میرم .
فردا شب اون لباس خیلی خوشگلو به زحمت پوشیدم .
چون اول یه نیم تنه ی تنگ و سفت که پهلو و شکممو جمع میکرد ، پوشیدم و مادام لوپز بندای پشتشو جوری می کشید که فکر کردم الانه که دل و رودم از حلقم بزنه بیرون ولی خدایی ارزششو داشت . وقتی ژیپون لباسمو به زحمت پوشیدم ،
اونوقت لباس حریر ساتن رویایی رو تنم بود .
وای ! عین فرشته ها شده بودم !
بلند گفتم : کاش مانی هم منو تو این لباس ...
یهو لبمو گاز گرفتم . مادام نگاه مهربونی بهم کرد و گفت : منظورت امینه ؟
مشکوک بود ، اینا رو از کجا میدونست ؟!

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است.
ملانی ۷۸
صداش تو گوشم پیچید : راحت بخواب ، چون این شب آخر عمرته ...!
تکون نخوردم ، پس واقعا میخواست منو بکشه !
وقتی صدای پاش دور شد ، بلند شدم . یک ساعت صبر کردم ، همه جا سکوت مطلق بود . بلند شدم و رفتم سمت در . با احتیاط و بی سر وصدا قفل رو باز کردم ، هیچ صدایی نبود .
سمت راست ، یه دالون تاریک دیده می‌شد .
می ترسیدم برم تو اون ظلمات اما باید ریسک میکردم ؛ هرچی بود ، بهتر از این جا بود .
دل به دریا زدم و رفتم جلو و جلو و جلو... دیگه راه برگشتی نبود .
دستمو به دیوار گرفته بودم و میرفتم
تا جایی که از سقف ، نور ماه به داخل میزد .
حالا راه کم و بیش روشنتر بود .
اینقدر رفتم تا پام درد گرفت . تا اینکه بالاخره از دور ، حفره ای از نور دیدم .
وای خدا ! باورم نمیشد . با تمام قوا دویدم و هوای آزاد ، آزادی ، نور شفق صبحگاهی ، نسیم خنک و من روی تپه بودم . ولی باید عجله میکردم اگه متوجه میشدن و دنبالم میومدن ، بیچاره میشدم .
با سرعت از تپه اومدم پایین و به سمت شهر رفتم .
آفتاب طلوع کرده بود و نور خورشید آروم بیرون میومد .
از ترس اینکه ردمو نگیرند ، به اطراف نگاه کردم شاید بتونم تابلو ی خیاط خونه رو ببینم و از کسی نپرسم و بالاخره پیداش کردم .
بسته بود ! در پناه دیواری نشستم . جایی که زیاد دیده نمیشدم . تا اینکه زنی که کلاه پهن سیاهی بر سر داشت ، به سمت در رفت و کلید انداخت روی قفل در .
رفتم جلو سلام کردم ، با لحن شیرینی گفت : بنجو(سلام ) گفتم : مادام ؟ گفت : بله . گفتم : من ملانیم ، نه ببخشید ملوکم .
گفت : اوووه خدای من ! زود باش بیا تو...
رفتیم تو و همه چی رو براش تعریف کردم .
گفت : خبر دارم ؛ پیک زهرا سادات دیشب اومد و همه چیو گفت...
جات پیش من امنه ، دختر جون .

ادامه از زبان ملوک

شب لباسامونو عوض کردیم و همگی رفتیم زیر درخت .
ماه کامل در اومده بود .
همه با هم خنجر رو به سمت ماه گرفتیم و چشمامونو بستیم .
یه چیزی مثل زلزله بود ؛ زیر پاهامون میلرزید اما پیرمرد گفته بود : تحت هیچ شرایطی چشمامونو باز نکنیم . چیزی مثل جریان برق ضعیف وارد وجودمون شد و همه ی اینا چند ثانیه بیشتر طول نکشید .
زمین ساکن شد .
چشمامو باز کردم . وای خدا جون ! باغمون ، درخت سرو قدیمی عمارت ، خدایا من برگشته بودم !
به سمت بچه ها برگشتم ، همشون گیج و منگ اطراف رو نگاه میکردن .
یهو صدایی تو باغ پیچید : هووی شما اینجا چیکار میکنید ؟
مش قنبر باغبون بود . بیلشو گذاشته بود رو دوشش و به سمت ما میدوید . وقتی رسید ، یهو خشکش زد .
با لکنت گفت : خانم شمایید ؟
بیل از دستش افتاد . بعد در حالیکه فریاد میکشید ، به سمت عمارت دوید .
اعلیحضرت ، مژده بده ! اعلیحضرت رو خبر کنید .
از کارش خنده م گرفته بود که یهو پیمان زیر لب چیزی گفت و بیهوش شد .





نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت۷۷
سینی رو به سمتم گرفت .
دستام از ضعف می‌لرزید . به سینی نگاه کردم ؛ گوشت کباب شده ، پلو ، دوغ ، سبزی و چند تا میوه .
بهش تعارف کردم . گفت : ممنون خانم ، من خوردم .
ولی صورت کبود و رنگ پریده ش چیز دیگه ای میگفت . گفتم : چرا اجازه میدی شوهرت باهات این کارو بکنه ؟
با بغض گفت :
شوهرم افیونیه . زهر ماری هم میخوره .
گفتم : آخه چرا زن همچین آدمی شدی ؟ گفت : خانم ، چه میدونستم ؟ خونواده دار بود ، باباش حجره داشت تو بازار ، با دین و ایمون بودن به خدا ، اما نون چرب شاه به دهنش مزه کرد . بد عنق بود اما زندگیمون بد نبود ، تا اینکه شد ملازم زن عموتون . از اون وقت دیگه روز خوش ندیدم ، مال حروم سرازیر شد تو زندگیم... بخاطر پول حاضره آدم بکشه،
چه بسا که نکشته باشه هم... میدونی خانم ، مال حروم ریشه ی آدمو میسوزونه .
خندم گرفت و گفتم : ولی یه دوره ای هست که مال حروم خوب گوشت شده به تن خیلیا ...
گفت : خانوم نخند ، مال حروم وفا نمیکنه ، بالاخره یه جا گردن گیر میشه .
آهی کشیدم ، گفتم : ایشالا . که صدای در اومد . وحشتزده بلند شد . مرد قوی هیکلی جلو اومد . زنو از گردن بلند کرد . گفت : چی داری زر زر میکنی ؟ مگه بهت نگفتم غذا رو بذار بیا بیرون ؟ اومدی نشستی قصه حسین کرد شبستری تعریف میکنی ؟
صورت زن از درد ، به هم فشرده شده بود.
داد زدم : هووی ... ولش کن مرتیکه . ضعیف گیر آوردی ؟ خجالت نمیکشی دست رو اولاد پیغمبر بلند میکنی ؟
پوزخندی زد و گفت : همین امثال شما مذهبیون این مملکتو به گه کشیدن .
فریاد زدم : چه ربطی به مذهب داره ؟ آدمای کثیف و مزدوری مثل شما این مملکتو خراب کردن . همین شماهایی که پریروز با امیر کبیر بودین ، دیروز با شاه ، امروز با دشمن شاه و فردا با مدرس آخوند . تف به ذاتتون !
اومد سمتم که زنه جیغ زد : تو رو خدا نکن ، دختر شاهه ، بدبخت میشیم ، شاه بفهمه !
مرده موهای زنو کشید و گفت : خفه شو
وگرنه همین جا حبست میکنم تا بمیری .
صداش زجه آلود شد و گفت : نه غلط کردم ، بچه هام گشنن . بیا بریم خونه.
نوبت نگهبانی تو هم که تموم شده .
مرد درو قفل کرد . هنوز موهای زن گره خورده تو دستش بود و دنبال خودش میکشیدش .
اشک از چشمام سرازیر شد . خدا لعنتت کنه ! خدا هر مردی رو که رو زنش دست بلند میکنه ، لعنت کنه !
با امید بزرگی که ته قلبم بود ، دیگه حس شادی نداشتم .
روح و روانم از دیدن رنج این زن ، ساییده شده بود . با اشک و ضعف یه مقدار غذا خوردم و بیصبرانه منتظر شدم
تا اینکه دوباره صدایی اومد .
ترس وجودمو گرفت . صدای پاهای ظریفی بود ، مثل صدای پای یه زن...
نزدیکتر شد ؛ از بوی عطر فرانسویش فهمیدم زن عموئه . خودمو به خواب زدم .
صدای پر نخوت و نفرت انگیزش تو گوشم پیچید : راحت بخواب ، چون امشب شبِ آخر عمرته .
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک
قسمت۷۵
نگار با دستی لرزان ، جعبه رو گرفت و نشست و بازش کرد .
دست کرد داخل جعبه و کاغذی رو بیرون آورد و بلند خوند ، نوشته بود :
سلام دخترم ، عمر من به اومدنت وفا نمیکنه . دارم مرگ رو خیلی نزدیک حس میکنم . متاسفم که نتونستم معجون زمان رو برات بسازم و به دستت برسونم
اما برات چیز با ارزش تری گذاشتم . این نامه رو بخون و طبق دستور العمل پیش برو ، ولی قبلش باید داستانی رو بدونی .
در سالهای دور ، دستان ، پدر رستم ،  خنجر اسطوره‌ای پیدا میکنه که می‌تونه زمان را به عقب برگردونه . در دسته ی شیشه ای خنجر ، شن و ماسه‌ای قرار داره که میتونه ، زمان رو کنترل کنه .
نگار از داخل جعبه ، خنجری رو بیرون آورد که مقدار کمی شن در دسته ش بود .
در ادامه ی نامه ، خوند :
مقدار شنی که الان داخل خنجره ، فقط برای چند دقیقه عقب تر است .
اما اگه اون رو با توجه به درجه بندی روی خنجر از شن پر کنید ، میتونید به زمان مورد نظر بروید .
نگار جعبه رو برگردوند . هیچ شن اضافه ای داخلش نبود .
پیمان دوباره جوش آورد اما نگار سریع گفت : نامه هنوز ادامه داره و خوند : شنهای جاودیی در پای درخت سروی به اسم سرو ننه و بچه وجود دارد .
فقط اینو بدونید ، خنجر بدون شنها و شنها بدون خنجر هیچ ارزشی ندارد .
پیمان دوباره عصبانی شد :
- شن زیر درخت ! هممون سر کاریم . حالا باز اگه لب دریا یا رودخونه ای بود ، قابل باورتر بود .
نگار دیگه طاقت نیاورد و فریاد زد :
چرا همه چیز و میخوای از راه منطق توجیه کنی ؟ یه چیزایی هم هست که از فکر و فهم زمینی فراتره . اگه نمیفهمی ، چهار تا کتاب بخون ، یه سرچ ساده تو اینترنت بکن . بزن سفر زمان ببین چه چیزای عجیب واقعی حتی با عکس وجود داره . بس کن ، از این چارچوب خودخواهانه بیا بیرون .
نیما گفت : حالا این چه بحثیه ؟ مگه امتحان کردنش ضرر داره ؟
نگار رو به دختر پیرمرد کرد و گفت : شما میدونید این درخت کجاست ؟
دختر سرشو به نشانه ی تایید پایین آورد و گفت : بله ، اتفاقا همین نزدیکاست .
ماشین گرفتیم و با هم به سمت محل درخت رفتیم . راست میگفت ، واقعا زیر درخت پوشیده از شن بود .
نگار خم شد و مقداری از شنها رو برداشت و با توجه به راهنمایی هایی که پیرمرد در نامه کرده ، به همون اندازه شن ریخت .
و در ادامه خوند : وقتی ماه کامل در اومد ، زیر همین درخت میشینی و چشماتو میبندی و چند لحظه بعد ، بر میگردی به گذشته...
همه به هم نگاه کردیم . پیمان کلافه گفت : حالا کو تا شب...!
نگار گفت : باید لباس تهیه کنیم ؛ با این ریخت و قیافه نمیشه .
رفتیم به یه مغازه ی سنتی و چند دست لباس قدیمی خریدیم و موندیم تا شب . اما هیچکدوم از اتفاقاتی که در انتظارمون بود ، خبر نداشتیم .

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی ۷۳
ناگهان اون دستای گرم یخ کرد و صدای جیغی تو گوشم پیچید و صورتم خیس شد .
خدا ذلیلتون کنه ! دختره رو کشتین . خاک به سرم ! خانم ، چشماتو باز کن !
یا خدا ... رحم کن !
خانم چشماتو باز کن و بعد یهو موجی سهمگین با صدای سیلی محکمی به صورتم خورد .
وحشتزده چشمامو باز کردم و با دیدن صورت کسی که بالای سرم بود ، جیغ بلندی زدم و خودمو چسبوندم به دیوار...
زنی با صورت سیاه و خون آلود بالای سرم ایستاده بود .
وحشت زده گفتم : تو رو خدا با من کاری نداشته باش . با صدای گرفته ای گفت : خانم جان ، نترسید . الهی دستم بشکنه که زدم تو صورتتون . ترسیدم خدایی نکرده بلایی سرتون اومده باشه.
با گریه گفتم : تو کی هستی ؟ چیکار با من داری؟
با اضطراب گفت : نترس خانوم ، نترس . دورت بگردم ، من کنیزتونم ؛ کاری باهاتون ندارم .
با صدای لرزون گفتم : از من چی میخوای ؟
گفت : خانم جون ، براتون غذا آوردم .
با گریه گفتم : من غذا نمیخوام ، فقط میخوام برم خونه مون .
بعد با وحشت گفتم : میخوایین منو بکشین ؟
صداشو آورد پایین و گفت : شرمنده م خانم ، من با اینا نیستم ولی از شوورم شنیدم ، خانم بزرگ میخواد سر شما با شاه معامله کنه . ولی اگه شاه قبول نکنه ، خانم بزرگ قسم خورده به قیمت جونشم که شده ، شما رو...
خاک بر سرم ! چی دارم میگم !
گفتم : منو چی ؟ میکُشه ؟
سرشو انداخت زیر و گفت : شرمنده م خانم... میدونید خانم بزرگ چشمش دنبال تبریز و گیلانه . میخواد تاجگذاری کنه و کشور مستقل تشکیل بده واسه خودش...اما شاه قبول نمیکرد. اسیر کردن شما آخرین تیرشه...
ترس تمام وجودمو برداشته بود ، ملتمسانه گفتم : تو رو خدا به من کمک کن تا از اینجا نجات پیدا کنم ! برو به شاه خبر بده . باور کن شاه بابا هر چی بخوای بهت میده .
اشک تو چشماش جمع شد و گفت : ای خانم ، من زیر دست خود شمر ذی الجوشنم اگه قدم کج بذارم ، زیر مشت و لگد میکشدم .
متعجب نگاش کردم . گفت : شوورم یکی از نوکرای وفادار خانم بزرگه .
بغض تو صداش پیچید ، وقتی فهمیدم چه غلطی کرده ، بهش گفتم : مرد از خدا بترس ، چطور جرات کردی با دختر شاه این کارو بکنی ؟
زد تو دهنم و گفت : این غلطا به تو نیومده . اما ساکت نشدم بحث و جدلمون بالا رفت و آخرش گفتم : همه چیو به شاه میگم .
با هیجان گفتم : خب چی شد ؟
چشاش خیس شد و گفت : آخرش شد این .
چراغ گرد سوزی رو که همراش بود ، آورد بالا . صورتش کبود بود و بغل لبش پاره شد بود و خون دلمه بسته بود .
موهاش به هم ریخته و آشفته از زیر چارقدش زده بود بیرون و رد خون روی پیشونیش تا بغل گوشش رفته بود.

ادامه از زبان ملوک

اون روز تو خونه تنها بودم که کسی دستشو گذاشت رو زنگ . دویدم و درو باز کردم ، نگار بود ، رنگش پریده بود و تمام تنش میلرزید .
گفتم : چی شده ؟
گفت : پیرمرده مُرد .


ادامه فردا
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_و ملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت ۷۱
خلاصه ی داستان
ملانی برگشت به گذشته و ملوک اومد به آینده .
ملانی از وضعیتی که داشت ، شدیدا خوشحال و راضی بود ، غافل از توطئه های کثیفی که زن عموی ملوک براش چیده بود !
از اون طرف ، پیمان ، برادر ملانی ، همه ی تلاششو می کرد تا خواهرشو برگردونه
و نگار و نیما ، مسبب تمام این اتفاقات ، هم به هر راهی که میشد ، متوسل شدند تا راهی پیدا کنن که ملانی رو برگردونن.
تا اینکه نگار از طریق آخرین بازمانده ی قاجار ، تونست معجونی رو پیدا کنه اما
پیرمرد از معجون خودش به نگار نداد ؛ بلکه مواد اولیه شو داد تا تخمیر کنه و عصاره شو بدست بیاره و این مستلزم یک ماه زمان بود .
قرار شد یکماه صبر کنند اما نمی دونستند که زن عمو ، ملانی رو در سیاهچالی زیر عمارت خودش اسیر کرده و هیچکس ازش خبر نداره .
تا اینکه ملوک حالش بد میشه و سردرد شدیدی میگیره و نگار با دیدن این حالات میفهمه ملانی در خطره و دیگه امکان صبر کردن نیست . اونا پیش همون پیرزن اولی میرن تا عصاره رو بگیرن ولی ملوک تازه میفهمه این پیرزن همون زن عموشه که تغییر قیافه داده و به بهانه ای با سرعت از اونجا خارج میشن .
از این ور ملانی ، زخمی و وحشتزده از بلایی که قراره سرش بیاد ، توی تاریکی اسیر شده و منتظر مرگه ...

و حالا ادامه از زبان ملانی
اینقدر تقلا کردم و دست و پا زدم که کل بدنم درد گرفت . چشمام از شدت گریه میسوخت و به زحمت باز میشد .
دیگه همه چیز برام بی ارزش شده بود و فقط از خدا میخواستم تا منو نجات بده
و برگردونه پیش خانواده م...
بعد از یه مدت که چشمام به تاریکی عادت کرد ، بلند شدم و دور اتاق گشتم اما هیچ راه فراری نبود ؛ در قفل بود .
نشستم کنار دیوار ، سرمو گذاشتم و حس تلخی ، مثل بختک افتاد روم...
حس ندامت ، پشیمانی و عذاب وجدان...
چرا وقتی شاه در مورد عشق به امین ازم سوال کرد ، جوابشو ندادم ؟!
چرا مثل گاو سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون ؟!
چرا نگفتم من ملوک نیستم ؟ چرا نگفتم عامل تمام این بدبختی ها زن عموئه ؟ چرا خفه خون گرفتم ؟
اما دیدم بهتره با خودم صادق باشم .
من نمیخواستم موقعیتم رو از دست بدم . فکر میکردم اگه سر به سر زن عمو نذارم ، میتونم تو این ثروت باد آورده غرق بشم و برام مهم نباشه که دنیا رو آب ببره .
مثل هزاران نفر در زمان خودم که فقط کلاه خودشونو چسبیده بودن که باد نبره و به فکر هیچکسم نبودن .
یا شایدم این خاطرات تلخ گذشته بود که منو ترغیب کرد تا تو این دوره با اینهمه ثروت و امکانات رفاهی بمونم . دوره ای که نگرانی برای فردا و آینده ، معنی نداشت .
چون مثل زمان خودم لازم نبود همه چیو با خون دل به دست بیارم .
زندگی من از اول با خون دل رقم خورده بود . همیشه هر موقعیت خوبی تو زندگیم پیدا کردم و فکر کردم شانس آوردم و این کار خداست ، بعدش بهم ثابت شد من از اون آدمای نظر کرده ی خدا نیستم و محکم با سر خوردم زمین .
بله این سرنوشت من بود...

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .
ملانی و ملوک
قسمت ۷۰
نگار گفت : باید بریم پیش پیرزنه ، دیگه وقت نداریم باید راه دیگه ای هم باشه ، اون حتما میدونه .
بعد از یه ساعت رسیدیم ، در زدیم و رفتیم تو .
به محض اینکه نشستیم ، پیرزنه یه نگاه عمیقی به من کرد . یهو دلم ریخت ... نگاهش آشنا بود اما چهره ش نه...!
فکرم مشغول شد ولی هیچکس رو با این قیافه نمیشناختم .
وقتی نگار گفت ، ما اومدیم پیشتون تا چند تا سوال بپرسیم ، لبخند مرموزی زد و زیر گلوشو خاروند .
یهو چیزی در مغزم جرقه زد ، آره ، خودش بود ، چشماش همون بود اما اینجا چیکار میکرد ! باورم نمیشد ! امکان نداشت ! ولی وقتی خندید ، دیگه مطمئن شدم . دندون طلاش که مثل خون آشاما تیز بود و تمام زنان دربار بخاطر دندونش مسخره ش میکردن و پشت سرش حرف میزدن .
یه آن تپش قلب گرفتم ، خود خودش بود ، اما چطوری امکان داشت !
بعد بخودم گفتم : وقتی من به این دوران اومدم ، چرا اون نیاد ؟ دوباره نگاش کردم ، تازه متوجه رنگ و لعاب قلابیش و موهای سفید عاریه ش که از زیر چارقدش بیرون زده بود ، شدم .
بلند شد و گفت : برم واستون چایی بیارم .
نگار گفت : زحمت نکشید ، بشینید ، ما کار واجب باهاتون داریم . اما با اصرار بلند شد و رفت سمت آشپزخونه .
نگار به من نگاه کرد و گفت : چرا رنگت پریده ؟ دستت چرا یخ کرده ؟ چی شدی ؟
آروم گفتم : نگار پاشو بریم ، زود باش . نگار گفت : اما...!
گفتم : پاشو ...
سریع و خیلی آروم اومدیم بیرون
نگار گفت : چی شد ؟ تنها کسی که میتونه ، بهمون کمک کنه ، همین پیرزنه س .
گفتم : نگار ، این زن عموم هست و همه چیو واسش تعریف کردم .
اینکه اون نشست زیر پای شاه تا دخترشو بده به امین و تنها کسی بود که میدونست ، من عاشق امینم .
چون من احمق بهش اعتماد کردم و جای مادر خدا بیامرزم باهاش درد دل کردم .
بعد از عروسی یه مدت غیب شد ،
تا اون شب که برای مادربزرگ عزیزم چای آورد و بعدش من چشم وا کردم و دیدم اینجام .
نگار گفت : چرا همون بار اول که رفتیم دیدنش ، متوجه نشدی؟
گفتم : چون من تو شوک و ناباوری بودم و اصلا به چهره ش نگاه نکردم .
نگار گفت : ولی من همون روز اول بهش شک کردم ، بخاطر همین دنبال اون پیرمرد رفتم .ولی ای کاش زودتر اقدام کرده بودم . چون اون پیربابا بهم گفت ، امکان نداره از نسل قاجار اصیل ، دیگه کسی زنده باشه ، غیر از من... اما من فکر کردم داره خودشو بالا میکشه .
گفتم : حالا چیکار کنیم ؟
گفت : نمیدونم ، باید فکر کنم .فقط پیمان نفهمه چون اون خودش به تنهایی یه مشکل بزرگه و بجای اینکه کمک کنه ، با سرزنشهاش بدتر میره رو اعصابمون...

نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…

داستانهای پاساژ کیش

🌸🍃🌿🌸🍃🌾🌸
🍃🌺🌾
🌿🌾
🌸
🍃
#داستان_ملانی_وملوک
این داستان ، کاملا تخیلی است .

ملانی و ملوک
قسمت۶۶
باور نکردنی بود ...!
پس مردان زمان من که در عشق پاک میسوختن ، کجا رفتن ؟!
مردانی که برای رسیدن به عشقشون تن به خوردن قهوه های قجری میدادن ، چی شدن ؟
تو این دوره ، نه مردها برای زنها و نه زنها برای مردها ارزش قائل بودن ؛ هر دو طرف ، فکر سو استفاده بودن ! خانمها مالی و آقایان جنسی ، خانمها بدنهای پاکشون رو در اختیار مردها میگذاشتن تا مردها پولهای کثیفشون رو خرج کنند .
از نظر زنها مردها الاغی بیش نبودن و از نظر مردها هر زنی خوش قیافه تر و باز تر ، فاحشه های بهتر و اونها رو با اندامهای خصوصیشون توصیف میکردن !
در این زمان ، دخترهای مقید ، امل و دختران عاشق ، دست خورده و زنهای مطلقه ، فاحشه های سرگردان بودن !
در حالیکه همشون موجوداتی معصوم و مورد ظلم بودن که فقط مورد قضاوت بیرحمانه قرار میگرفتند .
مخصوصا زنان مطلقه که کمترین امنیت رو داشتن .
ازدواج شوخی بود و ناپایدار و طلاق عاطفی بیداد میکرد ...
البته در زمان خودم هم طلاق عاطفی کم که نه ، شاید خیلی بیشتر بود .
مثلا ندیمه ی حمامم بعد از پنج تا بچه ، هنوز احساس میکنه با هر همخوابگی بهش تجاوز میشه .
بگذریم که به عنوان هوو آمد و بعدش هم شوهرش یه زن دیگه گرفت .
زمان ما مردها نه محبت کلامی داشتن ، نه محبت رفتاری ، ولی نود درصد چشمشون پاک بود . الان تعداد همچین مردایی کمه .
محبت کلامی و رفتاری دارن ، ولی مثل حموم عمومین ؛ هر کسی میتونه یه تنی به آب بزنه .
در همین موقع ، صدای نگار منو به خودم آورد :
چرا ، عقلم میرسید ولی اون آقا از عصاره ش نداد و حق با اون بود چون مقدار کمی از اونو داشت و هیچ پولی هم در قبالش قبول نمیکرد . حالا ما که این همه صبر کردیم ، این چند وقت هم روش .

ادامه از زبان ملانی
اما صبر کردن نگار داشت به ضرر من تموم میشد .
قضیه از اون جا شروع شد که معلوم شد امین (عشق سابق ملوک) و شوهر فعلی رخساره ( دختر عمو) به دستور شاه فی الفور دارن بر میگردن ایران .
زن عمو در تکاپو و نگران بود ، چون علیرغم تمام تلاشش زنهای دربار با دسیسه شون اجازه ندادن که اون با شاه ازدواج کنه و گویا کسی بالاخره پیدا شده بود و به گوش شاه رسونده بود که ملوک ، عاشق امین بوده و این غم از دست دادن مادربزرگ نیست که اونو به جنون کشیده بلکه عشق ناکام امینه .
شاه با غضب ، شبانه منو به حضور طلبید .
تمام وجودم پر از ترس شد چون باید به جای ملوک ، جواب میدادم .
ادامه فردا شب
نویسنده صبا صباحی
@sabadastan



👿#انتقام دیو و
💔#طلاق را اینجا بخوانید👈@s_div


💞#آرش و صبا و
😇#روح را اینجا👈 @s_arashosaba
🍃
🌸
🌾🌿
🌾🌺🍃
🌸🌾🍃🌸🌿🍃🌸

Читать полностью…
Subscribe to a channel