داستان روح قسمت اول روی نوشته کلیک کنید 👆👆👆
Читать полностью…
روح
قسمت ۵۵
هنوز روی زمین نشسته بودم و اشکام میریخت سپهر روبروم نشست و گفت پاشو بریم. صبا چند ساعت دیگه به هوش میاد و تو باید اونجا باشی @sabadastan
این داستان دیگه تموم شد
گفتم تموم؟ نه این تازه اولشه
چند ساعت بعد دکتر صدام زد گفت تا دو دقیقه دیگه به هوش میاد
دقیقا همون کارایی که گفتم رو انجام میدی
رفتم جلو دستمو گذاشتم و روی سرش و آرووم موهاشو نوازش کردم
دستش رو آورد بالا و گذاشت روی سرش
دکتر گفت وقتی به هوش بیاد کمی سر درد داره @sabadastan
چشماشو باز کرد
وقتی چشمش به من که نگران نگاهش میکرد افتاد گفت علی
گفتم جانم گفت چی شده
گفتم هیچی گلم تصادف کردی
پوزخندی زد و گفت( گلم )
از این حرفام بلدی؟
این همون صبا بود همونقدر دلخور و دلشکسته
گفتم پاشو عزیزم داروت رو بخور تا سر دردت آروم بشه
گفت گلم عزیزم جالبه
کاش زودتر تصادف کرده بود
لااقل مثل الان تصنعی یکم باهام مهربون تر بودی
گفتم تصنعی نیست من دوستت دارم
در حالیکه مینشست و به بالش تکیه میداد @sabadastan
گفت جان؟ دوسم داری و غش کرد از خنده
با خنده گفت تو منو دوست داری ببینم نکنه سرت به جایی خورده
انوقت دیشب از دوست داشتن اونجوری کوبوندی تو صورت من
سرمو انداختم پایین
گفتم صبا ببین میخوام یه چیزی بهت بگم
در همین موقع دکتر و پرستار اومدن تو
دکتر اشاره کرد ادامه بدم
گفتم عزیزم دیشب این اتفاق نیوفتاده
و روزنامه ای رو به سمتش دراز کردم
روزنامه رو گرفت و با تعجب نگام کرد
آروم گفتم تاریخشو ببین چشمش رفت بالای صفحه
بعد وحشتزده نگام کرد گفت چی شده؟
گفتم هیچی آروم باش
تو، دو سال تو کما بودی امروز به هوش اومدی @sabadastan
ناباورانه زل زد تو چشمام
گفت دو سال؟
گفتم آره و یه چیز دیگه صورتت تو تصادف آسیب دیده بود
وحشتزده گفت یعنی چی سریع گفتم ببین نترس صورتتو جراحی کردن فقط دیگه شکل اون دختر غرغرو نیستی
و آیینه کوچیکی رو به سمتش دراز کردم
آینه رو گرفت رفتم جلو و سرش چسبوندم به پهلوم و گفتم ببین صورتت کاملا سالمه
گفت این من نیستم این چشمای من نیست
مستاصل به دکتر نگاه کردم
که ادامه داد اما مهم نیست دیگه نمیخوام اون آدم قبلی باشم
و سرش رو محکمتر به سینه م چسبوند @sabadastan
نمیدونم تو مغزش چی میگذشت که اینقدر راحت کنار اومد
سرمو آوردم پایین و روی موهاشو بوسیدم
گفت از خود قبلیم متنفر بودم
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 53
دستام میلرزید اشکهام می ریخت
صبای من در جسم فرشته برگشت اما من باز هم از دستش دادم
ادامه نامه رو با حالی خراب خوندم @sabadastan
مادر مونا با استادش دکتر هاوارد تو کانادا تماس گرفت و وضعیت منو براش تشریح کرد
از نظر دکتر هاوارد تداخل روح و جسم غیرممکن بود
واین فقط داستانیه واسه فیلمها.
با این وجود اومد ایران
پرونده های پزشکیمو خوند
وناباوارانه همه چیو تایید کرد
تیم پزشکی تو کانادا ازم دعوت کرد تا برای آزمایشات علمی برم
میدونستم اگه بفهمی نمیزاری برم
بخاطر همین کارمو نیمه وقت کردم
تا بتونم به کارای رفتنم برسم
منو ببخش بی خبر رفتم
چون جدایی همیشه برام زجرآور بود @sabadastan
ولی در دوتا زندگی همیشه به بدترین شکل از آدمهایی که دوستشون داشتم جدا شدم
اما اینبار میخواستم خودم برم... دکترم بهت گفت
سردردهای من تلاش برای یاد آوریه
اما سردردهای من تلاش برای فراموشی دوباره بود
فراموش کردن گذشته پر دردی که دوباره سراغم اومدن
فراموش کردن خاطرات تلخ،
و فراموش کردن تو...
اما قبل از فراموشی میخواستم یه بار دیگه عشق رو با تو...
با تو عزیز دلم تجربه کنم
و بعد برای همیشه برم @sabadastan
موندن اینجا بیفایده اس
دکتر هاوارد منو میبره به یه کلینیک
آدرسشو هیچکس نمیدونه چون ممکنه مانع تحقیقاتشون بشن
اون کمکم میکنه تا درمان بشم
بیماری من به مرحله خطرناکی رسیده
دیگه داروها اثر نمیکنه
و مدام باید زیر دستگاه باشم
دلم نمیخواست تو هم با بودن با من، متحمل رنج بشی و یا وقتی دارم درد میکشم منو تو اون حالت ببینی
دکتر هاوارد به من گفت پنجاه درصد احتمال درمان هست و پنجاه درصد مرگ.
من این ریسک رو پذیرفتم
اگر درمان بشم میتونم، زندگی بی رنجی رو تجربه کنم
بدون خاطرات تلخ
بدون کابوسهای شبانه
بدون قرص
من راضیم چون به این احتیاج دارم @sabadastan
چون اگه به این وضعیت ادامه میدادم
زندگی رو برای اطرافیانم سخت میکردم
فقط مطمئن باش جام امن و خوبه
و مامان ساغر هم باهامه
و اتفاقی واسم نمیوفته
پس دنبالم نیا
بذار این عشق زیبا همینجا،
تو همین نقطه
تو اوج، موندگار بشه.
فقط میخوام بدونی،
تا ابد دوستت دارم
تا زمانی که خورشید به زمین سلام میکنه
تا زمانیکه... نامه از دستم افتاد
مونا اومد تو
شل و وارفته روی صندلی نشسته بودم
گفت بخدا خودش خواست
نمیخواست هیچکس بفهمه حتی سارا...
باور کن منو مامانم هم نمیدونیم دقیقا کجاست @sabadastan
و در هاله ای مه آلود از اتاق بیرون رفت
یه دفعه بلند شدم نه قصه من نمیتونه همین جا و به همین راحتی تموم بشه
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 51
یه روز رفتم سر میزش
دستاشو رو شقیقه اش گذاشته بود
نگران شدم @sabadastan
گفتم چی شدی؟
سرشو آورد بالا و گفت هیچی سرم درد میکنه
گفتم میخوای بریم دکتر
لبخند مهربونی زد
چشماشو تنگ کرد و با علاقه بهم نگاه کرد و گفت نه
اما تازگیها هر روز سردرد داشت
دکترش گفت طبیعه
تحت تاثیر هیجانات کاریه... اما چند وقت بعد گفت کار کردن واسش سخت شده و از سالاری خواست تا فتوشابکار دیگه ای رو به کمکش بیاره
کم کم کارشو نیمه وقت کرد
و تا ظهر بیشتر نمیموند
تا اون روز وقتی داشت میرفت
اومد دفترم @sabadastan
گفت امشب شام مهمون من
خندیدمو گفتم به چه مناسبت؟
گفتم به هیچ مناسبت این همه شما منو دعوت کردی
حالا نوبت منه
گفتم نه بابا
گفت شب میبینمت
گفتم وقتی رسیدی خونه بهم زنگ بزن
هر روز همینو بهش میگفتم
حتی وقتی میرسوندمش و سر کوچه و پیاده ش میکردم... میگفتم وقتی رفتی تو، بهم زنگ بزن
این عادت هر روزم شده بود
اما اون روز یه ساعت شد و زنگ نزد وقتی خودم زنگ زدم از چیزی که شنیدم تنم لرزید
دوباره سر درد گرفته بود و با ماشین از پشت زده بود به ماشین یه نفر.
نمیدونم خودمو چطوری رسوندم
وقتی رسیدم، با نگرانی گفتم چی شده @sabadastan
با خنده گفت پول شام امشبون رفت واسه خسارت
گفتم خودت خوبی
گفت آره بابا فقط میخواستم از زیر شام دادن در برم
لبخند زدم اما با نگرانی بهش نگاه کردم
بردمش پیش دکتر خودش.
واسش ام آر ای نوشت
جوابشو که گرفتم هیچ مشکلی نبود
دیگه نذاشتم تنها بره یا واسش آژانس میگرفتم یا خودم میرسوندمش
اما سر درداش تمومی نداشت
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 49
تا اینکه یه روز که وارد دفتر شدم دیدم مونا لیوانی دستشه و با نگرانی به فرشته نگاه میکنه قلبم به طپش افتاد سریع رفتم جلو
گفتم چی شده @sabadastan
فرشته شقیقه هاشو فشار میداد و رنگش پریده بود
مونا گفت چیزی نیست سرش درد میکنه
کیفشو برداشتمو گفتم پاشو ببرمت دکتر... @sabadastan
گفت نه لازم نیست
به مونا اشاره کردم بلندش کنه
گفتم سارا کجاست
گفت بیرونه
بردیمش بیمارستان اما دکتر گفت چیزی نیست یه میگرن ساده س ولی برای اطمینان یه مسکن تزریق کرد
مونا گفت من باید برم پیش مامانم و رفت.
فرشته روی تخت خوابیده بود
چشماشو باز کرد و گفت بریم
وقتی سوار شدیم گفت میشه بریم یه جایی بشینیم
رفتیم به یه کافه روبروی هم نشستیم @sabadastan
زل زد تو چشمامو گفت
تو چرا اینقدر نگران منی
بهش خیره شدمو گفتم چون بهت علاقه دارم
گفت اینقدر علاقه داری که باهام ازدواج کنی
نگاه عمیقی بهش کردم و گفتم آره
با اون دختری که تصادف کرد چی؟
گفتم اون موقع نمیدونستم چه حسی نسبت بهش دارم
چون فکر میکردم همیشه هست
گفت اگه فکر کنی منم همیشه هستم چی؟
میری سراغ یکی دیگه
اخم کردم و گفتم دیوونه شدی
گفت پس چرا با اون این کار رو کردی من تمام دستنوشته هاشو خوندم
گفتم نمیدونم اون موقع به این چیزا فکر نمیکردم
میشه تمومش کنی
گفت اگه بخوام باهات ازدواج کنم تازه باید شروعش کنم
با خوشحالی گفتم یعنی قبول میکنی @sabadastan
گفت آره
با ذوق بلند شدم، اما ادامه داد ولی یه شرط داره
گفتم هر چی بخوای تمام ثروتمو....
پرید وسط حرفمو گفت پولای تو بدرد من نمیخوره..
وا رفتم نگاهش یه جوری بود
گفت من یه دختر باکره م میدونی که...
چرا این حرفو میزد
گفتم مگه من به تو جسارتی کردم
گفت نه پس قبول داری من باکره م حتی حاضرم برم معاینه...
گفتم معلومه این چه حرفیه.
گفت خوب من به عنوان یه دختر باکره فقط با یه پسر باکره ازدواج میکنم
لبخندی تمسخر آمیز تو نگاش بود پرسید تو باکره ای؟
انگار آب سردی روی سرم ریختن
با ناراحتی گفتم داری با من بازی میکنی؟ @sabadastan
گفت چرا اینطوری فکر میکنی خواسته زیادیه
گفتم نه ولی..
نتونستم ادامه بدم گفتم یعنی یه ذره هم منو دوست نداری
گفت خیلی بیشتر از یه ذره اما نظرم عوض نمیشه
گفتم خیلی بی انصافی..
منکه نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم
خیلیا بخاطر عشق بخشیدن...
زیر لب زمزمه کرد بخشش...
خوب پس چطوره شرایط رو مساوی کنیم @sabadastan
من تو رو میبخشم دو ماه میرم میگردم بعد میام تو منو ببخش.. مگه نمیگی عاشقمی
عصبی شدم دستامو مشت کردمو گفتم هیچ میفهمی داری چی میگی
با خونسردی گفت جالبه حتی تحمل شنیدنشو نداری
ولی اگه منو میخوای همینطوری پاک و مطهر شرط داره
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 47
من دل به آهویی داده بودم که که هیچ جوری رام نمیشد
به همون اندازه که آروم بود،سرکش و دست نیافتنی هم بود @sabadastan
تازه فهمیدم صبا چی میکشید
وقتیکه بهش بی اعتنایی میکردم
وقتی تلفنامو جواب نمیدادم
وقتی نادیده میگرفتمش
تازه میفهمیدم معنای رنج چیه
وقتی بهش میگفتم کسی به من نه نمیگه.
و اون لبخند تلخی میزد
و اگه خیلی تلاش میکرد میتونست بغضشو فرو بده
واگه نه اشکاش بیصدا از چشماش میریخت @sabadastan
اشکهایی که من همیشه نادیده میگرفتمشون
و اهمیتی نمیدادم
آره منه بیخیال که برا هیچکس دو زار ارزش قائل نبودم
امروز داشتم عذاب میکشیدم و نمیدونستم چیکار کنم
تا اینکه یه روز یکی از اون مثلا شاخا که خیلی معروف شده بود با دوست پسر جدیدش اومدن دفتر ما
که به عنوان مدل عروس و داماد عکس بندازن @sabadastan
به محض ورودشون دخترای همکار با نفرت بهش نگاه کردن و صدای پچ پچشون شنیده شد
اوووف دختره دو زاری..... و کسی زیاد تحویلش نمیگرفت
فرشته که این وضعیت رو دید رفت تو آتلیه کمک سینا.
تو فاصله استراحت و بازبینی عکسا فرشته رفت تو اتاق سارا.
منم باهاش کار داشتم اما دم در صداشون رو شنیدم
فرشته از سارا پرسید این دختره کیه @sabadastan
چرا بچه ها اینطوری رفتار میکنن؟
سارا گفت این دختره یکی از اون مثلا شاخاست
امروز با اینه همه جوره
دور بعد با یکی دیگه س همه جوره
خیلیم بد دهنه
خونه جدا گرفته و راه به راه با پسرا اینور و اونوره مخصوصا شمال
خیلیم ادعای لاکچری و پولداریش میشه
کل زندگی جنسیش کف مجازیه
به همه هم میگه قضاوت نکنید مگه خدایید.
فرشته هیچ اظهار نظری نکرد
ولی با قیافه ای متفکر بیرون اومد و پشت میزش نشست
نمیدونم به چی فکر میکرد
اون روز عکاسی تموم شد و دو روز بعد همون دختره اومد دفتر برای بازبینی عکسا
پسرای دفتر دوره ش کرده بودن و خوشمزگی شون گل کرده بود
و اونم اون وسط واسه خودش خوش بود @sabadastan
و میگفت و میخندید
تو دفترم بودم که مسعود اومد تو..
بهش گفتم مگه این دختره چی داره اینطوری عین کنه دوره ش کردین
گفت هه چی داره دو روز باهاش رل بزن ببین چی میشه
گفتم مثلا چی میشه گفت فالوورات از دو هزار میشه بیست هزار
اینقدر که مردم پیگیر رل زدن این هستن دنبال مسایل مملکت نیستن
خوب دیگه من برم ببینم میتونم یه شاتی چیزی ازش در بیارم
گفتم خاک تو سرت که معطل فالووری
گفت علی جون اینقدر سخت نباش ما مدلیم باید معروف بشیم
همه مثل شما نیستن عکسشون بره رو جلد مجلات برون کشوری.
اصلا میدونی، @sabadastan
همین دختره با یه گروهی ریخت رو هم،
اصلا کسی آدم حسابشون نمیکرد و نمی شناختشون.
به واسطه همین دختره همچین معروف شدن بیا و ببین.
مخصوصا این پسره جدیدش
رفیق صمیمیه دوست پسر قبلیشه
میدونی حاشیه چقدر کمک میکنه به معروفیت.
گفتم خیلی احمقی اینکه آبروت رو بذاری وسط مجازی واسه معروف شدن به نظرت درسته...
مخصوصا تو که از یه پدر مادر آبرو دار درست و حسابی هستی..
همین الانشم بابات صد دفعه زنگ زده به سالاری که از اینجا اخراجت کنه
چون کارت رو در شان خانواده تون نمیدونه @sabadastan
یه دفعه حالت صورت مسعود عوض شد
گفتم ارزش آبرو شرف و خانواده داری خیلی بیشتر از چهار تا فالووره که امروز میکشنت بالا و فردا زیر پا لهت میکنن
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 45
مادربزرگم میگفت بچه ها روحشون پاکه
وقادر به دیدن و درک چیزهایی هستند که بقیه نیستند
مادر عرشیا به زور از بغل فرشته جداش کرد @sabadastan
صدای جیغ و گریه ش بلند شد
اینجور وقتها صبا بغلش میکرد می بوسید و تو گوشش میگفت اگه قول بدی پسر خوبی باشی با عمو علی میبریم بیرون. اونم راضی میشد و میرفت
اما فرشته در مقابل گریه و جیغ عرشیا هیچ عکس العمل عاطفی نشون نداد @sabadastan
این هم بیفایده بود هر جایی که پای من وسط بود از خاطره هاش پاک شده بود
مستاصل و کلافه بودم
بعد فکر کردم اصلا چرا باید منو یادش بیاد
خب از این به بعد خاطره های خوب واسش میسازم
یه روز که شرکت تعطیل شد. بعد از همه اومدم بیرون...
رفتم تو پارکینگ ماشینمو بردارم که دیدم
پویان تکیه داده به ماشین فرشته و داره باهاش حرف میزنه،
فرشته خیلی زودتر از من رفته بود پایین،
پس چرا هنوز اینجا بود
خونم به جوش اومد رفتم جلو،
دیدم فرشته داره ازش تشکر میکنه
بعدم خداحافظی کرد و رفت
پویانم با نیش باز رفتنشو تماشا میکرد
تا منو دید نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت @sabadastan
تقریبا همه میدونستن من توجه خاصی به فرشته دارم
با عصبانیت رفتم جلو و با دست چسبوندمش به دیوار رو گفتم چه غلطی میکردی؟
گفت دیوانه، چرا اینجوری میکنی
گفتم با فرشته چی میگفتی
رفت تو قیافه و گفت فکر نمیکنم به شما مربوط باشه
با پشت دست زدم تو صورتشو گفتم جواب منو درست بده
چندتا از بچه ها دورمون کردن
یکی گفت ولش کن علی.
پویانم یقه شو از دستم کشید بیرون و گفت چیه بابا.
لاستیک ماشینش خفه کرده بود واسش درستش کردم
خندم گرفت و گفتم تو درست کردی بچه سوسول
گفت نه پس، عمت درست کرد
به سمتش هجوم بردم و گفتم حرف دهنتو بفهم
اومدم بزنمش که یکی دستمو گرفت @sabadastan
برگشتم فرشته بود.
گفت کیفمو جا گذاشتم.
همراه فرشته برگشتم به دفتر
حتی ازم نپرسید چرا دعوا میکردی
در و باز کردم
بی هیچ حرفی کیفشو برداشت و رفت
نشستم رو صندلی سرمو با دستام گرفتم
بعد از ده دقیقه رفتم پایین و یه دفعه
چشم افتاد به فرشته که تو ماشینش نشسته بود
رفتم جلو و گفتم چرا نرفتی
نگاه عمیقی بهم کرد و گفت
چرا اینقدر حساسیت نشون میدی؟
جوابشو ندادم و فقط نگاش کردم
شاید اگه مثل گذشته ها بود زل میزدم تو چشماشو میگفتم به خودم مربوطه
اما فقط میخواستم سکوت کنم
گفت چرا جوابمو نمیدی؟
ببینم تو چیکاره منی برادرمی دوست پسرمی یا شوهرم.
مشکلت چیه؟ @sabadastan
وا رفتم
صداش تو گوشم پیچید کاری به من و زندگی من نداشته باش
و بعد بی اونکه منتظر جواب باشه گازشو گرفت و رفت.
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 43
وقتی به سارا گفتم منو شناخت
بلند شد و گفت باشه پس من میرم دفتر
برگه های ترخیصو گرفتم
اومدیم بیرون @sabadastan
گفتم بریم یه جا صبحانه بخوریم
مطمئن بودم میگه نه
اما حرفی نزد
نشسته بودیم @sabadastan
گفتم چی میخوری
گفت فرقی نمیکنه
تو چشماش هیچی نبود
آروم گفتم تو منو میشناسی
خندش گرفت گفت خوب آره در
معاون شرکتمونی دیگه چی شده به مخم ضربه خورده
خندم گرفت و گفتم نه،
چیز دیگه ای یادت نمیاد؟
گفت نه مثلا چی؟
گفتم هیچی
پووووف دکتر بیسواد الکی ما رو امیدوار کرد
اون روز بنا به خواست فرشته رفتیم دفتر...
روزها گذشت
اما فرشته دیگه اون فرشته قبلی نبود
کلا عوض شده بود
و حتی از لحاظ ظاهری شدیدا فرق کرد
و با پولی زیادی که از شو بدست آورده بود
بهترین و شیکترین لباسها رو خرید و پوشید
و همیشه آرایشی بژ و کرم و قهوه ای طبیعی و شیک داشت
بر عکس آرایشهای جلف جیغی که مدام میدیدم @sabadastan
بخاطر همین خیلی جذاب شده بود
دور برشو پسرای مدل گرفته بودنو
خیلیاشون به شام دعوتش میکردن
اما فرشته با همون لبخند همیشگی ردشون میکرد
رفتارش با منم مثل بقیه بود
بخاطر همین شدیدا حرصم گرفته بود شایدم حسودیم میشد
هرچی بود شاید فرشته جسما فرشته بود اما در هرصورت این صبای من بود @sabadastan
و نمیتونستم ببینم کسی بهش چپ نگاه کنه
و هر روز خیلی خودمو کنترل میکردم که با بقیه درگیر نشم
وقتی یکی از اون پسرا باهاش حرف میزد و اون لبخند میزد
وقتی راجع به لباسشون ازش نظر میخواستن و اون جواب میداد طباطبایی
وقتی تو آتلیه یقه لباسشونو درست میکرد
و بهش میگفتن چه عطر خوشبویی زدی @sabadastan
تمام وجودم آتیش میگرفت
شاید اگه کمکش میکردم یادش میومد من کیم
و جلوی چشم من با بقیه لاس نمیزد
آره من خودخواه بودم برای من لبخند های ساده و مهربونش
حرف زدن و نظر دادنای بی منظورش هم لاس زدن بود
و من نمیتونستم این چیزها رو تحمل کنم دیگه بس بود
باید کاری میکردم تا منو یادش بیاد @sabadastan
دکتر گفت اگه چیزایی که قبلا دوست داشته رو جلو چشمش بذاریم ممکنه اون بخش از حافظه رو بدست بیاره...
خوب چی برای اون مهم و با ارزش بود
آهان حلقه ای که براش خریده بودم
یه روز حلقه رو گذاشتم رو میزش... و از بالای پله ها عکس العملشو زیر نظر گرفتم
نشست پشت میز چشمش که به حلقه افتاد،برداشت و نگاش کرد
در همین موقع، رامین یکی از مدلا اومد تو. @sabadastan
بر خر مگس معرکه لعنت
گفت به به فرشته خانوم،این چیه؟
فرشته جواب داد حلقه
رامین گفت مال خودته
گفت نه اینجا رو میزم بود شاید مال بچه هاست
رامین گفت بندازش اونور
ایشالا خودم یه خوشگلشو دستت میکنم..
پسره آشغال خون خودشو حلال کرد.
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 41
اینکه همه چیزو به یاد آورده بود غیر از من ،داشت دیوونم میکرد
بخاطر همین تصمیم گرفتم حس حسادتشو تحریک کنم
مطمئن بودم نمیتونه طاقت بیاره.
میدونستم چیکار کنم که دیوونه بشه
بخاطر همین شروع کردم به تحویل گرفتن دخترای همیشه جلف همکار،
اونام که مدتها بود توجهی از من ندیده بودن از سرو کولم بالا میرفتن
اما اون هیچ اهمیتی نمیداد
فقط شوق وذوق (شو )ترکیه رو داشت
و انگار اصلا منو نمیدید
چند روز مونده به شو ترکیه، همه در جنب وجوش بودن
چندین بار تمرین کرده بودیم
و بالاخره شو به بهترین نحو اجرا شد
عکسهای ما تو سایتهای مد گل کرد @sabadastan
و به چندتامون پیشنهادات عالی برای ادامه همکاری شد
و فرشته یکی از اینها بود
طراحان صورت بکرشو پسندیده بودن
بعد از شو ما برگشتیم
اما وضعت فرقی نکرد
تا اینکه یه روز که بازم بارون میبارید
فرشته تو دفتر موند تا یه کار عجله ای رو تحویل بده
ساعت ده شب بود منم مونده بودم
و تو اتاق خودم بودم
اومد تو گفت اینا تموم شد،فرستادم به سیستمتون
میشه چک کنید تا من برم
فایل رو باز کردم همه چی خوب بود
گفتم خوبه
گفت پس من با اجازتون میرم
گفتم صبر کن میرسونمت
گفت نه آژانس میگیرم
در همین موقع همه جا روشن شد و چند ثانیه بعد صدای رعد دفتر رو لرزوند @sabadastan
با صدای رعد جیغ بلندی کشید و گوشاشو گرفت
داشت میلرزید
گفتم بیا میرسونمت
مخالفتی نکرد و رام و آروم سوار ماشین شد
ظبط رو روشن کردم
صدای خواننده با صدای بارونی که به شیشه ماشین میخورد ملودی زیبایی درست کرده بود
گریه نکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما را
با غم عشق آشنا کرد
آه با غم عشق آشنا کرد
یادش بخیر این آهنگ مورد علاقه ما بود
برگشتمو گفتم ازاین آهنگ خوشت میاد
داشت از شیشه بغل خیابونو نگاه میکرد
جواب نداد
آهنگو عوض کردم برگشت و گفت عوضش نکن بذار بخونه
صورتش خیس بود
گفتم چرا گریه میکنی
گفت نمیدونم این آهنگ حس عجیبی بهم میده @sabadastan
گفتم میخوای بریم شام بخوریم
سرشو تکون داد و گفت نه میخوام برم خونه خستم
بعدم با یه حالت طعنه آمیز گفت
شما هم مطمئنا برنامه هایی دارید
شنیدم امشب مهمونیه
گفتم نمیرم حوصله ندارم
لبخند معنا داری زد و سکوت کرد
رسیده بودیم
تشکر کرد
گفتم میمونم بری تو
گفت مرسی
دم در با لبخند برگشت و واسم دست تکون داد و رفت تو..
قلبم دوباره لرزید آهنگو زدم از اول....
و به این فکر کردم که چطور باید با این مسئله کنار بیام
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 39
چندین ساعت جلسه پزشکی دینی و متافیزیکی
نتیجه اش این شد که...
روح دختری که فرشته باهاش تصادف کرده
در جسم اون حلول کرده بود
اما امکان برگشت خاطرات تلخ فرشته بود @sabadastan
پس تصمیم گرفتند خاطرات صبا رو براش تداعی کنند
در واقع با روانکاوی و هیپنوتیزم کاری کنند
تا فرشته با حافظه صبا بتونه به زندگیش ادامه بده
و احتیاجی به مصرف دارو نداشته باشه
همونطور که خودت دیدی اگه یه شب قرصاشو نخوره چه بلایی سرش میاد
همه دارن تلاش میکنن تا فرشته برگرده به زندگی عادی
تا فرشته صبا بشه
تو هر جلسه روانکاوی و هیپنوتیزم خاطراتشو بازسازی میکردن
تا رسیدیم به تو
اما خاطرتش از تو همش تنهایی بود و بیتوجهی
با این وجود دکترش گفت باید همه چیزو بازسازی کنیم
بخاطر همین ما پیدات کردیم
و فقط میخواستیم تحت عنوان یه مدل ساده مشغول به کار بشی
اما تو اینقدر تو کارت خوب بودیو مصمم...
که در مدت کوتاهی معاون شرکت شدی @sabadastan
و سوپر مدله ما
خوب تا اینجا عالی بود
اما یه دفعه کشیده شدی سمت فرشته
در حالیکه هنوز خیلی زود بود
البته تو هم تقصییری نداشتی
گمشده خودتو در وجود اون پیدا کرده بودی
و این کشش ازت بعید نبود
اما نمیتونستیم اون موقع واقعیت رو بهت بگیم
چون همین رفتاری رو میکردی که الان داری و شاید بدتر.. به هر حال ما داریم تلاشمونو میکنیم تا
ضمیر ناخودآگاه فرشته باید برای همیشه اونو ترک کنه
چون اگه یه شب قرصاشو نخوره یا اون وضعیت براش پیش میاد یا دوباره خودکشی میکنه و یا ممکنه آدم بکشه
واین مستلزم اینه که، یادش بیاد چه خاطراتی داشته
گفتم ولی الان که چیزی یادش نمیاد @sabadastan
گفت آخرین مرحله درمان شوک الکتریکیه
بعدش یه هفته میخوابه و بعد همه چیزو به یاد میاره.
غیراز خانوادهاش
با تعجب گفتم خانواده ش؟ چرا؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 37
صبح شده بود
زنگ زدم
ساغر خانوم در رو باز کرد گفت بفرمایید تو
رفتم تو
گفت میدونستم بالاخره میایی
بیا اینجا از پله ها بالا رفت
دنبالش رفتم و از چیزی که دیدم شگفت زده شدم روبروم بالکن بزرگی پر از گلدونای ارکیده بود
گفت این گلدونا رو صبا برام آورده بود @sabadastan
چقدر دلش میخواست اینجا رو ببینی
وقتی فوت کرد
دیگه دلم با گلدونا نبود حال وحوصله رسیدگی بهشونو نداشتم
یه روز رفتم بیرون وقتی برگشتم بوی عطرش همه جا رو گرفته بود
اومدم بالا و دیدم پای گلدونا خیسه...
گفتم هیچوقت فکر نمیکردم کسی که باهاش تلفنی صحبت میکردم شما باشید
گفت اما من از دیدنت اصلا تعجب نکردم
اینقدر صبا راجع به تو بامن صحبت کرده بود که میتونستم حتی صورتتو نقاشی کنم
عاشق چشمات مژه های برجستگی بازوهات و لطافت انگشتات بود
میبینی همیشه تو رو واسه من اینطوری توصیف میکرد
میدونست چی دوست داری و از چی متنفری @sabadastan
میدیدم واست پیام میده، برام ویس بفرست
دلم واست تنگ شده
و تو با بدجنسی تمام فقط یک کلمه بهش میگفتی دیوونه یا باز خل شدی
و به نظرت همین که جواب میدی از سرشم زیاد بود
اونم توقعی نداشت، همینم واسش بس بود
که اگه توقعیم ازت داشت همچین میکوبیدیش که آرزوی مرگ میکرد.
کجای دلتنگی خل بازی بود
کجای عشق دیوانگی بود
کجای وفاداری گناه بود
چقدر ازش دریغ کردی محبتتو
فکر کردی تا ابد میمونه فکر کردی حالا که هست
جایی نمیره
گفتم ولی من دوسش داشتم
با حالت تمسخر امیزی گفت دوسش داشتی؟
گفتم آره
گفت باور نمیکنم شما بتونید کسی رو دوست داشته باشید @sabadastan
چجوری دوسش داشتی
یه رسوندن خونه، یه شام، یه هدیه
اینا اوج دوست داشتنت بود
هیچ وقت با خودت جایی بردیش هیچوقت بهش اطمینان دادی نترس من هستم
هیچوقت بهش گفتی در قبال اونهمه عشق و وفاداری کنارش میمیونی
که حواست بهش هست
یا پیش خودت گفتی اونکه همه جا عملیو پلنگ و خوش لباس نیست که کسی بهش توجه کنه
و هیچوقت فکر نکردی تو جامعه کثیفی زندگی میکنه که به هیچ زنی تو هیچ لباس و قیافه ای رحم نمیشه
هیچوقت فکر کردی تاوان وفاداریشو به تو چجوری داره میده فکر نکردی..... فقط پیچوندیش و وقتی بهت احتیاج داشت تو بغل یکی دیگه ول بودی
حالا اومدی دنبال چی
حقیقت داره شازده.
آره همه توش موندن
دکترا روانکاوا مدیوما
صبای تو با یه جسم دیگه برگشته.. اما بدون تمام خاطرات،دردهاش، غصه هاش. @sabadastan
و عشق بزرگش به تو رو فراموش کرده
روزی که فرشته بهم گفت مامان ساغر سوختمو آب شدم
صورت ساغر خانم غرق اشک بود
و من گیج و منگ از چیزهایی که میشنیدم در تب میسوختم
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 35
سپهر گفت کجا میری بذار برات توضیح بدم
گفتم دیگه چیو میخوای توضیح بدی
گفت که این صبای توه
گفتم خفه شو صبای من مرده...مرده
سپهر گفت صبر کن هنوز خیلی چیزا هست که نمیدونی.. و بعد با خودش نالید
سارا راست میگفت الان وقتش نبود @sabadastan
بازوم رو از دستش کشیدم و گفتم دیگه نمیخوام هیچی بدونم.
فریاد های سپهر که منو صدا میزد تو گوشم می پیچید علی برگرد
من تمام شب منتظرت میمونم تو باید همه چیو بدونی خواهش میکنم برگرد
آروم گفتم خفه شو همتون خفه شید
آه....صبای بیگناه من..
و باز زدم به دل بارون زده خیابون...
و تا بهشت زهرا دیوانه وار گاز دادم
نشستم رو نیمکت و به سنگی که اسمش روش حک شده بود خیره شدم
بارون شدیدتر شد
تمام تنم درد میکرد
مثل موشی آب کشیده،خیس خیس بودم @sabadastan
و انگار سنگینی تمام دنیا رو شونه هام بود
گریه من با گریه آسمون یکی شده تو با من چیکار کردی صبا..
چیکار کردی...
یکساعت بعد برگشتم، به دنبال سوالی که داشت دیوونه میکرد
رفتم تو دفتر سپهر
سپهر با دیدنم از جاش بلند شد
زل زدم تو چشماش و
گفتم سپهر من اینجا چیکار میکنم
گفت علی بیا بشین داری میلرزی
صورتم سرخ شده بود تمام تنم میلرزید
سپهر دستمو گرفت و گفت داری تو تب میسوزی @sabadastan
بهت گفتم الان وقتش نیست
پاشو بریم درمانگاه
گفتم جواب منو بده
گفت بعد از عمل، وقتی فرشته داشت به هوش میومد
فقط یه اسمو صدا میزد(علی)
درحالیکه علیی تو زندگیش نبود
دکتر گفت احتمال دوباره به اغما رفتنش زیاده
و باید کسی رو که میخواد بیاریم بالای سرش.
اما ما هرچی گشتیم کسی رو پیدا نکردیم
روزها میگذشت و فرشته وقتی خواب بود @sabadastan
مدام اون اسمو صدا میزد و کلمات نامفهومی میگفت
اما وقتی بیدار بود هیچ حرفی نمیزد
گفتم مادرش چی؟
گفت قلب مادرش اینهمه اتفاق رو تاب نیاورد و فوت کرد
گفتم پس اون زن که مامان صداش میکنه کیه؟
گفت اون تنها کسی بود که فرشته ادعا میکرد که میشناستش و هزارتا خاطره باهاش داره
اما اون زن حتی یه دفعه هم فرشته رو ندیده بود
گفتم چرا اینقدر گنگ و نامفهوم حرف میزنی sabahi.5203
گفت دکتر گفت حافظ شو از دست داده و معلوم نیست کی و کجا بدست بیاره
و شاید یه شوک دوباره همه چیو برگردونه
اما هیچکدوم از ما نمیخواستیم اون گذشته سیاه برگرده
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
روح
قسمت 33
گفتم تازه خیلی چیزا رو هم نگفتی
گفت چیو نگفتم
گفتم تصادفو
گفت بهت گفتم باهاش حرف نزن اصلا چرا اینقدر پیگیری؟
گفتم چون دلایل خاص خودمو دارم
گفت چه دلیلی؟
گفتم دلیلشو به سارا گفتم
گفت به منم بگو.... @sabadastan
نه بذار خودمم بگم
چون شبیه کسیه که میشناختیش
نگاه کردنش حرف زدنش،
خنده هاش گریه هاش سکوتش آرامشش.... چون شبیه کسیه که یه شب بارونی وسط خیابون ولش کردیو رفتی
در همین موقع رعد شدیدی اتاقو لرزوند
و دونه های درشت بارون رگباری به شیشه خورد
برگشتم و گفتم تو اینا رو از کجا میدونی
نشست و گفت بشین علی...
بشین تا واست تعریف کنم
بعد از اینکه فرشته اونهمه اتفاق تلخو به چشم دید
تو بیمارستان بستری شد
یه روز وقتی پرستار میره که داروهاشو بده میبینه رگ دستشو زده.. @sabadastan
دکتر رو صدا میکنه و دوباره نجاتش میدن...
چند وقت بعد منو سارا رفتیم ملاقاتش...
دکتر به ما گفت که فرشته دچار افسردگیه حاد شده و باید تو آسایشگاه روانی بستری بشه...
وحشتناک بود
دختری که تا شیش ماه پیش سرزنده و شاد بود الان باید تحت نظر و مداوای روانپزشک باشه شاید سلامتیشو بدست بیاره
وگرنه ممکنه بارها و بارها دست به خودکشی بزنه، یا حتی آدم بکشه
نمیدونم اون روز فرشته چجوری حرفای دکترو شنید
ولی وقتی ما برگشتیم تو اتاق،
فرشته، پالتو سارا رو که روی تختش گذاشته بود و سوییچ ماشین هم تو جیبش بود، برداشت و غیبش زده بود
دویدیم سمت پارکینگ ولی دیر شده بود ماشینو برده بود
اونشب فرشته چون داروهای آرامبخش مصرف میکرد نه حال درستی داشت و نه دید درستی به خیابون... @sabadastan
بارون میومد چشماشم تار میدید و تو یه لحظه ماشین با سرعت زیاد منحرف میشه به سمت کنار خیابون.
و محکم میخوره به دختری که قصد داشته بره اونور...
فرشته بیهوش میشه و اون دخترم میره تو کما..
سپهر به اینجا که رسید ساکت شد
تمام تنم داشت میلرزید
پرسیدم کی این اتفاق افتاد ماشینت چی بود
وقتی جواب داد انگار
هزار تا آیینه تو وجودم شکست!
و همه چیز مثل فیلم از جلو چشمام گذشت @sabadastan
هیچوقت راننده ای که،با صبا تصادف کرد رو ندیدم
اونشب اینقدر عجله داشتم برای بردنش به بیمارستان وبعدش اینقدر شوک عمیقی بهم وارد شد که پیگر اینکه با کی تصادف کرده نشدم sabahi.5203
تنها چیزی که یادم میومد یه شاسی بلند مشکی بود
حالم بد بود با صدای لرزونی گفتم اون دختر چی شد
گفت چند ماه رفت تو کما.
گفتم فرشته چی؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
روح
قسمت 31
تمرینات ما شروع شد
شوهای مد به این راحتی که توی تی وی میبینید نیست
و تمرین زیادی لازم داره و یه اشتباه کوچیک میتونه زحمت کل گروه رو خراب کنه
فرشته قسمتی رو که به تنهایی باید میرفت، @sabadastan
روی سن و (راند وی)به بهترین نحو اجرا کرد
اما قسمت آخر که قرار بود با من بیاد(روی راند وی) رو خراب میکرد
چون حاضر نبود به من تکیه کنه و بازوی منو بگیره
سارا کلافه شده بود
فرشته گفت من نمیتونم
سارا کلافه شده بود
فرشته
سارا رفت جلو و گفت به من تکیه بده وبیا
همون بار اول خیلی خوب اجرا کرد
سارا گفت فهمیدم ایراد از کجاست.
وبه من نگاه کرد
راستش شدیدا ناراحت و عصبی شدم @sabadastan
میون اونهمه دختر که حاضر بودن لباسایی بپوشن که تا نافشون لخت باشه
و یه اشاره کافی بود که بیان خونم،
فرشته حتی حاضر نبود بازوی منو بگیره
سارا گفت علی بیا اتاق من
رفتم و با عصبانیت نشستم
گفتم سارا این دختره دیگه داره زیادی قیافه میگیره ها
این قبلا چجوری زندگی میکرده.
راستش تو این مدت اینقدر دختر دریده و باز دیده بودم که باورم نمیشد آدم اینجوریم وجود داشته باشه
کافی بود فقط یه سلام ساده کنم دخترا تو بغلم ول بودن.
تنها کسی که تو زندگیم مطمئن بودم دست هیچکس بهش نخورده، صبا بود @sabadastan
کسی که برای اولین بار تو زندگیش عاشق شد.
عاشق منه بی احساس.
دوباره دلم تنگ شد.
آهی عمیق کشیدم
سارا گفت ببین اینطوری نمیشه
گفتم سارا این قبلا هم همینطوری بود
سارا گفت نه اتفاقا قبل از اون ماجراها یه آدم خیلی معاشرتی بود و البته پرخاشگر و عصبی...
الان رو نبین که مهربونو آروم شده،
بعد از اینکه از کما در اومد اصلا یه آدم دیگه شد
گفتم کما؟ @sabadastan
گفت ولش کن وقت نداریم
ببین تو باید اعتمادشو جلب کنی باهاش برو بیرون
من به هوای خرید با تو میفرستمش
بعد اومد بیرونو به فرشته گفت پالتوت رو بپوش و با علی برو این وسایلی که میگمو بخر..
بیرون که اومدیم بارون میومد
تو ماشین یه آهنگ لایت گذاشتم
زل زده بود به بارون که به شیشه میخورد
گفتم بارون دوست داری؟
سکوت کرد
گفتم میخوای بریم زیر بارون قدم بزنیم خندید و گفت نه بارونو دوست ندارم
باورم نمیشد دختری پیدا بشه که بارونو دوست نداشته باشه...
رسیدیم به مرکز خرید
لیستی که سارا داده بود شامل تزئیناتی بود که برای طراحی هاش لازم داشت..
چندتا کلاه گیس و کلاه هم بود
که فرشته شروع کرد به امتحان کردنشون
یه کلاه لبه پهن گذاشت رو سرشو و هر دو دستشو گرفت به لبه کلاه..
که چشمم افتاد به بخیه های روی مچش. sabahi.5203
فکرم شدیدا مشغول شد
اگه سر اون ماجرا ها قرص خورده و خودکشی کرده پس این جای بخیه چیه؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
روح
قسمت 29
فرشته تو تب میسوخت و کلمات نامفهومی به زبون میاورد
بردیمش درمانگاه
دکتر گفت چیزیش نیست فقط سرما خورده @sabadastan
یه ساعت بعد تبش پایین اومد
و صبح دوباره شد همون فرشته مهربونو آروم با لبخند همیشگیش...
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده..
چند روز دنبال کارای(شو)بودیم
عکسها رو میگرفتیم و فرشته سریع ادیت میکرد و می فرستاد واسه سالاری
و اونم از همه چی راضی بود
تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاد
اما من دلم میخواست با فرشته تنها بشم تا حرفامو بهش بزنم
تا اینکه اون روز صبح زود رفتم به یکی از شهرهای اطراف تا با یه نجار واسه ساخت دکور صحبت کنم
اما متاسفانه نجار مشکلی واسش پیش اومد و همه چیز به فردا موکول شد
وقتی برگشتم دیدم
سارا و سپهر رفتن شهر، گلین خانومم نبود @sabadastan
فرشته نشسته بود تو سالن و تلویزیون تماشا میکرد
وقتی رفتم تو سریع شالشو کشید سرش و سلام کرد
و پای گچ گرفته شو از رو مبل آورد پایین.
گفتم راحت باش لبخندی زد و گفت راحتم
گفتم ولی من ناراحتم
گفت واسه چی
گفتم نجاره بد قولی کرد
راستی بچه ها کوشن
گفت رفتن شهر
الان بهترین موقع بود تا باهاش حرف بزنم @sabadastan
دیگه مطمئن شدم کسی تو زندگیش نبوده.
و راستش فکر میکردم اونم به من علاقه داره
بخاطر همین الکی گفت کسی بوده و رفته
و احتمالا چون در ضمیر نا خودآگاهش منو دوست داشت
اونشب که حالش بد شد صدام کرد.
من حتی با وجود داستانی که از زندگیش شنیدم
هنوزم دوسش داشتم
و هنوزم میخواستم مال من باشه
تازه احساس میکردم الان بیشتر از همیشه به من نیاز داره
نشستم روبروش و گفتم فرشته
سرشو آورد بالا وگفت بله
گفتم یادته گفتی یه نفر رو دوست داشتی
با اخم گفت مگه قرار نبود راجع بهش حرف نزنید
گفتم ببخشید اونشب که سرماخورده بودی هی یه اسمیو تکرار میکردی
فقط میخوام بپرسم اسمش چی بود چه شکلی بود؟
گفت اسمش.. @sabadastan
دستشو گذاشت رو پیشونیش و چشماشو تنگ کرد و بعد از چند لحظه گفت یادم نمیاد
پیش خودم گفتم وروجک عجب بازیگریه.
اما من میخواستمش برام شیرینتر از تمام اون در و دافای عملی و پلنگ بود
چشماش شاید درشت نبود اما مهربونی توش غوغا میکرد
رک بود اما وقیح و بی پرده نبود با هر حرفی میتونستم بخندونمش وقتی قهر میکرد میشد مثل آب خوردن از دلش در آورد چون کینه ای نبود
فقط یکم لجباز بود و حالا میدونستم علتش چیه
ولی عیب نداشت زخماشو خودم یکی یکی مرهم میذاشتم.
و لبخندش... لبخندی که دیوونه م میکرد @sabadastan
درست مثل همون لبخندی بود که تو اون شب باروونی برای همیشه از دستش دادم.
همونقدر مهربون همونقدر عاشقانه.
شاید اگه فرشته رو بدست میاوردم دلتنگی هام دیگه تموم میشد
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح قسمت آخر
وقتی صبا گفت از خود قبلیم متنفرم. @sabadastan
دوباره دردی جانکاه وجودمو فرا گرفت این حسی بود که من و اون غرور لعنتیم به صبا داده بودم
حسی که خیلی از مردها ناخواسته به زنها میدن
وقتی مرتب حس یه زن رو بکوبونی و هی ازش ایراد بگیری و تحقیرش کنی
اون از خودش متنفر میشه
و این یعنی جنایت در مورد زنی که دوست داشتنیه.
صداش منو از اعماق افکارم بیرون کشید گفت میخوام راه برم دکتر گفت فعلا خیلی ضعیفی باید یکم صبر کنی
گفت مامانم کجاست چیزی مثل رعد و برق در وجودم شعله کشید
این سخت ترین مرحله بود
وقتی آگهی ترحیم رو دید
فریاد زد نه امکان نداره دروغه
بغلش کردم شونه هاش میلرزید
گفت دیگه هیچکی رو ندارم
گفتم من پیشتم من کنارتم
صدای گریه ش بلندتر شد
میدونم به چی فکر میکرد بهم اطمینان نداشت
میترسید بازم تنهاش بذارم
اما من دیگه اون آدم قبلی نبودم و صبا اینو نمیدونست
تا چند وقت بعد افسرده بود دکتر گفت طبیعیه و فقط باید کنارش باشم @sabadastan
کم کم پا گرفت و با همه چی کنار اومد
رفته بود خونه مامان ساغر و با اون زندگی میکرد
میدونستم هنوزم دیوانه وار دوسم داره
پس چرا صبر میکردم
بهش گفتم من میخوام ازدواج کنم
اشک تو چشماش جمع شد
گفت بالاخره یه روز باید میرفتی
بهم برخورد چرا مثل گذشته حسودی نمیکرد
چرا جیغ نمیزد چرا بهم نمیگفت خائن
چرا شوک نمیشد
گفتم برات مهم نیست
گفت مهمه و اشکاش ریخت
ولی اگه دوست داری بری برو
من دیگه به هیچکس احتیاج ندارم
گفتم اما من به بودنت به لبخندت به غر زدنات احتیاج دارم
لبخند تلخی زد
گفت کدووم احمقی میخواد با تو زندگی کنه
گفتم تو @sabadastan
گفت برو بابا
گفتم غلط کردی زوره
گفت نخیر مگه من مغز خر خوردم
گفتم دوباره رو بهت دادم پررو شدی و نیشگونی از پاش گرفتم که جیغش رفت بالا
گفتم آره یا نه
با خنده گفت نه آی ولم کن عوضی درد داره
بیشتر چلوندمش و گفتم آره یا نه
گفت ولم کن تا بگم
گفتم بگو تا ولت کنم گفت آره آره آره
حالاچند وقت گذشته
امشب دستش تو دستمه
مامان ساغر بغلش کرده و گریه میکنه
بهم میگه مواظبش باش
لبخندی بهش میزنم و میگم حتما
کمک میکنه تا دنباله های لباس عروسش تو ماشین جا بشه
سوار میشم
به محض اینکه راه میوفتیم
بازوشو نیشگون میگیرم و میگم
آره یا نه @sabadastan
میگه دیوونه... چی آره یا نه
میگم فقط بگو آره یا نه
میگه آخ دیوونه آره آره
میگم خودت گفتی آره ها
میخنده و میگه باشه
و ما دور میشیم و به سمت آینده میریم
آینده ای که دیگه میدونم اگه قدر تک تک لحظه هاشو ندونم ممکنه از دستش بدم
ما میریم و خیابون به ما میخنده و ماشین گل کاری شدمون رو بدرقه میکنه پایان
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
قسمت 54
یکماه گذشت و من صبا رو پیدا نکردم
تا اینکه یه روز پستچی نامه ای رو آورد @sabadastan
از طرف دکتر هاوارد بود که میخواست سریعا منو ببینه
نامه از ایران پست شده بود ومن سریعا به دیدارش رفتم
دکتر نشست و با آرامش گفت
ما یکماه هست روی ذهنش کار میکنیم
و حالا آماده س گفتم آماده چه کاری؟
گفت بازیابی خاطرات گفتم یعنی چی
گفت خاطرات فرشته کلا پاک میشه و خاطرات صبا جایگزینش میشه @sabadastan
گفتم من متوجه نمیشم میخوایید چیکار کنید
گفت ما تصادف رو بازسازی میکنیم
از زمان دعوای شما تا زمان تصادف
ماشینی با همون سرعت به سمتش میره
و در آخرین لحظه متوقف میشه
شوک حادثه زیاده اون بیهوش میشه و تو بیمارستان به هوش میاد بهش میگیم تو این دو سال تو کما بوده
و از اینجا به بعد دیگه با توئه که چه زندگی واسش بسازی
البته باید صبر کنی تا به نبود پدر مادرش هم عادت کنه
و همینطور از محیط هایی که تو این دو سال بوده کاملا دور بشه
گفتم صورتش که عوض شده
گفت بهش میگیم تو حادثه صورتش آسیب دیده و جراحیش کردیم @sabadastan
دکتر فکر همه جا رو کرده بود
روز موعود فرا رسید
گفتم الان نمیتونم ببینمش گفت نه باید صبر کنی... حافظه ش تا قبل از تصادف پاک شده و تو باید همون آدم قبلی بشی.
خدایا همون آدم قبلی بودن چقدر سخت بود
من تو این دو سال، بیست سال بزرگتر شده بودم
و حالا شدیدا استرس داشتم
وقتی صبا رو آوردن ، شبیه آدمهای مسخ شده بود
مثل کسایی که تو خواب راه میرن
روی صندلی ماشین نشوندش
و حرکت کردیم دکتر هاوارد و تیمش پشت سر ما میومدن و دکتر از طریق گوشی باهام حرف میزد و میگفت چیکار کنم رسیدیم به همون خیابون
همون خیابونی که سرنوشتمو عوض کرد
دکتر بهم گفت مثل همون روز بهش سیلی بزن @sabadastan
تمام بدنم میلرزید دستمو بردم بالا
نمیتونستم دکتر تو گوشم فریاد زد زود باش اگر وقت بگذره تمام زحماتمون بی نتیجه میشه
دستم بالا بود و اشک از چشمام میریخت دکتر فریاد زد بزن
و دستم فرود اومد
مثل کسی که از خواب بیدار بشه
نفس عمیقی کشید همون نگاه همون دلخوری همون خشم
از ماشین پیدا شد رفت لب خیابون صدای ترمز شدید ماشین
و پیکر کوچکی که روی زمین افتاده بود
تمام خاطرات اون شب دوباره اومد و همه وجودمو خرد کرد
از ماشین پیاده شدم
با قدمهای لرزان رفتم جلو بیهوش بود
کنارش نشستم و بغلش کردم و سرش رو چسبوندم به سینه م
و اشکام جاری شد @sabadastan
در همین موقع دستی رو روی شونه م حس کردم دکتر هاوارد بود
گفت بهت تبریک میگم کارت رو درست انجام دادی
بعد به گروهش اشاره کرد
و از بغل من گرفتنش و روی برانکارد خوابوندنش
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 52
سردرداش زیاد شده بود
اونقدر که از درد روی پیشونیش عرق مینشست @sabadastan
یادستاشو مشت میکرد
اما بازم آروم و مهربون با بچه ها حرف میزد
و مثل قبل کمکشون میکرد
دکترش میگفت سر درداش تلاش برای یادآوریه و موضوع مهمی نیست و نباید نگران باشم
دلم میخواست هر روز ببینمش بخاطر همین هیچوقت بهش پیشنهاد نمیدادم که نیاد سر کار.
اینقدر درآمد داشت که به اینکار احتیاج نداشته باشه
اما هر روز سر ساعت دفتر بود
در واقع خودم میرفتم دنبالش و تو راه کلی میگفتیم و میخندیدیم
یه روز صبح ساعت ده شد نیومد یازده دوازده از صبح گوشیش خاموش بود
گفتم شاید باز سردرد داشته و خوابیده @sabadastan
اما ساعت دو شد و بازم خبری ازش نشد
به سارا گفتم ازش خبر نداری مرخصی نگرفته گفت نه
دلهره تمام وجودمو گرفته بود به سرعت خودمو رسوندم به خونشون کسی نبود
برگشتم دفتر چشمم افتاد به مونا که نگاشو ازم دزدید
رفتم سمتش رنگش پرید
رفتم جلو و با فریاد گفتم کجاست
ترسیده بود
رفت عقب دست کرد تو جیبشو و پاکتی رو دستم داد
با دستهای لرزون پاکتو گرفتم
انتظار هیچو نداشتم
نمیخواستم هیچ حدسی بزنم
رفتم تو اتاقمو در و بستم
پاکتو باز کردم نامه بود
نوشته بود
عشق زندگیم علی
من تو رو به یاد آوردم
من تو رو همون روز که کنار رستوران بیهوش شدم یادم اومد
اما خاطرات تلخ گذشته رو هم به یاد آوردم @sabadastan
اون همه بیتوجهی تنهایی خستگی
و اون شب بارونی که منو کنار خیابون گذاشتی و رفتی..
قطرات اشکش روی کاغذ جا انداخته بود.. با بغض گفتم چقدر بگم من اونشب تو رو ول نکردم من جایی نرفتم.
کلمات جلو چشمام میرقصیدند
_وقتی حلقه م که عزیزترین چیز زندگیم بود رو روی میزم دیدم قلبم از جا کنده شد
یاد روزای قشنگ زندگیمون افتادم که منو دوست داشتی
یاد همون روزایی که پشتم بودیو ازم حمایت میکردی.
اما تو یه دفعه منو ول کردیو رفتی سراغ اون دخترا
دیگه منو نمیدیدی از همه چیز ایراد میگرفتی و منو تحقییر میکردی
تنها دلخوشیم شد بازی و سرگرمی با عرشیا کوچولو
چون چشمای نازش شبیه چشمای تو بود @sabadastan
آره همه چی یادم اومد اما خاطرات تلخم باهاش اومد
و من نمیخواستم گذشته دوباره تکرار بشه
بخاطر همین سکوت کردم
یه روز مادر مونا اومده بود دفتر
تا منو دید مدت طولانی بهم خیره شد
بعدها فهمیدم مادرش دکتر مدیوم و انسان شناسه
اون باهام صحبت کرد
و بعد با دکترم حرف زد و با اجازه اون همه چیزو بهم گفت از زندگی قبلیم پدر و مادرم، فرشته..
راستش احساس خاصی نداشتم انگار که دارم یه قصه تکراریو گوش میدم @sabadastan
اما وقتی رسید به تو قلبم لرزید اشکم ریخت
این عشق لعنتی این درد نا تمام منو کشت
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 50
فرشته گفت اگه منو همینطوری پاک و مطهر میخوای یه شرط داره
گفتم چه شرطی
گفت چهار تا دخترن که معصوم و سالم بودن و هستن @sabadastan
هرزه نبودن و نیستن
فقط فریب خورده هایی هستن که با وعده ازدواج تن به رابطه دادن
تو باید با این چهار تا ازدواج کنی و بعد از 6ماه طلاقشون بدی
تا آبروشون از دست نره
دیگه داشتم از حرفاش عصبانی میشدم
گفتم هیچ میفهمی چی میگی
به فرض که تو هم تو زندگیم نبودی من ته مونده کس دیگه ای رو نمیخوام @sabadastan
خب برن دکتر ترمیم کنن
پوزخندی زدو گفت آهان
تو ته مونده بقیه رو نمیخوای اونوقت من باید با خوشحالی و افتخار اینو قبول کنم
گفتم تو چی میخوای چرا اینقدر بد و بی انصاف شدی
گفت من بی انصافم
ولی شما مردا که حاضر نیستید حتی با دختر پاک و بیگناهی که در کودکی بهش تجاوز شده ازدواج کنید منصفید
یا حتی اگه ازدواج کنید فکر میکنید چه قهرمانی هستید
چه فداکاری کردید و چقدر بزرگوارید
و متاسفانه دید جامعه نا آگاه هم همینه @sabadastan
تو این جامعه روابط مرد، قبل از ازدواج پذیرفته شده س
و خیانت بعد از ازدواج اگر گناه بزرگی هم محسوب بشه
بهتره زن بزرگواری کنه و ببخشه و حتما زن یه جایی کم گذاشته
و یا اگه زنش بهترین زن بوده
مرده گول اون زنیکه شیطان صفت هرزه کثیف فاحشه رو خورده و خودشم خوشبختانه عقل و شعور تصمیم گیری نداشته
و معرفت و وجدان و مردانگی هم که کشک...
گفتم فرشته چی میخوای
این حرفا چه فایدهای داره
گفت آره چه فایده ای داره درسته اینا حرفه و در حد همین حرف میمونه با بغض گفتم با شرط هایی که گذاشتی جوابت به من نه هست
حیف که منو یادت نمیاد اما یه شب بارونی گفتی ازم انتقام میگیری
انتقامتو گرفتی و با ناراحتی پا شدم که برم میزو حساب کنم
که صدای مضطربش رو پشت سرم شنیدم
داری منو ول میکنی بری رنگش پریده بود ترس تو چشماش دیده میشد حالش دوباره عوض شده بود @sabadastan
گفتم من هیچوقت تو رو ول نمیکنم بخدا اون شب من نرفتم
اما انگار تو این دنیا نبود و صدامو نشنید
رسوندمش خونه ولی از فرداش دوباره رفتارش با من سرد و غریبانه شد
داشتم عذاب میکشیدم
و نمیدونستم چیکار کنم
تا اینکه یهو رفتار فرشته عوض شد
و باهام خیلی مهربون برخورد میکرد
یه روز گفت چند روز نمیتونم ماشین بیارم
پیشنهاد دادم برسونمش، اونم رد نکرد
شبهای بعد چند بار باهم شام خوردیم @sabadastan
و بیرون رفتیم
و وقتی که تعریف میکرد امروز تو دفتر چی شده و کی چی گفته
فقط بهش زل میزدمو نگاش میکردم
کم کم دیگه برام مهم نبود منو بپذیره
فقط میخواستم باشه
اما روزگار بازی دیگه ای برای من رغم زده بود.
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 48
از اتاق اومدم بیرون که دیدم دختره و فرشته پشت کامپیوتر نشستن و دارن عکسای طراحی شده رو میبینن
در همین موقع دختره رو کرد به فرشته و گفت تو دوست پسر داری
فرشته گفت نه @sabadastan
پرسید چرا
_خب اینطوری راحتترم
بچههای دفترتون چرا اینطورین چقدر بد برخورد میکنن. خوبه همشونم غیر از تو عملی و پلنگن
خیلی عقده ین، دارن از حسادت میترکن
فرشته لبخند مهربونی بهش زد و گفت حسادت به چی؟
گفت حسادت به من به اینکه من خیلی موفقم
فرشته گفت تو خیلی دختر دوست داشتنی هستی ولی دلیلی برای حسادت نیست @sabadastan
گفت پس اینا چه مرگشونه
فرشته گفت تو میدونی الان الگوی چند تا دختر ده تا بیست و پنج سالی
و همه اونا تو رو دوست دارن و کارات براشون جذابه
گفت خب اینکه خوبه
_آره خوبه در صورتی که تو یه کار مفید کرده باشی
ولی تو هنجار شکنی کردی کاری که تو آمریکای آزاد هم کسی نمیکنه
تو خط قرمزا رو رد کردی حرمت خانواده رو زیر پا گذاشتی
تو بیست سالگی مشروب میخوری
تا الان ده بیست تا دوست پسر داشتی
از روابطت عکس میگیری
با لباسهای فوق العاده جلف ظاهر میشی
تو مستی ویس میذاری و حرفایی میزنی که بی چاک و دهن ترین پسرا نمیزنه @sabadastan
درسته
دختره به دور دستها خیره شد و گفت آره
فرشته گفت میدونی چرا برای این نسل جذاب شدی
چون دخترای خانواده دار حتی نمیتونن در این زمینه حرف بزنن چه برسه به عمل...
و همیشه چیزای ممنوع جذاب میشه
اما بعضی ها هم از تو الگو برداری میکنن
و تن به کارهایی میدن که بعدها جز افسردگی و عقده های روحی چیزی براشون نداره
تو دلت نمیخواد ازدواج کنی
لبخند ملیحی رو لبهاش نشست
گفتم تو خودت اگه پسر باشی حاضری با کسی که روابط آزادشو جار زده ازدواج کنی
هیچکس حاضر نیست مگر کسی که خودش بدتر باشه
به نظرت اون آدم به درد زندگی میخوره @sabadastan
اون روز دختره در سکوت دفتر ما رو ترک کرد و من میلیونها برابر شیفته فرشته شدم
تا اینکه یه روز که وارد دفتر شدم دیدم مونا لیوانی دستشه و با نگرانی به فرشته نگاه میکنه
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 46
چه اتفاقی واسم افتاده بود
منی که کسی جرات نداشت بهم حرف اضافه بزنه
فقط ایستادم و فقط نگاه کردم
چرا این روزها اینقدر متزلزل شده بودم @sabadastan
این عمق حسادت و خشم ناشی از چی بود
بدست آوردن یه چیز دست نیافتنی؟
جبران گذشته؟
یا علاقه ای که موذیانه و آرام در من رشد کرده بود... خودمم نمیدونستم
فقط نمیخواستم هیچکس باهاش حرف بزنه یا براش کاری کنه ..
مثل شیری بودم که برای حفظ قلمروش حاضر هرکسی را بدرد...
ماهها گذشت فرشته روز به روز پیشرفت کرد
از اون طرف هم چون پر از نشاط و سر زندگی بود روزبه روز زیباتر میشد
و از هیچ چیز برای بهتر شدن ظاهرش دریغ نمیکرد
دیگه دور وبرش پر از پسرای آس بود و تلاش میکردن تا توجهشو جلب کنند
اما اون همچنان محجوب و آروم فاصله خودشو هم با مردها حفظ میکرد @sabadastan
یه روز صدای مونا رو شنیدم که بهش میگفت
چقدر تو خنگی بابا اینجا همه تو کف شایان علی و مسعودن
اما تو انگار با درخت حرفی میزنی
از زندگی لذت ببر
اگه سه تا جیگر مثل اینا به من توجه میکردن از خوشی خودمو جر میدادم
فرشته همون لبخند همیشگیو زد و گفت نه که توجه نمیکنن
مونا گفت اشکول اون توجه کجا این کجا
من اگه بمیرمم شایان حاضر نیست دست به ماشینم بزنه...
فرشته خندید و گفت مرسی مونا جون من احتیاجی به توجه ندارم
مونا خندید و گفت آره دیگه مام اگه همه تو کفمون بودن توجه نمیخواستیم
مونا یه مدتی بود که با فرشته چیک تو چیک بود
بعدش صداشو آورد پایینو گفت چی شد؟ @sabadastan
فرشته دستشو گذاشت رو بینیشو گفت هیس
تمام وجودم سرشار از خشم شد
یعنی چی؟
نکنه با کسی دوست شده
اگه از بچه های اینجا باشه کارش تمومه
باید بفهمم کیه؟
از فردا افتادم دنبالش
اما با هیچکس مراوده ای نداشت
پس میخواست چیکار کنه
میدونستم کارا و حرفاش رو هوا نیست
باید میفهمیدم
پس رفتم سراغ مونا
وقتی سوار ماشینم شد ذوقمرگ بود
اما وقتی فهمید در مورد فرشته اس
خندش ماسید و با بدجنسی گفت چیزی نمیدونه @sabadastan
دختره عوضی...
بازم هم یکی دوماه گذشت
و هیچ اتفاقی نیوفتاد
الکی نگران شده بودم
اما هر کاریم برای نزدیکتر شدن به فرشته میکردم بیفایده بود
داشتم زجر میکشیدم.
حقوقم روز به روز بیشتر میشد
ماشین دومیلیاردی سوار بودم
خونم تو پنت هاوس بهترین نقطه شهر بود
چند تا خونه تو کشورای مختلف داشتم
عکسم رو جلد اکثر مجله های مد دنیا بود
و هر زن و دختری بهم پیشنهاد میداد
من تو اوج خوشبختی بودم اما خوشحال نبودم
چون دل به آهوی گریز پایی بسته بودم @sabadastan
که هیچ جوری رام نمیشد
به همون اندازه که آروم بود،
سرکش و دست نیافتنی هم بود
تازه می فهمیدم صبای من چی کشیده.
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 44
رامین داشت خوشمزگی میکرد که گوشیش زنگ خورد
فرشته هم حلقه رو انداخت تو جعبه گیره ها و به کارش ادامه داد
اه اینم که جواب نداد باید یه کار دیگه میکردم
ولی قبلش دهن این رامینو صاف میکنم @sabadastan
رفتم تو اتاقش
تا منو دید گفت سلام چطوری؟
رفتم جلو و کوبیدم رو میز و گفتم
اگه یه بار دیگه دورو بر فرشته ببینمت میدونم باهات چیکار کنم
گفت چی بابا مگه چی شده؟
رفتم سمت در، برگشتم سمتشو گفتم از این به بعد، حرف دهنتو مزه مزه کن بعد بزن وگرنه با دوندونات خرد میشه تو دهنت فهمیدی؟
و اومدم بیرون
فرشته غرق در کار بود
وقتی کار میکرد دیگه کسیو نمیدید
رفتم تو اتاق سارا و گفتم یه حلقه رو میز فرشته اس
برو بگو مال توه واسم بیارش
سارا حلقه رو آورد
اینکه نتیجه نداد باید یه کار دیگه رو امتحان میکردم @sabadastan
میخواستم همه چیو امتحان کنم
قبلا عاشق پفک و کرانچی بود
بخاطر همین فردا دو تا کرانچی گرفتم و یکیشو گذاشتم رو میزش
گفتم این واسه توه تنقلات دوست داری؟
لبخندی زد و گفت مرسی، نه.
مستاصل شده بودم
پس چی گفت این دکتر خرفت
مگه نگفت چیزایی رو که قبلا دوست داشته، جلو چشمش بذاریم..
اینا که نتیجه نداد
فقط یه چیز مونده بود عرشیا کوچولو.
این آخرین امیدم بود
باید بهانه ای پیدا میکردم
تا ببرمش پیش عرشیا.
اما تازگیها ماشین خریده بود و هیچ بهانه ای واسه همراهی باهاش نداشتم
تابالاخره روزی که منتظرش بودم فرا رسید @sabadastan
اون روز بدون ماشین اومده بود
یه روز تعطیل، که کارش تا ظهر طول کشید
ظهر قبول کرد که برسونمش
تو راه بهش گفتم
تو میدونستی من قبلا یه دوستی داشتم که فوت کرده
گفت آره
گفتم اشکال نداره سر راهمون من یه چیزی رو بدم به خانوادهش
گفت نه خواهش میکنم
وارد کوچه شدیم و از قضا عرشیا و مامانش هم با یکی از همسایه ها دم در بودن
وارد کوچه که شدم دستشو گذاشت رو سرشو شروع کرد به کشیدن نفسهای عمیق..
شیشه رو دادم پایین و گفتم چی شده؟ @sabadastan
با صدایی که انگار از ته چاه میومد
گفت هیچی
گفتم میخوای بریم دکتر
گفت نه چیزیم نیست یه آن نفسم رفت.
از ماشین پیاده شد، تا بهتر نفس بکشه
در همین موقع عرشیا که بزرگتر و با نمک تر شده بود
دوید سمت فرشته و از همون دور پرید توی بغلش
جوری که فرشته افتاد رو زمین
مامانش سریع اومد سمت ما و گفت عرشیا چیکار میکنی
فرشته بلند شد عرشیا رو بغل کرد
اونم دستاشو دور گردن فرشته حلقه کرد و گفت خاله کجا رفتی دلم واست تنگ شده بود
مادرش با شرمندگی گفت ببخشید خانوم اذیتتون کرد @sabadastan
ولی هردو(منو مادرش) متعجب بودیم از حرفاش.
چون بار اولی بود که فرشته رو میدید.
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت42
تو این مدت کارمون خیلی زیاد شده بود
فصل پر کارمون بود
باید لباسای عید رو ارائه میدادیم
بخاطر همین اکثر شبها دیر میرفتیم @sabadastan
وسط زمستون بود و هرشب بارونی
و چون میدونستم فرشته از شبای بارونی میترسه
قانعش کرده بودم که شبا برسونمش
یکی از اون شبا بالاخره راضی شد باهم شام بخوریم
بخاطر همین کنار رستوران پیاده شد
تا من ماشینو ببرم تو پارکینگ
چترمو دادم تا رو سرش بگیره
صدای بوق بوق کاروان عروسی از دور میومد
وقتی ماشینو پارک کردم رفتم به سمتش
که یکی از ماشینای پشت ماشین عروس اومد که خوشمزگی کنه
و ماشینو منحرف کرد سمت کنار خیابون
دقیقا همونجایی که فرشته ایستاده بود
@sabadastan
دویدم سمت فرشته یارو که انگار حال درستی نداشت با جیغ و خنده از چند سانتیمتری فرشته رد شد
دویدی به اون سمت
فریاد زدم حیوونای کثافت
و بعد چشمم به فرشته افتاد که همینطور میخ ایستاده و چتر از دستش افتاد بود
بارون شدیدتر شده بود و محکم به صورتش میخورد
موهای خیسش از زیر شالش ریخته بود تو صورتش
رفتم جلو صداش زدم
اما مثل آدمی بود که تو خواب ایستاده و به یه نقطه خیره شده....
دوباره صداش زدم انگار نه میشنید و نه میدید @sabadastan
شونه هاشو تکون دادم
اما هیچ عکس العملی نداشت
نمیدونستم چیکار کنم آروم زدم به صورتش
فایده نداشت چند بار دیگم زدم
هیچی نشد
اینبار ناخواسته خیلی محکمتر زدم
نفس عمیقی کشید و برگشت
منو نگاه کرد قطره اشکی از چشمش افتاد
نگاهش آشنا بود همون نگاه دلخور...
لبهاش میلرزید،دست و پامو گم کردم
گفتم ببخشید
گفت علی.... علی
گفتم جانم، جانم... عزیز دلم...
آره منم، خودمم
بغلش کردم اما یه دفعه بدنش شل شد و میون دستهام از حال رفت
وای نه چرا اینطوری شد
بلندش کردم و رسوندمش بیمارستان. @sabadastan
بستریش کردند دکتر گفت دچار شوک شده و باید صبر کنیم
زنگ زدم به سپهر و سارا و ماجرا رو تعریف کردم
نیم ساعت بعد با دکتر خودش اومدن
دکتر گفت این شوک خوبیه ممکنه اون خلا خاطراتی رو به دست بیاره
گفتم قبل از اینکه بیهوش بشه منو شناخت
دکتر گفت خیلی عالیه
بعد گفت من میرم تا با پزشک بیمارستان صحبت کنم
وقتی برگشت گفت باید امشب بمونه
ضعف شدیدی داره
سارا میخواست پیشش بمونه اما گفتم خودم میمونم
صبح وقتی چشماشو باز کرد
با تعجب گفت من اینجا چیکار میکنم @sabadastan
با لبخند بهش گفتم سلام خوبی
بلند شد و گفت مرسی
در همین موقع سارا اومد و گفت من میبرمش خونه
گفتم نه خودم میرسونمش
گفت علی شروع نکن
آروم بهش گفتم نمیفهمی... منو شناخت....
باید باهاش حرف بزنم خواهش میکنم..
ادامه دارد نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203.
روح
قسمت 40
سپهرگفت بعد از هیپنوتیزیم اون همه چیزو به یاد میاره.
غیراز خانوادهاش
نزدیک یک سال بود که من از خانواده صبا خبر نداشتم.
گفتم چرا
گفت هرچی دنبالشون گشتیم پیداشون نکردیم
قلبم به درد اومد
پدر و مادر صبا خیلی مهربون بودن و با من مثل پسر خودشون رفتار میکردن @sabadastan
باور نمیشد!
اینقدر مشغول برنامه های خودم بودم که تو این مدت حتی یه بارم بهشون سر نزدم...
سرومم تموم شده بود خسته بودم
هم روحی هم جسمی.
تو این مدت سپهر سارا و دکترش منو متقاعد کردن که همکاری کنم
چند هفته بعد جلسه آخر روانکاوی بود و بعد،
شوک الکتریکی دادن.
یه هفته خوابید و بعد بیدار شد.
با خاطرات بعد از تصادف فرشته و خاطرات قبلی صبا...
تلفیقی از زندگی این دوتا.
خاطراتشو براش اینجوری بازسازی کرد بودن
تصادف کرده و حالا از کما در اومده. @sabadastan
تو بیمارستان
جلوی در اتاق ایستاده بودم نرفتم جلو..
وقتی منو دید نگاه عمیق و طولانی به من کرد
واقعا تو اون موقعیت نمیدونستم باید چیکار کنم
سارا گفت علی رو نمیشناسی
اخماشو تو هم کرد و قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت
قیافه شون خیلی آشناست اما یادم نمیاد کجا دیدمشون
هنوز گیج بود دکتر گفت تاثیر داروهاست @sabadastan
کم کم همه رو یادش میاد
ده روز گذشت
و تو این مدت دکترش از من خواست سراغش نرم
اولین روزی که اومد شرکت با همه با روی باز سلام علیک کرد
سارا رفت جلو و بغلش کرد
سالاری بهش خوش آمد گفت و منم
رفتم تو اتاقمو کلافه نشستم
بهش گفته بودن قبل از تصادف تو شرکت ما کار میکرده.
بلافاصه نشست پشت کامپیوترشو و مشغول کار شد
شو ترکیه مون یه ماه عقب افتاده بود،
یه چندتا عکس آورد و گفت ببخشید @sabadastan
اینا رو ببینید
گفتم منو یادت نمیاد
سرشو انداخت پایین و گفت نه.
داشتم عصبی میشدم این چه مسخره بازی بود
داشت تظاهر میکرد
اما دکتر گفت مغزش اتوماتیک خاطرات بد رو حذف کرده یه چیزی مثل آلزایمر..
و باید بهش وقت بدیم
گفتم مثلا چقدر؟
گفت نمیدونم یک هفته دو ماه شش ماه و شاید هرگز..
این احمقانه بود مگه میشد...
اما دکتر گفت این یه نوع حالت روحیه حذف آدمهای بد و خاطرات بدشون... چند ماه گذشت ولی من نه در گذشته ش جایی داشتم نه در حالش
خیلی رسمی و متین
درست مثل قبل از بیمارستان باهام برخورد میکرد @sabadastan
با همون لبخند اما بی تفاوت...
به نظرم تظاهر میکرد که منو نمیشناسه
بخاطر همین تصمیم عجیبی گرفتم...
ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 38
صورت ساغر خانم غرق اشک بود
با گریه گفت من هیچوقت بچه ای نداشتم @sabadastan
من مادر صبا نبودم ولی مثل بچه واقعی خودم دوسش داشتم
چیزی از درون منو کشید به خاطرات گذشته
زنی که صبا خیلی دوستش داشت و میگفت مثل مادرمه و محرم اسرارم.
اما من هیچوقت ندیدمش
وروزی که رفتم دنبال فرشته فکرشم نمیکردم که این زن منو بهتر از خودم بشناسه.
صداش تو گوشم پیچید
روزی که فرشته بهم گفت مامان ساغر دیوونه شدم
از سارا و سپهر خواهش کردم بذارن با من زندگی کنه
بهش گفتیم من مادرشم
اونکه چیزی یادش نبود
مثل یه بره رام بود که هرکی هرچی میگفت قبول میکرد
اما یه روز از بد روزگار دستنوشته های صبا رو پیدا کرد و گفت اینا رو من نوشتم؟ @sabadastan
گفتم آره
چی میخواستم بگم؟
آخه صبا دخترم غصه هاشو لب همین ایون میون این ارکیده هایی که عاشقشون بود مینوشت
همیشه میگفت مامان بابام علی رو خیلی دوست دارن نمیخوام وجهه شو پیششون خراب کنم
من شدم محرم واقعیت های زندگیش و فقط من میدونستم چی میکشه
فرشته وقتی دستنوشته های صبا رو میخوند
صفحه به صفحه و کلمه به کلمه اشک ریخت
آخرین چیزی که صبا نوشته بود این بود
امشب تمومش میکنم.
اما اون تمومش نکرد.... تو تموش کردی.
تویی که اون شب لعنتی بهش سیلی زدی و وسط خیابون ولش کردی
به چند نفر باید میگفتم من ولش نکردم @sabadastan
اما صدایی از درونم گفت اگه تصادف نکرده بود که ولش کرده بودی و رفته بودی..
درد تو قلبم و صدام پیچید
گفتم پس اینکه میگفت یه عشقی داشته چون دستنوشته ها رو خونده بود
خب بعدش سراغی از من نگرفت
ساغر گفت نه حتی ازم نپرسید علی کیه؟ یا که کجاست؟
اما شبها کابوس ولش نمیکرد
دکترش دوباره هیپنوتیزمش کرد
اما حرفاش همه حرف تو بود
خاطراتش همه خاطره های تو..
چه کردی با اون دختر؟
چه کردی؟
احساس میکردم دنیا دور سرم میچرخه
حرفای ساغر خانوم مثل پتک میخورد تو سرم
گفتم دکترش کجاست؟ @sabadastan
دوباره رفتم سراغ سپهر
داشتم تو تب میسوختم
با اصرار مجبورم کرد بریم بیمارستان
حالم خیلی بد بود
بهم سروم وصل کردن.
کنار تختم نشست
گفتم بگو
گفت الان
گفتم آره الان
گفت دکترش با پدیده عجیبی مواجه شده بود @sabadastan
این فقط تو فیلما اتفاق میوفته
تناسخ و رفتن روح به جسم فرد دیگه ای
اما این زندگیه واقعی بود نه فیلم...
بخاطر همین تصمیم گرفتن تحقیقات گسترده ای رو شروع کنند
پس از یه دکتر آمریکایی یه روانپزشک روسی یه مدیوم هندی و یه روحانی دعوت کردن،
و قرار شد در مورد اتفاقی که واسه فرشته افتاده تحقیق کنند
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 36
سپهر ادامه داد وقتی فرشته از بیمارستان مرخص شد منو سارا
از بیمارستان بردیمش خونه خودمون
تو این مدت فرشته حتی از ما نپرسید شما کی هستید
مثل یه بره رام هر چی میگفتیم گوش میکرد @sabadastan
یه شب یه دفعه شروع کرد به جیغ زدن
و بعد هرشب این اتفاق میوفتاد
روانکاوش گفت:
خاطرات تلخ گذشته در اعماق ذهنش جا خوش کرده و شبها به صورت کابوس میان سراغش.
ولی وقتی بیدار میشد چیزی یادش نمیومد
تا اینکه یه روز غیبش زد ما خیلی ترسیدیم
همه جا رو گشتیم
چند ساعت بعد خودش برگشت
براش پرستار گرفتیم اما بازم از غفلت پرستارش که همین گلین خانوم بود استفاده کرد و رفت بیرون و دوباره برگشت
اینبار درها رو قفل کردیم اما وقتی دید نمیتونه بره بیرون حمله عصبی شدیدی بهش دست داد
و دچار تشنج شد
دکتر گفت اجازه بدیم بره بیرون اما دنبالش بریم
فردا دوباره شال و کلاه کرد که بره،
دنبالش رفتیم میرفت در یه خونه و زل میزد به اون خونه
چند روز اینکارو انجام میداد
یه روز سارا رفت جلو و ازش پرسید اینجا کجاست
و اون جواب داد خونه مامان ساغرمه
چیزی مثل برق وجودم رو لرزوند
خدای من ساغر خانوم
ساغر، ساغر
صبا میگفت مثل مامانم میمونه
منو خیلی دوست داره
تمام رازهامو بهش میگم
اینقدر راجع به تو باهاش حرف زدم که تو رو بهتر از خودت میشناسه
منم بارها باهاش تلفنی حرف زده بودم @sabadastan
اما هیچوقت ندیده بودمش
چند بار دعوتم کرد خونشون
میگفت علی پسرم غذای مورد علاقه تو درست کردم
اما هیچوقت فرصتش پیش نیومد
یادم اومد اون روز چقدر صداش، نگاش و لحن گرمش آشنا بود اما من..
سپهر گفت علی پاشو بریم دکتر
صورتت خیلی عرق کرده
گفتم نمیخواد بقیه شو بگو
گفت ما بردیمش خونه و دوباره برگشتیم در همون خونه
وبا اون خانوم صحبت کردیم عکس فرشته رو که دید نشناخت
اما وقتی ماجرا رو واسش تعریف کردیم
متعجب شد
وقتی سارا گفت فرشته مامان ساغر صداش زده
اشک تو چشماش جمع شد و نفسش به شماره افتاد
دستشو رو قلبش گذاشت و اشکاش ریخت
سارا گفت خانوم چی شده
ساغر با آه تلخی گفت من بچه ای ندارم @sabadastan
فقط یه نفر منو مامان صدا میکرد
دخترکم که تو تصادف از دست رفت.
و صدای گریه ش بالا رفت
وسط گریه هاش گفت بچم عاشق بود
باید چشماشو وقتی از عشقش حرف میزد میدیدین
انگار هزار تا پروانه تو چشاش پرواز میکردن
اما پسره زیاد بهش توجه نداشت
دلشو مشکوند نه میذاشت بره نه خودش میموند
دخترم دلشکسته بود که رفت
بلند شدم سپهر گفت کجا میری
جواب ندادم
باید میرفتم @sabadastan
باید میرفتمو با اون زن حرف میزدم
هنوز بارون میومد
نمیدونم کی رسیدم دم در اون خونه
زنگ زدم
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 34
گفتم فرشته چی؟
گفت اونم آسیب شدیدی دید قرنیه چشمش که قبلا آسیب دیده بود دچار خونریزی شد
و یکی از دنده هاشم شکست کبدش آسیب دید و سرش محکم خورد به شیشه و رفت تو کما...
دو سه ماه تو بیمارستان بود
تا اینکه اون دختر دچار مرگ مغزی شد. @sabadastan
حال خانواده ش خیلی بد بود
ولی همون موقع، فرشته از کما بیرون اومد
اما بینایی یکی از چشماش کبدش و کلیه ش آسیب دیده بود و دکتر گفت فقط باید عمل قرنیه بشه..
بعد دکتر از ما خواست تا رضایت خانواده اون دخترو برا اهدا بگیریم
اما چطور میشد از خانواده داغداری که مسبب مرگ عزیزشون ما بودیم همچین خواسته ای داشت
واقعا شرایط سختی بود
نمیدونم چی شد اما فردای اون روز مادرش به دکتر گفت خواب دخترشو دیده...
و فرشته رفت به اتاق عمل...
عمل موفقیت آمیز بود
اما روحیه فرشته شدیدا خراب بود و با هیچکس حرف نمیزد
و فقط با تزریق آرامبخش به خواب میرفت... @sabadastan
دو ماه تو بیمارستان بود تا اینکه یه روز
صدای هشدار دستگاه همه رو کشوند سمت اتاقش.
فرشته بی دلیل دچار ایست قلبی شد
پنج دقیقه طول کشید و بعد دوباره برگشت....
ولی وقتی به هوش اومد هیچکسو نمیشناخت
هیچی یادش نبود و هیچ خاطره ای نداشت....
بعد از یه مدت شبها تو خواب جیغ میکشید
ولی وقتی بیدار میشد چیزی یادش نبود
بخاطر همین بردیمش پیش یه روانکاو و اون هیپنوتیزمش کرد
اما در ضمیر ناخودآگاه اون فرشته ای وجود نداشت
بلکه دختری بود که عاشق بود و آخرین چیزی که یادش میومد
این بود که یه شب بارونی، عشقش اونو تو خیابون ول کرد و رفت.. زیر لب نالیدم من ولش نکردم من جایی نرفتم.
اشکام بی اراده میریخت
پاهام به زمین قفل شده بود
خدایا داشتم دیوونه میشدم
کسی که با صبای من تصادف کرد فرشته بود.
تب کرده بودم انگار... از صورتم آتیش میبارید
و صدای بارون...
بلند شدم
نشستم تو ماشینو زدم به دل سیاه این شب بارون زده...
رفتم دور شدم
تمام اتوبان رو گاز دادم
اما آتش قلبم خاموش نشد
زدم کنار، بارون تندتر میزد
با همه وجودم، فریاد زدمو فریاد زدم @sabadastan
باورم نمیشد کسی که الان برام اینقدر مهمه قاتل کسیه که دلتنگیش رهام نمیکنه
فریاد زدم چرااااا..
ساعتها زیر بارون راه رفتم و راه رفتم.
و بعد برگشتم شرکت.
رفتم تو اتاقم و وسایلمو جمع کردم
سپهر اومد تو و گفت داری چیکار میکنی sabahi.5203
گفتم من دیگه اینجا کار نمیکنم
سپهر گفت اما فرشته،
اون به کمکت احتیاج داره
فریاد زدم دیگه نمیخوام هیچوقت ببینمش.
هیچکدومتون رو... لعنت به همتون.
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
روح
قسمت 32
داشتم فکر میکردم اگه قرص خورده پس این جای بخیه ها چیه؟
که صداش منو بخودم آورد
این چطوره یه کلاه گیس فرفری گذاشته بود سرش...
ازش گرفتم و گذاشتمش روی سر خودم
لباشو بست و خودشو به زحمت نگه داشت که نخنده
گفتم چیه @sabadastan
گفت شبیه طالبان شدی؟
برگشتم و چپ چپ نگاش کردمو بعد هر دومون زدیم زیر خنده...
صدای خنده های شیرینش مثل موسیقی ملایم در سرم می پیچید
خریدا رو گذاشتیم تو ماشین.
هنوز بارون میومد که آسمون برق زد و صدای مهیب رعد همه جا رو لرزوند.
یه دفعه فرشته جیغ زد ودستشو گذاشت رو سرشو نشست
ترسیدم و گفتم چی شد رنگش پریده بود بلند شد و گفت هیچی
سوار ماشین شدیم بارون وحشیانه و تند به شیشه میکوبید
ساکت بود برگشتمو نگاش کردم اشکاش بی صدا صورتشو خیس کرده بود @sabadastan
گفتم چی شده سرشو انداخت پایینو گفت هیچی گفتم ترسیدی گفت آره
ولی اون اشکا نمیتونست از ترس باشه
اینقدر معاشرت داشتم که فرق اشک دخترا رو بفهمم
گفتم فرشته یه چیزی بپرسم
پرسشگرانه نگام کرد گفتم روی مچت یه جای زخمه، میشه بپرسم چه اتفاقی برات افتاده
گفت تصادف کردم
با تعجب گفتم تصادف کردی؟
گفت آره یه روز که پشت فرمون بودم تصادف کردم
گفتم مگه تو ماشین داشتی
گفت نه
گفتم دستت همونجا زخم شد
گفت نمیدونم یادم نمیاد
چرا هرچی میپرسیدم میگفت یادم نمیاد
شاید اگه میدونست من راز زندگیشو میدونم میتونستم بهش نزدیک تر شم
اومدم دهنمو باز کنم که یاد حرفای سپهر افتادم. @sabadastan
در مورد گذشته باهاش حرف نزن.
یه دفعه گفت آخ عطر نخریدم
گفتم بذار سر راه میخریم
رفتیم یه عطر فروشی.
سلام کرد و مارک عطری رو گفت که شوکه شدم
همون مارکی که صبا استفاده میکرد همونیکه من عاشق بوش بودم
اما چرا تو این مدت از این عطر استفاده نکرده بود
برگشتمو دقیقتر بهش نگاه کردم..
شبیه صبای من نبود و بود...
یه چیزی در موردش داشت دیوونم میکرد
حرفاش رفتاراش لبخندش سلیقه ش..
چیزی مثل خوره افتاده بود تو وجودم.
رسیدیم دفتر،
فرشته رفت و نشست پشت کامپیوترش.
منم مستقیما رفتم تو اتاق سپهر.
نشستم روبروشو بی مقدمه گفتم میخوام در مورد فرشته همه چیزو بدونم
گفت چی شده، چی میخوای بدونی؟ @sabadastan
گفتم همه چیزو..
گفت چرا اینقدر پافشاری میکنی اینم یه دختره مثل بقیه.
گفتم نه مثل بقیه نیست
یه چیزی این وسط ایراد داره یه تیکه پازل جور در نمیاد
گفت چه انتظاری داری
گفتم تو شمال مرتب میگفتی الان وقتش نیست چرا؟
منظورت چی بود؟ sabahi.5203
چه فرقی میکرد من کی قصه زندگیه فرشته رو بدونم
تازه خیلی چیزا رو هم نگفتی؟
برگشتو زل زد بهم و با حالت عجیبی گفت مثلا چیو نگفتم؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
روح
قسمت 30
گفتم فرشته ببین یه چیزی میخوام بهت بگم!
میخواستم بهش بگم چه احساسی دارم
میخواستم بگم بودنش چقدر برام بارزشه @sabadastan
اما قبل از اینکه حرف بزنم سارا و سپهر اومدن
سارا تا منو دید گفت وا... چی شد
گفتم هیچی افتاد واسه فردا...
از فردا افتادیم دنبال کارا و دیگه نشد باهم حرف بزنیم
خلاصه سه هفته گذشت
شو لباس محلی به بهترین وجه اجرا شد
و تو این مدت هم دیگه منو فرشته تنها نشدیم
وقتی برگشتیم دکتر گفت که فرشته میتونه گچ پاشو باز کنه
و همه ما آماده میشدیم برای شو ترکیه .
قرار شد اونجا زوجی بریم روی سن
میدونستم که اکثر دخترا آویزون سارا شدن که زوج من باشن
یه روز سارا اومد تو اتاقم
چند تا عکس گذاشت رو میزم و گفت
اه علیرضا از این پنج تا یکشونو انتخاب کن @sabadastan
اینا به تیپ و لباس تو میخورن
بخدا دیوانه شدم از بس رو مخم پیاده روی کردن.
یه نگاه سرسری به عکسا انداختم برام فرقی نمیکرد کدووم باشن تو چشای سارا زل زدمو گفتم فرشته هم میاد
گفت معلومه که میاد به کوری چشم اونایی که نمیتونن ببینن پاشم خوب شده و استارت شوام اونه..
اولی کسی که میره رو سن...
گفتم سارا،
گفت چیه؟
گفتم میشه زوج من فرشته باشه
گفت نخیر نمیشه
گفتم چرا @sabadastan
گفت اولا اون باید تنهایی بیاد رو سن
بعدم قدش از تو کوتاه تره
گفتم خوب پاشنه بلند بپوشه
مدل لباس تو که بلند و پوشیده اس به هیکل اونم میخوره
گفت تو فکر میکنی فرشته با اون پاش که هنوز خوب نشده میتونه پاشنه بیست سانتی بپوشه
گفتم خوب من زیر بغلشو میگیرم
گفت نه نمیشه
من برنامه هامو بخاطر هیچکی عوض نمیکنم
در ضمن تو که میدونی اون اجازه نمیده کسی دستشو بگیره حتی از روی لباس..
گفتم سارا پررو بازی در نیار یه کاریش بکن
یکمی فکر کرد و گفت بذار ببینم چیکار میشه کرد
باید لباس دیگه طراحی کنم و همینطور که بلند فکر میکرد رفت بیرون
دو ساعت بعد، فرشته رو صدا زد که بیاد اتاق من، فرشته آروم اومد
هنوز پاش درد داشت @sabadastan
سارا گفت ببین اول از همه تو میری رو سن بعدش آخر برنامه هم این لباسو میپوشی و با علی میری و طرح لباسو نشونش داد
فرشته گفت این لباس که خیلی واسه من بلنده سارا گفت خوب پاشنه بلند می پوشی
فرشته خندید و گفت به نظرت من با این پای چلاقم میتونم پاشنه بیست سانتی بپوشم
سارا گفت بله حرفم نباشه
فرشته گفت وا چقدر زورگویی
سارا خندید و گفت همینی که هست @sabadastan
هنوز یه ماه وقت داریم فقط باید از امروز تمرین کنیم
شانس آوردیم که شو لباسمون عقب افتاد
خب برو آماده شو
فرشته و سارا رفتن بیرون اما....
اما من هیچوقت فکر نمیکردم در سفر ترکیه چه چیزی در انتظارمه...
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203
روح
قسمت 28
یه روز فرشته رو تو خیابون دید و با نیشخند بهش گفت دیدی هیچ غلطی نتونستی بکنی
فرشته عصبی بهش @sabadastan کرد و گفت خفه شو کثافت حیوون..
و با مشت به سینه محمد حسن زد
اونم مشت محکمی به چشم فرشته زد
درد شدیدی در چشمش پیچید
و وقتی دستشو از چشمش برداشت پر خون بود
عصب چشمش آسیب دید و بینایی یه چشمش دچار مشکل شد
فرشته شکایت کرد،اما محمد حسن گم و گور شد
چند روز بعد فرشته رفت خونه دلارام که به شدت مریض بود ولی به محض ورود با محمد حسن هیکلی روبرو شد
که به محض دیدن فرشته به طرفش هجوم آورد و گفت از من شکایت میکنی؟ @sabadastan
زود میری رضایت میدی وگرنه..
فرشته رفت عقب و فریاد زد هیچ غلطی نمیتونی بکنی
بالاخره میوفتی زندان..
گفت باشه ولی قبلش تو رو میکشم
و اسلحه ای رو که معلوم نیست از کجا آورده بود به سمتش نشونه رفت
در همین موقع دلارام که وحشتزده نوازدشو چسبونده بود به سینهاش شروع کرد به جیغ زدن.
و مدام میگفت بسه بسه
محمد حسن فریاد زد خفه شو
صدای همسایه ها و آژیر از بیرون به گوش میرسید
دلارام همچنان جیغ میزد
و بعد صدای شلیک گلوله
صدای هق هق آخر نوزاد و..
گلوله از بدن ظریف و لطیف نوزاد رد شد ودر قلب دلارام نشست
گلوله بعدی به سمت فرشته نشونه رفت @sabadastan
اما قبل از اینکه ماشه رو بکشه،
به فرشته گفت میخوام کاری کنم که تا آخر عمر عذاب بکشی حق تو نیست اینقدر راحت بمیری دیگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی
چون حسرت دیدن من پشت میله های زندان رو به گور میبری
بعد هفت تیر رو گذاشت زیر گلوی خودش و شلیک کرد
و مثل سنگ افتاد...
وقتی پلیسا رسیدن فرشته مسخ شده به خواهر و نوزادش که تو خون غرق بودن زل زده بود
افسر پلیس چندبار به صورتش سیلی زد تا بخودش اومد
بعد از اون ماجرا مادرش دچار حمله قلبی شد و تو بیمارستان بستریش کردن
و در عرض چند ماه خانواده ش کلا متلاشی شد
باور چیزایی که میشنیدم واقعا سخت بود @sabadastan
یه دختر مگه چقدر توانایی داره که این همه مصیبت رو تحمل کنه
اومدم بگم بعد چی شد؟ که سارا زنگ زد و گفت فرشته تب کرده و باید برسونیمش بیمارستان.
هردو دویدیم سمت خونه..
فرشته تو تب میسوخت و کلمات نامفهومی به زبون میاورد....
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203