735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
گاهی آدمها میآیند تا چیزی به ما یاد بدهند و بعد میروند. ماندنشان مهم نیست؛ مهم آن چیزیست که از آنها در دل و ذهنمان باقی میماند. زندگی پر از رفتنهاست؛ هنر ما در نگه داشتن یادهاست.
#هزار_خورشید_تابان
#خالد_حسینی
فورکنید،فولدربزارمجذببگیرید🤏🏻
اینجا باشید ؛ گپ حمایتی . 🤍Читать полностью…
پناهگاهی سکوت
کاش هر انسانی آشیانهای میداشت؛ جایی که او را از تیغِ بُرّانِ روزهای تکرار شونده برهاند.
این روزها، این مأمن برایم به رویایی میماند که در مهی نفسهای بیقرارم گم شده. کاسهی تحملم، مانند ظرفِ چینیِ کهنهای، پر از ترکهای ریز است. هر درزش را اگر نزدیک ببینی، ردی از اشک و خستگی ست که مثل نقره در شیارهایش جاری شده. نمیدانم کدام نسیمِ بیمقدار، آخرین ضربه را خواهد زد تا این کاسه یکباره فرو ریزد و به غبارِ هزاران ذرهی بینام تبدیل شود...
#رحیمهمحرابی
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
این روزها بیشتر ساعاتم در قابِ فیلمهایی میگذرد که دوستانم برایم ردیف کردهاند؛ از آن پیشنهادها که انگار تکهای از روح خودش را در آن یافتهاند و حالا میخواهند تقسیمش کنند با تو. Pride and Prejudice، Five Feet Apart، Me Before You، Harry Potter... نکته اینجاست که بیشترشان، اگر نگویم همهشان، برگرفته از کتابها هستند؛ یعنی زادهی کلماتی که نخست روی کاغذ نفس کشیده بودند، بعد بر پردهی سینما جان گرفتند. همانجا بود که فکری به سرم زد. من که از اوان کودکی دل در گروِ بالیوود و سریالهای هندی داشتم، من که ساعتها پای رقص، آواز و داستانهای پرپیچوتابشان مینشستم، اشک میریختم و میخندیدم، چطور شده که تا امروز کتابی از نویسندهای هندی نخواندهام؟ چطور اینقدر دیر به این فکر افتاده بودم؟
دیروز اما، اتفاق شیرینی افتاد. در جستجوی کتابی بودم که ربطی به کار جدیدم داشته باشد. استادم از من خواسته بود نامههایم را در قالب یک کتاب دربیاورم؛ چیزی میان مجموعهنامه و روایت. کار را با خواندن صد نامه عاشقانه شروع کرده بودم. بعد نوبت رسید به هزار نامه. راستش را بخواهی، با ذهنیتی متفاوت سراغش رفتم که این هم نوعی نامهنگاری است، شاید کشکولی از دلنوشتههای پراکنده. اما وقتی کتاب را که شروع کردم، برخلاف تمام تصوراتم؛ با یک رمان تمامعیار روبرو شدم و آن هم یک رمان هندی. با خودم گفتم: چه اتفاق قشنگی. انگار جهان، بیآنکه بدانم، مرا هل داده بود به سمت همان چیزی که همیشه باید پیدا میکردم.
شروع کردم به خواندن. صفحهها که ورق میخوردند، دیدم محتوایش چیزی نیست که به سادگی از کنارش گذشت. ترکیبی بود از فلسفه و روانشناسی و عشقِ یکطرفه؛ عشقی که نمیخواهد، نمیتواند، اما به هرحال هست. گاهی به جملهای میرسیی که چنان ساده نوشته شده، با خود میگویی: «همین؟ به همین سادگی؟» و درست همانجا بود که نویسنده، بیهیچ مقدمهای، غافلگیرت میکرد. در همان سادگی، عمقی بود که مجبورت میکرد برگردی، دوباره بخوانی، بار سوم و چهارم کلمات را بچشی تا مزهی واقعیشان زیر زبانت بنشیند.
شخصیت اصلی، «آیان»، پسری بود عاشق مطالعه و آموختن؛ وقتی کتابش را چاپ میکند، از گمنامی درمیآید و اسمش سر زبانها میافتد. در کنار او، «مز» را هم داشتیم؛ شخصیتی که در نگاه اول، نقطهی مقابل آیان بود. کسی که در هنرِ مخزدنِ دخترها و جذبِ دلها قدرتی شگفتانگیز داشت، از آن آدمهایی که انگار فرمول جادویی نگاه و کلام را بلدند. اما عجیب اینجا بود که تحلیلش از مسائل، درست به ژرفی و تیزیِ نگاهِ آیان بود.
پایانش چیزی نبود که من میخواستم. دلم پایان دیگری میخواست، اما کلماتِ آخر کتاب و سطرهای پایانی آن، کاری کرد که آن پایانِ تلخ را بپذیرم. فهمیدم که بعضی تلخیها، درست به اندازهی شیرینیها، بخشی از قصهاند و شاید اصلاً قصه بدون آنها، آنقدر واقعی نباشد که باورش کرد.
#روزمرگیها
#رحیمهمحرابی
در هر ضربانِ قلبم، تو را با آهنگِ آراموعاشقانه نواختم.
#رحیمهنوشت
فراموش نکن که حقیقت همیشه در گوش تو زمزمه میکند. آماده شنیدن که شدی، او از قبل آنجا بوده است. هر واژه این کتاب برای گفتوگو با تو نوشته شد. و اگر حتی یک بار در خواندن این سطرها قلبت لرزید، پس من رسالتم را به انجام رساندهام. آرزو میکنم این کتاب فقط یک داستان نبوده باشد، بلکه دری را برایت گشوده باشد و تو وقتی از آن در عبور کردی، برای هر آنچه پشت سر گذاشتی با لبخند شکرگزاری کنی؛ چرا که بعضی درها فقط برای کسی باز میشوند که به درون خویشتن بازگردد. و تو اکنون به درون خویش بازمیگردی.
#هاکان_منگوچ
📍 فورکنیدفولدربزارمجذببگیرید..
+اینجا لینک بدین عضو بشم.Читать полностью…
اطلاع رسانی فولدر داخل حمایتی
انجام میشه، حتما عضو باشید🫴🏼
{خویشِ من!}
پروردگارا!
به رسمِ دعای خوب، ابتدا از تو یاد میکنم، بعد از خویش.
ای مهربان و همپناهم،
ای دادرس و همهکسم.
تو خدایی، تو خود آیی.
تو سراسر خوبی، یکسره زیبایی.
تو همهای، یکِ مطلقی.
من اما… هیچ نیستم! نیستم!
بیا امشب، این وقتِ شب، این متن را خالصانه بنویسیم. تو فقط از آن بالابالاها، که چند قدم نزدیکتر از خودم هستی، نگاهم کن.
میدانی و من هم میدانم؛ ولی میگویم تا هر دو بشنویم صدای تمام شکستگیهای این بندهی ضعیف را.
میبینی چگونه راه گم میکنم؟ به روی دنیایت نمیآورم، ولی گاهی دلم که میگیرد، اشک میریزم.
خوب میدانی که سوزِ این دلشکستگی و گریه از آدمها و دنیا نیست؛ من در غمِ این رابطهی خالق و مخلوق بودنمان عزا گرفتهام.
چنین عاشقی داشتی که مدعیِ با تو بودن باشد و مردِ عمل نباشد؟
من چنین خدایی ندیده بودم که عاشقتر از بنده باشد؛ قرین و دلسوز.
خویشِ خویشِ من؛ خدای من!
گاهبهگاه که سجادهام را میبوسم، یادِ اولین باری که بیباکانه نوشتم: «هیهات! من خدا را بوسیدم»، میافتم.
هنوز میپذیری بندهای را که در بندِ تو بودن را تمنا میکند؟
هنوز گدایی را که هیچچیز جز تو ندارد، مینوازی؟
هنوز کودکی را که گم شده، به آغوش میکشی؟
هنوز پرندهی بالشکسته را پناه میدهی؟
من هنوز به تو امیدوارم؛ از هنوز تا هنوزِ دیگر.
خدایم! نگذار غمِ دلم فرسودهام کند.
بارالها، من گذشته و حال و آیندهام را سالهاست به دستِ تو سپردهام.
گذشته را؛ پاسخگوی کهنگیهایم مکن.
حالم را؛ خوب بساز.
و آیندهام را؛ غریقِ خیرت.
میشناسیام… تو میشناسیام!
برای هر مثقال خطا و عصیانم، توبه.
برای هر نقطهی سیاه در دریای سیاهی، توبه.
برای هر رشته، میان هزار رشتهی ناامیدی توبه
برای همهچیز، توبه؛ ای غفور و ای تواب.
میشناسمت!
من میشناسمت…
#احلام_حیات
#مناجات_دلنوشته
@ahlam_hayat
~ اعتراف ~
پذیرفتم، عزیز!
این که داستانهای جذاب با یک اتفاقِ قشنگ آغاز میشوند، اما آستانهی جداییها با حل نکردن معادلههای پیچیدهی رابطه خاتمه مییابند.
پذیرفتم، عزیز!
این که عدهای از آدمها در دیدار اول، شیفتهی شخصیتت میشوند و مشتاقِ مودتاند تا سریع قرینِ قلبت گردند. آنها شایقِ بودنت هستند تا زمانی که غریبه باشید؛ همین که بهسانِ جزیرهای ناشناخته از جانب شان کشف شدید، دیگر از آن تعشق و گرایششان به تو خبری نیست. نه آهنگ صدایت دلنشین است و نه سیمای دلربایت جذابیتی دارد.
آنها در جزیرهی قلبت ردپای خود را میگذارند و میروند؛ چون کاوشگران همیشه به دنبال اسرار کشفناشدهاند.
#رحیمهمحرابی
رمان مرز پرواز ، روایتِ عبور از مرزهای درونی انسان است نه بیرون. مثلِ مرز میان عشق و عقل، میان ماندن و رفتن، میان خواستن و گذشتن...
این یکی از رمانهای احساسی و اجتماعی است که با نثری ساده و روان به اساس واقعیتهای حقیقی نوشته شده است. شامل 54 بخش و 380 صفحه است.
داستان بیشتر روی دردهای درونی، سرنوشت شخصیتها، دیدگاههای اجتماع، تصمیم و بهای آن ... تمرکز دارد که انسانها چقدر میتواند زیر بار قضاوتها مقاومت کند
#مرز_پرواز
#رحیمهمحرابی
برای خوشحالکردن کودک درون نیاز به کارهای خارقالعاده نیست، فقط...
کتاب مورد علاقه + موزیک + قهوه = خوشحالی
شما فرمول خوشحالی خودتان را کشف کنید!
درین کتاب یک جمله خیلی قشنگ بود: «برای رابطهای دعا میکنم که هرکس با دیدنش بگوید "این دو نفر تنها به دست خداوند به هم پیوند خوردهاند"»
یا «خداوند هیچگاه دو روحی را بیدلیل به هم نمیرساند.»
اما نگاهکردن نابینا به خورشید در کار خورشید خللی ایجاد نمی کند. بحث جدل میان انسانها تاثیری بر خدا ندارد.
#ملت_عشق
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت.
Читать полностью…
بالاخره!
انتظار به سر آمد و امروز، روزی است که چشمهای مشتاق، روشن شد.
اینروزها خواهرم «مدینه محرابی» هربار که به کانال گندمین سر میزد، دلش تیر میکشید تا خبری از مجله مورد علاقهاش برسد و امروز، آن مجلهی چشمبهراه، بالاخره آمد تا خاطرههای شیرین و بهیادماندنیمان را از اذهان به کاغذها زنده نگه دارد.
هفتاد خاطره، هفتاد درس، هفتاد تجربهی ناب... در دلِ مجلهی زیبای گندمین.
از «بانو بهشت»ِ دوستداشتنی و «بانو فرحنازِ»ِ مستعد، بینهایت سپاسگزاریم که این حلقهی قشنگ را بافتند و ما را به هم گره زدند.
به امید روزهایی که این خاطرهها، لبخند را بر لبها بنشانند.
@behishta01
. در چشمهای من دقیقتر نگاه کن، جز تو هیچچیزی در آن نیست.
. من آرزو میکردم که روح خود را نثار کنم. جسمم را میخواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند...
#چشمهایش
#بزرگ_علوی
#برشیازنامه②④🫧💌
بهانهی تمام لحظههایم!
خارج از تو، من هیچ زمانی ندارم. تو خود، زمان منی.
یادم هست آن روزی که پا در باغچهی زندگیات گذاشتم و همزمان شگفتی و هیجان زیر رگهای پوستم میجهید. هیچکس نگفته بود آدم میتواند اینچنین در یک قدم گم شود.
تو بودی که نام درختان را در من کاشتی، زبان پرندگان را در دهانم شکوفه کردی. یادم دادی شاخه چگونه قد میکشد، پرنده چگونه آواز میخواند، ماهی چگونه با حبابهایش قصهی عشق میگوید و قوها چگونه درس وفاداری میآموزند.
پرسیدم: «برای چه اینها را به من میآموزی؟»
گفتی: «برای اینکه با همینها با من حرف بزنی.»
من هم بیدرنگ نامت را بر دفترِ باران نوشتم و گفتم: «با رقص همین قطرها بر صورتت، مرا محسوس کن.»
همین که از آن خیالِ عجیبِ دور و در عین حال واقعی بیدار شدم، دستهایم شروع کردند به نوشتن... نوشتن برای تو. هر چه در آن خوابِ بیداری را به من آموختی، انجام دادم.
برای تو، میخواهم گنجهایی از کلمات تقدیم کنم؛ گنجهایی که هیچ مردی پیش از تو ندید و هیچ مردی بعد از تو نخواهد یافت.
حالا منتظرم بیایی. منتظرم تا با همین پرندهها و درختها و حبابها، از حالم بخوانی. اما چه بگویم؟
شاید تو... تو بیشتر از خودم میدانی.
#رحیمهمحرابی
تا به حال به شباهت عجیبِ رگهای دست با شاخههای یک درخت دقت کردهاید؟ یا به اینکه چطور صاعقه در آسمان، همان نقشی را میزند که رودخانهها روی تنِ زمین حک میکنند؟
انگاری جهان یک طرحِ واحد بیشتر ندارد! طرحی که آن را در هر گوشهای تکرار کرده است. فرقی هم نمیکند به بیکرانِ آسمان نگاه کنی یا به ذرهبینیترین بخشِ وجودت، قصه همان قصه است.
وقتی میگوییم «هر چه در بالاست، در پایین است»، یعنی جهانِ بزرگ (کهکشانها) و جهانِ کوچک (سلولهای ما) آینه در آینهی هم هستند.
ما تکرارِ یک قطره از اقیانوسیم که در تمامِ ذراتِ هستی تکثیر شده است. نبضِ درخت، نبضِ آسمان و نبضِ من و تو، همگی با یک آهنگ میتپند.
این سه تصویر، سندی محکم بر فراکتالِ طبیعت و هندسهی پنهانِ آن است، جهان با یک زبانِ واحد سخن میگوید.
عشق را در دستم گرفتم؛ اما انگار آب بود، از لابهلای انگشتانم سر خورد.
#کاریکلماتور
#رحیمه
کتابها حرف میزنند؛ اما بعضیها هنوز سواد شنیدن ندارند.
#کاریکلماتور
#رحیمه
آخرین صفحه را بستم،
اما مهیار هنوز در لندن قدم میزند،
ریانا هنوز لبخند میزند،
الهام هنوز عاشق است،
و مسکا هنوز در گوشهای از ذهنم نشسته است.
کتاب تمام شد،
اما شخصیتهایش هنوز در قلبم زندگی میکنند.
برخی کتابها را میخوانیم تا وقت بگذرد،
برخی را میخوانیم تا چیزی بیاموزیم،
اما بعضی کتابها را میخوانیم و بخشی از وجودمان را میان صفحههایشان جا میگذاریم.
مرز پرواز برای من از همان کتابها بود.📜🕊️❤️🩹📚
#مریم_پرتو
گوشهٔ دنج کاغذ/ کارگاه نویسندگی
⏳•• دوازده جلسه
🌐•• غیرحضوری (آنلاین)
📍•• اشتراک همه آزاد
💰•• رایگان
👩🏻🏫•• همراه با رحیمه محرابی، فرحت قاضی، مدینه پرتو، مریم شریفی، فرحناز فرحت و حسنا نورزی، زینب بنیادی، زاهده
اینجا جایی است که تکههای شکسته دل با نوشتن التیام مییابند و واژهها مرهم زخمهای ناگفته دل میشود
برای ثبتنام به شماره ذیل پیام بگذارید:
+93 78 441 0361
+93 77 066 4471
📬فور کنید
بزارمتون فولدر جذب بگیرید؛☘️🔥
+‹ حتما جوینم باشید🎙›