735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
ناگفتهها، شامل همان گفتنیهایی ژرفِاند که زبان هربار از بیانش عاجز میماند.Читать полностью…
#رحیمهمحرابی
جبران خلیل جبران خیلی قشنگ میگوید: و آن کسی که دوست داری، نیم دیگر تو نیست... او تویی اما در جای دیگر....
عکاس📸: زحل امیری
دل پی گمشده میگردد و من در پیِ دل...
#ارفع_کرمانی
#مزارشریف
گاهی از پا میافتی.
تن میسپاری به خستگی.
بعد برمیخیزی و فکر میکنی رسیدهای.
اما تنها چیزی که فهمیدهای، این است: هیچکس نمیرسد.
این را میدانی، اما سکوت میکنی. ترجیح میدهی این حقیقت را لایِ لایههای خستگیات پنهان کنی، چون سودِ ندانستنها بیشتر از دانستیهاست.
#رحیمهمحرابی
گل من!
گلِمن متوجه باش که در خمِ روزگار پَرپَر نشوی؛ چون بلبل تنها با شکفتن لبخندِ تو سرود سر میدهد. شمعِمن خاموش نگردی که نوری از پیوند نگاه آتشینِ تو بهبینایی میرسد. نهالِسبزِ امیدم، مچاله نشو که دلی در ریشههای زندگیبخش تو جوانه میزند. آفتابِمن، غروب مکن که شاخهی آفتابگردانی سر برآورده تا تو را بجوید.
تو مخاطب هر نجوای و گیرنده هر نامهام هستی!
#رحیمهمحرابی
این پیام و فور کن و اینجا جوین شو
فولدر بزنم جذب+۲۰۰بگیری.
📍فورکنید،فولدر بزارم+50جذببگیرید..
جوینباشید+حمایتی لینک بدین،عضوبشم.Читать полностью…
میدانم در دل تو طوفانها خانه دارند،
اما به او بگو: هیس!
مبادا که ماهیها بشنوند و فرار کنند.
#رحیمه
یکی در گوشم میگوید: «این، سنگینترین گناهِ عالم است که عاشق شوی بیآنکه معشوق، خبر داشته باشد و چنین بیگناه، محکوم میشود.»اگر میخواهی محاکمهام کن؛ اما حکم مرا به دستانِ خالیِ عادت مده، که من، محکومِ نگاهتام و جز در زندانِ چشمانت، به هیچ سلولِ دیگری تن نخواهم داد.
میدانم در چشمانت، تورهای دیوانهدریا خانه دارند.
#رحیمهمحرابی
#حیرتان
ای عزیزِ بینامِ من!
میخواهم نامهای ننویسم، که «نامه» را هر کس مینویسد. میخواهم ردِّ نفسِ سحرگاهانم را روی شیشهی وجودت نقش کنم و اینبار نامهام را از دودِ سیگاری بسازم که در هوای سردِ اتاق، شکلِ گیسویت را به خود گرفته است. شعرم را با نبضِ انگشتانت وزن کنم. قافیههایش را از هماهنگیِ ضربانِ دو قلب بدزدم. نقاشیات را با گردهی ماه بسازم و با شبنمی که بر مژگانِ سپیدهدم بلرزد، سایهروشن بدهم. ببین که واژهها خود، بیاجازهی دهانم، از سینه بیرون میجهند؛ چونان کبوترانی که خانه را یافتهاند.
میخواهم برایت زبانی بسازم که واژههایش در بین دو خط لبخندت جاری شوند؛ زبانی که خودش دریا باشد، خودش نسیم، خودش کتابی که هر بار ورق میزنی، از لای کاغذهایش، نفسِ من بیرون بطراود.
دستم را از این انگشتانِ خسته پس میگیرم که جز خطِ تکراریِ روزمره ننوشتهاند. حالا با پرِ مرغابیای مینویسم که از آسمانِ خاطرههایمان چیدهام؛ مرکبم را از رنگِ غروبِ آن شبی میسازم که با هم در کوچهباغِ ستارهها گم شده بودیم.
#رحیمهمحرابی
در ذهنم،
جنگی،
بیپایان،
برپاست،
میان،
من،
خود،
من،
و،
قلب،
من.
#زینب_بنیادی
گاه حسِ ژرف کسی، بیاجازه تسخیرت میکند
و بعد، تو تسلیمِ احساسش میشوی.
#رحیمهمحرابی
در شهری که نیستی، اما عطرِ حضورت دیوارهایش را شاعر کرده...
#رحیمه
پروردگارا!
در دلم حسرتِ ندارم و از شادمانیِ مردمان، رنجی به جانم نمینشیند.
اما بانگِ بلندِ پایکوبیشان، سایهی آرزوهای خاموشِ مرا بر دیوارِ خیال، بلندتر و پررنگتر میکند.
همین، و بس.
#رحیمهمحرابی
قطاری در تونلِ ذهنم میتازد
که مسافرانش همان کلماتی بیقرارم اند.
هیچکس نمیداند مقصد کجاست...
خودِ قطار نیز نمیداند.
همسفران واقعی من
همین بیمقصدانند.
هر که آید،
تنها تا انتهای بیانتهایی میماند...
#رحیمهمحرابی
هر ذرهٔ وجودم، سجدهگاه نگاهِ توست.
#رحیمهمحرابی
سپیدهدمِ پنج، هنوز شهر در خوابِ خنکایِ خود غرق بود؛ اما من پا در مسیرِ پیادهروی گذاشتم. هوا، گرمایی زودهنگام داشت، ولی منظرهیِ مسیر با آن درختانِ سایهگستر و نورِ طلاییِ اولِ صبح، چنان دلانگیز بود که گرمیِ آن را فراموش کردم.
امروز، پنج ساعت با کتابها زیستن کردم. «هملت» را تا نیمهی راه بردم؛ داستان خواب «هاروکی موراکامی» را تمام کردم و چند صفحه از «بازگشتِ شازدهکوچولو» را که فرحت برایم فرستاده بود، شبیه شربتی گوارا نوشیدم. پس از آن، به نقاشیِ با رنگهایِ دلخواهم نشستم.
وایسهای شاگردانِ صنفِ «علائمِ نگارشی» را گوش سپردم و متنهایِ بعضیشان را اصلاح کردم. در میان کارهای خانه، آهنگِ ریمکسِ هندی، ریتمی شاد به روزم بخشید. یک ساعت نیز به انگلیسی اختصاص دادم و مقابلِ همهی کارهایِ امروزم، با رضایت، تیکِ پایان را زدم. به خودم آفرین گفتم؛ چرا که هوای گرمِ مزارِ شریف، امروز هم مثل دیواری بلند در برابرِ هر تلاشی قد علم کرده بود، اما من از عهدهاش برآمدم.
شب که شد، دلم میخواهد کنارِ خواهرانم، فیلمی ببینم و لبخندِ پایانیِ روز را با آنها تقسیم کنم؛ و سپس در آغوشِ خواب، به استقبالِ فردایی دیگر بروم.
#رحیمهمحرابی
شانه کمتر زن که ترسم تار مویت بشکند
تار مویت توست، اما رشته جان من است
این پیام و فور کن و اینجا جوین شو
فولدر بزنم جذب+۲۰۰بگیری.
حال آشفتهی این روزهای زنان را
آیینهها
به خوبی جلوه میدهند.
روح افسردهشان را
پشت رژهای گوناگون،
خطچشم نازک،
و لاکهای رنگارنگ
پنهان میکنند.
هر روز با لبخند،
همچون مهمان ناخوانده،
با آیینهها
خداحافظی میکنند.
#رحیمهمحرابی
فورکنید،فولدربزارمجذببگیرید🤏🏻
جوین باشید+ گروه حمایتیЧитать полностью…