735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
کارگاه رماننویسی "از ایده تا اثر"
با رحیمه محرابی / نویسنده و مربی نویسندگی
آیا رؤیای خلق جهانی دارید که در آن شخصیتها نفس میکشند، ماجراها جاری میشوند و خواننده، صفحهها را ورق میزند تا پایان را دریابد؟
کارگاه تخصصی رماننویسی "از ایده تا اثر"، فرصتی است برای آنان که داستان در سر دارند و قلم در دست میطلبند.
سرفصلهای اصلی دوره:
• کشف ایدههای ناب و تبدیل آنها به طرح اولیه
• خلق شخصیتهای زنده و چندبعدی
• بهکارگیری حواس پنجگانه در توصیف
• ارائهی گواهینامهی معتبر پایان دوره
• آمادهسازی اثر برای انتشار
زمان و مکان:
📅 آغاز دوره: [15 حمل]
🕒 [روزهای جفت ساعت 8 شب]
📍 [به صورت لایف در پلتفورم واتساپ]
برای ثبتنام و اطلاعات بیشتر:
[+93 78 441 0361]
نیازی نیست برای نبودنت، دلیلی بتراشی...
فقط بیا!
بیا و در عمق چشمانِ منتظرم محو شو.
آنجا، پاسخی برای تمام پرسشهای بیپاسخت خواهی یافت و شرح بودنم را مثل کتابِ باز خواهی خواند.
#رحیمهمحرابی
احساسی که درگیرت نکند، تغییرت نمیدهد.
همین!
#رحیمه
فکر کن!
اگر مهر سخن بگوید و تو در میان نباشی.
نمِ باران باشد و تو نباشی.
چای در قوری دَم بکشد و تو نباشی.
نسیم ملایم بیاید و تو نباشی.
شعر و قافیه بیافریند و تو نباشی.
رقصِ برگ باشد و تو نباشی.
فکر کن جهان پر از زیبایی باشد، اما تو نباشی...!
#رحیمهمحرابی
https://www.instagram.com/reel/DWTlL-HDDv9/?igsh=MTlqaWg4dmRtcmVhMw==
Читать полностью…
#برشیازنامه⑨③🫧💌
صبوری قلمم را میستایم، این تنها همنشین وفادارم که بیوقفه تو را مینویسد، بیآنکه حتی یک بار از بیهودگی این تکرار سخن گوید. شاید خیلی خوب میداند که نوشتن تو، خود غایتی است که نیازی به توجیه ندارد.
معجزه این روزهای من، تنها تویی. تویی که چون پیچکی سبز از تنِ زخمخورده قلبم بالا میروی.
در تو، نشانههای زندگی را میجویم: یک جرعه آب در اوج تشنگی، خبری خوش در دل نومیدی، بوی عطرِ نامهای پیش از گشودنش، صدای زنگِ بیهنگامِ تلفن... تو را در هر لحظهای که هنوز حیات را معنا میبخشد، جستجو میکنم.
اما نه، دلم برایِ تو که نیستی، نگرفته است. دلم گرفته است برایِ تویی که نمیآیی و این اضطرابِ آرامآرام نیامدنت، مرا هزار تکه کرده است. این تکهها را در مسیر تو سپردم و هر بار تا انتهای تلخِ نبودن رفتم؛ اما هیچیک از آن راهها بازنگشت که دلیل نیامدنت را برایم بگوید.
من دلم نگرفته است برایِ تویی که نیستی. من دلم گرفته است برایِ تویی که نمیآیی.
بهار هم آمد،
اما بهارِ واقعی
وقتی میآید
که نگاه تو
بر سفرهی چشمانم بنشیند.
#رحیمه
🌙✨ عید فطر مبارک بر همه شما عزیزان! ✨🌙
الحمدالله که پس از ماهی سراسر رحمت، صبر و بندگی، به روزی رسیدیم که میتوانیم شکر نعمتهای خداوند را بجا آوریم.
باشد که این عید، دلهایمان را از آرامش پر کند، بندگیهایمان را مقبول درگاه حق گرداند و روزهایمان سرشار از محبت، مهربانی و نور الهی باشد.
🎉 عیدتان پرنور، مبارک باد! ✨
دعا همیشه شنیده میشود
اما اجابتش در وقت و شکل دلخواه ما نیست
چون آنکه میشنود
خود زمان را آفریده...
گاه دعایی که امروز میخواهی
پاسخش فرداست
یا در خاموشیاش درسیست که باید یاد بگیری.
خدا وعده داده:
«ادعونی أستجب لکم»
اما نگفته کی و چگونه.
شاید تأخیر، رحمتیست
شاید ندادن، نگهداشتنیست
و شاید آنچه میخواهی
کمتر از آنیست که برایت مقدر کردهاند.
#رحیمه
ما همان قطرهایم که خود را در دریا میجوییم، بیآنکه بدانیم قطره بودن، عین دریاییبودن است.
#رحیمه
زن بت است،
الهه است،
مادر است،
جادوگر است،
پری است
اما هرگز خودش نيست...♥️
#سيمون_دوبووار
#روزت_گرامی
به جادهای میرسی که در نگاه نخست، برایت بیگانه است، اما در تأملی ژرف، همان درختان کهن را میبینی،
همان سنگهای خاموش را،
همان آدمیان را با همان رنجها و شادیهای همیشگیاش...
ناگهان پرده برداشته میشود و با زبانی نامرئی و در قالب نشانهها، جهان با تو به نجوا درمیآید:
«بنگر! در ژرفای این تکرارهای ناتکرار، رازهای ناگفتهای نهفته است. در همین عادیترین صحنهها، حکمتی است که باید با چشمان دل ببینی، پندی است که باید در سکوت بشنوی، هشیاری میطلبد تا رشتههای این نامرئی را به دست آوری.»
#رحیمه
داستانک
(در باغی پر از شکوفههای بهاری، ملکه با حرکتی ظریف مشغول چیدن گلهای سرخ است. نویسنده زیر سایهدارِ پیچکها نشسته و قلم بر کاغذ میراند.)
ملکه: (با نگاهی کنجکاو و لبخندی ملایم): ای قلمبهدستِ خیالپرداز! چه مینویسی که چشمانت اینگونه در افقِ کلمات گم شدهاند؟
نویسنده: (قلم را بر کاغذ نگه میدارد و نگاهش را به او میدوزد): داستانی از عشقی که در این باغ شکل میگیرد، بانوی من! هر واژهای که مینویسم، ریشه در عمقِ نگاه شما دارد و این قلم، تنها واسطهای میان زیبایی شما و زمزمههای کاغذ است.
ملکه: (گلی سرخ را به آرامی میچیند و به سوی او میآید): پس مرا در قالب حروف زندانی میکنی؟
نویسنده: (با احترام سر فرود میآورد): هرگز! من تنها ذرهای از نورتان را بر صفحه میاندازم تا روزی که این باغ و این گلها نباشند، جهان بداند که بهشت، روزی بر زمین نفس میکشیده است.
#رحیمهمحرابی
این بیت از مولانا در هر حسوحالی که باشی وادارت میکنه به آرامش برسی:
و اگر بر تو ببندد همه رَهها و گذرها
رَه پنهان ِنماید، که کس آن راه نداند...
📚#کتابفروشی_گمشده
✍ #اوی_وودز
ژانر: #معمایی_تاریخی #عاشقانه #رئالیسم #جادویی
📄خلاصه:
تا کجا میتوان از سرنوشت فرار کرد و تا کجا میتوان به کتابها پناه برد؟ اپالین، شخصیت دوستداشتنی کتاب کتاب فروشی گمشده در پاسخ به ما میگوید: «میتوان از خانه فرار کرد، از دیوانهخانه هم همینطور و بعد دوباره در آرامش جادویی کتابها خود را پیدا کرد.» کتاب بسیار پرفروش اوی وودز، دربارهی پیچشهای عجیبوغریب سرنوشت برای تغییر دادن مسیر زندگی ماست. او به ما یاد میدهد که داستان خواندن کار آدمهای ضعیف نیست.
شعریست از #قهار_عاصی
با صدایِ #من
بامِهر
#تمیم_تلاش
❤️
در این روزها
امید چیزی است که نباید از آن دست کشید
چیزی مقدس تر از زندگی...
روزِ نو مبارک🫶🌱
یکی از نخستین اتفاقاتی که بعد از عاشق شدن رخ میدهد، تغییر شدید در خودآگاهی انسان است: "محبوب" شما به قول روان شناسان "معنایی خاص" پیدا میکند و به موجودی بدیع، منحصر به فرد و بسیار مهم بدل میشود. به قول یکی از مردان دلباخته: تمام دنیایم تغییر یافته و محور جدیدی پیدا کرده بود به نام مرلین. توصیف رومئوی شکسپیر از محبوبش موجزتر و پربارتر است: "ژولیت خورشید است."
📕#چرا_عاشق_میشویم
#هلن_فیشر
تو آخرین پرتوهای طلاییِ غروب را در نگاهت زنده نگه داشتهای، گویا خورشید پیش از فرو رفتن در افق، تمام نور باقیماندهاش را به تو سپرده است.
#رحیمهمحرابی
بردباریِ یک زن را
روحِ رودخانهیی میفهمد
که در بستر خشکسالی
خوابیده
#لیلا_بهادری
نوروز مبارک☘️❤️
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی
مولانا
عید آمد
و من هنوز
در اولین سلامِ نوروزی تو ماندهام…
کاش سال تحویل میگرفت
و زمان را
به همان یک “سلام”
برمیگرداند.
#رحیمهمحرابی
خدایا برایمان بخواه که
بشود، برسد، بیاید
درست شود، خوب شود
خوبِ خوب…
آمین
در زلال باران، نجواهای باد، لرزش برگها... در پنهانیترین زوایای جهان، تو مثل رازی ناگفتنی پیدایی!
In the clarity of rain, the whispers of the wind, the trembling of leaves... in the most hidden corners of the world, you appear like an unspoken secret.
#رحیمهمحرابی
من دریا را آغوش خدا میدانم.
گسترهای بیکران که هر قطره را در خود بیمرز میکند. گاهی نیستیِ جسم، عجب هستیِ عظیمی در روحم بیدار میکند. مرا تا عرش الهی بالا میبرد، آنچنان که نزدیکشدن را با تمام وجود لمس میکنم... اما دوباره، با همان شتاب به زمین میکشاند.
و وقتی احساسات به اوج میرسد، کلمات در معنا گم میشوند. این خود نشانهای است که هرچه به حقیقت نزدیکتر شوی، زبان زمینیتر میشود. در آن نقطه، دیگر حرف زدن بیمعناست.
اما پرسشی در من میپیچد: وقتی میدانم او در درون من است، پس چرا بیتابانه در جستجویش هستم؟ اگر او به من نزدیکتر از رگ گردن است، این دوریِ حس شده چیست؟ چه چیزی مرا به سوی خدا فرا میخواند؟ و عجیبتر، چه چیزی مرا به سوی خودم فرا میخواند؟ هر بار که به درون مینگرم، صدایی از اعماق برمیخیزد. ندایی که میگوید: تو میخواهی به اصلت برگردی.
شاید این گمشدگیِ، خودش پاسخ است. ما قطرههایی هستیم که دریا را در خود داریم، اما تشنهایم؛ چون دریا را نه در قطره، در وصل با قطرههای دیگر مییابیم. شاید جستجوی ما برای خدا، جستجوی ما برای خویشتن است و جستجوی ما برای خویشتن، بازگشت به او.
در این معمای بیپایان، تنها میتوانم بگویم: من دریا را آغوش خدا میدانم. و خود را، قطرهای تشنه در این آغوش بیکران.
#رحیمهمحرابی
با هربار نگاهت،
باغچهای از آنچه
نمیدانم
در دل من میروید و میماند.
#رحیمه
ای بانویی که دستانت
فرهنگ مرا ساخت
بگذار
بر آینهی دستانت بوسه زنم
و پیش از سفر توشهای برگیرم
بگذار
روی پیانو به خواب روم
که از وسعت عمر دیگر چیزی نمانده است
می خواهم نقش هایی برگیرم
از شکل دستانت
از صدای دستانت
از سکوت دستانت
آیا کمی در برابرم خواهی نشست
تا که محال را رسم کنم؟
#نزار_قبانی