735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
اسم کتاب: مرز پرواز
نویسنده: رحیمه محرابی
رمان مرز پرواز یکی از رمانهای احساسی و اجتماعی است که با نثری ساده و روان نوشته شده است. داستان بیشتر روی احساسات، دردهای درونی و سرنوشت شخصیتها تمرکز دارد. نویسنده در این رمان زندگی افرادی را نشان میدهد که میان عشق، فاصله، مشکلات اجتماعی و آرزوهای شان گرفتار شدهاند. شخصیت اصلی داستان با اتفاقات دشوار زندگی روبهرو میشود و تلاش میکند معنای واقعی آرامش و خوشبختی را پیدا کند. فضای رمان در بعضی بخشها غمگین و تأملبرانگیز است اما امید نیز در جریان داستان دیده میشود. رحیمه محرابی احساسات شخصیتها را بهگونهای بیان کرده که خواننده بهراحتی با آنها همدردی میکند. موضوعاتی چون عشق، تنهایی، صبر و مبارزه با مشکلات از بخشهای مهم این رمان به شمار میرود. داستان بهتدریج پیش میرود و شخصیتها در جریان حوادث تغییر میکنند. در مجموع، «مرز پرواز» رمانی است که بیشتر بر احساسات انسانی و واقعیتهای زندگی تمرکز دارد.
زاویهدید مرز پرواز:
سومشخص است؛ یعنی راوی بیرون از داستان قرار دارد و احساسات و اتفاقات زندگی شخصیتها را روایت میکند.
درون مایه داستان:
جستوجوی هویت
عشق و دلبستگی
رازهای خانوادگی
تقابل گذشته و حال
انتخاب و بهای تصمیمهای انسانی
برشِ مورد علاقه من از کتاب:
عشــق، یعنی کوچک کردنِ همــهٔ جهان در یک نفــر و بــزرگ کــردنِ آن یک نفر تا جایگاهِ خدا. دلِ آدم چقدر غمگین میشــود، وقتی غمش از عشق است چقدر سخت است دور ی از کسی که همهٔ جهان توســت! عاشــقانِ جداافتاده، دور ی را بــا چیزهای کوچک فریــب میدهند. با چیزهایــی کــه هرکدام دنیایی از حقیقت را در خــود دارند. آنها را از دیدنِ هم منــع میکننــد. حتــی از نامه نوشــتن محرومشــان میســازند، اما آنهــا راههای
اسرارآمیزی برای حرف زدن پیدا میکنند. آواز پرندگان را برای هم میفرستند.
عطرِ گلها را...
خندههای کودکانه را...
نورِ خورشید را...
نفسِ باد را...
نورِ ستارهها را...
هرچه آفرینش را نشان میدهد، برای هم میفرستند. چرا که نه؟ خدا هرچه آفریده، برایِ عشــق اســت. عشق آنقدر نیرومند است که میتواند طبیعت را به پیامرسان قوی خود تبدیل کند.
#فریده_مددی
«پ.ن: کتاب رفیق جانی نیز چاپ شده است. کتاب بسیار زیباست، حتماً آن را مطالعه کنید.»
«ما تمامش میکنیم» از کالین هوور از آن کتابهایی بود که آرام آرام، بیآنکه بدانی، از لای خطوطش وارد زندگیات میشود و یک گوشه دنج را برای خودش برمیدارد. داستانی که راستیِ آدمها را فقط در حرفهایشان نه، در لابهلای توجیههایشان نشان میدهد. چقدر راحت میتوان اشتباهات کسی را که دوستش داری، با منطقِ تراشخورده از جنس عشق، توجیه کرد. مثل اینکه اگر دل بلرزد، عقل هم چشمهایش را میبندد و آنچه زشت است، زیبا مینماید. اما کافیست همان رفتار را در زندگی دیگری مثلِ همسایه یا یک غریبهای در خیابان بیبنی، آن وقت است که موج قضاوت در نگاهت طغیان میکند و از خودت میپرسی: «چرا میماند؟ چرا نمیرود؟» غافل از آنکه همیشه ماندن که انتخاب نیست؛ شبیهی زنجیری است که حلقههایش را نمیتوانی به آسانی بیبینی. آدم تا وقتی پا در کفش دیگری نگذاشته باشد، تا وقتی بادِ سردِ ترس را بر گونههایش حس نکرده باشد، نمیتواند از پشت پنجرهی نگاه بیرونی، قاضیِ بیگذشتی باشد. ما آدمیان چطور اینقدر راحت میتوانیم قضاوت کنیم، بیآنکه قطرهای از آن دردِ خاموش را که پشت درهای بسته جریان دارد، چشیده باشیم؟
لیلی، شخصیت اصلی و راوی داستان، از همان ابتدا با تصویری که از رابطهی پدر و مادرش در ذهن داشت، الگویی نامرئی برای خود ساخت. او خشونت پدرش و زخمهای مادرش را به خاطر سپرده بود و در اعماق وجودش قسم خورده بود که هرگز چنین سرنوشتی را تکرار نکند. پس رایل را انتخاب کرد؛ مردی که درست در نقطهی مقابل پدرش ایستاده بود. اما افسوس که گاهی ذهن، آنقدر از چیزی میگریزد که ناخواسته به چنگالش میافتد. شاید آنقدر این تصویر از مادرِ مظلوم را در ذهنش پرورانده بود که در نهایت، خودش در همان قاب نشست و رایل شد همان خشمی که تمام عمر از آن فرار میکرد. تقدیر تلخی است وقتی میبینی تبدیل شدهای به همان چیزی که از آن میترسیدی. اما لیلی، برخلاف مادرش، تصمیم درست را گرفت. اما برای خودش نه، برای دختر معصومش که نباید شاهد تکرار تاریخ باشند. او چرخه را شکست، تا دخترش سرنوشتی شبیه کودکی خودش پیدا نکند. این شجاعتی است که همه از آن دم میزنند اما کمتر کسی در عمل، در میانِ عشق و ترس و وابستگی، میتواند به آن جامهی عمل بپوشاند.
منم شخصیت رایل را با تمام نقصهایش، دوست داشتم؛ اما نمیشود ساده از کنارش بگذرم. او جراح اعصاب بود، مردی که مغز انسانها را میشناخت اما کنترول مغز خودش را نداشت. حادثهای که در کودکی از سر گذرانده بود، مثلِ آتشی بود در اعماق وجودش هراز گاهی زبانه میکشید و همه چیز را میسوزاند و همین، فاصلهای جانکاه میان او و لیلی انداخت؛ اما رایل خودش قربانیِ ترومایی کهنه بود و از همین رو، نفرت از او ساده نبود. و اطلس... اطلس، آن پسری که از سرزمین کودکیهای گمشدهی لیلی سر برآورد و روزی زندگیاش را نجات داد. او فروغی در تاریکی زندگی لیلی بود و گاه حضورش او را به قهرمان داستان مبدل کرد، یا شاید از اول هم قهرمان بود. نمیدانم! اما تنها چیزی که مرا واداشت بقیهی کتاب را از ساعت چهار صبح تا همین حالا، بیوقفه در دست بگیرم و تمام کنم، بیشتر از پایانش، تصمیم نهایی لیلی بود که آیا با وجود این همه خشونت، باز هم به خاطر عشق بیحد و مرزی که نسبت به رایل در دل داشت، میماند؟ یا پا روی قلبش میگذاشت و میرفت؟ این کشمکش، این جنگِ درونی میان عشق و احترام به خویش، همان نقطهای بود که مرا میخکوب کرد و در نهایت، چیزی که تا حالا در درونم زمزمه میشود، این آرزوست که ای کاش همهی انسانها، همهی زنها و مردهایی که در گوشههای تاریک زندگی دستوپا میزنند، یک حامی واقعی داشته باشند؛ یک پناهگاه امن. ای کاش هیچکس به خاطر نبودِ آن شانهی گرم و آن گوشِ شنوا، مجبور نشود در برابر خشونت سر خم کند، تسلیم شود و آرام آرام در سکوت، محو گردد.
#رحیمهمحرابی
گاه با آدمهای واقعی زندگیات نیز دچار «آشناییزدگی خیالی» میشوی. آنقدر کنارشان بودهای که دیگر نمیدانی آیا واقعاً آنجا بودند یا فقط زاییدهٔ خیال خودت.Читать полностью…
#رحیمهمحرابی
•
تو به یک دشت پر از گل
تو به یک شهر طلایی
تو به یک دست پر از مهر
تو به یک عاطفه میمانی…🌻🌾
#احمدظاهر
صحبت از ماندن یک عمر
بماند به کنار...
بهقدر نوشیدن یک قهوه بمانی کافیست!
اونجا که سهراب سپهری میگوید:
در آبهای جهان قایقی است
و من، مسافر قایق، هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
کتاب: مرز پرواز
نویسنده: رحیمه محرابی
امروز سفرم به اتمام رسید؛ سفری که در آن پر از آموختهها بود. کتاب «مرز پرواز» که دارای پنجاه و چهار بخش و ۳۸۰ صفحه میباشد، برای من تجربهای پر از احساس و اندیشه بود.
در این سفر از عشق آموختم؛ چیزی که سالها برایم سؤال بود: عشق چیست؟
از صداقت، از خودفداکاری و از مهم نبودن حرف مردم آموختم.
کتاب «مرز پرواز» درباره دو جوان صحبت میکند که عاشق یکدیگر هستند؛ عشقی که در آن چالشهای زیادی وجود دارد. ریانا، دختری که از خودگذشتگی میکند، عشقی که به الهام دارد را قربانی میکند، به خاطر بیمار بودن مادرش. او برای نجات مادرش، احساسات خود را کنار میگذارد و تصمیمی سخت میگیرد.
در همین میان، وقتی ریانا با برادر الهام یعنی مهیار نامزد میشود، الهام که تصور میکند به او خیانت شده است، تصمیم به انتقام میگیرد و خواهر ریانا، مسکا، با او نامزد میشود.
ریانا نیز به خاطر بیماری مادرش با مهیار نامزد میکند. اما بعد از تمام این اتفاقها، راز اصلی همچون خورشید آشکار میشود. در روز شیرینیخوری، زمانی که همه آماده بودند و به طرف آرایشگاه میرفتند، یک تصادف ناگوار برای مادر ریانا رخ میدهد و او جان خود را از دست میدهد.
پس از آن، راز اصلی را مهیار و مسکا نیز میفهمند و با الهام و ریانا صحبت میکنند. در اینجا مهیار و مسکا عشق خود را قربانی میکنند، اما قربانی اصلی ریانا است.
با این حال، از آنجایی که مسکا و ریانا رابطه خوبی با هم دارند، رابطه خواهری آنها همچون دیواری آهنین است که با هیچ چیز خراب نمیشود.
بعد از آن، مهیار ریانا را برای الهام خواستگاری میکند و آنها ازدواج میکنند. مهیار دوباره به لندن میرود، مسکا در بورسیه قبول میشود و به آنجا میرود، و دریا، خواهر دیگر ریانا و مسکا، در دانشگاه کابل در بخش طب معالجوی قبول میشود.
در این سفر چیزهای خیلی زیبایی آموختم؛ چیزهای روزمره که برای ما یک اتفاق ساده است، اما در این کتاب همچون ستارهها میدرخشند: باران، گلها، قهوه، آفتاب، شب...
از فداکاری، عشق، مهم نبودن حرف مردم و اصیلترین بخش آن، رسم و رواجهای زیبای ما.
برداشت_از.
#زینب_بنیادی
پرسیدند: چرا در کتابت این همه از قهوه، کتاب و کتابخانه گفتهای؟
گفتم: من از چیزهایی مینویسم که دوستشان دارم و از چیزهایی مینویسم که مرا به نوشتن وامیدارند، تا خود را به خودم یادآوری کنم.
#رحیمهمحرابی
کیسهای از آرزوهای نارسیده، بسته به پشت شانههای دل؛ و دلی که هنوز به درِ بستهٔ فردا امید دوخته است.
#رحیمهمحرابی
تو را همچون بامیانم دوست دارم
چشمانت بسان دریایی بند امیرش
قامتت ستبرِ بودایش
صدایت سبک دمبورهگانش
و مهربانیات سرزمیناش.
#انیتااحمدی
#بامیان
شب را به تاریکی نشناس؛ شب صحیفهی بیخطِّ حرفهایی است که در جریانِ روز در گلوی ما مُرده است.
#رحیمهمحرابی
خوشبختانه، در میان آبهای طغیان این زندگی، چند جزیره کوچک هست، که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، نقاشی، موسیقی...
Читать полностью…
کتاب «دختری که رهایش کردی» از آن دست داستانهاست که در هر صفحهاش منتظر میمانی معجزهای از راه برسد؛ اتفاقی قشنگ که دست یکی از شخصیتها را بگیرد و از آن سیاهچالهای به نام جنگ بیرون بکشد.
این کتاب میگوید: در این دنیا، هرچه هم اتفاقات ناگوار بیفتد، زندگی باز هم جریان دارد؛ اما مهمتر از جریان زندگی، آن حسی است که در تو بیدار میکند؛ حسی که به تو قوت قلب میدهد و یادت میآورد که حداقل برای همان یک لحظهای که حس میکنی، بجنگی و ادامه بدهی.
نمیدانم باید خوشبین باشیم یا نه. برای این سؤال توضیحی ندارم. تنها چیزی که میدانم این است که سرانجام، سرنوشت تو را به جایی میکشاند که باید در آن باشی و در این میان، خودِ تو با تصمیمهایت، نقطهعطف زندگیات را رقم میزنی؛ تصمیمی که زندگیت را به دو قسمت تقسیم میکند؛ قبل از آن تصمیم و بعدِ آن.
در این هستی، بردن یا باختن چه فرقی دارد؟ هدف، ادامه دادن است و خودِ همین یک قهرمانی است.
و در اخیر، هیچچیز در این میان به زیبایی یک پایان خوش نیست. آن لحظه که سرانجام به کسی میرسی که تمام این راه را برایش آمدهای؛ برایش جنگیدهای، تحمل کردهای و ادامه دادهای.
#رحیمهمحرابی
چهکنم با چهکنم هایِ دلِ بیهدفم؟!
- فاضل نظری
گاهی این دردِ سر نیست
خاطرههایی تیزند
که جمجمه را میشکافند
تا درونِ فکر خود را
بیآویزند.
#رحیمهمحرابی
نامههای مولانا به شمس، نامههای عشق و فراقاند؛ نوشتههایی از دلِ انسانی که در نبودِ مرادش، آرام و قرار ندارد. در هر جمله، دلتنگی عمیق مولانا دیده میشود؛ دلتنگی کسی که شمس برایش فقط یک انسان نبود، بلکه چراغی برای شناخت حقیقت و معنا بود.
این نامهها نشان میدهند که جدایی همیشه پایان نیست، بلکه گاهی آغازِ عمیقتر شدن احساس و شناخت است. مولانا در نبود شمس، با کلماتش زنده میماند و عشقش را در قالب واژهها جاری میسازد؛ عشقی که از فاصله هم خاموش نمیشود.💔🥲
#مریمپرتو 🫠🍂
وقتی راوی قصهها را دوست داشته باشی، حلاوت جملاتش عجیب بر دل مینشیند!
Читать полностью…
#برشیازنامه①④🫧💌
سالهاست به فکر سفرم؛ اما هنوز تا سرِ کوچه هم به تنهایی نرفتهام. مدتهاست به فکر توأم و هنوز از خواب و خیال، از آن «چگونه بیبینمت» بیرون نیامدهام. شاید هم ندانی که همین اشتیاق سوزان به دیدار توست که گاهی سجادهام را به درازیِ یک شبهای بیپایان میکشد. دوست دارم نمازِ عشق را با سجدههایی بخوانم که تمام نشود.
چه غریب است حال من!
چقدر تو در «خودِ خودِ من» پُری و من از «خودِ خود» خالیام.
چقدر تو در فکر منی و من از فکر خود غافل.
چقدر تو قرین این دلی و من خارج شده از همین دل.
چقدر سرشار از خیال منی و من مفقود شده از دنیای خیال.
تو نور چشم منی... پس این چشمِ بینای نابینا را به حال خودش رها مکن. اگر چراغ را بردارند، چه کسی راهِ بازگشت به خانهی تو را پیدا میکند؟
در تولدم، تو را آرزو کردم. اما تولدم گذشت و آرزوی تو نرفت. هر وقت تو بیایی، من دوباره متولد میشوم. زایشِ من، پیدای توست.
به قول حافظ که زبانِ بستهی ما شد:
آنچه در مدت هجر تو کشیدم، هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم...
#رحیمهمحرابی
بعضی تجربیات، حتی اگر در انتهایشان احتمال مرگ باشد، باکی ندارند. این یکی از همانهاست!
Читать полностью…
من همیشه دوست دار یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بودهام، شاید خندهات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم میخواهد در خیابانها مثل بچهها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم میخواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد. شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست. من از این که کاری عجیب بکنم لذت میبرم!
#فروغ_فرخزاد
📓اولین تپشهای عاشقانه قلبم
نیست اِکسیری به عالم بهتر از مستی چشمانِ تو!
#رحیمه
#چشم_آبیام
زمان پلک زدن خدا نیست؛ زمان همان لحظهای است که تو میگویی «بعداً» و بعداً دیگر نیست.Читать полностью…
#رحیمهمحرابی
Marz e Parwaz 🕊
مـــــرز پــــرواز🕊
«با خواندن هر واژه، اشکها بیاختیار راه خود را یافتند؛ آرام و رقصان بر سطرها نشستند تا عمقِ پنهانِ درد را با جان لمس کنند. گویی هر واژه از ژرفای جان برمیخاست و بر جان مینشست؛ چنان در من حلول میکرد که با تکتک سلولهای وجودم آن را احساس میکردم.
این رمان تنها خوانده نمیشد، بلکه در جان نفوذ میکرد و در سکوتِ احساسات ریشه میدواند. هر صفحهاش آینهای بود از تپشهای نادیدهی دل؛ جایی میان اندوه و عشق که مرزها رنگ میباختند. کلماتش نمیخواندند، نفس میکشیدند و اندوهی خاموش را در لابهلای سطرها جاری میکردند.
این اثر بیش از آنکه یک روایت ساده باشد، تجربهایست از زیستنِ احساس در عمیقترین شکل ممکن؛ تجربهای که تا مدتها در ذهن و دل باقی میماند و خاموش نمیشود.
«در مرز میان واژه و احساس، آنجا که ادبیات به عمق روان میرسد، عشق نه یک انتخاب، بلکه کشفِ حقیقتیست که همواره درون ما پنهان بوده است.»
رمان مرز پرواز روایت عبور از مرزهاییست که گاه نه در جهان بیرون، بلکه در درون انسانها شکل میگیرند؛ مرزهایی میان عشق و عقل، خواستن و گذشتن، ماندن و رها کردن. نویسنده با فضاسازی لطیف و توصیفاتی دلنشین، مخاطب را به دنیایی میبرد که احساس در آن جاریست و هر لحظهاش با تپش دل شخصیتها گره خورده است.
شکلگیری عشق میان الهام و ریانا، آنهم در بستر نادیده و ناآشنای فضای مجازی، و تداوم این احساس در مواجههای واقعی، جلوهای از پیوندهای عمیق اما شکنندهی انسانی را به تصویر میکشد. در این میان، گرهخوردگی سرنوشت شخصیتها و حضور عشقهای یکطرفه، داستان را به مسیری پر از تعلیق، درد و انتظار میکشاند.
«در دل سیمینار، روایتِ ولادیمیر و ماریا چون انعکاسی از سرنوشت این رمان جان گرفت؛ عشقی که در آستانهی وصال، در پیچوخم تقدیر گم شد.
سالها گذشت و حقیقت، آرام و دیرهنگام، خود را آشکار کرد. گویی این قصه، پژواکی بود از همان عشقهایی که دیر میرسند، اما هرگز از دل نمیروند.»
فداکاری ریانا، که از دل عشق برمیخیزد اما به بهای از دست دادن آن تمام میشود، یکی از تأثیرگذارترین لایههای روایت است؛ جایی که عشق، نه در رسیدن، بلکه در گذشتن معنا پیدا میکند. سوءتفاهم میان شخصیتها همچون ابری بر آسمان روشن احساساتشان سایه میاندازد و آنها را در کشاکش رنج و دلتنگی رها میکند.
« مهیار با عشقی خاموش اما عمیق، از خواستن گذشت و با دستان خود، ریانا را به سرنوشت واقعیاش سپرد؛ گذشتی که از او چهرهای نجیب و ماندگار ساخت. مسکا نیز، با دلی سرشار از احساسی بیپاسخ، مسیر خود را برگزید و رؤیاهایش را در دوردستها دنبال کرد. دریا، آن خواهر صمیمی و مهربان، با عشقی پاک به خانواده، راه دانش را پیش گرفت و سرانجام در طب معالجوی کابل پذیرفته شد و به رؤیای خود رسید.
پدری که برخلاف هیاهوی قضاوتها، دلِ دخترش را برگزید و پیوندی ناخواسته را نادیده گرفت، و مادری که پیش از دیدن آرامش فرزندش چشم از جهان فروبست… همگی در کنار هم، تصویری از عشق، فقدان، فداکاری و بلوغ را رقم زدند؛ روایتی که تا همیشه در دل میماند و خاموش نمیشود.»
نقش مهیار، بهعنوان پلی میان دلها، معنا پیدا کرد.
پایان داستان، آرام و در عین حال عمیق، یادآور این نکته است که عشق، اگر واقعی باشد،
راه خود را از میان سختترین مرزها نیز پیدا خواهد کرد.
و شاید زیباترین حقیقت این داستان آن باشد که بعضی دلها، هرچقدر هم دور بیفتند، باز راه پرواز به سوی یکدیگر را پیدا میکنند…
ودر نهایت، حقیقت همچون نوری از میان تاریکی عبور میکند و گرههای کور را میگشاید.
مرز پرواز تنها یک داستان عاشقانه نیست، بلکه روایتیست شاعرانه از دلهایی که در میان انتخابهای دشوار، به بلوغی خاموش و ماندگار میرسند.»
#حسنا_نورزی
روایت چهار قلب تا مرز سرنوشت!
هر کسی در زندگی تا جای میماند تا نقشاش تمام شود و هر کس در زندگی تا حدی میماند تا سهم خود را در سرنوشت رقم بزند! و آن سر نوشت تقدیر است!
(تقدیر هم بازیگردانِ عجیبی است: تو چون مورخی اسیر، سرنوشت را با خونِ به ورق مینویسی، اما تقدیر، همه را مثل طوفان که دفترچه خاطراتِ کودکی را میرباید، به باد میسپارد.. یا تو مثل اینکه سرنوشت را بر شنهای ساحل حک میکنی و موجِ بیرحمِ زِمان،پیش از خوانده شدن، همه را میشوید)
[رحیمه محرابی، مرز پرواز، ص.۳۷]
مرز پرواز نه تنها یک داستان، بلکه نشاندهندهی تقدیریست که در هر حالت زندگی و هر گوشهی پنهان، راه خود را از ابتدا انتخاب کرده است.
داستان دلدادن دختری به نام «ریانا» و پسری به نام «الهام» که در برگرنده ۵۴ بخش و ۳۸۰ صفحه میباشد. عشقی که از دنیای مجازی و در صورت ندیدن، از قلبها آغاز شد و در میان این عشق وابستگی و دلبستگی فراوانی بهطور تصادفی آن را به دنیایی حقیقی آورد.
شاید این عشق سبب شد پای دختر بلخی را به دانشگاه کابل و انبوهی از کتابهای کتابخانه ـ که برایش به اعتیاد بدل شده بود ـ برساند. آنجا که در سطر کتابها قصهی از «ماریا ولادیمیر» میخوانند ولادیمیر که وصال را بر فراق ترجیح میدهد.
(سرنوشت همیشه با عاشقان بازی دارد. اما آنان که عشقشان ریشه در جان دارد، در فراق نیز جاودانهاند.
بگذار جسمها جدا شوند، اگر روح یکی ماند، آن عشق هنوز زندهست. عشق حقیقی وصال را نمیجوید، جاودانگی را میطلبد و چه بسا ولادیمیر، وصال را در رهایی دیده باشد، نه در تملک. شاید نخواست تصویر محبوبش را با زخم واقعیت کمرنگ کند. بعضی عشقها باید دست نیافتنی بمانند، تا ناب.)
[رحمیه محرابی، مرزپرواز، ص. ۴۷]
خوب!
داستان از آنجا شروع شد؛ دختری با شخصیت و دوستداشتنی که در دانشکدهی ادبیات فارسی محصل بود.
و آنجا که پای پسری به نام الهام که در روزگار گذشته با نام «ریان» در صفحهی تلگرامش خط کشیده بود و دو سال از ختم آن رابطهی مجازی گذشته بود روزی بهطور تصادفی برای ادامهی تحصیل به دانشگاه کابل میآید.
از آنجا که الهام عکسی از ریانا ندیده بود و ریانا هم چهرهی دقیقی از الهام، که در دنیای حقیقیاش این نام را بر خود نهاده بود نمیشناخت؛ دوباره کنار هم به پیش میروند، اما اینبار به عنوان دو دوست ادامه میدهند.
آنقدر ادامه میدهند که دوباره عاشق هم میشوند؛ اما در دل زندگی، ماجراهای سبک و سنگینی نهفته بود که هر آدمی با این ماجراها تاب نمیآورد؛ شاید به خاطر نگاه مردم و یا شاید برای مرگ یک قلب.
وقتی این عشق اوج گرفت، برادر الهام که پسر با شخصیت و کاریزماتیک این داستان بود به عنوان استاد روانشناسی وارد دانشگاه کابل شد.
با ورودش به دانشگاه، یک دل نه صد دل به یک نگاه عاشق ریانا شد و از نظر او عشق... «عشق، چیزی فراتر از یک احساس لحظهایست. یک نیروی درونیست که روح را دگرگون میکند. قدرت عشق، بسته به ظرفیت دل عاشق است، نه فقط حضور یا پاسخ معشوق. همانگونه که گفته شد. بالاترین عشق، عشق الهیست که خالص و بیقید و شرط است؛ اما عشق زمینی با نادربودنش هم میتواند حقیقتی عمیق باشد؛اما به شرطی که دو انسان، درک، تعهد، گذشت و صداقت را سرلوحه رابطهشان سازند. عشقی که در سختیها نشکند، در سکوت نپوسد و در دل ماندگار شود.... این است معناي عشق واقعی.»
و همین عشق و دیدارهای استاد و محصل در صنف و نگاههای سنگین، به آنجا رسید.
از قرار اینکه پدر ریانا با خانوادهی مهیار قومی بودند، پای مادرکلان مهیار به خواستگاری ریانا رسید و اینجا بود که یک قربانی بزرگ به نام ریانا و الهام صورت گرفت.
در کمال بیخبری مهیار و از اندوه قلب ریانا بهخاطر مریض بودن مادرش، برای این ازدواج جواب مثبت داد.
و دادن این جواب مثبت، زندگی چهار نفر و چهار قلب را درگیر کرد؛ یکی از آنها مسکا بود، دختر شوخ اما بیتفاوت و مهربان؛ دختری که دل به الهام داده بود و با دل کودکانهاش عاشق عشق خواهرش شده بود.
و الهام، برای انتقام از دیوار فاصلهها، به سوی مسکا روانه شد.
در نتیجه، عشقهای مخالف و خلاف جهت در زندگی ادامه داشت، اما در این وابستگی و دلبستگی، عشق بیانتها نفس میکشید.
آنچه در مغز و دلم از زیبایی های این داستان پُرسه میزند، بیانتهاست. از آنجا که عاشق هر پاراگراف این داستان شدم نمیتوانم آن را به شکل که زیبا و قشنگ است درست به تصویر بکشم؛ دل و قلمم میلرزد.
اما ادامهی داستان چیزی دیگر است. برایتان گفتم: هر قدر در این زندگی ادامه بدهیم، تقدیر راه خود را انتخاب کرده و در این فراز و نشیب زندگی، هیچوقت شکست نمیخورد.
درودها نثاری حضرت استادم!
امیدوارم حالی دلتان بهزیبایی واژههایتان درخشان باشد،
استاد رحیمه عزیزم!
چند روز پیش مطالعه کتابتان را تمام کردم؛
واقعاً هر واژهاش آرامش بخش بود علیالخصوص تعریفتان از عشقکه هر دلی را روشن میکرد، عشق همیش زیباست خواه عشق بهالهی باشد یا غیری آن...
و از کتابتان چیزهای زیادی آموختم؛ حال آنکه همیش واژه عشق برایم مغلق و مبهم بود، حال درک کردم؛ عشق کلمهایست درخشان و زیبا، حتی اگر آدمی را بهیغما بکشاند...
و انسان عاشق صددرد تغییر میکند؛ شاد یا خندان میشود، عاقل یامجنون میشود، زیرا این یک قاعده است:
قاعده دوازدهم: " عشق سفر است، مسافر این سفر، چه بخواهد و چه نخواهد از سرتا پا عوض میشود. کسی نیستکه رهرو این راه شود و تغییر نکند."
دانستم عشق فقط بهآدمهای پاک و بیریا است، نهآنانیکه عشق را هممانندی هوس میدانند، و حتی اگر عشق آدمی را تا مرزی جنون هم بکشد، بازهم زیباست و ستودنی.
از نظری من عشق مانندی الماسک است؛ یکباره دل میبازی و وقتی چشم باز میکنی؛ میبینیکه غرق شدهای و نمیدانی کجای...
بهقولی جنابی مولانا؛ "عشق هم سببی نمیخواهد، عشق چنین استکه مطلق میسازد.
قلم زرنویستان رسا و دلتان شاد باد!
ریانا و الهام داستانی زیبای داشتند و انتهایشان هم وصالِ شد از جنس عشقِ واقعی.
#تمنا_نظری
برای ثبت کانالهای ادبیتان در لیست بهترین کانالهای ادبی، پیام بگذارید ✨
/channel/addlist/5RRCBO_M-WoxNjA1
ID[@ramin007IT]