2035
یا رادّ ما قََدْ فاتَ : اي بازگردانندهي از دست رفتهها 💜
▫️هر آنچه میشنوید
آخرین مکالمات افراد است
▪️ بــی خداحافظی | قسمت پنجم
▫️اثری از مجله هنری اغما
▪️ @EGHMAA
ما هیچوقت نخواهیم دانست،
زمانی که میرویم،
آدمها تا چه مدت ما را حفظ میکنند.
حافظه از کجا شروع به تحریف خاطرات میکند.
بوی تنمان از کی بین بوهای دیگر گم میشود و صدای خندههایمان مثل اکوهای دوردست آرام آرام خاموش میشود.
و شاید همین باشد رازِ خاطره؛
که هرچقدر هم که دور شویم،
ذرهای از وجودمان همیشه جایی زنده بماند.
گفت: نمردیم و چه چیزها که نديديم.
گفتم: ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم!
همیشه چیزی از دریا را به یادش میآورد، چیزی نامعلوم که دوستش میداشت و نمیدانست که چیست، اصلا شاید همین ندانستنش و هیچ تلاشی برای ندانستنش بود که برایش شیرین بود، مثل تمام چیزهایی که آدم میدانست که واقعی نیستند و اگر کوچکترین تلاشی برای اثبات واقعی بودنشان میکرد، از بین میرفتند و دیگر وجود نداشتند و با این حال باز هم دلپذیر بودند، مثل همین چیز نامعلومی در مورد او که او را به یاد دریا میانداخت، و شاید برای همین هم بود که همیشه به او میگفت که تو مثل کوچهای هستی که انتهاش به دریا میرسه، مسیری که آدم دوست میدارد که هر بار آن را تکرار کند، از آن تکرارهایی که ملال را با خودشان به آدم نمیآورند، درست مثل همین دیدن لبخندش بعد از هر بار گفتن این حرفها در نزدیکی گوشش، تکرارهایی دلپذیر که آدم را به یاد دریا میانداختند
Читать полностью…
«تشویش»، شکلی از شکلهای بودنِ ماست. انگار زندگیِ انسانی هرگز نمیتواند خالی از تشویش باشد. آنچه انواعِ تشویش را از هم تفکیک میکند، این است که فردِ مشوش، در میانهٔ تشویش، به کجا مینگرد. عجیب، خلاقانه، و بینهایت معاصر است که سعدی میگوید: من «میان اینهمه تشویش در تو مینگرم»؛ نه به «مکان»ی، نه به «چشمانداز»ی، نه به «بستگان»ی، نه حتی به «امید»ی، به «تو».
- ابراهیم سلطانی
یه مفهومی داریم به نام «الاهمال بعد الاهتمام»؛
بیتفاوتی و بیتوجهی بعد از توجه زیاد.
دیدین بعضیا، حالا به هر هدفی، مثلا اینکه میخوان بهدستت بیارن، بهت بینهایت مهر و توجه میدن، دورت رو میگیرن، حواستو پرت میکنن از داشتههات، بعد یهو نیست میشن. اینا واسه یهعمر یه احساساتی رو توی آدما نابود میکنن. بیاعتمادش میکنن به زمین و زمان. واسه همینه که میگه اینکار، «قتل نفس بریئة بغیر حق»: در حکم کشتن انسانی بیگناه به ناحقه. چون اونآدم دیگه درستبشو نیست. عینهو میت. لااقل تا یه زمان طولانی.
اشتباه من این بود وقتی میدونستم کسی داره آزارم میده بازم اجازه میدادم توی زندگیم باشه چون حذف کاملش رو توی ذهنم بیاحترامی به اون تایم خوبی که داشتیم میدونستم.
ولی بیشتر از این دیگه نمیکشم. هرچی فکر میکنم ببینم از زمانی که حس کردم دارم اذیت میشم و حذف نکردم چی اضافه شد بهم؟ چه چیز بهتری رسید بهم؟ فقط و فقط مثل احمقا نشستم سر جام و فکر کردم و فاصله گرفتم از واقعیت قضیه و بدتر شدم.
«برای همین گفتم، اینجا، توی گلوی من، یک چیزی ماسیده، انگار که عنکبوتی چیزی به سیبِ آدم چهارچنگ شده باشد و دستهای آدم در کنارش باشد امّا طلسم شده، سنگ شده، خوب، شماها چهکار میتوانید برای من بکنید؟»
- بختک؛ هوشنگ گلشیری.
ناراحتت کردم دم رفتن
خواستم که ناامید بشی از من ...
اگر سخن میان من و تو پایان یافت
و راههای وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم،
از نو با من آشنا شو.
-نزار قبانی
استادم تو به تصویر کشیدنِ دردا بدون اینکه تجربه کرده باشمشون. کافی بود که فقط فکر کنم بهشون. فکر، باعثِ دیدن میشد. دیدن باعثِ شنیدن. شنیدن باعث حس کردن و حس کردن باعثِ فهمیدن و فهمیدن باعث متنفر شدن...
💜 @purpelheart 💜
نازتو میخرم تمام.
میشه مگه انقد همه بنظر نیان؟
💜 @purpelheart 💜
و ما پر شدهایم از چیزهایی که دیگر قرار نیست هیچ وقتی مثل قبلشان بشوند، یادها و چیزها و خاطرات و آدمها و حرفها و کلماتی که دیگر برای ما نیستند و تنها پیش خودمان هنوز نگهشان داشتهایم و تنها نگرانیمان جای خالی بعدشان است که دیگر حوصلهی پردکردنشان را نداریم، و لابد نمیدانیم که با جای خالیشان چه کاری باید بکنیم و ترجیح میدهیم که بدون آنکه مثل قبلشان باشند، تنها مثل قبل در جای خودشان نگهشان داشته باشیم، سکونی پر شده از خطوطی رنگ باخته در دفتری فراموش نشده.
Читать полностью…
خبر داری زمین گرده
لگد کردی
لگد میشی...
💜 @purpelheart 💜
میگفت حالم خوبه ولی؛
موزیک جدید چاووشی رو گوش میکرد ...
💜 @purpelheart 💜
مرد بودن اینطوریه که ممکنه هفتهها، ماهها و حتی سالها بین مردم زندگی کنی، ولی مادامی که خودت اقدامی نکنی، هیچ انسانی به هیچ طریقی باهات تعاملی برقرار نکنه؛ در این حد که شک کنی که اصلاً وجود فیزیکی داری. هم تنها و ترسناکه، هم یهجورایی رهاییبخش. نه خوبه، نه بده؛ صرفاً اینطوریه.
Читать полностью…
جذابیت آدما توی چیزای کوچیکیه که قبل از اون کسی اونجوری بهشون نگاه نمیکرده، یا اونجوری پیداشون نکرده، داستانهای کوتاه سوم شخصی در مورد ما که راویش ما نیستیم، اما ما رو به شکل مطلوبی که تا به حال فکرشو هم نمیکردیم روایت میکنن، لذت کشف دوبارهی لبخندهایی که فراموششون کرده بودیم و حالا از ناکجا دوباره پیدا شدن
Читать полностью…
انسان قدرشناس نیست، تا زمان از دست دادن. و بعد از اون دیگه اهمیتی نداره [چقدر] قدرشناس باشه.
Читать полностью…
این جمله «مگه اخلاقم ویترین مغازهست که برات تغییرش بدم؟»
بشدت احمقانه و بیمنطقه… همه پر از اخلاق بَدیم؛ زندگی میکنیم که بهتر شیم، پیشرفت فقط کاری و مالی نیست، برا شخصیت هم هست. هیچ اشکالی نداره بخاطر خودمون و کسی که دوسش داریم تلاش کنیم بدیامونو بذاریم کنارو آدم بهتری شیم.
انقد باهم بسازيد،انقد تفاوت هاى همو درك كنين تا بشين لنگهى هم و به تفاهم برسين.
اونوقت يهو به خودتون مياين و ميبينين شدين يه روح تو دو تا جسم.
همو ياد بگيرين، همو بلد شين..
اونجورى ديگه جدايى پيش نمياد تا با دل شكسته از هم دور شين و بِكَنين از هم!!
بجاى كندن بشين وصلهى هم...
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی.
اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنهای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز!
ولی تو بودنت خیلی قشنگه
هرچقدرم که دور نشسته باشی
هرچقدرم که فک کنی هیشکی حواسش بهت نیست
هرچقدم که نخوای پیشت باشم
من حتی دور بودنتو با نزدیک بودن هزار تا آدم دیگه عوض نمیکنم!
💜 @purpelheart 💜
وقتی برای یه مدت حرف نزدن و ترجیح بدی و ساکت بمونی هرچقدر زمان بگذره حرف زدن و صحبت کردن راجب خودت یا مشکلاتت برات سخت تر و سختتر میشه.
نمیدونی از کجا شروع کنی، چجوری بگی، چی و بگی یا اصلاً چرا بگی.
طی همین پروسهست که تبدیل میشی به یه آدم از نظر بقیه آروم و سایلنت و ریلکس که هیچ کس نمیفهمه چقدر پره، چقدر خستهست، چقدر توی مغزش داره با همه چی میجنگه و چقدر کم آورده...
💜 @purpelheart 💜
اون که میخواستی تو غبارا گم شد...
💜 @purpelheart 💜