1178
سوسن حاجیزاده شاهسوار روانکاو، نویسنده و پژوهشگر 👈 این کانال جهت مطالعهی بالینیکاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه میباشد. @psychanalyste_88 👈 ارتباط با ادمین
چیزی که دریافت این بود که باید غم را از انحصار خود در آورَد. وقتی غم را تنها از آنِ خود میدانی به آن گرفتار میشوی، اما زمانی که از انحصار خود بیرون کنی به داشتۀ جمعی بدل میشود. چیزی که مال همه باشد انگار مال هیچ کس نیست. احساس کرد آنقدر غم را به خود نزدیک کرده که از شناخت آن باز مانده است.
برای اینکه چیزی را بشناسی باید آن را از خود دور کنی. او به قدری با غم یکی شده بود که از آن بیگانه گشته بود. غم مثل یک زخم داخلی مدام او را از درون میخورد. چارۀ کار را در آن دانست که غم را از درون خود بیرون کند. باید آنرا آنقدر بازگو کند که با غمهای دیگران بیامیزد و به غم عموم تبدیل شود. آن وقت است که مال همه خواهد بود و مال هیچ کس.
"بخشی از رمان دخترانِ خاک"
/channel/psychoanalysis96
حتی در شیرینترین و عاشقانهترین خاطرات نیز کینه و انتقامجویی پنهان است.
/channel/psychoanalysis96
«پایانی که آغاز من است» واپسین گفتوگوی ترتسانی با پسرش است؛ روایتی تأملبرانگیز و عمیق از یک عمر زیستن در متنِ حوادث بزرگ قرن بیستم.
نویسنده که سالها در ویتنام، چین، کامبوج، هند و آسیا، از دل جنگها و انقلابها گزارش تهیه کرده بود، در این کتاب از سطح رویدادها فراتر میرود و به معنای آنها میاندیشد.
این اثر نه صرفاً خاطرهنگاری است و نه تحلیل سیاسی؛ بلکه نوعی وصیت فکری است. ترتسانی در این کتاب بر چند نکته بنیادین تأکید میکند:
ـ تاریخ بستر ضروری فهم هر حادثه است؛ بدونِ مطالعهی تاریخ، اندیشه سست شده و به سبب آن سطحینگری میآورد.
ـ انبوه خبر و شتاب رسانهای، هرگز جایگزین درک عمیق و تامل نمیشود.
ـ ایدئولوژیها میآیند و میروند، اما انسان و رنج او باقی میماند.
ـ پیشرفت تکنولوژیک، اگر با رشد اخلاقی همراه نباشد، توهمی بیش نیست.
ـ فهم جهان مستلزم تأمل، مکث و گاه فاصله گرفتن از هیاهوست.
- غرب زندگی را به مصرف و اقتصاد فروخته است؛ شرق هنوز به آرامش ذهنی، تأمل و خردِ معنوی باور دارد.
- غرب دچار سرعتزدگی، برنامهریزی، کنترل و شتاب است، ولی جریان زندگی در شرق آرام میگذرد حتی شرقیها با مرگ و بحرانها راحتتر مواجه میشوند.
این کتاب بیش از آنکه دربارهٔ سیاست باشد، دربارهٔ نگاه است؛ دربارهٔ اینکه چگونه باید جهان را دید، تاریخ را فهمید و زیستنی آگاهانه را برگزید. اثری برای آنان که به تأمل تاریخی، تجربهٔ زیسته و معنای زندگی علاقهمندند.
📘 از کتابِ "پایانی که آغاز من است."
نوشتهٔ تیتسیانو ترتسانی
/channel/psychoanalysis96
لکان بهرغم گرایشهای ضدپارلمانی و نیهیلیستی و مواجههاش با سوررئالیسم هرگز کوچکترین علاقهای به مبارزه برای هیچگونه آرمانِ انقلابی در راه آزادی از خود نشان نداد. هیچوقت یک کمونیست نبود و هرگز نامش روی یک رسالۀ سیاسی دیده نشد...
اما غیرسیاسیبودن لکان بدان معنا نیست که هیچ علاقهای به امور سیاسی نداشت. درست برعکس.
نتیجۀ اجتناب او از تعهداتِ شخصی عملی شیفتگی آشکارش به افراطیترین اشکالِ قدرت بود: قدرتِ هیپنوتیزمکنندۀ دیکتاتورها، قدرت انتقالی آموزگاران، قدرت فریبکارانۀ مستبدان و قدرت وحشی جنون، وقتی قدرت در دستِ خود جنون قرار داشت.
مخلص کلام، مردی که خود سودای رهبری را در سر میپروراند، لذت میبرد از مشاهده و تفسیر اینکه تودۀ مردم چطور بندۀ اربابانشان میشوند و اسارت و انقیاد خود را با کمال میل میپذیرند.
از کتابِ "ژک لاکان"
زندگی و نظام فکری الیزابت رودینسکو
/channel/psychoanalysis96
فروید میگوید: "ببینید انسان چقدر ضعیف است و زود میمیرد. ببینید آدمی را که آنقدر عاشقاش هستید، در یک لحظه میگذارد و میرود. ببینید آنقدر طبیعت را کنترل میکنید، باز سونامی میآید. آیا با این سه موضوع، بشر میتواند خوشبخت شود؟
به هرحال در برابر نظم جهانی نمیتوان طغیان کرد اما شاید بتوان به مقداری از خوشی و لذت دست یافت که نوشیدن یک فنجان چای در کنار هم را از دست ندهیم.
/channel/psychoanalysis96
کاوش دربارهی زندگی انسان و تنهایی او در جهان موضوع مهمی است. جهانی که در واقع "دامی" بیش نیست و بشرِ مغرور و سرگردان، در ریسمانهای به هم تنیدهی آن، تلاش میکند و دستوپا میزند.
چگونه بارهستی را به دوش میکشیم؟
آیا "سنگینی" بار، هولانگیز و "سبکی" آن، دلپذیر است؟
بار هر چه سنگینتر باشد، زندگی ما به زمین نزدیکتر، واقعیتر و حقیقیتر است. در عوض، فقدانِ کاملِ بار موجب میشود که انسان از هوا سبکتر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسانِ زمینی دورگردد، بصورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش هم آزاد و هم بیمعنا شود.
/channel/psychoanalysis96
امروزه نقطهٔ عطفِ بشر، جنون انسانی است. سیاست بخشی از آن است، بهویژه در بروزِ مرگبارش.
سیاست دیگر آن «عرصهای که آزادی انسانی در آن شکوفا میشود» نیست.
جهانِ مدرن با مشتقاتش که شامل جنگها، مرگها و خشونت اجتماعی است دیگر آن شکوه تمدن شهری را ندارد.
بنابراین جنون تبدیل به فضایی برای فردیتِ ضداجتماعی، غیرسیاسی و بهطرز پارادوکسیکال آزاد میشود.
برشی از کتاب خورشید سیاه
اثر ژولیا کریستوا روانکاو
/channel/psychoanalysis96
و اما کودکان...
این آسیب بهویژه در کودکان عمیق است و میتواند سالها بعد، در قالب اضطراب، گسست از خود یا ناتوانی در رابطهی امن، بازگردد.
از نظر وینیکات، پایان جنگ بهمعنای پایان آسیب نیست. اگر جامعه نتواند سوگواری کند و فقدانها را به رسمیت بشناسد، خشونت و میل به تخریب به شکلهای دیگر ادامه پیدا میکند.
جنگ در نهایت نشانهی شکستِ تخیل و بازی است؛ زمانی که دیگر امکان گفتوگو، نمادپردازی و تحملِ دیگری وجود ندارد و جامعه به کنشِ عینی و ویرانگر پناه میبرد.
/channel/psychoanalysis96
وینیکات در بخش «اهداف جنگ» نگاه متفاوتی دارد:
او میگوید جنگ فقط نبرد بر سر قدرت یا سرزمین نیست؛ در سطحی عمیقتر، تلاشی است برای حفظ «خانه». نه صرفاً خانهی فیزیکی، بلکه آن حسِ روانیِ امنیت، تداوم و تعلق. وقتی این حس در فرد یا جامعه تهدید میشود، واکنش میتواند بهشدت دفاعی و ویرانگر شود.
از نظر وینیکات، جنگ نشانهی فروپاشی کارکردهای نگهدارندهی جامعه است؛ جایی که اضطرابها دیگر قابلتحمل نیستند و به بیرون پرتاب میشوند، اغلب در قالب دشمنسازی.
تراژدی اینجاست که جنگ برای نجات «خانه» آغاز میشود، اما اغلب همان چیزی را ویران میکند که قرار بوده حفظ شود.
/channel/psychoanalysis96
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی.
گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم، همهجا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع میشود.
"از مجموعه شعرِ لبخند چاکچاک
اثر شمس لنگرودی"
/channel/psychoanalysis96
کریستوفر بولاس بهطور روانکاوانه به پیوند بین روانکاوی غربی و اندیشههای شرقی میپردازد و از چهرههای مهمی مثل مسعودخان در کنار فروید، وینیکات، یونگ و روزنفلد صحبت میکند. اینکه خان خیلی اوقات حتی به حرفهای بیمارانش گوش نمیداده و برای او سکوتها و آنچه بیمار نمیگوید اهمیت داشت.
بولاس با تأکید بر سکوت، تنهایی، و ارتباطات غیرکلامی که در اندیشههای شرقی مانند تائو یا کنفوسیوسی یافت میشود تامل بسیاری کرده است.
منبع مطالب فوق👆
Bollas, Christopher. China on the Mind. Routledge, 2012.
/channel/psychoanalysis96
آیا میتوان یک مدل واحد از روانکاوی را به همهی فرهنگها تعمیم داد، یا هر منطقهی جغرافیایی، فرهنگ و زبان خاص خود را برای رنج، معنا و درمان دارد؟
در سنتهای غربی، رنج اغلب چیزی است که باید به کلام درآید، تحلیل شود و به گذشتهی فردی بازگردانده شود. روانکاوی، فرایندی است برای کشف تعارضهای درونی و بازسازی «خود» بهعنوان واحدی مستقل.
اما در بسیاری از سنتهای شرقی، رنج الزاماً مسئلهای فردی نیست. معنا در پیوند با روابط، نقشها و نظم کلی زندگی شکل میگیرد. روانکاوی بیشتر به سمت ایجاد تعادل، هماهنگی و بازگشت به جریان طبیعی امور میرود، نه صرفاً واکاوی درونی.
/channel/psychoanalysis96
کیس Paula:
پائولا رفتاری جنگجویانه و مقابلهای دارد، اما این رفتار صرفاً تخریبگر نیست. نفرت و خشم او نسبت به والدین نشان میدهد که او برای عشق و رابطهاش با آنها ارزش قائل است. او این احساسات شدید را بهعنوان راهی برای مواجهه با عشقِ طاقتفرسای والدین بهکار میبرد. در واقع، پرخاشگری او تلاش ناخودآگاهانهای است برای یافتن هویتی مستقل و کنترل رابطه.
در این مثال، نفرت پائولا معنایی فراتر از مخالفت دارد:
او با شدتِ نفرتش نشان میدهد که رابطه هنوز زنده است و او هنوز میخواهد دیده، شنیده و در آن ارتباط باقی بماند حتی اگر این نفرت آشکار و هیجانی باشد.
بولاس میگوید این نوع نفرت وقتی ارزشمند و قابل فهم میشود که آن را بهعنوان ابزاری برای نگهداشتن پیوند عاطفی ببینیم، نه فقط نیرویی تخریبگرایانه.
منبع:
Christopher Bollas, “Loving hate,” The Annual of Psychoanalysis (1984).
/channel/psychoanalysis96
در فرهنگ ایرانی یلدا مظهرِ تجلی نور در تاریکی است.
شبیست که جهان در سکوتی ژرف فرو میرود و تاریکی، آیینهٔ جان آدمی میشود.
آتشها آرام میسوزند و دانههای انار، همچون تجربههای خاموشِ زندگی، سرخی خود را سخاوتمندانه آشکار میکنند.
این شب، مکثیست میان بودن و گذشتن،
جایی که جان میداند شادی و اندوه، پیش از آنکه در جهان رخ دهند، در ژرفای او خانه دارند.
فالها، قصهها و خاطرهها، تنها آینهای هستند برای بازشناختن خویشتن در گسترهٔ هستی.
یلدا میگذرد،
و کسی که در حالت مکاشفه، سکوت و تامل کرده است به آرامشی ژرف دست مییابد از اینرو که نه از تاریکی میهراسد، و نه از روشنایی شگفتزده میشود،
چرا که فهمیده است هر نفس، پژواکیست از جهانِ درون او.
یلدا بر شما مبارک
/channel/psychoanalysis96
میپرسند کشتن اقتدار والد یعنی چه؟
یعنی کودک (و بعدتر بزرگسال):
اقتدارِ والد را بهعنوان یک قدرتِ بیرونی، مطلق و بالای سرِ خود از بین ببرد تا بتواند آن اقتدار را درونِ خودش بازسازی کند.
حتی در شیرینترین و عاشقانهترین خاطرات نیز کینه و انتقامجویی پنهان است. نشخوارگرانِ خاطره این کینه را با عملیاتی زیرکانه لباسِ مبدَّل میپوشانند، که عبارت است از مقصردانستنِ خود بهسببِ همهی آن چیزهایی که درواقع، موجودی را که وانمود میکنند خاطرهاش را عزیز میدارند، مقصّرِ آنها میدانند.
به همین دلیل، باید دوری گزینیم از کسانی که در مواجهه با آنچه نیک و زیباست، با تظاهر به نفهمیدن و ناشایستهبودن، خود را سرزنش میکنند: فروتنیشان ترسناک است. چه کینهای از امرِ زیبا در اظهارِ کوچکیشان پنهان است! نفرتداشتن از هر آنچه دوستداشتنی یا ستودنی احساس میکنند، تحقیرکردنِ هر چیزی با لودگی و تأویلهای پست، در هر چیزی دامی دیدن که نباید در آن افتاد: سعی نکنید خود را از من زرنگتر نشان دهید [احمق خودتاناید].
تکاندهندهترین ویژگیِ انسانِ کینهتوز نه بدجنسیِ او، بلکه بدخواهیِ مشمئزکنندهی اوست، قابلیتِ خوارداشتش. هیچ چیز نمیتواند در مقابلِ این [قابلیت] مقاومت کند. او نه برای دوستانش احترامی قائل است، نه برای دشمنانش.
"ژیل دلوز از کتاب نیچه و فلسفه"
/channel/psychoanalysis96
زيگموند فرويد: ما میدانيم که دوران سوگواری، هر اندازه هم دردناک باشد، بهگونهای خودانگيخته روزی پايان میگيرد و وقتی از همۀ آنچه از دست داده است چشم بپوشد، خود نيز تضعيف میشود و از پا میافتد. آنگاه زمانی فرا میرسد که نيروی زندگیِ ما، دوباره رها میشود و اگر هنوز جوان و سرزنده و دارای نيروی حيات باشيم هدفهايی تازه و حتیالامکان مشابۀ هدفهای از دسترفتۀ پيشين، اما ارزشمند و ارزشمندتر، را جايگزين آنها خواهيم کرد.
اين اميد وجود دارد که در مورد تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ نيز همين روال پيش بيايد. زمانی که ما دوران سوگواری را از سر بگذرانيم، آنگاه معلوم خواهد شد که آيا نگرش ستايشآميز ما به سرمايههای فرهنگیمان، در اثر تجربۀ شکنندگی و بیثباتی آنها، آسيب ديده است. ما همۀ آنچه را جنگ نابود کرده است دوباره باز خواهيم ساخت؛ حتی شايد بر بنيانی استوارتر و پايدارتر.
از کتابِ «چرا جنگ؟»
نامهنگاری آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید
/channel/psychoanalysis96
«نادیده گرفتن تاریخ باعث سطحینگری و ضعف اندیشه میشود».
/channel/psychoanalysis96
منابع:
📚بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور.
🎤گفتگوئی با زیگموند فروید، مصاحبه «جرج سیلوستر ویرک» با فروید، سال ۱۹۲۷
در عصر جدید هر کس تنها به زندگی و بقای خود فکر میکند و انگیزهی فردی شالودهی همهی کارها و فعالیتها شده است. انسان که خود را در گذشته "ارباب و مالک طبیعت" شناخته بود، با اندیشهی یکسونگرانه و خودمدارانهی خویش به واقع در دامی گرفتار آمده که "راه گریز به هیچ جا را ندارد". و ناگهان متوجه شده است که "مالک هیچ چیز" نیست!
نه ارباب "طبیعت" است، زیرا طبیعت کمکم از صحنهی کرهی زمین کنار میرود. نه ارباب "تاریخ" است، زیرا که تاریخ از کنترل او خارج شده است. و نه ارباب "خویشتن" است، زیرا نیروهای غیرعقلیِ روانش، او را هدایت میکنند.
/channel/psychoanalysis96
انسان، در حاشیهی قدرت
فروید در سال ۱۹۲۷، زمانی که ۷۰ سال داشت، در قسمتی از تنها مصاحبهی مفصلِ به جا مانده از وی، توسط "جرج سیلوستر ویرک نویسنده آلمانی" میگوید:
"من در برابر نظم جهانی طغیان نمیکنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، همچنین پساندازهای یک عمر مرا.
با این وجود، خوشبختانه؛ سن، بارِ بیش از حد سنگینی نیست. میتوانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت میدهد."
"در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کردهام. به قدر کافی برای خوردن داشتهام. از چیزهای زیادی چون رفاقت همسرم، مهرِ فرزندانم، حتی از غروبهای بسیاری لذت بردهام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کردهام. اینجا و آنجا در زمانهای مختلف فشارِ دستی دوستانه متعلق به من بوده است. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کردهام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری میتوانم بخواهم؟"
/channel/psychoanalysis96
📚منبع مطالب فوق:
Winnicott, D. W. (1986). Discussion of War Aims. In Home Is Where We Start From: Essays by a Psychoanalyst (pp. 87–94).
وینیکات جنگ را فقط یک رویداد سیاسی یا نظامی نمیداند، بلکه آن را بازگشت جامعه به وضعیتهای ابتداییِ روانی توصیف میکند؛ جایی که تحمل ابهام و پیچیدگی از بین میرود و جهان به دو قطبِ «ما» و «آنها» تقسیم میشود. در چنین وضعیتی، حقیقت اولین قربانی است، نه فقط بهخاطر دروغ، بلکه چون ذهنِ گرفتارِ اضطرابِ شدید دیگر توانِ فکر کردن را ندارد.
او تأکید میکند که جنگ بیش از هر چیز حسِ «خانه» را تخریب میکند؛ حتی اگر خانهها ویران نشوند، تجربهی امنیت، تداوم و اعتماد به جهان فرو میریزد و نوعی بیخانگیِ روانی شکل میگیرد.
/channel/psychoanalysis96
جنگ: دفاع از خانه یا اعتراف به فقدان آن؟
وینیکات جنگ را نه نشانهی قدرت، بلکه علامت شکست میداند: شکست جامعه در نگهداشتن اضطرابهایش. جنگ برای دفاع از «خانه» آغاز میشود، اما در عمل نشان میدهد که خانه—بهعنوان یک تجربهی روانی—مدتهاست فروپاشیده است.
/channel/psychoanalysis96
یامات: نام این جای هولناک چیست؟
زن: جهان.
یامات: این چه کار است که تو میکنی؟
زن: زندگی.
-فتحنامهی کلات
- بهرام بیضایی
/channel/psychoanalysis96
در این نگاه، سکوت هم میتواند حامل معنا باشد، همانطور که گفتار. البته که همهی دردها نیاز ندارند که گفته شوند تا التیام یابند.
شاید پاسخ این پرسش نه در انتخاب یکی از این دو، بلکه در پذیرفتن این باشد که روان انسان، بهاندازهی فرهنگهایش، زبانهای متفاوت دارد.
همانطور که بولاس تأکید میکند: «معنا همیشه نیاز به بیان کلامی ندارد؛ و بخشی از تجربهی روانی، زیسته میشود نه تفسیر.»
/channel/psychoanalysis96
بولاس میگوید: «ذهن انسان در قلبِ فرهنگ شکل میگیرد و نمیتوان تمامیِ تجربهها را با معیار غربی سنجید.»
/channel/psychoanalysis96
نفرت عاشقانه: نفرت بهمثابهی پیوند
کریستوفر بولاس میگوید نفرت همیشه تخریبگری نیست. گاهی نفرت را تجربه میکنیم نه برای آسیب رساندن، بلکه برای اینکه رابطه را حفظ کنیم. این نفرت نشان میدهد دیگری هنوز برای ما مهم است، در حالیکه بیتفاوتی دردناکتر از نفرت است، چون نشان میدهد برای کسی اهمیتی نداریم. وقتی نفرت را با آگاهی تجربه کنیم، میتواند به مهربانی واقعی و عشق بالغ منجر شود. نفرت عاشقانه، نه تخریبی بلکه ابزاری برای ارتباط عمیق است.
بولاس در بخش Loving Hate توضیح میدهد که بعضی بیماران نفرت را نه برای نابود کردن دیگری، بلکه برای حفظ رابطه تجربه میکنند.
/channel/psychoanalysis96
«کشتن اقتدار والد» یعنی اینکه فرد یاد بگیرد بدون اینکه پدر یا مادر بالای سرش باشند، خودش بتواند درست و غلط را بفهمد و تصمیم بگیرد.
نه اینکه با پدر و مادر بجنگد یا آنها را نفی کند؛ بلکه این صدای قانون از بیرون، تبدیل شود به صدای درونِ خودش.
مثال خیلی روزمره:
قبلش: «این کار بد هست چون بابا گفته».
بعدش: «این کار بد هست چون خودم میفهمم چرا بده»
همین.
اگر این «قتل» رخ ندهد چه میشود؟
فرد یا همیشه منتظر تأیید اقتدار بیرونی میماند و اطاعت کورکورانه میکند،
یا علیه هر اقتداری شورش میکند (بدون داشتن اقتدار درونی).
هر دو، نشانهی ناتمامماندن این فرایندند.