1178
سوسن حاجیزاده شاهسوار روانکاو، نویسنده و پژوهشگر 👈 این کانال جهت مطالعهی بالینیکاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه میباشد. @psychanalyste_88 👈 ارتباط با ادمین
روان آدمی از جایی آغاز میشود که هنوز کلمهای برای گفتن ندارد؛ در نخستین رابطهها، در نخستین ترسها، در نخستین تجربهی دیدهشدن و دوستداشتهشدن.
حتی آنچه بعدها "من" مینامیم، یکباره ساخته نمیشود؛ ذرهذره، در رابطه با جهان و آدمهایی که نخستین آینههای ما هستند، شکل میگیرد.
از طرفی شاید در کنار همین رابطهها و آینهها، رشد روانی بیش از آنکه تبدیلشدن به کسی دیگر باشد، بازگشت تدریجی به چیزی باشد که از ابتدا در اعماق وجودمان امکانِ بودنش را داشتهایم.
جیمز آستور روانکاو بریتانیایی
/channel/psychoanalysis96
"روایتی کوتاه از روانکاویِ کودکی که میخواست در آب حل شود"
در روانکاویِ وینیکات، جلساتِ بازی بیش از آنکه محلی برای تحلیلِ نمادها باشد، بستری برای «بودن» است. او کودکی را روایت میکند که در اتاقِ درمان، مجذوبِ لیوانی از آب شده بود. کودک مدام اسباببازیها را در لیوان میانداخت و تماشا میکرد که چطور در آب فرو میروند. این رفتاری نبود که بتوان آن را به سادگی به عقدههای ادیپی یا ترومای خاصی تقلیل داد؛ کودک درگیرِ «بقا» بود. او سعی داشت تجربهی «من» بودن را در میانهٔ طوفانی از اضطرابِ بدوی، جایی بیرون از خودش پیدا کند.
وینیکات در آن لحظه به جایِ آنکه مداخله کند یا بپرسد «چرا این کار را میکنی؟» یا به دنبالِ معنایی نهفته در آب بگردد، تنها شاهدِ این تکرارِ وسواسگونه بود. او میدانست که اگر بخواهد با کلماتِ خود، این بازی را تفسیر کند، در واقع «فضا و مرزهای روانی» کودک را شکسته است. او اجازه داد کودک در این تجربهی بدنی و حسیِ ساده، خودش را بازسازی کند. آن لیوانِ آب برای کودک، نه یک اسباببازی، که اولین «محیطِ امن» بود؛ جایی که کودک میتوانست اضطرابِ فروپاشیِ درونیاش را به دنیای بیرون منتقل کند و ببیند که این دنیایِ بیرون (تحلیلگر)، بدونِ فروپاشی، آن اضطراب را در خودش جای میدهد.
/channel/psychoanalysis96
👆در ادامهی بحثِ «ملحدِ مدرنی که ناهشیارش هنوز به خدا باور دارد»، بیایید به یکی از درخشانترین مفاهیمِ فروید در مقالهی ۱۹۲۵ او به نام «نفی» (Negation/Verneinung) نگاه کنیم.
وقتی بیماری در اتاق روانکاوی میگوید: «نمیخواهم با این حرفم بگویم که از مادرم متنفرم»، فروید بلافاصله میفهمد: «پس او از مادرش متنفر است!»
اما نکته اینجاست: بیمار دروغ نمیگوید. او واقعاً فکر میکند که «نمیخواهد بگوید». این «نفی»، روشِ هوشمندانهی ذهن است برای اینکه حقیقتِ ناهشیار را واردِ «آگاهی» کند، اما همزمان آن را به عنوانِ «حقیقت» نپذیرد.
حالا این چه ربطی به آن ملحدِ مدرن دارد؟
وقتی ملحدِ مدرنِ امروزی با غرور میگوید: «من به خدا اعتقادی ندارم»، او دقیقاً در حالِ استفاده از مکانیزمِ «نفیِ فرویدی» است. او حقیقتِ ناهشیارش را (که همان باور به قانونِ بزرگ یا «خدا» است) بیرون میریزد، اما آن را با پیشوندِ «من به ... اعتقادی ندارم» بستهبندی میکند تا بتواند با آن کنار بیاید.
/channel/psychoanalysis96
در فرایند روانکاوی، فراتر از واکاویِ نوروزها و آسیبهای ساختاری گذشته، هدف اصلی، گشودنِ فضایی است برای "شدن"؛ فضایی که در آن سوژه، فارغ از حافظه و تمنایِ روانکاو، مجالی مییابد تا حقیقتی از خویشتن را متولد کند که پیشتر هرگز وجود نداشته است.
هدف روانکاوی این نیست که بیمار دربارهی گذشتهاش یا حتی روزمرگیش حرف بزند و درمان شود، بلکه هدف این است که بیمار در جلسات "به خودش تبدیل شود".
/channel/psychoanalysis96
آیا فهمیدن رنج کافی است؟
گاهی آنچه ما را در رنج نگه میدارد، خودِ رنج نیست؛ تلاشیست که برای فهمیدنِ آن میکنیم.
عطار در "مصیبتنامه" به نکتهای ظریفی میرسد:
سالکی که معنای مصیبت را یافته، هنوز در مصیبت است؛ و آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر نه معنای آن را میجوید و نه خودِ آن را.
در زبان عطار، مصیبت فقط رنج نیست؛ سالک را به جستوجوی معنا میاندازد. اما نکته همینجاست:
حتی اصرارِ یافتن معنای مصیبت میتواند شکلی از ماندن در آن باشد.
اینجاست که سخن عطار میتواند ما را به یک پرسش روانکاوانه نزدیک کند:
آیا فهمیدن رنج، لزوماً به معنای تغییر رابطهی ما با آن است؟
گاهاً ما انسانها رنج را به یک مسئله تبدیل میکنیم مثلاً:
چرا این اتفاق برای من افتاد؟
چرا این الگو مدام تکرار میشود؟
این درد چه معنایی دارد؟
اگرچه پرسش میتواند راهی به سوی فهم باشد؛ اما گاهی "فهمیدن" جای "رهایی و گذشتن" را میگیرد.
/channel/psychoanalysis96
در این میان، کریستوا راهی برای نجات پیشنهاد میدهد و آن هنر است.
هولباین با ترسیم این صحنهی هولناک، دست به کاری شجاعانه زده است؛ او مرگ و نیستی را که در درون انسان افسرده حالتی سیال و ویرانگر دارند، به بند کشیده و در چارچوب یک قاب محصور کرده است. هنر در نگاه کریستوا، بخیهای بر زخم هستی است. هنر درد را از بین نمیبرد، اما به آن «فرم» میدهد. وقتی ما غم یا پوچی خود را به کلام یا تصویری هنری بدل میکنیم، دیگر قربانیِ آن نیستیم، بلکه آن را به ابژهای بیرونی تبدیل کردهایم که میتوانیم به آن بنگریم.
کریستوا میگوید تماشای مسیح هولباین، تمرینِ رنج است؛ رنجی که با «دیدن» همراه میشود و به ما میگوید حتی در تاریکترین لحظات، میتوان زیباییِ غمانگیزی در بازنماییِ این مرگ یافت.
کریستوا در این کتاب تلاش میکند تا بگوید انسانِ افسرده، وقتی که با «خورشیدِ سیاه»ِ درونش مواجه میشود، هنوز یک راه برای بازگشت به زندگی دارد و آن چیزی نیست جز؛ هنر و سخن گفتن.
درنهایت راهِ رهایی از خورشید سیاه، نه فرار از تاریکی، که تبدیل آن به فرمی است که بتوان با آن زیست.
📚منبع:
Kristeva, Julia. Soleil noir : Dépression et mélancolie. Paris : Gallimard, 1987.
/channel/psychoanalysis96
مسیحِ هولباین؛ تصویرِ عریانِ مالیخولیا
در میان تمامی آثار تاریخ هنر، کمتر تصویری به اندازهی تابلوی «پیکر مسیح در مقبره» اثر هانس هولباین، خیرهکننده و هولناک است. ژولیا کریستوا در فصل چهارم بنام ضیافتِ مرگ از کتاب «خورشید سیاه»، این نقاشی را نه فقط یک اثر هنری، بلکه آینهای تمامنما از تجربهی «مالیخولیا» میداند؛ تجربهای که در آن زبان از کار میافتد و معنا فرومیریزد.
هانس هولباین، استاد بزرگ رنسانس شمالی، نقاشی است که با نگاهی وسواسگونه به جزئیات، واقعیتِ عریانِ مرگ و نیستی میپردازد. او با نگاهی بیرحمانه، مسیح را نه در قامت قدیسی رهاییبخش و عروجکرده، بلکه به صورت جسدی کبود، تکهتکه و در حال فساد به تصویر کشیده که در تابوتی تنگ و باریک محبوس شده است. این تصویرِ عریان، دقیقترین استعاره برای وضعیت افسردگی است. فرد مالیخولیایی نیز درست مانند بینندهی این تابلو، با «مرگ معنا» روبرو میشود. برای او، جهانی که تا دیروز سرشار از رنگ و هدف بود، اکنون به جسدی بیجان بدل شده و او در خلائی سهمگین، با حقیقتی روبرو گشته که کلمات از توصیفش ناتواناند.
/channel/psychoanalysis96
«حسادت رنجی است که به ندرت دربارهاش سخن میگوییم، زیرا از اعتراف به آن شرم داریم.»
مادلین شاپسال اهل فرانسه
از کتاب حسادت (La Jalousie)
/channel/psychoanalysis96
اما در سال چهارمِ تحلیل، وقتی پردههای دفاعی کنار رفتند، آن «گذشتهی سرکوبشده» دیگر نه به شکلِ خاطره، که به شکلِ یک «تجربهی زنده» به اتاقِ روانکاوی هجوم آورد.
در یک جلسهی خاص، بیمار ناگهان دچار اضطرابی شدید شد. بدنش بیقرار بود و ترس از فروپاشی (جنون) او را در بر گرفته بود. او برای اینکه در واقعیت باقی بماند، به اشیاءِ موجود در اتاق روانکاو خیره میشد؛ تلاشی برای «وصل شدن» در برابر طوفانی که از درونش میگذشت.
آگدن در این لحظه با دوراهیِ کلاسیکِ روانکاوی روبروست: آیا باید این اضطراب را تفسیر کند؟ آیا باید به دنبالِ ریشهی تاریخیِ آن در کودکی بگردد؟
اما او درمییابد که تفسیر در این لحظه، نهتنها بیفایده، که نوعی «خشونت» است. تحلیلگر باید پیش از «فهمیدن»، «تحمل کردن» را بیاموزد.
/channel/psychoanalysis96
میلنر به جای تفسیر، نقشِ یک «شاهدِ صبور» را بازی کرد. او کمک کرد سوزان سالها با این دایرهها بازی کند تا بالاخره از این حصارهایِ بسته، به سمتِ شکلهای آزادتر و زندگیِ واقعی حرکت کند. این کیس به ما میگوید که گاهی شفا در کلمات نیست؛ بلکه در این است که روانکاو همراهی کند بیمار در امنیتِ اتاقِ درمان، «آجر به آجر»، وجودِ تکهتکهاش را دوباره بنا کند.
گاهی وظیفهی ما روانکاوان تفسیر کردنِ زندگیِ دیگری نیست؛ بلکه تنها حضور داشتن در لحظهی تولدِ دوبارهیِ اوست.
📚منبع:
Milner, M. (1969). The Hands of the Living God: An Account of a Psycho-Analytic Treatment.
/channel/psychoanalysis96
ماریون میلنر (۱۹۰۰-۱۹۹۸) یکی از خاصترین و شاعرانهترین چهرههای تاریخ روانکاوی است. او از اعضای «گروه مستقل» در بریتانیا بود؛ گروهی که افرادی مثل وینیکات نیز در آن عضو بودند. نگاهِ «مستقلها» با جریانهایِ حاکم متفاوت بود؛ آنها به جای گیر افتادن در جنگِ نظریاتِ خشک و ساختارگرا، بر «تجربهی زنده» و کیفیتِ «رابطه» در اتاق درمان تمرکز میکردند.
میلنر پیش از اینکه روانکاو شود، هنرمند و نقاش بود. همین پسزمینهیِ هنری باعث شد تا او به بیمار نه مثل یک «مکانیسمِ خراب» که نیاز به تعمیر دارد، بلکه مثل یک «بومِ خالی» نگاه کند که باید دوباره کشف و ترسیم شود. او به ما یاد داد که در روانکاوی، گاهی «سکوت»، «نگاه» و «صبرِ» روانکاو، بسیار قدرتمندتر از صدها کلمهیِ تفسیرکننده است. میلنر معتقد بود وظیفهی روانکاو، یافتنِ معنایِ پنهانِ ناخودآگاه نیست، بلکه حضور داشتن در لحظهی «خلقِ دوبارهیِ وجودِ» بیمار است.
/channel/psychoanalysis96
"داستانی از اتاق روانکاوی: آخرین نگاه"
سردردهای بیستوپنج سالگیاش یک بیماری ساده نبود؛ فریادِ جسمی بود که زیر بار یک خاطره خرد میشد. وقتی به اتاق روانکاو در لبنان پا گذاشت، پیش از آنکه از سردردهایش بگوید، از روزهای باروت و گلوله در جنگهای داخلی این کشور سخن گفت.
او مأمور بود تا یک خیابان را ببندد؛ دستوری صریح داشت که هر جنبندهای را با سربی داغ متوقف کند. وقتی زنی همراه کودکش از گوشه خیابان عبور کرد، جوان دو بار هشدار داد. در سومین هشدار، دستش روی ماشه رفت و صدای شلیک در فضا پیچید. اما یک ثانیه قبل از فروافتادن زن، زمان برای همیشه ایستاد: مادر برگشت و با تمام هستیاش به چشمان شلیککننده نگریست.
آن گلوله زن را کُشت، اما نگاهش در چشمان جوان زنده ماند؛ نگاهی که هرگز بسته نشد، هرگز نمرد و به یک سردرد بیپایان بدل شد.
نگاهِ انسان، حامل چهرهای بیکران است که نمیتوان آن را در واژهها گنجاند؛ چرا که هر چهره، عهدی ازلی با انسانیت و با «دیگری» است—همان آغوشی که نخستینبار ورود ما به این جهان را خوشآمد گفت.
در این داستان، میبینیم که سوپرایگو از هیچ توجیه اداری، سازمانی یا نظامیِ سرباز پیروی نمیکند. درواقع ناخودآگاه رشوه نمیپذیرد و با جملهٔ «من فقط مأمور بودم و معذور» آرام نمیگیرد. دادگاه واقعی در درونِ فرد برپا میشود و قاضیِ آن، همان نگاهِ خاموشی است که تا ابد به متهم چشم دوخته است.
/channel/psychoanalysis96
لوسی آر، آنگاه که از چنگال نشانهی هیستریاش ــ یعنی توهمِ مداومِ بوی پودینگِ سوخته ــ رهایی یافت، با تکانهای واپسزده روبهرو شد که پیشتر آن بو را در خود پنهان کرده بود: عشقِ یکطرفه و بیسرانجامش به کارفرمای خود.
اعترافِ لوسی به این عشق، چنان تصادفی و در عین حال تکاندهنده بود که فروید را به شگفتی واداشت. وقتی فروید با پرسشی جستجوگر پرسید: «اگر میدانستید عاشق کارفرمای خود هستید، چرا سکوت کردهاید؟»، پاسخِ لوسی، در عین ایجاز و سادگی، به یکی از ارکان بنیادینِ تاریخ روانکاوی بدل گشت: «نمیدانستم ــ یا شاید، نمیخواستم بدانم.»
در واقع، ریشهی تمامی روانرنجوریها در همین دوگانگی نهفته است. در هیستری، تکانهای که سوژه از بازشناسیِ آن سر باز میزند، ناگزیر از طریقِ تغییرِ فرمِ ظاهری یا آنچه فروید “تبدیل” (Conversion) مینامد، خود را بازمینمایاند؛ گویی میلِ ناگشوده، برای بقا، جامه از تن در میآورد تا در هیئتی دیگر بازگردد.»
📚 How To Read Freud; Josh Cohen.
/channel/psychoanalysis96
رنجهای خیالی لکان همراه بود با روانرنجوریهای معمولی. هیچوقت طعم محرومیتهای واقعی مثل گرسنگی، فقر، فقدان آزادی یا آزارواذیت را نچشیده بود: جنگ را از میان باغهای کالج استانیسلاس تماشا کرده بود. از جنون حماسی جنگ فقط نیمنگاهی به بدنهای تکهتکه و چشمانی در انتظار مرگ نصیبش شد. هرگز از بوی تعفنِ خون در میدان نبرد خفه نشده و هیچگاه مجبور نشده بود با ظلم واقعی مبارزه کند. او که نازپروردۀ چندین نسل از بازرگانانِ غرق در ناز و نعمت بود فقط متحمل سختیهای ناشی از قیدوبندهای خانوادگی شده بود که او را بدل به هر چیزی کرده بود الّا یک قهرمان.
اما این فقدانِ روحیۀ قهرمانی با امتناع جسورانه و قاطع از سازشکاری همراه شد. لکان ضدقهرمانی بود از هر جهت نامناسب برای یک زندگی معمولی. سرنوشتش با بیقاعدگی گره خورده بود و ناتوان بود از تسلیمشدن در برابر انبوه آداب و رسوم. از همین رو بود که به گفتارۀ جنون همچون تنها کلید درکِ جهانی دیوانه علاقۀ وافر داشت.
بریدهای از کتابِ «ژک لکان»
زندگی و نظام فکری
الیزابت رودینسکو
/channel/psychoanalysis96
برای فروید رؤیا تحقق آرزومندی است، زیرا بر مکانیسمی خاص استوار است که متوجه «واقعیت بخشیدن» به تمناست، واقعیتی که گرچه خیالی است ولی چنان شکلوصورتی زنده به خود میگیرد که گوئی حتی از واقعیت خارجی نیز فراتر رفته است. فروید همواره میان تحقق آرزومندی و ارضای آن تفاوتی عمده قائل میشود. در ارضاء میلوخواهش فرد حقیقتاً (یا بهطور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجامرساندن آرزومندی مسألهٔ عمده واقعیت بخشیدن به تمناست. بدینمعنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده، صورتی حیوحاضر به خود میگیرد. به قول فروید «زمانِ حال وجهی است از زمان که در آن میل و آرزو به صورت امری به انجام رسیده تصور میشود.»
به نظر میرسد وقایع بیاهمیتِ روزِ قبل از رؤیا ــ که در اصطلاح فروید پسماندههای روزانه خوانده میشوند ــ منشاء تشکل رؤیاهای شبانه باشند ولی باید دانست که این پسماندهها تنها حاکی از امیالی جزئی بوده از آنچه در عُرف روانکاوی تمنا یا آرزومندی خوانده میشود، متمایزند.
/channel/psychoanalysis96
این همان لحظهای است که وینیکات آن را «فضای انتقالی» مینامد. او به ما نشان میدهد که بازسازی روانی در تحلیل، لزوماً با «فهمیدن» رخ نمیدهد، بلکه با «تحمل کردن» آغاز میشود. زمانی که روانکاو، در کنارِ کودکِ مشوش، سکوت اختیار میکند و اجازه میدهد که تجربهی خامِ او به تدریج در حضورِ دیگریِ مهربان( فردی که آسیب نمیزند)، شکل بگیرد، در واقع در حالِ فراهم کردنِ یک «محیطِ تسهیلگر» است. درسِ بزرگِ این کیس برای ما این است که گاهی، «حضورِ بیپاسخ» بزرگترین پاسخ است؛ چرا که به بیمار اجازه میدهد بفهمد که میتواند در حضورِ دیگری، بدون آنکه متلاشی شود، «باشد». این، دقیقترین تعریفِ کارِ روانکاوی در مکتبِ وینیکات است: نه تفسیرِ رنج، بلکه تبدیل شدن به ظرفی برای نگهداریِ آن.
کودک میخواست بداند:
آیا اگر من بخشی از واقعیت را (اسباببازی) در این محیط (آب) رها کنم، آیا محیطِ من (روانکاو/محیط) توانِ دربرگرفتنِ من را دارد؟
آیا این قطعاتِ پراکنده، در جایی امن حل و جذب میشوند یا از هم میپاشند؟
/channel/psychoanalysis96
پاییز، همیشه با سایهی فقدان آغاز میشود؛ با زخمی که طبیعت بر زمان میزند و تکرارش میکند همچون ریزشِ برگها و عریانیِ شاخهها.
و انسان در ارتباط با پاییز تنها سوژهای است که خودش را در "آینهی زوال" تماشا میکند و خود را برایِ "زیستن" بازمییابد.
بیایید اندکی به این آوای پاییزی گوش بسپاریم؛ نه برای فرار به سویِ «حالِ خوب»، که برای تابآوردنِ این فضای سنگین؛ تا شاید بتوانیم در بطنِ این تکرار، زندگی را عمیقتر نفس بکشیم.
پاییزتان، سرشار از مواجهه با حقیقتِ خویش.
🍂🍁
/channel/psychoanalysis96
پارادوکسِ «ملحدِ مدرن»
ببینید، این یک توهمِ بزرگ است که فکر کنید با کنار گذاشتنِ دین، آزاد شدهاید. ملحدِ مدرنِ امروزی فکر میکند چون دیگر به خدا باور ندارد، پس قید و بندها را شکسته است. اما اشتباهِ او اینجاست: او در ناهشیارش، متدینتر از هر مؤمنی است!
در دنیای مدرن، دیگر خبری از آن «مؤمنِ ریاکار» نیست که در خفا گناه میکرد. ما حالا با تیپِ جدیدی طرفیم: «لذتجویِ بیخیال»؛ کسی که مدام در حالِ جستجوی خوشی و سعادت است. اما نکتهی طنزِ تلخ اینجاست: او اصلاً نمیتواند لذت ببرد! چرا؟ چون «فرامن» او، حالا که خدا از صحنه حذف شده، وحشیتر و بیرحمتر از قبل عمل میکند.
وقتی خدا را حذف میکنید، قانونِ او از بین نمیرود؛ بلکه به «درونِ» شما کوچ میکند. برای همین است که ملحدِ مدرن، «ممنوعیت» را واپس میزند. او نمیتواند بدونِ احساسِ گناهِ پنهان، از چیزی لذت ببرد؛ چون در ناهشیارش، هنوز همان «قانونِ بزرگ» حضور دارد و در خوشیهایش خرابکاری میکند.
اسلاوی ژیژک
/channel/psychoanalysis96
در روانکاوی، دانستنِ علت یک تکرار الزاماً به معنای پایان آن نیست. ممکن است بدانیم چرا میترسیم یا چرا انتخابی خاص را تکرار میکنیم؛ و با این حال، همچنان همان مسیر را برویم.
پس شاید پرسش فقط این نباشد: که «رنجِ من چه معنایی دارد؟» بلکه: «من در این رنج چه چیزی را تکرار میکنم؟» مهم باشد.
عطار میگوید آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر در پی معنای آن نیست.
شاید جایی در مسیر روانکاوی، پرسش از «معنای رنج» باید جای خود را به فرایندی عمیقتر بدهد:
من، در برابر این رنج، چه کسی شدهام؟
/channel/psychoanalysis96
تا که جان داری بلای جان تست
جان بده در درد کاین درمان تست
بخش بیستم، حکایت چهارمِ مصیبتنامهی عطار نیشابوری.
/channel/psychoanalysis96
ما انسانها معمولاً با توسل به زبان، روابط و مشغلههای روزمره، بر تاریکیهای وجودمان سرپوش میگذاریم و اجازه نمیدهیم آن حفرهی عمیقِ نیستی ما را ببلعد. اما فرد مالیخولیا کسی است که این سرپوش برایش کنار رفته و حقیقت عریانِ هستی را دیده است. او دیگر نمیتواند به بازیِ «معمولی» زندگی بازگردد، زیرا او چیزی را نظاره کرده که دیگران از دیدنش اجتناب میکنند.
/channel/psychoanalysis96
🔺 سلامت روان بزرگترین نگرانی جهان است!
🔸 در یک نظرسنجی جهانی، سلامت روان نسبت به سرطان نگرانکنندهتر، تشخیص داده شد.
🔸سلامت روان: ۴۵٪
🔸سرطان: ۳۸٪
🔸استرس: ۳۱٪
🔸چاقی: ۲۶٪
🔸سوءمصرف مواد مخدر: ۲۱٪
🔸دیابت: ۱۹٪
🔸بیماری قلبی: ۱۶٪
🔸سوءمصرف الکل: ۱۶٪
🔸استعمال دخانیات: ۱۲٪
🔸کووید-۱۹: ۱۱٪
🔸زوال عقل: ۹٪
🔸بیماریهای مقاربتی: ۳٪
🔸ابرمیکروبهای بیمارستانی: ۳٪
🔸سایر موارد: ۲٪
منبع: ایپسوس
/channel/psychoanalysis96
آگدن در اینجا نقشی فراتر از یک ناظر ایفا میکند؛ او به ظرفِ روانیِ بیمار تبدیل میشود. و تکههای اضطرابِ خام و تجزیهشدهی بیمار را در ذهنِ خویش «میزبانی» میکند. او چیزی را برای بیمار نگه میدارد که بیمار هنوز توانِ نگهداشتنِ آن را ندارد.
این همان لحظهی «ذهنی کردنِ بدن» است: فرایندی که طی آن، تجربهی «فکرنشدنی» و بدوی، در بسترِ یک رابطهی امن و «بودن با دیگری»، به تدریج تلطیف شده و به «تجربهای قابلِ فکر کردن» تبدیل میشود.
روانکاوی در این نگاه، نه کشفِ یک خاطرهی فراموششده، که بازسازیِ یک «تجربهی مشترک» است؛ جایی که تنِ آزرده و ذهنِ گریزان، سرانجام در حضورِ روانکاوِ صبوری که در کنارش نشسته، به آرامش میرسند.
آگدن به ما میآموزد که تحلیل، در بازگرداندنِ گذشته به حافظه نیست؛ بلکه در ساختنِ فضایی برای تحملِ گذشته در زمانِ حال است.
📚 منبع :
Ogden, T. H. (2001). "Re-minding the Body". American Journal of Psychotherapy.
/channel/psychoanalysis96
بدن، حافظهی بیکلامِ تروما
در روانکاوی، گاهی واژهها برای روایتِ رنج، الکناند. «توماس آگدن» در مقالهی درخشانِ "Re-minding the Body"، ما را به سفری در اعماقِ شکاف میانِ «ذهنِ توانمند» و «بدنِ شکننده» میبرد. او موردی از یک بیمارِ ۳۸ ساله، وکیلی موفق، را روایت میکند که در کودکی، در محیطی متلاطم رشد کرده بود؛ محیطی آکنده از غفلت، آزار جنسی و مادری که در چنگالِ افسردگیِ شدید، حضورِ روانیاش را از دست داده بود.
این بیمار برای بقا، به «خیالپردازی» پناه برده بود؛ او دیوارهایی بلند از تخیل ساخته بود تا از تجربههای بدنیِ غیرقابلتحمل فاصله بگیرد.
/channel/psychoanalysis96
در کتاب مشهورِ او، «دستانِ خدایِ زنده»، روایتی تکاندهنده از درمانِ بیستسالهیِ بیماری به نام «سوزان» ثبت شده است که این نگاهِ خاصِ میلنر را به خوبی نشان میدهد. سوزان احساس میکرد که «وجود ندارد». او نه در جهانِ بیرون و نه در درونِ خودش، مرزی حس نمیکرد. در جلسات، گاهی در سکوت مطلق فرو میرفت و گاهی با وسواسی عجیب، شروع به کشیدنِ دایرههایی تکرارشونده روی کاغذ میکرد.
بسیاری از روانکاوانِ آن زمان، احتمالاً به سراغِ نمادپردازیهایِ کلیشهای میرفتند و میگفتند این دایرهها نشانهیِ فلان تروما یا فلان میلِ سرکوبشده است. اما میلنر این کار را نکرد. او دریافت که سوزان در حالِ انجامِ یک «بازیِ بنیادین» است. او با هر دایرهای که روی کاغذ میکشید، در واقع داشت «مرز» میساخت. او داشت تمرین میکرد که بفهمد «من» کجاست و «جهان» کجا تمام میشود.
/channel/psychoanalysis96
«روانکاوی، فراتر از حل مسئله، هنرِ ایستادن در کنارِ کسی است که در لبهی نبودن و فروپاشی ایستاده است.»
ماریون میلنر روانکاو بریتانیایی
/channel/psychoanalysis96
اگر میخواهید فروید را بفهمید، نباید فقط به کلمات نگاه کنید، بلکه باید به دنبال آن چیزی باشید که در کلمات «پنهان شده» است (مثل بوی پودینگ سوخته در داستان لوسی آر).
از منظر روانکاوی، هر اندیشه، واژه یا کنشی، هرچند در ظاهر پیشپاافتاده باشد، میتواند موضوع خوانشی دقیق و موشکافانه قرار گیرد.
ما انسانها استادان مبدلپوشی هستیم؛ برای خودمان به همان اندازه ناشناختهایم که برای دیگران.
/channel/psychoanalysis96
تراژدی، صحنهای جز مواجهۀ انسانها با خدایان نیست. در این کارزارِ دریغآمیز انسان قربانی سرنوشت خویش است. پرُومِته در اساطیر یونان تنها مورد از تراژدی در میان خدایان است.
گناه او سرقت آتش مقدّس از اُلَمپ و اعطای آن به انسان میباشد، گناهی نابخشودنی که زِئوس را بر آن میدارد او را تا ابد در کوههای قفقاز زندانی کند. خشم زِئوس چندان است که به این اکتفاء نکرده فرمان میدهد تا عقابها هر روز جگر پرُومِته را دریده او را از پای درآورند. اما شبهنگام جگر ترمیم یافته روز بعد دوباره طعمۀ عقابها میگردد... دُوری باطل از توالی زمان که حکایتی است دردناک از برزخ ذاتی انسان، برزخی که مبتنی بر چیزی جز سیر زمان نیست، نوسانی محتوم که سرنوشت آدمیان را از آن جهت که در برزخ ذاتی خویش توطّن دارند قطعیّت بخشیده است. زیرا که تنها انسان درد و شعف انتظار را شناخته اهل زمان یعنی تاریخ است. انتظار از آن رو که حیث زمانی انسان منوطومشروط بدان است.
از کتاب «انسان منقسم»
برزخ به لحاظ روانکاوی (به انضمام تحلیلی از اهل هوا)
کرامت موللی و سوسن حاجیزاده شاهسوار
/channel/psychoanalysis96
https://nashreney.com/writers/%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%86-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1/
👆لینک کتابهای سوسن حاجیزاده شاهسوار در انتشارات نی:
۱. "زخمهایش" با مقدمهی تروما بلحاظ روانکاوی.
۲.نظری اجمالی به اصول و قواعد بالینی در روانکاوی کودک.
۳."سوگ و مالیخولیا" به انضمام موردی از سوگواری.
۴."انسان منقسم" به انضمام تحلیلی از اهل هوا.
۵.نگارش مقدمهی کتابِ "تعبیر خواب" به قلم سوسن حاجیزاده، تألیف دکتر موللی.
/channel/psychoanalysis96
شاید به همین دلیل است که تابلوهای ادوارد هاپر، نقاش برجستهٔ تنهایی مدرن، هنوز اینهمه برای ما آشنا و تکاندهندهاند: زنی تنها در سالن سینما، مردی خاموش در آپارتمان، و آدمهایی که در یک غذاخوری کنار هم نشستهاند بیآنکه واقعاً به هم راه پیدا کنند. اینها فقط صحنههایی از انزوا نیستند؛ نشانههای جهانیاند که پیوند را دشوار و فاصلهگذاری را عادی کرده است.
در این جهان، معماری فقط پسزمینه نیست. پنجرهها، دیوارها، نورهای سرد، خیابانهای خالی، و ساختمانهای بلند، همگی بخشی از سازوکاری هستند که فاصله میسازد. شهر مدرن فقط محل زندگی انسان نیست؛ ماشینی است که تنهایی تولید میکند. آدمها در کنار هم هستند، اما به هم نمیرسند؛ دیده میشوند، اما به رسمیت شناخته نمیشوند.
تنهاییِ انسان مدرن را نمیتوان فقط به انتخاب فردی یا ناتوانی شخصی فروکاست. این تنهایی محصول شکلی از زیستن است که در آن محیط بیرونی، بهجای آنکه نگهدارنده و پیوندساز باشد، سرد و طردکننده عمل میکند.
با این همه، میل به پیوند از میان نمیرود. انسانِ امروز، پشت این همه شیشه و سکوت، همچنان در انتظار یک نگاه، یک خطاب، و یک امکان واقعی برای رابطه مانده است.
/channel/psychoanalysis96