270
روزنگار جایی برای انتشار روزمرگی و روزمردگیها. گاهی یه کانال خونهی دله! به خونهی دلم خوش اومدید.
عراقچی: ایران واقعا میخواد به یه تواقف جدی برسه!
ویتکاف: چطوری؟
عراقچی: خوبم داداش تو چطوری؟
•
قوی باشیم، مثل عزیزازدستدادههای دیماه. آنها قطبنما هستند؛ استوار و راسخ، جهتده و راهنما، والاتبار و باعظمت. میبینیدشان؟ هیهاتشان استخوانهایتان را اول نمیلرزاند؟ و بعد نیرویی شگرف و اساطیری بهتان تزریق نمیکند؟
قوی باشیم، مثل پدری که چشمهایش را بر مزار دردانهپسر تیر جنگی خوردهاش بست و سپس بیمحابا رقصید. آیا تخیل کرد؟ چه تصویری در ذهنش ساخت؟
این روزها شیون ممنوع است، نومیدی قدغن است. نکند همدیگر را سفت به آغوش نگیریم؟
مثل آن جگرمادر بالای سر فرزند خفتهدرخاکش که راه رفت و گفت: «فرزندِ من قهرمان است.»
این روزها وقت قبراقی است.
چراغ راه خانوادهی جانباختگان هستند، باید آنها را مشق کنیم و روی پاهایمان بایستیم. خون، درخت میشود، سبز میشود، جنگل میشود. ما میرقصیم و از این تاریخبهبعد، آدمهای از این جغرافیابهدور و از سرگذشت ما بیخبر وقتی رقص ما را ببینند سر در نمیآورند میخندیم یا گریه میکنیم. ما به رقصمان حسی نو میدهیم، حد فاصل شادی و اندوه، بینامتن پیروزی و شکست و کشاکش پذیرندگی و جنگندگی.
قرنها بعد کودکان این مرزوبوم در کتابهایشان میخوانند:
رقص، مبارزهی نیاکانمان بود. رقصش آنها الهامبخش چهار عنصر طبیعت بود: زلال بود، سوزان بود، حاصلخیز بود و نیرومند بود.
جانفدایی بسط امیدواری است.
•
@passion_pursuie
💡منتظر دانه درشت ها نباشید،
خود ما مردم اول بیاید اختلاف نظر ها رو به رسمیت بشناسیم و با هم صلح کنیم
نکات کلیدی رفتار استالین با این افراد
• هیچکس در امان نبود: حتی کسانی که چندین بار توبه کردند، اعتراف کردند و وفاداری نشان دادند (مثل زینوویف، کامنف و بوخارین)، در نهایت اعدام شدند.
• محاکمات نمایشی (Moscow Trials ۱۹۳۶–۱۹۳۸): در این دادگاهها، قدیمیترین بلشویکها مجبور به اعتراف به خیانت، جاسوسی برای آلمان/ژاپن/تروتسکی و توطئه علیه استالین شدند. اعترافها تحت شکنجه شدید گرفته میشد.
• پاکسازی ارتش: در ۱۹۳۷–۳۸ بیش از ۳۰ هزار افسر ارشد ارتش (از جمله سه نفر از پنج مارشال شوروی) اعدام یا زندانی شدند → این یکی از دلایل شکست اولیه شوروی در جنگ با آلمان بود.
• حتی نزدیکان خانوادگی......
از اینکه استالین تا حدود سال ۱۹۲۹ قدرت مطلق را در حزب و دولت به دست آورد، رفتارش با دوستان قدیمی، متحدان سابق و رقبای شکستخورده بسیار خشن، بیرحمانه و سیستماتیک بود. او تقریباً همه کسانی را که زمانی همرزم، متحد تاکتیکی یا حتی کمککننده در رسیدن به قدرت بودند، یا حذف کرد یا به شدت تحت فشار گذاشت و در نهایت نابود کرد.
خلاصه رفتار کلی استالین بعد از تثبیت قدرت
• ابتدا رقبا را منزوی، اخراج از حزب و تبعید میکرد.
• بعد از ۱۹۳۴ (بهویژه پس از ترور کیروف) به اعدام، زندان در گولاگ و پاکسازی کامل روی آورد.
• حتی کسانی که تا آخرین لحظه وفادار بودند یا تسلیم شده بودند، در امان نماندند.
• استالین پارانویا داشت و هر کسی را که حتی کوچکترین سابقه مخالفت یا محبوبیت داشت، تهدید بالقوه میدید .
استالین بعد از قدرت گرفتن، تقریباً تمام دوستان و متحدان قدیمی خود را یا اعدام کرد....
به قدرت رسیدن ژوزف استالین یکی از جالبترین و در عین حال ترسناکترین نمونههای مبارزه قدرت در تاریخ قرن بیستم است. استالین برخلاف تصور رایج، نه با محبوبیت تودهای و نه با تئوریپردازی برجسته (مثل لنین یا تروتسکی)، بلکه عمدتاً از طریق مدیریت تشکیلات حزبی، دسیسهچینی، اتحادهای موقتی و حذف تدریجی رقبا به قدرت مطلق رسید....
Читать полностью…
در این سرزمین دیگر شادی معنایی ندارد؛ اگر لبخندی هم هست، عادتیست کهنه بر لبانی مُرده. ما داغدارانِ ابدیم!
@Fundamental_Media
سه پنج روزه که بوی گل نیومد
صدای چهچهِ بلبل نیومد
روید از باغبانِ گل بپرسید
چرا بلبل به سیلِ گل نیومد؟
علیرضا افتخاری، محمد موسوی، جلال ذوالفنون
بهیادِ هزاران.
@passion_pursuie
معین
گلستون میشه این خونه، همینجوری نمی مونه ...
@passion_pursuie
تلگرام استوری گذاشتن رو برای کاربران ایرانی فعال کرده، بهتره این روزها این نکته رودر نظر داشته باشین که اگر پست کانالهارو توی استوری تلگرامتون اد کنید آیدیتون برای ادمین مشخص میشه.
از لحاظ امنیتی شاید براتون مهم باشه این موضوع.
پس بگو قرار بود تو بیایی و من نمیدانستم ....
📻 :)
@passion_pursuie
از دموکراسی نگو؟!
اینستاگرام فارسی به برخی این شهامت رو داده که بیپرده علیه دموکراسی حرف بزنن و حرفهاشون مورد پذیرش هم قرار بگیره، فقط چون این حرف حس مخالفت با چپگراها رو میده.
ممکنه گروهی که شما دوستشون ندارید، هشتگ بزنن و بگن «از دموکراسی بگو». ممکنه خود شیطان یه روزی بگه از دموکراسی بگو. هرچی باشه، یه وقتی هیتلر هم برای به قدرت رسوندن حزب نازی از دموکراسی گفته! اما این که گوینده، از بیان این حرفها نیتی پلید داره، به ذات دموکراسی مربوط نمیشه. این که اصلاحطلب یا چپی کلمه دموکراسی رو بگه، دلیلی برای رد دموکراسی نیست. اتفاقا باید گفت که دموکراسی چیه و چرا با گفتههای اون افراد در تضاده.
حالا این دموکراسی چیه؟
دموکراسی یا مردمسالاری یعنی حکومت دموس، یا عامه مردم. یعنی حقی همگانی برای شرکت در تصمیمگیری در مورد امور عمومی.
شروط دموکراسی چیه؟
۱. برگزاری انتخابات آزاد، هر چند وقت یکبار و به صورت پیوسته، که هر شهروند مستقل از باورها و گرایشهاش بتونه در انتخابات شرکت کنه.
۲. صرف برگزاری انتخابات کافی نیست. این انتخابات نباید محدود به نامزدهای یک حزب باشه و افراد باید بتونن بتونن علیه حزب حاکم رای بدن.
۳. نمایندههای انتخاب شده باید بتونن آزادانه در مورد تمامی امور همگانی مثل مالیات، هزینهها و جنگ و... تصمیمگیری کنن.
۴. افراد، مستقل از این که چه حزبی حاکم باشه، باید بتونن آزادانه و بدون نگرانی، با سیاستها و تصمیمات گرفته شده مخالفت کنن.
۵. حقوق فردی افراد از قبیل برابری در مقابل قانون و آزادی بیان و تشکیل حزب و تشکیل تجمعات تضمین بشه. رسانه آزاد یک شرط مهم برای برقراری دموکراسیه.
۶. نظام قضایی و دادگاههای مستقل وجود داشته باشه.
۷. حق مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی به طور کامل و برای همگان محترم شناخته بشه.
۸. همه شهروندان، مستقل از طبقه اجتماعی، نسب، نژاد و جنسیت، از فرصتهای برابر بهرهمند باشن.
کسی که با دموکراسی مخالفه، دقیقا با کدوم مورد مشکل داره؟
دقت کنید که دموکراسی، مستقل از شکل حکومته و جمهوری فدرال مثل آمریکا، جمهوری پارلمانی مثل آلمان، پادشاهی مشروطه مثل هلند، همگی دموکراتیک هستن.
اما جمهوری فدرال روسیه، جمهوری «دموکراتیک» خلق کره شمالی و جمهوری سوسیالیستی کوبا، دموکراتیک به حساب نمیان.
حالا اگر شما با نظام سیاسی روسیه، کوبا و کره شمالی مخالفی، معنیش این نیست که با دموکراسی مخالفی! اتفاقا اونجا مشکل فقدان دموکراسیه.
در آخرین دفاع ممکنه بگن «ولی الان وقت حرف زدن از دموکراسی نیست» که در اون صورت باید پذیرفت که پس «الان وقت حرف زدن علیه دموکراسی هم نیست!»
پ.ن.
هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی بیاد که چنین متنی بنویسم!
⭕️ دور از جونتون اگر در معرض بمباران هوایی قرار گرفتید این دستورالعمل ها رو رعایت کنید و آشنا باشید.
Читать полностью…
بیاید مملکت رو بسپریم دست پروکسی فروشا، گل و بلبل تحویل میدن
Читать полностью…
یک جامعهی طبقاتی فقط بر اساس وجود فقر و نادانی قابل دوام است، تا آگاه نشدهاند عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
جامعه ای که عصیان کند حتی اگر صد بار موفق نشود اما چون آگاه شده است عاقبت روزی موفق میشود.
📖کتاب ۱۹۸۴
👤جورج اورول
«۱۹۳۲؛
استالین در جایگاه رهبر بلامنازع اتحاد شوروی قرار داشت،
اما زندگی خصوصیاش با بحران عمیق روبهرو بود.
تنشهای مداوم خانوادگی، انزوای شخصی و فشار روانی ناشی از سیاستهای خشن داخلی،
به خودکشی نادژدا آلیلویوا، همسرش، انجامید.
این رویداد نقطهای تعیینکننده در تشدید بدبینی و سختگیریهای استالین شد؛
سالهایی که پس از آن آمد، با گسترش کنترل امنیتی،
حذف سیستماتیک مخالفان و شکلگیری فضای ترس در ساختار قدرت همراه بود .
بعد از اینکه استالین عملاً قدرت رو تو دست گرفت، یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ شوروی شروع شد؛ تسویهحساب با رفقا و همرزمان قدیمی. خیلیها که دوشادوشش انقلاب کرده بودند، یا حذف شدند یا به بدترین شکل ممکن از صحنه کنار رفتند.
۱. ریشهی ماجرا: وسواس قدرت و بیاعتمادی.....
•
گفتم دارم میروم که بروم تا «رفتن» خودم را یادم بیاورد. خودم که جا میماند تا هیچوقت جا نگذارد. گفتم میروم که من و رفتنم قد یک عمر، قدرشناسانه با هم بگوییم و عقب برویم تا برسیم به آن دفعهی اول گمشدن. آنجا که حیرانترین بودیم؛ طعم اولبارِ تنهایی، ریختن سقف آرزوها، سرمای بعدش، کوچکشدن جهان و آشیانهای که رنگ میباخت و نفسهایی که زنگ میزد. گفتم هر بار به آنجا میرسم نوک کفشم پایم را میزند. رفتنْ مگر به پیش نیست؟ پس چرا ما در رفتنمان به عقب بازگشتهایم بیاینکه حس عقبماندگی و اقلیت بهمان دست بدهد.
من و رفتنم تغییر مسیر دادیم و حالا دل به جاده زدیم. من دوست دارم زمانی که از عالم بُریدهام به جادهها نگاه کنم. در جادهها همه میروند و رفتن تقدس دارد. راستش آنطور که نگاهم کرد فهمیدم که فهمید دردم چه است. متأسفانه. هراسِ ماندنم را فهمید که من را میکُشد و گاه میکِشد که بروم، نمانم. من و ماندنم رابطهی خوش نداشتیم، سالهاست. هیچجا نمیتوانم که بمانم، بیاختیار. هرجا که میرسم میخواهم بروم. اصلن برای همین است من و رفتنم آبمان توی یک جوب میرود و قد یک عمر، قدرشناسانه حرف داریم که بههم بزنیم اما همین که من و ماندنم تنها میشویم، من گُم میشوم؛ او حیران. من کم میآورم، او به سُرفه میافتد و من هرچه میگردم داروهاش را پیدا نمیکنم. داروهاش گیر نمیآید. از تحریم بهاینطرف داروهاش یا نمیآید یا باربَرها داروها را توی دریا میریزند. میدانید کوسهها سالهاست که به سُرفه نمیافتند و عمرشان طولانیتر شده؟
نمیدانید.
حالا به رفتنم قول دادهام، یکی از همینروزها، گفتهام فصلش برایم فرق ندارد. من از همهی فصلها بیزارم. قول دادهام من و رفتنم برویم که برویم تا ماندنم دیگر خیال خامی بهسرش نزند. هراس ماندن دارم. کابوسش شبها و هراسش روزها توی جانم پیادهروی میکنند. روزانه پانزدهکیلوکتر و شبانه هفتساعتونیم. رفتنِ عزیزتر از جانم، بیش از ذوق آغاز، بهتر است شوق استمرار داشتهباشیم. ماندنِ همیشه بلای جانم؛ برای گربه هیچچیز طبیعیتر از «دوستداشتنِ» موش نیست.
•
جوزف استالین با نام اصلی یوسیف ویساریونوویچ جوگاشویلی در ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ (برخی منابع ۱۸۷۹) در شهر گوری واقع در گرجستانِ آن زمان، که بخشی از امپراتوری روسیه بود، به دنیا آمد. کودکی او در محیطی فقیرانه و پرتنش گذشت و همین سالهای نخست نقش مهمی در شکلگیری شخصیت سختگیر و بدبین او داشت.
پدرش ویساریون جوگاشویلی کفاشی فقیر و الکلی بود که اغلب با خشونت با همسر و فرزندش رفتار میکرد. مادرش اکاترینه (ککه) گِلادزه زنی مذهبی بود ...
بنجامین فرانکلین (Benjamin Franklin) میگه که:
"Those who would give up essential Liberty, to purchase a little temporary Safety, deserve neither Liberty nor Safety."
ترجمه: "کسانی که آزادی ضروری خود را برای به دست آوردن اندکی امنیت موقت واگذار میکنند، نه شایستگی آزادی را دارند و نه شایستگی امنیت را."
خلاصه حواستون باشه به بهونه وضعیت حساس کنونی و امنیت سرتون کلاه نزارن
سی و دومین روز
--‐-------‐----‐
سردردهای بیشمار باعث شد به فلامینگو فکر کنم. نامهای نوشتم و برای یک فلامینگو بهنام «چیکوتی» فرستادم. توی نامه نوشتهبودم فرستنده، با این مشخصات، حاضر بهعقد قرارداد در زمینه ارتباط مادالعمر باشما میباشد. گیرنده: یک فلامینگو. سردرد، پلک را سنگین میکند، گوش را ناشنوا و حوصله را کم. سردرد، موجب میشود حرف دیگران را درستوکامل نشنوی؛ برای همین یکروز به طبیبی مراجعه کردم و از سردردهای مکررم گفتم. گفت راه چارهات شیرینکردنِ فلفلهای تند است. گفتم هان؟ گفت ساده است. بایست دسته دسته فلفل تند گیر بیاوری آنها را شیرین کنی. گفتم چطور؟ گفت ساده است. بایست بهآنها بیمحلی کنی تا شیرین شوند. من در زندگیام یک رابط دارم که گاه برایام پیام میفرستد. امروز پیام داد و گفت فرار کن. و من فرار کردم. بهیک جای بیسروتَه رسیدم. آنجا ۱۶ فروردین ۱۳۴۸ بود. و یک فلامینگو که چهرهای غمگین و چروکیده داشت تا من را دید، گفت تو را من چشم در راهم. زل زدم بهاش. کسی صدایم زد. از مرتعی که فلامینگو تویش بود بیرون آمدم. مرد برزخی روبهرویام ایستاده بود. با روی سیاه و دستوبالی قیرگون. گفت:
«۲۸سال»
بیستوهشت سال را کشید و ادا کرد. انگار خیلی سال. سردردهای مکرر شبیه زانودرد هستند. دیگر همراه آدم میآیند. برای همین سردردها که سراغم میآیند از نور و چراغ متنفر میشوم. یک بالش و پتو بهترین چیز هستند. یک فرصتی باید گیر بیاورم و برای یک پتو نامهای بنویسم. پتوها، شبیه “مراقب خودت باش”ِ آخرین جملهی پای تلفن هستند.
@passion_pursuie
سی اُمین روز
•_____
نامه اول
گیرنده: من
«در ژاپن قدیم و در زمان امپراتوری میجی رسم بود، اگر کسی معشوقه دو نفر باشد، خونش مباح است. یعنی نباید یکنفر دو عاشق داشته باشد. امروز بهاین رسم فکر میکردم و میدویدم. توانستم بیش از روزهای قبل بِدوم و به رکورد ۶ کیلومتر سرانجام برسم. کلاغها، بیشتر عمرشان را در طول روز، روی سیم برق میگذرانند و شاید بههمیندلیل عمرشان زیاد است. کلاغها، هریک بیشاز سیصد سال عمر میکنند. و آنها هیچوقت نه پیر میشوند و نه عاشق. کلاغها سیاه بهدنیا میآیند و سیاهتر از دنیا میروند. تنها کلاغهایی پرهایشان سفید میشود که انسانی جیشکردن آنها را ببیند. حالا چرا اینها را برای تو نوشتهام ؟ راستش نمیدانم. من قصد کردهام بهخاطر تو همیشه در دو روز قبل بمانم. روز گذشته برای بار هزارم یکدست لباسی را که برای دیدار با تو خریدهبودم نگاه کردم. هنوز نو هستند و بوی پوستِ طالبی میدهند. به کلاغها وقت کردی نگاه کن. به چشمهایشان. تصور کن که آنها ۳۰۰سال را دیدهاند. مثلا یک کلاغ، ساکنِ تهران، پهلویها را دیده، قاجار را دیده و احتمالا صفویه را هم. کوه تجربهاند سیاهسوختهها. ولی بعید بدانم با غم این روزهای ما بتوانند کنار بیایند. این روزها همه سوگواریم. هر که را در خیابان میبینیم سوگی در دل دارد. ولی نمیدانیم آیا اون هم از غمی مشترک رنج میبرد؟
دارم فکر میکنم این نامه را چهطور تمام کنم! کاش ما در ژاپن عصر میجی زندگی میکردیم، کاش من بلد بودم گیتار بزنم، ترانه بسازم و آهنگ بخوانم. راستی داشت یادم میرفت بگویم که من رشته “خِرَدخُردگرایی” را دارم پایهریزی میکنم. این رشته بهتو مربوط است. و شاید به پدیدههای دیگر. شاید در نامههای بعد برایت گفتم.
•__
پایان
مثل همیشه: دو روز قبل.
@passion_pursuie
⭕️ دور از جونتون با توجه به شرایط محتمل جنگی این دستورالعمل رو رعایت کنید و آشنا باشید.
🆔 @Webamoozir
ارغوان تو برافراشته باش
تو بخوان نغمهی نا خواندهی من
تو بخوان تو بخوان
غلامحسین ساعدی
سپتامبر ۱۹۸۱
"همه چیز تعطیل است؛
رفت و آمد تعطیل است، دیدار
دوستان تعطیل است، کتاب
تعطیل است.
خنده، خنده ی واقعی تعطیل
است، گریه هم تعطیل است.
روده درازی چرا...
زندگی تعطیل است."
اما تو ای خاک، با بچههای ما
مهربان باش...🩶