270
روزنگار جایی برای انتشار روزمرگی و روزمردگیها. گاهی یه کانال خونهی دله! به خونهی دلم خوش اومدید.
•
اگر خودت نگران هستی هیچوقت به آدمها نگو نگران نباش. «نگران نباش» جملهی شگفتانگیزی است. مال آدمهای محکم است، مال اوضاعی است که وقتی به زبان میآید مرهم بشود و برود آنجایی که میگویند «صمیم قلب» بنشیند و به آدم این حس را بدهد که میتواند حتماً که میتواند سختترین سربالاییها را هم با تمیزترین نیمکلاجها رد کند.
•
•
دیگر غمهای خودم برایم حنایی ندارند. حالا مدتهاست که اندوه عزیزانم کاردآجینم میکند. بهیکنقطه خیرهشدنهایشان، چینوچروکشان، ناامیدشدنشان، برهوت دلخوشیهایشان همهوهمه تهماندهی جوانیام را میمکند. کاش شاعر بودم. کاش لااقل اینها را شعر میکردم و بعد به پستوی عواطفم میخزیدم و رنجها که کلمه شدند و شعرها پدید آمدند زندگی برای خودم و دیگران نرمتر میشد.
من از این دنیا هیچ نمیخواهم جز شادمانی عزیزانم. چندوقتپیشها به تاریخ ۱۱ تیر ۱۴۰۵ نوشتهبودم: بدبیاریها سراغ من بیایید. دست از سر نزدیکانم بردارید. من اینجا هستم. آمادهی لگدمالشدن، پذیرای سیلیخوردن. آسایش من، خوشی آنها است. کاش آنها را غرق در شادمانی تماشا کنم.
•
•
پاییز
یک حرف تو را دارد
و تو آنچنان به او میمانی
که باید تو را از چشم شاعرها پنهان کرد.
یک شب از همین شبها
به جنگ شاعرها خواهم رفت و از آنها خواهم پرسید:
«چهطور میشود مهر ورزید و نلغزید؟»
«چهطور میشود دوست داشت و نهراسید؟»
از همهی شاعرها نفرت دارم؛
آنها با آنهمه یالوکوپال پاییز را دزدیدهاند
و من باید هر طور شده
حرف آخر پاییز را
از دهان شیرها بیرون بکشم.
•
•
خلوتکردن عین خواب است، در طول شبانهروز به آن نیاز داریم. گوشهی عزلت مثل سفر است، هرازگاهی احتیاج میشود و اگر به خوبی برگزار شود، خاطرهانگیز هم خواهدبود.
.
•
اگر یک روزی پیدام نبود، من توی این آهنگ گم شدم. البته بدونید جام خوبه و تو دقیقه ۱:۴۳ش آروم گرفتم. دنبالم نگردید. اینجا خیلی لطیف و امنه و صدا به صدا نمیرسه و تا چشم کار میکنه سفیدیه. انگار کن توی یک جهان برفی دفن شدی و نه سردته و نه بیقراری. بهترین عطرت رو هم زدی و تا دماغ کار میکنه، بوی نویی میآد. چه باحال دختر، حافظهت سفیده.
•
•از آن خانه رفتم. خانهای که نامش را «باطن» گذاشتهبودم. آخر داخلش را دوست داشتم و محل و کوچهاش را نه. محلهاش قرمدنگ بود. این را یکبار یک راننده اسنپ لوتی گفت. وقتی من را رساند گفت بچهی اینجایی؟ گفتم نه. گفت این از محلههای قرمدنگ است. هیچکس نمیگوید بچهی اینجاست، هیچکس در اینجاها بزرگ نشده.
این خانه را با چه به یاد میآورم؟
با روزهایی که بابا میآمد، با چیزهایی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد اینجا پشت میز وفادارم نوشتم، از اوقاتی که بهترین موسیقیهای زندگیام را اینجا شنیدم و از شبهایی که به یاد نمیآورم حتی یک شب هم خوش به خواب رفتهباشم.
باطن را این اواخر دیگر دوست نداشتم.
در این خانه دو خبر مرگ شنیدم. در این خانه دوستانی پیشم میآمدند که دیگر رفتهاند به دوردستها.
در این خانه مو سفید کردم و اگر بین خودمان میماند باید بگویم، سفیدشدن موها صدا دارد و من صدایشان را میشنیدم.
این خانه را با ازم برخیز»ها به یاد خواهمآورد. که در آن غروب خوفناک، روانم را با هزارویک ترفند و تقلا به شیطان نفروختم و ماژیک مشکی برداشتم و همهجای خانه نوشتم: ازم برخیز»
دکتر سزاوار میگوید: «ما خانههایمان را عوض میکنیم تا یاد بگیریم دنیا به آخر نرسیدهاست.»
•
•
من اگر هر روز خرید میکردم، تقریباً سلامت روان استواری میداشتم.
مثلاً هر روز لباس، عطر، میزتحریر، آباژور، کفش، کتاب، ساعت، گلدان، گلیم، لباس، عطر، مجله، آباژور، رومیزی، سطلآشغال، آیپد، شلوارک و تیشرتهای ورزشی، دفترچه، هدیه برای اینوآن، جوراب، بادیاسپلش و اینجورچیزها میتوانستم هر روز بخرم به جامعهی بشری خیلی کمک میکردم.
•
@passion_pursuie
✅ دوستان عزیز، امشب تصمیم گرفتیم یه لیست از بهترین و ویژه ترین کانال های VIPمون رو براتون بصورت رایگان داخل یه دسته بندی شیک و منظم قرار بدیم ☺️👇
🪭 @Tab_Mohandesi24
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫زبان خارجه و مهاجرت
@Eng_Online
@En_tour
@en_quizztour
@englishteaching1398
@apply_undergraduated
@English10Z
@be_translator
@gre3500book
@IELTS_Brilliance
@talk2_talk
@talk_boost
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫هک و امنیت
@Mahdiihack
@EngineeringReverse
@Steam_Hack85
@Victor_hacker_Steam
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫فناوری و تلنولوژی
@Magic_gif
@Speed4u
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش عکاسی
@farhadiacademy
@abinili
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫موبایل و کامپیوتر
@Templates_wp
@LearnDotfar
@Secure4u
@computer_services_click
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫کاریابی و استخدام
@tablighahti
@FREELANCERVIIP
@prozhebegir_ir
@tablighaht
@NilayAdmin
@shahzadAds
@Nab_project
@VIPPOROJHE
@ProjeGraph
@projeadmini_elhm
@projheh
@AgahePlus
@est_golestan
@SarzaminAdmini
@Dorkari11
@karyabionlinadmini
@melliprojects
@porojejoya
@ADMEYN_navatkno78
@ProjyAdmini
@Blueworldmind
@porozhlevi
@brtar_proje
@moonjobwork
@porozhYONK
@aghahiastekhdam
@tablighatkarjo
@Projecttablght
@karmagfree
@karVisionn
@danshjoyiproje
@karii2farma
@home_ofproject
@karyabisogand
@poroje_vip
@abiniligp
@moonjobwork
@tablighatshahzad
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫ایدهپردازی و خلاقیت
@FahimeGallery
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫پروکسی و فیلترشکن
@v2rayenn
@ReexProxy
@sarvaring_mood85
@netron_shop
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش شبکه
@modirshabake
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫برنامهنویسی و طراحی سایت
@Computer_IT_Engineering
@porozeadmaini
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫عمومی
@SeriallRoom
@RamaMusic_ir
@Musicyab3
@Farsii_Film
@Mokhytoo
@passion_pursuie
@eliArafatima6060
@miamovie2026
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫هوش مصنوعی
@prompt405
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫مهندسی برق و مکانیک
@NewPowerEnergy
@BarghTabloo
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫دانشجویی و دانشگاهی
@akhtar_electronic_group
@porozhhande
@File2PDF
@VIPFRELANSER
@porojeroyall
@ut_techwritingg
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش فتوشاپ
@GraphTarfand
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫فایل های گرافیکی
@cofegraph
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫معماری و عمران
@CHAHAR_SOOGH_archi_gp
@Design_groooup
@VoxelObjectRevit
@tarrahimemari
@Arch_referece
@CIVILENG
@tdmax_vray
@autocad7000
@autocad70
@Archreferece
@Master_Civil0
@arch_talk1405
@promtArch
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
🟪دیگه هزینه نجومی برای اشتراکای هوش مصنوعی نکن!! @GptPLuserBot
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
.
•
آدمیزاد عمیقاً بیچاره است؛ فقط یا نباید از این راز باخبر بشود یا نباید کسی به رویش بیاورد. مابقیاش هلکوهلک یکجوری جلو میرود.
•
@passion_pursuie
•
چند سالی است اسم آدمهایی که از چشمم میافتند را توی گوشیام، عوض میکنم.
این برای آن است که اغلب فراموش میکردم آنها یک روزی چه بلایی سرم آوردهبودند و دوباره و چندباره توی همان تلهی ارتباطی با آنها میافتادم. مثلاً در حال حاضر، توی فهرست مخاطبانم، کسی را به اسم «معیار اعتماد و احترام» سِیو کردهام. هر بار بههردلیلی فیلش یاد هندوستان میکند و زنگی یا پیامی میدهد، همین که این ترکیب اسم را میبینم، هشداری به حافظهام داده میشود و به یاد میآورم. به یاد میآورم و بعد آنطور که در جهت مراقبت از سلامت روان و ذهنم است، رفتار میکنم.
همین «معیار اعتماد و احترام» آدمی بود که بهکرات دروغ میگفت و آنقدر ناراستیهایش آزاردهنده میشد که وضعیت ارتباطی را به نامحترمانهترین شکل ممکن تبدیل میکرد.
بعضیها هستند که خیلی زود فراموش میکنند آدمها چه بلایی سرشان آوردهاند. این بلا، زیرپاییهای روانیای است که ما بارها تا مرز زمینخوردن میرویم و اما بههرنحوی تلاش میکنیم سر پا بایستیم. وقتی از آنها فاصله میگیریم، آنها دوباره سروکلهشان پیدا میشود. به هر دلیلی یک روزی به شما زنگ میزنند یا پیام میدهند. در روز تولدتان، تبریک سال تحویل، در بحبوبحهی جنگ و هزارویک بیمناسبت دیگر. اینجور وقتها گوشهای از مغز عاطفی خیلی سریع همهچیز را فراموش میکند و ارزش را روی همان لحظهای که خلق شده، بنا میکند. اما تجربه بهم ثابت کرده، اگر ما روزی از کسی فاصله گرفتهایم، حتماً دلایل منطقی و اخلاقی بیشماری داشتهایم. پس باید به این تصمیم وفادار بود.
دیروز، پسازمدتها دچار این وضعیت شدم. آدمی که مدتها پیش در یک وضعیت کاری، سوهان روحم شدهبود را به جایی دعوتبهکار کردهبودم. یکهو دیدم من در همان تلههای پیشین قرار گرفتم. آن آدم دارد دقیقاً همانکارها را میکند، دارد زیر پا میگیرد، دارد تنش پشتِ تنش میآفریند. توی گوشیام رفتم و نامش را به «مرداب تنش» تغییر دادم. من همیشه میگویم، به آدمهایی که یکبار ازشان فاصله گرفتید، تاحدامکان برنگردید. منظورم رابطهی عاطفی نیست؛ هر نوع رابطهای: کاری و دوستی حتی بیشتر منظورم است.
ممکن است در این حرفم متغیر «فرصت بازسازی رابطه» را در نظر نگرفتهباشم. اما «فرصت بازسازی رابطه» ظرفیت و توانمندیهایی میخواهد که بهاحتمالزیاد «معیار اعتماد و احترام»ها و «مرداب تنش»ها لیاقتش را نداشتهباشند.
از یک سنی به بعد، مراقبت از روان و ذهنمان بیشازهرچیز دیگری در زندگیمان اهمیت دارد و خب متأسفانه حافظهی بعضیهایمان درست کار نمیکند.
•
@passion_pursuie
هر وقت یکی بهم میگه:
«من برای زبان استعداد ندارم»
تقریباً مطمئن میشم مشکلش استعداد نیست. 😅
کنجکاوم بدونم که تو چرا هنوز به هدفت توی زبان نرسیدی؟
فقط یک جمله برام بنویس.
جواب بدم 👀👇
@Azm_hesari
@talk2_talk
عراقچی: ایران واقعا میخواد به یه تواقف جدی برسه!
ویتکاف: چطوری؟
عراقچی: خوبم داداش تو چطوری؟
بیشتر خودکشیهایِ افراد افسرده زمانی اتفاق میافتد که آنها خوشیهای دیگران و اطرافیان را بیشتر از همیشه میبینند و ادراک میکنند. این به معنای آن است که آنها محیط را ارزیابی میکنند و از آن تأثیر میپذیرند. علت دیگری که برخی از آمارها نشان میدهد که خودکشیِ افراد افسرده در اوایلِ بهار و تابستان بیشتر میشود همین امرِ مذکور است. مصاحبه با برخی از کسانی که خودکشیِ ناموفق داشتهاند نشان میدهد بیشتر آنها تا چند روز بوده است که با کسی صحبت نکردهاند و هیچ گفتگویی نداشتهاند و اگر بوده بسیار کم و جزئی.
یکی از مواردی که به کرات به نزدیکان درجهی ۱ افراد افسرده توصیه میشود "شنوندهی خوب بودن" است. اینکه کنار آنها بنشینند و به حرفهاشان گوش دهند. بیترحم و دلسوزی. بیتوصیه و راهنمایی.
گفتگوکردن با آنها موجب بالارفتن خُلقشان میشود و از همه جالبتر باعث کاهش میل به انزوا و گوشهگیری در آنها میشود.
شنوندهی خوبی بودن یک هنر است.
•
شفای من این روزها اتوکردن لباسها است. هیچ بعید نیست آگهی بچسبانم که «همسایههای محترم، اینجانب جهت تسکین و گذران روزهای بهغایت فرساینده داوطلبانه حاضر هستم در ازای هیچوپوچ لباسهایتان را اتو بزنم. خشکشویی سلامت روان اینجانب عجالتاً کاور ندارد اما خیالتان راحت باشد که لباسهایتان با دقت و با کیفیت اتو میشوند.»
میل دیوانهکنندهای به اتوکردن لباسها و بهچوبزدنشان پیدا کردهام.
•
•
در نهایت آنچه که از پا میاندازدمان و با هزار زور و ترفند از آن میگریزیم یا پساش میزنیم، وقتی نشستهایم و نمایشنامه میخوانیم، روی شانههایمان با آن دستهای زمختاش میزند و میگوید: «فکر نکنی دود شدهام!»
میگوییم اختیار دارید قربان. شما شناسنامهی بزرگسالی هستید. ما دستبوستان هستیم. این نمایشنامه را بخوانم و بعد برویم؟
در نمایشنامه لیزا میگوید:
«باید هر جور شده خودم رو منفجر کنم.»
استفان میگوید: «خواهش میکنم بذار برای چند روز دیگه. من خیلی خستهم. اصلاً حال ندارم، تیکههای خونیت رو از روی درودیوار خانه جمع کنم و برای همسایهها و پلیس و آتشنشانی توضیح بدم که چی شد خودت رو منفجر کردی.»
استفان بالش برمیدارد و دنبال جای خواب مناسب میگردد. لیزا درِ صندوقچه را باز میکند و از توی آن یک ریسه که بمبهای مختلف -به جای لامپ- از آن آویزان است، بیرون میآورد و به دور کمرش میبندد و زیر لب حرف میزند.
لیزا: میرم پشتبوم. اونجا کثافتکاری نداره. خداحافظ استفان.
لیزا از صحنه خارج میشود. فرشتهی مصیبت یا چه میدانم فرشتهی مصائب سر یخچالم رفته و انگور میخورد. آن انگورهای نشُستهی درشت را.
صدای انفجاری از دوردست میآید. جملهای این روزها بعد از سالها دوباره سرمشق زندگیام شده:
«در نهایت آنچه که تو را از پا میاندازد، هیچوقت دود نمیشود.»
ایرانیِ دوجنگدیده هرچیزی را صدای انفجار میشنود. خبری نیست. فعلاً حملهای در کار نیست. صبر کن ببینم، نکند لیزا خودش را در پشتبام منفجر کردهباشد؟
در تحلیل شخصیت لیزا نوشتهاند: کسی که تلاش میکند دود شود.
•
•
امروز با یکی از دوستهام از کنار یک دانشگاه رد شدیم. دخترها و پسرهای نوزده-بیستساله توی جمعکهای مختلف ایستاده بودند و حرف میزدند و سیگار میکشیدند و میخندیدند.
دوستم گفت چهقدر دلم برای دورهی لیسانس تنگ شده. آن زمان خیلی خوش بودیم. کاش ورق برمیگشت و میرفتیم آن دوران. من جوابش را ندادم چون دوستم ولکنِ ماجرا نبود و پشتهم خاطرات شگفتانگیز آن دورهی زندگیاش در قائمشهر را رو میکرد. میخواهم جوابش را اینجا بنویسم. نمیدانم اینجا را میخواند یا نه.
سه-چهار سال پیش من هم دلم برای دورهی کارشناسیام تنگ میشد. بدون تردید بهترین دورهی زندگیام بود. از بس زندگیام رودخانهای بود. زندگی رودخانهای اینطور است که تو در یک جریان نامعلوم میروی و میروی. اصلاً هیچ معلوم نیست چه میشود. و خب درجریانبودن صرف، کِیف میدهد. دورهی کارشناسی ما همه مؤمن خدای «وقتتلفکردن» بودیم. تازه ثواب هم میبردیم انگار. معاشرت و مجاورت با آدمها و عشقوعاشقیهای بهظاهر جدی اما در نهایت آبکی و علاقهمندی به موسیقیهای پاپِ جورابی، همه نشان میداد آبتنی در زندگی رودخانهای مسرتبخش است. دوستم درست میگفت. برای من هم دورهی لیسانس طربناک و فرحبخش بود اما راستش من نمیخواهم به آن دوران برگردم. وقتی به تصویر آن پسرها و دخترهای امروز صبح فکر میکردم، آشفته میشوم. دهان زندگی آنها بدجور بوی شیر میداد. ازاینفاصله هم آن بو را استشمام میکنم. و من راستش از این بو متنفر هستم.
وقتی به دورهی لیسانس فکر میکنم، یادم میآید آدمبودنم تنها به جمعها و گروهها گره خوردهبود. آدم میبودم اگر در جمعی حضور میداشتم. وقتی تنها میشدم، هیچ بودم. نمیدانستم چه کار کنم. برای همین از این کافه به آن کافه، این سفرهخانه به آن سفرهخانه، از این پارک به آن پارک، اینها میرفتیم و بازی میکردیم. من روزهایی را به یاد میآورم که ساعتها پانتومیم بازی میکردیم. خدای «وقتتلفکردن» آنچنان در قلبمان رخنه کردهبود که من بازیهای مندرآوردی ابداع کردهبودم. ما نمیخواستیم از هم دل بکنیم. تنهایی غولی بیشاخودم بود که اگر به او میرسیدیم احتمالاً با کمربند سیاهوکبودمان میکرد. نه، دوست ندارم به آن برگردم. آن دوره به من اضطراب میدهد. هیچکداممان معلوم نبود چه هستیم. یکی میخواست برود حجرهی پدرش، یکی میخواست دفترچه پست کند، یکی تغییررشته بدهد و هر کس بهیکنحوی هشتِ امروزش گروِ نُه فرداهاش بود.
آن دوران خوش بود، درست ولی چه خوب که تمام شد. تکرار آن روزها چه به من میدهد؟
دوباره کافه و سفارش چای؟ دوباره سفرهخانه و نشستن دورِ هم روی تختهای چوبی؟ چندباره عاشق اینوآن شدن و نهایتاً فارغشدن؟
کافی است. زندگی مأموریت و چشمانداز میخواهد. باور کنید زندگی در داشتن «مأموریت» و «چشمانداز» که همان میشِن و ویژن معروف سازمانهاست، معنا میشود. آن دوره نه میشِنی داشتیم و نه ویژنی. دنیا قرار بود یکچیزی توی شکممان بکارد و ما بزاییمش و بعد بزرگش کنیم. زندگی بزرگسالی را دوست دارم. به من امنیت خاطر میدهد. حتماً که پسندیدهاست آن دوره را همه تجربه کنند و در معبد خدای «وقتتلفکردن» سر تعظیم فرود بیاورند و نیایش کنند. اما بازگشت به آن دوره؟ ابدا. هر دورهای نیاز به بوسیدن و کنارگذاشتن دارد. این است ذهنیت بزرگسالانه. بزرگسالی یعنی وقتی تنها هستی، برای خودت کسی باشی. حالا میدانی باید چه خاکی روی سرت بریزی. حالا بلد شدهای، انتهای خاکبرسربودن چیزی گیرت میآید.
هیچ دورهای بازنمیگردد پس سپاس از باد، که آنها را با خود به دورها میبرد و سپاس از حافظه که نگهدارشان است. و سپاس از تو که در زمین واقعیت بازی میکنی.
•
به من حس ناکافی بودن ندین،
چون بهتون حس ناچایی بودن میدم.
•
در سیوششسالگی، این روزها باید دختر تازههشتسالهشدهام را برای رفتن به کلاس دوم ترگل ورگل کنم.
اسمش هم ارغوان است، ارغوان فیضآبادی.
از اینها که وقتی زمین میخورند، خوششان نمیآید کسی بالای سرشان بیاید و دستشان را بگیرد.
او باید شبیه به من میبود و اگر کسی میگفت به بابایش رفته، حفظ ظاهر میکردم و خون دل میخوردم.
او تفاوت نان جو را با نانهای دیگر میداند. ارغوان با من چندباری راجعبه فحشهای خیلی بدی که شنیدهبود حرف زدهبود. ارغوان تقریباً و تحقیقاً به همهچیز علاقه داشت و اطرافش قدغن کردهام کسی بگوید او در فلانچیز استعداد دارد. البته پدرش حتماً تأکید میکرد که باید او را توی یک مسیر مشخص بیندازیم و من بعد از چندبار توضیحدادن، این موضوع را با سیاست و دلایل مندرآوردی و کافی به ۹ سالگیاش حواله دادم.
ارغوان دوست دارد شبها توی بغل من، روبهروی تلویزیون خوابش ببرد. ارغوان همیشه میگفت واقعاً چه فرقی بین عطرهای مردانه و زنانه است؟
اما امروز توی یک باشگاه نشستهام و به نیکیِ یک زن که فکرکنم ۳۹ ساله باشد، نگاه میکنم. مادر و دختر روبهروی هم نشستهاند و از دخترش که اسمش نیکی است عکس میاندازد. ارغوان من رابطهاش با عکسها چه طور است؟
دوست دارد از او عکس بگیریم؟
به او میگویم اگر روز اول مدرسه ازت بپرسند، شغل مادرت چیست، چه میگویی؟
نوشیدنی خنکش را با نی الکی هم میزند و میگوید:
«میگم موسیقیهای خوب گوش میکنه»
نیکی با رژ لب مامانش شوخی میکند. مادر میخندد.
وقتی ۴۲ساله بشوم، ارغوان دبستانش تمام میشود.
ارغوان در ۹ سالگی میگوید کاش موهام مثل مامان لخت میبود. نیکی در ۱۰ سالگی با پسر همسایه پایینیمان زیادازحد وقت میگذراند. او در ۱۱ سالگی از من میخواهد به یک جشن در مدرسهشان بروم که جشن مادر و دخترها است. ظهرش وقتی به خانه برمیگردیم میگوید فکر نمیکردم اینهمه برندهشدن برایت مهم باشد. بعد به دیگران توضیح میدهد که مامان همهی بازیها را امروز برد.
ارغوان توی ۱۲ سالگی عاشق یک خوانندهی پاپ کرهای شده که خیلی خیلی بدتیپ و ازگل است. وقتی توی ماشین هستیم میگوید آهنگهای او را بگذاریم. ارغوان در ۱۳سالگی میگوید برای تولدش یک عطر زنانه بخریم.
او در ۱۴ سالگی به صخرهنوردی علاقهمند شده و هفتهای سه بار او را به یک باشگاه میبریم.
هر بار که از تمرین برمیگردد میگوید امروز چندینبار زمین خوردم ولی باز بلند شدم.
•
•
دکتر سزاوار میگفت روزهایی که دوست داری بمیری، روزهاییست که زور مرگ بهت نرسیده.
•
@passion_pursuie
•
اگر از من میپرسید «شهریور» بهترین ماه برای «دویدن» است.
حالا این «دویدن» را چه معنی کردید، برداشت آزاد است.
•
@passion_pursuie
•
وقتی میفهمیم که فراموش شدهایم، بن وجودیمان به لرزه میافتد و یکجور حس بیگانگی با جهان اطراف بهمان دست میدهد.
اما صبر کن،
ما همیشه فراموش میشویم، فقط بعضیهایش را میفهمیم.
مثل وقتی که دستمان میآید دروغ شنیدهایم وگرنه بهکرات با ناراستی مواجه شدهایم و از آنها گذر کردهایم.
کشف حقیقت همیشه ممکن است دو جنبه داشتهباشد: دانایی و پریشانی.
«نه به من نگو، بیشتر از این نمیخواهم بدانم.»
این یکی از شگفتانگیزترین عبارتهایی است که در طول زندگی ممکن است از دهانمان بیرون بیاید. گوینده پیشپیش میخواهد از پریشانی جلوگیری کند و به دنبال آن دانایی هم نیست.
این آدمها معمولاً فن محافظتکردن از خودشان را به خوبی یاد گرفتهاند.
میدانند کنجکاوی با تمام دستاوردهایش، ظرفیت بهچاهانداختنمان را هم دارد. بنابراین فراموش میشوم و میدانم پیش از این دفعات دیگری هم بوده که فراموش شدهام.
با پریشانی سر میکنم.
آدمیزاد بههرحال در هیچچیز خبره نباشد، در کلنجاررفتن با آشفتگیها ماهر است. آنقدر کشتی میگیرد تا یک طرف خسته شود.
بر ما به صدها مرتبه، آنچه که علیه واقعیت بوده، رفته است. پس زندهباد نادانی مسالمتآمیز!
•
@Passion_pursuie
آره عزیزم واقعیت همینه.
تو دوست داشتنی نیستی. هیچ وقت نبودی. هیچ وقت هم نخواهی شد. بس کن این جنگ احمقانه رو.
هر وقت تونستی بپذیری اون موقع معجزه رخ میده.
تو رو هیچ کس گردن نمیگیره حتی خونوادت.
•
تعلق خاطر علاقهای است مبتنیبر سرگذشتی معنادار و مملو از دلبستگی با کسی یا چیزی که گمان میکنیم بخشی از آن شدهایم یا آنچیز یا آنکس تکهای از ما است.
•
@passion_pursuie
هاروکی موراکامی:
"بهترین آدمهای زندگی ما آنهایی هستند که میتوانند وارد سکوت ما شوند؛ بدون اینکه آن را بشکنند ...!"
@passion_pursuie
•
مصیبت ضربدر مصائب، مصائب بهعلاوهی انبوه مرثیهها و ما و مرثیهها، یکلنگدرهوا، دلگیر از خدا، دستشُسته از دعا، هاجوواج و حیران، در فوجی از بحران، در هوای بهغایت دلانگیز بهاری تهران، میپرسیم کو جوانیمان؟
زیاد نیست تااینحد آسیبهای روانیمان؟
راستی کجا رفت آمال و آرزوهایمان؟
•
@passion_pursuie
حتی منی که موجیم که ارامش ما ... پرسن بودم هم به شدت دپرس و غمین و افسرده شدم. اگه نیاز به آموزش دارین، دانانو رو تو بله سرچ کنید.
با دانانو مهارتهای جدید رو یاد بگیر. پلتفرم جامع آموزشهای رایگان
📌 برنامه نویسی 📌کنترل پروژه 📌گرافیک
و کلی مهارت دیگه...
ble.ir/join/3nnbJJX6kU
ble.ir/join/3nnbJJX6kU
کم کم کانال زبان رو هم راه میندایم
یک جامعهی طبقاتی فقط بر اساس وجود فقر و نادانی قابل دوام است، تا آگاه نشدهاند عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
جامعه ای که عصیان کند حتی اگر صد بار موفق نشود اما چون آگاه شده است عاقبت روزی موفق میشود.
📖کتاب ۱۹۸۴
👤جورج اورول