150
حال که زمان تغییرات اساسی رسیده بیایم به هم عشق هدیه کنیم در این دنیای پرکیفیت... پیج اینستاگرام @pargaarofficial ارتباط @Mostafatorshani
قدرت پراکنده شده با سر و صدا برابر است. حال آنکه قدرت ناب و متمرکز با سکوت برابر است. هنگامی که ما تمرکز میکنیم، هنگامی که نیروهایمان را به مرکز انرژی واحدی میآوریم، در سکوت با خداوند ارتباط برقرار میکنیم. در نتیجه به هر قدرتی وابستهایم. این میراث واقعی بشر است: «من و پروردگار یکی بیش نیستیم»
#معبد_سکوت
#برد_تی_اسپالدینگ
من غلامِ نظرِ آصفِ عهدم کو را
صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است
#حافظ
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار امید عمر ما پودی کو؟
چندین سر و پای نازنینان جهان
میسوزد و خاک میشود دودی کو؟
#خیام
هر کس چیزی را عاشقانه بخواهد به آن می رسد.
#سیمین_دانشور
اما درد آور،
فاصله گرفتن كسى از توست
كه روزى برايش آشكارا گفتى،
دورى اش تنها چيزى است
كه تو را مى شكند...
همواره باید طوری رفتار کرد که بتوان اراده کرد قاعده عمل ما یک قانون عام و کلی برای انسانها باشد
به گفته کانت قوانین اخلاق به صورت امرها و بایدها به ما عرضه میشوند و گزارههای اخلاقی به شکل بایدها بیان میگردد. از نگاه او جملاتی نظیر «عدالت خوب است» یا «دروغگویی غیر اخلاقی است.»برای ما انسانهای عادی گزارهای اخلاقی نیست.
پس برای بیان گزارهای اخلاقی در باره عدالت و دروغ باید چنین گفت: باید به عدالت رفتار کرد و نباید دروغ گفت. اما چرا گزاره اخلاقی باید دارای چنین خصیصهای باشد؟ ابتدا باید به این نکته دقت کنیم که کانت میان اصول و قواعد تمایز قائل میشود. اصل، یک قانون محض است برخاسته از عقل عملی. این قانون را عقل عملی محض وضع میکند و همیشه ثابت است چه انسانها بر طبق آن عمل کنند چه نکنند. عقل عملی محض دستور میدهد باید بر طبق قانون عمل کرد. اما ما انسانها وقتی میخواهیم کاری را انجام دهیم آن را بر اساس قوانین و اصولی که در ذهن خود نسبت به لزوم یا عدم لزوم آن کار داریم انجام میدهیم. اراده ما از یک سری اصول پیروی میکند که این اصول در واقع اصول ذهنی اراده ما هستند. ما در ذهن خودمان اصلی را تصور میکنیم و بر اساس آن عمل میکنیم. کانت این اصول ذهنی را قوانین نام میدهد.کانت معتقد است اصول عینی اخلاق گاهی با اصول ذهنی اراده یا قواعدی که مردم بر اساس آن عمل میکنند، مطابق نیست. یا به تعبیری مردم بر اساس قواعدی عمل میکنند که با اصول عینی اخلاق متفاوت است. آنچه کانت به عنوان اصل ذهنی اراده و امکان عدم مطابقت آن با اصل عینی اخلاق مطرح کرده در واقع بیان پیچیده این مساله ساده است که گاهی به هر دلیلی نمیخواهیم اخلاقی باشیم و از قانون اخلاقی اطاعت کنیم. شاید یکی از دلایل عمده آن غلبه امیال و خواهشها بر عقل باشد.
اگر شما مرید و پیرو مقامی نباشید، احساس تنهایی می کنید، خوب تنها باشید. چرا از تنهایی دچار وحشت و هراس میشوید؟ آیا بدین علت نیست که در تنهایی با خودتان همانگونه که هستید مواجه میشوید؟، آیا بدین علت نیست که در تنهایی درمییابید که توخالی میشوید؟، آیا بدین علت نیست که در تنهایی درمییابید که توخالی، گنگ، نادان، زشت، گناهکار، مضطرب، نازپرورده و دستدوم هستید؟
با حقیقت روبروشوید، به آن نگاه کنید، از آن فرار نکنید، زیرا لحظهای که فرار میکنید، لحظهٔ شروع ترس است.
کتاب «رهائی از دانستگی»
جیدو کریشنامورتی
بگریز، دوستِ من، به تنهاییات بگریز! تو را از مگسانِ زهراگین زخمگین میبینم. بگریز بدانجا که باد تند و خُنَک وزان است.
به تنهاییات بگریز! به خردان و بیچارگان بس نزدیک زیستهای. از کینِ پنهانشان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کیناند و بس.
بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیاراند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.
تو را از مگسانِ زهرآگین بستوه میبینم و میبینم زخمهای خونآلوده را بر صد جای تنات، اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.
مغرورتر از آنی که به کُشتنِ این ریزهخواران دست یازی. اما بپای که سرنوشتات برتافتنِ همهی بیدادهای زهرآگینشان نشود!
چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوارشده میبینند و خوشرفتاریات را بدرفتاریِ نهانی پاسخ میگویند.
غرورِ خاموشات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سَبُک جلوه کنی، شاد خواهند شد.
با شناختنِ هر چیزی در کسی، آنچیز را در او شعلهور میکنیم. پس، از خُردان بپرهیز!
در برابرات خود را کوچک میبینند، و پَستیشان در کینِ نهانشان به تو کورسو میزند و میتابد.
آری،دوست من، تو همسایگانِ خویش را مایهی عذاب وجدانی، زیرا شایستهی تو نیستند. از اینرو از تو بیزاراَند. و آرزومندِ مکیدنِ خونِ تواَند.
همسایگانات همیشه مگسانِ زهرآگین خواهند بود و آنچه در تو بزرگ است، همان بایدِشان زهرآگینتر و هرچه مگسوارتر کند.
بگریز، دوست من، به تنهاییات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشتِ تو مگستاراندن نیست.
نیچه
چنین گفت زرتشت، ترجمهی داریوش آشوری
انسانی که بی عشق زندگی میکند،
خودشیفته میگردد.
او بسته است.
انسان باید از عشق عبور کند،
عشق نخستین گام به سوی الوهیت است، و راه فراری نیست.
آنان که تلاش میکنند از این گام بگریزند،
هرگز به الوهیت نخواهند رسید.
این مطلقاً لازم است،
زیرا تو فقط زمانی از تمامیت وجود خودت آگاه می گردی که:
توسط حضور دیگری بر انگیخته شوی؛
وقتی که :
از خود شیفتگی و از دنیای بستەی خویش بیرون بیایی.
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
#حافظ
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود
#قیصر_امین_پور
حتی یک نفر را نداشتم که با او درد دل کنم
کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم
میفهمی؟
میدانی عشق یعنی چی؟
خیال نمیکنم بفهمی. هیچکس نمیداند من چه حالی دارم، هیچکس.
دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد.
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید
غمانگیز نیست؟
خیلی دلم میخواست روبروی من بنشینی تا بگویم نگاه کن آدم ها چقدر ضعیف میشوند؟!
چرا فکر نمیکنند؟ مگر آدم هر حرفی به زبانش آمد میگوید؟
مثل بچههای لجباز روح آدم را میجوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند.
نه به عشق فکر میکنند نه به گذشته ها.
و یادشان نمیآید که روزی، روزگاری گفتهاند: دوستت دارم
#عباس_معروفی
آیا ما انتخاب آزاد داریم یا تقدیر ما قبلاً مشخص شده است؟
برخی از فلاسفه معتقدند که انتخاب آزاد یک شرط لازم برای مسئولیت اخلاقی است. آنها میگویند که اگر تقدیر ما قبلاً مشخص شده باشد، پس ما نمیتوانیم برای کارهای خود پاسخگو باشیم. آنها میگویند که اگر همه چیز توسط علل خارجی معین شده باشد، پس ما نمیتوانیم خود را به عنوان عاملهای آگاه و خلاق در نظر بگیریم. آنها میگویند که اگر همه چیز توسط خدا یا قضا تعیین شده باشد، پس ما نمیتوانیم خود را به عنوان موجودات آزاد و مستقل در نظر بگیریم اما برخی از فلاسفه و علما معتقدند که تقدیر ما قبلاً مشخص شده است. آنها میگویند که همه چیز توسط علل خارجی معین شده است که ما نمیتوانیم آنها را کنترل کنیم. آنها میگویند که همه چيز توسط خدا يا قضا تعيين شده است كه ما نميتوانيم آنها را تغيير دهيم. آنها میگویند که انتخاب آزاد یک توهم است که ما برای خودمان ایجاد کرده ایم.
برخی دیگر از فلاسفه معتقدند که انتخاب آزاد یک شرط لازم برای رشد و تحول است. آنها میگویند که اگر تقدیر ما قبلاً مشخص شده باشد، پس ما نمیتوانیم خود را تغییر دهیم و بهتر شویم. آنها میگویند که اگر همه چیز توسط علل خارجی معین شده باشد، پس ما نمیتوانیم خود را وارد چالش کنیم و چیز جدید یاد بگیریم. آنها میگویند که اگر همه چيز توسط خدا يا قضا تعيين شده باشد، پس ما نميتوانيم خود را به عنوان موجودات كامل نشده و پيشرو در نظر بگيريم.
اما شاید هردو این علما و فلاسفه درست بگویند و شاید غلط...
شاید هرکسی در درجه خودش نصف درست بگوید نصف غلط...
اما چیزی که مهم است چگونگی رفتار با این سؤال است.
اما در نهایت از سوالات باید به عنوان یک ابزار برای رشد و تحول ، تعجب و تامل ، شناخت استفاده کرد.
این متعصبان و دروغ پردازان ناقص الخلقه حقیر برای جدا کردن خود از جهان ،اندک اندک حقی بر مفهوم های خدا ، حقیقت ، نور ، روح ، عشق ، خرد،زندگانی،خواستار شدندتو گویی که این مفهوم ها مترادف وجود خودشان بود ، آیبن حقیران و فاضل نما که در خور هر نوع دیوانه خانه اند ،سکه ارزشها را کژ و مژ کرده اند و به قالب خود زدند.
دجال
فردریش ویلهم نیچه
#حکایت
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
#مولانا