3092
آموزش مکالمهٔ عربی فصیح و لهجه سوری و عراقی با فیلم لینک ابتدای کانال: https://t.me/ncarabic/4 www.instagram.com/nc.iraqi www.instagram.com/ncarabic
وأيّ حدث جلل أن يخطّ المرء «أحبّك» بيده
و چه اتفاق باشکوهی است که کسی «دوستت دارم» را با دست خودش بنویسد
أيّة سعادة وأيّة مجازفة أن يحتفظ المرء برسالة حبّ إلی آخر العمر
چه سعادت و ریسکی است که آدم یک نامۀ عاشقانه را تا آخر عمر نگه دارد
الیوم، «أحبّك» قابلة للمحو بکبسة زرّ.
امروز، «دوستت دارم» را میتوان با یک کلیک پاک کرد
هي لا تعیش إلّا دقیقة
فقط یک دقیقه دوام میآورد
ولا تکلّفك إلّا فلساً!
و خرجش یک قران است!
لا رغبة لها في أن تحكي كم یمكن لكلمة «أحبّك» أن تكون أحياناً مكلفة، عندما تُكتب علی ورقة.
تمایلی نداشت بگوید یک «دوستت دارم» گاهی چقدر میتواند هزینه داشته باشد، وقتی روی کاغذ نوشته میشود.
✍️ کلمات:
أطلّ: ظاهر شد
احتفاء: بزرگداشت، استقبال
أبهی: اسم تفضیل از بهاء: زیباتر، باشکوهتر
تبدو: به نظر میرسد
عقد: گردنبند
میزانیة: بودجه
بلاتو: استودیو
احتفال: جشن
وسائد: جمع وسادة: بالش، کوسن
علب: جمع علبة: قوطی، جعبه
شرائط: جمع شریط: روبان
عقد قرانه: پیوند زناشویی بست
عید الحبّ: ولنتاین
فکرة: ایده
النصوص: متون
صحافي: خبرنگار
أربك، یُربك: دستپاچه کردن
جدیر: شایسته
یتغذّی: تغذیه میکند
بوح: نجوا کردن، راز گفتن
مثیرة: جذاب
تدخّل: مداخله کرد
معلّق: نظر دهنده، کامنت دهنده
شهیق وزفیر: دم و بازدم
فرغ: خالی شد
امتلئ: پر شد
توجّه إلیه: به او رو کرد
مقدّم: مجری
وسائل الاتّصال: وسایل ارتباطی
الحدیث: مدرن، معاصر
الحمّام: کبوتر
ساعي برید: پستچی، نامهرسان
اغتال: ترور کرد
جوّال: موبایل
اللهفة: شور و شوق
مجازفة: ریسک، مخاطره
کبسة: فشار دادن، کلیک کردن
زرّ: کلید، دکمه
فلس: پول خرد، پول بیارزش
@ncarabic
📖 #داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(7)
عاد إلى البيت بعد انتهائه من عشاء عمل طويل.
مرد پس از شام یک شب پرکار، به خانه برگشت.
كان متعبًا من السفر والاجتماعات المتواصلة حتّى المساء.
خستگی سفر و جلساتی که تا شب پشت سر هم ادامه داشت، در تنش مانده بود.
انتهت أعماله تقريباً لكنه يحتاج إلى تمديد إقامته ليرتاح بعض الوقت في باريس.
تقریباً کارهایش تمام شده بود، ولی نیاز داشت اقامتش را تمدید کند، تا مدتی در پاریس استراحت کند.
هنا یطالع الکتب التي لا وقت له لقراءتها.
اینجا کتابهایی را میخواند که وقت نمیکرد بخواند.
یستمع لفیفالدي، یبدأ نهاره بـ«الفصول الأربعة» وینهیه بـ«کلیدرمان».
ویوالدی گوش میداد. روزش را با «چهار فصل» شروع میکرد و با «کلایدرمن» به پایان میرساند.
یحبّ أن یختم مساءَه بمقطوعات من العزف علی البیانو.
دوست داشت شبش را با چند قطعه نوازندگی پیانو به پایان برساند.
لکنّه اللیلة علی موعد مع شریطها الذي عثر علیه سائقه في معهد العالم العربي.
ولی امشب با نوار کاستی قرار داشت که رانندهاش در مؤسسه جهان عرب پیدا کرده بود.
راح یحشو غلیونه صبراً وتأهّباً أثناء انصاته إلی ذلك التمهید الموسیقي.
همینطور که به مقدمهٔ موسیقی گوش میداد، پیپش را با حوصله و آمادگی پر کرد.
انطلق صوتها من علی درجة مواربة للشجن.
صدای دختر با لحنی نسبتاً حزنآمیز برخاست.
لم يدرك وهي تغنّي إن كان مبتهجاً أو حزیناً، فتلك الأغنية لم تهزّ شيئاً فیه.
وقتی میخواند، مرد نمیفهمید شاد است یا اندوهگین. این آهنگ هیچ حسی در او ایجاد نکرد.
ما الذي يریده منها؟
از این دختر چه میخواهد؟
هذه الفتاة التي لیست أجمل من غیرها
دختری که از بقیه زیباتر نیست
والتي لا تهزّه أغنیاتها
و آهنگهایش به او حسی نمیدهد
لعلّه یرید حالة الشغف التي سکنته مذ رآها
شاید دنبال همان شور و شوقی است که از وقتی او را دید، در وجودش جای گرفت.
صخب العواطف الذي يسبق امتلاكه لامرأة.
هیاهوی احساسات که پیش از تصاحب یک زن به سراغش میآید.
دوخة الحبّ.. وذلك الدوار الذي يحتاج إليه لمواصلة اشتهاء الحياة.
سرگیجۀ عشق.. سرگیجهای که برای ادامۀ میل به زندگی به آن نیاز دارد.
لذا، لن يحتسيها دفعة واحدة.
برای همین، او را یکنفس سر نخواهد کشید.
سیجعل الطريق إليها طويلاً.
برای رسیدن به او، راهی طولانی خواهد پیمود.
✍️ کلمات:
عَشاء: شام
مُتعب: خسته
الاجتماع: جلسه
المتواصل: پیدرپی
ارتاح: استراحت کرد، راحت شد
مقطوعات: قطعهها
عزف: نوازندگی
موعد: قرار
شریط: نوار کاست
عثر علی: دست پیدا کردن، یافتن
معهد: مؤسسه
حشا، یحشو: پر کردن
تأهب: آمادگی
انصات: گوش دادن
تمهید: مقدمه
شجن: حزن و اندوه
هزّ: تکان داد
شغف: شیفتگی
صخب: هیاهو
دوخة: سرگیجه
دُوار: سرگیجه
مواصلة: ادامه دادن
احتسی، یحتسي، احتساء: سر کشیدن
@ncarabic
🇮🇶 #لهجه_عراقی
خَلّي اَراويكم مَحَطَّة باصات بْنُصِّ الشارع
بذارید ایستگاه اتوبوس وسط خیابونو نشونتون بدم
اسمه دانشكاه تهران
اسمش دانشگاه تهرانه
محطَّة باصات طهران
ایستگاه اتوبوس تهران
شوفوا ما شاء الله الترتيب
ماشالله نظمو ببینید
بنُصّ الشارع بين شارعين
وسط خیابون، بین دو تا خیابون
يعني بدل ما يوگفون بالشمس مظلّة وحتى تبريد بیها
یعنی به جای اینکه زیر آفتاب وایسن سایهبون و حتی کولر داره
هْنا راح تْشوفون إعلانات بكل مكان
اینجا همهجا تبلیغ میبینید
كل مكان ملزّگين إعلانات بالگاع
همهجا تبلیغ به زمین چسبوندن
شوفوا شباب بصورة عامّة سابقاً إجباري الكل يِلِبسون حجاب
ببینید بچهها کلا قبلاً اجباری بود که همه حجاب داشته باشن
يعني البنات لازم يِتْحَجِبَنْ
یعنی دخترا باید باحجاب باشن
بينما الان لاء
ولی الان نه
صار عدهم انفتاح بشكل مو طبيعي
به شکل عجیبی آزاد شدن
بس حسب ما سِمَعَت
ولی طبق چیزی که من شنیدم
أنّو القانون راح يرجع يِتطّبَق
قراره دوباره قانون پیاده شه
✍️ کلمات:
خَلّي: بذار
راوَی، یِراوي: نشون دادن
محطّة: ایستگاه
بنُصّ: وسط
وگف، یوگف: ایستادن
مظلّة: سایهبون
تبرید: کولر
لزّگ، یلزّگ (لزق): چسبوندن
الگاع (القاع): زمین
انفتاح: آزادی (تحت اللفظی: باز بودن، گشایش)
ویدیو در یوتیوب
@ncarabic
🇮🇶 #لهجه_عراقی
شارع انقلاب
خیابون انقلاب
هذا الشارع يبيعون به الكتب الثقافیة
توی این خیابون کتابای فرهنگی میفروشن
هذا الشارع على طوله عبارة عن كتب
این خیابون کلش کتابه
شوفوا
ببینید
وأيضاً مُجَمَّع كامل
و همچنین یه پاساژ کامل
شوفوا هذا المجمع
این پاساژو ببینید
هاي الإعلانات عبارة عن كتب
این تبلیغات همش کتابه
يعني عناوين مال المحلات
یعنی عناوین مغازههاس
مُجَمّع كامل
یه پاساژ کامل
تعالوا
بیاید
خَلّينا نِصعد وِنْشوف شِنو موجود فوگ
بذار بریم بالا ببینیم بالا چی هست
كِلها مَكاتب
همش کتابفروشیه
طبعاً هذا الشارع ذَكَّرْني بشارع المُتنّبي
این خیابون منو یاد خیابون متنبی انداخت
شوفوا ما شاء الله سيارة كاملة مُحَمَّلة كتب
ببینید ماشالله یه ماشین کلش کتابه
شوفوا الكتب شلون بالشوارع
ببینید کتابا چجوری توی خیابونن
يعني انتم مصدّگين انّو ايران عليها عقوبات
یعنی شما باورتون میشه که ایران تحریم باشه؟
بصراحة انا وحده من الناس دخلت ايران ما مصدّگ
خدایی من که وارد ایران شدم باورم نشد
لان اللي جاي أشوفه بلد ما متعرض لجزء من العقوبه
چون این چیزی که دارم میبینم یه کشوریه که انگار اصلا دچار تحریم نشده
ما شاء الله يعني متطوّر متطوّر أكثر ممّا تصوّرون
ماشالله بیشتر از چیزی که فکرشو بکنید پیشرفتهس
شوفوا جمال هذا الشارع
قشنگی این خیابونو ببینید
✍️ کلمات:
الشارع: خیابون
یِبیع: میفروشه
ثقافة: فرهنگ
ثقافي: فرهنگی
الإعلانات: تبلیغات
صِعَد، یِصعَد: بالا رفتن
شاف، یِشوف: دیدن
شِنو: چی
فوگ (فوق): بالا
مکاتب (جمع مکتبة) کتابفروشی
ذَكَّرني: به یادم آورد
مصدّگ (مصدّق): اسم فاعل از صدّق یصدّق: باور کردن
عقوبات: تحریم
آني ما مصدّگ: من باورم نمیشه
جاي: پیشوند استمرار
جاي أشوف: دارم میبینم
متطوّر: پیشرفته
@ncarabic
🇰🇼 #لهجه_خلیجی
یومّا خلیني أگعد آني ویا أبوي مع الرَیّال (الرجال)
مامان بذار من و بابا با مرده بشینیم
ونشوفه وبعدین نقرّر
ببینیمش، بعدا تصمیم بگیریم
دام بسمة ما عندها مانع خلاص
حالا که بسمه مشکلی نداره، حله
أهي تحمّل نتیجة اختیارها
خودش مسؤول نتیجه انتخابشه
ولیش أخلّیها تدخل في علاقة فاشلة؟ لیش؟
چرا باید بذارم وارد یه رابطه ناموفق بشه؟ چرا؟
و من قال لچ إنا بتفشل؟
کی گفته شکست میخوره؟
إذا هي موافقة، لیش تگولین لا؟
اگه خودش موافقه، تو چرا میگی نه؟
لأنّي آني شایفه شيء إنتو ما تشوفونه
چون من چیزیو میبینم که شما نمیبینید
إش ها الحچي؟
این چه حرفیه؟
هذا بدل ما تفرحین لها؟
جای اینه که براش خوشحال شی؟
یومّا إذا البنت جازمة ومعرفة ریّال تری ما فیه عیب وبسمة تری ما هي صغیرة
مامان اگه دختر مطمئنه و مرده رو میشناسه، مرده که مشکلی نداره، بسمه هم که بچه نیست
إذا من ناحیة العمر واید مناسب لها و من جیلها
از نظر سنی که خیلی به هم میخورن و از یه نسلن
تری والله في عنده أخلاق عالیة ومتعلّم ومثقّف وفاهم دارس بأمریکا وخاف ربّه
هم اخلاقش خوبه، هم باسواد و تحصیلکردهس، فهیمه، آمریکا درس خونده و خدا پیغمبر حالیشه
إنتو من صُجکم یا جماعة؟
شما جدیاین؟
من صُجکم لو تقشمرون؟
جدیاین یا شوخی میکنین؟
الکلام اللي گاعد تگولون من صجکم؟
این حرفایی که دارید میزنید جدیه؟
علامکم؟
چتونه؟
طلّعتوني آني الظالمة
من این وسط شدم ظالم
اللي بوقف بطریج (طریق) البنت
که سر راه دخترم وایسادم
لا، لازم تفهمون أنّ آني عندي نظرة خاصّة بالناس
نه، باید بفهمید که من یه نگاه خاص به مردم دارم
سمعتوا؟
شنیدید؟
یا جماعة الولد بصوب والبنت بصوب
بابا پسره یه ور سیر میکنه دختر یه ور دیگه
تفکیرها شيء وتفکیره شيء
اون طرز فکرش یه چیزه، این یه چیز دیگه
هذا له أسلوب في الحیاة وهذه لها أسلوب في الحیاة مختلف
اون یه سبک زندگی داره، این یه سبک زندگی دیگه
✍️ کلمات:
دام: تا وقتی که، حالا که
علاقة: رابطه
الحچي: حرف
جیل: نسل
مثقّف: تحصیلکرده
قشمر، یقشمر: شوخی کردن
صوب: جهت، طرف
@ncarabic
https://youtu.be/pWJnZGNXeLQ?si=ETeMldUFaDLb3VYD
Читать полностью…
🇮🇶 #لهجه_عراقی
وهذه هي الغرفة لتلاث اشخاص
اینم اتاق برای سه نفر
تطلع تقريباً خمسة وعشرین ألف عراقي
تقریبا بیست و پنج هزار دینار عراقی میشه
يعني عشرین دولار
یعنی بیست دلار
كلش حلوة وچبيرة نفس الوقت
هم خیلی خوشگله هم بزرگه
مسدود
بستهس
كلش حلوة والله شباب
خیلی قشنگه بچهها
شباب مثل ما تشوفون
بچهها همونطور که میبینید
ريوگنا شنو راح يصير محمد؟
صبحونهمون قراره چی باشه محمد؟
مخلمة
املت
مخلمة تمام
املته اوکی
وهذا شنو اسمه؟
این اسمش چیه؟
خبز بربري
نون بربری
بس ريحته كلش طيبة وحلوة
ولی بوش خیلی خوبه
محمد سوّي لي لگمة على طريقتكم
محمد یه لقمه به روش خودتون برام بگیر
و هذا الچاي ینراد له شکر بس حلو
این چایم شکر میخواد ولی خوشمزهس
الله يسلمك
خدا حفظت کنه
عشت
زنده باشی
ألف عافية الكم شباب
سلامتی شما بچهها
والله كلش طيبة
خیلی خوشمزهس
قسماً بالله
به خدا
انتعاش مو طبيعي
عجیب حال میده
يردّ الروح
به آدم جون میده
هذا يستاهل يدخل للعراق
این جا داره وارد عراق شه
✍️ کلمات:
تِطلَع: درمیاد
حِلُو، حِلوِة: قشنگ، خوب
چِبیر، چِبیرة: بزرگ
بنفس الوقت: همزمان، در آن واحد
رَیّوگ: صبحانه
مَخلَمة: املت
خُبُز: نون
سَوَّی، یِسَوّي: انجام دادن، درست کردن
لگمة: لقمه
ینراد: میخواد، لازم داره
ألف عافیة: نوش جون (تحت اللفظی: هزار سلامت)
انتعاش: سرزندگی، نشاط
یستاهل: ارزش داره، لیاقت داره
@ncarabic
📖#داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(5)
غادرت الاستوديو مبتهجة كفراشة.
دختر، خوشحال مثل پروانه استودیو را ترک کرد.
على المقعد المجاور لها سلّة ورد
روی صندلی کنارش یک سبد گل بود
وبجوار السائق باقتان أخريان.
و کنار راننده دو دسته گل دیگر بود
لا أحد أهدى إليها وردًا قبل أن تصبح «نجمة».
تا پیش از آنکه «ستاره» شود، هیچکس به او گلی هدیه نداده بود.
حال وصولها إلى غرفتها، راحت تتفقد باقات الورود بسعادة.
تا به اتاقش رسید، با خوشحالی شروع کرد به چک کردن دستهگلها
ثم تذكرت أنّها لا تدري مع من تقتسم فرحتها
بعد یادش آمد نمیداند خوشحالیاش را با چه کسی قسمت کند
وهذه أعلى درجات الوحدة.
و این بالاترین درجه تنهایی است.
أوصلها التفكير إلى العمر الذي يمضي بها
به فکر فرو رفت، به یاد سالهایی که پشت سر گذاشته بود
وذلك الشابّ الذي كانت ستتزوجه
به جوانی که قرار بود با او ازدواج کند
وتخلت قبل سنتين عنه
ولی دو سال پیش خودش کنار کشیده بود
فأثارت بذلك غضب أهلها
و با این کار خشم خانوادهاش را برانگیخته بود
خشية أن تذبل في انتظار خطيب لا يأتي.
که مبادا در انتظار خواستگاری که نخواهد آمد، بپوسد.
✍️ کلمات:
مبتهج: خوشحال
فراشة: پروانه
المقعد: صندلی
سلّة: سبد
باقة: دستهگل
تفقّد: بررسی کرد، چک کرد
مضی، یمضي: گذشتن، سپری کردن
تخلّی عن..: از خیر چیزی گذشتن، از چیزی شانه خالی کردن
أثار غضبه: خشم او را برانگیخت
ذبل، یذبل: پژمرده شدن
خطیب: خواستگار
@ncarabic
🇮🇶 #لهجه_عراقی
اهلاً وسهلاً بكم في العاصمه طهران
به پایتخت، تهران خوش اومدید
طبعا الطريق مالنا چان تلاثة عشر ساعة
راهمون سیزده ساعت طول کشید
بصراحة ما حسينا به
البته اصلا احساس نکردیم
بس اذّتنا البرودة
ولی سرما اذیتمون کرد
بما انه تعبانين راح ناخذ تاكسي منّا
چون خستهایم از اینجا تاکسی میگیریم
يودينا لأرخص فِندق
ببرتمون ارزونترین هتل
✍ کلمات:
العاصمة: پایتخت
چان (کان): بود
بصراحة: راستش، واقعیتش، خدایی
بما انه: از اونجایی که
ودّی، یودّی: رسوندن
رخیص: ارزون
أرخص: ارزونتر
لینک ویدیوی اصلی در یوتیوب
@ncarabic
#داستان
#عربی_فصیح
#الأسود_يليق_بك
(۲)
لعلّها كانت التاسعة مساءً حين رآها لأوّل مرّة.
اولین بار که او را دید، ساعت حدود نه شب بود.
كان في مكتبه.
در دفتر کارش بود.
قد انتهى يومها من متابعة نشرة الأخبار
روزش را با پیگیری اخبار به پایان رسانده بود
منهمکاً في جمع أوراقه استعدادًا للسفر صباحًا
مشغول جمع کردن مدارکش بود تا برای سفر صبح آماده شود
حين تناهى إلى سمعه صوتها في برنامج حواري ليس من عادته متابعته
که صدای آن دختر از یک برنامه تلویزیونی که هیچوقت دنبال نمیکرد، به گوشش رسید.
وجد نفسه في النهاية يجلس لمتابعتها.
به خودش آمد و دید نشسته پای برنامه.
لم تكن نجمة.
او ستاره نبود.
كانت كائنًا ضوئيّاً ليست في حاجة إلى التبرّج كي تكون أنثی.
یک موجود نورانی بود که برای زن بودن نیازی به آرایش نداشت.
يكفي أن تتكلم.
فقط کافی بود حرف بزند.
يسألها مقدّم البرنامج:
مجری برنامه از او پرسید:
- لم تظهري يوم إلا بثوبك الأسود.. إلى متى سترتدين الحداد؟
همیشه با پیرهن سیاهت میبینیمت. تا کی میخوای لباس عزا بپوشی؟
تُجيب كمن يُبعد شبهة:
مثل کسی که میخواهد شبههای را برطرف کند، جواب داد:
- الحداد ليس في ما نرتديه بل في ما نراه.
عزاداری به چیزی که میپوشیم، نیست. به چیزیه که میبینیم.
إِنّه يكمن في نظرتنا للأشياء.
عزاداری توی نگاهمون به اشیاء پنهان شده
بإمكان عيون قلبنا أن تكون في حداد.. ولا أحد يدري بذلك.
چشم دلمون میتونه عزادار باشه و هیچکی نفهمه.
- يوم أخذت قرار اعتلاء منصّة لأوّل مرّة. هل توقعت نجاحًا كهذا؟
اولین بار که تصمیم گرفتی بری روی سن، همچین موفقیتی رو پیشبینی میکردی؟
- هل تعتقد أنَّ المرء أمام الموت يفكر في النجاح؟
به نظرتون آدم جلوی مرگ به موفقیت فکر میکنه؟
كل ما يريده هو أن ينجح في البقاء على قيد الحياة.
اون فقط میخواد توی زنده موندن موفق بشه.
ما أردته هو أن أشارك في الحفل الذي نظمه بعض المطربين في الذكرى الأولى لاغتيال أبي بأدائهم لأغانيه.
من فقط میخواستم توی مراسمی شرکت کنم که چند تا خواننده برای اولین سالگرد ترور پدرم گرفته بودن تا آهنگاشو اجرا کنن.
قرّرت أن أَؤدّي الأغنية الأحبّ إلى قلبه.
تصمیم گرفتم آهنگی رو بخونم که بیشتر از همه دوست داشت.
كي أنازل القتلة بالغناء ليس أكثر..
فقط میخواستم با خوندن، به مصاف قاتلاش برم، همین.
إن واجهتهم بالدموع يكونوا قد قتلوني أنا أيضًا.
اگه با اشک باهاشون روبرو میشدم، اونوقت من رو هم کشته بودن.
متابعة: دنبال کردن
منهمك: کسی که غرق کارشه، همه حواسش به کاریه
أوراق: اسناد و مدارک
استعداد: آمادگی
برنامج: برنامه
تبرّج: آرایش
الحداد: عزادار بودن، لباس عزا پوشیدن
ارتدی، یرتدي: پوشیدن
کمن، یکمن: نهفته است
اعتلاء: بالا رفتن
منصّة: سکو، سن
حفل: جشن، مراسم
اغتیال: ترور
أداء: اجرا
أغاني: جمع أغنیة: آهنگها، ترانهها
قرّر، یقرّر: تصمیم گرفتن
نازل، ینازل: روبرو شدن، به مصاف رفتن
@ncarabic
#داستان
#عربی_فصیح
#الأسود_يليق_بك
احلام مستغانمی
الأسود یلیق بك
مشکی به تو میآید
(1)
كبيانو أنيق مغلق على موسيقاه، منغلق هو على سرّه.
او مثل یک پیانوی شیک که بر آهنگش سرپوش گذاشته، رازش را پوشیده نگه داشته است.
لن يعترف حتّى لنفسه بأنه خسرها.
حتی حاضر نیست پیش خودش اعتراف کند که او را از دست داده است.
سيدّعي أنّها من خسرته.
ادعا میکند این، آن دختر است که او را از دست داده.
وأنّه من أراد لهما فراقًا قاطعاً كضربة سيف
و خودش چنین جدایی بُرندهای را همچون ضربۀ شمشیر برای هر دویشان خواسته
فهو يفضّل على حضورها العابر غيابًا طويلًا.
چون غیبتی طولانی را به حضور زودگذر او ترجیح میدهد.
أخذ غليونه من على الطاولة وأشعله بتكاسل الأسى.
پیپش را از روی میز برداشت و با بیحوصلگی آمیخته با غم روشن کرد.
إنها إحدى المرّات القليلة التي تمنّى فيها لو استطاع البكاء.
این از معدود دفعاتی بود که آرزو میکرد کاش میتوانست گریه کند.
لكن رجلاً باذخ الألم لا يبكي.
ولی مردی که دردی باشکوه دارد، گریه نمیکند.
لفرط غيرته على دموعه، اعتاد الاحتفاظ بها.
از بس روی اشکهایش غیرت داشت، عادت کرده بود آنها را برای خود نگه دارد.
قالت له يومًا «لا أثق في رجل لا يبكي».
دختر یک روز به او گفته بود: «من به مردی که گریه میکنه اعتماد ندارم».
اكتفى بابتسامة.
و او به لبخندی بسنده کرده بود.
✏️کلمات
یلیق: شایسته است، مناسب است (از لیاقة میاد)
أنیق: شیک
مغلق: بسته
منغلق: بسته
خسر: از دست داد
یفضّل: ترجیح میده
غلیون: پیپ
تکاسل: بیحوصلگی
أسی: غم
باذخ: باشکوه
وثق، یثق: اعتماد داشتن
@ncarabic
#لهجه_عراقی
السلام عليكم
سلام
رجعنا وياكم بفيديو جديد وبحلقة جديدة
با یه ویدیوی جدید و با یه قسمت جدید برگشتیم
رجعنا: برگشتیم
حلقة: قسمت
حاليا من قلب مكان تحرك الباصات
الان از مرکز حرکت اتوبوسها
حالیا: در حال حاضر
تحرك: حرکت
باص: اتوبوس
هذا التكت حجزناه قبل يوم
این بلیطو یه روز قبل رزرو کردیم
تکت: بلیط
حجزنا: رزرو کردیم
وان شاء الله هسه راح نتوجه الى طهران
و ایشالله داریم میریم به سمت تهران
هسه: الان
نتوجه: به سمت ... میریم
@ncarabic
#داستان
يُحكى أنّ رجلا عجوزًا كان يعيش في قرية بعيدة
میگن یه پیرمردی توی یه روستای دور زندگی میکرد
وكان أتعس شخص على وجه الأرض
که بدبختترین آدم روی زمین بود
حتى أنّ كلّ سكان القرية سئموا منه
جوری که دیگه همه مردم روستا از دستش خسته شدن
لأنَّه كان مُحبَطًا على الدوام
چون همیشه افسرده بود
ولا يتوقّف عن التذمر والشكوى
و دست از غر زدن و گله و شکایت برنمیداشت
ولم يكن يمرّ يوم دون أن تراه في مزاج سيء.
نمیشد یه روز بگذره و حالش بد نباشه
وكُلّما تقدَّم به السنّ، ازداد كلامه سوءًا وسلبية
هرچی سنش بالاتر میرفت، حرفاش بدتر و منفیبینانهتر میشد
وقد كان سكّان القرية ينجنّبونه قدر الإمكان
مردم روستا تا جایی که میتونستن ازش فاصله میگرفتن
فسوء حظّه أصبح مُعديًا
چون بدبختیش مسری شده بود.
ويستحيل أن يحافظ أيّ شخص على سعادته بالقرب منه
امکان نداشت کسی بتونه نزدیک اون، خوشبختیشو حفظ کنه
فقد كان ينشر مشاعر الحزن والتعاسة لكلّ من حوله
چون به هرکی دور و برش بود احساس غم و بدبختی رو منتقل میکرد
لكن، وفي أحد الأيام وحينما بلغ العجوز من العمر ثمانين عامًا، حدث شيء غريب
ولی یه روز، وقتی پیرمرد به هشتاد سالگی رسید، اتفاق عجیبی افتاد
وبدأت إشاعة عجيبة في الانتشار:
شایعهٔ عجیبی پخش شد
- "الرجل العجوز سعيد اليوم،
پیرمرد امروز خوشحاله
إنه لا يتذمّر من شيء
اصلا غر نمیزنه
والابتسامة ترتسم على محيّاه
لبخند رو لباش نشسته
بل إن ملامح وجهه قد أشرقت وتغيّرت!
حتی چهرهش بشاش شده و تغییر کرده
تجمّع القرويون عند منزل العجوز
مردم روستا دم خونه پیرمرد جمع شدن
وبادره أحدهم بالسؤال:
یکیشون پرسید
- "ما الذي حدث لك؟"
چه اتفاقی برات افتاده؟
وهنا أجاب العجوز:
اینجا بود که پیرمرد جواب داد:
- "لا شيء مهمّ!
اتفاق خاصی نیفتاده
لقد قضيتُ من عمري 80 عامًا أطارد السعادة بلا طائل
هشتاد سال از عمرمو الکی دنبال خوشبختی دویدم
ثمّ قرّرت بعدها أن أعيش من دونها
بعد از اون تصمیم گرفتم بدون خوشبختی زندگی کنن
وأن أستمتع بحياتي وحسب
و فقط از زندگیم لذت ببرم
لهذا السبب أنا سعيد الآن!
برای همین الان خوشبختم!
@ncarabic
#لهجه_خلیجی
مع الحجز في وجبات؟
همراه رزرو غذا هم هست؟
الحجز: رزرو
في: هست
وجبات: جمع وجبة: وعده غذایی
لا والله الحجز بتاعکم مش شامل وجبات
نه رزرو شما شامل غذا نمیشه
بتاعکم: مال شما
مش: نیست
وین نروح؟
کجا بریم؟
أي طابق؟ أي دور؟
کدوم طبقه
طابق و دور هر دو به معنی طبقه هستن
الدور الثاني
طبقه دوم
@ncarabic
#لهجه_عراقی
وین: کجا
رایح: رونده
وین رایح: کجا میری
وین رایحین: کجا میرید
اوصل: برسونم
ما یحتاج: نیازی نیست
@ncarabic
📖 #داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(8)
لقد انتظر شهراً ليراها مجدّداً في برنامج تلفزیوني.
یک ماه صبر کرد تا دوباره او را در برنامه تلویزیونی ببیند.
عندما أطلّت في ذلك البرنامج، مع الضيوف الثلاثة الذين شاركوها الاحتفاء بالحبّ، وكأنّ الحبّ اختارها ليحتفي بها.
وقتی در آن برنامه حاضر شد، به همراه سه مهمانی که در بزرگداشت عشق همراهش بودند، گویا عشق او را برگزیده بود تا از او استقبال کند.
شيء فيها تغيّر مذ طلّتها الأخيرة قبل شهر.
از آخرین حضورش در یک ماه پیش، چیزی در او عوض شده بود.
إنّها تبدو أبهی.
باشکوهتر به نظر میرسید.
لعلّه ثوبها الأسود الذي كانت ترتديه مع عقد طويل بصفّین من اللؤلؤ، منحها إطلالة تتجاوز سقف میزانیّتها.
شاید پیراهن سیاهی که به تن داشت با آن گردنبند بلند مروارید به او جلوهای بخشیده بود که از سقف بودجهاش فراتر میرفت.
بدا الجوّ علی البلاتو احتفاليّاً:
فضای استودیو فضای جشن بود:
قلوب حمراء، وسائد حمراء، ورود حمراء، علب وهدایا بشرائط حمراء.
قلبهای قرمز، کوسنهای قرمز، گلهای قرمز، جعبهها و هدیههایی با روبانهای قرمز.
هل أجمل من الأسود لوناً يعقد علیه الأحمر قرانه في عید الحبّ!
آیا رنگی زیباتر از سیاه هست که قرمز در روز عشق با او پیمان ازدواج ببندد؟
فکرة البرنامج كانت جمع أسماء غنّت الحبّ أو كتبته،
ایدۀ برنامه، گردآوری اسمهایی بود که برای عشق خوانده بودند یا نوشته بودند.
وهي التي درّسته لتلاميذها ضمن المقرّرات المدرسيّة في النصوص الأدبيّة والشعريّة، کان یجب أن تشارك بهذه الصفة لا غير.
او که در چارچوب برنامه درسی در متون ادبی و شعر، عشق را به شاگردانش تدریس کرده بود، صرفاً به همین عنوان در برنامه مشارکت داشت.
سألها مقدّم البرنامج بفرحة صحافي وقع علی سؤال يربك ضيفه:
مجری برنامه با شادی خبرنگاری که سؤالی پیدا کرده که بتواند مهمان را دستپاچه کند، از او پرسید:
- هل یمكن لمن ليس في حياته حبّ أن يغنّي الحبّ؟
- مگر میشود کسی که عشقی در زندگیاش ندارد، از عشق بخواند؟
جاء جوابها هادئاً:
پاسخش آرام بود:
- وحده فاقد الحبّ جدير بأن يغنّيه.. الفنّ العظیم کالحبّ الکبیر، یتغذّی من الحرمان.
- فقط کسی که عشق ندارد، شایستۀ از عشق خواندن است. هنر بزرگ مثل عشق بزرگ است. از محرومیت تغذیه میکند.
هي تدري أنّ أهلها وتلامیذها ومصطفی وزوجته وکلّ مروانة والجزائر يتابعونها في هذه اللحظة
او میدانست خانوادهاش، شاگردهایش، مصطفی و زنش و همۀ مردم مروانه و الجزائر دارند در این لحظه او را میبینند
ولولا إحساسها بذلك لربّما قالت شیئاً آخر.
شاید اگر این را حس نمیکرد، چیز دیگری میگفت.
لکنّها بدت صادقة في ما قالته علی استحیاء.
ولی حرفی که با این حجب و حیا به زبان آورد، صادقانه به نظر میرسید.
عندما تتحدّث عن الحب، تخفت طبقة صوتها حتّی درجة البوح
وقتی دربارۀ عشق حرف میزند، صدایش تا مرز نجوا پایین میآید
وحینها تصبح شهيّة
و آنوقت است که جذاب میشود
ویکتشف الآخرون وهم یستمعون إليها، تلك الحقیقة التي نسوها:
و کسانی که به او گوش میدهند، به حقیقتی که فراموش کرده بودند، پی میبرند:
بإمکان امرأة خجولة أن تکون مثیرة
یک زن خجالتی میتواند جذاب باشد
تدخّل الشاعر معلّقاً علی قولها:
شاعر وارد بحث شد و در واکنش به حرف او گفت:
- لا حبّ يتغذی من الحرمان وحده، بل بتناوب الوصل والبعاد، کما في التنفّس. إنها حرکة شهيق وزفير، يحتاج إليهما الحب لتفرغ وتمتلئ مجدّداً رئتاه.
هیچ عشقی فقط از محرومیت تغذیه نمیکند. از تناوب وصل و دوری تغذیه میکند. مثل نفس کشیدن که دم و بازدم است. عشق به هردوی آنها نیاز دارد تا ریهاش را با آنها پر و خالی کند.
توجّه مقدّم البرنامج إلیها سائلاً:
مجری برنامه رو به دختر کرد و پرسید:
- هل تعتقدین أنّ وسائل الاتّصال التکنولوجيّة الحدیثة خدمت الحبّ؟
- به نظرت وسایل ارتباطی مدرن به عشق خدمت کردهاند؟
- ربّما خدمت المحبّین، لکنّها لم تخدم الحبّ.
- شاید به عاشقان خدمت کرده باشند، ولی به عشق نه.
کان الحبّ أفضل حالاً یوم کان الحمام ساعي بريد يحمل رسائل العشّاق.
زمانی که کبوتر نامهرسان، نامۀ عاشقان را میرساند، حال عشق بهتر بود.
کم من الأشواق اغتالها الجوّال وهو یقرّب المسافات.
چه بسیار دلتنگیهایی که موبایل با کم کردن فاصلهها به کشتن داد.
نسيَ الناس تلك اللهفة التي كان العشَاق ينتظرون بها ساعي بريد
مردم آن شور و شوقی را که عاشقان در انتظار نامهرسان داشتند، فراموش کردهاند.
🇰🇼 #لهجه_خلیجی
صباح الخير
صبح بخیر
صباح النور هلا
صبح بخیر سلام
ها يوما للحین گاعدة تدوّرین علی مکان؟
چی شد مامان هنوز داری دنبال جا میگردی؟
إي والله للحین
آره والا هنوز
یومّا إش لچ بعوار الرأس
مامان چرا خودتو توی دردسر میندازی؟
سَوّي لچ أكانت علی الانستگرام
یه اکانت برای خودت توی اینستاگرام بساز
وبيعي فيه كل شي
و همهچیز توش بفروش
ما راح يكلّفچ شي
هزینهای هم برات نداره
شنو هذا الانیستگرام
این انیستاگرام چیه؟
یابه هذا اسمه انستگرام
بابا اسمش اینستاگرامه
یابه برنامج تحط فيه صورك
بابا یه برنامهس که توش عکساتو میذاری
وتحط فيه إعلاناتك
و تبلیغاتو توش میذاری
تحط فيه رقم تلفونك
شماره تلفنتم میذاری
الناس تدگ عليك
مردم بهت زنگ میزنن
وتطلب منك وببلاش
و بهت سفارش میدن و مجانیام هست
والله زين بلاش
خوبه که مجانی؟
لا والله؟
نه تو رو خدا
وتبيني آنه اعرض حلوياتي بالانستگرام
میخوای من شیرنیامو بذارم اینستاگرام؟
من صُجِّچ إنتي؟
جدی میگی تو؟
ولیش لا یومّا؟
چرا که نه مامان
مو أحسن لچ من عوار الراس والإيجار واللوية؟
از این همه دردسر و اجاره و گرفتاری بهتر نیست؟
مطبخچ ببیتچ
آشپزخونهت توی خونته
بس حطّي لچ سايق وسيارة وبس
فقط یه راننده و یه ماشین برای خودت بگیر و تموم
الإنستگرام هذا ما أحبّه
من این اینستگرامه رو دوس ندارم
يرفع ضغطي
فشارمو میبره بالا (اعصابمو خرد میکنه)
آنه اللي دشيته أحط لايك حگ (حق) اللي يعزون علي
من که وقتی واردش میشم برای همه کسایی که برام عزیزن لایک میذارم
واذا نزّلت لي صورة الكل يحط لي لايك الا شيخو
ولی وقتی خودم عکس میذارم، همه لایک میکنن جز شیخو
هالمرة تبينها تشوف بعد آنه حاطّة حلويات بالانستگرام عرضتهم
میخوای این دفه ببینه توی اینستا شیرینی گذاشتم میفروشم؟
تبينها تشوف وتتشمت فيني
میخوای ببینه و برام دست بگیره؟
لا لا ماني مسوّيتها
نه نه این کارو نمیکنم
✍️ کلمات:
سَوّي: درست کن بساز
بيع، بيعي: بفروش
كلّف، يكلّف: خرج داره، هزینه داره
برنامج: برنامه
حطّ، یحطّ: گذاشت، میذاره
صور (جمع صورة): عکس
إعلانات (جمع إعلان): تبلیغ، آگهی
دگ (دق)، یدگ (یدق) علی...: زنگ زدن
طلب، یطلب: سفارش دادن
بلاش: مجانی
تبي: میخوای
أعرض: عرضه کنم
حلویات: شیرینیجات
من صُجّچ: جدیای؟ راست میگی؟
عوار الرأس: دردسر
الإيجار: اجاره
اللویة: شلوغی و گرفتاری
مطبخ: آشپزخونه
سايق: راننده
ضغط (ضغط الدم): فشار خون
دشّ، یدشّ: وارد شد، وارد میشه
عزّ، یعزّ: عزیز شد، عزیزه
نزّل، ینزّل: دانلود کردن، آپلود کردن، پست گذاشتن
ها المرّة: این بار، این دفعه
تشمّت، یتشمّت: پوزخند زدن، مسخره کردن
مسوّي: اسم فاعل از سوّی یسوّي: انجام دهنده
@ncarabic
📖 #داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(6)
في مدينتها تلك؛ الحبّ ضرب من الإثم.
در آن شهر، عشق نوعی گناه بود.
لا يدري المرء أين يهرب ليعيشه
آدم نمیدانست به کجا بگریزد تا عشق را تجربه کند
في سيّارة؟
در ماشین؟
أم في قاعة المعلّمين؟
یا در سالن معلمها
أم على مقعد في حديقة عامّة؟
یا بر نیمکتی در پارک
آخر مرّة حاولا الجلوس على كرسي في حديقة، كان مجرّد الجلوس معًا فضيحة انتشرت بسرعة «خبر عاجل».
آخرین بار که سعی کردند روی یک صندلی در پارک بنشینند، صرف همین که کنار هم نشسته بودند، یک رسوایی بود که به سرعت به «خبر فوری» تبدیل شد.
كان يمكن أن تكون الكارثة أكبر
این فاجعه میتوانست بزرگتر باشد
فيحدث أن تقوم قوّات الأمن بمداهمة الحدائق والتحقيق مع كل اثنين يجلسان متجاورين.
چون پیش آمده بود که نیروهای امنیتی به پارکها حمله کنند و از هر دو نفری که کنار هم نشسته بودند، بازجویی کنند.
في نوبة من نوبات العفة، تم إلقاء القبض ذات مرّة في العاصمة على أربعين شابًا وصبيّة معظمهم من الجامعيّين وأودعوا السجن
یک بار در یکی از حملات عفاف، در پایتخت چهل دختر و پسر جوان را که بیشترشان دانشجو بودند، گرفتند و به زندان انداختند
فيما كان الإرهابيّون يغادرونه بالمئات مستفيدين من قانون العفو!
در همان حال صدها تروریست داشتند با بهرهمندی از قانون عفو از زندان آزاد میشدند!
كان زمناً من الأسلم فيه أن تكون قاتلا على أن تكون عاشقا.
روزگاری بود که ریسک قاتل بودن، از عاشق بودن کمتر بود.
✍️ کلمات:
ضرب من: نوعی از
یهرب: فرار میکند
یعیش: زندگی میکند، تجربه میکند
قاعة: سالن، تالار
مقعد: صندلی، نیمکت
فضیحة: رسوایی
خبر عاجل: خبر فوری
الکارثة: فاجعه
قوّات الأمن: نیروهای امنیتی
مداهمة: حمله، یک باره با هجوم وارد شدن
التحقیق: بازجویی
الإرهابي: تروریست
@ncarabic
💰 اصطلاحات تجاری از ویدیوی بالا
تجارة: کسب و کار
تجارة ناجحة: کسب و کار موفق
العملة الصعبة: ارز خارجی
خطر علی باله: به ذهنش رسید
مُصَنِّع: تولید کننده
زیادة الدخل: افزایش درآمد
التصدير: صادرات
بضاعة: کالا
عُمَلاء: جمع عمیل: مشتری
دُول أخری: کشورهای دیگر، سایر کشورها
الاستیراد: واردات
لا تنسی الاشتراك في القناة: فراموش نکنید که در کانال عضو شوید
الضغط علی زرّ الإعجاب: لایک دادن (تحتاللفظی: کلیک روی دکمه لایک)
المُنتَجات: محصولات
ورشة تصنيع الملابس: کارگاه تولید لباس
رخصة التصنيع: مجوز تولید
مَصنَع مُرخَّص: کارخانۀ دارای مجوز
جَمارك: گمرک
مجهولة المصدر: بدون منشأ مشخص
التنازل عن البضاعة: واگذاری مالکیت کالا
عُمولة: کارمزد
شرکة تصدير: شرکت صادراتی
الأوراق الأساسية: مدارک لازم
سجّل تجاري: ثبت تجاری
بطاقة ضريبية: کارت مالیاتی
شهادة: مدرک
سجّل المُصَدِّرین: گواهی ثبت صادرکنندگان
رخصة تصدير: مجوز صادرات
مُستندات الشحنة: مدارک محموله
فاتورة للمستورد أو المشتري: فاکتور واردکننده یا خریدار
بیان عُبوة: لیست بستهبندی
حجز من شرکة شحن: رزرو شرکت حمل و نقل
مُستندات المُصَدِّر: مدارک صادرکننده
المحاسِب القانوني: حسابدار قانونی
في غضون أسبوعین: در طول دو هفته
الهيئة العامّة للرقابة علی الصادرات والواردات: سازمان کنترل صادرات و واردات
مُستَندات المَصنَع: مدارک کارخانه
السِجِّل الصِناعي: ثبت صنعتی
رُخصة المَصنَع: مجوز کارخانه
تنازل عن المصنع: واگذاری مالکیت کالا
الجالية المصرية في أوروبّا: جامعۀ مصریان مقیم اروپا
إفراج جمركي: ترخیص گمرکی
عَميل أجنبي: مشتری خارجی
إعادة تصدير: بازصادرات
إجراءات معقّدة: مراحل و رویههای پیچیده
المنتجات المرفوضة جمركياً: کالاهای مرجوعی گمرک
المنتجات التالفة: کالاهای آسیبدیده
المنتجات الممنوعة من التصدير: کالاهای ممنوعه برای صادرات
الآثار والأسلحة والأعشاب المُخَدِّرة: آثار باستانی، سلاح، مواد مخدر
الزیوت: روغن
الفول: باقلا
القَمح: گندم
الذُرَة: ذرت
الدقيق: آرد
الجُلود الخام غير المُصَنَّعة: پوست خام فرآورینشده
أساسيات التعامل مع المشتري أو المستورد: اصول اساسی تعامل با خریدار یا وارد کننده
شروط الدفع: شرایط پرداخت
طريقة الشحن: روش حمل و نقل
رِبح تَقديري: سود تقریبی
مصاريف الشحن: هزینههای حمل و نقل
المخزن: انبار
الشحن من المیناء إلی المخزن: انتقال محموله از بندر به انبار
تغطية تكلفة الشحن والتأمين: پوشش هزینۀ حمله و نقل و بیمه
تحديد شروط الشحن: مشخص کردن شرایط حمل و نقل
التخليص الجمركي: ترخیص کالا از گمرک
هل سیکون الدفعُ مُقَدَّماً؟ آیا پرداخت از قبل انجام میشود؟
الدفع عبر الاعتماد المُستَنَدي: پرداخت از طریق اعتبار اسنادی (ال سی)
@ncarabic
📖#داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(5)
أيقظها اتصال من إحدى الصديقات في الجزائر
با تماس یکی از دوستانش از الجزائر بیدار شد
تهنئها على حلقة أمس
برای برنامه دیروز به او تبریک گفت
وتبشّرها بأنّ «كل الناس في الجزائر شافوه»
و مژده داد که «همه مردم الجزائر برنامه رو دیدن»
نقلت أيضًا إليها سلام زميلة سابقة في المدرسة:
سلام یکی از همکلاسیهای قدیمیاش را هم به او رساند:
(به لهجه الجزائری)
نصيرة تسلّم عليك بزّاف
نصیره خیلی بهت سلام میرسونه
طلبت مني تلفونك واش نعطيهو لها؟
شمارتو خواست. بهش بدم؟
بالمناسبة.. قالت لي باللي مصطفى تزوّج من أستاذة جات جديدة للمدرسة
راستی.. گفت مصطفی با یه معلمی که تازه اومده مدرسه، ازدواج کرده
وطلب نقلهم للتدريس في باتنة.
و درخواست انتقالی داده که هردوشون توی باتنه تدریس کنن.
كنقرة على نافذة الذاكرة، جاء ذكره.
نام مصطفی مثل ضربهای بر پنجرۀ حافظهاش کوبید.
شيء من الأسى عبرها.
اندوهی از او گذر کرد.
حنين صباحي لزمن تدري الآن أنه لن يعود.
دلتنگی صبحگاهی برای روزگاری که حالا میداند هرگز برنمیگردد.
لعلّها الذكريات تطوّق سريرها، وحين ستستيقظ تماما، ستنسى أن تفكر في ذلك الرجل الذي أصبح إِذَا لامرأة أخرى!
شاید خاطرات، تختش را محاصره کردهاند و وقتی کاملا بیدار شد، یادش برود به مردی فکر کند که حالا از آنِ زن دیگری شده است.
مصطفى هو الوحيد الذي كان من الممكن أن يسعدها.
مصطفی تنها کسی بود که میتوانست خوشبختش کند.
مصطفى تمنّته زوجًا.
آرزور داشت مصطفی شوهرش باشد.
ربّما كان يمكن أن يحدث ذلك لو أنها بقيت في مروانة.
شاید اگر در مروانه میماند، این اتفاق میافتاد
لكنّ الأحداث تسارعت بعد اغتيال والدها
ولی بعد از ترور پدرش، همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد
لم یُمهلها القدر وقتاً کافیاً لقصّة حبّ
سرنوشت وقت کافی برای یک ماجرای عاشقانه به او نداد
✍️ کلمات
أیقظها: او را بیدار کرد
اتّصال: تماس
هنّأ، یهنّئ، تهنئة: تبریک گفتن
أمس: دیروز
شافوه (لهجه): او را دیدند
زمیلة في المدرسة: همکلاسی مدرسه
بزّاف (الجزائری): زیاد
بالمناسبة: راستی
نقرة: ضربه، کلیک
الذاکرة: حافظه
حنین: دلتنگی
الذکریات: خاطرات
طوّق، یطوّق: محاصره کردن
استیقظ: بیدار شد
الوحید: تنها
أسعدها: خوشبختش کرد
أملهلها: به او مهلت داد
@ncarabic
🇰🇼 #لهجه_خلیجی
أوّل ما دَشُّوا ونطرتهم متی یطلعون عشان أگول لچ لا ما أبي
از اولش که اومدن توو، منتظر بودم ببینم کی میرن که بهت بگم نه نمیخوام
وأدري أن أنتي راح ترفضین گبلي
و میدونستم که تو قبل از من رد میکنی
بس بنصّ الگعدة
ولی وسط جلسه
ما أدري حسّیت إحساس غریب
نمیدونم یه حس عجیبی پیدا کردم
یعني حسّیته طیّب بشوش
یعنی حس کردم مهربونه خوشبرخورده
حسیت بشيء خلّیني أوافق علیه مبدئیاً
یه حسی پیدا کردم که باعث شد برای مرحله اول قبولش کنم
ما أدري ما أدري
نمیدونم نمیدونم
ما أگدر أوافق علی زواج حاسّة أنّ نسبة الفشل فیه چبیرة
نمیتونم با ازدواجی موافقت کنم که حس میکنم درصد شکستش بالاست
بسوم! فکري فکري زین
بسوم! خوب فکر کن
یومّا
مامان
خلّیني أجرّب حظّي معه
بذار شانسمو باهاش امتحان کنم
ما أدري
نمیدونم
✍️ کلمات:
دشّ، یدش: وارد شدن
طلع، یطلع: بیرون رفتن
مبدئیاً: در ابتدا، در مرحله اول
حظّ: شانس، بخت و اقبال
📺 من مسلسل کویتي «نوايا»
@ncarabic
#لهجه_خلیجی
بسوم! أنا داخلة معاچ الدار متوقع أنچ ترفضینه
بسوم! من باهات اومدم تو خونه منتظر بودم ردش کنی
ما تبینه مو صحیح؟
نمیخوایش دیگه؟ درسته؟
تبین الصُج یوما؟
راستشو میخوای مامان؟
لا تگولي لي أنچ قابله
نگو که قبولش میکنی
مستحیل
امکان نداره
آني ولد الحلال ما أعرفه ما أعرف عنه أي شيء، لکن بصراحة إنتي ما تصلحین له
این پسر خونوادهدار من نمیشناسمش، هیچی ازش نمیدونم ولی صادقانه بگم تو بهش نمیخوری
یومّا آني حسّیت أنّو فیه شيء مریح
مامان من حس کردم یه چیزی توشه که به آدم آرامش میده
بعدین آني من عگب عبدالله وسالفته ما عندي مشکلة آخذ واحد ملتزم
بعدشم من بعد از قضیه عبدالله مشکلی ندارم با یه مذهبی ازدواج کنم
لکن کونچ سفور
ولی اینکه تو بیحجابی
وبنت تطلعین و تروحین وتیین (تجین) علی کیفچ
و دختری هستی که هر طور میخوای میری و میای
معناته نسبة الفشل چبیر
یعنی درصد شکست بالاست
عدل کلامچ
حرفت درسته
بس آنه صار عندی فضول
ولی من کنجکاو شدم
أبي أعرف طریقة تفکیره
میخوام با طرز فکرش آشنا شم
إش بیه اختارني آني بالذات
چرا منو انتخاب کرده؟
یا سلام!
باریکلا
وانت الحین بتوافقین عشان ترضین فضولچ
حالا میخوای موافقت کنی تا کنجکاویتو برطرف کنی؟
یعني حِنّا کل ما حد طق الباب ویا أب و أمه یخطبچ نگول له حیاك الله وبنوافق علشان فضولچ
یعنی ما هرکی درو زد و با مامان باباش ازت خواستگاری کرد، بهش میگیم خوش اومدی، قبوله به خاطر کنجکاویت
یوما أنا گتلچ أنّ الرَیّال (الرجال) فیه شي ارتحت له
مامان میگم مرده یه چیزی داره که بهم حس خوبی میده
بسومة! إنتي جادّة؟
بسومه جدی داری میگی؟
إي یوما جادّة
آره مامان جدیام
ولو یطلب منّچ أنّچ تترکین أشیاء واید أنت متعودة علیها وعایشة علیها و ما تگدرين تدّینها ترضین؟
حتی اگه ازت بخواد چیزای زیادی رو کنار بذاری که بهشون عادت کردی و باهاشون زندگی کردی و نمیتونی کنار بذاریشون، قبول میکنی؟
✍کلمات:
رفض، یرفض: رد کردن
صُج: راست، جدی
یبي: میخواد
أبي: میخوام
تبي، تبین: میخوای
من عَگُب (عقب): بعد از
سالفة: ماجرا، حرف
تِیین: همون تِجین بوده که ج به ي تبدیل شده: میای
علی کیفچ: باب میلت
الفشل: شکست
بالذات: دقیقا
عشان: به خاطر
رَیّال: رجّال: از رجل به معنی مرد
واید: زیاد
متعوّدة علیها: بهشون عادت کردی
تدينه: کنار میذاریشون
@ncarabic
📖 #داستان
#عربی_فصیح
🖤 #الأسود_يليق_بك
(4)
بالرغم من مرور سنتين على ذلك اللقاء التلفزيوني، ما زال يذكر كلّ كلمة لفظتها.
با وجود گذشت دو سال از آن دیدار تلویزیونی، هنوز تکتک کلماتی را که به زبان آورده بود، به یاد داشت.
كيف لم ينتبه إلى تسجيل ذلك البرنامج
چطور حواسش نبود آن برنامه را ضبط کند
كي يحتفظ بطلّتها في براءتها الأولى
تا ظاهر معصوم اولیهاش را پیش خود نگه دارد
قبل أن تتغيّر لاحقًا على يده؟
پیش از آنکه بعدها به دست او عوض شود
ذلك أنّه كان واثقًا أنّها ستكون له.
چون مطمئن بود او برای خودش خواهد بود.
في الصباح، حال انتهائه من إجراءات المطار،
صبح، تا کارهای فرودگاه تمام شد
قصد السوق الحرّة
به بازار آزاد رفت
بحثاً في جناح الموسيقى عن شريط لها.
و در بخش موسیقی دنبال نوار او گشت.
لكنه لم يكن يعرف عمّا يبحث بالتحديد
ولی نمیدانست دقیقاً دنبال چه میگردد
فهو لا يعرف اسمها
نه اسمش را میدانست
ولا يدري كيف يردّ على البائعة التي عرضت مساعدته.
و نه میدانست چطور پاسخ خانم فروشنده را بدهد که به او پیشنهاد کمک داد.
راح يبحث دون جدوى عن صورتها فوق عشرات الأشرطة.
بیفایده در میان دهها نوار دنبال عکس او میگشت.
انتهى به الأمر أن اشترى بحكم العادة مجموعة «شتراوس» في تسجيل لحفل حديث.
آخر کار، از روی عادت، مجموعهٔ کنسرت اخیر اشتراوس را خرید.
في الطائرة التي كانت تقلّه إلى باريس
در هواپیمایی که داشت او را به پاریس میبرد
راح يتصفّح صحف الصباح وبعض المجلات المتوفرة على الدرجة الأولى
مشغول ورق زدن روزنامههای صبحگاهی و چند تا از مجلههای موجود در بخش فرستکلاس بود
حين فوجئ بصورتها في صفحة فنَّيّة لإحدى المجلات
که در صفحه هنری یکی از مجلات، به عکس او برخورد
مُرفقة بمقال بمناسبة صدور ألبومها الجديد
که به مقالهای به مناسبت انتشار آلبوم جدیدش پیوست شده بود
إذاً، اسمها هالة الوافي.
پس اسمش هاله الوافی است.
أضاف إلى معلوماته أنْها تزور بيروت ترويجًا لألبومها الأوّل
به اطلاعاتش اضافه شد که او برای تبلیغ آلبوم اولش به بیروت میرود
وأنّها تُقيم في الشام مذ غادرت الجزائر قبل سنة
و از یک سال پیش که الجزائر را ترک کرده، در شام زندگی میکند
وأنّها ولدت ذات ديسمبر قبل سبع وعشرين سنة.
و اینکه بیست و هفت سال پیش در ماه دسامبر به دنیا آمده است.
تأسّف لأنّ عليه أن ينتظر أحد عشر شهرًا ليحتفل بعيد ميلادها.
غصه خورد که باید یازده ماه برای جشن تولدش صبر کند.
كان واثقًا أنه سيكون ذلك اليوم معها.
مطمئن بود که آن روز با او خواهد بود.
✍کلمات:
مرور سنتین: گذشت دو سال
اللقاء التلفزیوني: دیدار تلویزیونی
تسجیل: ضبط
طلّة: ظاهر
براءة: معصومیت
لاحقاً: بعدا
واثق: مطمئن
إجراءات: اقدامات
جناح: بخش
شریط: نوار کاست
بالتحدید: دقیقا
عرض: پیشنهاد داد
دون جدوی: بیفایده
حفل: جشن، کنسرت
حدیث: جدید
قلّ، یقِلُّ: بردن، نقل کردن
تصفّح، یتصفّح: ورق زدن
المتوفّر: موجود، در دسترس
فوجئ: برخورد کرد
مُرفَق: پیوست شده
معلومات: اطلاعات
ترویج: تبلیغ
غادر: ترک کرد
احتفل: جشن گرفت
@ncarabic
#لهجه_عراقی
شباب التذكره اللي حجزناها من الاهواز الى طهران بمليونين ومیت تومان
بچهها بلیطی که از اهواز تا تهران رزرو کردیم دو میلیون و صد تومنه
في اي بي لتلاث نفرات
وی آی پی برای سه نفر
شباب احنا من نوصل طهران
بچهها ما وقتی برسیم تهران
يعني نعتبر اول يوم بايران
تازه اولین روزمون توی ایران حساب میکنیم
لأن اهنا نفس عاداتنا وتقالیدنا
چون اینجا همون آداب و رسوم خودمون بود
ما شفنا كل اختلاف بالاهوازيين
هیچ فرقی با اهوازیا نداشتیم
حلو ویا تذكره بطل ماي يا بلاش
باحاله روی بلیط یه بطری آبه مجانی
✏️ کلمات
التذکرة: بلیط
حجز: رزرو
نعتبر: حساب میکنیم، به شمار میاریم
عادات و تقالید: آداب و رسوم
اختلاف: تفاوت
بطل ماي: بطری آب
بلاش: مجانی
#لهجه_خلیجی
بسمة یوما اشلونچ؟
بسمه مادر چطوری؟
الحمدلله خالتي
خدا رو شکر خاله
أگول سامي وین تُشتُغُل؟
میگم سامی کجا کار میکنی؟
آني اَشتغُل بِبَنك خالتي
من توی بانک کار میکنم خاله
بسمة وین تِشتغل الله یحفظها؟
بسمه کجا کار میکنه خدا حفظش کنه
بسمة کانت تِشتغل
بسمه قبلا کار میکرد
بس الحین گاعدة في البیت صار لها سنتین
ولی الان دو ساله که توی خونه نشسته
استقالت وگعدت
استعفا داد و نشست توی خونه
✏️ کلمات:
اشتغل، یشتغل، اشتغال: کار کردن
الحین: الان
صار لها سنتین: دو ساله که اون...
استقال، یستقیل، استقالة: استعفا
گعد (قعد): نشست
@ncarabic
کلمات غذا و آشپزی در #لهجه_عراقی
طریقة عمل/ وصفة: دستور پخت
طبق رئیسي: غذای اصلی
أطباق جانبیة: مخلفات کنار غذا
مقبّلات: پیشغذا
مُشَّهي/ طیبة: خوشمزه
المنکّهات والمطیّبات: چاشنیها و طعمدهندهها
توابل: ادویهجات
بهارات صحیحة: طعمدهندههای درسته
بهارات ناعمة: ادویههای پودری
بهارات مشكّل: ادویه مخلوط
حَبّات الهیل: دونههای هل
هیل مطحون: هل له شده
الچای المُهَیَّل: چای با هل
قرفة/ دارسین: دارچین
نومي بصرة / لیمون أسود: لیمو عمانی
فلفل أسود: فلفل سیاه
کُرکُم: زردچوبه
لمندوزي: جوهر لیمو
الكمّون: زیره
حموضة: ترشی
الشبنت أو الشبت: شوید
سلگ باگة: برگ چغندر
جزر مکرمل: هویج تفت داده شده
لحم: گوشت
حمّص: نخود
لِیِه: دنبه
زیت زیتون: روغن زیتون
زیت نباتي عادي: روغن گیاهی معمولی
دجاج شَوي: مرغ کبابی
دجاج محلّي: مرغ داخلی
دجاج مستورد: مرغ وارداتی
شوربة العدس: سوپ عدس
شوربة الدجاج والشوفان: سوپ مرغ و جوپرک
خلّاط: مخلوط کن
المكسر اليدوي: همزن دستی
جِدِر زغَیّر: قابلمه کوچیک
جدر چبیر: قابلمه بزرگ
بُطِل: بطری
ورق زبدة: کاغذ روغنی
السِلِفون: سلفون
فرچة: فرچه
فِرِن: فر
@ncarabic
اصطلاحات کاربردی #عربی_فصیح
الذکاء الاصطناعي
هوش مصنوعی
Artificial intelligence
مکالمة هاتفیة
تماس تلفنی
Phone call
البرید الإلکتروني
ایمیل
Email
الجوّال
موبایل
mobile
الإعلانات
تبلیغات
Advertisements
التسویق الإلکتروني
بازاریابی اینترنتی
Electronic marketing
التطبیقات
نرمافزارها، اپلیکیشنها
Applications
الإعلام
رسانه
Media
البیانات
دادهها
Data
الإحصاء
آمار
Statistics
البوّابة الإلکترونية
پورتال الکترونیکی
The Electronic Portal
إمکانیات
امکانات
Facilities
فاتورة
فاکتور
Invoice
@ncarabic
#لهجه_عراقی
اشلون: چطور
تخفي، تخفین: مخفی میکنی
شي: چیز
هیچ: اینجوری
عنّي: از من
ما خفیت: مخفی نکردم
ردت: خواستم
اگول: بگم، میگم
گتله: بهش گفتم
قدّم: بده
استقالة: استعفا
قدم استقالتك: استعفا بده
بس: ولی
شنو: چی
ها الگد: این قدر
متعصب: عصبانی
اگدر: میتونم
ما اگدر: نمیتونم
احچي: صحبت کنم
ویاك: باهات
اهدأ: آروم باش
علمود: برای اینکه، به خاطر
@ncarabic
#لهجه_عراقی
احچي: صحبت میکنم
ویا: با
هسه: الان
اگعد، گعدي: بشین
یگول، تگول: میگه
تردون: میخواید
تسجلون: ثبتنام کنید
هاي: این
دورة: دوره
من بعد اذنك: با اجازهت
خوش: خوب
فکرة: فکر، ایده
عجبتني: خوشم اومد
صدگ: واقعا، جدی
اگدر: میتونم
طبعا: حتما، آره، البته، معلومه
چان: بود
لازم: باید
من زمان: خیلی وقت پیش
@ncarabic