11243
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی @MilaadAzimi
موری
رسم موری. مویه بر عزا. زبان گرفتن در سوگ عزیز. گاه تنها. گاه جمعی. مادر، خواهر، مادربزرگ، دختر، زنان خویشاوند. هر کدام چیزی میگویند از عزیزِ از دسترفتهٔ خود. و معمولاً با ترجیعی از این نوع:
مادر بمیره… خواهر بمیره…
گاهی نیز ترجیع، نفرین است و آرزوی مرگ ظالم.
هرچه به متوفیٰ ربط دارد، بالقوه، مضمون موری است؛ از شمایل و اخلاق تا لباس و تحصیل و علایق. آرزوها. حسرتها. جوانی و پیری. عروسی و فرزند. و گاه گزارش دقیق مرگ.
مثلا این موری عجیبِ مازندرانی، با ساختاری «مقتل»گونه:
ای نامرد! بچهٔ تو بمیرد (آ نامرد ته وچه بمیره)
ای نامرد! بچهٔ تو بمیرد
گناه بچهٔ من چی بود؟
ای نامرد! بچهٔ تو بمیرد
بچهٔ منو دنبال کردی
بچهٔ من فرار کرد
به نخاع بچهٔ من تیر زدی
در یک دقیقه بچهٔ منو از من گرفتی
بگو گناه بچهٔ من چی بود
ای نامرد! بچهٔ تو بمیرد آی
آی بچهٔ تو بمیرد
مامان فدای پسر خودش بشه.
مامااااان!
تو [اینجا] از سرما نمردی؟
گشنهات نیست؟
پیام دادی: «مامان! غذا درست کن، شب میام».
بچهام خستهتن داشت!
مادرش بمیره.
وقتی که کشتنش، لباس کار تنش بود.
مادرش بمیره.
میگفت:«مامان دیگه نمیخوام برای مردم کارگری کنم».
مادرش بمیره.
نگهبان ساختمون بود.
مادرش بمیره...
مناظرهٔ فردوسی و مرد «دانشمند»
(تلقی بیضایی از خویشکاری شاهنامه)
مناظرهای میان فردوسی و مردِ دانشمند/فقیه — همان دانشمندی که در روایات از دفن فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری کرد — بخشی از فیلمنامهٔ دیباچهٔ نوین شاهنامه است و تلقی بیضایی از کارکرد شاهنامه را آشکار میکند. مناظرهای که در «والیخانهٔ» توس درگرفته است.
بهویژه اگر به سال انتشار آن نگاه کنیم — ۱۳۶۵ — دلالت سیاسی متن روشنتر میشود.
بیضایی در اوجِ اعتبار و سیطرهٔ گفتمانیِ چپِ اسلامی و چپِ غیر اسلامی، برای بیان اندیشهٔ سیاسی خویش به حماسهٔ ملی متوسل میشود؛ این شگرف و معنادار است و ذهنیتِ ملیِ «عیّارِ تنها» و هنرمندِ روشناندیشِ پیشرو را بازمیتاباند.
بهرام بیضایی شاهنامه را سیاسیترین کتاب ایران میدانست. او حماسهٔ ملی را صرفاً کتاب نام و نسب نیاکان نمیدید؛ شاهنامه برای او معیار سنجش بود، چراغ شناخت بود و دمِ احیاگری که انسان ایرانی را به برخاستن و ایستادن در برابر ستم فرا میخواند. کتاب همدلی و همبستگی ایرانیان در برابر ستم و درفشِ آزادگی در میدانِ دشوارِ سرنوشت.
در نگاه او، شاهنامه زنده، پویا و جاری است و قابلیت روزآمدترین تأویلات را در متن زندگی دارد.
به قول فردوسی، از زبان بیضایی:
«آن مینویسم که خوابزدگان را چشم بینا شود بر خویشتنشان در آینه».
شاهنامه در نظر بیضایی آینهٔ خویشتنشناسی و کتاب بیداری است؛ قصهای است که خواب نمیآورد، بلکه خوابزدگان را بیدار میکند.
بدرود، «عیّارِ تنها». بدرود، هنرمندِ ایران…
مناظرهٔ فردوسی و مرد دانشمند
- دانشمند:
مگر نه که این نامهٔ شاهان است؟
+ فردوسی:
این شاهِ نامههاست ندانی که بهترین هر چیز را شاه گویند؛ چون «شاهی» که خوشتر گیاهی است و «شاهکار» که نیکتر کرداری است و «شاهرود» که نیکتر رودی است مردمش را و «شاهین» که برتر پرنده است؟
و این بهترین نامه است مر یاد پیشینیان ترا، تا بدانی تو که هیچ میپندارندت، کیی و از کجایی و از کدام پایهای و بر چه پایی.
این شاهِ نامههاست که با آنان که نیاکان بهدروغ خویش بر تو میشمرند، نیاکان راستین خود بشمری که چه بودند و چه کردند و چه بر ایشان گذشت و چه بر تو میگذرد و چون است که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست "برخیزند".
- دانشمند:
[وحشتزده] برخیزند؟
+ فردوسی:
کاش از زیر پای ستم سر بردارند و بر سر پای ایستند و
ستم در زیر پای اندازند و بکوبند.
- دانشمند:
بکوبند؟
+ فردوسی:
کاش در راه رفته بنگرند و از سر آز بگذرند و دستها به
هم گیرند و درفش آزادگی بیستوارند.
- دانشمند:
آزادگی؟
+فردوسی:
کاش! بالهای بریده از نو برآورند و نوک خونین را هیچ
نشمرند و پنجههای بریده به ناخن برّنده بیارایند و ...
- دانشمند:
آه نه! این نامه از من دور کن که در آن خون میجوشد و اشک میسوزد و فغان میخروشد و دل میتپد و زندهای است کو به شصتهزار زبان سخن میگوید...
مرگ: بخواب تو خستهای فردوسی!
فردوسی: من بیدارم! مرا بهل بدین کار گزافی که مراست. در جای من از سگان دوصد ببر یا از سران چهارصد.
مرگ: خود را ارزان مگیر؛ درخورد من تویی!
دیباچهٔ نوین شاهنامه، ص۶۱.
/channel/n00re30yah
توضیح
یادداشت زیر را پنج سال پیش نوشتهام و همان زمان در همین کانال منتشر شد؛ همچنین در مجلهٔ بخارا نیز به چاپ رسید. نظر من دربارهٔ آقای شهرام ناظری امروز نیز همان است که پنج سال پیش نوشته بودم. انتقاد من به سخنِ اخیر ایشان، مطلقاً به معنای نادیده گرفتن یا دستکم گرفتن جایگاه والای هنری او در تحکیم وحدت ملی، گسترش زبان فارسی و ترویج هنر و اندیشهٔ مولانا نیست.
دردآور آن است که کسانی، برخلاف همهٔ مستندات تاریخی، با انواع تمویهها و ترفندها کوشیدهاند و میکوشند مولانا را بیرون از جهان ایرانی و قلمرو فرهنگی زبان فارسی تعریف کنند. بیم آن میرود همین کسان، خدای ناکرده برای تقویت این باطل، به سخنان هنرمند برجسته و ایراندوست ما استناد کنند؛ سخنانی که اگرچه از سرِ خیرخواهی گفته شده، اما درست و دقیق نیست.
پاکجیب
(ظنّی دربارهٔ یکی از تداعیات مولانا)
از حق انَّ الظَّنَّ لایُغْنی رسید
مرکب ظن بر فلکها کی دوید؟
در دفتر اول مثنوی شریف، مولانا حکایتی نقل میکند:
مصطفی روزی به گورستان برفت
با جنازهی مردی از یاران برفت[...]
چون ز گورستان پیمبر بازگشت
سوی صدّیقه شد و همراز گشت
چشم صدّیقه چو بر رویش فتاد
پیش آمد، دست بر وی مینهاد
بر عمامه و روی او و موی او
بر گریبان و بر و بازوی او
گفت پیغامبر چه میجویی شتاب؟
گفت باران آمد امروز از سحاب
جامههاات میبجویم در طلب
تر نمییابم ز باران ای عجب!
گفت چه بر سر فکندی از اِزار؟
گفت کردم آن ردای تو خِمار
گفت بهر آن نمود ای پاکجیب
چشم پاکت را خدا باران غیب (۱)
جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد
که منم کز نفسی سازم عیسینفسی (۶)
«اگر وقتی مریموار تهمتی میشنیدند و یا عایشهکردار بهتانی میکشیدند، به آخر سپیدروی برمیآمدند.»(۷)
ابیات بحثبرانگیز شاهنامه
ابیات بحثبرانگیز شاهنامه از پژوهشهای مهمی است که در سالیان اخیر دربارهٔ شاهنامه منتشر شده است؛ اثری مرجع و سودمند برای شاهنامهپژوهی. پژوهشگری که بهطور جدی با شاهنامه سروکار دارد، برای آشنایی دقیقتر و آسانتر با پیشینهٔ مباحث و پژوهشها، ناچار از مراجعه به این کتاب است.
در این کتاب مجموعهٔ مباحث مربوط به ابیات بحثبرانگیز شاهنامه، که تا پایان سال ۱۳۸۵، در نشریات ادواری، مجموعههای مقالات و جشننامهها منتشر شده، فهرست و موضوعات آن با اختصار مشخص شده است. روش کار و شیوهٔ عرضهٔ اطلاعات در این اثر سنجیده، منظم و موجز است و زحمت زیادی برای تدوین آن کشیده شده است.
مؤلفان این کتاب را غمی نباید بود اگر برخی پژوهشگرانِ ناانصاف، به مدد کار آنان، در وقت خود صرفهجویی کنند و بر رونق تحقیقشان بیفزایند و حتی اشارهای به کتابشان نکنند؛ چراکه این اثر، فارغ از این رفتارها، در زمرهٔ آثار مهم شاهنامهپژوهی جای دارد. نام مؤلفان بیتردید در شمار خادمان شاهنامه در صحیفهٔ ایام ثبت خواهد شد و این کتاب را میتوان از جملهٔ باقیاتالصالحاتِ مرکز نشر میراث مکتوب دانست.
/channel/n00re30yah
استاد محمدامین ریاحی میگفت در روزهای کرّوفرّ فرقهٔ پیشهوری، ما جوانان با شوری خام از ملکالشعرای بهار، وزیر قوام، گله کردیم که چرا دولت با حزب توده و فرقهٔ پیشهوری مماشات میکند و خطر تجزیه را نمیبیند. بهار فقط رنجیده نگاه کرد؛ ما از پس پرده بیخبر بودیم و نمیدانستیم قوام چه سیاستمدار کارکشته و وطندوستی است.
در خاطرات سلامالله جاوید، از یاران پیشهوری، آمده که در مهمانیای با حضور قوام، نورالدین الموتی، از کمونیستهای قدیمی، گفت:
«روزی شتری در صحرا از یک صاحبچادر اجازه خواست که برای محافظت خود گردنش را توی چادر دراز کند. او هم اجازه داد. شتر پس از جا کردن گردنش، بهتدریج خودش را به چادر چپاند. حالا ما حزب توده هم مثل شتر گردنمان را جا کردهایم؛ در آینده خودمان را هم خواهیم چپاند. یعنی زمام دولت را به دست خواهیم گرفت.» (به کوشش استاد رئیسنیا، نشر شیرازه، ج۱، ص ۴۰۱).
جاوید نوشته قوام اما خلاف خیال آنان عمل کرد و به برچیدن فرقهٔ دموکرات و سپس حزب توده مصمم شد.
طنز تلخ تاریخ این است که حزب توده بعد از انقلاب هم همان خیال را تکرار کرد و پنداشت زیر «عبای وحدت»، برایش جایی هست!
/channel/n00re30yah
سندی مهم دربارهٔ یادداشت تصویر شمر
دوست گرامی، جناب آقای علی مشهوری، از دانشجویان خوب رشتهٔ ادبیات فارسی دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران، در مقطع کارشناسی ارشد، یادداشت مهم و ارزشمندی فرستادند که نشان میدهد، در متون تعزیه تصریح شده که شمر، سگ پستاندار است.(برای سابقهٔ بحث اینجا را ببینید)
بخشی از یادداشت ایشان نقل میشود:
«[...] در تعزیه شهادت امام حسین علیهالسلام (قسمت قتلگاه) به این مطلب اشاره میشود، در قالب گفتوگویی میان حضرت و شمر [...].
من این اشعار را که در چهار نسخهٔ مختلف یا به عبارت دقیقتر زمینههای مختلف را که در خاطرم بود و جستوجو کردم خدمت شما میفرستم.
غیر از زمینهٔ اول که معروف است به نسخهٔ میرعزا کاشانی که عینا از کتاب میرعزا نوشتهام، از آنجایی که سه نسخهٔ دیگر در دسترس بنده نبود، از قرائت شبیهخوانان استفاده کردم و جز دوسه مورد که غلط فاحش داشت، سعی کردم به اصل متن وفادار بمانم.
اگرچه شاید بعضی از این اشعار ارزش ادبی خاصی نداشته باشد ، اما شاید به درک بهتر مطلبی که نوشتید کمک کند و برای پژوهش مفید باشد.
زمینه یا نسخهٔ یک
"میرعزا" با قرائت استاد هاشم فیاض
- امام:***
تو ای لعین که کمر بهر قتل من بستی
دل تمام حرم را ز جور بشکستی
نما تو سینهٔ خود را به من ایا گمراه
که گفته بود به من جدّ من رسولالله
که قاتل تو سگ ابلقیست پر کینه
که دارد او برصی بیشمار در سینه
- شمر:
بکن نگاه ایا سبط احمد مختار
_به روی سینهام اکنون، بیا بهانه میار
کنون سرت ببرم این زمان حسین علی
مرا شبیه به سگ میکنی به قول نبی
- امام:
هزار مرتبه جانم فدات یا جدا
نشانهای که به من گفتهای ایا برنا
به روی سینهٔ این کافر ستمکار است
یقین من شده این قاتل من زار است
- امام:
کهای بهر قتلم ببستی کمر؟
- شمر:
منم شمر سنگیندل بدگهر
- امام:
شناسی مرا، جد که و باب کیست؟!
- شمر:
تو را جد رسول است و بابت علیست
- امام:
شناسی مرا، گو کهام مادر است؟
- شمر:
بلی فاطمه دخت پیغمبر است
- امام:
گشا سینهات را ببینم عیان
- شمر:
بگو سینهٔ من چه دارد نشان؟
- امام:
نکو گفتهای صدّقت یا رسول
- شمر:
چه گفتهست جدت جناب رسول؟
- امام:
بگفتا سگی مَر تو را قاتل است
- شمر:
مرا نیز دل بر همین مایل است
- امام:
بده آب بر من ایا بیادب!
- شمر:
کسی آب از سگ نکرده طلب
- امام:***
نمیدانی مگر بابم که ای شوم دغا باشد؟
- شمر:
پسر عمّ محمد آن وصی مصطفی باشد
- امام:
چرا بر من تو ای ظالم چنین ظلمی روا داری؟
- شمر:
برای مکنت و جاه و سپهداری و سرداری
- امام:
بیا بند گریبانت به پیش چشم من بگشا
- شمر:
گشودم بند خود شاها کنون مطلب بیان فرما
- امام:
فدایت یا رسولالله، صدّقنا و آمنّا
- شمر:
چه فرموده مگر جدت، بگو بر من در این مأوا
- امام:
بگفتا مَر تو را قاتل چو سگ پستان به بر دارد
- امام:
خبر بداد بدان جد امجدم به جهان
ز قاتل تو هویداست در جهان سه نشان
به صورت است چو خوک و به سینه است چو سگ
به دل بود پر از کینه، ملحد و بد رگ
- شمر:
کنون که خوانده مرا سگ، وَ خوک پیغمبر
بباید آنکه ببرم سر تو از پیکر
ایا گروه نمایید سنگبارانش
به داغ او بنشانید جمله یارانش
توضیحی دیگر دربارهٔ تصویر شمر
دوست دیرینهٔ هنرمند من، محمد فدایی این تصاویر را فرستاد و این توضیح را مرقوم فرمود:
«این شیوه کشیدن شمر در نقاشی غلطسازی (خیالی/قهوهخانهای) یک سنّت است که من در تصویر ارسالی تو فرم مشابه آن را نمیبینم. فرم اصلی، شبیه عضلات بدنسازها و «سیکسپک» است با یک نیمدایرهٔ اضافه در زیر!
نمیدانم اولین تصویر «دارالانتقام مختار» را کی و چه زمانی کشیده است اما ریشهٔ بلافصل این فرم در تصاویر چاپسنگی کتب عامیانهٔ مذهبی قاجار هست.
البته در طراحی دیوها تا دورهٔ تیموری نشانههایی از این فرم را میتوان دید.»
/channel/n00re30yah
چند سال پیش که برای خودم دربارهٔ سگ جستجوهایی میکردم، یادداشتی در همین کانال نوشتم با عنوان «یک باور عامیانه دربارهٔ شمر». ویراست تکمیلشدهٔ آن یادداشت، سالها بعد در مجلهٔ بخارا منتشر شد (اینجا).
در بخارا (ش ۱۶۷، ص ۱۱۶) نوشتم:
«در کودکی از خالهٔ مادرم که پیرزنی محتشم بود، شنیدم که شمر مثل سگ هفت پستان داشت. این یک باور عامیانهٔ قدیمی باید باشد. مرحوم مطهری هم نوشته است که: «میگویند شمر هفت پستان داشت مثل سگ» (حماسهٔ حسینی، ج۲، ص۲۰۴).[...]
همچنین چند سال پیش در مقالهای خواندم و متأسفانه مشخصاتش را یادداشت نکردم که در برخی نقاشیهای مذهبی عامیانهٔ موجود در برخی تکایای ولایات، شمر با هفت پستان تصویر شده است که این هم باید اشارهٔ تلویحی به سگ بودن او باشد».
اکنون در یک کانال تلگرامی، قلمکاری اصفهانی که در موزهٔ وین نگهداری میشود، دیدم از «دار انتقام مختار».
همانگونه که میبینید شمر با شش پستان تصویر شده است. در لغتنامهٔ دهخدا ششپستان به معنی مادهسگ آمده و دشنامی است.
/channel/n00re30yah
به این بیت توجه کنید:
ز روی تو ای سرفراز کیان
بَرَد فرّخی اختر کاویان (۱)
«چون کابه [/کاوه] بمرد افریدون از فرزندان وی هیچ چیز نستد بجز آن چوب و دستار که درفش کاویان میخواندند و افریدون آن را در خزانه بنهاد از بهر فال را و هرگاه که به مصافی رفتی آن را در پیش داشتی و ظفر یافتی. و از پس افریدون به ملكان عجم رسید و آن را میداشتند تا به روزگار یزدجرد که آن را یاران امیرالمؤمنین عمر پیش وی بردند و آن را بفرمود تا بسوختند» (۲)و باز نوشتهاند:
«پس به روزگار یزدجرد چون مسلمانان خزینه او غارت کردند آن درفش پیش عمر الخطاب آوردند، عمر بفرمود تا آن گوهرها [که بر اختر کاویان بود] برداشتند و آن پوست را بسوختند»(۳)منجیک نیز علَم کاویان را "خجسته به فال" دانسته (۴) و این بیت معزی:
گر خبر بودی فریدون را ز رای فرّخت
فال نگرفتی فریدون از درفش کاویان (۵)
به یاد پورداود
ایرج افشار نوشته بود که در سال ۱۳۳۳، وقتی با ابراهیم پورداود (۱۲۶۴–۱۳۴۷) رهسپار سیستان شد، استاد پیر در تمام راه در اندیشهٔ زیارت هامونِ خجسته و سپس رفتن به کرکو بود، تا مقام آتش مقدس کرکویه را، که یادش در تاریخ سیستان آمده، ببیند. اما راه کرکو سختتر از آن بود که پیمودنش در توان پیر مغان باشد. چهل سال گذشت تا افشار، در سفری دیگر، خود را به کرکو رساند. نخستین چیزی که به یاد آورد پورداود بود و آرزوی خاکشدهٔ او.
امروز سالروز رحلت پورداود است. مقالهٔ دکتر احسان یارشاطر را اینجا میگذارم؛ نوشتهای که خودم بارها و بارها خواندهام. پاییز ۱۳۷۶ با آن آشنا شدم، در کلاس استاد شفیعی کدکنی. از ایشان پرسیدم بهترین نثر تحقیقی روزگار ما از کیست؟ نخست نام یارشاطر را بردند. گفتم کدام نوشتهاش را بیشتر میپسندید؟ گفتند: آنچه دربارهٔ پورداود نوشته. و سپس جملهٔ آغازین همین مقاله را با شعف خاص خود چند بار خواندند: پورداود استاد من بود…
ایرج افشار در سالهای آخر عمرش، روزی از کوچهای گذشت که خانهٔ پورداود در آن بود. با اندوه نوشت چه میشد اگر بر لوحهای نام آن دانشیمرد را مینوشتند؟
/channel/n00re30yah
دو بیت دیگر از حبیب یغمایی
آقای آلداود این دو بیت را که یغمایی در مکتوباتش در مجلهٔ آینده، مینوشت، در دیوان اشعار حبیب یغمایی وارد کردهاند:
به قول میرزا یغمای مرحوم
که این مضمون او گردیده منظوم
نمیدانم گرسنه یا که سیری
کجایی؟ هستی؟ آزادی؟ اسیری؟(۱)
نمیدانم گرسنه یا که سیری
به دولت رستگاری یا اسیری (۲)
به قول میرزا یغمای مرحوم
که این مضمون از او گردیده منظوم:
«خوشی یا همچو من تلخ است کامت
چو من خون یا بود صهبا به جامت» (۳)
دیوان اشعار حبیب یغمایی
تدوین تازهٔ آقای سیدعلی آلداود از اشعار حبیب یغمایی، که بهتازگی از سوی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار منتشر شده، کاملترین و پاکیزهترین مجموعه از آثار این شاعرِ بهقولِ جلال همایی «مِهین» است. آلداود که از خویشاوندان یغمایی و از ملازمان او بوده، سالیان دراز در گردآوری این دیوان کوشیده است.
چند نکته گفتنی است:
الف. این دیوان شامل همهٔ سرودههای یغمایی نیست؛ نه از آنرو که گردآورنده به همهٔ اشعار چاپشده و چاپنشدهٔ شاعر دست نیافته، بلکه از آنجاست که از دیوان خطیِ در دسترس نیز تنها «منتخبی» را برگزیده است، با این استدلال که برخی شعرها هزلآمیز، یا بسیار شخصی، یا متعلق به دوران نوجوانی و کودکی شاعر است. چنین توجیهی پذیرفتنی نمینماید. انتظار میرفت گردآورنده، چنانکه خود در مقدمه (ص ۴۷) آورده، همهٔ اشعار یغمایی را در دیوان بگنجاند. البته در شعرهایی که در آنها نام اشخاص عادی آمده است، میشد تعدیلهایی محدود انجام داد.
ب. روشن نیست که آیا در شعرهای درجشده نیز حذف یا جرحی صورت گرفته است یا نه. برای نمونه، در قطعهٔ سهبیتیِ رندانهٔ «کار تدریس» (ص ۳۸۸) در پایان مصرع آخر، علامت سهنقطه آمده است. آیا این قطعه کامل است یا ابیاتی از آن حذف شده؟ در چند قطعهٔ دیگر نیز برخی مصرعها ناقص است و به جای کلماتی، سهنقطه آمده (مثلاً ص ۲۱۳).
معلوم نیست که این موارد ناشی از ناخواناییِ خط شاعر است یا حاصلِ حذفهای گردآورنده. از این گذشته، یغمایی گاه شعرهای خود را در مجلهٔ یغما با حذفیاتی مشهود، منتشر میکرد. عجیب آنکه آقای آلداود در برخی موارد، نشانههای حذف را که شاعر مشخص کرده بود، از دیوان سترده است.
پ. سزاوار بود چند تصویر از نسخهٔ خطیِ دیوان یغمایی درج شود. همچنین باید روشن میشد نسخهٔ مورد استفاده چند بیت داشته و چه مقدار از آن حذف شده است. از سوی دیگر، انتظار میرفت تعداد اشعار نویافته در این چاپ اعلام گردد.
امید است تصویر نسخهٔ خطیِ اشعار یغمایی که در اختیار آقای آلداود است، به کتابخانهای معتبر سپرده شود تا بماند.
ت. در این چاپ، عنوان شماری از شعرها با آنچه در مأخذ اصلی آمده متفاوت است. مثلاً آنچه در دیوان به عنوان «هنر بن هنر بن هنر بن هنر» (ص ۶۴) آمده، در مجلهٔ یغما، که مأخذ گردآورنده بوده، با عنوان «اسمعیل یغمایی (هنر)» چاپ شده است. روشن است که عنوانی که خود شاعر برگزیده، باید در دیوان حفظ شود، و اگر تغییری اعمال شده، لازم بود در پانوشت یادآوری گردد.
ث. نوشتهاند شعر «زخم زبان» (ص ۱۴۸–۱۴۹) در پاسخ به شعر مجدّد رعدی آدرخشی از یغما (شهریور ۱۳۲۷، ص ۲۷۱–۲۷۳) نقل شده است. این شعر در یغما (دیماه ۱۳۵۲، ص ۶۲۹–۶۳۰) آمده.
و البته بیآنکه در یغما اشارهای به رعدی و شعر او بشود. این توضیح ارزشمند را گردآورنده نوشته است. و کاش، نشانی هر دو شعرِ رعدی را نیز ذکر میکرد. من فقط آن شعر رعدی را دیدم که در وحید (شمارهٔ ۱۱۸، مهر ۱۳۵۲، ص ۷۱۴–۷۱۵) آمده. شعر یغمایی که در شهریور ۱۳۵۲ در یغما چاپ شده (دیوان، ص۱۷۵)، در پاسخ کدام شعر رعدی است؟
باید بنویسم که جای توضیح و تعلیق دربارهٔ بعضی اشعار دیگر هم بود.
ج. یغمایی دیوانی از شعرهایش، به خطِ خود، داشت که از دفتر مجلهٔ یغما دزدیده شد. او دو یادداشت دربارهٔ این واقعه نوشت که آقای آلداود در همین کتاب آنها را نقل کرده است. آن دیوان بعدها پیدا شد. گردآورنده نوشته تصویری از آن را در اختیار دارد و در مقدمه آن را «دیوان اشعار قدیم» نام داده است.
اما نکتهٔ مبهم آن است که تعدادی از شعرهایی که یغمایی در آن دو یادداشت، از دیوان مسروقه نقل کرده، اساساً در این دیوان نیامده است؛ یا در مواردی آنچه در دیوان آمده، نه از «دیوان اشعار قدیم» که از منبع دیگر نقل شده (مثل شعر «تجرّد»، ص۱۵۴) و یا عیناً منقول از همین یادداشت یغمایی است.
مثلاً یغمایی نوشته در دیوان گمشده قصیدهای در مدح حضرت رضا(ع) هست در حدود پنجاه بیت، ولی چند بیت از آن را نقل کرده. آلداود نیز همانها را به نقل از یادداشت یغمایی آورده، در حالیکه لابد میبایست متن کامل را از دیوان مسروقه نقل کنند.
آیا حافظهٔ یغمایی دربارهٔ محتوای دیوانش خطا کرده بود، یا نسخهای که اکنون در اختیار آقای آلداود است همان دفترِ مسروقه نیست؟
چ. ایرج افشار از قول یغمایی نقل کرده که بیت مشهورِ
آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت
آسمان دگری خواهم و ماه دگری
که به جواد تربتی نسبت داده میشود، در اصل از یغمایی است. چند سال پیش یادداشتی در این باره نوشتم که در بخارا چاپ شده است.
ح. آقای آلداود در بخش پیوستها چند شعر در ستایشِ یغمایی آوردهاند، اما حیف که قصیدهٔ درخشان مهدی حمیدی با مطلع
«ای حبیب ای پدرِ پیر زبانِ دریا»
در میان آنها نیست. و یاد باد یادداشت لطیفِ یغمایی در ذیلِ همان قصیدهٔ حمیدی شیرازی.
/channel/n00re30yah
دکتر نصرالله پورجوادی از خادمان فرهنگ ایران در عصر پس از انقلاب است. مرکز نشر دانشگاهی در دورهٔ مدیریت او، عملکرد روشنی داشت و با انتشار کتابها و مجلات مفید، به تحقیقات ایرانی سود رساند.
آثار پورجوادی بسیار است و در آثارش بلندوپست هست. برخی آثارش در موضوع تصوف و بهخصوص صوفیهٔ قدیم، ارجمند است. مشرب تحقیقیاش البته یکدست نیست؛ از تحقیق بسامان دانشگاهی تا مکتوباتی که بیشتر در اقلیم قسمی «تأویل» دم میزند.
طبعا آنکه ذائقهٔ پژوهشیاش میانهای با تأویل و ذوقیات ندارد، این نوع مکتوبات را نمیپسندد.
اما آنچه در نگاه من به پورجوادی ارزش و اعتبار خاص میدهد، ایراندوستی و تعهد او به تمامیت ارضی ایران و توجه به نقش بیبدیل زبان فارسی در حفظ و تحکیم یکپارچگی ایران است. او در این عرصه جان دلیری دارد و آماج دشمنی و دشنام تجزیهطلبان و ایرانستیزان است. از دیرگاه هم در این میدان گام نهاده است.
مقالهٔ استوار و تیزبینانهٔ «ایران مظلوم» و آن یادداشت موجز پرمغز بر «باز هم دربارهٔ "ایران مظلوم"» را پورجوادی، در سال ۱۳۶۶ در نشر دانش نشر داده؛ در زمانی که از ایران نوشتن، آسان و باب روز نبود.
/channel/n00re30yah
خون سیاوشان
افراسیاب نمیخواست هیچ ردّ و نشانی از خون سیاوش بماند. میدانست که خون سیاوخش نمیخسبد؛ رونده و رویاننده است. چون بر خاک بریزد از آن گیاه خواهد رست، و آن گیاه بر خواهد داد:
نباید که خون سیاوش زمین
ببوید؛ بروید گیا روز کین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
ز خاکی که خون سیاوش بخورددر روایتی عتیق از اسکندرنامه آمده است که اسکندر به زیارت خاک سیاوش رفت. خاک سیاوش سرخ بود؛ سرخ از خون. خونِ تازهٔ مظلوم که میجوشید و نمیخسبید. از میان خونِ گرم، درختی سبز رسته بود. قصه میگوید اسکندر قصهها، به چشم دید آنچه را که در قصهها شنیده بود. پس گریست، و پارهای از خون جوشندهٔ سیاوش را برای خجستگی، با خود برد، و سوگواران سیاوش را که زیر سایهٔ سبز و بلند درخت او بودند، چیزها بخشید.
به ابر اندر آمد یکی سبز نَرْد
نگاریده بر برگها چهر اوی
همی بوی مشک آید از مهر اوی
به دیمه بسان بهاران بدی
پرستشگه سوگواران بدی
فروریخت خون سر پربهادر بعضی نقلها، به جای «خون اسیاوشان»، «فر/ پر اسیاوشان» آمده و چه بهتر؛ نام دو گیاه را با خون سیاوش پیوند زدهاند: پرسیاوشان و خونسیاوشان؛ هم سبز هم سرخ و هم مشکبو.
به شخّی که هرگز نروید گیا
همانگه که خون اندرآمد به خاک
دل خاک هم درزمان گشت چاک
بهساعت گیاهی برآمد چو خون
از آنجا که کردند آن خون نگون
گیا را دهم من کنونت نشان
که خوانی ورا «خون اسیاوشان»
بسی خلق را فایدهست اندروی
که هست اصلش از خون آن ماهروی
هر شبی بر خاکش از خون، دانهٔ دل کِشتمی
هر سحر خون سیاووشان از او بدرودمی
/channel/n00re30yah Читать полностью…
کیخسرو گفت: کینِ پدرم سیاوخش طلب کنید...
همی جان فدای سیاوش کنیم
نباید که این کین فرامش کنیم...
پس کیخسرو سر بر زمین نهاد و خدای را عزّوجلّ شکر کرد
که کشندهٔ سیاوخش را به دست او گرفتار کرد. پس گفت:
ای آنکه سیاوخش را تو کشتی و صورتِ دلپذیرِ او تو تباه کردی و جامه از تن او، تو بیرون کردی و این بیخ کینه تو بنشاندی و این عداوت و حرب به میان ما، تو افکندی، و این آتش سوزنده به میان هر دو گروه، تو انگیختی، و از رویِ نیکوی وی شرم نداشتی، و از مردی و قوت و فرهنگِ او نترسیدی، و از مهر و وفا و جوانمردی او یاد نکردی و بر خرّمیِ او نبخشودی، و از این سپاه عجم نیندیشیدی، سپاس مر خدای را که تو را گرفتار کرد.
کجات آن بزرگیّ و تخت و کلاه
کجات آن بروبوم و چندین سپاه!
که اکنون بدین تنگغار اندری
گریزان به سنگینحصار اندری!
که تا زندهای بر تو نفرین بود
پس از مرگ هم دوزخ آیین بود
بیضایی، فردوسیِ خود را میسازد!
دوستی به طعنه گفت آنچه بیضایی از فردوسی و شاهنامه میگوید «علمی» نیست. تعجب کردم؛ مگر بیضایی، فیالمثل، خالقیمطلق است که بازسازی موبهموی سیمای فردوسی بر اساس اسناد را وظیفهٔ خود بداند و با وفاداری محکم به ضوابط تحقیق دانشگاهی عمل کند؟
بیضایی تاریخ، ادب و اسطورهٔ ایران را نه برای گزارش گذشته، بلکه برای آفرینش جهانِ خود به کار میگیرد. او از شاهنامه «نقل» نمیکند؛ با آن «خلق» میکند و آن را دستمایهٔ جهان نمایشیِ خود میسازد. معیار او پیش از آنکه سند یا واقعیت تاریخی باشد، ضرورت درونی اثر، منطق و حقیقت هنری است.
این رویکرد تازگی ندارد و همواره چنین بوده است؛ سعدی، مولانا، شیخ اشراق، نظامی، لاهوتی، بهار و حتی مردم کوچهوبازار ــ آنگونه که در روایتهای گردآوریشده بازتاب یافته ــ هر یک از منظر جهانبینی خود به شاهنامه نگریستهاند و فردوسیِ خاص خود را ساختهاند.
سنتهای فرهنگی نه صرفاً با پایبندی محکم به ضوابط پژوهشهای دانشگاهی، بلکه با بازخوانی خلاقانه، استمرار یافتهاند. بیضایی نمونهای برجسته از مواجههٔ خلاقانه با حماسهٔ ملی است و از رهگذر آثار خود، هم حرف اصلی خود را میزند، و هم در حدّ خود، نسل تازه را با شاهنامه و تاریخ ایران مأنوس میکند.
سنتهای زبانی و فرهنگی، در برخی آثار او ظرافت و ظرفیتی پیدا میکند که گذشته و حال را در هم میآمیزد و آرزوی سربلندی ایران و بهروزی مردم را فریاد میکند.
بیضایی روایات و مستندات تاریخی را میپژوهد و از میان آنها برمیگزیند تا فردوسیِ خود، توسِ خود، دقیقی، رستم، سهراب و یزدگردِ خود را بسازد؛ روایت هنری او ــ در عین روزآمدی و درگیری با مسائل زمانه ــ اجمالاً با روح تاریخ و اساطیر ایران سازگار است و، برخلاف برخی شاعران، حماسهٔ ملی را مسخ نمیکند.
بیضایی گذشته را به اکنون میآورد، نه برای بازسازی، بلکه برای پرسشگری، برای اندیشیدن و برای زنده نگه داشتن معنا؛ برای «جدال با جهل» و با امید به ایجاد «تغییر»، حتی در تاریکترین روزگار (اینجا).
اگر قرار بود هر اقتباس هنری از تاریخ و اساطیر، صرفاً علمی باشد، نه اسطورهای میماند، نه تراژدی و حماسهای، و نه هنری که بتواند با انسان امروز سخن بگوید.
/channel/n00re30yah
بهتر و تأثیرگذارتر از این تکّهٔ فیلم «باشو غریبهٔ کوچک» چیزی نمیشناسم که کارکرد زبان فارسی برای تقویت انسجام ملّی را نشان داده باشد. سخن بیضایی تمام است و هیچ کم ندارد. عصارهٔ اندیشهٔ بزرگترین ادیبان و رجال سیاسی فرهنگمدار و ایراندوست است. تصویر کرده آنچه را آنان گفتهاند و میخواستهاند که بگویند.
تصویرکرده که زبان فارسی معبر همدلی ماست. ابزار مفاهمهی ماست. تا به هم سنگ نزنیم و با هم حرف بزنیم. تا درد هم را بشنویم. بر گریهی هم نخندیم. به هم نزدیک شویم. از حال هم بپرسیم. اشکی را بستریم. مرهم شویم. لبخند شویم. همدم شویم.
خویشکاری زبان فارسی این است. فریاد درد مشترک است. کوچهباغ آشتیکنان است. پیوندمان میدهد به کتاب؛ به خاطرهٔ مشترک ملّی؛ به یاد پدر اندر پدر اندر پدر ما. پیوندمان میزند به مهر مادری؛ به ایران...
با زمزمهای به دلاویزی لالایی مادر به گوشمان نجوا میکند که:
«ایران سرزمین ما اَست... ما از یک آب و َ خاک هستیم... ما فرزندان ایران هستیم».
ما نگفتیم تو تصویرش کردی ای استاد بیضایی بزرگ! درود سرمدی ملّت ایران نثارت.
/channel/n00re30yah
اگر مولانا در ایران بود، مکتبش از بین رفته بود؟ْ!
آقای شهرام ناظری، هنرمند نامور کشورمان که در آثارشان توجه ویژهای به اشعار مولانا جلالالدین دارند، سخنی گفتهاند که عجیب و درخور تأمل است:
«خوشبختانه به نظر من ما باید از ترکها و دولت ترکیه و مردم ترکیه تشکر کنیم که واقعا مولانا را در دل خودشون پرورش دادند و مکتب مولانا رو حداقل نگه داشتند. اگر مولانا ایران بود اینم از بین رفته بود. مطمئن باشید!»در نگاه نخست با خود گفتم شاید این سخن چون در یکی از دانشگاههای ترکیه گفته شده، از باب تعارف و مراعات میزبان بوده باشد. سپس به ذهنم رسید که شاید حاصل خشم و سرخوردگی ایشان از وضعیت امروز ایران باشد.
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
در داستان بهرام گور و ماهیار گوهرفروش، بهرام شبانه به خانهٔ ماهیار میرود و خودش را از ملازمان شاه معرفی میکند و اسم «گشسب» را روی خودش میگذارد. میزبان خوانی میگسترد و چو نان خورده شد، جام باید گرفت.
ماهیار دختری داشت به نام آرزو، که هم ساقیگری میکرد و هم چامه میخواند و چنگ میزد. آرزو جام به بهرام داد، چنگ نواخت و شعر خواند؛ بهرام مست شد و عاشق او شد. پس آرزو را از ماهیار خواست و او پذیرفت؛ و شبی خوش و دلپذیر گذشت.
صبح، ماهیار که هنوز از شراب شب قبل مست بود، به پرستنده گفت آماده باشد تا از بهرام پذیرایی کند: برای سفره، گوسپند فراهم کند و جای خواب مهمان را خوشبو سازد و…
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
همیباش پیش گشسپ سوار (۱)
«استاد ما گفتی [فقاع] خمار بنشاند و گرمازدگی را نیک بود.» (۶)
«محمد بنِ زکریا گوید فقاع که از جو کنند [...] آتش خمار بشکند.»(۷)
ساقی آرَد گه خمارشکن
فقع شکّرین ز دانهٔ نار (۸)
درگذشت کامران فانی
ایرج افشار دربارهٔ کامران فانی نوشته بود: «عزیزِ همه، کامران فانی». این تعبیر صمیمی، دقیقتر از توصیفات رسمی، جایگاه او را در میان اهل فرهنگ نشان میدهد. فانی از دوستکامترین چهرههای فرهنگی ایران بود.
بهاالدین خرمشاهی، با طیبتی دوستانه، او را «علامهٔ قزوینیِ ثانی» خوانده بود؛ لقبی که به جنم کتاببارگی او اشاره داشت. جالب آنکه در مدرسهٔ «علامهٔ قزوینی» قزوین درس خوانده بود و از کودکی ولع خواندن داشت؛ همهچیز میخواند و از خواندن لذت میبرد. دانشش گسترده بود، اما آن را به رخ نمیکشید.
منشی فرهنگی داشت. آرام و کنارهجو بود. اهل جلوهفروشی نبود. نقاد بود و در عین حال منصف و حقگزار. لبخند آرامش گاه رنگ نیشخندی نافذ داشت. طنزش ظریف و هوشیارانه بود. کمحرف بود و وقتی سخن میگفت، نکتهای تازه داشت.
به فانی «آقای کتابدار» میگفتند. روحیهٔ کتابداری و خدمت، به فعالیتهای فرهنگی او جهت میداد. ویراستار کارآزموده و مترجم خبرهای بود. مستشار مؤتمن اهل علم و نهادهای علمی و انتشاراتی بود. کمتر کسی را دیدهام که اینهمه طرح و ایده از ذهنش بجوشد. وقتی دربارهٔ موضوعی سخن میگفت، هم مآخذ تحقیق را خوب میشناخت و هم میتوانست چشماندازی کلی و منسجم ارائه دهد. راهبر و راهنما بود.
عبدالحسین آذرنگ بهدرستی گفته است که اگر نظام دانشگاهی ما قدرت تشخیص داشت، باید امکانی فراهم میکرد تا فانی در دانشگاهها درس دهد، سخنرانی کند و دانشجویان با او ارتباط مستقیم داشته باشند.
میگفت در میان قدما، خیام در رباعیات و ابنخلدون در مقدمه، ذهنیتی «مدرن» داشتند. فانی نیز در واقع انسانی عمیقاً مدرن بود؛ بیادا و اطوار، بیفرنگیمآبی و بیستیز با سنت؛ در پی شناخت دقیق سنت ایرانی بود و قدردان کسانی که معارف سنتی را به شیوهای عالمانه معرفی میکنند. خمیرهٔ شخصیتش عقلباور و علممحور بود؛ علم و عقلی که هنر و ادبیات آن را ورز میداد و زنده و پوینده نگه میداشت.
فانی با موسیقی کلاسیک بسیار مأنوس بود و کتابی هم دربارهٔ بتهوون ترجمه کرده بود. دربارهٔ سینما نیز کتاب و مقاله ترجمه کرده بود و شعر معاصر را بهخوبی میشناخت. یکبار دربارهٔ حسین منزوی سخن گفت که تعجب کردم؛ احتمالاً صدایش را باید ضبط کرده باشم. رمانخوان و رمانشناس قهاری بود. از نوجوانی دل به رمان سپرده بود. زبان انگلیسی را نیز از راه خواندن رمانها آموخته بود. رمان غربی و موسیقی کلاسیک را مهمترین مدخل شناخت فرهنگ غرب میدانست و معتقد بود آشنایی با ادبیات جهان کمک میکند قدر و مقام ادبیات خودمان را بهتر بشناسیم.
یک روز، در میان گفتوگویی دوستانه، به سایه گفت کاش اختراعی میشد که بشر بهجای خوردن غذا، کپسولی میخورد و کلاً از دنگوفنگ خوردن میرست. این شوخی ساده، روحیهٔ او را بهخوبی نشان میدهد. همانجا به یاد حکیمان رواقی دنیای کهن افتادم؛ آنان که فانی دربارهشان بسیار میدانست و بیآنکه ادعایی کند، به شیوهای نزدیک به آنان زندگی میکرد.
کامران فانی در شب مجلهٔ بخارا گفت: چرا میگویید کمکارم؟ و حقا هم کم ننوشت، اما نسبت به آنچه میدانست، نوشتههایش اندک بود. کامران فانی خلاف مذهب مختار زمانه، دانش را به ابزار شهرت و برتری بدل نکرد؛ و باید بکشد عذابِ تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد.
/channel/n00re30yah
ساعت حکمت برای دانشگاه
در کانال تلگرامی کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران به دنبال مطلب دیگری بودم، که چشمم به این تصویر افتاد؛ ساعتی است که علیاصغرخان حکمت به کتابخانهٔ مرکزی اهدا کرده بود. دیدن این عکس خوشایند بود، بهویژه که کتیبهٔ اهدانامه در تصویر آشکار است و یاد او را زنده نگه میدارد.
این تصویر مرا به یاد کتاب ارزشمند اسناد تاریخ دانشگاه تهران تألیف خانم سوسن اصیلی انداخت؛ اثری که دو سند دربارهٔ همین ساعت در آن نقل شده است (خانهٔ کتاب، ۱۳۹۶، ص ۵۳۰- ۵۳۱).
در یکی از اسناد آمده است که حکمت، به مناسبت چهلمین سال تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۳، دو ساعت بزرگ را همراه با هزینهٔ نصب آنها به دانشگاه هدیه کرده است. نصب ساعتها در دو سوی برج کتابخانهٔ مرکزی، در آذرماه همان سال آغاز شد و در نیمهٔ دوم اسفندماه به پایان رسید. در سند تصریح شده که «این ساعتها از اکثر قسمتهای محوطهٔ دانشگاه قابل رؤیت است».
سند دوم، نامهٔ ایرج افشار، رئیس وقت کتابخانهٔ مرکزی، خطاب به دکتر هوشنگ نهاوندی، رئیس وقت دانشگاه تهران است؛ نامهای به تاریخ پنجم اسفند، اندکی پیش از نصب ساعتها. این سند بهخوبی روحیهٔ فرهنگی و دقّت و جدیت حکمت را نشان میدهد:
«به استحضار خاطر شریف میرساند جناب آقای علیاصغر حکمت هزینهٔ نصب دو عدد ساعت را در کتابخانهٔ مرکزی دادهاند که کار آن نزدیک به اتمام است و بهموقع از جنابعالی درخواست میشود که از آنها در محل بازدید بفرمایید.ایرج افشار در جای دیگری دربارهٔ همین ساعت برج کتابخانهٔ مرکزی، نوشته است:
جناب آقای حکمت مایل هستند ترتیبی اتخاذ شود که در شبها هم با ایجاد وسایل الکتریکی نور به اندازه کافی وجود داشته باشد که عقربهٔ ساعتها دیده شود
چون با برآوردی که مسئولین امر به عمل آوردهاند هزینهٔ نصب کنتور برقی و کابل و سیمکشی و نصب لامپ، بالغ بر پنجاه هزار ریال میشود، مستدعی است در صورتی که موافقت میفرمایند این مقدار هزینه از بودجهٔ دانشگاه به مصرف برسد و تحمیل بر ایشان نشود.»
«حکمت مردی بود که تا پایان عمر دست از حمایت از فرهنگ و مراقبت در کارهای فرهنگی برنداشت. بهطور مثال در سنین آخر عمر که نزدیک نود سال شده بود یک ساعت بزرگ دیوارکوب آورد به دانشگاه تهران و گفت من میخواهم این ساعت را به دانشگاه تقدیم بکنم تا به برج کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه نصب شود و دانشجویان و دیگران از زمان اطلاع پیدا بکنند. ما با کمال تشکر ارمغان او را پذیرفتیم و نصب کردیم.
مرحوم حکمت را هر دوسهماهیکبار میدیدم با سختی به کتابخانه میآمد. یکبار از او پرسیدم جناب آقای حکمت! چرا با اینهمه زحمت تشریف میآورید؟ اگر کتابی چیزی لازم است تلفن بفرمایید تا بفرستیم. گفت: نه، میآیم ببینم این ساعت درست کار میکند یا نه؟».
توضیح استاد امید طبیبزاده
دربارهٔ یادداشت تصویر شمر و توضیح دوست نادیده جناب آقای پدرام رسولی، استاد بزرگوار جناب آقای دکتر امید طبیبزاده، توضیحی مرقوم فرمودند که با اجازهٔ ایشان و سپاس از لطفشان عیناً نقل میشود. جسارت نکردم و اظهار محبتهای ایشان به این دوستارشان را حذف نکردم.
«دوست عزیز جناب آقای دکتر میلاد عظیمی
با عرض سلام و احترام،
مطالب شما را درمورد سگ هفت پستان خواندم و بهره بسیار بردم. بنده اصلا کاشانی یا بهتر بگویم قمصری هستم و تصور میکردم این اصطلاح نه حتی رایج در کاشان، بلکه فقط رایج در قمصر است! مطلب جنابعالی مرا از آن اشتباه کودکانه بهدر آورد و نگاه بستهام را نسبت به فرهنگ و زبانهای ایرانی بسیار گسترش بخشید. بسیار سپاسگزارم از گزارشها و نکات بسیار مفیدی که در اختیار علاقمندان میگذارید. اما احتراما نکتهای هم در مورد آن لام غلیظ کُردی (که فرمودید نزدیک به تلفظ انگلیسی است) به نظرم آمد که گفتم شاید بد نباشد جسارتا خدمتتان معروض بدارم.
آواشناسان آن لام را اصطلاحا الِ تیره میگویند: dark l
فرقش با لام فارسی این است که لام ما فقط لثوی است اما آن ال، هم لثوی و هم اصطلاحا نرمکامی شده است: velarized. یعنی دارای تولید ثانوی است و لذا دو مخرج تولید دارد، یکی همان مخرج اصلی لثوی و یکی هم مخرج فرعی یا ثانوی نرمکامی. در این حالت عقب زبان حین تولید آوا به سمت نرمکام میرود و حالتی از نرمکامیشدگی به آوا میبخشد. علت غلیظ بودنش هم این است که آن مخرج فاصلهٔ چندانی با مخرج حلق ندارد و اصلاً در برخی گونههای کردی ممکن است بجای نرمکامی، حلقی بشود.
این آوای کردی شبیه به یکی از انواع ال در انگلیسی است. در کردی این آوا خود واج مستقلی است. اما این آوا در زبان انگلیسی نه یک واج مستقل، بلکه یکی از گونههای واج /l/ است. در انگلیسی واج ال، در پایان هجای تمام کلمات بهصورت تیره یا نرمکامی درمیآید و شبیه به همان آوای کردی میشود، مانند well، اما در آغاز هجا و در بقیه مواضع شبیه به ال فارسی خودمان است (اصطلاحاً light l)، مانند love
پرحرفی بنده را ببخشید،
قربان شما
طبیبزاده».
/channel/n00re30yah
توضیح
دوست نادیده، جناب آقای پدرام رسولی، یادآور شدهاند:
«در کردی ناحیۀ ما (روستای سراب فش، به کردی پش، از دهات کنگاور) سگ مادۀ هفتپستان را «دَلِ هفتگوان» مینامند. «دل» dal (با لامِ غلیظ، نزدیک به تلفظ انگلیسی) به معنای سگ ماده است و «گوان» guān یعنی پستان. این تعبیر غالباً به عنوان دشنام به فردی وضیع، ژولیده و چرکین حواله میشود».
در پاسخ پرسش من که آیا این دشنام به مردان هم گفته میشود، نوشتهاند: «بله، مرد و زن ندارد؛ اتفاقاً مرد را بیشتر تخفیف میدهد.»
با تشکر از جناب آقای پدرام رسولی.
توضیحی دیگر
دوست نادیده، جناب آقای علی صادقی، یادداشت زیر را فرستادند که با تشکر از ایشان نقل میشود:
«خاطرم هست در مراسم تعزیه که در دههی شصت در شهر ما، ساوه، برگزار میشد، کسی که نقش شمر را بازی میکرد، قبل از ورود به گودال قتلگاه، رو به جمعیت میایستاد و چند بیتی در معرفی خودش میخواند. از جمله در میان این ابیات اشاره میکرد که: «چون سگ هفت پستان دارم» و وقتی به اینجا میرسید، لباس تعزیه را کنار میزد و پوشش سیاهی از زیر لباس پیدا میشد که بر آن هفت پستان را به رنگ سرخ خامهدوزی کرده بودند. البته ذاکری که این اشعار را میخواند، فقط یک نفر بود و آن هم از حفظ و من نه در ساوه و نه در تفرش، این اشعار را از کس دیگری نشنیدم.»
دو توضیح دیگر دربارهٔ یادداشت تصویر شمر
یکم.
استاد ارجمند جناب آقای دکتر امید طبیبزاده نوشتهاند که در کودکی ایشان، در قمصر و کاشان، به شمر، «سگ هفتپستان» میگفتند (بخوانید).
دوم.
دوست بزرگوارم، آقای دکتر نوید فیروزی به این ارادتمند خود نوشتهاند:
«در باب «دَل» هم بنده عرض کنم در گویش خوافی -که از گویشهای بکر و مهم خراسان است- ما «دَل» را اغلب به عنوان صفت سگ به کار میبریم: سگْ دَل*.
سگْ دَل در خوافی به سگ ولگرد ماده گفته میشود و خودِ «دَل» هم به تنهایی گاه در معنای ولگرد و بدکاره خطاب به انسان به کار میرود. همچنین چنانکه اشاره شد و در برخی گویشهای دیگر هم دیده میشود، «ل» در «دَل» تلفّظی غلیظ و مؤکَّد دارد.
*در گویش خوافی واژهها بدون کسرۀ میانجی به هم وصل میشوند: saq dal.».
/channel/n00re30yah
از خیالی صلحشان و جنگشان
دکتر وحید عیدگاه طرقبهای به مناسبت انتشار کتاب از غریب من (دفتر سوم از اشعار منتشرنشدهٔ نیما یوشیج، به تصحیح و تحقیق دکتر مهدی علیایی مقدم، ۱۴۰۳) یادداشت کوتاهی نوشتهاند که نقدهایی را برانگیخته است. من اینجا به یک نکته که در این نقدها تکرار شده، اشارهای میکنم.
آقای دکتر امید طبیبزاده نوشتهاند:
«چندی پیش مطلبی خواندم از استاد ادبیاتی که تلویحاً از مرگ رئیس پیشین گروه ادبیات معاصر فرهنگستان، یعنی استاد احمد سمیعی، ابراز رضایت کرده بود، چون به باور او اگر سمیعی نمیمُرد، کتاب «از غریب من» به تصحیح مهدی علیایی مقدم هم منتشر نمیشد!» (اینجا)
«اینکه جوانکی به اتّکاء محفوظاتش چنان طغیان کند که "سبب خجستۀ" انتشار کتابِ "از غریب من" را درگذشت استاد احمد سمیعی( گیلانی) بداند، بیشرمی آشکار است»(اینجا)
«اگر موضوع به همینجا ختم میشد شاید من از کنارش مثل دهها نمونهی مشابه میگذشتم اما آنجا سوز دلم بلند شد که درگذشت استاد احمد سمیعی را اتفاق خجستهای بر سر راه پژوهش ممدوح خود شمرده بود گذشته از آنکه شادمانی از مرگ هر انسانی به دور از انسانیت است چگونه میتوان از درگذشت کسی که عمرش را صرف خدمت به فرهنگ ایران کرده است اظهار شادمانی کرد (اینجا)».
«اظهار نظر وحیدخان که درگذشت استاد را «سبب خجسته»ی انتشار کتاب حریف حجره و گرمابه و گلستان خود دانسته است، مصداق بارز بی عدالتی است».
«[...]انتشار این دفتر پس از سالها تلاش و پشتکار و مقاومت در برابر سنگاندازیها و تنگنظریها و بیمهریها، اتفاق مهم و خجستهای است.[...] علیایی مقدم از میدان به در نرفت و به کوشش و پیگیری ادامه داد. البته کوششها و پیگیریهای او شاید هیچگاه به ثمر نمیرسید، اگر چند اتفاق که تعیینکنندهترینِ آنها درگذشت مدیر وقت گروه ادبیات معاصر فرهنگستان بود، رخ نمیداد. نیز حمایتها و پایمردیهای دبیر علمی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، یعنی دکتر دبیر مقدم را هرگز نباید فراموش کرد.[...]». (اینجا)
یک پژوهش تازه دربارهٔ شاهنامه
ابیات پراکندهٔ شاهنامه در منابع کهن فارسی تا پایان سال هفتصد هجری، کتابی مفید است که بخشی از دامنهٔ نفوذ فرهنگی شاهنامه را در چارچوب متون فارسیِ قرن ششم و هفتم بررسی میکند (علی غلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۴، ۶۷۵ ص).
بررسیهای آقای دکتر غلامی به این نتیجه رسیده که در پنجاهودو کتاب منثور فارسی تألیفشده تا سال ۷۰۰ هحری، از شاهنامه شعری آمده. رجوع نویسنده به نسخههای کهن این متون، اعتبار کار را بالا برده است. هرچند دربارهٔ استفاده از «منابع جنبی» در تصحیح انتقادی اختلافنظر هست، دستاوردهای این کتاب برای آن حوزه نیز فایده دارد.
در پایان کتاب، فهرستی از اشعار آمده است. به شمارش من، اگر اشتباه نکرده باشم، نزدیک به ۱۷۰۰ بیت شاهنامه در این متون نقل شده؛ رقمی چشمگیر. برخی کتابها مجموعهای گسترده نقل کردهاند (مثل گنج الگنج شاذان نیشابوری یا راحة الصدور راوندی) و برخی تنها یک یا دو بیت. بعضی ابیات نیز در چند متن تکرار شدهاند. گاهی ابیاتی به شاهنامه منسوب شده که در متن و نسخهبدلهای تصحیح خالقیمطلق نیست و احتمالاً برساخته است. اختلاف ضبطها نیز کم نیست و نویسنده همه را با دقت بررسی کرده است.
این پژوهش نشان میدهد که شاهنامه تا سال ۷۰۰ نفوذ وسیعی داشته است؛ از ورارود تا آناطولی، در کتابهایی با موضوع تاریخ، تصوف، تفسیر قرآن، کلام، فلسفه، اخلاق، لغت، بلاغت، عروض، آداب ملوک، حکایتنامه، شهرنامه، دانشنامه، ترسلات فنی و مصنوع، مکاتبات و قصص عامیانه از شاهنامه شعرهایی نقل شده است.
صاحبان سلایق گوناگون بیتهای شاهنامه را در آثارشان آوردهاند: اسدی طوسی، احمد جام، ابوالفتوح رازی، عینالقضات، احمد غزالی، ظهیری سمرقندی، عبدالکریم شهرستانی، خواجه نصیر طوسی، صدرالدین قونوی، مولانا جلالالدین، عطاملک جوینی، شمس قیس رازی، عوفی و نیز نویسندگان مجمل التواریخ و القصص، سمک عیار، مرزباننامه، مرصادالعباد و دیگران.
در گزینش ابیات نیز تنوع فراوان است: یکی اندرزها را برگزیده، دیگری اشارات اساطیری و تاریخی را؛ یکی وصف شب و شراب را، و دیگری مضامین توحیدی یا حکمت و اخلاق را. یکی بزم و آن دیگری رزم را. مولانا جلالالدین دو بیت مشهور «فریدون فرخ فرشته نبود…» را در مکتوبی نوشته و احمد غزالی و عینالقضات بیت «ستم نامهٔ عزل شاهان بود…» را.
این کتابِ پیراسته و محترم میتواند دستمایهٔ بررسیهای تازه دربارهٔ شاهنامه باشد؛ از دل آن نکات روشنگری میتوان بیرون کشید.
/channel/n00re30yah
محکومیت قضایی خانم طنزپرداز
این که دستگاه قضایی کسی را بهخاطر شوخی با فردوسی یا شاهنامه، یا حتی هجو و توهین و دشنام، محاکمه و زندانی کند و از آن شنیعتر، برای مجازات، مردم را وادار به خواندن شاهنامه و نوشتن مناقب آن سازد، بیهیچ تردید، خیانت به شاهنامه و فردوسی است.
فرجام چنین رفتار غیر انسانی، ناپسند و شرمآور، تیز کردن آتش مظلومنمایی بدخواهان ایران و زبان فارسی است و همچنین خطر مصادرهٔ سیاسی شاهنامه را به بانگ بلند، گوشزد میکند.
آن خانم در فضای مجازی سخنانی گفت. مردم هم، درشت و نرم، پاسخش را دادند؛ سخنش را نقد و رد کردند و ماجرا همانجا تمام شد. دیگر این بگیروببند و نمایش چیست؟ به دولت چه ربطی دارد که دخالت میکند؟ الحق که
مهر ابله مهر خرس آمد یقین
کین او مهر است و مهر اوست کین
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
شاهنامه کتاب دولتها نیست. کتاب مردم است. البته دولتها، از ترکان سلجوقی و ایلخانان مغول تا دیگران، در پی کسب آبرو و اعتبار و مشروعیت، به آن آویختند.
اغراق نیست اگر گفته شود، شاهنامه و فردوسی، خود را بر جمهوری اسلامی و عصر او تحمیل کردهاند؛ این سلطنت معنوی فردوسی است که همچنان بر دلهای ایرانیان فرمان میراند و مشروعیتبخش و قدرتآفرین است. همانگونه که روزگاری، ترک و تاتار خود را به فتراک کتاب او میبستند تا مشروع و مقبول باشند.
بااینهمه، واقعیت این است که شاهنامه در این سالها مظلوم و در غربت بوده است؛ در مظلومیت فردوسی همین یک مثال بس که امروز که این حکم کذایی صادر شده و آقایان هم ناگهان ملیگرا و فردوسیدوست شدهاند، اجازه نمیدهند آن مجسمهٔ خجسته و بشکوه و بلند حکیم، در زادگاهش نصب شود؛ همان شهری که نگارههای شاهنامه را از دیوارهایش زدودند.
در این سالهای تلخ، مردم بودند که از شاهنامه پاسداری کردند؛ در تنگسالیها هزینه کردند تا کودکانشان شاهنامه و حتی نقالی بیاموزند؛ دوستان فردوسی، گاه بهرایگان، برای مردم شاهنامه خواندند تا این دریچه همچنان گشوده بماند. مردم به رغم مدعیان، شاهنامه را در متن زندگی خود نگاه داشتند؛ زنده و رونده و الهامبخش.
امروز، تا جایی که در توان باشد، باید مانع از آن شد که نهاد سیاست، اعتبار ملی شاهنامه را خرج تزیین و توجیه سیاستهای شکستخورده و ویرانگر کند. شاهنامه کتابی نیست که بتوان از راه نادانی یا تزویر، آن را ابزار حذف و خشونت و سلب آزادیها کرد.
شاهنامه کتاب دیروز ما، کتاب امروز ما و کتاب فردای ماست. این ما یعنی همهٔ ایرانیان؛ همهٔ باشندگان در قلمرو ایران بزرگ فرهنگی.
من به عنوان یک ایرانی دوستدار شاهنامه و فردوسی، مخالفت خود را با این حکم اعلام میکنم؛ برای پاسداری از حریم حرمت شاهنامه و فردوسی با این حکم مخالفت میکنم.
/channel/n00re30yah
دوستی فرمود کاش خودت میگفتی شعر حمیدی در مدیح حبیب یغمایی در کدام شمارهٔ یغما چاپ شده است. حرف حساب جواب ندارد. اصلا بهتر است تصویر شعر حمیدی را که به خط او هم است، نقل کنم. تبرک را و تیمن را (۱).
یغمایی سخنشناس بود. بسیار حمیدی را قبول داشت. این قطعهٔ او خیلی قیمت دارد:
خواست از من شاه دانادل شمار شاعران
عرض کردم شاعر دانا چهل پنجاه هست
زین چهل پنجاه در ایران و در دیگر بلاد
برخی استادند و شاه از شعرشان آگاه هست
من نگفتم؛ چون شناسد شه حمیدی را که او
اوستاد شاعران در عصر شاهنشاه هست (۲)
حمیدی نیز با اشاره به همین شعر یغمایی، در آن قطعهٔ کوتاه خوش «پیامی به دو استاد»، در خطاب به یغمایی گفت:
... کس پیش پادشه ندهد دادِ کس
تو پیش پادشه بدهی داد من
بیتی به حسب حال ز مسعود سعد
یاد آرمش که آمد در یادِ من:
«نازم بدان که هستم شاگرد تو
شادم بدان که هستی استاد من»
ببینید شاعر بزرگ با چه لطافتی پاسخ سخن یغمایی را، که حمیدی را اوستاد شاعران عصر خوانده بود، داده است.
۱.یغما، س۲۹، ش۲، اردیبهشت ۱۳۵۵، ص۸۴-۸۵.
۲.یغما، س۲۴، ش۴، تیر ۱۳۵۰، ص۲۳۰.
۳.یغما، س۲۴، ش ۵، مرداد ۱۳۵۰، ص ۲۶۷.
/channel/n00re30yah
از یادماندههای هوشنگ نهاوندی (۲)
یکی از ویژگیهای هوشنگ نهاوندی کمکهایی بود که به اهل فرهنگ میکرد. از جمله کمک به مداوای مجتبی مینوی، حبیب یغمایی (۱) و عبدالحسین زرینکوب و اینهمه بیشک به مشورت و اشارت و پایمردی ایرج افشار.
یکم.
نامهٔ مجتبی مینوی به هوشنگ نهاوندی
«جناب اجل، آقای دکتر هوشنگ نهاوندی،
رئیس محترم دفتر علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی
نمیدانم به چه زبان و چه بیان از عهدهٔ ادای عرض تشکرات خود به حضور بندگان علیاحضرت برآیم که در این بیماری سخت حقیر، ابراز عنایت شاهانه و بندهپرورانه فرمودند و بر حسب فرمان عالی ایشان، بنده را در بیمارستان علیاحضرت ملکهٔ پهلوی از تاریخ ۳ آذرماه ۲۵۳۵، با دادن تختخوابی در اطاقی وسیع، تحت مواظبت و مراقبت دکترهای بلندپایه و پرستاران و پزشکیاران مهربان و وظیفهشناس آن بیمارستان پذیرفتند و از هیچگونه پرستاری و معالجه کوتاهی نکردند تا بیماری بنده، که در لندن علاج آن دور از دسترس تشخیص داده شده بود، مقطوع شد و تقریباً با حالتی نزدیک به سلامت کامل در تاریخ ۲۴ آذرماه مرخص کردند.
از قضای بد، حالت ناخوشی در ۲۶ آذرماه عود کرد و بنده بهناچار خواهش کردم که بنده را در همان بخش بیمارستان دوباره بپذیرند و همچنان تحت معالجه قرار دهند. پذیرفتند و بالفعل حال از این قرار است که چون در خانه و زندگیِ شخصی خود وسایل استراحت و پرستاری، چنانکه باید و شاید ندارد، تمنّی دارد اجازه فرمایند تا چند ماه دیگر به همین قرار، مهمان فرمان همایون باشم.
امیدوارم دور از ادب نشمارند که در ذیل این عریضه دو کلمه از بذل لطف جناب اجل عالی نسبت به اینجانب نیز عرض تشکر شود.
با تقدیم احترامات فائقه
مجتبی مینوی [دوم بهمن ۱۳۵۵]»(۲)
«نخستین بار عارضهٔ قلبی در سال ۱۳۵۳ در زرینکوب ظاهر شد و به خیر گذشت. بیماریای که در تنِ او خانه کرده بود، در بهارِ ۱۳۵۷ با هیبتی سختتر بر او حمله آورد. در آن حال به من گفت: «فلانی، حالِ خوشی ندارم و نمیدانم چه باید کرد.»
من به دکتر هوشنگ نهاوندی گفتم و ایشان بیهیچ تأملی ترتیبِ بستری شدنِ او را داد و پزشکانِ قلب را به معالجهٔ او واداشتند.
زرینکوب پس از آنکه بهبودیِ نسبی یافت، به آمریکا سفر کرد و نخستین جراحی بر روی قلبش در آنجا انجام شد.
در نامهٔ ۲۰ مردادماه، پس از خروج از بیمارستان، به من نوشت:
"... نمیدانی اقدامِ سرکار به بستری کردنم در بیمارستانِ دکتر اقبال چقدر بهموقع بود؛ چون بعد از چندین هفته که آنجا بستری بودم، در کلیولند، بلافاصله بعد از ورودم به کلینیک، ضرورت و فوریتِ جراحیِ قلب تأیید شد.
اینکه باید چقدر از تو متشکر باشم البته بستگی به باقیماندهٔ عمر دارد که چه کاری بتوانم کرد. در هر حال چند روزی است از بیمارستان مرخص شدهام، اما نقاهت هنوز باقی است".»(۴)
یادماندهای از دکتر هوشنگ نهاوندی
ایرج افشار در گزارشی نوشته است:
«امسال [=۱۳۵۵] دانشگاه تهران به ابتکار دکتر هوشنگ نهاوندی، رئیس وقت آن دانشگاه، به چند تن از ایرانیان، دکترای افتخاری داد و مراسمِ آن در روز سوم آبان انجام شد. اسامی گیرندگان دکتری در رشتههای ادبیات، الهیات و علوم بدین شرح است:
- فرنگیس شادمان، دکتر غلامعلیرعدی آدرخشی و حبیب یغمایی از دانشکدهٔ ادبیات
- احمد آرام و محمد پروین گنابادی از دانشکدهٔ الهیات و معارف اسلامی
- دکتر غلامحسین مصاحب از دانشکدهٔ علوم.
قسمتی از سخنانِ دکتر هوشنگ نهاوندی، که گویای دلبستگیِ او به فرهنگِ ملّی و احترام به بزرگانِ علمی و ادبیِ کشور است، نقل میشود:
«دانشگاه ما همواره بزرگداشت سرآمدان جامعهٔ ایرانی را، در هر رشته و زمینهای، از رسالتهای استوار و سنتی خود میشناسد؛ چه آنان که خود رسماً متعلق به دانشگاهاند و چه آنان که نیستند.
اگر سنت حقشناسی در جامعهای وجود نداشته باشد و مؤسسات فرهنگی و اجتماعی قدر خدمتگزاران راستین را ندانند و پاس حرمت آنان را ندارند، چگونه میتوان به ادامهٔ سنت خدمتگزاری و ازخودگذشتگی و درستی و راستی امیدوار بود؟
اگر قدر خدمت آنان که عمر خود را بدون توقع و تظاهر وقف میهن خویش کردهاند دانسته نشود، چگونه میتوان انتظار داشت که جوانان به راه خدمتگزاری و ازخودگذشتگی بروند؟ و کدام جامعه است که بدون صداقت در خدمت و پاکباختگی در راه هدفهای والای انسانی و فرهنگی و معنوی، و فقط بهخاطر جلب منفعت مادی، قوام و دوام داشته باشد؟
پیشرفتِ جوامع در مادیات هست، اما تنها در مادیات نیست. جامعهای که تنها خود را وقف پیشرفتِ مادی کند و از اعتناء و احترام به اصول اخلاقی و معنوی و مبانی فرهنگی غافل بماند، به حکم تجربهٔ تاریخ محکوم به فناست.
سرآمدانی که امروز به دریافتِ درجهٔ دکتریِ افتخاری از دانشگاه ما نائل میشوند، هر یک سهمی بزرگ در تحول فرهنگ و دانش و ادب ایرانی در طی نیمقرن اخیر داشتهاند. برای حفظ و صیانت زبان فارسی، زبان ملت ما، از رودکی و فردوسی و بیهقی تا فروغی و بهار و هدایت کوششها کردهاند.
زبان فارسی، یعنی نقطهٔ اتکای وحدت و هویت ملّی ما، به چند تن از کسانی که امروز از دانشگاهِ تهران دکتریِ افتخاری میگیرند دینی بزرگ دارد، زیرا آنان در تاریخِ پیشرفت فرهنگ نوین ایران سهمی شایسته و والا داشتهاند و در شناساندن و شناساییِ تمدنِ بزرگِ اسلامی، که ایرانیان در ساختنِ آن بزرگترین سهم را داشتهاند، کمکهای ارزنده کردهاند.
کارنامهٔ زندگی و دوران خدمت بزرگانی که امروز برترین جلوهٔ تقدیر و سپاس از بزرگترین و قدیمیترین دانشگاهِ کشور ما به آنان تقدیم میگردد، سراسر صداقت در خدمت، اخلاص، عمل، شرافت در زندگیِ فردی و اجتماعی، اجتناب از تظاهر و خودنمایی، و توجه به رعایت اصول اخلاقی و معنوی است؛ یعنی آنچه خدمتگزاران واقعی را مشخص و ممتاز میسازد.
آنان در طی سالیان دراز زندگی و خدمت خود، در شرایط و مقتضیاتی کاملاً متفاوت، تنها به ایران اندیشیدهاند؛ به ملت ایران، به تاریخ ایران، به تمدن ایرانی؛ به سرزمینِ مقدسِ پدرانشان که باید سرافرازتر به نسلهای آینده، به فرزندانِ ما، سپرده شود..»(۱)