#مرور
پروندهی
قسمت
نوبل ادبیات ۲۰۲۶ در دستهای یک باستانشناسِ کلمات: آن کارسون
آن کارسون (Anne Carson)، شاعر، جستارنویس و پژوهشگر ادبیات یونان باستان، برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۶ شد؛ نویسندهای که مرز میان شعر، فلسفه، نقد و ترجمه را درنوردیده است.
کارسون در «خودزندگینامهٔ سرخ» اسطورهای یونانی را به روایتی معاصر از میل و رنج بدل میکند؛ در «اروس، شیرینتلخ» به سراغ مفهوم عشق میرود و در «نوکس»، سوگ برادرش را با عکس، واژه و خاطره بازمیآفریند.
برای کارسون، اسطورههای کهن فسیلهای موزهای نیستند؛ زبانی زندهاند برای بیان بحرانهای انسان امروز.
نوبل امسال، شاید پاسداشت جسارت در فرم و پیوند اندیشه با ادبیات باشد.
#نوبل_ادبیات #آن_کارسون #مرور
مسیرِ طیشده:Читать полностью…
ما از «شاید»های سمیِ اضطراب شروع کردیم؛ از آنجا که مغز مدام سناریویِ خرابی مینوشت. در پانیک، دیدیم که چطور آن «شاید»ها به «هست» تبدیل شدند و جهان را در هم شکستند. سپس در کالبدشکافیِ تن، دیدیم که چطور ملافهها و عضلات در برابرِ ترس، تسلیم شدند.
حالا در ایستگاه چهارم، به ایستگاهِ آخرِ توانِ بدن میرسیم: فرسودگیِ محض. وقتی مغز برای زنده ماندن، عامدانه کرکرهها را پایین میکشد.
#مرور
قسمت سوم | بدنی که در آتشبس نیست
خبرها هر روز
یک درِ نیمهباز باقی میگذارند:
شاید دوباره.
شاید امشب.
شاید فردا.
نه میتوانی
مثل وقتِ خطر بترسی،
نه میتوانی
واقعاً آرام شوی.
بدن
در همین فاصله گیر میکند.
عقل میگوید:
«الان خبری نیست.»
اما بدن...
ماهیچهها
زبانِ استدلال را یاد نمیگیرند.
برای ضربهای جمع میشوند
که شاید هرگز نیاید.
گاهی با تپش،
لرز،
عرق سرد،
بیخوابی.
گاهی هم
با خاموشی.
انگار بدن نمیداند
محاصره تمام شده
یا فقط
موقتاً ساکت شده است.
خواب هم
دیگر پناهگاه نیست.
گاهی
از بلندی پرت میشوی،
گاهی
کفش را پابهپا میپوشی،
و گاهی
ستارهها
شبیه موشک
از آسمان کنده میشوند.
صدایی در راهرو،
لرزش گوشی،
غژغژ کمد،
صدای دورِ سگ...
و ناگهان
قلب تند میزند
و تن
خیسِ عرق میشود.
کافکا
این وضعیت را خوب میشناخت.
در «لانه»،
موجودی که برای امنیت
پناهگاه ساخته،
حالا در همان پناهگاه
گوش به صدایی سپرده
که معلوم نیست
هست
یا نیست.
بدنی که دیگر
به ملافههای تمیز
اعتماد ندارد.
#مرور
پاشو.
ملافه را پس بزن.
این خاکسترِ ققنوس نیست.
آن مغزِ اشرافی
که خیال میکرد
اگر یک روز نباشد،
جهان لَنگ میزند،
حالا گوشهی رینگ نشسته،
قهوه میخورد
و سیگار.
مبارک است.
دیکتاتورِ توی سرت
فعلاً گورش را گم کرده.
از امروز
بلندترین اندیشهی فلسفیات
میتواند این باشد:
«چی بخورم؟»
بدنِ بیچاره را نگاه.
سالها
مثل باربرِ بیجیره و مواجب
کلهات را اینطرف و آنطرف کشیده؛
جلسه،
ترس،
فکر،
اضطراب،
شببیداری.
حالا حق دارد
لنگهایش را دراز کند
روی کاناپهای
که هیچ ربطی
به کانت،
دکارت
و هیچ کوفت دیگری ندارد.
سکوت را هم
اینقدر مقدس نکن.
کتری دارد قلقل میکند.
یک گنجشکِ احمق
پشت پنجره
بدون حتی یک پاورقی
دارد برای خودش
دنیا را میترکاند.
جهان
بدون تحلیل تو
هم ادامه داده.
چه بهتر.
قهوهات را بخور.
امروز
کاملاً بیخاصیت باش.
هیچکس هم
نمیمیرد..
قسمت دوم | پانیک
اگر اضطراب،
مدام میگوید:
«یک اتفاقی خواهد افتاد»،
پانیک
لحظهایست که
احساس میکنی
اتفاق افتاده است.
نه لزوماً بیرون.
در تو.
گاهی
خستگی،
بیخوابی،
هجوم خبرها،
صداها،
فشارهای کوچکِ پشت سر هم،
تو را تا جایی میبرند
که دیگر
یک چیز کوچک کافیست.
یک تپش،
یک صدا،
یک فکر.
و ناگهان
از آستانه رد میشوی.
دیگر نمیتوانی
مثل چند دقیقه قبل
به جهان نگاه کنی.
اتاق همان اتاق است،
آدمها همان آدمها،
خیابان همان خیابان؛
اما انگار
همهچیز
یک قدم به سمت تو آمده است.
صداها بلندترند.
فاصلهها کمتر شدهاند.
بدن
دیگر جای امنی نیست.
اضطراب میگفت:
«ممکن است چیزی خراب شود.»
پانیک میگوید:
«خراب شده.»
و بدترین بخشش
همیشه ترس از مرگ نیست.
گاهی
احساس میکنی
تمام جهان
در متلاشی شدن تو
دست دارد.
صدا،
نور،
آدمها،
دیوار،
حتی بدن خودت.
برای چند دقیقه
دیگر نمیدانی
باید از چه چیزی
فرار کنی.
چون چیزی
یکجا
روبرویت نیست.
همهچیز
اطرافت است.
و شاید
درونت.
بعد
آرامآرام
شدتش کم میشود.
جهان
دوباره
سر جای خودش برمیگردد.
اما تو
تا مدتی
به این برگشتن
اعتماد نمیکنی.
از آن پس
گاهی یک تپش،
یک سکوت،
یک خستگی ساده،
کافیست
تا یادت بیفتد
یکبار
از آستانه
رد شدهای.
در قسمت بعد:
بدنی که در آتشبس نیست؛
وقتی اضطراب، به خواب، عضلات و پوست راه پیدا میکند..
#مرور
جهان مدرن
فقط سریعتر نشده است؛
خبرها
تا اتاق خواب میآیند،
کار
تا آخر شب ادامه پیدا میکند،
آدمها
همیشه در دسترساند،
و مغز
کمتر از گذشته
فرصت خاموش شدن دارد.
ما در جهانی زندگی میکنیم
که در آن
هر لحظه چیزی
میتواند توجه ما را بخواهد:
یک پیام،
یک صدا،
یک خبر،
یک هشدار،
یک احتمال.
اما مغز انسان
با سرعت جهان
بازطراحی نشده است.
همان مغزی که زمانی
باید صدای خشخش علفها را
از خطر تشخیص میداد،
حالا باید
میان صدها نشانهی روزانه
تصمیم بگیرد
کدامیک واقعاً مهم است.
گاهی موفق میشود.
گاهی هم
سامانهی خطر
بیش از اندازه بیدار میماند.
از همینجا
اضطراب آغاز میشود،
گاهی به پانیک میرسد،
و حتی میتواند
به خواب،
حافظه،
بدن
و رابطهی ما با دیگران راه پیدا کند.
در هفت قسمت
میخواهیم مسیر این ترس را دنبال کنیم:
از جهان بیرون
تا مغز،
از مغز
تا بدن،
و از بدن
تا خواب و رفتار جمعی.
و گاهی
به ادبیات برمیگردیم؛
جایی که انسان
سالها پیش از آنکه
سازوکار اضطراب را بشناسد،
آن را نوشته بود..
#مرور
خانه اختر ادب
#پروین_اعتصامی 🌹
توضیحات خانم حشمت آداب و خواهرشان درباره آخرین سالها و روزهای زندگی شاعر نامی ایران
🔵
🌺
🌱آهنگ بینظیر دو کودک با ترجمه اصولی و دقیق اسپانیایی ...
Читать полностью…
اختراع خداحافظی
یک دسته نامه دارم
یک دسته خاطره
میشد چشم هر دو را درآورم
میشد مثل پیشبندی چلتکه آنها را به تن کنم
می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشککن
تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا میشد و روی آب میایستاد
شاید اگر از شر آنها خلاص میشدم میتوانستم پشت این فقدان را به خاک بمالم.
از اینها گذشته، چانه زدن برای چیست اگر دیگر تماسهای تلفنی گران در کار نباشد،
دیگر سفرهای طولانی هوایی در آسمان مه گرفته در کار نباشد
خندههای دیوانهوار یا دعاهای کشیش برای معاملات خُرد.
کسی چه میداند شاید آن کشیش هنوز بر آن بالشت مه شناور باشد.
و دعا میکند برای ما. و دعا میکند برای ما.
آیا باید با این روح زشتم بنشینم اینجا
و نبودن تو را دعا کنم؟
دوره این شعارهای توخالی گذشته است.
اینجا بر گلمیخ حقیقت مینشینم.
از هیچکس نباید بیزار بود جز ماهی لاغر خاطره
که از لایههای مغز من بیرون میپرد.
از هیچ کس نباید بیزار بود جز حس تیز پیراهن شبم
که مثل نوری خاموش تنم را کبود میکند
و بوسهای را به یادم میآورد که ما اختراع کرده بودیم
زبانهایمان مثل شعرها با هم دیدار میکردند، به دهان بازمیگشتند
و تب خواستن را در تن بیدار میکردند.
خندهها، نقشهها، نوارهای کاست، نوازشی که به راه خود میرفت و آواز میخواند-
همه باید شکسته و دفن شوند در گاوصندوقی امن.
از مرگی ملول پر شدهام و تنها یک سیاهی خسته از سیاهی
از گاوصندوق چکه چکه بیرون میچکد.
باید شکمش را بشکافم و بعد قلب را، پاها را
پاهای دو تن که زمانی بر هیمههای چوبی بزرگ یکی بودند
و آتش بزنم، درست مثل خودم که آتش گرفتم، و بگذارم
در میان شعلهها بچرخد، تا به آسمان برسد
و با سرخی خود آسمان را مهیب سازد.
آن سکستون
📊 نظرسنجی
یک سؤال برای نویسندهها، شاعرها و خوانندههای جدی:
اگر مجبور باشید فقط یک چیز را انتخاب کنید، چه چیزی بیشترین عمق را به شعر و داستان میدهد؟
۱. تجربهی زیسته
۲. رنج و درد
۳. فلسفه و دانش نظری
۴. تخیل و قدرتِ فرم
فقط یک گزینه.
اگر انتخابتان را جدی میدانید، در کامنت بنویسید چرا.
.
#مرور
#مرور | یک پرسش ادبی
نوبل ادبیات؛ کشف استعداد یا تثبیت اعتبار؟
آیا برندگان نوبل واقعاً افقهای تازهای به ادبیات میگشایند، یا نهادهای فرهنگی و مناسبات قدرت نیز در انتخاب آنها نقش تعیینکننده دارند؟
به نظر شما انتخاب برندگان نوبل ادبیات بیشتر تحت تأثیر چیست؟
🔹 ارزش و نوآوری ادبی آثار
🔹 اعتبار، روابط و مناسبات فرهنگی
🔹 ترکیبی از هر دو
انتخاب شما چیست؟ چرا؟
#مرور
قسمت چهارم | فیوزی که میپرد؛ وقتی ذهن کرخت میشود
حافظه،
کارِ زمانِ صلح است.
برای به خاطر سپردن،
باید بایگانی باز باشد
و ذهن
فرصتِ تماشا داشته باشد.
اما وقتی بدن
مدتها در آمادهباش میماند،
انگار مغز
دیگر توانِ نگهداری
اینهمه جزئیات را ندارد.
اول،
چیزهای کوچک گم میشوند:
کلید را کجا گذاشتم؟
دیروز چه تاریخی بود؟
آن کتاب دربارهی چه بود؟
بعد،
نوبت به کلمات میرسد.
کلمهای نوک زبانت است،
اما پیدایش نمیکنی.
تمرکز کردن
شبیه شنا کردن
در آبِ گلآلود میشود.
گاهی نامش را
«مهِ مغزی» میگذارند.
اما کرختی
چیز دیگریست.
گاهی آنقدر
در معرض ترس میمانی
که دیگر
حتی نمیتوانی بترسی.
جهان
پشت شیشهای ضخیم میرود.
صداها دور میشوند،
خبرهای فاجعهبار
شبیه گزارشِ آبوهوا
خوانده میشوند.
و تو
از پشت شیشه
به زندگی نگاه میکنی،
بیآنکه چیزی
در تو تکان بخورد.
اینجا دیگر
خطرِ انفجار نیست؛
خطرِ فرسودگیست.
در «در انتظار گودو»،
بکت
دو مرد را در انتظار نگه میدارد.
یکی دیروز را به یاد میآورد،
دیگری
مطمئن نیست
دیروز هم
همینجا بودهاند.
درخت سر جایش است.
کفشها هم.
اما حافظه
دیگر شاهدِ مطمئنی نیست.
شاید هولناکترین بخشِ فرسودگی
همین باشد:
نه اینکه چیزی را فراموش کنی،
اینکه دیگر
برای به یاد آوردنش
اصراری نداشته باشی.
در قسمت بعد:
وقتی ترس، نزدیکترین آدمها را غریبه میکند؛ رابطه در سایهی انزوا و سوءظن.
مجموعه داستان صدای جیرجیرکی یک زن
از انتشارات آثار برتر منتشر شد.
اینستاگرام nemat.moradi3
asarebartarpub.ir/product/صدای-جیرجیرکی-یک-زن
لینک خرید اینترنتی مجموعه داستان صدای جیرجیرکی یک زن از نعمت مرادی
دوستانی که تمایل به تهیه این مجموعه داستان دارند می توانند از طرق این لینک کتاب را با تخفیف از انتشارات آثار برتر تهیه بفرمایند.
یا باشماره خودم تماس بگیرند
من در تلگرام و واتساپ و اینستاگرام جوابگوی دوستان خواهم بود
09195134410
شماره همراه من
nemat.moradi3ا
ایستاگرام
✍️«داستانی از برانکس» داستانی از دوران بلوغ است که در قالب یک فیلم گانگستری پیچیده شده است. این .mp4
Читать полностью…
شب
دنیا را بستم.
صبح دیدم
باران باریده .
بوی خاکِ نمخورده،
درختِ گردو خیس .
دنیا
بیاجازه
ادامه داده بود.
قسمت اول | اضطراب
ترس،
معمولاً چیزی را نشان میدهد:
یک صدا،
یک حادثه،
یک خطر.
اما اضطراب
میتواند پیش از خطر
شروع شود.
هنوز اتفاقی نیفتاده،
اما مغز
سناریو میسازد.
اگر چنین شود؟
اگر نرسم؟
اگر از دست بدهم؟
اگر خبری برسد؟
اضطراب،
در اصل دشمن انسان نیست.
بخشی از سامانهی بقاست؛
کمک میکند
آماده شویم،
دقت کنیم،
خطر را پیشبینی کنیم.
مشکل از جایی آغاز میشود
که این سامانه
بیش از اندازه بیدار میماند.
بدن در اتاقی امن نشسته،
اما مغز
هنوز دنبال خروجی اضطراری میگردد.
قلب کمی تندتر میزند،
عضلات سفت میشوند،
خواب سبکتر میشود،
توجه
به سمت نشانههای خطر کشیده میشود.
و گاهی
آنچه هنوز رخ نداده،
از چیزی که واقعاً رخ داده
بزرگتر میشود.
ادبیات
سالهاست این وضعیت را میشناسد:
شخصیتی که منتظر حادثهای است
که شاید هرگز اتفاق نیفتد،
خانهای که آرام است
اما راوی
آرام نیست.
علم به آن
«اضطراب» میگوید.
ادبیات،
گاهی فقط
در را نیمهباز میگذارد.
در قسمت بعد:
وقتی اضطراب ناگهان به پانیک میرسد..
#مرور
پاییز نگران نیست.
کمی بیشتر از همیشه
دارد قرمز میشود.
قرمز هست،
رنگهای تندتر هم هست؛
رنگهایی
که هنوز
هیچکس نکشیده.
بچهها میدانند.
قرمزِ تند،
زردقرمز.
زردقرمز
مثل فریادِ زرد است.
آنجا هم رفتهام.
خبری نبود.
خبر زیاد بود
و همه
زیادی ساکت بودند.
آنجا
و اینجا
آخرین جاهاییست
که میروم.
رنگهایی دیدهام
که هیچکس ندیده.
هیچکس.
این کلمه
ساده نیست.
هیچکس
یک پیچِ آخر است؛
پیچی
که بعد از آن
دیگر معلوم نیست
باید رفت
یا برگشت.
آنجا
رنگهایی هست
که ترکیبشان سخت است.
باید خیلی نقاش باشی،
اهلِ دست،
اهلِ قلم،
تا بتوانی
فقط یکیشان را
بکشی.
مرغِ شب
امشب
ساکت است.
برخی سنتهای قدیم تصورش هم امروز سخت است! این درها به خانه همسایه باز میشد تا در مهمانی ها شریک هم باشند!
تصوير از خانه پروین اعتصامی است در تبريز است که ثبت آثار ملى رسيده
شاید زمین معلق است
نمیدانم
شاید ستارهها بریدههای کوچک کاغذی هستند
که قیچیهایی غولپیکر درستشان کردهاند
نمیدانم
شاید ماه اشکیست یخزده
نمیدانم
شاید خدا تنها صداییست ضعیف
که کرها میشنوندش
نمیدانم
شاید من هیچکس نیستم
درست است، من جسمی دارم
و قادر نیستم از آن بگریزم
دلم میخواهد از افکارم رها شوم
اما حرفش را هم نمیشود زد
بر لوح سرنوشت حک شده
که من اینجا در این قالب انسانی گرفتار شوم
ازاین رو
میخواهم توجهات را به سوی مشکلم جلب کنم
حیوانی درونم هست
خرچنگی بزرگ
که بهسرعت به قلبم چنگ میزند
دکترهای بوستون تسلیم شدهاند
آنها چاقو، سوزن، گازهای سمی و از این قبیل چیزها را امتحان کردهاند
خرچنگ جا خوش کرده
وزن زیادی دارد
میکوشم فراموشش کنم، به کارهایم میرسم،
بروکلی میپزم، کتابها را باز میکنم و میبندم
دندانهایم را مسواک میزنم
و کفشهایم را گره
دعا را هم امتحان کردهام
دعا که میکنم اما خرچنگ محکمتر چنگ میزند
و درد شدت میگیرد
زمانی خوابی دیدم
شاید خواب بود
خواب اینکه خرچنگ، بیخبری من از خداست
اما من کیستم که به خواب معتقد باشم؟
آن سکستون
با مشتی آب،
با دستمالی خیس،
با حشرهکش
میمیرند؛
⠀
اما مرگِ آنها
تنها یک وقفه است.
⠀
هنوز ردِ دستمالمان
خشک نشده،
از شکافهای تازه،
از مسیرهای نرفته
برمیگردند.
⠀
و ما
دوباره جارو میکشیم،
دوباره میشوییم،
دوباره
دانهای را از کفِ اتاق
برمیداریم.
⠀
آنها اما،
بدون تئوری،
بدون هیچ فلسفهای برای بودن،
گردوی سخت را سوراخ میکنند،
در شیشهی عسل
غرق میشوند
و از هرچه جا مانده
سهمی میبرند.
⠀
در غیابِ ما
خانه زود تسخیر میشود:
⠀
مورچهها،
موریانهها،
عنکبوتها.
⠀
حتی وقتی همه مردهاند،
حتی وقتی زمین
گورستانِ دستهجمعیِ آنهاست،
⠀
باز هم یکی،
تنها یکی،
⠀
شروع میکند
به حرکت.
در پی درخواست پژوهش گران ودانشجویان ادبیات کتابهای تخصصی فوق نقدیم کتابخانه مرور می گردد👆
Читать полностью…
▫️ مرا به من مفریب (بایزید بسطامی)
▫️ قطعه: شوپن از کنسرتو شماره یک op 11
▪️ آستراخان کافه | کانالی برای راه یافتن به جهان سیال موسیقی و ادبیات
🌀| @astrakancafe
گروه داستانی روناک
نقد رمان آوار از مریم عربی
دبیر نشست نعمت مرادی
منتقدین خزر مهرانفر و فاطمه آزادی
عکاس خانم محدثه رمضانی
تاریخ و آدرس چهارشنبه ۸ مهر ماه ساعت ۵ الی ۷ در میدان انقلاب خ ژاندارمری پلاک ۶۴
خانه هنر انتشارات نیماژ
ورود برای دوستان عمومی و رایگان می باشد.