4414
امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیدهام ولی بیرسنم #مولانا 🌼❤با ما همراه باشید ❤🌼
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی؟!
#مولانا
┄✨❊🌼❊✨┄
دست بنه بر دلم، از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر، از می و ساغر مپرس
عشق چو لشکر کشید، عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از منِ مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب
چون به تنور آمدی، جز که ز آذر مپرس...
#مولانا
┄✨❊🌼❊✨┄
وگفت:اصل ما در این طریق، خاموشی است
وگفت:شوق، ثمرهء محبت بُوَد
وگفت:محبّت را از آن نام محبت کردند که
هر چه در دل بُوَد جز محبوب، محو گرداند
وگفت:ادب،اعتمادگاه فُقَراست و آرایش اغنیا
وگفت:اِخلاص، صدقِ نیّت است
وگفت:هرکه وحشتِ غفلت،نچشیده باشد
حلاوتِ اُنس نیابد
وگفت:اندوهگین آن بُوَد که پروای آنش نَبُوَد
که از اندوه پرسد
#عطار_نیشابوری
#تذکرة_الاولیاء
┄✨❊🌼❊✨┄
گر به هر گوشه گذارند پی صید تو بندی
همه در بند بیاری و نیفتی به کمندی
به چه از دست تو نالم به چه پا از تو گریزم
که تو دست همه بربستی و از پای فکندی
تو گشاده رخ و چشم همه سوی تو، خدا را
گو بیارند و بر آتش بگذارند سپندی
نظر یار به غیر است، دریغا ز کمانی
منظر دوست بلند است، دریغا ز کمندی
تلخ کامان همه در آرزوی چاشنی تو
چند ای میوه ی شیرین تو برین نخل بلندی
به کدامین طرف ای سیل روانی تو که دیگر
خانه ای نیست که بنیاد وی از بیخ نکندی
#مجمر_اصفهانی
┄✨❊🌼❊✨┄
شعری زیبا از #میرزاده_عشقی
در ستایش "فردوسی بزرگ"
این شنیدستم که عیسی مرده ای را زنده کرد
مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد
نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او
شد جهان آیینه دار چهره و آیین او
هر دو فرسخ، یک کلیسایی به پا بر نام او
گشت تاریخ همه تاریخها، ایام او
وقف شد یکشنبه ها از بهر نام نیک او
روز وشب ناقوسها گوینده تبریک او
الغرض مردم از سیبری تا آمریک
دائما تعظیم و تکریم است بر آن نام نیک
گر حکیمی مرده ای را زنده سازد این چنین
بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین
بهر فردوسی چه باید کرد کو از کار خویش
یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش
مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد
از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد
#۲۵اردیبهشت
#روز_ملی_بزرگداشت_فردوسی_بزرگ
┄✨❊🌼❊✨┄
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغیست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!
#محمد_رضا_ترکی
┄✨❊🌼❊✨┄
در دیگران می جوییام اما بدان ای دوست
اینسان نمییابی زمن حتی نشان ای دوست
من در تو گشتم گم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی پژواکسان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای
دوست
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای
دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
آن سان که میخواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
#محمدعلی_بهمنی
┄✨❊🌼❊✨┄
روی تو خوش مینماید آینهٔ ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینهٔ صافی
خویِ جمیل از جمالِ روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صیدِ بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایرِ مسکین که مهر بست به جایی
گر بِکُشندش، نمیرود به دگر جا
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد اَحِبّا نمیبرم به اطبّا
برخیِ جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدانِ ثریا
گر تو شکرخنده آستین نفشانی
هر مگسی طوطیی شوند شکرخا
لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
مردِ تماشای باغِ حسن تو سعدیست
دستْ فرومایگان برند به یغما
#سعدی
┄✨❊🌼❊✨┄
نخورد جرعهای و عشق از دهان افتاد
همین که دیدمش از دستم استکان افتاد
سکوت کردم و ساز دلم که ناکوک است،
به یاد گوشهی غمگین اصفهان افتاد
که داغ بوسهی ما را هنوز بر دل داشت
که آتش تنمان هم به جان آن افتاد
و کوچه کوچه ی جلفای مست لایعقل
میان مردم عاقل...تکان تکان...افتاد!
-بلند میشود از هرکجا که رد شدهایم
همیشه دود...نگاهم بر آسمان افتاد -
و دستهاش که در دست من گره خورد و
گره به کار رقیبانش آن زمان افتاد
قدم زدیم غروب غریب خواجو را
چه عکسها که در آن رود نیمه جان افتاد
قدم زدیم چنان بی هوا، ندانستیم
چرا مسیر من و او به ناژوان افتاد
و او به هیئت سلطان حسین آمد و رفت...
درون نصف جهان ناله و فغان افتاد
"چقدر تلخ و غمانگیز و بیسرانجام است"
دوباره قصهی ما بر سر زبان افتاد
چه شد که عشق من اینگونه از دهان افتاد؟؟
چه شد که از سرش این عشق ناگهان افتاد؟..
#مریم_آرام
┄✨❊🌼❊✨┄
... به حدّ و وصف نیاید که من ز غم چونم
به وهم خلق نگنجد که من چهسان زارم
خدای داند زینگونه زندگی که مراست
به جان و دیده و دل، مرگ را خریدارم ...
#انوری
┄✨❊🌼❊✨┄
آمان اللاه یِئنه شیطان گلیب ایمان آپارا
قُورویون قُویمایون ایمانوزی شیطان آپارا
منیم ، اینسانلیغمین گُؤرنه حصاری یاوادیر
کی گونوز غولِ بیابان گلیر اینسان آپارا
خرمنی ساققیزا وِئردیک نه یامان چَرچی دی بو
هِی گلیر کَنده بیزه درد وئره درمان آپارا
چورَگ آلمیش اَلینه ، آج نئجه طاقت گتیسین
اِئله بیریازگئجه سی قیزگلیب،اوغلان آپارا
قانلی دیرناخلارینان«انگلیس» اَل قاتدی بیزه
باخیسان«روس»دا آرازدان کئچیر ایران آپارا
آرادان بیرده بیزی بُؤلسه لر اربابلاریمیز
قورخورام قُویمیالار تبریزی ، تهران آپارا
قارا طوفان کی داخی خلقیله شوخلوق اِئله مز
سِئل گرَک اِئل داغیدا،اِئو ییخا،ایوان آپارا
بو قارانلیق گئجه لرده قاپوموز پیس دُویولور
نه بیلیم ،بلکه اَجَل دیردایانیب جان آپارا
آناما سُویله یین اُوغلون ییخیلیب سنگرده
تِئللرین باس یاراما ، قُویما منی قان آپارا
سَلقه لی اُغرو تاپیلمیشسا بو باشسیز یئرده
«شهریار»دان دا گرَک بیر دُولی دیوان آپار
#شهریار
┄✨❊🌼❊✨┄
تا که بودیم نبودیم کسی،
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند،
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا رفت به عزت ببرندش سر دست
آه میترسم شبی رسوا شوم،
بدتر از رسواییم تنها شوم
آه ازآن تیر و از آن روی و کمند،
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
#اقبال_لاهوری
┄✨❊🌼❊✨┄
.
متعالیترین شیوهی
زندگیِ با شرافت در این دنیا ،
این است که ؛
همان چیزی باشیم
که وانمود می کنیم .
┄✨❊🌼❊✨┄
حالِ صـورت اینچنین و
حالِ معنی خود مپـرس
روح مست و عقل مست و
خاک مست، اسرار مست
تا نگویی در زمستان، باغ را مستی نمانْد،
مدتی پنهان شدست از دیدهٔ مکار مست
شمس تبریزی به دورت
هیچکس هشیار نیست
کافـر و مـؤمـن خراب و
زاهــد و خمـار مســت
#مولانا
┄✨❊🌼❊✨┄
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم...
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل
چو ذرهها همه را مست و عشقباز کنم
#مولانا
#صبح_بخير
#امروز_با_مولانا
┄✨❊🌼❊✨┄
منم که در شبم از عشق آتشی برپاست
منم که باز رگم رود و سینهام دریاست
سرم به سردی آوازهای روسی بود
دلم چقدر از این التهابها میخواست
دوباره عصر که شد میروم قدم بزنم
هوا تصادفا این روزها چقدر هواست!
دوباره هر زنی از دور پونهای کوهیست
به هر که میرسم این روزها شبیه شماست!
عبور کردی و دیدم که خاطرت پر بود
به قول حافظ از این فتنهها که در سر ماست!
عبور کردی و آن شب فصوص میخواندم
تمام شد، به خودم گفتم این همان سوداست
زنی شریف که گاهی اگر دقیق شوی
غمی به شکل گل از پشت خندهاش پیداست
زنی که فاصلهاش با خیال یک قدم است
بهمحض این که نگاهش نمیکنی رویاست
زنی تکیده که همرنگ این جماعت نیست
شبیه کرگدنیهای روح من تنهاست
زنی که کشته مرا با صدای شیرینش
زنی که بیشتر از نصف خندهاش نعناست
مرا به کشف تعابیری از حقیقت برد
که در مکاشفه آغوش دوست یوحناست
به هر بهانه به او میرسم فقط کافیست
پیاده باشم و باران بگیرد او اینجاست
پر از جراحتم اما به طرز مشکوکی
همین که میرسی از راه زندگی زیباست
بیا که در تو غمی باشکوه میبینم
که بین این هیجانات کوچک استثناست
قدم که میزنی احساس میکنم رودی
و جنس رفتنت از ابرهای بارانزاست
نیاز نیست بگویم چقدر زیبایی
همین که بی تو سرم درد میکند گویاست
چقدر مثل رفیقان رفته میخندی
چه این سکوت ملیحی که میکنی گیراست
مرا به دیدن یاران درگذشته ببر
که خندههای تو هر بار یادی از رفقاست
مقابلم که نشستی بگو نگاه کنم
ببینم این همه تردید و زخم معده کجاست
همین که میروم از هر چه هست دل بکنم
تو مینشینی و دیگر نمیشود برخاست
تو مینشینی و من باز آرمانخواهم
تو مینشینی و تا پلک میزنم فرداست
تو مینشینی و بنشین که بی تو ممکن نیست
به موقع آمدهای اوج سالهای وباست
#محمد_سعید_شاد
┄✨❊🌼❊✨┄
روزی به دو زانو بر دلدار نشستم
گفتم که تویی قبله من گفت که هستم
گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستی
گفتا که همان لحظهاش از ناز شکستم
گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریخت
گفتم که چرا ریختیاش گفت که مستم
گفتم ز که عاشقکشی آموختی امروز
گفتا که بدین شیوه من از روز الستم
گفتم که شکستی دل ما گفت درست است
گفتم که چرا خندهزنان گفت که مستم
گفتم چه شد آن دل که ز قصاب ربودی
برداشت ز زیر قدمش داد به دستم
#قصاب_کاشانی
┄✨❊🌼❊✨┄
💠درستایشِ حکیم فردوسی
بزرگا! جاودانْمردا! هُشیواری و دانایی
نه دیروزی که امروزی، نه امروزی که فردایی
همه دیروزِ ما از تو، همه امروزِ ما با تو
همه فردایِ ما در تو، که بالایی و والایی
چو زینجا بنگرم، زانسوی دَه قرنت همیبینم
که میگویی و میرویی و میبالی و میآیی
به گِردت شاعرانْ انبوه و هر یک قُلّهای بِشْکوه
تو امّا در میان گویی دماوندی که تنهایی:
سر اندر ابرِ اسطوره، به ژرفاژرفِ اندیشه
به زیرِ پرتوِ خورشیدِ دانایی چه زیبایی!
هزاران ماه و کوکب از مدارِ جانِ تو تابان
که در منظومۀ ایران، تو خورشیدی و یکتایی
ز دیگرْشاعران خواندم مَدیحِ مستی و دیدم
خرد مستی کند آن جا که در نظمش تو بستایی
اگر سرْنامۀ کارِ هنرها دانش و داد است
تویی رأسِ فضیلتها که آغازِ هنرهایی
سخنها را همه، زیباییِ لفظ است در معنی
تو را زیبد که معنی را به لفظِ خود بیارایی
گهی در گونۀ ابر و گَهی در گونۀ باران
همه از تو به تو پویند جوباران که دریایی
چو دستِ حرب بگشایند مردان در صفِ میدان
به سانِ تُندَر و تِنّیِن همه تن بانگ و هَرّایی
چو جایِ بزم بگزینند خوبان در گلستانها
همه جان، چون نسیم، آرامشی وَ بْریشمآوایی
بدان روشنروان، قانونِ اشراقی که در حکمت
شفایِ پور سینایی و نورِ طورِ سینایی
پناهِ رستم و سیمرغ و افریدون و کیخسرو
دلیری، بخردی، رادی، توانایی و دانایی
اگر سُهراب، اگر رستم، اگر اسفندیارِ یَل
به هَیجا و هجومِ هر یکیشان صحنهآرایی
پناه آرند سوی تو، همه، در تنگناییها
تویی سیمرغ فرزانه که در هر جایْ ملجایی
اگر آن جاودانان در غبارِ کوچِ تاریخاند
توشان در کالبَد جانی که سُتواری و برجایی
ز بهرِ خیزشِ میهن دمیدی جانشان در تن
همه چون عازَرند آنان و تو همچون مسیحایی
اگر جاویدیِ ایران، به گیتی در، معماییست
مرا بگذار تا گویم که رمز این معمایی:
اگر خوزی، اگر رازی، وگر آتورْپاتانیم
تویی آن کیمیایِ جان که در ترکیبِ اجزایی
طخارستان و خوارزم و خراسان و ری و گیلان
به یک پیکر همه عضویم و تو اندیشهٔ مایی
تو گویی قصه بهر کودکِ کُرد و بلوچ و لُر
گر از کاووس میگویی ور از سهراب فرمایی
خِرَدآموز و مهرآمیز و دادآیین و دینپرور
هُشیوار و خِرَدمردی، به هر اندیشه بینایی
یکی کاخ از زمین افراشته در آسمانها سر
گزند از باد و از باران نداری کوهِ خارایی
اگر در غارتِ غُزها، وگر در فتنۀ تاتار
وگر در عصرِ تیمور و اگر در عهدِ اینهایی،
هَماره از تو گرم و روشنیم، ای پیرِ فرزانه!
اگر در صبحِ خرداد و اگر در شامِ یلدایی
حکیمان گفتهاند: «آنجا که زیباییست، بِشْکوهیست»
چو دانستم تو را، دیدم که بِشْکوهی که زیبایی
چو از دانایی و داد و خِرَد، دادِ سخن دادی
مرنج اَر در چنین عهدی، فراموشِ بِعَمدایی
ندانیم و ندانستند قَدرت را و میدانند،
هنرسنجانِ فرداها، که تو فردی و فردایی
بزرگا! بخردا! رادا! به دانایی که میشاید
اگر بر ناتوانیهای این خُردان ببخشایی
✍محمدرضا شفیعی کدکنی
📖از دفترِ «مرثیههای سروِ کاشمر»
🔹پینوشت:
تِنّین: اژدها / هَرّا: بانگ و فریاد هراسآور و مهیب / عازَر: در انجیل به صورت «الیعازر» آمده است و نام مردی است که مسیح بر سرِ گور او آمد و او را، چهار روز پس از مرگِ وی، زنده کرد. حضرت مولانا فرموده است:
به جهانیان نماید تنِ مرده زنده کردن
چو مسیحِ خوبیِ تو سرِ گورِ عازَر آمد
خوزی: خوزستانی / آتورپات: آذربایجان
┄✨❊🌼❊✨┄
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
#هوشنگ_ابتهاج
┄✨❊🌼❊✨┄
من برگ گلم باغ شبستان من است
وآن بلبل خوش لهجه غزلخوان من است
نوباوهٔ شب که شبنمش میخوانند
هر صبح به نیم بوسه مهمان من است
#ملک_الشعرا_بهار
#صبح_بخير
┄✨❊🌼❊✨┄
داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
با غزالان سخن کارست صیاد مرا
کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟
کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام
هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر
مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من
بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر
سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا
نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر
از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد
می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر
ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون
آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر
هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند
در شکارستان دلها کار شاهین دگر
گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم
قامت خم شد کمند حرص را چین دگر
گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا
موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر
در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل
دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر
#صائب_تبریزی
┄✨❊🌼❊✨┄
«دونوازی ویولن و تنبک در بیات ترک»
#آزاده_شمس: #ویولن
#نازنین_پدرثانی: #تنبک
عاشق نشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
این عشق به اختیار کس نیست
دانم که همین قدر بدانید
هرگز نبرید نام عاشق
تا دفتر عشق بر نخوانید
آبِ رخِ عاشقان نریزید
تا آب ز چشم خود نرانید
معشوقه، وفای کس نجوید
هر چند ز دیده خون چکانید
این است رضای او که اکنون
بر روی زمین یکی نمانید
این است سخن که گفته آمد
گر نیست درست بر نخوانید
بسیار جفا کشید آخر
او را به مراد او رسانید
این است نصیحت سنایی
عاشق نشوید اگر توانید
#سنایی
┄✨❊🌼❊✨┄
در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست
عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
برق صفا نمانده به چشمان دلبران
دیدار هست و دیدهی عاشق نواز نیست
ساقی مریز باده که میدانم این شراب
مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش
مردیم از این که محرم دانای راز نیست
مردم اگر چه قصهی ما ساز کرده اند
ما را زبان مردم افسانهساز نیست
آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
روی نگار و جام می و اشک ساز نیست
ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش
ناز این همه به چهره ی گلهای ناز نیست
سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی
نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست
#فرخ_تمیمی
┄✨❊🌼❊✨┄
در بیست سالگی یاد گرفتم
کار خلاف فایده ای ندارد،
حتی اگر با مهارت انجام شود.
در سی سالگی پی بردم که قدرت،
جاذبه ی مرد است
و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ ’خوشبخت زیستن‛
در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛
بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز
و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن
و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست.
در ۸۵ سالگی دریافتم که زندگی زیباست...
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای؛
تحویل دهی...
خواه با فرزندی خوب...
خواه با باغچه ای سرسبز...
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی...
و اینکه بدانی...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است.
این یعنی تو موفق شده ای!
#گابریل_گارسیا_مارکز
┄✨❊🌼❊✨┄
من از آنِ جادهام…
آنجا که گامهای کسانی
بر گامهایم ره میسپارند
کیست که برای رسیدن به رؤیایم
از من پیش خواهد افتاد؟
کیست که شعری
در ستایشِ باغهای تبعید
روبهروی خانهها خواهد سرود؟
آزادم از فردای شکستهام!
از غیب و از دنیایم!
آزادم از پرستش دیروز!
از بهشتی که بر روی زمین دارم!
آزادم از استعارهها و زبانم!
و گواهی میدهم که من
آنگاه که فراموش میشوم
زنده هستم!
و آزادم!
✍محمود درویش [ فلسطین، ۲۰۰۸-۱۹۴۱ ]
🔃محمد حمادی
┄✨❊🌼❊✨┄
بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
سعادت نظرش خواب غفلتم بربود
دمید صبح وصال و رسید شام فراق
چنان شدم که کسی آید از عدم به وجود
چنان که مه ز فلک روی خویش بنماید
نگار من رخ خوب از کنار بام نمود
دوتا شدم به سلام و نهاده روی بر خاک
نکرده بودم از این خوبتر رکوع و سجود
نداد آن صنم از سرکشی جواب سلام
ولی به غمزهٔ شیرین اشارتی فرمود
که ناصرا ز زبان رقیب میترسم
تو عاقلی و اشارت بسنده خواهد بود
✍ناصر بخارایی
📘 غزل شماره ۳۱۸
┄✨❊🌼❊✨┄
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبَم که دهی، عین عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل، غرق گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
#حافظ
┄✨❊🌼❊✨┄