«تو را دوست داشتم چون شبيه او بودی. تو را میبوسيدم و در آغوش میكشيدم به خيال او. پيش خودم تصور میكردم كه اوست و حالا هم با تو به هم زدم چون تو كه نماينده موهوم من بودی يادگار آن موهوم را چركين كردی.»
صورتکها/صادق هدایت
«ملامت در عاشق و معشوق و خلق، گیرم که همه کس در آن راه بَرَد. امّا اینجا نقطهای هست مشکل که همه کس در آن راه نبَرد و آن ملامت در عشق است_ که چون عشق به کمال رسد، روی در غیبت نهد و ظاهر علم را وداع کند.»
سوانح؛ احمد غزالی
«ناگهانی آدم نمیداند این غم از کجا آمده و به دلش چسبیده. فقط دلش میگیرد.»
محمود دولتآبادی
دلْ بهتری؟
مردم نایین وقتی کسی عزیز از دست میدهد و بخواهند حالش را بپرسند اینطور میپرسند.
کلمهبازی
«غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.»
نامههای عاشقانه؛ عباس معروفی
«نمی دانم چه طور باید با مردم برخورد کرد.من آدم کمرویی هستم.برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم.به خصوص که این دیگران اصلا برایم جالب نباشند.»
- از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان.
تنها یک چیز را میدانم.نه تنها او را دوست داشتم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را مى خواست. و آرزو میکردم که با او در جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد.
بوف کور/صادق هدایت.
«تنها فایده تاریخ اینست که از مطالعهاش انسان از ترقی و آینده بشر هم نا امید میشود.»
بیوگرافی: صادق هدایت.
«سلام بر آنهایی که وقتی تو را خاموش یافتند، رهایت نکردند. مگر بعد از آنکه نور و روشنایی را به تو بازگرداندند.»
بیوگرافی: محمود درویش.
«به شانهام زدهای
که تنهایی ام را تکانده باشی.
به چه دلخوش کردهای؟
تکاندنِ برف
از شانه های آدم برفی؟»
- گروس عبدالملکیان.
«من نشکستهام ،فقط خستهام ای دوست! من ترک نشاط نکردهام، فقط قدری افسردهام ای دوست!»
- نادر ابراهیمی.
در غیاب تو در دنیا را به روی خود بستهام؛ یعنی من عملا نبستهام، خودش بسته شده است. دنیایی که تو در آن نیستی، میخواهم اصلا نباشد. مرا بگو که اینقدر خرم و نمیفهمم که نوشتن این مطالب خیال تو را ناراحت میکند. اصلا مردهشور مرا ببرد که به قد و قواره زندگی تو تراشیده نشدهام.
- نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور.
«بسیار پیشتر از امروز
دوستت داشتم.
در گذشتههای دور.»
- بیژن نجدی.
«حالا اگر فقط جای خالی دیگران بود، غصه ای نداشتم. آدم هر جور که بتواند، با جای خالی دیگران کنار میآید؛ امّا جای خودِ من خالی است و این جای خالی دیگر شوخی بردار نیست.»
دن کاسمورو/ماشادو د آسیس
«اینکه هر دو در یک جای معین آرزوی دیدار همدیگر را داشتیم به آن «جا» ویژگی یگانهای میدهد، آن را به صورت مأوای حس و روح ما در میآورد به آن خاطره و یادگار میبخشد، آن «جا» را دارای «زمان» (تاریخ) میکند و چنین مکانی برای یک قوم، دیگر فقط مکانی جغرافیایی نیست، میهن است.»
روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
«یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.»
زنده به گور/صادق هدایت.
«من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم»
فروغ فرخزاد
«آن کس که تو را قوّت استماع نمیدهد، گوینده را نیز داعیهی گفت نمیدهد.»
فیه ما فیه؛ مولانا
«بسیار خاموش بودی و سخن نگفتی و چون بگفتی، سنگ مَنجَنیق بود که در آبگینهخانه انداختی.»
- تاریخ بیهقی.
«همه خلل یاران و جمعیت آن است که نگاه ندارند یک دیگر را، باید که چنان زیند که ایشان را لاینفک دانند.»
- مقالات شمس.
«من فقط نیاز دارم این عشق را که به آن آگاهم احساس کنم. و آن را در نامهات احساس کردم و قلبم که داشت سال میخورد و میخشکید در رنج، حالا بیدار شده و شروع به دوست داشتن کرده انگار که در شکوفه نشسته باشد.»
.بخشی از نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس.
«ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت»
بیوگرافی: فروغ فرخزاد.
«اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.»
بیوگرافی: صادق هدایت.
«خدایا!
در جستجوی آنچه که
برایم مقدر نکردهای
خستهام مکن.»
- صحیفة فاطمیه.
«مثل یک کابوسِ بیسر، زخمیام
مرگ میخواهم، سراسر زخمیام»
- مهدی موسوی.
«هر دو میدانستند
آنکه بیشتر سکوت میکرد
زخمیتر بود»
- نازان بکراُوغلو؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
«این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم…»
- مسخ / فرانتس کافکا.
«آن کس که تو را قوّت استماع نمیدهد، گوینده را نیز داعیهی گفت نمیدهد.»
- فیه ما فیه؛ مولانا.