marz_ravan | Unsorted

Telegram-канал marz_ravan - مَرزِرَوان|mind's edge

269

ما بر روی مرز نازکی راه می‌رویم بین آنچه هستیم، و آنچه می‌توانیم باشیم! -اینجا مرز روان- ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5311694532

Subscribe to a channel

مَرزِرَوان|mind's edge

"کاش مغز آدم،دکمه خاموش داشت"

🎧 #من_را_بشنو
✍ذهن، مثل شهری متروکه است که هر شب دوباره زنده می‌شود
خیابان‌هایش پر از صدای قدم‌های خاطراتی‌ست که سال‌هاست باید دفن می‌شدند

این بازپخشِ بی‌پایان، مکانیسم بقای ذهن است؛
ذهن از زخم‌ها نمی‌گذرد، چون با آن‌ها زنده می‌ماند
کابوس، بهای هوشیاری ماست
حیوانات می‌خورند، می‌خوابند، فراموش می‌کنند
ما می‌خوریم، می‌خوابیم، و در آتش همان خاطره‌ای که هزاربار مرده، هزارباره می‌سوزیم

فکر، مثل ویروس، خودش را در خاطره می‌کارد، در رؤیا می‌کارد، در امید می‌کارد
و تو بیدار می‌شوی با ذهنی که شبیه اتاقی‌ست پر از مهمانان ناخوانده
می‌خواهی همه را بیرون کنی،
اما در را که باز می‌کنی، فقط مهمانان جدید وارد می‌شوند!
شاید راز رهایی این نباشد که دکمه‌ای پیدا کنیم برای خاموشی مغز؛
چنین دکمه‌ای ساخته نمی‌شود

راز رهایی، اعتراف به این حقیقت است:
ذهن، هیچ‌وقت ساکت نمی‌شود.
و اگر می‌خواهی زنده بمانی،
باید یاد بگیری در همین هیاهو بخوابی،
در همین مهمانیِ جنون برقصی،
و در همین بلبشو، خانه بسازی
🎧 #من_را_بشنو
#روان_به_روایت_من
✨

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

درود جواد جان امیدوارم به مهر باشی.

دیدم چند روزیه دارید به یک سوال پاسخ می‌دید که «تحصیل به درد می‌خوره یا نه؟»

گفتم شاید اگر تجربه‌ام رو به اشتراک بگذارم بد نباشه...

من دانشجوی انصرافیِ دندانپزشکی شهید بهشتی، رتبه‌ی دو رقمی کنکور تجربی ۴۰۱ هستم.

ترم ۷ از ۱۲ از دانشگاه انصراف گرفتم.

تقریبا چهار سال در فضای آکادمیک بودم، اما از همون ابتدا احساس غریبی می‌کردم. نمی‌تونستم با بچه‌ها دم‌خور بشم، با اینکه توی یه خوابگاه بودیم و بچه‌ها همیشه لطف و محبت داشتن به من، اما تعداد دفعاتی که در این چهار سال با بچه‌های دانشگاه یا خوابگاه جایی رفتم شاید به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسه.

نه اینکه انسان منزوی یا تنهایی باشم، ابداً چنین نبود. با دوستانی که در سایر محیط‌ها پیدا کرده بودم هر هفته چند بار قرار ملاقات داشتیم. از کوه‌نوردی گرفته تا جنگل، از خیابون گردی تا پنت‌هاوس نشینی، همش رو در همین چهار سال به لطف دوستان دیگرم تجربه کردم.

دانشگاه «برای من» محیط خوبی نبود جواد جان. هیچ وقت نتونستم باهاش جفت و جور بشم. نه با اساتید، نه با دانشجو‌هاش. من با خدمه ‌و باریستای تمام کافه‌های دانشکده‌های بهشتی از وزارت علوم تا بهداشت رفیق بودم، باهاشون میرفتم والیبال، فوتسال، استخر و ... ولی با دانشجوها؟ نه. با اساتید؟ نه...

برای من دانشگاه پل پیشرفت نبود، فقط یه طناب بود که بهم وصل شده بود و تا میشد منو میکشید عقب. هر بار که میخواستم آزادی ر‌و تجربه کنم در طول این چهار سال، تنها مانعی که جلوم بود دانشگاه بود.

اینقدر این مانع جدی بود که مجبور شدم اول مرخصی بگیرم، و بعد تعداد واحدهای هر ترم رو‌کم کنم، و در نهایت انصراف بگیرم.

دانشگاه همیشه سکوی پرتاب شما نیست، گاهی دره‌ی سقوط آزاد شماست...

دانشگاه یا هر محیط دیگری، آنچه که شما حقیقتا هستید رو به خودتون برمیگردونه. من همیشه اهل مطالعه بودم و هستم، اما اهل مطالعه‌ی آنچه که در دانشگاه تدریس می‌شد؟ نه... نه فقط در رشته‌ی دندانپزشکی، من به مدت یک ترمِ تمام به عنوان مستمع آزاد سر کلاس‌های روانشناسی شهید بهشتی نشستم... حتی اونجا هم تجربه‌ی مشابهی داشتم. بسیار کتاب روانشناختی از اگزیستانسیال تا شناختی، از فروید تا سلیگمن، میخوندم اما آنچه در دانشگاه تدریس می‌شد یا توصیه به مطالعه میشد رو نمی‌تونستم ارتباط بگیرم (جالب بود که عمده‌ی دانشجوها هم همینطور بودند و حداقل ظاهراً احساسِ من رو تایید می‌کردند.)

خلاصه که من آدمِ این فضاها نبودم. روحم روح آزادی بود. آدمِ قید و بندهای محیط آکادمیک نبودم. کنجکاو و جستجوگر بودم، ولی جواب سوالاتم رو از اساتید دانشگاه و رفرنس‌ها نگرفتم...

من دنبال «روحِ زندگی» و «لمسِ معنا» بودم، چیزی که هیچ وقت نتونستم در دانشگاه پیداش کنم یا بسازمش...

مشکل دانشگاهه؟
نه اصلا.
مشکل منم؟
باز هم نه.

مشکل اینه که من آدمِ این مسیر نبودم. حتی اگه مسیر، دندونپزشکی باشه که مردم براش سر و دست میشکنند، حتی اگه خون دل خورده باشم برای رسیدن به رتبه‌ی دو رقمی. حتی اگه هزار و یک مزایای اجتماعی و مالی و ... داشته باشه...

برای من چهار سال طول کشید فهم این حقیقت. چهار سال برای اینکه جسارت و شهامتِ رفتن و بودن رو پیدا کنم.
و آره گاهی اصیل ماندن در رها رفتنه...

الان تقریبا یک سال داره میگذره از اون زمان، و با وجود اینکه جنگ و مصیبت‌های پرشمار دیگه پیش آمده اما بی‌نهایت از تصمیمی که گرفتم راضیم‌ و اینطور بگم که یک ساله واقعاً دارم می‌فهمم که زندگی یعنی چی، علی‌رغم اینکه برای اتخاذ این تصمیم مجبور شدم با همه بجنگم. از خودِ قبلیم گرفته تا جامعه و خانواده و...

تنها یک پیشنهاد دارم به عنوان کسی که از عمقِ یکی از طوفان‌های عمیقِ وجودیش دراومده...

به نوای درونتون گوش بدید رفقا، به اصالت وجودتون‌. باور کنید که جامعه و حتی عزیزترین‌هاتون چند روز دیگه زمانی که «تهی بودگی» مثل ویروسی زندگی‌تون را درنوردید، و فکر و ذکر روز و شبتون شد اینکه چرا من اون زمان به حرف دلم گوش ندادم؟... به شما جوابی نخواهند داد. کسی مسئولیت زیستن و انتخاب‌های شما رو به عهده نخواهد گرفت.‌.. اون لحظه‌ای که با حسرت و پشیمونیِ راه‌ها نرفته و زندگی‌های نزیسته رو به رو می‌شید، هیچ چیز و هیچ کس به دادتون نخواهد رسید... به داد دلتون برسید، قبل از اینکه دیر بشه...


در نهایت از شما خواستارم که این متن رو در صورت صلاحدید در کانالتون انتشار بدید، شاید تصمیمِ زندگیِ من، چراغ راه عزیزی باشه...


به مهر باشید و درجریان‌.
#پیام_شما

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

زخمی که دلیلش یک رابطه بوده،گاهی فقط در رابطه‌‌ای امن می‌تواند باور کند که جهان هنوز مکان امنی است
✍احتمالا عجیب‌ترین تناقضِ تروما این باشد که
انسان دقیقاً در جایی زخم می‌خورد که برای زنده ماندن به آن نیاز داشته؛در نزدیکی،در اعتماد،در دیگری
و بعد همان روانی که تشنه‌ی امنیت است،
از نزدیک شدن می‌ترسد!
انگار درون انسان دو صدا هم‌زمان زندگی می‌کنند
یکی می‌گوید یکی را پیدا کن که بماند
و دیگری که از گذشته آمده، آرام در گوشش نجوا میکند
به هیچ‌کس نزدیک نشو
این تناقض، بی‌منطقی نیست
روان وقتی چندین بار در معرض تهدید قرار می‌گیرد فقط خاطره‌ی حادثه را با خود حمل نمی‌کند
ممکن است معنای امنیت را هم تغییر دهد
چیزی که برای دیگری آرامش است
برای یک انسان زخمی می‌تواند علامت خطر باشد
نزدیکی.وابستگی.اعتماد.حتی دوست داشته شدن
چون اگر زمانی دوست داشته شدن با درد همراه شده باشد،
ذهن ممکن است یاد بگیرد میان عشق و خطر، پیوندی شکل دهد که منطقِ امروز را با ترسِ دیروز اشتباه بگیرد
و اینجاست که تراژدی‌مهمی آغاز می‌شود:
کسی که بیشتر از همه به امنیت احتیاج دارد
ممکن است وقتی امنیت به او نزدیک می‌شود، عقب برود
نه الزاماً چون عشق نمی‌خواهد
چون هنوز بدن و روانش به این اطمینان نرسیده‌اند که این بار پایان داستان،همان قبلی نیست!
او شاید نگوید دوستت ندارم
شاید چیزی عمیق‌تر درونش اتفاق افتاده باشد
چیزی شبیه به -می‌ترسم دوستت داشته باشم-
و این دو جمله فاصله‌ای به اندازه‌ی یک جهان دارند

از نگاه فلسفی اینجا انسان با یکی از قدیمی‌ترین مسئله‌های وجودی روبه‌رو می‌شود:
چگونه می‌توان دوباره به چیزی اعتماد کرد که زمانی همان چیز منبعِ درد بوده است؟
چگونه می‌توان دستت را دوباره به جهان سپرد وقتی جهان یک‌بار دستت را پس زده و رهایش کرده؟
اما بدبختی این است که در این حال باید مراقب یک رمانتیک‌سازی خطرناک هم باشیم
عشق داروی سحرآمیز تروما نیست
هیچ شریکی قرار نیست با بیشتر دوست داشتن،نقش تراپیستمان را به خود بگیرد

رابطه‌ی امن می‌تواند زمینه‌ای برای تجربه‌ی امنیت، اعتماد و ارتباط دوباره باشد
-اما التیامِ تروما معمولاً به چیزی فراتر از پیدا کردن آدم درست نیاز دارد-
ظاهرا سکانس درام فیلم این است که عشق قرار نیست گذشته را پاک کند!
قرار است تجربه‌ای تازه به روان بدهد
تجربه‌ای که در آن،نزدیکی،الزاماً به ویرانی ختم نمی‌شود
در آن می‌توانی(نه)بگویی و هنوز دوست داشته شوی
می‌توانی آسیب‌پذیر باشی و تحقیر نشوی
می‌توانی اعتماد کنی، بدون اینکه مجبور باشی چشم‌هایت را ببندی
میتوانی خودت باشی و قضاوت نشوی
و شاید درمان،در ژرفا و عمق معنای خود، چیزی جز این نباشد: که گذشته دیگر تنها راویِ آینده نباشد
زیرا انسان فقط با آنچه بر سرش آمده تعریف نمی‌شود
با آنچه بعد از آن، آرام‌آرام یاد می‌گیرد‌ و با آن خو میگیرد نیز ساخته می‌شود
ممکن است یک روز،کسی نزدیکت شود...
و این‌بار، روانت به جای فریاد زدنِ خطر،آرام بگوید این‌جا امن است
نه اینکه دیگر هیچ‌وقت نترسی؛بلکه بالاخره بتوانی
با وجود ترس،دوباره دوست بداری🤍
#روان_به_روایت_من
#سواد_رابطه

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

✍اگر از من بپرسید کدام ترانه تصویری وفادار، دقیق و روان‌شناختی از رنج فقدان در دل یک رابطه فروپاشیده ارائه می‌دهد، بی‌درنگ همین قطعه از محسن چاوشی را نشان خواهم داد!
اما این فقط یک دل‌تنگی ساده یا غم عاشقانه نیست
این،کالبدشکافی روان انسانی‌ست که در تله‌ی سوگ مبهم گرفتار شده

جایی میان نبودن و فراموش نکردن، میان جدایی و انکار

این روایت، شرح حال فردی‌ست که نه تنها از معشوق جدا شده، بلکه از خودش نیز فاصله گرفته؛
کسی که در غیاب دیگری، شروع به
تحلیل رفتن کرده،
در غیاب نگاه، معنای خود را گم کرده،
و در نبود پاسخ، به تکرارِ بی‌پایانِ خاطره، پناه برده است!
در چنین وضعیتی، ذهن نمی‌پذیرد که رابطه به پایان رسیده
و روان، به جای فرآیند طبیعی سوگواری، وارد نوعی چسبندگی روانی بیمارگونه می‌شود.
اینجا دیگر سخن از عشق نیست
سخن از درماندگیِ عصبی ناشی از قطع ناگهانی دلبستگی است.
این یعنی روانی که دیگر تفاوتی میان خاطره و واقعیت قائل نیست.
یعنی زیستن در گذشته‌ای که همچون سایه، بر آینده سنگینی می‌کند.
و اینجاست که رابطه، نه تنها تمام شده، بلکه به ابزاری برای فرسودن انسان تبدیل می‌شود!
#شعر_آینه_روان
#رابطه

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

#آیین_شناخت |پلان‌شماره۱
👥بعضی رابطه‌ها با یک گفت‌وگوی‌ساده نجات پیدا می‌کنند
و شاید در بعضی رابطه‌ها، چون هیچ‌وقت سوال درست از هم نپرسیده‌اند،
آرام‌آرام از درون دچار لرزه شوند

روان‌شناسان سال‌هاست می‌دانند کیفیت یک رابطه، فقط به «جواب‌ها» وابسته نیست
گاهی کیفیت رابطه را باید از
«نوع سؤال‌هایی» فهمید که دو نفر جرئت می‌کنند از هم بپرسند و بلدند با هم گفت‌وگو کنند
برای همین، از امروز یک تجربه را با هم شروع می‌کنیم تا گفت و گوی سالم را یادبگیریم

⭕️این یک تست شخصیت نیست⭕️
قرار نیست به شما بگوید رابطه‌تان خوب است یا بد!
فقط قرار است پنجره‌ای باز کند؛
به جایی که شاید مدت‌هاست هیچ‌کدام جرئت نگاه کردن به آن را نداشته‌اید

⚖قانون فقط یکی است:
این تمرین را برای شریک عاطفی‌تان ارسال کنید و بدون فکر کردن زیاد، جداگانه جواب بدهید
بعد پاسخ‌ها را برای یکدیگر بفرستید
تا قبل از دیدن جواب طرف مقابل، هیچ توضیحی ندهید

۱.
به نظر تو
بزرگ‌ترین ترسِ پنهانِ من چیست؟


۲.
اگر قرار باشد فقط یک ویژگی از شخصیت من تا آخر عمر تغییر نکند، دوست داری آن ویژگی چه باشد؟

۳.
فکر می‌کنی من کنار تو، بیشتر «خودِ واقعی‌ام» هستم یا نسخه‌ای که سعی می‌کند دوست‌داشتنی‌تر باشد؟

۴.
اگر فردا تمام خاطرات مشترکمان پاک شود، به نظرت اولین چیزی که دوباره بین ما شکل می‌گیرد چیست؟

۵.
فکر می‌کنی من بیشتر نیاز دارم که «درک شوم» یا «دوست داشته شوم»؟

۶.
اگر فقط اجازه داشتی یک جمله برای آینده‌ی رابطه‌مان بنویسی، آن جمله چه بود؟
---------------------
📲این پست را برای کسی بفرست که میخواهی بین‌تان گفت‌وگویی عمیق و سازنده شکل بگیرد
گاهی یک پاسخ کوتاه...
سال‌ها سکوت را می‌شکند
📌در پست بعدی، با هم تحلیل روان‌شناختی پاسخ‌ها را میخوانیم
میتواند جذاب و شوکه‌کننده باشد!

#روان_به_روایت_من
#سواد_رابطه

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

«هیچ درختی با جابه‌جا کردنِ هرروزه‌ی ریشه‌هایش، به آسمان نرسیده است»


✍جهان، قانون عجیبی دارد،هرچه عمیق‌تر می‌شود،کم‌تعدادتر می‌شود
دریا هزاران موج دارد،
اما یک بستر
درخت هزاران برگ دارد،
اما یک ریشه

و انسان...
تنها موجودی است که گاهی خیال می‌کند
با بیشتر خواستن،
به بیشتر بودن می‌رسد
در حالی که بسیاری از بزرگ‌ترین چیزهای زندگی،
نه از «تنوع»،
که از «تعهد» متولد می‌شوند
عشق،
اعتماد،
معنا،
آرامش...
همه و همه، فرزندانِ ماندن‌اند

هوس، همیشه در حال فریاد زدن است
تعهد،آهسته رشد می‌کند
هوس، وعده‌ی جهان‌های تازه می‌دهد
تعهد،
از همان جهانِ کوچک،
خانه می‌سازد...
روان انسان به تازگی کشش دارد؛
مغز، محرک‌های نو را دوست دارد
اما قلب...
قلب، جایی برای ریشه دواندن می‌خواهد
برای همین است که بعضی آدم‌ها،
سال‌ها از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرند،
بی‌آنکه یک‌بار طعمِ میوه را بچشند
آن‌ها فصل‌های زیادی دیده‌اند،
اما هیچ باغی نساخته‌اند
شاید برکت،
پاداشِ داشتنِ بیشتر نباشد
پاداشِ وفادار ماندن به چیزی باشد
که ارزشِ عمیق شدن را دارد
زیرا جهان،
رازهایش را
به رهگذرها نشان نمی‌دهد
رازهای جهان،
فقط برای کسانی آشکار می‌شود
که آن‌قدر می‌مانند
تا ریشه بدوانند
#روان_به_روایت_من
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

🎥نشست رایگان نقد و تحلیل فیلم
🔥CINEMA PARADIZO(1988-imdb8.5)
📌باحضور منتقد سینما جناب آقای دکتر محمدخسرو حامدزاده
🖇تحلیل روانشناختی و سینمایی
🕓زمان: پنجشنبه ۲۸ خرداد ماه-ساعت۱۶
🔍مکان:مشهد-هاشمیه ۵۵-پلاک۱۳-موسسه تعالی راه آوران رشد-طبقه اول
(ظرفیت دارای محدودیت میباشد)
📱علاقه مندان میتوانندجهت ثبت نام پیغام بگذارند👇:
@hydrrzde

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

گاهی فکر میکنم
بعضی ها
واقعا عاشقِ هم نمی‌شوند...

فقط یک نفر را پیدا می‌کنند
که تنهایی‌شان کنار او
صدای کمتری دارد

ترسناک نیست؟

اینکه شاید بخش زیادی از عشق،
فقط معامله‌ای محترمانه
میان دو ترس باشد!
#فکر_بی‌صاحاب

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

همیشه برایم سوال بوده
انسان ذاتا شاد است مگر اینکه خلافش ثابت شود؟
یا
ذاتا غمگین است و باید خلافش ثابت شود؟
شاید از روزی که متولد شد،سیاهی دنیا بر سرش آوار شد!
شاید هم از سیاهی در آمد و قلبش رنگی شد
"هرچه که هست مجبور است به پذیرش"
#فکر_بی‌صاحاب

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

اگر اندیشه‌تان ‌ثابت است
احتمالا بیمارید

✍از منظر نیچه، ثباتِ مطلق در اندیشه نه فضیلت، بلکه نشانه‌ای از ایستایی حیات است
او انسان را موجودی
در حال «شدن» می‌داند، نه «بودن»!
هر باوری که خود را حقیقت نهایی اعلام کند، در واقع تلاشی است برای گریز از پویایی و خطرِ بازآفرینی خویشتن.
در چارچوب ارادهٔ معطوف به قدرت، اندیشه باید همواره در معرض دگرگونی و فرارَوی از خود باشد؛ زیرا زندگی، در بنیاد خود،
تفسیرِ مداوم و بازآرایی ارزش‌هاست
از این‌رو، ذهنِ ثابت نه نشانهٔ استحکام، بلکه علامتِ ناتوانی در تحملِ سیلانِ هستی است
#سبک_زندگی
#روان_به_روایت_من

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

"تولد؛ در آغوش گرفتن خودِ واقعی"

تولد، تنها شروع یک سال از تقویم نیست
تولد، هر لحظه‌ای است که از خودِ کهنه فاصله می‌گیری
و جرأتِ دوباره بودن را میابی!
این، یعنی لحظه‌ای که می‌فهمی
گذشته دیگر خانه‌ات نیست،
و در دنیای ناآشنا، در تاریکیِ ندانستن،
خودت را باز می‌سازی

تولد، بیشتر از آنکه یک رویداد بی‌صدای زیستی باشد،
یک انتخاب است
انتخاب برای شجاعتِ تغییر
انتخاب برای آنکه دوباره ببینی،
دوباره بفهمی و از نو خودت را زندگی کنی
نه آنچه که دنیا از تو خواسته است
نه آنچه که روزهای گذشته بر تو تحمیل کرده‌اند

هر بار که از ترس‌های درونی‌ات عبور می‌کنی،
هر بار که باورهای قدیمی را رها می‌کنی
و بذر یک «خودِ جدید» می‌کاری،
در سکوتِ لحظه،
بدون شمع و جشن،
تو متولد می‌شوی!

تولدت مبارک، اگر هنوز در جستجوی خود هستی!
اگر هنوز توانِ روبه‌رو شدن با تاریکی‌هایت را داری
و شجاعتِ تغییر، حتی در لحظه‌های بی‌پایانِ سکوت را احساس می‌کنی..
#روان_به_روایت_من
#تولد
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

«به اندازه هرکس،دلیلی برای امید هست»

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

گذشته‌ی واقعی شیرین، امروزِ بی‌مزه

گاهی در آینه‌ی ذهنم،
گذشته را لمس می‌کنم؛
کوچه‌هایی که هر زخم زانو، نشانی از زیستن بود و خنده‌ها از عمق جان می‌آمدند
امروز اما، حتی سلام‌ها مانند لمس سرد انگشت روی صفحه‌ی گوشی، گذرا و بی‌روح شده‌اند
یکی از اصول شادی صمیمیت واقعی و حضور تمام‌عیار است
نه در سرعت و نمایش
تکنولوژی فاصله‌ها را کوتاه کرده، اما دل‌ها را از هم دور ساخته است
پرسش این است:
چرا گذشته شیرین‌تر بود؟ آیا عشق امروز به پیام ها و لایک‌ها محدود شده یا ما در هیاهوی سرزمین مجازی غرق شده‌ایم و فراموش کرده‌ایم که عشق واقعی صبر، زخم و جان‌دادن می‌طلبد؟

فلسفه بی پروا نجوا میکند:
حقیقت زندگی در رنج است و روان‌شناسی تأکید می‌کند که انسان بی‌زخم، بی‌احساس می‌شود


اگر عشق‌های امروز کوتاه و سردند، تقصیر زمانه نیست؛
تقصیر ماست که از زخم‌خوردن و احساس کامل، هراس داریم
شاید گذشته شیرین‌تر نبوده؛ شاید ما شیرین‌تر زیستن را فراموش کرده‌ایم!

-بگذارید تلنگری به خودمان وارد کنم و به فکر فرو برویم:
هر لحظه که از زندگی می‌گریزیم، همان‌قدر از شیرینیِ بودن دور می‌شویم
#روان_به_روایت_من
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

سفر کوتاه من با راننده ای که روحش را به مرگ باخته بود

#داستان
خودرو که ایستاد، فکر می‌کردم مثل هر روز، مسافتی کوتاه از خانه تا دانشگاه است
اما هنوز بوی هوای داخل خودرو را نفس نکشیده بودم که فهمیدم این سفر، به جاده‌ای دیگر ختم می‌شود:
جاده‌ای به سمت تاریک‌ترین گوشه‌های روان آدمی
فضا سنگین بود،
آهنگ تِلو از چاوشی مثل پتکی روی روحم کوبانده شد
راننده با دستانی لرزان فرمان را گرفته بود و سعی می‌کرد بغضش را قورت دهد
اما بغض، سرکش‌تر از آن بود؛ شکست و اشک‌های بی‌صدا مسیر را تار کرد

پرسیدم: آقا چیزی شده؟
انگار منتظر همین سؤال بود
صدایش لرزید و آرام گفت:
🍂چند ماهه همسرمو به علت بیماری از دست دادم
دارم دیوونه می‌شم
شب و روز فقط به فکرشم
هیچ دوا و دکتری نتونست این درد رو آرام کنه
من مرده‌م
فقط دارم رانندگی می‌کنم که از
فکر کردن فرار کنم
من خیلی تلاش کردم که همپای او اشک نریزم و در عین حال در ذهنم به روان چنگ زدم
این حالت سوگ پیچیده است؛ زخمی که التیام نمی‌یابد و آدمی را به مرز زندگی بی‌زندگی می‌کشاند
وقتی عشق، جایی در مغز حک می‌شود، مرگ آن عشق به معنای مرگ بخشی از روان است
انسان نه می‌تواند برگردد و نه می‌تواند جلو برود
مثل ضبط‌خرابی که فقط یک لحظه را تکرار می‌کند: لحظه‌ی فقدان

و این همان تراژدی انسان است:
عشق، معنا می‌دهد؛ و فقدان عشق، همان معنا را چون خنجری برمی‌گرداند و در قلب فرو می‌کند
فلسفی تر اگر بگویم
حتی در تاریک‌ترین شب، مرگ تنها یک چهره دارد، زندگی هزار چهره!

- سوگ باید زیسته شود، نه فراموش
چرا که اشک، تنها راه روان برای تحمل چیزی‌ست که عقل قادر به حمل آن نیست-

در این روز، من به دانشگاه نرفتم
در صندلی عقب یک تاکسی، کلاسی برگزار شد که کمتر کلاس روانشناسی مثلش تدریس شده:
کلاسِ زنده‌ی سوگ، عشق
و ناتمام بودن انسان
درسی عمیق:
سوگ، دشمنی نیست که باید شکستش دهیم؛
مهمانی‌ست که باید برای مدتی بر سفره‌ی دل بنشانیم
هر اشک، زبانی‌ست که روان با آن حرف می‌زند
اجازه بده جاری شود،
اجازه بده زمان زخم تورا لمس کند
زیرا حقیقت این است که
ما با فراموشی آرام نمی‌شویم،
ما با یاد گرفتنِ زیستن در کنار فقدان دوباره زنده می‌شویم
#روان_به_روایت_من
#داستان

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

تو رخ چون ماه تابان مینمایی
تو آب اندر بیابان مینمایی
خسوفم آن زمانست ای مَهِ نور
که یادم بر سرِ خَش مینمایی
#شعر_آینه_روان

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

همانطور که اثر انگشت هیچ فردی با فرد دیگر مشابه نیست
ادراک و نگاه افراد نیز،باهم متفاوت است
اینکه تحصیل شخصیت ساز است به طور کلی درست است
اما ممکن است افرادی نیز اینگونه به قضیه نگاه کنند
یک نفر درجات علمی را پشت سر هم طی میکند و یکی گویا برایش عذاب است
میبینید که قدرت برداشت و تجزیه تحلیل جهان،تحلیل حوادث و جریان زندگی،انسانی تا انسانی دیگر فرق میکند
و این است که روان آدمی را پیچیده میکند

باید ببینیم ظرفیت و آستانه وجود ما تا به چه اندازه است
مهم حال خودمان است،اینکه هر نفر با چه نسخه ای به راه خود ادامه میدهد شاید در حد کسب تجربه به داد ما برسد
و در نهایت سپاس از شما بابت توصیف زیبایتان از زندگی🌱

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

آره واقعا تحصیل بدرد نمیخوره(:

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

دوستانی که می‌گویند: درس نخونید، هیچی از درس درنمیاد،مگه ما خوندیم چی شد؟
چیزی را در این میان نمی‌گویند اینکه انتظار داشتند با درس خواندن ۱۰ پله رشد کنند، ولی ۷ پله رشد کردند
بر این اساس پله اولی که بوده‌اند و پله آخری که شده‌اند را فراموش میکنند
و شاید بگویند پله اول و آخری وجود ندارد،درس خواندن از ریشه غلط است
دانشگاه پیف پیف بو میدهد!
تهش چیزی نیست در این مملکت
درس خواندن همیشه به نفع شما خواهد بود،دانشگاه عالی‌است
شخصیت ساز است
با انسان های چند لول بالاتر از خود آشنا میشوید،ارتباطات گسترده و سازنده در انتظارتان است
و گاهاَ مسیر جدید و بدرد بخوری را رو به رویتان باز میکند(هرچند استثنا در هر جا و هر زمانی وجود دارد)
کسانی که روی فاز منفی هستند؛🌸می‌خورند!
کارتان را بکنید...

#فکر_بی‌صاحاب

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

#تحلیل
💡اگر پاسخ‌های شما با هم متفاوت بود عجله نکنید
هدف این تجربه، پیدا کردن درست یا غلط‌ نبود
هدف، پیدا کردن فاصله‌ای بود که شاید میان دنیای ذهنیتان شکل گرفته
در روان‌شناسی رابطه، همیشه اختلاف خطرناک نیست
گاهی خطر واقعی، این است که دو نفر سال‌ها کنار هم زندگی کنند، بدون آنکه از جهان درونی یکدیگر خبر داشته باشند
ــــــــ
۱) این سؤال، میزان شناخت شما از دنیای هیجانی یکدیگر را نشان می‌دهد
اگر پاسخ‌ها به هم نزدیک بود، احتمالاً شریک عاطفی‌تان احساسات شما را فقط نمی‌شنود؛ آن‌ها را تا حدی می‌شناسد
اگر پاسخ‌ها کاملاً متفاوت بود، لزوماً به معنای ضعف رابطه نیست
شاید مدت‌هاست بیشتر درباره کار، درس، پول یا برنامه‌های روزانه صحبت کرده‌اید تا درباره ترس‌هایی که هیچ‌وقت با صدای بلند گفته نمی‌شوند
رابطه‌های عمیق، از شناخت ترس‌ها آغاز می‌شوند، نه شناخت علایق
---
۲)جواب این سؤال، بیشتر از آنکه درباره تو باشد، درباره ارزش‌های طرف مقابل است
کسی که «مهربانی» را انتخاب می‌کند، احتمالاً امنیت هیجانی را مهم می‌داند
کسی که صداقت را انتخاب می‌کند، شاید بیش از هر چیز از خیانت یا پنهان‌کاری می‌ترسد
کسی که شوخ‌طبعی را انتخاب می‌کند، شاید رابطه را پناهگاهی برای سبک‌تر نفس کشیدن می‌بیند
گاهی پاسخ این سؤال، ترس‌های پنهان را بیشتر از آرزوها آشکار می‌کند
---
۳)این مهم‌ترین سؤال این مجموعه است
یکی از نشانه‌های رابطه‌های ایمن، این نیست که دو نفر همیشه خوشحال باشند
این است که مجبور نباشند همیشه نقش بازی کنند
اگر احساس می‌کنی باید دائماً کامل، قوی یا بی‌نقص باشی تا دوست داشته شوی، شاید هنوز تمام وجودت وارد رابطه نشده است
امنیت واقعی، جایی آغاز می‌شود که انسان بتواند آسیب‌پذیر باشد، بدون آنکه از طرد شدن بترسد
---
۴)بیشتر آدم‌ها فکر می‌کنند رابطه را خاطره‌ها حفظ می‌کنند
اما پژوهش‌های روان‌شناسی نشان می‌دهند آنچه رابطه را زنده نگه می‌دارد، بیشتر از خاطره‌ها
الگوهای‌تعامل‌روزمره است
اگر پاسخ شما اعتماد، آرامش،احترام یا خنده بود، احتمالاً رابطه روی ستون‌هایی ایستاده که با گذشت زمان هم دوام بیشتری دارند
---
۵)تقریباً همه انسان‌ها به هر دو نیاز دارند اما معمولاً یکی از آن‌ها در یک مقطع از زندگی پررنگ‌تر می‌شود
اگر برداشت شما با پاسخ شریک عاطفی‌تان تفاوت زیادی داشت، شاید هنوز زبان نیازهای هیجانی یکدیگر را به‌خوبی یاد نگرفته‌اید
گاهی آدم‌ها عشق را دریافت می‌کنند
اما احساس نمی‌کنند که فهمیده شده‌اند
و گاهی دقیقاً همین فاصله، ریشه‌ی بسیاری از سوءتفاهم‌هاست
---
۶)به جمله نگاه کنید
نه از نظر ادبی
از نظر هیجانی
آیا بیشتر از امید حرف می‌زند یا ترس؟
روابط سالم هم ترس دارند
اما در آن‌ها امید، بلندتر از ترس حرف می‌زند
---

احتمالا مهم‌ترین نتیجه این تجربه این باشد که کیفیت یک رابطه را تعداد پاسخ‌های مشابه تعیین نمی‌کند
رابطه زمانی رشد می‌کند که دو نفر بتوانند درباره تفاوت پاسخ‌هایشان گفت‌وگو کنند، بدون اینکه از یکدیگر دفاع کنند یا همدیگر را متهم کنند
شاید یکی از تعاریف رابطه سالم، یعنی همین:
جرئتِ دیدنِ جهان از چشم‌های کسی که جهان را جور دیگری می‌بیند!

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

جهان، عجیب‌ترین رازهایش را برای‌کسانی نگه می‌دارد که بلدند بمانند
باران، با یک قطره زمین را سبز نمی‌کند
رودخانه،با یک عبور دریا نمی‌شود
و عشق،عشق هم با هزار آغاز، عمیق نمی‌شود
هر بار که انسان، پیش از ریشه دواندن، دل از خاکی می‌کند، تنها یک چیز را از دست نمی‌دهد
زمان را هم دفن می‌کند
زیرا ریشه، تنها در خاک فرو نمی‌رود
در روزها فرو می‌رود،در تکرارها،در صبر
ما گمان می‌کنیم آزادی، داشتنِ بی‌نهایت انتخاب است
اما شاید آزادی، جرئتِ انتخاب کردنِ یکی باشد و پذیرفتنِ مرگِ هزار امکانِ دیگر!
انسانی که هر روز افق تازه‌ای را تعقیب می‌کند،گاه فراموش می‌کند که افق،هرگز خانه نمی‌شود!

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

بعضی مرگ‌ها، قبل از ایستادن قلب اتفاق می‌افتند

✍انسان تنها موجودی‌ست که بارها در طول زندگی خودش را دفن می‌کند!
کودکی می‌میرد تا نوجوانی متولد شود
نوجوانی می‌میرد تا بزرگسالی شکل بگیرد
و در تمام این سال‌ها،
ما اسم این مراسم تدفینِ بی‌پایان را گذاشته‌ایم:
«رشد»

برای همین است که رشد، آن‌قدرها هم که
کتاب‌های‌موفقیتِ‌زردِقناری
می‌گویند زیبا نیست!!
هر قدم رو به جلو،
عَزای چیزی است که دیگر نمی‌توانی باشی...
نمی‌توان همزمان بزرگ شد
و کودک باقی ماند
نمی‌توان وارد بعضی رابطه‌ها شد
و همان آدمِ سابق ماند
نمی‌توان حقیقتی را فهمید
و دوباره به ناآگاهی برگشت

فلاسفه قرن‌ها درباره آزادی حرف زدند،
اما کمتر کسی درباره بهای آن حرف زد
آزادی یعنی انتخاب
و انتخاب،
قتلِ تمام زندگی‌هایی است که می‌توانستی زندگی کنی اما انتخابشان نکردی
و شاید به همین دلیل است که بعضی شب‌ها،
حتی در میان موفقیت هم،
غمگین می‌شویم
نه به خاطر آنچه از دست داده‌ایم
به خاطر آنچه می‌توانستیم باشیم و هرگز نشدیم...

روان‌شناسی می‌گوید سوگ فقط برای مرگ و از دست دادن آدم‌ها نیست
ما برای نسخه‌های قدیمیِ خودمان هم سوگواری می‌کنیم
برای رؤیاهایی که تغییر کردند
برای باورهایی که فرو ریختند
برای آینده‌هایی که هرگز اتفاق نیفتادند
و شاید به همین دلیل است که بعضی از دردناک‌ترین سوگ‌های زندگی،
هیچ مراسمی ندارند!

هیچ سنگ قبری ندارند
هیچ‌کس برایشان تسلیت نمی‌گوید
اما سال‌ها در تاریک‌ترین اتاق‌های روان ما زندگی می‌کنند
احتمالا رشد، آن‌طور که فکر می‌کنیم هنرِ اضافه کردن نباشد
شاید رشد،
هنرِ خداحافظی کردن باشد
خداحافظی با کسی که بودیم،
تا جایی برای کسی باز شود که می‌توانیم باشیم\:
#روان_به_روایت_من
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

#فکر_کن_اگر

فکر کن اگر نسخه‌ی واقعیِ تو وجود داشته باشد!
نه آن کسی که به دیگران نشان می‌دهی...
نه آن کسی که خودت فکر می‌کنی هستی!
بلکه آن کسی که واقعاً هستی
و قرار باشد امشب برای اولین بار او را ملاقات کنی؛

از دیدنش هیجان‌زده می‌شوی
یا می‌ترسی؟
باعث افتخار توست یا شرم‌ساری؟!
👇🗣️
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5311694532

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

«بعضی آدم‌ها را عشق نابود نمی‌کند؛ استمرار نابود می‌کند»

✍هیچ‌کس نمی‌فهمد یک انسان دقیقاً از چه لحظه‌ای وارد خونِ زندگیِ ما می‌شود

از کدام شب،
از کدام گفت‌وگوی معمولی،
از کدام «مواظب خودت باش» ساده،
ناگهان یک نفر از «دیگری» تبدیل می‌شود به بخشی از ساختار روان ما
اگراحساسی تر بگویم،میشود جان ما

عشق، همیشه آن آتشِ باشکوهی نیست که شعرها وعده می‌دهند
گاهی آرام‌تر، بی‌صداتر و ترسناک‌تر اتفاق می‌افتد

مثل ریشه‌های درختی که در سکوت، زیر زمین پیش می‌روند؛
آن‌قدر آهسته که تا روزِ ویرانی، هیچ‌کس متوجه عمقشان نمی‌شود

زمان، عجیب‌ترین شعبده‌بازِ جهان است
آن‌قدر حضورِ یک نفر را تکرار می‌کند تا مغز، نبودنش را غیرقابل‌فهم بداند!

و بعد، یک روز،
ممکن است همان آدم برود...

و تازه آن لحظه انسان می‌فهمد
فقدان، همیشه شبیه غم نیست؛
گاهی شبیه فرو ریختنِ معماریِ جهان است!
چرا که ما فقط به آدم‌ها دل نمی‌بندیم؛
به ریتمِ حضورشان دل می‌بندیم
به صدایشان میان شلوغی روز
به جای خالیِ اسمشان در پایان شب
به نظمی نامرئی که حضورشان در روان ما ساخته است

برای همین بعضی جدایی‌ها، شبیه ترکِ یک عادت ساده نیستند؛
شبیه کنده شدنِ تکه‌ای از سیستم عصبی‌اند
وحشتناک است مگر نه!؟

فلسفه همیشه می‌گفت انسان از مرگ می‌ترسد؛
اما حقیقت شاید ترسناک‌تر باشد:
انسان، بیشتر از مرگ، از فروپاشیِ «خودِ آشنا» می‌ترسد

و عشق، دقیقاً همین فاجعه را می‌سازد
آدمی را وارد تو می‌کند که کم‌کم مرز میان «من» و «او» را تار می‌کند

تا جایی که بعد از رفتنش،
دیگر فقط او غایب نیست؛
نسخه‌ای از تو هم ناپدید شده است

اما تاریک‌ترین بخشِ ماجرا اینجاست:
زمان، همیشه عشق را عمیق‌تر نمی‌کند
گاهی فقط ترسِ تنهایی را پیرتر می‌کند

بعضی آدم‌ها سال‌ها کنار هم می‌مانند، نه چون هنوز عاشق‌اند؛
چون دیگر نمی‌دانند بدون هم چگونه باید وجود داشته باشند

دو روحِ خسته
که آن‌قدر به حضورِ هم عادت کرده‌اند
که حتی رنجِ آشنا را به آزادیِ ناشناخته ترجیح می‌دهند

و شاید به همین دلیل است که بعضی عشق‌ها بعد از پایان یافتن، هنوز تمام نمی‌شوند

چون بعضی آدم‌ها از قلب ما نمی‌روند؛
از مرزِرَوان‌ٍما عبور می‌کنند!!
#روان_به_روایت_من

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

بعضی آدم‌ها را نمی‌بخشیم؛ چون بدون آن زخم، هویتی نداریم


✍انسان، بیشتر از آنکه به رنج وابسته باشد، به هویتی که از رنج ساخته اعتیاد دارد

بعضی‌ها سال‌ها از یک خیانت، یک تحقیر، یک ترک شدن، عبور نمی‌کنند؛
نه چون نمی‌توانند...
چون اگر آن زخم را از آن‌ها بگیری، دیگر نمی‌دانند چه کسی هستند.

ما فکر می‌کنیم حافظه، گذشته را نگه می‌دارد.
نه!
حافظه، «تصویر ما از خودمان» را نگه می‌دارد

برای همین است که بعضی آدم‌ها، زخم‌هایشان را مثل اشیای مقدس حمل می‌کنند
هر شب لمسشان می‌کنند
هر روز تعریفشان می‌کنند
و آرام‌آرام، درد تبدیل می‌شود به شخصیت...

نیچه نوشته بود اگر مدت زیادی به تاریکی خیره شوی، تاریکی هم به تو خیره می‌شود

مشکل اینجاست که بعضی‌ها آن‌قدر به زخمشان خیره مانده‌اند که دیگر بدون آن، خودشان را نمی‌شناسند

روان انسان بس عجیب است؛
گاهی ترجیح می‌دهد «قربانیِ آشنا» بماند تا «انسانِ آزادِ ناشناخته»
چون خوب شدن، فقط ترمیم درد نیست
خوب شدن یعنی باید نسخه‌ی قدیمیِ خودت را دفن کنی
و خیلی‌ها، مخفیانه، عاشق جنازه‌ی قدیمیِ خودشان‌اند

شاید بتوان گفت برای همین است که بعضی آدم‌ها درمان نمی‌شوند؛
آن‌ها فقط یاد گرفته‌اند چطور شیک‌تر رنج بکشند!
#روان_به_روایت_من

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

ما محکوم به زنده‌بودنیم؛ هر روز کمی بیشتر به‌جای زیستن، مُردن را تمرین می‌کنیم

-این متن‌ چیزی برای انگیزه‌دادن ندارد،من مخالفِ صدِ محتوای زردم لذا این صرفاً یک متن نیست؛ این همان زندگی‌ست که روی صفحه‌ی سفید ورق می‌خورد-

✍ذهن ما اهل داستان‌سرایی‌ است داستان‌هایی که آغاز را به فردا حواله می‌کنند و شکست را به دیگر موقع‌ها

ما با مقایسه‌های خام، با معیارهای دیگران و با ترسی که نامش را شجاعت نمی‌گذاریم، تصویرِ آغاز را خراب می‌کنیم
نتیجه این که
یک ایستگاهِ خالی از قطار و آدم‌هایی که سال‌هاست در انتظار توقفی هستند که هیچ‌گاه نخواهد آمد

دیر شدن یک اختراع است؛
اسمِ اختراعِ ما برای آرام‌شدن در مقابل فنا
ما زمان را خطی می‌بینیم تا مرگ را مهار کنیم؛
اما زمان نه خط است نه دشمن؛ زمان فقط جریان است
و ما با هر کاش زودتر که به زبان می‌آوریم یک قطعه از اکنون را می‌سوزانیم و آن را به گذشته می‌چسبانیم

شاعرانه تر اگر بگویم
ما در ایستگاهی ایستاده‌ایم که شایسته‌ی توقف نیست؛
ما فریاد می‌زنیم «دیر است» و در حقیقت به همسویی با سکونِ خود اعتراف می‌کنیم
ما پرده‌ها را بالا نزده‌ایم، و بعد از نمایش، به خود می‌گوییم
تماشاگرِ بی‌زمانی بودیم!

حقیقت ساده و تلخ است:
هیچ‌گاه دیر نشده؛ زیرا هیچ‌گاه زود هم نبوده است
تنها چیزی که هست و همیشه بوده همین اکنونِ لخت و بیدار است
اما نکته‌ی دردناک این است که اگر همچنان به تعویق ادامه دهی، دیرشدن را تمرین نمی‌کنی؛ تو به آهستگی
خودِ زیستن را دفن می‌کنی

این متن نسخه‌ی راهنما نیست و شعار هم نمی‌دهد
این یک آینه است
خام، بدون قاب، بی‌شعار
اگر می‌خواهی در آینه نگاه کنی، ببین که چه چیزی پشتِ عبارتِ «دیر است» پنهان شده
ترس؟ کسل‌شدن؟ بهانه؟
یا شاید رضایتِ ناگفته از ایستادن؟

پایانِ این نوشته نه دعوت است و نه دستور!
فقط یک خبر است:
زندگی جاری است
بی‌توجه به بهانه‌ها و به‌دور از تمناهای زردِ شبکه‌ها
اسمش را بگذار هر چه می‌خواهی؛
من اما فقط می‌گویم آن‌چه اینجا می‌نویسم زندگی است
نه توصیه، نه دلگرمی فقط واقعیتِ تلخِ زمان
#روان_به_روایت_من
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

خیانت؛ هجومِ شبانه‌ی نفس به قلعه‌ی اعتماد

بگذارید بی قید و شرط سخن بگویم:
خیانت چیست؟
نه آن تعریف شسته‌رفته از خیانتِ عملی، نه نقشۀ اجتماعیِ خیانت خیانت، نخستینِ یک فعل نیست؛ خیانت آغازِ یک خرابیِ درونی است خرابی‌ای که آرام و بی‌صدا چراغ‌های داخلِ وجود را خاموش می‌کند، تا وقتی که در تاریکی، بخشی از نفس تصمیم می‌گیرد برای بقا، از درِ پشتی فرار کند

تصور کن دو نفر در یک کشتی نشسته‌اند
کشتی به طور ناگهانی غرق نمیشود!
آب رطوبتی دارد که به‌تدریج از مفصل‌ها نفوذ می‌کند
دودِ کوچکِ نادیده‌گرفته شده از کابین، ناگهان شعله می‌زند
خیانت هم همین است
نتیجه‌ی ترکِ تعمیر، اهمالِ گفتگو و ناتوانی در نامیدنِ خلأها

وقتی کسی می‌گوید
«من آدم خیانت نبودم»
درواقع او حقیقتِ تلخِ دیگری می‌گوید:
یک بخشِ دیگری از من که همیشه آنجا بوده اما خاموش، ناگهان روشن شد و به جای اینکه با من توافق کند، به من پشت کرد!

خیانت محصولِ چند عامل است؛ محرومیت‌های عاطفی مزمن، نقص در تنظیم هیجان، شکافِ هویت، یادگیریِ مشاهده‌ایِ ناپایدار از روابط دیگران و مکانیسم‌های بی‌اخلاق‌سازیِ ذهنی که اجازه می‌دهند وجدان، در لحظه، سکوت کند🪾
خیانت پیوندِ بیولوژیک هم هست
سیستم پاداشِ مغز دوپامین و انتظاراتِ جدید
می‌تواند کورسویی از لذتِ لحظه‌ای را به قیمت فروپاشیِ تعهد بفروشد

میتوان گفت خیانت گاهی یک شکستِ سیستمیکِ روانی،ترکیبی از
بی‌توجهی طولانی، نیازِ برآورده‌نشده، و لحظه‌ای که کنترلِ عقلانی از کف می‌رود!

اگر بخواهم فلسفی‌تر بیان کنم
خیانت پرسشی است از ماهیتِ خود و اخلاق
آیا انسان مجموعه‌ای از انتخاب‌های لحظه‌ای‌ست یا روایتِ پیوسته‌ای که بر پایۀ وفاداری بنا شده؟
وقتی فرد می‌گوید «من نبودم»، در واقع دارد از دوگانه‌ای سخن می‌گوید: «من» به عنوان هویتِ پایدار، و «من» به عنوان کنشِ لحظه ای...
خیانت، مبارزۀ این دو است؛ اعتراضِ بخشِ اصیلِ نفس به محدودیت‌ها یا شورشِ بخشی که هویت را به‌عنوان قرارداد می‌بیند و قرارداد را نقض می‌کند. بدین سان خیانت، نه تنها خیانت به دیگری، که خیانت به خودِ روایت‌سازِ آدمی نیز هست
✍جوادحیدرزاده
#روان_به_روایت_من
#رابطه

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

🚧 زن نداشتم، غم نداشتم!

در نگاه اول، این متن نوشتهٔ پشت خودرو،
فقط خنده‌دار است
آدم می‌خندد و می‌گذرد و با خود میگوید این دیگر چه سمی‌است؟!
اما اندکی بعد ذهن درگیر میشود...
چه می‌شود که انسانی،
به این نقطه می‌رسد و این تصمیم عجیب را میگرد که حرف دلش را پشت ماشین جار بزند؟
شاید بشود گفت اینجا پای
فرسایش عاطفی درمیان است؛
جایی که عشق، از یک تجربه‌ی مشترک به یک میدان جنگ روزمره تبدیل می‌شود

انسانِ خسته، دیگر نمی‌تواند دردش را در اتاق خانه حل کند، پس آن را به خیابان می‌کشاند و پوزخند ملت را به جان میخرد!
طنز تلخ ماجرا این است که ماشینش می‌شود بیلبوردِ رنج‌هایش...

فلسفی تر بگویم:
کسی که چنین مینویسد در اصل می‌گوید
«من از دیگری شکست خورده‌ام»
این شکست فقط شکست عشق نیست؛ شکست از زیستن مشترک است
او به جایی رسیده که شادی را نه در کنار، که در نبودِ دیگری جست‌وجو می‌کند
و اینجاست که خنده در گلوی آدم می‌ماند

ما می‌خندیم، اما پشت این جمله یک انسان نشسته؛ انسانی که احتمالاً زمانی با هزار رویا مسیرش را آغاز کرده و حالا غم‌هایش را به شکل طنز روی فلز ماشین می‌چسباند

طنز این نوشته خنده می‌آورد، اما حقیقتش ترسناک است
اینکه عشق اگر مراقبت نشود، می‌تواند به جایی برسد که تنها خاطره‌ی مشترکش،
جمله‌‌ای تلخ روی یک بیلبورد متحرک باشد!
#رابطه
#روان_به_روایت_من

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

ما محکوم به زنده‌بودنیم؛ هر روز کمی بیشتر به‌جای زیستن، مُردن را تمرین می‌کنیم

-این متن‌ چیزی برای انگیزه‌دادن ندارد،من مخالفِ صدِ محتوای زردم لذا این صرفاً یک متن نیست؛ این همان زندگی‌ست که روی صفحه‌ی سفید ورق می‌خورد-

✍ذهن ما اهل داستان‌سرایی‌ است داستان‌هایی که آغاز را به فردا حواله می‌کنند و شکست را به دیگر موقع‌ها

ما با مقایسه‌های خام، با معیارهای دیگران و با ترسی که نامش را شجاعت نمی‌گذاریم، تصویرِ آغاز را خراب می‌کنیم
نتیجه این که
یک ایستگاهِ خالی از قطار و آدم‌هایی که سال‌هاست در انتظار توقفی هستند که هیچ‌گاه نخواهد آمد

دیر شدن یک اختراع است؛
اسمِ اختراعِ ما برای آرام‌شدن در مقابل فنا
ما زمان را خطی می‌بینیم تا مرگ را مهار کنیم؛
اما زمان نه خط است نه دشمن؛ زمان فقط جریان است
و ما با هر کاش زودتر که به زبان می‌آوریم یک قطعه از اکنون را می‌سوزانیم و آن را به گذشته می‌چسبانیم

شاعرانه تر اگر بگویم
ما در ایستگاهی ایستاده‌ایم که شایسته‌ی توقف نیست؛
ما فریاد می‌زنیم «دیر است» و در حقیقت به همسویی با سکونِ خود اعتراف می‌کنیم
ما پرده‌ها را بالا نزده‌ایم، و بعد از نمایش، به خود می‌گوییم
تماشاگرِ بی‌زمانی بودیم!

حقیقت ساده و تلخ است:
هیچ‌گاه دیر نشده؛ زیرا هیچ‌گاه زود هم نبوده است
تنها چیزی که هست و همیشه بوده همین اکنونِ لخت و بیدار است
اما نکته‌ی دردناک این است که اگر همچنان به تعویق ادامه دهی، دیرشدن را تمرین نمی‌کنی؛ تو به آهستگی
خودِ زیستن را دفن می‌کنی

این متن نسخه‌ی راهنما نیست و شعار هم نمی‌دهد
این یک آینه است
خام، بدون قاب، بی‌شعار
اگر می‌خواهی در آینه نگاه کنی، ببین که چه چیزی پشتِ عبارتِ «دیر است» پنهان شده
ترس؟ کسل‌شدن؟ بهانه؟
یا شاید رضایتِ ناگفته از ایستادن؟

پایانِ این نوشته نه دعوت است و نه دستور!
فقط یک خبر است:
زندگی جاری است
بی‌توجه به بهانه‌ها و به‌دور از تمناهای زردِ شبکه‌ها
اسمش را بگذار هر چه می‌خواهی؛
من اما فقط می‌گویم آن‌چه اینجا می‌نویسم زندگی است
نه توصیه، نه دلگرمی فقط واقعیتِ تلخِ زمان
#روان_به_روایت_من
#سبک_زندگی

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

عشق، فرزندِ نادانی ماست


✍انسان همیشه شیفته‌ی آن چیزی‌ست که نمی‌فهمد
در تاریکیِ نادانی، ما برای دیگری هاله‌ای از رمز و راز می‌سازیم و نامش را عشق می‌گذاریم
ما نه دل‌بسته‌ی خود او، که اسیرِ روایت‌های ذهنی خودمان می‌شویم

هر لبخند، هر سکوت، هر نگاه، در ذهن ما تبدیل می‌شود به معمایی شیرین
روان می‌گوید: مغز انسان در برابر ابهام بیش از هر چیز دیگری دچار هیجان و دوپامین می‌شود
به همین دلیل است که عشق در آغاز، شبیه به تب است

اما فاجعه از جایی شروع می‌شود که پرده کنار می‌رود
وقتی همه چیز را فهمیدیم، وقتی دیگر رازی باقی نماند،
روان آدمی آرام می‌شود،
و با آرامش، شورِ ابتدایی فرو می‌ریزد.
فلسفه هشدار داده بود:
ما نه عاشق انسان بلکه عاشق تصویر مبهم او در ذهن‌مان می‌شویم
و وقتی تصویر وضوح می‌گیرد، حقیقتی عریان برجا می‌ماند:
او فقط انسانی‌ست مثل ما، با زخم‌ها، ضعف‌ها و خطاهایی که هیچ هاله‌ای ندارد

این یعنی شاید عشق نه از جنس دانایی، که از جنس نادانی باشد!
ما در آن لحظاتِ پرشور، در واقع عاشق چیزی هستیم که هنوز کشف نشده؛
معمایی که هیجانش بالاتر از واقعیت است
و وقتی معما حل شد، شور از دست می‌رود

این واقعیت،تلخ است
اما روانشناسی راهی دیگر نشان می‌دهد:
اگر بخواهیم عشق بماند، باید دوباره و دوباره دیگری را کشف کنیم
نه چون او تغییر می‌کند، بلکه چون ما باید عمیق‌تر نگاه کنیم
انسان هرگز به‌طور کامل فهمیده نمی‌شود؛
و فقط آن‌هایی که می‌آموزند راز تازه بسازند،می‌توانند شعله عشق را زنده نگه دارند!
#رابطه
#روان_به_روایت_من

Читать полностью…

مَرزِرَوان|mind's edge

"کاش مغز آدم،دکمه خاموش داشت"

🎧 #من_را_بشنو
✍ذهن، مثل شهری متروکه است که هر شب دوباره زنده می‌شود
خیابان‌هایش پر از صدای قدم‌های خاطراتی‌ست که سال‌هاست باید دفن می‌شدند

این بازپخشِ بی‌پایان، مکانیسم بقای ذهن است؛
ذهن از زخم‌ها نمی‌گذرد، چون با آن‌ها زنده می‌ماند
کابوس، بهای هوشیاری ماست
حیوانات می‌خورند، می‌خوابند، فراموش می‌کنند
ما می‌خوریم، می‌خوابیم، و در آتش همان خاطره‌ای که هزاربار مرده، هزارباره می‌سوزیم

فکر، مثل ویروس، خودش را در خاطره می‌کارد، در رؤیا می‌کارد، در امید می‌کارد
و تو بیدار می‌شوی با ذهنی که شبیه اتاقی‌ست پر از مهمانان ناخوانده
می‌خواهی همه را بیرون کنی،
اما در را که باز می‌کنی، فقط مهمانان جدید وارد می‌شوند!
شاید راز رهایی این نباشد که دکمه‌ای پیدا کنیم برای خاموشی مغز؛
چنین دکمه‌ای ساخته نمی‌شود

راز رهایی، اعتراف به این حقیقت است:
ذهن، هیچ‌وقت ساکت نمی‌شود.
و اگر می‌خواهی زنده بمانی،
باید یاد بگیری در همین هیاهو بخوابی،
در همین مهمانیِ جنون برقصی،
و در همین بلبشو، خانه بسازی
🎧 #من_را_بشنو
#روان_به_روایت_من
✨

Читать полностью…
Subscribe to a channel