494
آنچه که جرأت میخواهد، دوام آوردن است، خود را به زندگی سپردن است، گذراندن به ظاهر بیخیال روزهاست... #فرانتس_کافکا
○°
آیدا نمی تواند اتفاقات را هضم کند ، با خودش در درون خودش گفتگویی مدام دارد ، پیوسته و بی وقفه .
در بیداری و ادامه اش را در خواب هاش.
زندگی که عادی داشت میگذشت حالا غیر عادی شده.
البته که او فهمیده بود حالات پدرش تفاوت کرده.
پدرش ، پیمان ِ گنجور هیچوقت با او با دخترکش ،صمیمی نبود .
نه آنجور که از رابطه ی پدر و دختری در ویدیوهای اینستاگرام نشان می دادند..
اما خب پدر انگار همیشه دیواری دور خودش داشت .
او با هیچکس صمیمی نبود ، نه حتی با همسرش ، شیدا که مامان ِ آیدا میشد.
آیدا بچه تر که بود فکر می کرد چون او شبیه دخترهای دیگر نیست پدرش ازش فاصله میگیرد..
آیدا کمتر از همسن و سال هاش متوجه میشد
مدرسه اش هم با مدرسه های معمولی تفاوت داشت
اما هیچکس بجز پدرش این حس طرد شدگی را در او بر نمی انگیخت.
کم کم که بزرگ میشد متوجه شد که پدرش به عمد خودش را از همه دور می کند .
شاید اینجوری فکر میکرد احترام بیشتری اطرافیانش به او میگذارند.
هر چه که بود آیدا دیگر به این مساله فکر نمی کرد
مامانش اورا دوست داشت خیلی و همین برایش بس بود.
هرچند همه فکر میکردند آیدا نمیفهمد اما او زودتر از همه متوجه شده بود پدرش جایی دیگر سرگرم است و این سرگرمی ، زنی دیگر بود.
و آیدا حتی می توانست بگوید که آن زن کیست!!
همان مهشیدخانمی که حالا همه کاره ی دفتر نشر شده بود ، منشی دفتر نشر.
اوایل کارش ، همه از او تعریف می کردند بیشتر از همه خاله شاهد که او هم با دفتر نشر همکاری داشت و طرح روی جلد کتاب ها کار او بود.
خاله شاهد اجتماعی بود و حراف و او چند بار از مامان شیدا شنیده بود که به خواهرش توپیده بود که:" شاهد چرا حرف خونه ی منو میبری توی دفتر؟ از خودت و کارهات و فعالیت هات هرچی میخوای و به هرکی میخوای بگو اما لطفا از خونه زندگی من از رفت و آمدها و ماجراهای خونه ی من چیزی به کسی بخصوص به کارکنان غزلواره( نام نشر) نگو".
آیدا یادش آمد که اینجور وقت ها خاله شاهد به مسخره سلام نظامی میداد و میگفت : "چشم جناب سرهنگ" و به شوخی می گذراند و باز هم تکرار میکرد.
پدرش زیاد اهل تعریف و تمجید نبود اما گهگاهی از مهشید تعریف میکرد از ترفند خاصی که در غزلواره به کار بسته بود و آمار فروش را بالا برده بود تمجید میکرد.
آیدا در حال گرفتن دیپلم از مدرسه ی خاصش بود که حس کرد رفتار پدرش تغیر کرده.
شب ها دیر می آمد خانه و به شیدا می گفت جلسه ی وزارت ارشاد بوده
یا این که می گفت چند تا سفارش گرفته و باید برود صحافی و و و ...
برای آیدا عجیب بود که مادرش تمام حرف های پدرش را می پذیرفت و قبول می کرد و هیچ شکی به دلش راه نمیداد..
از روزی که پدرش دیگر هیچ تعریفی از مهشید نکرد و حتی روزی بر سر شاهد داد زد که چقدر تعریف می کنی ، اینم یه آدمه مثه آدمای دیگه که کارشو انجام میده ،اینقدر تعریف نداره...
آیدا در درونش حس کرد که پدرش به مهشید علاقمند شده و بین او و مهشید سروسری پیش آمده.
اما بلافاصله به مادرش هیچ نگفت سعی کرد درس هاش را بخواند و امتحان های دیپلم را بدون تجدیدی پاس کند.
بعد از امتحان ها بود که یک شب که پدرش گفته بود شب را در دفتر میخوابد چون کارش زیاد است...
آیدا پرسیده بود چرا بابا هنوز نیامده خونه؟ و مامان جواب داده بود کار ِ بابات زیاده باید تا نمایشگاه کتاب ، سفارش هاش را انجام بده...
و آیدا گفته بود بابا دروغ میگه، مامان حواستو جمع کن.
مامانش مبهوت نگاهش کرده بود
و آیدا چشمانش را به تاکید موکد بسته و سپس باز کرده بود و شب به خیر گفته بود..
فردا و فرداهای دیگر مامان شیدا از او درباره ی حرفی که زده بود سوالی نکرد
حتما با خود فکر کرده بود آیدا احمق ست..
دل آیدا گرفته بود ، باورش نمیشد مامانش هم اورا جدی نمیگیرد.
او هم لج کرده بود و دیگر هیچی به مادرش نگفته بود .
او خیلی چیزها را می فهمید اما حالا که دیگران
فکر میکنند او نمیفهمد بگذار خودشان تجربه کنند.....
مــــــریمــــ ـدرانی..
ادامه دارد...
🎬 انیمیشن کوتاه: نامهای برای جرارد | To: Gerard
🥀 گاهی فقط یک نفر کافیه
تا دوباره به خودت و رویاهات باور پیدا کنی...
✨ ژانر: انیمیشن | خانوادگی | احساسی
📆 سال پخش: 2020
⏳ مدت زمان: 7 دقیقه
🌏 محصول: آمریکا 🇺🇸
💖 داستان یک پیرمرد مهربان که رویای شعبدهباز شدن را در دل دارد و یک دختر کوچک که به او و رویایش ایمان میآورد...
.
.
#ToGerard
#Animation
○°
ماسایوکی اوکی، عکاس خیابانی مشهور ساکن توکیو، به خاطر ثبت تصاویر گربههای شهری در حالتهایی فوقالعاده نمایشی، آشفته و شبیه به حرکات رزمی شهرت دارد. او در مجموعه تحسینشده خود با نام «Desperate Neko» (گربههای درمانده)، گربههای شهری توکیو را در لحظاتی مانند پریدن، چرخیدن در هوا و کشتی گرفتن ثبت میکند؛
👇🏼
حیف بودیم
تلاشگر بودیم،شجاع،جسور،پر از رویا بودیم…
جوانی ما مفت چنگ اینها شد
حیف شدیم
● یک برش کتاب
♦️در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست!!
📚 #چشمهایش
#بزرگ_علوی
🔹دوستان وقتی این جمله رو خوندم، به این فکر افتادم که واقعا بعضی آدما، سالها در کنار ما هستن، اما هیچوقت "دقیق دیده نمیشن!!"
👈 نه اینکه حضورشون کم باشه ها،
بلکه نگاه ما، همیشه جای دیگهای دنبال میکرده!
🔹گاهی عشق، نه در گفتنها،
بلکه در همون چیزایی پنهانه که دیده نمیشن، مگر با "دقت"!
📌 شاید خیلی از فاصلهها، نه از نبودنِ آدما، بلکه از ندیدن درست اونا شروع شده باشه.
🔸 به نظر شما آدما بیشتر "دیده نمیشن"
یا "درست دیده نمیشن"؟ 🤔
.
به اعتماد دوست خیانت کردن، مقدسترین پيمانها را نقض کردن، اسراری را که به سینهی ما سپرده شده است به گوش همگان رساندن، بیدلیل آبروی دوستی را بردن، اینها خطا نیست، بلکه پلیدی و پستی روح است.
روسو، اعترافات، ترجمهی بحرینی
@nabayad_mikhandim
همين مجازات تو را بس! كه من ديگر تو را آن طور كه مى ديدم، نمى بينم.
#محمود_درویش
این خطاب به خیلی آدم هاست
من ماهورینا هستم. من انرژی آدم ها رو حس میکنم و حتی سکوت اونها رو میشنوم.
اومدم بهت بگم: هر تغییری در زندگی آدمها اتفاق میفته بالاخره یک ارتباطی به "شنیدن" پیدا میکنه. شنیدن لزوما یک صدای بیرونی نیست، اتفاقا اکثرا یک گفتگوی درونی است. اون لحظه ای که به خودت میگی: "این درست نیست! این رو باید تغییرش بدم!"
این لحظه، لحظه بزرگیه. هر وقت بهش رسیدی به خودت یک جایزه کوچیک بده...گفتم کوچیک!
#تیکه_کتاب
گاهی آدم ترجیح می دهد با
گوسفندها زندگی کند که
لال اند و فقط دنبال آب و غذا
هستند یا ترجیح می دهد
مثل کتاب ها باشد
که وقتی آدم دلش می خواهد
گوش بدهد داستان های
باور نکردنی تعریف می کنند.
وقتی با آدمها حرف میزنی،
چیزهایی می گویند
که نمیدانی چه جوری
به گفتگو ادامه بدهی
"آدم ها حرف های غریبی می زنند"
📕 #کیمیاگر
✍️ #پائولو_کوئیلو
📚 @audiobook_worldd
تاحالا دقت کردین،
هرکی خوشگله بیشتر ازت تعریف میکنه،
هرکی موفقه بیشتر تشویقت میکنه،
هرکی اصیلتره کمتر قضاوتت میکنه،
آخرش میفهمی آدما اون چیزی رو بهت میدن که درون خودشونه.
@audiobook_worldd
یک....
حالت تهوع دارم.می خواهم عق بزنم و تمام خاطرات را بالا بیاورم..
دلم آشوب می شود، دندان هایم به هم می خورند، می لرزم..
بیزارم
بیزارم
از تو بیزارم
از خودم بیزارم
از تو که نام شهوت را عشق گذاشتی
و از خودم که ساده دلانه دل به تو سپردم.
از خودم بیزارم که تمام لحظات زیبای جوانی ام را به اضطراب و دلشوره ی حرف هایت ، نگاه هایت ،سرزنش ِ چشمانت باختم!
دلم آشوب می شود اتاق دور سرم می چرخد خانه دور سرم می چرخد.
می خو اهم بگریزم
بگریزم از نگاه های شماتت آمیز مادر
از دیدی گفتم های بر زبان نیاورده اش..
بگریزم از افسوس چشمان پدر که ستم ِ ناروای روزگار پشتش را خم کرده ..
خانه دور سرم می چرخد، می لرزم
آشوب در دلم موج میزند
سر را به چپ و راست ، به چپ و راست
می چرخانم. نگاهم با چشمان وحشت زده ی دخترم برخورد میکند و حس ِ وحشت ِ ناگزیرش دلم را به هم میزند.
می خواهم بلند شوم و بگریزم
از مادر و پدر
از شیفته و شاهد
از چشمان پر ترس دخترکم
و از نگاه زخم خورده ی پسرم
دستم را به دیوار می سایم و تلاش میکنم بر زانوانم تکیه کنم.
اتاق دور سرم می چرخد
دندان هایم بر هم میخورند
دل و روده ام در هم می پیچد
و یکباره ، تمام آشوب ِ اندرونم را بالا می آورم....
صداها در هم است
شیفته سطل..
شاهد حوله ی خیس...
گریه های بی امان دخترکم
و فریاد های خشم آلود پسرم
و دیگر هیچ نمی فهمم
دنیا در تاریکی فرو رفته.
شب است
طولانی
سرد
سیاه.
ادامه دارد....
بچه که بودم
پدرم هیچوقت از روی کتاب داستان برام قصه نمیخوند، خودش بداهه قصه میساخت و برام تعریف میکرد. یکی از شخصیتهای داستانهاش ماری بود که وقتی حیوونهای دیگه از زندگی ناامید میشدن میرفت سراغشون و میگفت: «میخوای نیشت بزنم؟» با ادبترین شروری که تو ادبیات دیدم.
۲۵۶/
امروز سالگرد مرگ مونس است
مونسِ عزیز ِ من...
تا بعد..
مــــــریمـــــ
♥️
👇🏼
بالزاک و کمدی انسانیاش
«اُنوره دو بالزاک» نویسندهی شهیر فرانسوی است که تنها حدود نیمقرن بین سالهای 1799 و 1850 زندگی کرد و چندین رمان درخشان و ارزشمند از خود به یادگار گذاشت. بالزاک بر مجموعهی آثار خود که نزدیک به نود عنوان رمان و داستان کوتاه را شامل میشود، نام «کمدی انسانی» گذاشته بود. کمدی انسانی بالزاک آینهای تمامنما از تمام طبقات اجتماعی است که البته جامعهی هدفش بیشتر فرانسهی قرن نوزدهم است. آثار مهم و درخور مطالعهی این نویسنده بسیار زیادند. «چرم ساغری»، «اوژنی گرانده»، «باباگوریو»، «زنبق دشت»، «پیردختر»، «کشیش دهکده»، «آرزوهای بربادرفته»، «دخترعمو بت» و «زن سیساله» تنها برخی از آثار بزرگ بالزاک هستند.
«دیوانهی عشق را چه هجران، چه وصال؛ ازخویشگذشته را چه دوزخ، چه بهشت»
بالزاک «زنبق دشت» را در نیمهراهِ زندگی زمینیاش و در سال 1836 نوشت. این کتاب عاشقانه، سرگذشت مردی جوان به اسم «فلیکس دو وندنس» است و محور دیگر این ماجرا زنی است که «مادام دومورسوف» نام دارد. آنچه میان این دو جوان اتفاق میافتد، از آن عشقهای بزرگ و دلدادگیهای بیتکرار است که شکوه و عظمتش تا پایان عمر، در خاطر میماند. زنبق دشت اما تنها یک حکایت عاشقانه نیست؛ نیز درس زندگی است و حقایق بسیاری را میتوان از میان سطور داستانیاش دریافت. بالزاک در این اثر نیز مخاطب را به اندیشه وامیدارد، با او از راستترین عواطف و اندیشههای آدمی سخن میگوید و همچون تمام آثار کمدی انسانیاش، نقطهنظرات جامعهشناختیاش را هم در لابهلای روایت داستان، بیان کرده است.
👌🏼📚
به خودتان نگیرید.
زندگی با هیچکس خوب تا نکرده ! شما نه اولی هستید نه آخری !
آنهایی که خوشبختند ، خودشان دست به کار شده اند . خودشان را پیدا کرده اند. در خودشان آشیان کرده اند. خوب تا کرده اند با زندگی ، با خودشان؛
می دانید با خودشان خوب تا کرده اند ...
راستش ،
... آدمها به اعتبار زخمهای شان ، لذت می برند از باقی زندگی شان !
ما ، همه ی ما ، از رنجهای مان ، متولد می شویم . اگر از سفره زندگی ، نرمه رنج و سوخته های درد ، ریخت روی فرش سرنوشت ، نکند زود جاروی شان کنید!
نه بیرون بروبید نه زیر فرش تان قایم شان کنید !
_مثل من که مدادهایم را زیاد می تراشیدم. بعد تراشه های مدادهایم را زیر فرش قایم می کردم _ ...
برداریدشان، رنجهای تان را ؛ بغلشان کنید ! از «آن» خودتان کنید . بگذارید در آغوشتان ، مروارید بشوند . به خودتان بگیریدشان .
به خودتان بگیرید ...
#محبوبه_احمدی
°•
میدانی کی فهمیدم عشق میان من و تو ،راه به جایی نمی برد؟
آن زمان که بعد از هر دیدارمان، خسته و دلتنگ بودم آنچنان که قبل از بازگشت به خانه در کافه ای می نشستم و بنا به فصل فنجانی قهوه یا ظرفی بستنی خودم را میهمان میکردم و از کتابی که همیشه در کیف دارم میخواندم و روح و جسمم را شارژ میکردم برای بازگشت به خانه ...
برای این که خواهرم پی به حال ِ بَدَم نبرد ، برای این که سرحال و شاد به نظر جلوه کنم.
خواهرم اما گول نمی خورد، لحظات اول ورود پر سرو صدایم به خانه و شوخی ها و خنده هایم فریبش نمی داد..
باورم نمی کرد..
روزها و شب های دیگرم را میدید
متوجه می شد برای پاسخ یک سوال کوچک چقدر انتظار می کشم ،برای گرفتن یک پاسخ بله یا نه، حتی!
خلق تنگی ها و دلتنگی های روزهای بعد دیدار را میدید
او هیچ وقت فریب این عشق را نخورد!
یک شب در حال گریه کردن مچم را گرفت
اولین پرسشش: بیمار شدی؟ دلت درد می کنه؟ طوریته؟
سر تکان دادم: نه ،دلم گرفته..
صندلی روبروی میز آرایش را جلو کشید و رویش نشست و به صورتم خیره شد.
بعد پرسید : چرا خودت را آزار میدی وقتی میدونی در جاده ی درستش نیستی...
سکوت کرد ...
و بعد ِ مکثی طولانی افزود: خودت را بزار جای من و از دریچه ی چشم من ، به خودت به رابطه ات نگاه کن...
بعد صندلی را با دقت در حای اولش قرار داد و از اتاق بیرون رفت.
از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم از دریچه ی چشم او به خودم ، به رابطه ام با تو و به زندگی ام نگاه کنم
و فهمیدم ...
درک کردم چقدر رابطه ی من با تو به بیراهه رفته و این به اصطلاح عشق
راه به جایی نمی برد..
به یاد سخنان دکتر کلانتری در جمع دانشجوها افتادم:
" اگر وقتی از جایی خارج میشویم انرژیمان بیشتر از زمانی باشد که وارد آن مکان شدهایم یعنی در جای درستی قرار داریم."
و این هرگز برای من در رابطه ام با تو پیش نیامده بود ،من هر بار از پیش تو برمی گشتم خًرد و خمیر و خسته بودم
بسکه انرژی گذاشته بودم تا تو را به حرف بیاورم ، که چیزی بگویم تا تو بخندی و باب گفتگو میانمان گشوده شود.
نه من در جای درستی نبودم
این راه نبود بیراهه بود
آخرین باری که تو را دیدم برایم سخت گذشت ،تو آرزوی سی ساله ی من بودی
که نشده بود که برآورده شود.
اما هرچقدر سخت گذشت ، ارزشش را داشت..
من به خودم به آرامش خودم و به نشاط خودم نیاز داشتم برای زندگی کردن.
پس با تو بدرود گفتم.
مــــــریمــــ ـدرانی..
○
°•
○°
شاهد در خانه را بر روی علی نیا باز کرد و از دیدن صورت زردرنگ شیدا پشت در وحشتزده دو قدم عقب رفت.
مازیار علی نیا زیر بغل شیدا را گرفته وارد هال خانه ی قدیمی خانواده ی خلج شدند.
پنجره ها و درب دوم هال که به حیاط بزرگ و سنگفرش ِ خانه باز می شدند ، همه گشوده بودند پرده های حریر سفید و سبز کمرنگ با باد میرقصیدند.
بی بی خانم گوشه ی اتاق روی مبل بزرگ مخملینش نشسته بود و زیر لب دعا می خواند و در لیوان بلوری که مایعی بیرنگ شبیه آب در آن بود فوت میکرد..
شیفته از آشپزخانه بیرون آمد و با کمک شاهد ، شیدا را روی تخت پدر و مادر در اتاق پشتی خواباندند.
مازیار علی نیا وسط هال ایستاده بود که
آقای خلج غرولندکنان از حیاط به اتاق آمد و با دیدن علی نیا با عجله دست های خیسش را با دستمال کاغذی خشک کرد و همراه سلام و احوالپرسی دست های مرد را به گرمی فشرد و تشکر کرد.
مازیار علی نیا قبلا هم به خانه ی پدری شیدا آمده بود ، بارها و بارها در ایونت هایی که شاهد در خانه ی پدری اش برگزار میکرد دعوت شده بود.
او از خلال صحبت های شیدا پی برده بود که آقای خلج از افسردگی مزمن رنج می برد و کوچکترین مساله ای برایش بزرگترین و مخوف ترین می شود.
همچنین می دانست بعد از مرگ پیمان و ماجراهایی که قبل از مرگش پیش آمده بود چقدر به همه ی آنها سخت گذشته،پس تصمیم گرفت هیچ چیزی به مرد نگوید _ حتی اگر میخواست بگوید نمیدانست چه باید میگفت_
پس نگاهی به حیاط انداخت و گفت جناب خلج نظرتون چیه بریم توی حیاط بشینیم؟
شاهد که سینی چای به دست وارد هال شده بود
به جای پدرش جواب داد :" خیلی هم عالی ، منم چای تون را روی میز زیر آلاچیق میزارم"
و جلوتر از دو مرد به حیاط رفت و کمی بعد با کاسه ی سفال پر از آبنبات پولکی و ظرفی گز به حیاط برگشت و خطاب به مردها گفت بفرمایید چای ، هوا خنکه چای یخ میکنه..
مازیار علی نیا تازه فنجان چای را به دهان برده بود که فاطل خانم_مادر شیدا_ به حیاط آمد .
علی نیا بلند شد و به سمت زن رفت و دستش را در دست گرفت و به گرمی فشرد.
چشمان خانم خلج غرق در اشک شد اما برای این که شوهرش ناراحت نشود خودش را جمع و جور کرد و زیر آلاچیق روی نیمکت نشست و دانه ای پولکی بر دهان گذاشت.
کمی از هوا و گل و گیاه و گربه ها که حیاط را روی سرشان گذاشته بودند گفتند و بعد علی نیا اجازه ی مرخصی خواست.
میدانست چقدر تک تکشان به سکوت و تنهایی محتاجند.
وقتی به هال برگشتند صدای بی بی خانم که با شیدا صحبت میکرد به گوشش رسید:" بخور مادر ، بخور دردات ِ بشم * ، برات سوره ی فتح خوندم فوت کردم بهش ، بخور مادر ، شربت گلاب برای قلبت خوبه ، بخور مادر که قلبت آروم بشه...."
صدای پیرزن میلرزید و علی نیا گریه اش گرفته بود.
سرش را به علامت خداحافظی دوباره خم کرد و از خانه بیرون رفت.
مــــــریمــــ ـدرانی..
* دردات ِ بِشَم = درد وبلات بخوره به جانم
( تکیه کلام کرمانی)
ادامه دارد.....
👇🏼
برای بعضی آدمها یک انتقاد ساده، یک پیام بیپاسخ، یک بحث کوچک یا حتی یک نگاه سرد میتواند ساعتها یا روزها ذهنشان را درگیر کند.
اما چرا؟
آیا آنها بیش از حد حساس هستند؟
علوم اعصاب پاسخ پیچیدهتری میدهد.
وقتی سیستم عصبی برای مدت طولانی در معرض استرس، ناامنی، طرد شدن، تحقیر یا آسیبهای عاطفی قرار میگیرد، مغز یاد میگیرد همیشه منتظر خطر باشد.
در چنین شرایطی، آمیگدال مغز؛ بخشی که وظیفه تشخیص تهدید را بر عهده دارد، میتواند نسبت به محرکهای کوچکتر نیز واکنش نشان دهد.
در نتیجه اتفاقی که برای دیگران ساده به نظر میرسد، برای فرد شبیه یک هشدار جدی تجربه میشود.
به همین دلیل بعضی افراد با یک جمله ساده به هم میریزند.
با یک بیتوجهی ساعتها فکر میکنند.
و با یک اختلاف کوچک احساس ناامنی میکنند.
مشکل همیشه ضعف شخصیت نیست.
گاهی سیستم عصبی مدتها در حالت آمادهباش زندگی کرده است.
پژوهشها نشان میدهند استرس مزمن و آسیبهای تکرارشونده میتوانند نحوه پردازش تهدید، تنظیم هیجانات و واکنشهای عاطفی را تحت تأثیر قرار دهند.
به زبان ساده:
گاهی واکنش تو فقط مربوط به اتفاق امروز نیست.
مربوط به تمام اتفاقاتی است که مغزت هنوز آنها را فراموش نکرده است.
شاید به همین دلیل باشد که بعضی آدمها به خاطر یک اتفاق کوچک فرو نمیریزند.
آنها زیر وزن سالها تجربه فرو میریزند.
#مغز #علوم_اعصاب #روانشناسی
🌿
○°
Do you have a solution?
A way of salvation for a broken ship that neither sinks nor finds salvation?
💚
Unknown
○°
مازیار علی نیا از فکر شیدا بیرون نمیرفت...
تمام مدت رویدادهای آن روزی که شبش را دفتر مانده بود و با فریادهای موحش شیدا از خواب پریده بود جلوی چشمانش رژه میرفتند.
انگار با چشم های باز رویا میدید.
انگار در بیداری کابوس میدید.
بعد آن که از پشت در واحد نشر شیدا ، صدای هق هق گریه اش را شنیده بود و آهسته به واحد خودش بازگشته بود سعی کرده بود فراموش کند بالا چه شنیده ، سرش را به درست کردن صبحانه گرم کرده بود و برای پر کردن سکوت ، سی دی اَدِل را گذاشته بودو از شنیدن صدای زن در ترانه ی Rolling in the deep لذت برده بود..
کم کم در کار و موسیقی غرق شده بود..
عصر بعد تماسی که با سودا داشت و متوجه شده بود پسر ۱۲ ساله ی شان خانه نیست
به سودا گفته بود باید درباره ی موضوع مهمی با هم صحبت کنند و تا خشایار به خانه برنگشته زودتر می آیم تا صحبت کنیم.
سودا نه گفت آری نه گفته بود نه
گفته بود خب و گوشی را گذاشته بود.
علی نیا مبهوت به گوشی در دستش که بوق ممتد قطعی میزد نگاه کرده بود و از خودش پرسیده بود این حجم بی اعتنایی سودا چه معنایی دارد؟
کمی بعدتر در حال بستن پنجره ها و خاموش کردن چراغ ها بود که زنگ گوشی ش به صدا درآمده بودو نام شیدا خلج برآن نقش بسته بود
تکمه ی پاسخ را زده بود و صدای شیدا آنقدر ضعیف بود که گوشی را به گوشش چسبانده بود تا توانسته بود صدای کمک خواستنش را بشنود.
پله ها را سه تا یکی بالا رفته بود و ناچار شده بود در رابشکند تا بتواند وارد واحد شیدا شود
و همان دم در خشکش زده بود ..
شیدا میان قفسه های شکسته ی کتاب با پیشانی زخم و در میان استفراغ هاش به دیوار تکیه داده بود و با نگاه از او کمک میخواست
بوی حال به هم زن استفراغ هوا راسنگین کرده بود و علی نیا حس کرد دهانش پر از آب میشود
و حالش دارد به هم میخورد.
ناله ی شیدا اورا به خود آورده بود و تازه زخم مچ گشوده ی او را دیده بود و خونش را خون گرم و سرخش را که کتاب ها را خیس کرده بود.
بعد از آن در هاله ی مه به یادش می آید کا شال سر زن را پاره کرده بود و مچش را بسته بود و اورا بغل کرده و به بیمارستان رسانده بود.
به یاد می اورد که شیدا دسته ای پاکت پف کرده را در دست های او گذاشته بود و چشم هایش را یکبار باز و سپس بسته بود.
علی نیا پاکت ها را در داشبورد اتومبیل گذاشته و در گوشش گفته بود خیالتان راحت ، جایشان امن است.
و اورا به برانکارد کادر درمان سپرده بود و سپس بعد از این که اوراقی را امضا و استشهادی نوشته بود به یادش آمده بود که باید به خانم خلج مادر شیدا خبر بدهد
و گفته بود کمی حالش بد شده و زیر سرم است و خودش می آوردش خانه..
آن شب که به خانه برگشته بود خانه در تاریکی و سکوت فرو رفته بود.
سودا و خشایار خواب بودند
و برای اولین بار مازیار علی نیا از بیتفاوتی زنش خوشحال بود.
توان جواب پس دادن به بنی بشری را نداشت.
دوش آب گرمی گرفت لباس خانگی اش را پوشید و خودش را به نرمای تختش سپرد.....
مــــــریمــــ ـدرانی..
ادامه دارد...
کانال Daily Shift
اینجا قراره همقدم شیم و راه بریم و یاد بگیریم
به ما بپیوندید
/channel/+koaXa90G60kzOTNk
○°
هنر
اگرچه نان نمی شود
اما
شرابِ زندگی است…
میراث دار ِ نیاکانمان باشیم...
♥️
👇🏼
سکوت چون لحافی نرم و گرم خانه را در بر گرفته..
چشمانم را باز میکنم ،تنها هستم ،تنها روی تخت مامان خوابیده ام.
سرم را به چپ و راست می چرخانم هیچکس در اتاق نیست .
بلند می شوم ،آرام لباس هایم را می پوشم و به خودم در آینه خیره می شوم.
این صورت تکیده و این چشم های پر از خشم ، این نگاه رمیده ،مال من است؟
چه ربطی بین آن زن ارام و دلشاد یک هفته ؟ یک ماه؟
یک سال؟؟؟؟
چند سال ِ پیش؟؟
جاخورده ام از فهم خودم.
کی ؟ چه زمانی من واقعا دلشاد و سرزنده بوده ام؟
کی آرام بوده ام و شاد؟
رو از آینه برمی گردانم
کیفم را از روی مبل قاپ میزنم و تا آنجایی که میشود بی سرو صدا از خانه بیرون می روم.
در خنکای دم دمه های صبح در خیابانم...
سوار اتومبیل می شوم و در صبحگاه ِ خنک پائیزی میرانم...
نمی دانم کجا میروم ..
ناخودآگاهم به پیش میراندم.
مــــــریمــــ ـدرانی..
ادامه دارد...
به شهری زخمی میمانم
به تبریز، در فصلِ جدایی از ایران
به پاریس، زیرِ چکمهی نازیهایِ آلمان
به خرمشهر،
آنگاه که از زمین و آسمان
بر سرش گلوله میبارید
و به تهران،
وقتی سنگفرشِ خیابان هم
در هجومِ جایِ خالیِ تو
با دلم، آهسته مینالید ...
تمامِ وجودم انگار یخ بسته
گویی در کشاکشِ این روزگارِ غریب،
روحم را به رگبار بستهاند
و در هر گوشه از کوچه و خیابانِ تنم
بمبی عمل نکرده، انتظار میکشد
آری، به شهری زخمی میمانم
به ارگِ بم،
در زیرِ آواری از دلهره و آشوب و ماتم ...
#میرمحمد_شهیدی
#زخمی
❤️
@mm_shahidi
شاهد چشم هایش را باز کرد ..
سکوت خانه ترسناک بود.
عادت کرده بود به گام برداشتن های نرمِ مامان و صدای میک زدن های بابا به پیپ..
عادت کرده بود به بگومگوهای آیدا و آبان
(بچه های شیدا) ..عادت کرده بود به غرولندهای همیشگی بی بی خانم
به نق نق های شیفته
عادت کرده به زندگی ِ در جریان خانه ی پدری ،به گرمای وجود خانواده.
امروز اما همه چیز، جور دیگری بود
خانه برایش غریبه بود .
تکانی به خودش داد تا ازجا بلند شود.
درد در بدنش پیچید..
گردنش خشک شده بود تمام شب گذشته را کنار تخت مامان که آیدا رویش خوابیده بود چمباتمه زده بود و به حال نیمه نشسته سعی در تکان دادن وی در آغوشش کرده بود.
تمام شب گذشته را آیدا ، مادرش را به نام فریاد زده بودو بی وقفه گریه کرده بود تا به سکسکه افتاده بود.
شاهد مستاصل به دایی پرویز( که دکتر بود) تلفن زده بود و بعد از شرح ماجرا، از او چاره ای برای آیدا پرسیده بود.
دایی دکتر گفته بود شربت سینه ترجیحا برم هگزین اگر دارند دو قاشق غذاخوری به آیدا بدهد و خودش هم آرام بخش بخورد.
شاهد بعد از خوراندن شربت سینه به آیدا کنار تخت روی زمین زانو زده بود و آنقدر آیدا را در آغوشش تکان داده بود تا دیگر هیچ نفهمیده بود .
نمیدانست اول خودش خوابش برده یا آیدا؟
به آرامی دست راستش را از زیر سر آیدا بیرون کشید .دخترک در خواب تکانی خورد و کلماتی نامفهوم بر زبان آورد.
شاهد آرام قد راست کرد و لحظه ای در صورت معصوم خواهر زاده اش خیره ماند.
....
آبان بی هدف در خیابان ها می راند.
مادرش ، شیدا از دیروز صبح از خانه بیرون زده بود و تا الان هیچ کس خبری از او نداشت....
ماجراهای چندروزه ی اخیر ، تکانش داده بود..
آیا این همه اتفاق فقط برای آنها افتاده بود؟
آبان کلافه بود ، گرسنه بود و خسته
دیروز تا حدود نه_به شب نگران نشده بودند..
شیدا تدریس خصوصی میکرد و همیشه و هرروز هفته کلاس داشت و خودش به خانه ی شاگردهای می رفت در نتیجه از خانه بیرون زدنش صبح آدینه دور از انتظار نبود..هرچند صبح خیلی زود از خانه خارج شده بود اما همه شان فکر میکردند احتیاج به تنهایی دارد ..
این حجم اخبار بد هرکسی را شوکه می کند ..خودشان هم هنوز شوک بودند پس وای به حال شیدا.
اما از عصر جمعه کم کم نگرانی ها بروز کرد
ساعت ۱۰ شب همه ی فامیل خبردار شده بودند و هرکس سوار بر اتومبیل گوشه ای از شهر را می گشت و آنهایی که خانه مانده بودند با گوشی های شخصی با دوستان یا آشنایانی که احتمال داشت خبری از شیدا داشته باشند تماس می گرفتند.
از ساعت ۱۰ شب آدینه ،آبان سوار بر اتومبیلش راهی خیابان ها شده بود و هنوز هیچ خبری از شیدا نبود.
....
آبان ، دیوانه شده بود؟
شمشیر سامورایی _که از کلکسیون جد پدری اش به او ارث رسیده بود _ در دست،گرفته بود و به او ، به مادرش امر میداد دستش را روی میز بگذارد تا او ، آبان ، دست مادرش دست شیدا را، قطع کند...
شیدا مبهوت آبان را نگاه کرد و دستش را روی میز گذاشت .
آیدا ناله ای از ترس کرد و بیهوش روی زمین غلتید
ادامه دارد....
👇🏼
.
.
.
کریستین بوبَن در یکی از کتاب هایش می گوید:
"هرگونه وابستگی به اندوه می انجامد"
من تمایل غریبی به کمی تغیر این جمله دارم:
"هرگونه اظهار محبت یا لطفی به اندوه می انجامد..."
اگر به یاد کسی هستیم
؟
؟
؟
این خوبی اوست؟
یا مهر ِ ما؟
عکس
امروز ۱۰_۳_۱۴۰۵
باغ هزار افسان _ تهران
کاش از آدم ها دلگیر نمیشدیم
آنگاه زمین جای زیباتری برای زندگی میشد.
مــــــریمـــــ
من شیفته ی آدم هاییام که مراقب تاثیر کلامشان بر قلب دیگران هستند...
Читать полностью…
و
من
شفا یافتم.....
⌛️
روزهای زندگی ام....
👇🏼
#روز_نوشت_های_مریم
✍🏼مریم درانی
بر اساس واقعیت
@maryamdorrani
👇🏼