672
شعر هایم بچه هایم هستند🤍 برخی اشعار از مجموعه فانوس شبم📝 از حضور شما صمیمانه سپاسگزارم اگر به شعر، عشق و علاقه مخصوص ندارید؛عضو نشید دوست من! وقتی پرده ی حریرچشم هایتان،روی شعرهایم کنار میرود آفتاب عشق به دلم میتابد... دوستتون دارم :)
چیزهای زیادی سرم را گرم میکنند
اما دلگرمی ...
:)
به یاد میآورم یکبار زنِ خلبانی نخواست با من دیدار کند. تلفنی به من گفت:《نمیتونم... دوست ندارم خاطرات رو دوباره زنده کنم. من سهسال جنگیدم...
سهسال خودم رو زن حس نکردم. انگار بدنم مُرده بود. در این مدت عادت ماهانهای در کار نبود و هیچ احساس و میل زنانهای هم نداشتم. و این در حالی بود که خیلی زیبا بودم... وقتی شوهرِ آیندهم بهم پیشنهاد ازدواج داد، تو برلین نزدیک رایشتاگ، بهم گفت:"جنگ تموم شد، ما زنده موندیم. خیلی خوششانسیم که زنده موندیم. با من ازدواج کن."
من میخواستم بزنم زیر گریه، فریاد بکشم، بزنم زیر گوشش! یعنی چی با من ازدواج کن؟ میون این همه کثافت شوهر کنم؟ وسط دودهها و آجرهای سیاه؟ به من نگاه کن ببین من تو چه وضعیتی هستم! تو اول از من یه زن بساز.
-سوتلاناآلکساندروناآلکسیوی
ما همگی در چرخهی باطلِ خواستن، به دست آوردن و سپس بیشتر خواستن گرفتاریم!
-آرتورشوپنهاور
این متن خیلی قشنگ از
-هوراکی موراکامی
در رماننویسی، تا جایی که من میدانم، مسالهای به نام برد و باخت مطرح نیست. شاید فروش نسخههای فراوان از یک رمان، اهدای جایزههایی به آن و ستایشهای منتقدان، ملاکهایی برای موفقیت آن کتاب در جهانِ ادبیات تلقی شود، ولی در نهایت هیچیک از این موارد اهمیتی ندارند. نکتهی اساسی آن است آیا نوشتار به ملاکهایی که نویسنده برای خود تعیین کرده، دست یافته است یا نه. اساساً یک نویسنده، محرکی درونی و خاموش دارد و در پی کسب تایید از جهان بیرون نیست!
از نگاهی که ما را بدون کلامی میفهمد
سپاسگزاریم
:)
دو نفر شده ام
یک نفر که زندگی میکند
یک نفر که دارد دق میکند
:)
یه دوست خیلی صمیمی داشتم از دبستان باهم بودیم ، یه روز یه زمرد خیلی قشنگ آورد مدرسه گفت تابستون که مدرسه تعطیل میشه پیش تو باشه بعد دوباره بهم پسش بده
حدود هشت سال مدام این کارو میکردیم ،سال نهم اون ازدواج کرد کلا از شهر ما رفتند و من ندیدمش تا یک سال پیش
من هنوز جعبه ای که با چوب برای زمرد ساخته بودم رو داشتم با کلی ذوق بردم بهش بدم که اگه دارتش توی اون نگهش داره، گفت همون سال گمش کردم اما یادم نرفته حتی خطوط و شکستگی هاشو
آدما گم میشن
زمردا گم میشن
اما محبتا نه...
:)
یه نفر واسه قلبش نوشته بود :
«خسته نباشی از تپیدن »
هزار کشور هم بروی
هزار خانه هم عوض کنی
هزار آدم را هم ببوسی
یکی ؛ فقط یکی است
که هم کشور ، هم خانه ، هم آدم توست
:)
آدم هاى بى اصل و نسب اصيل نمیشن
نه با زمان، نه با تلاش، نه با عشق!
دیوار زخمی شده ی قاب عکسیست که روی آن آویزان نشده است
#افسون
جهان روی شانههای من است و آنقدر خستهام که خوابم نمیبرد. پردهها را ببند. برایم قصه بگو. چشمهایم را میبندم!
Читать полностью…
به رطوبت چشمهایش بنگر تا شاهد مه گرفتگی دنیا نباشی
:)
سلام بر کسانی که در دلمان هستند و از حال دلمان بی خبرند.
:)
دیروز عصر که برای قرار عاشقانه ات حاضر میشدی بوی عطرت تمام شهر را پر کرده بود ، جای من تنگ شد ، دلم تنگ تر
:)
جناب محمود درویش میگه :
«در این سرزمین چیزی هست که ارزش زندگی کردن دارد»
در مورد او با هیچکس صحبت نکرده بودم بعدها یک اصل در روانشناسی مطالعه کردم :
«وقتی یک حس رو مخفی کنید و بیان نکنید، اون حس بیشتر میشه! مخصوصا اگه نسبت به یک فرد باشه»
در شلوغ ترین روز دنیا
به یادت افتادم و
«خلوت شدم »
گاهی حس میکنم چیزی مثل همان مداد یا
پاک کنِ روزهای کودکی ام .
افتاده ام گوشه ای خاک می خورم.
اما هیچکس گمم نکرده ؛
میفهمی یعنی چه؟!…
ـ معین دهاز
دست از سر خدا بردارید ، اگر قرار بود کاری کند تاریخ لبریز از جنایت نبود ، به عقل خودتان رجوع کنید!
- چارلز داروین
خیلی وقتا هممون بهش فکر کردیم
به گونهای زندگی کنید که
وقتی فرزندان تان به یاد عشق،
عدالت، صداقت و مهربانی میافتند،
شما در نظرشان تداعی شوید.
-اندرومتیوس
شمعی در دست گرفته ام
درونم طولانی ترین غار تنهاییست
تاریک ، بی صدا...
میروم به ناکجای خیال
#افسون
همیشه زندگی میدزدد از تو
هر آنچه در نهانت دوست داری
تو میترسی از این احساس
وگاهی کنارش صد نگهبان میگذاری
کنار ماهیان حوض مغزت
پراست از پنجه های گربه هایی،
شبی تسلیم میگردی و خود را
به دست گربه ی غم میسپاری
و بعد از آن درون باور خود
کنار حوض خالی مانده ی خویش
هزاران آرزو را لحظه لحظه
به یاد می آوری و میشماری...
ولی آن لحظه ی نزدیک انگار،
زمین تاماه را فاصله داری
همین است زندگی...
گاهی همه عمر،
دلت را میگذارد در خماری!
شبی آرام ناگه پر هیاهو
به خود می آیی و میبینی ای وای
هر آنچه دوست میداری
دگرنیست
پری از خاطرات و یادگاری...
سرود #افسون
اگر هزار سال عمر کنم
تا زمانی که
به تو می اندیشم
«جوانمرگ خواهم شد »
:)
پویان گیلانی توی کتاب "تمام کفشهای شماره ۳۸ بوی بهشت میدهند"
نوشته که:
«اگر پیش کسی گریه کردی و باز هم تو را آدم قویای دانست،
اگر پیش کسی خشمگین شدی و باز هم تو را آدم مهربانی دانست،
رهایش نکن...»
اگر بدی دیده ای و نمیتوانی بد باشی
تو ساده نیستی عزیز من
تو «اصیلی »
:)
باشد که از چشمهایی که در خفا ، از موفقیتِ تو شاد نیستند ؛ در امان باشی
:)