1032
یادداشتها و تأملات مجتبی اعتمادینیا (سیاح قلمرو فلسفه، عرفان و دینپژوهی) پیشنهادها، انتقادات و پرسشهای خود را از طریق ایمیل زیر ارسال بفرمایید: etemadinia@gmail.com
در باب شوخیهای عاشقانۀ حافظانه
جایی در بحث از «سِنخشناسی شوخی در اشعار حافظ» آوردهام که شوخیهای عاشقانه در زمرۀ لطیفترین شوخیهای حافظانه قرار دارد. این شوخیها معمولاً بیانگر شِکوههای عاشق از معشوق یا حکایتگر ناز و استغنا و بیوفایی معشوق است که گاهی عاشق را به چیزی نمیخرد و از شیداییهای او چشم میپوشد و روبه جانب رقیبان میگذارد. عاشق طنّاز در چنین وضعیتی میکوشد تا گلایههای خود از معشوق را با زبان مطایبهآمیزی بیان کند که نه تنها باعث رنجش معشوق نمیشود، بلکه محتملاً بر محبوبیت عاشق نزد معشوق میافزاید؛
به لابه گفتمش «ای ماهرخ چه باشد اگر
به یک شِکر ز تو دلخستهای بیاساید؟»
به خنده گفت که «حافظ خدای را مپسند
که بوسۀ تو رخ ماه را بیالاید!»
به خنده گفت که حافظ غلام طبع تواَم
ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق!
بر آستان اُمیدت گشادهام درِ چشم
که یک نظر فکنی، خود فکندی از نظرم
شوخیهای عاشقانه گاهی نیز ناظر به نکتهسنجیهای نقادانۀ معشوق در برابر عاشق و یا دلسوزیهای پنهانی او بر حال زارِ عاشق است؛
گفت و خوش گفت «برو خرقه بسوزان حافظ»
یارب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟!
گرچه میگفت که «زارت بکُشم» میدیدم
در نهانش نظری با من دلسوخته بود
این قِسم شوخیها در اشعار حافظ نشان میدهد که او ماهیت مطایبهآمیز جهان را در محترمترین عرصۀ حیات که البته از خوف و خطرهای سهمگین و خانمانسوز نیز پیراسته نیست، مد نظر آورده است. حافظ با شوخیهای عاشقانه به ما یادآور میشود که جدیتِ حسابگرانه و مصلحتاندیشانه را در هر عرصۀ جدی و محترم حیات، دستکم برای لحظاتی میتوان به فراموشی سپرد. از این رو، جدیتی که فیلسوفان و الهیدانان از پسِ آن به جهان و روابط انسانی مینگرند، نزد حافظ، امری شریف وخواستنی نیست و درعوض، درک ماهیت مطایبهآمیز جهان که در آن چیزها فریبکارانه و درعین حال ناخودآگاه به چیزی جز آنچه هستند، تظاهر میکنند، برای حافظ امری جالب توجه است. از پسِ چنین نظرگاهی و به اعتبار فریبندگی نمودها و مفاهیم ناظر به آنها، با هر چیز به ظاهر مقدسی میتوان شوخی کرد؛ به این معنا که میتوان ناتمامیِ درک متعارف بشری از آن حقیقت را برملا کرد. حافظ با زیرکی هرچه تمامتر و به مدد زبان شاعرانهای که در اغلب موارد، معانی متفاوتی را تاب میآورد، به زیباترین شکل ممکن به چنین کاری مبادرت میورزد. از این منظر، حافظ را در بستر فرهنگی ما میتوان معمار حکمت طربناکی بهشمار آورد که به جای تأکید بر جدیت و وقار زندگی، بر «این همه» نبودن و مطایبهآمیزی آن تأکید میورزد.
〰 م. اعتمادینیا
۲۰ مهر ۱۴۰۵
ما سالها به مدرسه میرویم تا یاد بگیریم؛ اما اگر بخشی از آنچه مدرسه به ما میآموزد، درست همان چیزی باشد که مانعِ یادگیری ما میشود چه؟
شری آروبیندو، اندیشمند و آموزگار معنوی هندی در این کتاب، به یکی از آشناترین نهادهای زندگی ما نگاهی دوباره میاندازد و میپرسد آیا وظیفه آموزش، انباشتن ذهن از دانستههاست یا پرورش تواناییهایی که در هر انسان نهفته است؟
«مدرسه علیه مدرسه» دعوتی است به بازاندیشی در معنای یادگیری؛ به اینکه نباید دانشآموز را در قالبی ازپیشساخته بریزیم، بلکه بایستی به او فرصت بدهیم خودش را بشناسد، تواناییهایش را پرورش دهد و مسیر رشد خود را پیدا کند.
شاید مسئله فقط این نباشد که در مدرسه چه میآموزیم؛ شاید مهمتر این باشد که مدرسه از ما چه میسازد؟ و چگونه ما را میسازد؟ وقت آن رسیده است که این بار، خودِ مدرسه را به مدرسه ببریم.
این اثر را هاجره(دلارام) سید احمدی به فارسی برگردانده و نشر آنسو آن را منتشر کرده است.
گادامر و کریشنامورتی؛ داستان یک مقابله
اخیراً به یکی از نوشتههای دوران جوانیام در باب هرمنوتیک فلسفی گادامر مراجعه کردم. نوشتهای با عنوان «خلود فهم در حصار تاریخ و زبان...» که در بهمن ۱۳۸۹ در کتاب ماه فلسفه به چاپ رسیده است. من که پس از آن دوران با اندیشههای کریشنامورتی (۱۸۹۵–۱۹۸۶) متفکر و آموزگار معنوی هندی آشنا شدم، هیچگاه به برخی قرابتهای فکری و روشی میان این دو التفات نیافته بودم تا اینکه چند روز پیش در این باب تفطّنی حاصل آمد.
هانس-گئورگ گادامر (۱۹۰۰–۲۰۰۲) فیلسوف برجسته آلمانی و مهمترین نماینده هرمنوتیک فلسفی در قرن بیستم است. مهمترین اثر او، حقیقت و روش (Wahrheit und Methode) که نخستین بار در سال ۱۹۶۰ منتشر شد، یکی از تأثیرگذارترین آثار فلسفی سده بیستم بهشمار میرود. عنوان کتاب در نگاه نخست این فکر را به ذهن متبادر میکند که با اثری درباره روش دستیابی به حقیقت روبهرو هستیم، اما محتوای کتاب اصولاً چیز دیگری است. گادامر در این کتاب مدعی است که حقیقت همواره محصول بهکارگیری روشهای علمی نیست و اتفاقاً در حوزههایی چون هنر، تاریخ، زبان و علوم انسانی، حقیقت اغلب به صورت رخدادی در بستر گفتوگو، سنت و تجربۀ فهم نمایان میشود. بهزعم گادامر، این تصور که با بهکارگیری قواعدی مشخص و تکرارپذیر میتوان دستیابی به حقیقت را تضمین کرد، در قلمرو علوم طبیعی کارآمد است، اما در حوزههایی چون هنر، تاریخ، اخلاق و فهم متون، حقیقت ماهیتی دیگر دارد. حقیقت در این عرصهها نه نتیجه به کار بستن تکنیک، بلکه رخدادی است که در بستر گفتوگو، سنت، زبان و در پرتو فرایند امتزاج افقها(Fusion of Horizons) نمایان میشود. افق نزد گادامر، مجموعهٔ پیشفهمها، باورها، زبان، سنت و شرایط تاریخیای است که نظرگاه هر انسان را شکل میدهد و امکان فهم جهان و دیگران را برای او فراهم میآورد. فهم زمانی تحقق مییابد که افق مفسر و افق متن یا «دیگری» در فرایندی پویا با یکدیگر درآمیزند و ممزوج شوند.
این ایده گادامر را میتوان با یکی از بنیادیترین آموزههای کریشنامورتی مقایسه کرد. کریشنامورتی نیز هرگونه ادعای دستیابی به حقیقت از طریق پیروی از آتوریتهها، سنتها و روشهای از پیش تعیینشده را مردود میداند. از منظر او، هرگاه انسان تحت هدایت یک مُرشد یا نظام فکری خاص قرار گیرد، آنچه تجربه میکند نه حقیقت، بلکه تصویر مطلوبی است که پیشتر به ذهن او القا شده و سپس در تجربهاش فرافکنی و بازنمایی میشود. به همین دلیل است که او حقیقت را «سرزمینی بیراه» مینامد؛ حقیقت، سرزمینی است که هیچ مسیر از پیش ترسیمشدهای به آن منتهی نمیشود. اینجا گویی میان گادامر و کریشنامورتی نوعی همسویی آشکار دیده میشود. هر دو نسبت به این تصور که حقیقت را بتوان از رهگذر به کار بستن یک روش یا اطاعت از مَراجع اقتدار به دست آورد، بدبیناند و هر دو حقیقت را امری میدانند که از جنس رخداد و انکشاف است، نه محصول یک تکاپوی ذهنی یا معنوی. با این همه، مبانی فلسفی این دو نظرگاهِ بهظاهر مشابه از هم متمایزاند.
کریشنامورتی منشاء خطا را در شرطیشدن روان انسان میبیند. بهزعم او، حافظه، سنت و همه مَراجع اقتدار، ذهن را اسیر الگوهای گذشته میکنند و به این ترتیب مشاهده را مُلوَّث میسازند. ازاینرو، آزادی تنها زمانی صورت میبندد که ذهن از تمام این شرطیشدگیها رها شود و واقعیت را بیواسطه نظاره کند. در مقابل، گادامر اساساً این قِسم رهایی را ممکن نمیداند. او معتقد است انسان همواره در افقِ زبان، تاریخ و سنت قرار دارد و هیچ فهمی از نقطه صفر آغاز نمیشود. پیشداوریها نه صرفاً موانع فهم، بلکه شرط آغاز هرگونه فهماند. ما در فرایند فهم، امکان حذف کامل پیشفرضها، پیشداشتها و پیشداوریهای خود را نداریم، بلکه صرفاً میتوانیم به آنها خودآگاهی یابیم و به وقت ضرورت، آنها را اصلاح کنیم.
به این ترتیب، تفاوتی بنیادین میان این دو رخ مینماید؛ کریشنامورتی سنت را عمدتاً مانع درک حقیقت میبیند، زیرا آن را منشاء بازتولید تصاویر ذهنی میداند، اما گادامر سنت را شرط امکان فهم تلقی میکند. البته نه لازم است و نه مطلوب است که کورکورانه از سنت تبعیت کنیم، اما ناگزیریم سنت را افقی بهشمار آوریم که تنها از رهگذر گفتوگو با آن میتوانیم به حقیقت نزدیک شویم. گادامر معتقد است تمکین ما از مَراجع اقتدار، اگر مبتنی بر شناخت و اعتماد عقلانی باشد، مقبول و مطلوب تواند بود، اما کریشنامورتی تقریباً هر نوع آتوریته و حجیتطلبیِ معنوی را زمینهساز وابستگی و خودفریبی تلقی میکند.
به تفصیلی که در جایی آوردهام، مولانا از حیث نظری نگاهی دوگانه به زنان دارد. مبتنیبر نگاه نخست که بَسامد بیشتری در آثار تعلیمی وی بهویژه مثنوی دارد، زنان مهیاترین دام شیطان، فتنهگران تاریخ انبیاء، مظهر و تجسم نفس امارةٌ بالسوء و بیبهره از عقل کامل بهشمار میآیند. اما مبتنیبر نگاه دوم، دستکم اندکی از زنانِ برگزیده میتوانند در بهرهمندی از فضایل و دستیابی به مراتب متعالی کمال، گوی سبقت را از مردان بربایند. مبتنیبر گزارشهای موجود، مولانا در زندگی شخصی و تعاملات اجتماعی خود برخلاف رویکرد نظریِ پربسامدش که متضمن نوعی نگاه تحقیرآمیز نسبت به زنان است، همراه از سرِ احترام و ارجگزاری به زنان نگریسته و برخلاف بسیاری از پیشینیان و نیز همگنانِ همروزگار خود، پیوسته با زنان براساس مهربانی، حرمتگزاری و درک متقابل رفتار کرده و شأن، حقوق و آزادیهای انسانی و طبیعی آنان را بهقدر کفایت پاس داشته است. این پاسداشت عملی، شواهد بسیار در زندگی مولانا دارد. نمونه میخواهید، به نامه زیر بنگرید که خطاب به عروسش فاطمه خاتون، دختر صلاحالدین زرکوب که مراد عرفانی او پس از شمس بوده، نوشته است. ظاهراً این نامه در پی کدورتی که میان سلطان ولد، پسر مولانا و فاطمه خاتون واقع شده، به رشته تحریر درآمده است. مولانا در این نامه به صراحت، تداوم رابطه میان خود و پسرش را موقوف رضایت فاطمه خاتون از سلطان ولد دانسته و با الفاظ و تعابیری عمیقاً مهربانانه، فروتنانه و خاضعانه از عروس خود دلجویی کرده است. اصل این نامۀ خواندنی قدری مفصل است. آنچه در ادامه میآید گزیدهای از آن است؛
روحی بِروحِکَ مَمزوجٌ و متّصلٌ
فَکُلّ حادثةٍ تُؤذیکَ تُؤذینی
خدای را ـ جلّ جلاله ـ به گواهی میآرم و سوگند میخورم به ذات پاک قدیمِ حق تعالی که هرچه خاطر آن فرزندِ مخلص از آن خسته شود، دهچندان غم شما غم ماست و اندیشۀ شما اندیشه ماست و حقوق و احسانها و خداوندیهای سلطان المشایخ، مشرق انوار الحقائق ـ قَدَّسَ الله روحَه ـ بر گردن این داعی وامی است که به هیچ شُکری و به هیچ خدمتی نتوان گزاردن. شُکرِ آن را هم خزینۀ حق تعالی تواند خواست. و توقع من از آن فرزند آن است که از این پدر هیچ پوشیده ندارد از هر که رنجد، تا منّت دارم و در یاری به قدر امکان، إنشاءالله، تقصیر نکنم. اگر فرزند عزیز، بهاءالدین، در آزار شما کوشد، حقاً و ثُمّ حقّاً دل از او برکنم و سلام او را جواب نگویم و به جنازۀ من نیاید، نخواهم، و همچنین غیر او هر که باشد. امّا خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق ـ جلّ جلاله ـ در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شمایند. هرکه در حق شما نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تُنگ شِکر به زحمت مگس بیقیمت نشود و یقین دارم که اگر صدهزار سوگند بخورند که ما مظلومیم، من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشد. ایشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نکنم. والله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریهیی از بدگوی شما قبول نکنم. مظلوم شمایید...
الله، الله از این پدر هیچ پنهان ندارند و احوال یک به یک به من بگویند، تا به قدر امکان به یاری خدا معاونت کنم. شما هیکلِ اَمان حقّید در عالم از آثار آن سلطان که، به برکت شما، روح پاک او صد هزار عنایت کند به سبب شما بر اهل زمین. هرگز خالی مباد آثار شما و نسل شما منقطع مباد تا روز قیامت و غمگین مباد دل شما و دل فرزندان شما، آمین یا ربّ العالمین.
۱۴۰۵/۷/۷
Two prisoners whose cells adjoin communicate with each other by knocking on the wall. The wall is the thing which separates them but it is also their means of communication. It is the same with us and God. Every separation is a link.
دو زندانی که سلولهایشان به هم نزدیک است، با ضربه زدن به دیوار با هم ارتباط برقرار میکنند. دیوار چیزی است که آنها را از هم جدا میسازد اما وسیلۀ ارتباطشان نیز هست. درمورد ما و خداوند نیز همینگونه است. هر جداییای یک پیوند است.
〰 Simone Weil, Gravity and Grace (2004), Emma Crawford and Mario von der Ruhr (trans), New York: Routledge, p.145.
به بیخانگی رفتنم آرزوست
دل از خانه بگسستنم آرزوست
ز تهران اَعوذُ بِربِّ الفَلَق
ز بام جهان جَستنم آرزوست
مرا با خرابات و بُستان چه کار
دل از این و آن شستنم آرزوست
دو صد ورطه آنسوتر از ما و من
کنار تو بنشستنم آرزوست
وگر مهر بر جای باشد تو را
شبی در بَرَت خفتنم آرزوست
سحر چون کتان در برِ ماهتاب
به کتم عدم رفتنم آرزوست
دگر بار اگر سر برآرم ز خاک
به پای تو بشکفتنم آرزوست
مرا قافیه پیر کرد و فسرد
ز بندِ رَوی رستنم آرزوست
۱۴۰۵/۵/۳۰
چون من کجاست شبزدهای پات و مات خویش؟
یا کیست او که ستانده زکات خویش؟
از رهروان گسسته و از کاروان ملول
من رهنُمای خویشم و راه نجات خویش
در باب هواداریهای شورمندانه در رقابتهای ورزشی
میپرسند: راز هواداریهای شورمندانه از تیمهای ورزشی چیست، مادامی که بهظاهر منفعت محسوسی برای ما به ارمغان نمیآورد و حتی گاهی متضرّرمان میکند و صرفاً با عواطفی نظیر اضطراب، عصبانیت، شادی و اندوه درگیرمان میکند؟ اگر تیم محبوبم برنده شود، احساس پیروزی و شعَف میکنم و اگر ببازد، گویی خودم چیزی از دست دادهام و از این رو، عمیقاً اندوهگین و گاهی عصبانی میشوم. این هواداریها بهویژه وقتی آبستن رنج و اندوهاند و عایدات محسوسی ندارند، چگونه قابل توجیهاند؟
در مقام پاسخ، از چند منظر میتوان به موضوع نگریست:
نخست آنکه، ما آدمیان پیش از آنکه باشندۀ جهان مدرن باشیم، میلیونها سال در گروههای کوچک زندگی کردهایم. مغز ما بر اساس دوگانۀ «ما» و «آنها» هویت یافته است. هواداریهای ورزشی، در بسیاری موارد، راهی کمهزینه برای ارضای همین نیاز کهن به تعلقات گروهی و ابراز وفاداری به دوگانۀ «ما» و «آنها» است. برای بسیاری از افراد، مهمتر از خود پیروزی، هویتی است که از رهگذر عضویت در یک گروه حاصل آمده است. به همین دلیل، حتی اگر تیمشان سالها شکست بخورد، همچنان هوادارش باقی میمانند.
دوم آنکه، مسابقات ورزشی نوعی نمایش دراماتیک است. انسانها مشتاق آنند که نظارهگر روایتِ امیدها، اضطرابها، شکستها و پیروزیهای دیگران باشند. همانگونه که گاهی هنگام خواندن یک رمان یا دیدن یک فیلم سینمایی یا تئاتر احساسات شدیدی را تجربه میکنیم، گاهی در حین تماشای یک مسابقه ورزشی هم احساساتی مشابه را از سر میگذرانیم. در اینجا فقط پای لذتِ برنده شدن در میان نیست، بلکه خودِ تجربه هیجان نیز میتواند مطلوب باشد. حتی از منظر تکاملی، شاید این احساسات شدید محصول جانبی همان سازوکارهایی باشند که زمانی برای دفاع از گروه، رقابت بر سر منابع یا همکاری جمعی ضروری بودهاند و امروز به جای میدان جنگ، مثلاً روی زمین فوتبال فعال میشوند.
سوم آنکه، این پدیده را میتوان از حیث میل سیریناپذیر ایگو به برتریطلبی هم مد نظر آورد. ایگو یا «منِ» رقابتجو و برتریطلبِ آدمی پیوندی خیالی با یکی از طرفین رقابت برقرار میکند تا اگر آن طرف پیروز شد، پیروزی او را پیروزی خود تلقی کند. ساز و کاری شگفت برای ارضای میل برتریطلبی. شاید به همین دلیل است که افراد پس از بُرد تیم محبوبشان میگویند: «ما بُردیم» اما گاهی هنگام باخت، میگویند: «آنها بد بازی کردند».
البته من خود سالهای طولانی است که ذوقِ هواداری شورمندانه از تیمهای ورزشی را بهکلی از سر فرونهادهام. اگر هم گاهی به تماشای رقابتی بنشینم، میکوشم ستایشگرِ شکوهِ مهارتهای انسانی باشم و از آن لَذت ببرم، فارغ از آنکه کدام تیم و کدام بازیکن آن را به نمایش میگذارد. به نظرم، این قِسم تماشای فارغدلانۀ رقابتهای ورزشی، اگرچه عاری از شور و هیجان هواداریهای شورمندانه است، در نهایت بِخردانهتر و از حیث روانی، بهداشتیتر است.
〰 م. اعتمادینیا
۶ مرداد ۱۴۰۵
شش الگوی اصلی در تبیین رابطه حق و خلق
کسانی که بهنوعی باور به حقیقت غایی داشتهاند، در توضیح ربط و نسبت آن حقیقت با عالَمِ هستندگان، اعم از عوالم مادی و غیرمادی، به راههای مختلفی رفتهاند. ردهبندی زیر درعینحال که اغلبِ جزئیات الهیاتی و ظرافتهای فلسفی این دیدگاهها و روایتها و تقریرهای مختلف آنها را نادیده گرفته، روایتی نسبتاً ساده، مختصر و تا حدی جامع از اقسام دیدگاههای ناظر به تبیین رابطه میان حقیقت غایی و عالم هستندگان یا به تعبیر الهیدانان مسلمان، رابطه حق و خلق به دست میدهد.
🍃 یک. خداباوری انفصالی؛
خدا جهان را پدید آورده اما پساز آفرینش، جهان از نوعی استقلال عملکردی برخوردار است و از رهگذر قوانین طبیعی به راه خود میرود. دئیستها یا دادارباوران ازین قبیلاند.
🍃 دو. خداباوری کلاسیک؛
خدا درعینحال که علت پیدایش جهان است، علت بقای آن نیز هست. هستندگان درعینحال که از پدیدآورندۀ خود متمایزند، همواره نوعی ارتباط وجودی با او دارند، بهنحوی که هستی آنها در هر آن وابسته به افاضه وجود از سوی خداوند است. اغلب فیلسوفان و الهیدانان ادیان ابراهیمی به یکی از تقریرها و روایتهای این نظریه باور دارند.
🍃 سه. نظریه فَیَضان؛
جهان از رهگذر سرشاری حق و به اقتضای کمال وجودی او، در قالب سلسلهمراتبی متوالی از او صادر میشود. خلق هرگز عین حق نیست، بلکه معلول و صادرِ وابسته به اوست و تمایز وجودی خود را حفظ میکند. این نظریه دستپخت نوافلاطونیان است و در جهان اسلام نیز فاربی و ابنسینا ضمن حک و اصلاحاتی آن را مقبول شمردهاند.
🍃 چهار. همهخداانگاری یا پانتئیسم؛
خدا و جهان عین یکدیگرند. خدا عبارت است از همه آنچه هست و لاغیر. در این نظریه، خدا رابطه علّی بهمعنای متعارف با هستندگان ندارد زیرا دوگانگیِ وجودی میان حق و خلق برقرار نیست. بنا به برخی از تفاسیر، نظام فلسفی اسپینوزا دالّ بر پانتئیسم است.
🍃 پنج. همهدرخداانگاری یا پانِنتئیسم؛
خدا درعینحال که همه هستندگان را در برگرفته و از رهگذر آنها نمایان است، اما در آنها خلاصه نمیشود و حیثیت وجودیای خارج از هستندگان برای او قابل تصور است. در پاننتئیسم، جهان واقعیتی متمایز از خدا دارد، هرچند کاملاً وابسته به اوست و در او حضور دارد.
🍃 شش. نظریه وحدت وجود؛
در این نظریه شبیه نسبتی که میان موج و دریا برقرار است، همه هستندگان ظهورات و تجلیات وجود حق بهشمار میآیند و نه موجوداتی متمایز و جدا افتاده از او. ازاینرو، باورمندان به این نظریه ترجیح میدهند بهجای بهرهگیری از اصطلاح «علّیت» در توضیح رابطه حق و خلق، از اصطلاحاتی نظیر «تجلی»، «تشأّن» و «ظهور» استفاده کنند. در نظریه وحدت وجود، برخلاف پاننتئیسم، عالم در کنار خداوند از وجودی اصیل برخوردار نیست و تکثر موجودات ناشی از تکثر ظهور حق انگاشته میشود. عالَم به همراه همه هستندگان همان تجلی و ظهور وجود واحد حق است. همچنین در وحدت وجود، برخلاف پانتئیسم، خدا به هستندگان فروکاسته نمیشود. ابنعربی و تابعان او در جهان اسلام بهوضوح بر این عقیده بودهاند.
نباید از نظر دور داشت که برخی تلقیهای خاص مانند نظریه ارسطو درباره محرک نامتحرک یا نظرگاه آیین بودا (اگر اصولاً در آن بتوان از حقیقت غایی سخن گفت) بهآسانی در این ردهبندی نمیگنجند. همچنین درباره جایگاه برخی دیدگاههای جدید مانند الهیات پویشی، میان پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد و گاه آنها را گونهای از پاننتئیسم بهشمار آوردهاند.
〰 م. اعتمادینیا
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
در باب اقسام موجودات
به نظرم هر آدمی که هرازگاهی میاندیشد و سودای آن دارد که روشن و پاکیزه بیندیشد، باید فهمی از اقسام موجودات یا هستندهها در جهان داشته باشد تا در فرآیند تفکر، دچار خلط مقولات و مغالطه نشود. طبقهبندیهای پیشینیان از اقسام موجودات که عمدتا آنها را ذیل انواع جوهر و عرض ردهبندی میکردند، امروزه برای ما تاحدی مبهم و دشواریاب است اما به نظر میرسد طبقهبندیهای امروزی، وضوح و دقت بیشتری دارد و به فهم عرفی و شهودی ما نزدیکتر است. دو نمودار زیر که با دستیاری هوش مصنوعی ترسیم شده، دو روایت از اقسام موجودات را نزد فیلسوفان معاصر نشان میدهد.
وقتی آدمی با حرص و ولَعِ کمتری کامرواییهای خود را پی میگیرد و با هول و هراسِ کمتری از ناکامیها میپرهیزد، در کمال شگفتی، جهان او را کامرواتر میسازد. تو گویی جهان، چشم و دلسیرانِ خود را بیشتر ارج مینهد.
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سختکوش
〰 م. اعتمادینیا
۸ تیر ۱۴۰۵ ه- ش
و إذا أرَدتَ أن لاتَخافَ أحداً فلاتُخِف أحداً، تَأمَن مِن كُلِ شيء إذا أمِنَ منكَ كلُ شيء.
اگر می خواهی از کسی نترسی، کسی را مترسان. آنگاه از هر چیز در اَمانی که هر چیز از تو در اَمان باشد.
〰 ابن عربی، الفتوحات المکیة (دار احیاء التراث العربی)، ج ۴، ص ۵۴۰.
🔆 آیا باورهای فرد، معیار دقیقی برای سنجش شخصیت او است؟
مدتها است که اگر محتاج سنجش کسی باشم، دیگر از او نمیپرسم که به چه چیز و یا چه کسی باور دارد، بلکه در حد توان خود در او مینگرم که باورهایش با او چه کردهاند و کدام فضیلتها و رذیلتها را در او به بار نشاندهاند. به عبارت دیگر، باورهای ادعایی فرد را معیار دقیقی برای سنجش شخصیت او به شمار نمیآورم و این اندیشۀ خود را مُستَظهَر به چهار دلیل عمده مییابم:
🔅نخست آنکه به گمانم، تشخیص صدق و کذب باورها و احراز مطابقت آنها با واقع، در بسیاری از موارد دشوار و دور از دسترس است، در حالی که تشخیص رذیلتها و فضیلتهای رفتاری، در قیاس با آنها آسانتر است.
🔅 دوم آنکه در زمانهای به سر میبریم که «موسم وَرَع و روزگار پرهیز است» و از این رو، بسیاری در زبان، مدعی باور به چیزی میشوند و در دل به چیزی دیگر باور دارند.
🔅 سوم آنکه ما در ذهن و ضمیر هر انسان با شبکهای از باورهای مرتبط و درهم پیچیده روبرو هستیم که پیوسته در حال تاثیرگذاری بر یکدیگرند. بر این اساس، باور و یا مجموعهای از باورهای «صادق» میتواند در اثرِ برهَمکُنش شبکۀ باورهای فرد، در عمل به یک «رذیلت نامطلوب» منجر شود ودر نقطۀ مقابل، باور و یا مجموعهای از باورهای «کاذب» میتواند در اثرِ برهَمکُنش شبکۀ باورهای فرد، در عمل به یک «فضیلت مطلوب» بینجامد.
🔅 و چهارم آنکه شخصیت ما آدمیان تنها تحت تاثیر باورها و معتقدات ما قرار ندارد، بلکه عواطف و احساسات و نیز خواستها و ارادهها نیز در این میان نقشی بهغایت اثرگذار و تعیین کننده ایفا میکنند. از این رو، استناد صرف به باورهای یک فرد، معیار نامطمئن و غیرقابلاعتمادی برای سنجش شخصیت او بهشمار میرود.
〰 م.اعتمادینیا
۲۲ شهریور ۱۳۹۷ هجری شمسی
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
〰 حافظ
گادامر و کریشنامورتی دو تصویر متفاوت از آگاهی به دست میدهند. گادامر آگاهی را ذاتاً محصور در حصار تاریخ و زبان میداند و حقیقت را در امتزاج افقها و گفتوگوی مداوم آنها با یکدیگر پی میگیرد؛ در مقابل، کریشنامورتی امکان آگاهیِ بیواسطه و رها از گذشته را ممکن میانگارد و از این رو، نفی سلطۀ همه مَراجع اقتدار را شرط رهایی و رستگاری بهشمار میآورد.
〰 م. اعتمادینیا
۵ مرداد ۱۴۰۵ ه.ش
به سراغم خواهی آمد
در روزی یا شبی که دیگر جانی در بساط ندارم
تو ای فرشته مرگ!
چه چیز را به پیشگاه خداوند خواهی برد؟!
۱۴۰۵/۷/۱۰
بشارة الخوری، اولین رئیس جمهور لبنان بعد از استقلال، بیتی دارد بس خیالانگیز و بدیع؛
قَتَلَ الوَرْدُ نَفْسَهُ حَسَداً مِنْكِ
وَألْقَى دِمَاهُ فِي وَجْنَتَيْكِ
من آن را آزادانه اینچنین به پارسی آوردهام؛
گل سرخ از حسد گلو بُبرید
ردّ خونش نگر به گونهٔ خویش
زوربای یونانی(۱۹۶۴) ساخته مایکل کاکویانیس
برگرفته از رمانی به همین نام نگاشته نیکوس کازانتزاکیس
صد قافله عجزیم و دوصد حنجره آه
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِالله
چراغهای رابطه تاریکاند
رابطه که بهزعم من همواره آبستن سوءتفاهم است، یکی از وجوه تراژیک زندگی ما آدمهاست. رابطه اصلاً بهنحو مضاعف تراژیک است، از آن حیث که گریزی از آن نیست. بماند که بسیاری از آنچه مایه گسست رابطه با «دیگری» است، پیشتر در خلوتِ ما با خودمان ریشه دوانده است. رابطه با «دیگری» نه آغاز تراژدی، که امتداد و انعکاسی از رابطۀ من با من است.
رابطهها هم آبستن سوءتفاهماند و هم برآمده از آن. سوءتفاهمات همیشه مایۀ گسست رابطه نیستند، اتفاقاً گاهی سوءتفاهم است که یک رابطه را پایدار نگه میدارد. اینها سوءتفاهمات رابطهزا هستند. طبعاً سوءتفاهمات رابطهزدا هم داریم. آنها که طعم سوءتفاهم رابطهزدا را نچشیدهاند، بختیار بودهاند؛ یا از این حیث که رابطۀ آنها آنقدر دوام و بَسامد و عمق نداشته که به سوءتفاهم بینجامد و یا از آن جهت که طرفین رابطه از اغراضِ رَمانندۀ یکدیگر آگاه نشدهاند؛ یعنی رابطه بهقدر کفایت شفاف نبوده. اغراض رماننده را نباید بهمعنای اغراض غیراخلاقی و ناموجّه گرفت، دستبرقضا گاهی اغراض یکی از طرفین رابطه، هم اخلاقی است و هم عقلاً موجّه، اما دیگری را میرماند و رابطه را سست میکند یا میگسلد.
اینجا نباید از نقش زبان غفلت ورزید. زبان، این ابزار بهظاهر پیونددهنده، خود یکی از سرچشمههای بنیادین سوءتفاهم است. هر سخنی آبستن سوءتفاهم است. هر واژهای که بر زبان میآورم، در گوش جانِ دیگری با تاریخ شخصی، زخمها، آرزوها و اغراض او میآمیزد و معنایی مییابد که لزوماً مقصود من نیست. صادقانهترین رازگوییهای طرفینِ یک رابطۀ صمیمانه نیز از این آسیب مصون نیست.
رابطهها بهمحض بروز سوءتفاهماتِ رابطهزدا از هم نمیپاشند. گاهی این سوءتفاهمات برطرف میشود تا آنگاه که سوءتفاهمات تازه سربرآورد، گاهی به دلایلی تاب آورده میشود و گاهی هم نادیده انگاشته میشود. ستیزهجویی و ملالت، محصولات جانبی این اقسام است. بهنظرم هر رابطهای همیشه بهنحو بالقوه بر لبۀ پرتگاه است. کافی است زمان بسنده در اختیار داشته باشیم تا پرده از اغراض رمانندۀ یکی از طرفین رابطه برداشته شود، آنگاه آن امر بالقوه در کوتاه زمانی بالفعل خواهد شد. زمان، دشمن خاموش رابطه است. زمان نه فقط فرصت آشکار شدنِ اغراض رماننده را فراهم میآورد، که رابطه را نیز فرسوده میکند؛ به این ترتیب که بِکارت و تازگیِ آن را در زندان عادت و ملالت و تکرار، زنده به گور میکند و سایۀ مرگ را همواره بر سر هر رابطه مستدام میدارد.
اینجا باید از یک وضعیت نادر و دشوار هم یاد کنم؛ اینکه طرفین یک رابطه ضمن آگاهیِ کامل از اغراض رمانندۀ یکدیگر و با اعتراف به اینکه فهم کاملِ «دیگری» همواره ناممکن خواهد بود، همچنان در کنار هم بمانند. در چنین رابطهای دیگر پای سوءتفاهمات رابطهزا در میان نیست، اینجا موقفِ پذیرش تراژدی است. کنار هم میمانیم با آنکه میدانیم این رابطه ناقص و شکننده است و سوءتفاهم، سرنوشت محتوم هر پیوند بشری.
آیا ممکن است در یک رابطه هرگز پای هیچ غرض رمانندهای درمیان نباشد؟ به گمانم این شدنی نیست. غرضهای رماننده دیر یا زود سر برمیآورند، فقط کافی است فرصت و عمقِ بسنده به یک رابطه بدهیم و آن را شفاف نگاه داریم. بسیاری از روابط ما از آن رو میپایند که سطحی و غیرشفافاند و بعضاً ریاکارانه.
رابطهها هراسان و اندوهگینم میکنند؛ هم آنها که اَصالتاً بهواسطه سوءتفاهم و جهل پابرجایاند، هم آنها که اغراض رماننده را تاب میآورند و با ملالت و ستیزهجویی میسازند، هم آنها که در پی اغراض رماننده از هم میپاشند و هم آنها که در موقف پذیرش تراژدی، برپای میمانند.
گرچه «چراغهای رابطه تاریکاند» اما من در موقف پذیرش تراژدی، به سوی تو دست دراز میکنم.
〰 م.اعتمادینیا
۸ شهریور ۱۴۰۵
🍃 آنچه مرا به حیرت افکنده
تا اینجای زندگی، چهار چیز بیشاز همه مایه حیرت من بودهاست؛
نخست، ناپایداریِ بیاستثنای همه هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها؛ اینکه هیچ اسم و رسم و ننگ و نامی عاقبت نمیماند، اگرچه هزاران سال بپاید. این ناپایداری بیرحم که گاهی بوی بیمعنایی از آن به مشام عقل آدمی میرسد، مرا مبهوت و متحیر میکند.
دوم اینکه آدمیان نوعاً بهنحو ناخودآگاه و شاید از سر ناچاری آن ناپایداریِ پیشگفته را نادیده میانگارند و یا به فراموشی میسپارند و چنان زندگی میکنند که گویی هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها پایندهاند. این یکی بیشاز اولی مرا به حیرت میافکند.
سوم، تنوع و تکثر پایانناپذیر و سرسامآور همه چیز؛ اینکه در هر چه مینگرم نامکرّر است و تنوع هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها، بینهایت و بیشمار مینماید.
و چهارم...
〰 م. اعتمادینیا
۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدم که مرا به دوزخ بردندی. دوزخ دیدمی همچون نیستان که سوخته باشد اما هیچ آتش در وی نی. من گفتم: چون است که در دوزخ هیچ آتش نیست؟! گویندهای گفت: اینجا آتش نیست، بلک هر که میآید با خود میآرد.
〰 مقامات شیخ حسن بلغاری، ص۱۰۳.
جولانکدۀ پرتو ماهند کتانها
پیشینیان بر آن بودند که جامهای یا پارچهای موسوم به کتان که از برگهای گیاهی به همین نام بافته میشود، در برابر نور ماه میفرساید و میگدازد و تاب و تحمل مهتاب را ندارد. این باور خرافی دستمایه خلق بسیاری از تصاویر شاعرانه در ادب فارسی شده است. در حدی که دانش اندک من به من میگوید، یکی از بهترین تصویرسازیهای ماه و کتانی را در اشعار خداوندگار سبک هندی، بیدل دهلوی میتوان یافت. آنچه در ادامه میآید، گزیده ابیاتی از او است که در ذائقۀ صاحب این قلم، مقبول افتاده و از آنها حظِّ وافر بردهام. امیدوارم جان شما نیز چون من از خواندن آنها به اهتزاز درآید.
.
〰 م. اعتمادینیا
یکم مرداد ۱۴۰۵
در پردۀ دل غیر خیالت نتوان یافت
جولانکدۀ پرتو ماهند کتانها
▪️
در خیالش محو شد آثار من
این کتان را شست آخر نور ماه
▪️
به عالمی که تو باشی کجاست هستی ما؟
کتان غبارِ خیالِ قلمرو ماه است
▪️
کتان چون شسته گردد ماهتابست
برو ای سایه در خورشید گم شو
▪️
پیش خورشیدش مرا از صبح بودن چاره نیست
هر کجا او ماه باشد من کتان خواهم شدن
▪️
فنای ما چمنآرایِ بینقابیِ اوست
به قدر چاکِ کتان ماهتاب میخندد
▪️
هستی ما را سراغ از جلوۀ دلدار پرس
این کتان آیینه پیش ماهتاب انداخته
▪️
خیال وصل توپختن دلیل غفلت ماست
کتان چه صرفه برَد در قلمرو مهتاب؟!
▪️
نفی ما، آیینهٔ اثبات اوست
گر کتان گم شد، مه آوردیم ما
▪️
لباس عافیت از دهر اگر هوس داری
ز ماهتاب کتان و حریر از آب طلب
▪️
هستی من تا به کی باشد حجاب جلوهات؟
آتشی در پنبه، ماهی در کتان دزدیدهام
تجربههای نزدیک به مرگ؛ دلالتهای فلسفیِ ابهامات پیشرو| مجتبی اعتمادینیا
با وجود نیم قرن بحث و بررسی درباره تجربههای نزدیک به مرگ، هنوز ابعاد و زوایایی از این پدیده، مبهم و نامعلوم به نظر میرسد. ابهام در باب میزان شیوع تجربه نزدیک به مرگ، مؤلفههای اختصاصی آن و نیز زمان دقیق وقوع این تجربه در زمره مهمترین ابهامات موجود است. در نوشتار پیش رو، پس از بررسی اقسام تعاریف ناظر به اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» و توضیح ابهامات پیشگفته، دلالتهای فلسفی این ابهامات، بهویژه در ارتباط با تبیینهای فراطبیعتگرایانه، محل بحث و تأمل قرار گرفته است. نتایج بررسیها نشان میدهد که اغلب تجربههای نزدیک به مرگ بیشاز آن که لزوماً با مرگ ارتباط داشته باشند، با حالتهای تغییریافته آگاهی در ارتباطاند و از این رو در بهکارگیری اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» درباره بسیاری از مواردِ ادعایی باید به دیده تردید نگریست. ابهام در مؤلفههای اختصاصی تجربه نزدیک به مرگ، که با مشکل ساختار خوشهای روبرو است، علاوه بر آن که پژوهشگران را در تعیین هسته اصلی تجربه با مشکل روبرو میکند، مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه را در اثبات مدعای خود با دشواری روبرو خواهد کرد. دشواری تعیین زمان دقیق وقوع تجربه نزدیک به مرگ نیز، که موقوف اثبات مشاهداتِ بهاصطلاح عینیِ خارج از کالبد است، به نحو بالقوه میتواند چالشی پیش روی مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه باشد.
〰 لینک دسترسی به نسخه کامل مقاله
https://prrj.isu.ac.ir/article_78175.html
قطعه ششم از آلبوم ذوالجناح
کاری از بابک شهرکی و عماد توحیدی
آری خوشدلی عَنقای مُغرب و کبریت اَحمر و زُمرّد اَصفر است. هر کسی را به قدر همّت و لایق حالت، فکرتی و حیرتی است.
آن کس که دلِ خوش به جهان آورده است
از خانۀ سیمرغ نشان آورده است
〰 سندبادنامه، تصحیح محمدباقر کمالالدینی، صفحه ۴۰.
کتاب «تجربههای نزدیک به مرگ؛ بینش آسمانی یا وهم و پندار انسانی؟» اثر بیرک اِنگمان با ترجمه مجتبی اعتمادینیا و حمیده قمری از سوی نشر دانشگاهی منتشر شد.
این اثر در پی نفی تفاسیر فراطبیعتگرایانه از تجربههای نزدیک به مرگ است؛ تفاسیری که مدافعانش این تجربهها را شاهدی دالّبر وجود نفس و تمایز آن از بدن و نیز نگاهی اجمالی به حیات پس از مرگ میانگارند. بهزعم نویسندۀ آلمانیتبار کتاب، تجربه نزدیک به مرگ بیشک موضوع بررسیهای علوم تجربی است، چرا که شواهد موجود نشان میدهد سازوکارهای عصبروانشناختی بهوضوح در ایجاد بخشهای مختلف این تجربه دستاندرکار است. در این میان، اگرچه تبیین کامل تجربه نزدیک به مرگ بر اساس موازین علوم تجربی هنوز تحقق نیافته، اما در اینکه صرفاً از رهگذر علوم تجربی باید بر این پدیده پرتو افکند، نمیتوان تردید داشت. از تجربه نزدیک به مرگ نمیتوان در جهت نفی و اثبات وجود خدا و حیات پس از مرگ بهرهبرداری کرد اما با این حال، حق تفاسیر شخصی از این قِسم تجربهها را باید محترم شمرد، اگرچه نباید آن را با تبیینهای علمی خلط کرد. هرکس میتواند بر اساس فلسفه زندگی خود، تفسیری از تجربه نزدیک به مرگ داشته باشد و از آن متأثر شود اما نباید سپهر عقیده را با سپهر علم درهم آمیخت.
از عدم آنسوترم برده است فکر نیستی
نیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی