1831
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض
ز دست رفتم و بیدیدگان نمیدانند
که زخمهای نظر بر بصیر میآید
#سعدی
9در کولهبار قسمت ما غم زیاد بود
کم بود عمر ما و همین کم زیاد بود
آنسوی شوق و شادی و شور و نشاط ما
اندوه و رنج و غصه و ماتم زیاد بود
این یک دو روز را که به آن عمر گفتهاند
یکدم نبود بیش و همان دم زیاد بود
گیرم چکید قطرهای از عشق روی خاک
آن هم برای عالم و آدم زیاد بود
چیزی نصیب من نشد از کارگاه عشق
غیر از غمی که از سر من هم زیاد بود
#فاضل_نظری
📕وجود
.
دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟
کو چاره به جز اینکه در این گوشه ببارم؟
ای قایق توفانزده، ای دل! به چه امید
گفتی که تو را باز به دریا بسپارم؟
موجم که شنید از لب ساحل دم آخر:
برگرد، به غیر از تو کسی نیست کنارم
ابرم که بریدم دل از اعماق تهی تا
بر شانهات ای کوه کمی سر بگذارم
دلتنگم و دلگیر ولی چاره ندارم
جز اینکه تو را چون همگان دوست بدارم
#مژگان_عباسلو
.
وقتی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺍﺯ ﻏﺰﻝ ﻣﻦ سخنی ﻫﺴﺖ
یعنی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ
همه ﺟﺎ ﺗﻮ
ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟!
ﺗﺎ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی ﺧﻠﻖ ﭼﺮﺍ ﺗﻮ...
#محمدعلی_بهمنی
.
غمِ غربت به نامِ خویش زد ویرانهی ما را
مگر گم کردهای ای دوست راهِ خانهی ما را؟
شبِ مستی تو را پیمانشکن خواندم، خطا کردم
ببخش ای مهربان، هذیانِ بیشرمانهی ما را
#حسین_دهلوی
بسیاری از مردم حقیقت را نمی پذیرند،
چون نمی خواهند
به تخیلاتی که تمام عمر
بر اساس آن زندگی کرده اند،
آسیبی وارد شود...!
اما من باخودم تکرار میکنم :
امروز تولدِ دوباره ی من است.
من از افکار و اندیشه های
گذشته ام رها و آزادم و با شادیِ بسیار به روزهای جدیدِ خود خوشامد می گویم.
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد چهارشنبه ات فرخنده
🌺🌺🌺
امیدوارم وقتی کتاب زندگیت رو ورق میزنی،
خوشی هاودلخوشی هاش اونقدرزیاد باشه که مجبوربشی همه ناراحتی های گذشته روبریزی دور
امروزت پر از عشق و معجزه
🌺🌺🌺
شاد باشی
مجموعهٔ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی است که به وجه اندرز و بهطریق تذکیر بر سر منبر بیان کردهاست.
مولانا در مجالس سبعه به شیوه خطیبان عمل کرده، در آغاز کلام، آیهای از قرآن را آورده و سپس ضمن شرح و تفسیر آن آیه، حدیثی از محمد ص را بیان کرده و آن را با شعر و قصه پروراندهاست. شباهت چشمگیری که بین اسلوب مثنوی با شیوه بیان مجالس سبعه هست.
در ادامه شرح مجالس سبعه مولانا را از بیان دکتر علی حاجی بلند، با هم میشنویم.
گاهی برای تغییر جدی و زیربنایی فقط یک تغییر کوچک لازم است .
از تغییر نترسیم و به کوچکی تحولات نگاه نکنیم
.
من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
نوش منست نیش تودست منست و دامنت
خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن
دست ندارم از تو من دست منست ودامنت
چون شوم از تو من جدا دامن توکنم رها
از بر تو روم کجا دست منست و دامنت
بندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا
نیست بجز توکس مرادست منست ودامنت
عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست
دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت
چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو
پای منست و کوی تو دست منست و دامنت
روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو
مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت
قوت روان من توئی گنج نهان من توئی
جان جهان من توئی دست منست و دامنت
حسن تو بوستان من روی تو گلستان من
مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت
مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من
وصف تو و بیان من دست منست و دامنت
فیض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو
چون بکف آوری بگو دست منست ودامنت
فیض کاشانی
زندگی اصیل
امروز جوانان ما به دنبال زندگی بیرودربایستیاند، زندگی بدون دو رویی…
استاد #مصطفی_ملکیان
.
جان به لب داریم و همچون صبح، خندانیم ما
دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما
از شبیخون خمار صبحدم آسودهایم
مستی دنبالهدار چشم خوبانیم ما ...
#صائب_تبریزی
.
لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟
#نجمه_زارع
شب
دنجترین ڴوشه
براے خیالِ توست
میبافمت هنوز
و میبوسمت زیاد.
/channel/addlist/i0tsqk6isq1jNGM0
@Asalliiiiiim
@rogi_57
دولت عشق .. .
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بستهام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش میآید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
#حضرت_حافظ
اونجا که راحم تبریزی میگه:
تخته کردم خانهی دل ، قفل کردم سینه را
بعدِ تو ویران بمانَد خانهی ویرانهام ..
.
ساقی بده پیمانهای زآن می که بیخویشم کند
بر حسن شورانگیز تو عاشقتر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که میخواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند
#رهی_معیری
از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم دل را
#مولانا
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
سعدی
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همیگردم
مبین تو نالهام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
چو دیو و آدمی و جن همیبینی به فرمانم
نمیدانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا پژمرده باشم من که بشکفتهست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
کبوترخانهای کردم کبوترهای جانها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانهها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همیگوید که در باطن دفین دارم
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم
مولانا
درد من تنهایی نیست؛
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛
بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.
#گاندی
اگر جامعهای اجازه دهد که یک بخش از شهروندان خود را نابود و یا تهدید نماید، پس خیلی زود هیچ کس در آن جامعه در امان نخواهد بود.
نیروهائی که به جان مردم افتادهاند را هرگز نمیتوان تحت کنترل قرار داد و آنها به سرعت مسیر بلعیدن بانیان خود، که فکر میشد نجات دادهاند را در پیش خواهند گرفت.
#جیمز_بالدوین
.
دریغا که خلق از حقیقت خود خبر ندارند، و قرآن را بایشان هیچ پیوندی نیست!
"اَم علی قُلوب اَقفالُها" ، "اذا جاءَ نَصرالله والفتح" میباید که در رسد و جز از خدا در نرسد که "نصرُ مِن الله و فَتح قریب".
فتح آن بوَد که قفل از دل بردارند.
#عین القضات همدانی
#نامه ها
حرف قرآن را بدان که ظاهریست
زیر ظاهر باطنی بس قاهریست
زیر آن باطن یکی بطن سوم
که درو گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نبی خود کس ندید
جز خدای بی نظیر بیندید
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین
دیو آدم را نبیند جز که طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست
که نقوشش ظاهر و جانش خفیست
مرد را صد سال عم و خال او
یک سر مویی نبیند حال او
دفتر سوم، مثنوی معنوی
حضرت مولانا
انسانیت دین خاصی ندارد..
این ڪه در میان مردم زندگی ڪنیم
ولی هیچگاه به ڪسی زخم زبان نزنیم
ودروغ نگوییم،
ڪلڪ نزنیم و دلی رانشڪنیم..
سوء استفاده نڪنیم،حقی راناحق نڪنیم
یعنی انسانیم
بیشتر خلاف در میان خلق چنین است که همه از وجهی راست گفته باشند، ولکن بعضی نبینند، پندارند که همه بدیدند و مثل ایشان چون گروهی نابینایان اند که شنیده باشند که به شهر ایشان پیل آمده است، خواهند که وی را بشناسند، پندارند که به دست وی را بتوان شناخت و دستها در وی بپرماسیدند یکی را دست بر گوش وی آمد و یکی را بر پای و یکی را بر ران و یکی را بر دندان، چون با دیگر نابینایان رسیدند و صف پیل از ایشان پرسیدند، آن که دست بر پای نهاده بود گفت، «ماننده ستونی است» و آن که دست بر دندان نهاده بود گفت، «ماننده عمودی است» و آن که بر گوش نهاده بود گفت، «ماننده گلیمی است» همه راست گفتند و همه خطا کردند که پنداشتد که جمله پیل را دریافته اند و نیافته بودند همچنین منجم و طبیب هر یکی را چشم به ریگی از چاکران درگاه حضرت الهی افتاد، از سلطنت و استیلای وی عجب داشتند، گفتند، «پادشاه خود این است: هذا ربی» تا کسی که وی را راه باز دادن، نقصان همه بدید و ورای آن دید و گفت، «این در زیر دیگری است، و آنچه در زیر بود، خدایی را نشاید. «لا احب الافلین»
کیمیای سعادت «غزالی»
🌻🌿
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل
بازم به یک شبیخون بر ملکِ اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد....
🌻🌿
#سعدی شیرازی
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت ...
#هلالی_جغتایی
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آنست که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک
به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
شهریار